L'Égarée
Photo
اد چشمهایش را ریز کرد.چند قدم جلوتر را هم بهسختی میدید.فرد کنار او ایستاد.اد دستش را محکمتر گرفت.و برای اولین بار از وقتی از عمارت بیرون آمده بود، چیزی در نگاهش لرزید.
چون در دل آن مه...چیزی حرکت کرد.یا بهتر بگویم،چیز هایی حرکت میکردند.
چون در دل آن مه...چیزی حرکت کرد.یا بهتر بگویم،چیز هایی حرکت میکردند.
L'Égarée
Photo
اد هرچه بیشتر به اطراف نگاه میکرد، بیشتر گیج میشد.دیگر نمیدانست کجاست.تنها چیزی که هنوز برایش آشنا به نظر میرسید، دستی بود که دستش را گرفته بود.دست فرد.
فرد یک دستش را داخل جیب کت کرده بود و با دست دیگرش دست اد را گرفته بود. گاهی هم ساعت جیبیاش را بیرون میآورد و به آن نگاه میکرد؛ انگار دیرش شده بود.ناگهان احساس کرد چیزی به پایش چسبیده.سرش را پایین آورد.اد بود.پسرک خودش را به پای او چسبانده بود.فرد خم شد.
— چی شده، اِد؟
دست پارچهایاش را روی سر اد کشید و بعد دوباره دستش را گرفت.
— دنبالم بیا. من زیر قولم نمیزنم.
اد بالاخره زبان باز کرد.
— چرا اینجا انقدر مه داره؟ ما کجاییم؟
صدایش هنوز کمی گرفته بود.فرد ساعتش را بست و داخل جیبش گذاشت.همانطور که از کنار درختی رد میشدند، ناگهان خم شد، عصا و کلاهش را که میان شاخهها گیر کرده بودند برداشت و کلاه را روی سرش گذاشت.بعد انگار تازه یاد چیزی افتاده باشد، گفت:
— تا حالا کسی دربارهی باغ پشتی چیزی بهت گفته؟
اد کمی شوکه شد.
— باغ پشتی؟
فرد نگاه کوتاهی به او انداخت.
— آره.
اد پشت سرش دوید.
— مامانم... مامانم تو داستانهای قبل خوابش برام گفته.
فرد لحظهای ایستاد.ابرویش بالا رفت.بعد سری از روی تأسف تکان داد.
— مادرت واقعا نمیفهمه چه داستانهایی رو باید برای چه سنی تعریف کنه.
اد اخم کرد.
— مامانم بهترین مادر دنیاست! خودش خیلی خوب میدونه چی باید برام بخونه.
فرد خندهی کوتاهی کرد.
— البته، اد. مادرت زن خیلی محشریه.
کمی مکث کرد.
— مخصوصا در روانی بودن.
اد با ناراحتی نگاهش کرد.
— چرا حس میکنم از مامانم متنفری؟
فرد پوزخند زد.
— توی باغ پشتی، همه ازش متنفرن.
قدمهایش آهستهتر شد.
— اون از وقتی به دنیا اومد، برای ما چیزی جز یه دردسر بزرگ نبود.
اد دیگر چیزی نگفت.مه کمکم کنار رفت.ناگهان دشت بزرگی مقابلشان ظاهر شد.دشتی پوشیده از علفهای بلند، بوتههای وحشی و شاخههایی که در باد تکان میخوردند.و میان آن سبزی بیانتها...یک جاده.جادهای باریک و خاکستری که از میان دشت میگذشت و در مه گم میشد.
فرد ایستاد.
— خب...
عصایش را روی زمین گذاشت.
— به جاده رسیدیم.
اد کنار او ایستاد.
— پس بریم.
فرد تکان نخورد.اد با تعجب نگاهش کرد.
— چرا وایستادی؟ دیرمون میشه.
فرد به ساعتش نگاه کرد.
— نگران نباش. فقط ده ثانیه مونده.
— برای چی؟
لبخند مرموزی زد.
— کاروان.
اد ابروهایش را بالا برد.
— چه کاروانی؟
فرد جواب نداد.فقط به جاده خیره شد.ده ثانیه گذشت.
یک...دو...سه...صدایی از دور آمد.صدایی شبیه زنگولههایی که با فاصلهای نامنظم به هم میخوردند.بعد صدای کشیده شدن چیزی روی خاک.
