L'Égarée
140 subscribers
45 photos
9 videos
18 links
a little corner for lost souls and unfinished stories.

@Aryanazlilbot
Download Telegram
L'Égarée
جوابای چالش
باتشکر ازت
L'Égarée
Photo
هیچ‌وقت نتوانستم برای آن نگاه دلیلی پیدا کنم. درست است؛ تمام این مدت می‌کوشیدم دخترم، گریس، را دوباره به آغوشم برگردانم، اما خوب می‌دانستم که او، به‌خاطر نفرین زنی که در ژرفای قلبم برایش ارزشی بیش از هر چیز قائل بودم، دیگر مرا به یاد نمی‌آورد.

من درد رجینا را دیده بودم؛ رنجش را، تنهایی‌اش را. بارها به او کمک کردم. نه فقط تاریکی‌اش، که روشنایی پنهان در وجودش را هم دیده بودم. اما چه سود؟ آن نگاه، آن تن، آن روح، هرگز از آن من نبود.

سرنوشت من در سرزمین عجایب، خدمت به مادرش بود و دوختن کلاه برای ملکه‌ی سرخ. بااین‌همه، دل من برای او می‌تپید؛ برای رجینا. و دل او؟ نه برای من… شاید هم بود، اما هرگز نگذاشت کسی آن را بفهمد.

تمام تلاشم را کردم؛ برای راضی کردنش، برای به دست آوردن ذره‌ای از آن نگاه گیرا. اما نشد… نشد.

و اکنون او از آن دیگری‌ست، و من هنوز همان کلاه‌دوز دیوانه‌ی سرزمین عجایبم؛ مردی که میان کلاه‌ها و خاطره‌ها پیر شد و عشقش را هرگز بر زبان نیاورد.
L'Égarée
Video
عروسک‌خانه

روزی، در برابر نمایش عروسک‌گردانی نشسته بودم؛ مردی تازه‌وارد که به شهر ما آمده بود تا با هنر دستانش برایمان قصه بگوید.

پرده که بالا رفت، عروسک‌هایش یکی‌یکی روی صحنه ظاهر شدند. نخ‌هایی باریک از سر و دست و پاهایشان آویخته بود، اما عجیب آنکه هیچ‌کدام به جایی نمی‌رسید. نخ‌ها در تاریکی بالای صحنه گم می‌شدند؛ انگار انتهایی نداشتند و کسی، در جایی بسیار دور، بی‌آنکه دیده شود، آنها را می‌کشید.

عروسک‌ها حرکت کردند،خندیدند،گریستند ،رقصیدند و قصه‌شان را بازی کردند.

اما چرا تا این اندازه واقعی بودند؟
چرا نگاهشان آن‌قدر زنده بود که گاهی احساس می‌کردم اگر دست دراز کنم، دستم را خواهند گرفت؟

مادرم آهسته کنار گوشم گفت:
"سازنده‌شان بی شک هنرمند و ماهر است. درآوردن این همه جزئیات روی چند تکه چوب و پنبه، کار هر کسی نیست."

مادرم خودش عروسک‌ساز بود.
شاید برای همین، بیشتر از دیگران می‌دانست که یک عروسک چقدر می‌تواند شبیه انسان باشد.

نمایش که به پایان رسید، ماه و ستاره‌های چوبی از آسمان صحنه پایین آمدند و جای خود را به خورشید، ابر و تکه‌های سبز چمن دادند.

اما ناگهان سرما آمد.
مه از میان صندلی‌ها خزید، کف سالن را پوشاند و بعد، همه‌چیز را بلعید.

چشم که باز کردم، تنها مانده بودم.
نه صدای جمعیت بود، نه صدای خنده‌ی کودکان، نه حتی صدای قدم‌های مردی که نمایش را اجرا کرده بود.

سالن خالی بود.آن‌قدر خالی که برای لحظه‌ای گمان کردم از ابتدا هیچ‌کس آنجا نبوده است.

فقط من بودم و صحنه‌ای خاموش و چند ماه و ستاره‌ی چوبی که هنوز روی زمین افتاده بودند.

از جایم بلند شدم و به سوی خروجی رفتم.
اما درست پیش از آنکه به در برسم، نوری در میان مه روشن شد.

بعد صدای فلوتی آمد.
آرام،دور و غمگین.

