L'Égarée
Video
و شاید، درست پیش از آنکه بفهمد چه اتفاقی افتاده...یکی از ما از پشت صحنه برایش لباس سیاهی پرت کند و آرام بگوید:
"بپوش...
برای برگشت، دیگر دیر شده."
"بپوش...
برای برگشت، دیگر دیر شده."
L'Égarée
Photo
در میان گلهای قدم میزدم و نمیدانستم چرا؛ شاید در جستوجوی صاحبش بودم، شاید هم در جستوجوی کسی که بتواند بگوید این همه گوسفند، چرا با چنین آرامشی در کنار هم میچرند.
سرانجام او را دیدم.
پشتش به من بود و گله، بیخبر از آنچه چند قدم آنسوتر میگذشت، مشغول چرا بود. سرش پایین بود و چیزی را در آغوش گرفته بود. ابتدا گمان کردم کلاهی از خز بر سر دارد؛ تودهای سیاه و نامرتب که زیر نور کمرنگ عصر، شکل عجیبی پیدا کرده بود.
اما چند لحظه بعد، دستش را بالا آورد.
آنچه دیدم، دست نبود.
پنجههایی بلند و سیاه، با ناخنهایی تیز که نور غروب را مثل تیغهای خیس بازمیتاباندند.
پیش از آنکه حتی فرصت کنم قدمی عقب بروم، در سه حرکت گلوی گوسفند را درید.
صدای نالهاش در سراسر چراگاه پیچید.
اما هیچکدام از گوسفندان سر بلند نکردند.
هیچکدام فرار نکردند.
هیچکدام حتی یک قدم از جای خود تکان نخوردند.
انگار مرگ یکی از آنها، برای بقیه چیزی جز بخشی عادی از زندگی نبود.
من اما خشک شده بودم.
چوپان دستهای خونآلودش را بالا آورد و با آرامش لیسید. چشمهایش را بست؛ نه از درد، بلکه از لذتی که دیدنش معدهام را به هم میزد.
بعد سرش را آرام به سوی من چرخاند.
و آنجا بود که فهمیدم چرا گوسفندها از او نمیترسند.
نیمرخش دیگر شبیه انسان نبود.
پوزهای خیس از خون داشت و دندانهایی که میان لبهایش برق میزدند.
آسمان ناگهان رنگ عوض کرد.
گرگومیش عصر جای خودش را به آسمانی غریب قرمز رنگی داد؛ برگهای درختان آبی نفتی شدند، تنهها زرد اخرایی، چمنها نارنجی و پشم گوسفندان به رنگهایی درآمد که هیچگاه در طبیعت ندیده بودم؛ صورتی، بنفش، ارغوانی.
چشمهایم را بستم.
یک بار...و باز کردم.
اما دیگر روی دو پا ایستاده نبودم.
چهار دستوپا داشتم.پشم تنم را پوشانده بود.
و عجیبتر از همه، دیگر نمیترسیدم.
پاهایم بیاختیار حرکت کردند.
به سویش رفتم.
آرام،بیفکر،مثل تمام گوسفندانی که پیش از من رفته بودند.
چوپان دستهایش را گشود و من، با تمام وجود، خودم را در آغوشش انداختم.گرمای بدنش آرامم کرد.
سرش را نزدیک گوشم آورد و با صدایی آهسته، چنان که گویی برای کودکی لالایی میخواند، زمزمه کرد:
"بخواب، ای برّهی خاموشِ چراگاهِ غبار،
که شب آمده تا بپوشاند تنت را زِ بهار.
نترس از پنجههایی که به خون آغشتهاند،
که گرگها نیز روزی همچو برّه زیستهاند.
بیا نزدیکتر؛ اینجا کسی بیدار نیست،
صدای نالهی تو در میانِ باد نیست.
سرت را روی سینهام بگذار و آرام بگیر،
که من آمدهام از گله، تو را با خود ببرم.
تمامِ گله خواب است و هیچکس نمیبیند
که برّه چگونه به آغوشِ چوپان میرسد.
بخواب...
که چشم بستن، نخستین شرطِ نجات است؛
و عشق، گاهی همان دستیست
که پیش از دریدن، نوازشت میکند..."
صدایش آرامم کرد.
آنقدر آرام که دیگر پنجههایش را ندیدم.
دیگر بوی خون را حس نکردم.