مه لرزید.و ناگهان دو موجود مثلثیشکل از میان آن بیرون آمدند و آن طرف جاده فرود آمدند.زمین زیر پای اد لرزید.پسرک ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.دو موجود تقریبا شبیه هم بودند؛ بدنهایی بزرگ و مثلثی، صورتهایی سفید و استخوانی و چهرههایی که لبخندهایشان اصلا شبیه لبخند نبود.
فرد با آرامش گفت:
— توماس... تام. خوشحالم میبینمتون.
تام پوزخندی زد.
— فرد...
توماس با خندهی نازک و آزاردهندهای گفت:
— فرد...
تام ادامه داد:
— خیلی وقته نبودی.
توماس سرش را کج کرد.
— همه نگران شده بودن. تقریبا شش ساله که غیبت زده بود.
فرد سرفهای کرد و به اد اشاره کرد.
— وقت برای حرف زدن زیاده. الان اصلا وقتش نیست.
بعد رو به آن دو کرد.
— خب، توماس، تام... این اِده.
مکث کرد.
— پسر سالی.
اسم سالی را با چنان تنفری گفت که حتی اد هم متوجه شد.تام و توماس خندیدند.
— معلومه که میدونیم کیه.
توماس گفت:
— خبر اومدنش قبل از خودش به باغ پشتی رسیده بود.
تام آرام اضافه کرد:
— همه دربارهش حرف میزنن.
توماس خنده ای کرد و سریع در ادامه گفت:
_حتی اون.
فرد چیزی نگفت.کلاهش را کمی جابهجا کرد.چون از دور...صدای زنگوله آمد.آرام.منظم.و همراهش صدای آواز کسی که اد هنوز نمیتوانست ببیند.
فرد زیر لب گفت:
— خب... اون همیشه دربارهی همهچیز حرف میزنه.
اد پرسید:
— اون کیه؟
تام و توماس با هم خندیدند.تام گفت:
— اون خیلی بزرگه.
توماس بلافاصله اضافه کرد:
— و خیلی قدرتمنده.
فرد اخم کرد.اما پیش از آنکه چیزی بگوید، کاروان از میان مه بیرون آمد.یک کالسکهی عجیب و قدیمی با چرخهای بزرگ چوبی و بدنهای تیره که سایهاش روی جاده کشیده شده بود.بالای آن، زیر سایهبان، موجودی بلند و مخروطیشکل ایستاده بود و اطرافش دو سایهپوش بیحرکت قرار داشتند.کنار چرخها، موجود کوچکی با سر کدو راه میرفت و هر قدمش صدای خشکی روی خاک ایجاد میکرد.اما نگاه اد روی موجودات اطراف کاروان ماند.جلوی کالسکه، موجودی یاسیرنگ ایستاده بود.قدبلند.باریک.با چشمانی که بیش از حد آرام بودند.نامش جینی بود.
فرد یک دستش را داخل جیب کت کرده بود و با دست دیگرش دست اد را گرفته بود. گاهی هم ساعت جیبیاش را بیرون میآورد و به آن نگاه میکرد؛ انگار دیرش شده بود.ناگهان احساس کرد چیزی به پایش چسبیده.سرش را پایین آورد.اد بود.پسرک خودش را به پای او چسبانده بود.فرد خم شد.
— چی شده، اِد؟
دست پارچهایاش را روی سر اد کشید و بعد دوباره دستش را گرفت.
— دنبالم بیا. من زیر قولم نمیزنم.
اد بالاخره زبان باز کرد.
— چرا اینجا انقدر مه داره؟ ما کجاییم؟
صدایش هنوز کمی گرفته بود.فرد ساعتش را بست و داخل جیبش گذاشت.همانطور که از کنار درختی رد میشدند، ناگهان خم شد، عصا و کلاهش را که میان شاخهها گیر کرده بودند برداشت و کلاه را روی سرش گذاشت.بعد انگار تازه یاد چیزی افتاده باشد، گفت:
— تا حالا کسی دربارهی باغ پشتی چیزی بهت گفته؟
اد کمی شوکه شد.
— باغ پشتی؟
فرد نگاه کوتاهی به او انداخت.
— آره.
اد پشت سرش دوید.
— مامانم... مامانم تو داستانهای قبل خوابش برام گفته.