نمی‌دانم چرا، اما به سوی صدا رفتم.
هر قدمی که روی مه می‌گذاشتم، نوری زیر پایم روشن می‌شد؛ انگار زمین برای هر قدمم چراغی پنهان کرده بود.

رفتم و باز هم رفتم،تا سرانجام به پشت صحنه رسیدم.
آنجا جعبه‌ای عظیم قرار داشت.
آن‌قدر بزرگ که می‌توانست آدمی را در خود جای دهد و روی لبه‌ی آن...
عروسک‌ها نشسته بودند ، اما دیگر عروسک نبودند.

یا شاید تازه فهمیده بودم که چه بودند.
یکی گریمش را پاک می‌کرد، دیگری لباسش را عوض می‌کرد و دیگری بی‌حوصله به نخ‌هایی نگاه می‌کرد که از سقف آویزان بودند.

مرا که دیدند، سر بلند کردند.
یکی‌شان لباس سیاهی به طرفم پرت کرد.
گفت:
"بپوش."
گفتم:
"چرا؟"
دیگری جواب داد:
"دیگه برای برگشت دیر شده."
نفهمیدم چه می‌گویند.

خواستم بپرسم "دیر شده یعنی چه؟"
خواستم بپرسم "چرا شما زنده‌اید؟"
خواستم بپرسم "این‌جا کجاست؟"
اما پیش از آنکه حتی یک کلمه از دهانم بیرون بیاید، چیزی را بالای سرم دیدم.

نخ...؛نخی باریک که از پشت گردنم بیرون آمده بود و در تاریکی سقف گم می‌شد.

دستم را بالا بردم،صورتم را لمس کردم.
گریم شده بود،لباس سیاه بر تنم بود و من، کنار همان عروسک‌ها، نشسته بودم.

هیچ‌کس چیزی نگفت.
چون انگار جواب تمام سؤال‌هایم را از قبل می‌دانستند.

ناگهان صدای فلوت دوباره بلند شد و پرده کنار رفت و نمایش آغاز شد.

بدنم بی‌اختیار حرکت کرد،دستم بالا رفت ،سرم چرخید،لبخند زدم،رقصیدم و گریه کردم.

و برای نخستین بار فهمیدم آن نخ‌ها برای حرکت دادن عروسک‌ها نیستند.
برای وادار کردنشان به فراموش کردن اختیارشان هستند.

سالن این بار غریب بود؛ اما پر از آدم.
هزاران چشم به ما خیره شده بود و در میان آن جمعیت، کودکی نشسته بود.

درست در همان جایی که من سال‌ها پیش در سالن شهر خودمان نشسته بودم.
به او نگاه کردم،خواستم فریاد بزنم.
خواستم بگویم:
"فرار کن."
اما لب‌هایم تنها لبخند زدند.

عروسک‌گردان ما را با قصه‌هایش فریب داده بود،با موسیقی‌اش،با وعده‌ی اینکه نمایش فقط یک شب طول می‌کشد.
ما را آرام‌آرام به درون تاریکی خودش کشانده بود تا جایی که دیگر نمی‌دانستیم کجا پایان نمایش است و کجا آغاز زندگی.

و بعد، ما هم بخشی از نمایش شدیم،عروسک‌هایی که روزی تماشاچی بودند و بعدها خودشان عروسک‌ های گرداننده شدند.

هر بار که یکی به این دنیا وارد می‌شد، فهرست ما بلندتر می‌شد،یکی پس از دیگری.
نسل به نسل،قرن به قرن،تا سرانجام عروسک‌گردان پیر شد.

دست‌هایش از حرکت ایستاد،فلوتش خاموش شد،نخ‌ها بی‌حرکت ماندند و او...از کار افتاد.

اما ما نرفتیم.
قرن‌ها گذشت و هنوز در همان جعبه‌ی عظیم زندگی می‌کردیم؛ میان لباس‌های پوسیده، گریم‌های خشک‌شده و نخ‌هایی که دیگر کسی آنها را نمی‌کشید.

دیگر کسی نبود که نمایشمان دهد،دیگر کسی نبود که صدایمان کند.
و بدتر از همه...دیگر کسی نبود که بفهمد ما زمانی انسان بودیم.