دیگر نفهمیدم چرا تمام گوسفندانی که پیش از من به آغوشش رفته بودند، بازنگشتهاند.
فقط برای یک لحظه، درست پیش از آنکه همهچیز تاریک شود، فهمیدم چرا هیچکدام فرار نکرده بودند.
آنها هم زمانی انسان بودند.
و بعد...پنجههایش گلوی مرا شکافتند.
دردی کوتاه،یک نفس و بعد سکوت.
وقتی چشمهایم برای آخرین بار بسته شدند، دیگر نه گوسفندی بودم، نه انسان.
فقط لاشهای بودم میان علفهای نارنجیرنگ؛
و چوپان، آرام، به سوی گوسفند بعدی میرفت.
سرانجام او را دیدم.
پشتش به من بود و گله، بیخبر از آنچه چند قدم آنسوتر میگذشت، مشغول چرا بود. سرش پایین بود و چیزی را در آغوش گرفته بود. ابتدا گمان کردم کلاهی از خز بر سر دارد؛ تودهای سیاه و نامرتب که زیر نور کمرنگ عصر، شکل عجیبی پیدا کرده بود.
اما چند لحظه بعد، دستش را بالا آورد.
آنچه دیدم، دست نبود.
پنجههایی بلند و سیاه، با ناخنهایی تیز که نور غروب را مثل تیغهای خیس بازمیتاباندند.
پیش از آنکه حتی فرصت کنم قدمی عقب بروم، در سه حرکت گلوی گوسفند را درید.
صدای نالهاش در سراسر چراگاه پیچید.
اما هیچکدام از گوسفندان سر بلند نکردند.
هیچکدام فرار نکردند.
هیچکدام حتی یک قدم از جای خود تکان نخوردند.
انگار مرگ یکی از آنها، برای بقیه چیزی جز بخشی عادی از زندگی نبود.
من اما خشک شده بودم.
چوپان دستهای خونآلودش را بالا آورد و با آرامش لیسید. چشمهایش را بست؛ نه از درد، بلکه از لذتی که دیدنش معدهام را به هم میزد.
بعد سرش را آرام به سوی من چرخاند.
و آنجا بود که فهمیدم چرا گوسفندها از او نمیترسند.
نیمرخش دیگر شبیه انسان نبود.
پوزهای خیس از خون داشت و دندانهایی که میان لبهایش برق میزدند.
آسمان ناگهان رنگ عوض کرد.
گرگومیش عصر جای خودش را به آسمانی غریب قرمز رنگی داد؛ برگهای درختان آبی نفتی شدند، تنهها زرد اخرایی، چمنها نارنجی و پشم گوسفندان به رنگهایی درآمد که هیچگاه در طبیعت ندیده بودم؛ صورتی، بنفش، ارغوانی.
چشمهایم را بستم.
یک بار...و باز کردم.
اما دیگر روی دو پا ایستاده نبودم.
چهار دستوپا داشتم.پشم تنم را پوشانده بود.
و عجیبتر از همه، دیگر نمیترسیدم.
پاهایم بیاختیار حرکت کردند.
به سویش رفتم.
آرام،بیفکر،مثل تمام گوسفندانی که پیش از من رفته بودند.
چوپان دستهایش را گشود و من، با تمام وجود، خودم را در آغوشش انداختم.گرمای بدنش آرامم کرد.
سرش را نزدیک گوشم آورد و با صدایی آهسته، چنان که گویی برای کودکی لالایی میخواند، زمزمه کرد:
"بخواب، ای برّهی خاموشِ چراگاهِ غبار،
که شب آمده تا بپوشاند تنت را زِ بهار.
نترس از پنجههایی که به خون آغشتهاند،
که گرگها نیز روزی همچو برّه زیستهاند.
بیا نزدیکتر؛ اینجا کسی بیدار نیست،
صدای نالهی تو در میانِ باد نیست.
سرت را روی سینهام بگذار و آرام بگیر،
که من آمدهام از گله، تو را با خود ببرم.
تمامِ گله خواب است و هیچکس نمیبیند
که برّه چگونه به آغوشِ چوپان میرسد.
بخواب...
که چشم بستن، نخستین شرطِ نجات است؛
و عشق، گاهی همان دستیست
که پیش از دریدن، نوازشت میکند..."
صدایش آرامم کرد.
آنقدر آرام که دیگر پنجههایش را ندیدم.
دیگر بوی خون را حس نکردم.