فرد لحظهای ایستاد.ابرویش بالا رفت.بعد سری از روی تأسف تکان داد.
— مادرت واقعا نمیفهمه چه داستانهایی رو باید برای چه سنی تعریف کنه.
اد اخم کرد.
— مامانم بهترین مادر دنیاست! خودش خیلی خوب میدونه چی باید برام بخونه.
فرد خندهی کوتاهی کرد.
— البته، اد. مادرت زن خیلی محشریه.
کمی مکث کرد.
— مخصوصا در روانی بودن.
اد با ناراحتی نگاهش کرد.
— چرا حس میکنم از مامانم متنفری؟
فرد پوزخند زد.
— توی باغ پشتی، همه ازش متنفرن.
قدمهایش آهستهتر شد.
— اون از وقتی به دنیا اومد، برای ما چیزی جز یه دردسر بزرگ نبود.
اد دیگر چیزی نگفت.مه کمکم کنار رفت.ناگهان دشت بزرگی مقابلشان ظاهر شد.دشتی پوشیده از علفهای بلند، بوتههای وحشی و شاخههایی که در باد تکان میخوردند.و میان آن سبزی بیانتها...یک جاده.جادهای باریک و خاکستری که از میان دشت میگذشت و در مه گم میشد.
فرد ایستاد.
— خب...
عصایش را روی زمین گذاشت.
— به جاده رسیدیم.
اد کنار او ایستاد.
— پس بریم.
فرد تکان نخورد.اد با تعجب نگاهش کرد.
— چرا وایستادی؟ دیرمون میشه.
فرد به ساعتش نگاه کرد.
— نگران نباش. فقط ده ثانیه مونده.
— برای چی؟
لبخند مرموزی زد.
— کاروان.
اد ابروهایش را بالا برد.
— چه کاروانی؟
فرد جواب نداد.فقط به جاده خیره شد.ده ثانیه گذشت.
یک...دو...سه...صدایی از دور آمد.صدایی شبیه زنگولههایی که با فاصلهای نامنظم به هم میخوردند.بعد صدای کشیده شدن چیزی روی خاک.
مه لرزید.و ناگهان دو موجود مثلثیشکل از میان آن بیرون آمدند و آن طرف جاده فرود آمدند.زمین زیر پای اد لرزید.پسرک ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.دو موجود تقریبا شبیه هم بودند؛ بدنهایی بزرگ و مثلثی، صورتهایی سفید و استخوانی و چهرههایی که لبخندهایشان اصلا شبیه لبخند نبود.
فرد با آرامش گفت:
— توماس... تام. خوشحالم میبینمتون.
تام پوزخندی زد.
— فرد...
توماس با خندهی نازک و آزاردهندهای گفت:
— فرد...
تام ادامه داد:
— خیلی وقته نبودی.
توماس سرش را کج کرد.
— همه نگران شده بودن. تقریبا شش ساله که غیبت زده بود.
فرد سرفهای کرد و به اد اشاره کرد.
— وقت برای حرف زدن زیاده. الان اصلا وقتش نیست.
بعد رو به آن دو کرد.
— خب، توماس، تام... این اِده.
مکث کرد.
— پسر سالی.
اسم سالی را با چنان تنفری گفت که حتی اد هم متوجه شد.تام و توماس خندیدند.
— معلومه که میدونیم کیه.
توماس گفت:
— خبر اومدنش قبل از خودش به باغ پشتی رسیده بود.
تام آرام اضافه کرد:
— همه دربارهش حرف میزنن.
توماس خنده ای کرد و سریع در ادامه گفت:
_حتی اون.
فرد چیزی نگفت.کلاهش را کمی جابهجا کرد.چون از دور...صدای زنگوله آمد.آرام.منظم.و همراهش صدای آواز کسی که اد هنوز نمیتوانست ببیند.
فرد زیر لب گفت:
— خب... اون همیشه دربارهی همهچیز حرف میزنه.
اد پرسید:
— اون کیه؟
تام و توماس با هم خندیدند.تام گفت:
— اون خیلی بزرگه.
توماس بلافاصله اضافه کرد:
— و خیلی قدرتمنده.