حالا فقط عروسک‌هایی بودیم که منتظر گرداننده ی جدید و تماشاچی تازه‌ای مانده بودند.
شاید روزی کودکی وارد آن سالن شود.
شاید پشت همان صندلی بنشیند که من نشسته بودم،شاید پرده کنار برود.
L'Égarée
Video
و شاید، درست پیش از آنکه بفهمد چه اتفاقی افتاده...یکی از ما از پشت صحنه برایش لباس سیاهی پرت کند و آرام بگوید:
"بپوش...
برای برگشت، دیگر دیر شده."
L'Égarée
Photo
در میان گله‌ای قدم می‌زدم و نمی‌دانستم چرا؛ شاید در جست‌وجوی صاحبش بودم، شاید هم در جست‌وجوی کسی که بتواند بگوید این همه گوسفند، چرا با چنین آرامشی در کنار هم می‌چرند.

سرانجام او را دیدم.
پشتش به من بود و گله، بی‌خبر از آنچه چند قدم آن‌سوتر می‌گذشت، مشغول چرا بود. سرش پایین بود و چیزی را در آغوش گرفته بود. ابتدا گمان کردم کلاهی از خز بر سر دارد؛ توده‌ای سیاه و نامرتب که زیر نور کم‌رنگ عصر، شکل عجیبی پیدا کرده بود.

اما چند لحظه بعد، دستش را بالا آورد.
آنچه دیدم، دست نبود.
پنجه‌هایی بلند و سیاه، با ناخن‌هایی تیز که نور غروب را مثل تیغه‌ای خیس بازمی‌تاباندند.
پیش از آنکه حتی فرصت کنم قدمی عقب بروم، در سه حرکت گلوی گوسفند را درید.
صدای ناله‌اش در سراسر چراگاه پیچید.
اما هیچ‌کدام از گوسفندان سر بلند نکردند.
هیچ‌کدام فرار نکردند.
هیچ‌کدام حتی یک قدم از جای خود تکان نخوردند.
انگار مرگ یکی از آنها، برای بقیه چیزی جز بخشی عادی از زندگی نبود.

من اما خشک شده بودم.
چوپان دست‌های خون‌آلودش را بالا آورد و با آرامش لیسید. چشم‌هایش را بست؛ نه از درد، بلکه از لذتی که دیدنش معده‌ام را به هم می‌زد.
بعد سرش را آرام به سوی من چرخاند.
و آن‌جا بود که فهمیدم چرا گوسفندها از او نمی‌ترسند.

نیم‌رخش دیگر شبیه انسان نبود.
پوزه‌ای خیس از خون داشت و دندان‌هایی که میان لب‌هایش برق می‌زدند.

آسمان ناگهان رنگ عوض کرد.
گرگ‌ومیش عصر جای خودش را به آسمانی غریب قرمز رنگی داد؛ برگ‌های درختان آبی نفتی شدند، تنه‌ها زرد اخرایی، چمن‌ها نارنجی و پشم گوسفندان به رنگ‌هایی درآمد که هیچ‌گاه در طبیعت ندیده بودم؛ صورتی، بنفش، ارغوانی.

چشم‌هایم را بستم.
یک بار...و باز کردم.
اما دیگر روی دو پا ایستاده نبودم.
چهار دست‌وپا داشتم.پشم تنم را پوشانده بود.
و عجیب‌تر از همه، دیگر نمی‌ترسیدم.

پاهایم بی‌اختیار حرکت کردند.
به سویش رفتم.
آرام،بی‌فکر،مثل تمام گوسفندانی که پیش از من رفته بودند.
چوپان دست‌هایش را گشود و من، با تمام وجود، خودم را در آغوشش انداختم.گرمای بدنش آرامم کرد.

سرش را نزدیک گوشم آورد و با صدایی آهسته، چنان که گویی برای کودکی لالایی می‌خواند، زمزمه کرد:
"بخواب، ای برّه‌ی خاموشِ چراگاهِ غبار،
که شب آمده تا بپوشاند تنت را زِ بهار.

نترس از پنجه‌هایی که به خون آغشته‌اند،
که گرگ‌ها نیز روزی همچو برّه زیسته‌اند.

بیا نزدیک‌تر؛ اینجا کسی بیدار نیست،
صدای ناله‌ی تو در میانِ باد نیست.