دیگر نفهمیدم چرا تمام گوسفندانی که پیش از من به آغوشش رفته بودند، بازنگشتهاند.
فقط برای یک لحظه، درست پیش از آنکه همهچیز تاریک شود، فهمیدم چرا هیچکدام فرار نکرده بودند.
آنها هم زمانی انسان بودند.
و بعد...پنجههایش گلوی مرا شکافتند.
دردی کوتاه،یک نفس و بعد سکوت.
وقتی چشمهایم برای آخرین بار بسته شدند، دیگر نه گوسفندی بودم، نه انسان.
فقط لاشهای بودم میان علفهای نارنجیرنگ؛
و چوپان، آرام، به سوی گوسفند بعدی میرفت.
L'Égarée
Photo
وقتی چشم باز کردم، خودم را در سالنی غریب یافتم؛ سالنی با صندلیهای بیشمار که تنها تعداد انگشتشماری تماشاچی داشت. هنوز هوشیاریام کامل بازنگشته بود و نمیدانستم چگونه سر از اینجا درآوردهام. این اولین بار نبود که در این شهر، میان ابعاد نامعلوم جابهجا میشدم. من زندگیام را سر یک پروژهی علمی لعنتی قمار کرده بودم تا بلکه به اسرار دولت و رازهای این جهان پوچ دست پیدا کنم؛ اما حالا، بازیچهی دست چیزی بودم که نمیشناختم.
هنوز غرق در گیجی بودم که سالن در سیاهی مطلق فرو رفت و بلافاصله، نورهای خیرهکننده روی صحنه متمرکز شدند. نوای یک آهنگ شاد کودکانه در فضا پیچید؛ اما در این سکوت مرگبار، آن آهنگ نه شاد بود و نه زیبا؛ بیشتر شبیه دهنکجی به شرایط اسفبار ما بود.
نگاهم را در سالن چرخاندم. چند مرد تپل و غریبه پراکنده نشسته بودند. زنی با لباسی از جنس ژلهی آبی، چند صندلی آنطرفتر بود و مردی لخت، در گوشهای دیگر. من نیز در لباسی که یادم نمیآمد کی تنم شده بود – یک دامن بلند با شومیزی سفید – خشکم زده بود.
همین که خواستم کلمهای بر زبان بیاورم، پردهها کنار رفتند. دلقکی با قدمهایی سنگین روی صحنه آمد. صدای خندههای ضبطشده در سالن طنینانداز شد، اما آن دلقک، نه شبیه موجودات فانتزی، که شبیه تجسم یک کابوس بود. حسی در درونم فریاد میزد:
"اینجا پایان همه چیز است."
او تعظیم کرد و با صدایی جیغمانند و گوشخراش، سکوت را درید:
"به نمایش الف.ب.ج خوش اومدید! چقدر باعث شادمانی منه که اینهمه آدم بشاش و تپلومپل اینجا دارم."
دلقک میان صندلیها میچرخید، با حرکاتی دیوانهوار میرقصید و ادای آدمها را درمیآورد. وقتی به من رسید، ناگهان ایستاد. سکوتی مطلق حاکم شد. لبخندی غمگین زد، تاری از موهایم را پشت گوشم زد و با یک جهش، خودش را به صحنه رساند.
با یک بشکن، موسیقی قطع شد و نورها ثابت ماندند. دلقک، در حالی که دستهایش را به هم میکوبید، قهقهای هیستریک سر داد:
"خب خب، وقتشه نمایش رو شروع کنیم... یوهاهاها! همگی بیاید روی صحنه. هرکی نیاد، مثل بادکنک خالی، وا میره!"
صدای خرد شدن استخوان گردنش، وقتی سرش را کج کرد، در سالن پیچید. هفت مرد تپل، بیاختیار و با وحشت، خود را روی صحنه انداختند. من و آن دو نفر دیگر از جایمان تکان نخوردیم. دلقک با نگاهی که روحمان را میتراشید، بشکنی زد و فریاد کشید:
"تا نترکیدید، بیاید پایین، عروسکهای من!"
نمایش مرگ شروع شد؛ بازی بشینوپاشوی معکوس. هر کس اشتباه میکرد، با بشکن دلقک به یک بادکنک تبدیل میشد و در کسری از ثانیه میترکید؛ پاشیدن خون روی دیوارها، تنها صدای پایانی زندگیشان بود. وحشت، وجودم را گرفت. بدنم داشت باد میکرد. او راست میگفت؛ ما تبدیل به کیسههای گوشت و هوایی شده بودیم که هر لحظه ممکن بود بترکند.