فرد اخم کرد.اما پیش از آنکه چیزی بگوید، کاروان از میان مه بیرون آمد.یک کالسکهی عجیب و قدیمی با چرخهای بزرگ چوبی و بدنهای تیره که سایهاش روی جاده کشیده شده بود.بالای آن، زیر سایهبان، موجودی بلند و مخروطیشکل ایستاده بود و اطرافش دو سایهپوش بیحرکت قرار داشتند.کنار چرخها، موجود کوچکی با سر کدو راه میرفت و هر قدمش صدای خشکی روی خاک ایجاد میکرد.اما نگاه اد روی موجودات اطراف کاروان ماند.جلوی کالسکه، موجودی یاسیرنگ ایستاده بود.قدبلند.باریک.با چشمانی که بیش از حد آرام بودند.نامش جینی بود.
L'Égarée
Photo
پشت سر جینی، سمت چپ، موجودی سیاه و کشیده حرکت میکرد؛ صورتش سفید بود و از بالای سرش شاخههایی تیز و خشک مثل تاجی سیاه بیرون زده بود.مورگ.سمت دیگر کالسکه، موجودی بلند با ردایی سیاه ایستاده بود؛ صورتی سفید و شاخهایی پیچخورده که به آسمان رفته بودند.ویل.
و کمی دورتر، موجودی باریک و تقریبا بیحرکت قدم برمیداشت؛ سرش پوشیده از شاخههای خشک بود.بریار.
فرد آرام گفت:
— جینی.
جینی سرش را چرخاند.لبخند زد.
— فرد پیر و خسته...
فرد کلاهش را برداشت و کمی خم شد.
— جینی فریبکار.
جینی خندید.
— هنوز هم منو اینطور صدا میزنی؟
فرد دوباره کلاهش را روی سر گذاشت.
— چون هنوز هم همونی.
بعد جینی نگاهش را روی اد انداخت.چند ثانیه هیچ نگفت.لبخندش آرامآرام محو شد.
— پس اینه...
فرد دست اد را محکمتر گرفت.جینی یک قدم جلو آمد.
— پسر سالی.
اد پشت دست فرد پنهان شد.جینی خندید.
— نترس، کوچولو.
اما فرد آرام گفت:
— زیاد نزدیک نشو.
جینی به او نگاه کرد.
— هنوز هم مراقبشی؟
فرد جواب نداد.جینی دوباره به اد نگاه کرد.این بار لبخندش برگشت.
— سوار شید.
اد با تردید به کالسکه نگاه کرد.فرد خم شد و آرام در گوشش گفت:
_ گفتم که راه عمارت رو بلدم..
بعد به کاروان اشاره کرد.
— اما اینجا، راه رفتن همیشه بهترین راه رسیدن نیست.
اد چیزی نگفت.فقط دست فرد را محکمتر گرفت.و وقتی قدم اول را به سمت کاروان برداشت، صدای زنگولهها دوباره در مه پیچید.کاروان آرام شروع به حرکت کرد.و اد هنوز نمیدانست مقصدشان کجاست.فقط یک چیز را میدانست:او دیگر در باغ عمارت پدریاش نبود.
و کمی دورتر، موجودی باریک و تقریبا بیحرکت قدم برمیداشت؛ سرش پوشیده از شاخههای خشک بود.بریار.
فرد آرام گفت:
— جینی.
جینی سرش را چرخاند.لبخند زد.
— فرد پیر و خسته...
فرد کلاهش را برداشت و کمی خم شد.
— جینی فریبکار.
جینی خندید.
— هنوز هم منو اینطور صدا میزنی؟
فرد دوباره کلاهش را روی سر گذاشت.
— چون هنوز هم همونی.
بعد جینی نگاهش را روی اد انداخت.چند ثانیه هیچ نگفت.لبخندش آرامآرام محو شد.
— پس اینه...
فرد دست اد را محکمتر گرفت.جینی یک قدم جلو آمد.
— پسر سالی.
اد پشت دست فرد پنهان شد.جینی خندید.
— نترس، کوچولو.
اما فرد آرام گفت:
— زیاد نزدیک نشو.
جینی به او نگاه کرد.
— هنوز هم مراقبشی؟
فرد جواب نداد.جینی دوباره به اد نگاه کرد.این بار لبخندش برگشت.
— سوار شید.
اد با تردید به کالسکه نگاه کرد.فرد خم شد و آرام در گوشش گفت:
_ گفتم که راه عمارت رو بلدم..