سرت را روی سینه‌ام بگذار و آرام بگیر،
که من آمده‌ام از گله، تو را با خود ببرم.

تمامِ گله خواب است و هیچ‌کس نمی‌بیند
که برّه چگونه به آغوشِ چوپان می‌رسد.

بخواب...
که چشم بستن، نخستین شرطِ نجات است؛
و عشق، گاهی همان دستی‌ست
که پیش از دریدن، نوازشت می‌کند..."

صدایش آرامم کرد.
آن‌قدر آرام که دیگر پنجه‌هایش را ندیدم.
دیگر بوی خون را حس نکردم.
دیگر نفهمیدم چرا تمام گوسفندانی که پیش از من به آغوشش رفته بودند، بازنگشته‌اند.

فقط برای یک لحظه، درست پیش از آنکه همه‌چیز تاریک شود، فهمیدم چرا هیچ‌کدام فرار نکرده بودند.
آنها هم زمانی انسان بودند.
و بعد...پنجه‌هایش گلوی مرا شکافتند.
دردی کوتاه،یک نفس و بعد سکوت.

وقتی چشم‌هایم برای آخرین بار بسته شدند، دیگر نه گوسفندی بودم، نه انسان.
فقط لاشه‌ای بودم میان علف‌های نارنجی‌رنگ؛
و چوپان، آرام، به سوی گوسفند بعدی می‌رفت.
L'Égarée
Photo
وقتی چشم باز کردم، خودم را در سالنی غریب یافتم؛ سالنی با صندلی‌های بی‌شمار که تنها تعداد انگشت‌شماری تماشاچی داشت. هنوز هوشیاری‌ام کامل بازنگشته بود و نمی‌دانستم چگونه سر از اینجا درآورده‌ام. این اولین بار نبود که در این شهر، میان ابعاد نامعلوم جابه‌جا می‌شدم. من زندگی‌ام را سر یک پروژه‌ی علمی لعنتی قمار کرده بودم تا بلکه به اسرار دولت و رازهای این جهان پوچ دست پیدا کنم؛ اما حالا، بازیچه‌ی دست چیزی بودم که نمی‌شناختم.

هنوز غرق در گیجی بودم که سالن در سیاهی مطلق فرو رفت و بلافاصله، نورهای خیره‌کننده روی صحنه متمرکز شدند. نوای یک آهنگ شاد کودکانه در فضا پیچید؛ اما در این سکوت مرگبار، آن آهنگ نه شاد بود و نه زیبا؛ بیشتر شبیه دهن‌کجی به شرایط اسفبار ما بود.

نگاهم را در سالن چرخاندم. چند مرد تپل و غریبه پراکنده نشسته بودند. زنی با لباسی از جنس ژله‌ی آبی، چند صندلی آن‌طرف‌تر بود و مردی لخت، در گوشه‌ای دیگر. من نیز در لباسی که یادم نمی‌آمد کی تنم شده بود – یک دامن بلند با شومیزی سفید – خشکم زده بود.

همین که خواستم کلمه‌ای بر زبان بیاورم، پرده‌ها کنار رفتند. دلقکی با قدم‌هایی سنگین روی صحنه آمد. صدای خنده‌های ضبط‌شده در سالن طنین‌انداز شد، اما آن دلقک، نه شبیه موجودات فانتزی، که شبیه تجسم یک کابوس بود. حسی در درونم فریاد می‌زد:
"اینجا پایان همه چیز است."

او تعظیم کرد و با صدایی جیغ‌مانند و گوش‌خراش، سکوت را درید:
"به نمایش الف.ب.ج خوش اومدید! چقدر باعث شادمانی منه که این‌همه آدم بشاش و تپل‌ومپل اینجا دارم."

دلقک میان صندلی‌ها می‌چرخید، با حرکاتی دیوانه‌وار می‌رقصید و ادای آدم‌ها را درمی‌آورد. وقتی به من رسید، ناگهان ایستاد. سکوتی مطلق حاکم شد. لبخندی غمگین زد، تاری از موهایم را پشت گوشم زد و با یک جهش، خودش را به صحنه رساند.