از ترس جان، خودم را به صحنه پرت کردم. دلقک با دیدنم بالا و پایین پرید و جیغ زد:
"عاقل، عاقل، عاقل!"
تورم بدنم متوقف شد. با چشمان خودم دیدم که آن زن و مرد دیگر، مانند توپهایی بزرگ، مقابل چشمانم منفجر شدند. خونشان صورتم را گرم کرد.
صحنه تغییر کرد. طنابهای رنگارنگی روی زمین بود که به ظرفهایی وصل میشدند. صدای دلقک در تاریکی پیچید:
"یکی از ظرفها رو نشونتون میدم؛ طناب درست رو بکشید. دختر جون، نوبت توئه."
جلو رفتم. دلقک بیوقفه حرف میزد، ذهن مرا با قهقههایش تکهتکه میکرد. آنقدر گیج شدم که طناب اشتباهی را کشیدم. ظرف اشتباه افتاد. دلقک قهقهای زد و بشکن زد.
بدنم شروع به باد کردن کرد. فشار هوا در ریههایم غیرقابل تحمل بود. چشمانم تار شد. قبل از آنکه جیغی بکشم، ترکیدم.
و درست در همان لحظه، روی تخت اتاقم، در میان عرق سرد و وحشتی بیپایان، چشمانم را باز کردم.
فهمیدم این چرخه، این جهان لعنتی، تمامی ندارد. آنها میخواهند من را بکشند و دوباره زنده کنند تا حوصلهی سررفتهشان را با تماشای زجر من، سیراب کنند.
هنوز غرق در گیجی بودم که سالن در سیاهی مطلق فرو رفت و بلافاصله، نورهای خیرهکننده روی صحنه متمرکز شدند. نوای یک آهنگ شاد کودکانه در فضا پیچید؛ اما در این سکوت مرگبار، آن آهنگ نه شاد بود و نه زیبا؛ بیشتر شبیه دهنکجی به شرایط اسفبار ما بود.
نگاهم را در سالن چرخاندم. چند مرد تپل و غریبه پراکنده نشسته بودند. زنی با لباسی از جنس ژلهی آبی، چند صندلی آنطرفتر بود و مردی لخت، در گوشهای دیگر. من نیز در لباسی که یادم نمیآمد کی تنم شده بود – یک دامن بلند با شومیزی سفید – خشکم زده بود.
همین که خواستم کلمهای بر زبان بیاورم، پردهها کنار رفتند. دلقکی با قدمهایی سنگین روی صحنه آمد. صدای خندههای ضبطشده در سالن طنینانداز شد، اما آن دلقک، نه شبیه موجودات فانتزی، که شبیه تجسم یک کابوس بود. حسی در درونم فریاد میزد:
"اینجا پایان همه چیز است."
او تعظیم کرد و با صدایی جیغمانند و گوشخراش، سکوت را درید:
"به نمایش الف.ب.ج خوش اومدید! چقدر باعث شادمانی منه که اینهمه آدم بشاش و تپلومپل اینجا دارم."
دلقک میان صندلیها میچرخید، با حرکاتی دیوانهوار میرقصید و ادای آدمها را درمیآورد. وقتی به من رسید، ناگهان ایستاد. سکوتی مطلق حاکم شد. لبخندی غمگین زد، تاری از موهایم را پشت گوشم زد و با یک جهش، خودش را به صحنه رساند.
با یک بشکن، موسیقی قطع شد و نورها ثابت ماندند. دلقک، در حالی که دستهایش را به هم میکوبید، قهقهای هیستریک سر داد:
"خب خب، وقتشه نمایش رو شروع کنیم... یوهاهاها! همگی بیاید روی صحنه. هرکی نیاد، مثل بادکنک خالی، وا میره!"
صدای خرد شدن استخوان گردنش، وقتی سرش را کج کرد، در سالن پیچید. هفت مرد تپل، بیاختیار و با وحشت، خود را روی صحنه انداختند. من و آن دو نفر دیگر از جایمان تکان نخوردیم. دلقک با نگاهی که روحمان را میتراشید، بشکنی زد و فریاد کشید:
"تا نترکیدید، بیاید پایین، عروسکهای من!"