بعد به کاروان اشاره کرد.
— اما اینجا، راه رفتن همیشه بهترین راه رسیدن نیست.
اد چیزی نگفت.فقط دست فرد را محکمتر گرفت.و وقتی قدم اول را به سمت کاروان برداشت، صدای زنگولهها دوباره در مه پیچید.کاروان آرام شروع به حرکت کرد.و اد هنوز نمیدانست مقصدشان کجاست.فقط یک چیز را میدانست:او دیگر در باغ عمارت پدریاش نبود.
Forwarded from Asteria (𝙰𝚗𝚊𝚑𝚒𝚝𝚊)
https://t.me/legaree
Hela 🖤
چون چنلت پر از حس عظمت تاریک، سقوط و روحهای گمشدهست.
دقیقاً مثل هلا که با شکوه و قدرت مرگبارش از آسگارد طرد شد، اما هنوز همون هیبت و جذابیت ترسناک رو داره.
Hela 🖤
چون چنلت پر از حس عظمت تاریک، سقوط و روحهای گمشدهست.
دقیقاً مثل هلا که با شکوه و قدرت مرگبارش از آسگارد طرد شد، اما هنوز همون هیبت و جذابیت ترسناک رو داره.
L'Égarée
پشت سر جینی، سمت چپ، موجودی سیاه و کشیده حرکت میکرد؛ صورتش سفید بود و از بالای سرش شاخههایی تیز و خشک مثل تاجی سیاه بیرون زده بود.مورگ.سمت دیگر کالسکه، موجودی بلند با ردایی سیاه ایستاده بود؛ صورتی سفید و شاخهایی پیچخورده که به آسمان رفته بودند.ویل. و…
فرد کمک کرد تا اد سوار کالسکه شود.اد را درست کنار موجود مخروطیشکلی نشاند که زیر سایهبان کالسکه بیحرکت ایستاده بود.جینی دوباره زنگولهاش را به صدا درآورد.صدای زنگ در مه پیچید.
در همان لحظه، توماس و تام با خندههایی جیغمانند از زمین جدا شدند و در آسمان مهگرفته ناپدید شدند.چند صد متر جلوتر، دوباره روی جاده فرود آمدند.اما حتی یک لحظه هم توقف نکردند.
دوباره پریدند.دوباره ناپدید شدند.و دوباره جلوتر ظاهر شدند.
جینی به راه افتاد و موریس، موجود کوچک کلهکدویی، پشت کالسکه قرار گرفت و شروع به هل دادن آن کرد.بقیهی موجودات هم همراهشان حرکت کردند.
کاروان آرامآرام در جادهی مهآلود پیش میرفت.
اد به نردههای کالسکه تکیه داده بود و با چشمهای کنجکاوش اطراف را نگاه میکرد.هیچچیز شبیه دنیایی نبود که میشناخت.درختها، جاده، مه، موجوداتی که کنارشان راه میرفتند...همهچیز انگار از یک قصهی قدیمی بیرون آمده بود.
ناگهان موجود مخروطیشکل کنار اد تکانی خورد.
صدایی از داخلش درآمد.اد با تعجب برگشت.
— این... صدا میده؟
جینی خندید.آنقدر بالا و پایین پرید که زنگولهی گردنش دوباره به صدا درآمد.
— معلومه که حرف میزنه! لال که نیست.
فرد هم خندهی کوتاهی کرد.اما اد هنوز قانع نشده بود.به موجود خیره شد.
— پس چرا این شکلیه؟
بریار، که کمی جلوتر از آنها حرکت میکرد، برگشت.بدنی کشیده و سفید داشت و همان تاج عجیب شاخهای روی سرش بود.صدای مردانهاش در تضاد عجیبی با ظاهرش بود.
— چون قراره همین شکلی باشه.
اد با تعجب نگاهش کرد.بریار ادامه داد:
— بدن جدیدشه.
اد ابروهایش را بالا برد.
— بدن... جدید؟
بریار به موجود مخروطیشکل اشاره کرد.
— بدن قبلیش رو توی این یکی محبوس کردیم. وقتی زمانش برسه، این بدن باید با وجود قبلیش یکی بشه و به شکل واقعی خودش برسه.
بعد لبخند باریکی زد.