با یک بشکن، موسیقی قطع شد و نورها ثابت ماندند. دلقک، در حالی که دست‌هایش را به هم می‌کوبید، قهقه‌ای هیستریک سر داد:
"خب خب، وقتشه نمایش رو شروع کنیم... یوهاهاها! همگی بیاید روی صحنه. هرکی نیاد، مثل بادکنک خالی، وا میره!"

صدای خرد شدن استخوان گردنش، وقتی سرش را کج کرد، در سالن پیچید. هفت مرد تپل، بی‌اختیار و با وحشت، خود را روی صحنه انداختند. من و آن دو نفر دیگر از جایمان تکان نخوردیم. دلقک با نگاهی که روحمان را می‌تراشید، بشکنی زد و فریاد کشید:
"تا نترکیدید، بیاید پایین، عروسک‌های من!"

نمایش مرگ شروع شد؛ بازی بشین‌وپاشوی معکوس. هر کس اشتباه می‌کرد، با بشکن دلقک به یک بادکنک تبدیل می‌شد و در کسری از ثانیه می‌ترکید؛ پاشیدن خون روی دیوارها، تنها صدای پایانی زندگی‌شان بود. وحشت، وجودم را گرفت. بدنم داشت باد می‌کرد. او راست می‌گفت؛ ما تبدیل به کیسه‌های گوشت و هوایی شده بودیم که هر لحظه ممکن بود بترکند.

از ترس جان، خودم را به صحنه پرت کردم. دلقک با دیدنم بالا و پایین پرید و جیغ زد:
"عاقل، عاقل، عاقل!"
تورم بدنم متوقف شد. با چشمان خودم دیدم که آن زن و مرد دیگر، مانند توپ‌هایی بزرگ، مقابل چشمانم منفجر شدند. خون‌شان صورتم را گرم کرد.

صحنه تغییر کرد. طناب‌های رنگارنگی روی زمین بود که به ظرف‌هایی وصل می‌شدند. صدای دلقک در تاریکی پیچید:
"یکی از ظرف‌ها رو نشونتون می‌دم؛ طناب درست رو بکشید. دختر جون، نوبت توئه."

جلو رفتم. دلقک بی‌وقفه حرف می‌زد، ذهن مرا با قهقه‌هایش تکه‌تکه می‌کرد. آن‌قدر گیج شدم که طناب اشتباهی را کشیدم. ظرف اشتباه افتاد. دلقک قهقه‌ای زد و بشکن زد.

بدنم شروع به باد کردن کرد. فشار هوا در ریه‌هایم غیرقابل تحمل بود. چشمانم تار شد. قبل از آنکه جیغی بکشم، ترکیدم.
و درست در همان لحظه، روی تخت اتاقم، در میان عرق سرد و وحشتی بی‌پایان، چشمانم را باز کردم.

فهمیدم این چرخه، این جهان لعنتی، تمامی ندارد. آن‌ها می‌خواهند من را بکشند و دوباره زنده کنند تا حوصله‌ی سررفته‌شان را با تماشای زجر من، سیراب کنند.
L'Égarée
Photo
و من سقوط‌کرده‌ی میان نت‌های پیانویم؛
نجات‌یافته‌ای از جنگ، از هیاهوی آدم‌ها و ازدحام صداهایی که هرکدام می‌خواستند چیزی از من بگیرند. پناه بردم به کلاویه‌های سیاه و سفید، به آن نت‌هایی که یکی‌یکی از زیر انگشتانم جان می‌گرفتند و مرا بیشتر در خودشان فرو می‌بردند.

در آن جهان، دیگر نه فریادی بود، نه جنگی، نه چهره‌ای که مجبور باشم برایش لبخند بزنم؛ فقط من بودم و پیانو و آهنگی که انگار از تمام زخم‌های فراموش‌شده‌ام ساخته شده بود.

حالا تو روبه‌رویم ایستاده‌ای و با آرامش می‌پرسی:
"تو با دیوانگی بیگانه‌ای؟"

نه، عزیز من.
من دیوانگی را از نزدیک دیده‌ام؛ با آن زندگی کرده‌ام، در آن غرق شده‌ام و حتی گاهی نجاتم را از همان چیزی خواسته‌ام که دیگران نامش را جنون گذاشته‌اند.

من فقط یاد گرفته‌ام دیوانگی‌ام را با نت‌ها بنویسم؛تا اگر روزی عقل از سرم پرید، دست‌کم صدایش زیبا باشد.