نمایش مرگ شروع شد؛ بازی بشینوپاشوی معکوس. هر کس اشتباه میکرد، با بشکن دلقک به یک بادکنک تبدیل میشد و در کسری از ثانیه میترکید؛ پاشیدن خون روی دیوارها، تنها صدای پایانی زندگیشان بود. وحشت، وجودم را گرفت. بدنم داشت باد میکرد. او راست میگفت؛ ما تبدیل به کیسههای گوشت و هوایی شده بودیم که هر لحظه ممکن بود بترکند.
از ترس جان، خودم را به صحنه پرت کردم. دلقک با دیدنم بالا و پایین پرید و جیغ زد:
"عاقل، عاقل، عاقل!"
تورم بدنم متوقف شد. با چشمان خودم دیدم که آن زن و مرد دیگر، مانند توپهایی بزرگ، مقابل چشمانم منفجر شدند. خونشان صورتم را گرم کرد.
صحنه تغییر کرد. طنابهای رنگارنگی روی زمین بود که به ظرفهایی وصل میشدند. صدای دلقک در تاریکی پیچید:
"یکی از ظرفها رو نشونتون میدم؛ طناب درست رو بکشید. دختر جون، نوبت توئه."
جلو رفتم. دلقک بیوقفه حرف میزد، ذهن مرا با قهقههایش تکهتکه میکرد. آنقدر گیج شدم که طناب اشتباهی را کشیدم. ظرف اشتباه افتاد. دلقک قهقهای زد و بشکن زد.
بدنم شروع به باد کردن کرد. فشار هوا در ریههایم غیرقابل تحمل بود. چشمانم تار شد. قبل از آنکه جیغی بکشم، ترکیدم.
و درست در همان لحظه، روی تخت اتاقم، در میان عرق سرد و وحشتی بیپایان، چشمانم را باز کردم.
فهمیدم این چرخه، این جهان لعنتی، تمامی ندارد. آنها میخواهند من را بکشند و دوباره زنده کنند تا حوصلهی سررفتهشان را با تماشای زجر من، سیراب کنند.
L'Égarée
Photo
و من سقوطکردهی میان نتهای پیانویم؛
نجاتیافتهای از جنگ، از هیاهوی آدمها و ازدحام صداهایی که هرکدام میخواستند چیزی از من بگیرند. پناه بردم به کلاویههای سیاه و سفید، به آن نتهایی که یکییکی از زیر انگشتانم جان میگرفتند و مرا بیشتر در خودشان فرو میبردند.
در آن جهان، دیگر نه فریادی بود، نه جنگی، نه چهرهای که مجبور باشم برایش لبخند بزنم؛ فقط من بودم و پیانو و آهنگی که انگار از تمام زخمهای فراموششدهام ساخته شده بود.
حالا تو روبهرویم ایستادهای و با آرامش میپرسی:
"تو با دیوانگی بیگانهای؟"
نه، عزیز من.
من دیوانگی را از نزدیک دیدهام؛ با آن زندگی کردهام، در آن غرق شدهام و حتی گاهی نجاتم را از همان چیزی خواستهام که دیگران نامش را جنون گذاشتهاند.
من فقط یاد گرفتهام دیوانگیام را با نتها بنویسم؛تا اگر روزی عقل از سرم پرید، دستکم صدایش زیبا باشد.
نجاتیافتهای از جنگ، از هیاهوی آدمها و ازدحام صداهایی که هرکدام میخواستند چیزی از من بگیرند. پناه بردم به کلاویههای سیاه و سفید، به آن نتهایی که یکییکی از زیر انگشتانم جان میگرفتند و مرا بیشتر در خودشان فرو میبردند.
در آن جهان، دیگر نه فریادی بود، نه جنگی، نه چهرهای که مجبور باشم برایش لبخند بزنم؛ فقط من بودم و پیانو و آهنگی که انگار از تمام زخمهای فراموششدهام ساخته شده بود.
حالا تو روبهرویم ایستادهای و با آرامش میپرسی:
"تو با دیوانگی بیگانهای؟"
نه، عزیز من.
من دیوانگی را از نزدیک دیدهام؛ با آن زندگی کردهام، در آن غرق شدهام و حتی گاهی نجاتم را از همان چیزی خواستهام که دیگران نامش را جنون گذاشتهاند.
من فقط یاد گرفتهام دیوانگیام را با نتها بنویسم؛تا اگر روزی عقل از سرم پرید، دستکم صدایش زیبا باشد.