— مگه نه، باربارا؟
اد به موجود کنار خودش نگاه کرد.پس اسمش باربارا بود.برای چند لحظه چیزی نگفت.تمام تصوری که از بریار داشت بههم ریخته بود. تا آن لحظه، با آن بدن سفید و کشیده و فرم عجیبش، فکر میکرد بریار یک زن است.اما صدای مردانهاش کاملا خلاف تصور اد بود.اد دوباره به فرد نگاه کرد.
— بدن جدید؟ چرا؟
ویل، که آن طرف کالسکه حرکت میکرد، جواب داد:
— چون اینجا باغ پشتیه.
مکثی کرد.
— نه دنیای بالا.
فرد سریع میان حرفشان آمد.
— قانونهای هر دنیا با جای دیگه فرق داره، اد.
عصایش را روی زمین گذاشت و ادامه داد:
— اینجا هم قانون خودش رو داره.
اد کمی فکر کرد.بعد با نگرانی پرسید:
— یعنی منم باید بدن جدید داشته باشم؟
فرد فورا سرش را تکان داد.
— نه، نه.
لبخند زد.
— تو مهمون موقتی هستی.
بعد نگاهی به باربارا انداخت.
— اما کسی مثل باربارا سالها از این قانون فرار کرده. خیلی سال.
اد ساکت شد.فرد ادامه داد:
— ولی انگار بالاخره پیداش کردن.
مورگ که کنار جینی و کمی جلوتر از فرد راه میرفت، با صدای زنانهاش گفت:
— درسته.
اد دوباره جا خورد.مورگ ادامه داد:
— خودشون این قانونها رو ساختن تا مشخص کنن ما با دنیای بالا فرق داریم.
موریس از کنار چرخ کالسکه خندید.فرد هم پوزخند زد.اد به تکتکشان نگاه کرد.انگار هر چیزی که فکر میکرد دربارهی این دنیا میداند، یکییکی اشتباه از آب درمیآمد.چند دقیقه با سکوت گذشت.
بعد اد بالاخره پرسید:
— خب... حالا کجا میریم؟
فرد از سؤالش راضی شد.لبخند زد.
— خوشم اومد.
کمی به عقب برگشت و به اد نگاه کرد.
— پسر حوصلهسربری نیستی.
بعد به جادهی روبهرو اشاره کرد.
— داریم میریم تپههای بالتازار.
— تپههای بالتازار؟
— آره.
فرد ساعت جیبیاش را دوباره نگاه کرد.
— اونجا باید یه چیزی رو تحویل بگیرم.
— چی؟
فرد لبخند زد.
— وقتی رسیدیم میفهمی.
اد اخم کوچکی کرد.
— و بعدش؟
— بعدش میریم سمت برج صورتی.
چشمهای اد روشن شد.
— برج صورتی؟
موریس از کنار کالسکه سرش را تکان داد.
— آره. برج صورتی.
اد با هیجان پرسید:
— خونهی فرده؟
فرد بلافاصله سرش را به نشانهی مخالفت تکان داد.
— نه.
اد گیج شد.
— پس خونهی کیه؟
فرد به جاده نگاه کرد.
— همون کسی که دربارهش حرف زدیم.
— همون که بزرگ و قدرتمنده؟
ویل سر تکان داد.
— همون.
اد دستهایش را روی سینهاش گذاشت.
— پس اسم نداره؟
ویل پاسخ داد:
— اسم داره.
— پس چرا صداش نمیکنین؟
ویل لحظهای سکوت کرد.
— چون خودش خواسته کسی اسمش رو صدا نزنه.
اد کمی فکر کرد.
— یعنی بهش میگین "اون"؟
— دقیقا.
اد همچنان به نظر میرسید از این جواب راضی نشده.اما این بار تصمیم گرفت چیزی نپرسد.
در همان لحظه، توماس و تام با خندههایی جیغمانند از زمین جدا شدند و در آسمان مهگرفته ناپدید شدند.چند صد متر جلوتر، دوباره روی جاده فرود آمدند.اما حتی یک لحظه هم توقف نکردند.
دوباره پریدند.دوباره ناپدید شدند.و دوباره جلوتر ظاهر شدند.
جینی به راه افتاد و موریس، موجود کوچک کلهکدویی، پشت کالسکه قرار گرفت و شروع به هل دادن آن کرد.بقیهی موجودات هم همراهشان حرکت کردند.
کاروان آرامآرام در جادهی مهآلود پیش میرفت.
اد به نردههای کالسکه تکیه داده بود و با چشمهای کنجکاوش اطراف را نگاه میکرد.هیچچیز شبیه دنیایی نبود که میشناخت.درختها، جاده، مه، موجوداتی که کنارشان راه میرفتند...همهچیز انگار از یک قصهی قدیمی بیرون آمده بود.
ناگهان موجود مخروطیشکل کنار اد تکانی خورد.
صدایی از داخلش درآمد.اد با تعجب برگشت.
— این... صدا میده؟
جینی خندید.آنقدر بالا و پایین پرید که زنگولهی گردنش دوباره به صدا درآمد.
— معلومه که حرف میزنه! لال که نیست.
فرد هم خندهی کوتاهی کرد.اما اد هنوز قانع نشده بود.به موجود خیره شد.
— پس چرا این شکلیه؟
بریار، که کمی جلوتر از آنها حرکت میکرد، برگشت.بدنی کشیده و سفید داشت و همان تاج عجیب شاخهای روی سرش بود.صدای مردانهاش در تضاد عجیبی با ظاهرش بود.
— چون قراره همین شکلی باشه.
اد با تعجب نگاهش کرد.بریار ادامه داد:
— بدن جدیدشه.
اد ابروهایش را بالا برد.
— بدن... جدید؟
بریار به موجود مخروطیشکل اشاره کرد.
— بدن قبلیش رو توی این یکی محبوس کردیم. وقتی زمانش برسه، این بدن باید با وجود قبلیش یکی بشه و به شکل واقعی خودش برسه.
بعد لبخند باریکی زد.
— مگه نه، باربارا؟
اد به موجود کنار خودش نگاه کرد.پس اسمش باربارا بود.برای چند لحظه چیزی نگفت.تمام تصوری که از بریار داشت بههم ریخته بود. تا آن لحظه، با آن بدن سفید و کشیده و فرم عجیبش، فکر میکرد بریار یک زن است.اما صدای مردانهاش کاملا خلاف تصور اد بود.اد دوباره به فرد نگاه کرد.
— بدن جدید؟ چرا؟
ویل، که آن طرف کالسکه حرکت میکرد، جواب داد:
— چون اینجا باغ پشتیه.
مکثی کرد.
— نه دنیای بالا.
فرد سریع میان حرفشان آمد.
— قانونهای هر دنیا با جای دیگه فرق داره، اد.
عصایش را روی زمین گذاشت و ادامه داد:
— اینجا هم قانون خودش رو داره.
اد کمی فکر کرد.بعد با نگرانی پرسید:
— یعنی منم باید بدن جدید داشته باشم؟
فرد فورا سرش را تکان داد.
— نه، نه.
لبخند زد.
— تو مهمون موقتی هستی.
بعد نگاهی به باربارا انداخت.
— اما کسی مثل باربارا سالها از این قانون فرار کرده. خیلی سال.
اد ساکت شد.فرد ادامه داد:
— ولی انگار بالاخره پیداش کردن.
مورگ که کنار جینی و کمی جلوتر از فرد راه میرفت، با صدای زنانهاش گفت:
— درسته.
اد دوباره جا خورد.مورگ ادامه داد:
— خودشون این قانونها رو ساختن تا مشخص کنن ما با دنیای بالا فرق داریم.
موریس از کنار چرخ کالسکه خندید.فرد هم پوزخند زد.اد به تکتکشان نگاه کرد.انگار هر چیزی که فکر میکرد دربارهی این دنیا میداند، یکییکی اشتباه از آب درمیآمد.چند دقیقه با سکوت گذشت.
بعد اد بالاخره پرسید:
— خب... حالا کجا میریم؟
فرد از سؤالش راضی شد.لبخند زد.
— خوشم اومد.
کمی به عقب برگشت و به اد نگاه کرد.
— پسر حوصلهسربری نیستی.
بعد به جادهی روبهرو اشاره کرد.
— داریم میریم تپههای بالتازار.
— تپههای بالتازار؟
— آره.
فرد ساعت جیبیاش را دوباره نگاه کرد.
— اونجا باید یه چیزی رو تحویل بگیرم.
— چی؟
فرد لبخند زد.
— وقتی رسیدیم میفهمی.
اد اخم کوچکی کرد.
— و بعدش؟
— بعدش میریم سمت برج صورتی.
چشمهای اد روشن شد.
— برج صورتی؟
موریس از کنار کالسکه سرش را تکان داد.
— آره. برج صورتی.
اد با هیجان پرسید:
— خونهی فرده؟
فرد بلافاصله سرش را به نشانهی مخالفت تکان داد.
— نه.
اد گیج شد.
— پس خونهی کیه؟
فرد به جاده نگاه کرد.
— همون کسی که دربارهش حرف زدیم.
— همون که بزرگ و قدرتمنده؟
ویل سر تکان داد.
— همون.
اد دستهایش را روی سینهاش گذاشت.
— پس اسم نداره؟
ویل پاسخ داد:
— اسم داره.
— پس چرا صداش نمیکنین؟
ویل لحظهای سکوت کرد.
— چون خودش خواسته کسی اسمش رو صدا نزنه.
اد کمی فکر کرد.
— یعنی بهش میگین "اون"؟
— دقیقا.
اد همچنان به نظر میرسید از این جواب راضی نشده.اما این بار تصمیم گرفت چیزی نپرسد.
L'Égarée
پشت سر جینی، سمت چپ، موجودی سیاه و کشیده حرکت میکرد؛ صورتش سفید بود و از بالای سرش شاخههایی تیز و خشک مثل تاجی سیاه بیرون زده بود.مورگ.سمت دیگر کالسکه، موجودی بلند با ردایی سیاه ایستاده بود؛ صورتی سفید و شاخهایی پیچخورده که به آسمان رفته بودند.ویل. و…
به جاده خیره شد.کاروان در میان مه پیش میرفت و صدای زنگولهی جینی با صدای چرخهای چوبی روی خاک قاطی میشد.اد سرش را به نرده تکیه داد.برای اولین بار، به جای ترسیدن از اینکه کجاست، شروع کرد به فکر کردن دربارهی اینکه این دنیا دیگر چه چیزهایی برای نشان دادن به او دارد.
و خیلی دورتر، پشت تپههایی که هنوز دیده نمیشدند، برج صورتی در سکوت منتظر رسیدن کاروان بود.
و خیلی دورتر، پشت تپههایی که هنوز دیده نمیشدند، برج صورتی در سکوت منتظر رسیدن کاروان بود.
Forwarded from 𝐌𝒐𝒓𝒊𝒂𝒓𝒕𝒚’𝒔 𝐖𝒓𝒊𝒕𝒆𝒓🖋️ (-𝓗.𝓜𝓸𝓻𝓽𝓲𝓶𝓮𝓻)
فولدری.این پیام رو فور کنید.«ریپلای نکنید»
اگر از شرلوک، سوپر نچرال، ومپایر دایریز، مارول،
هری پاتر، استرنجر ثینگز، یو، گود اومنز، باباسفنجی
واکینگ دد، دِ بویز، گیم اف ترونز، دارک، هازبین هتل
ابسسشن، فرانکشتاین، هانیبال، لوسیفر و رسید قتل
فعالیت دارین. فولدر بزنم و همدیگر روپیدا کنیم.
اگر از شرلوک، سوپر نچرال، ومپایر دایریز، مارول،
هری پاتر، استرنجر ثینگز، یو، گود اومنز، باباسفنجی
واکینگ دد، دِ بویز، گیم اف ترونز، دارک، هازبین هتل
ابسسشن، فرانکشتاین، هانیبال، لوسیفر و رسید قتل
فعالیت دارین. فولدر بزنم و همدیگر روپیدا کنیم.
جوین باش سیب قرمز عزیزم
بنده یک اسکیزوفرن، دوقطبی، پارانوئید، ناتوان ذهنی، اوتیست، مبتلا به وسواس، اضطراب، افسردگی، بیخانمان، طردشده، مهاجر، پناهنده، زندانی سابق، اقلیت قومی، اقلیت مذهبی، شورشی، آنارشیست، تبهکار و فرقهای هستم.
Forwarded from the queer nostalgia club
مگه پاییز چیزی هست جز هنگاوت کردن با رفیقای مجازی؟
Fan club☕️🍪🎞️
قبل اد کردن فولدر به این نکات توجه کنید قشنگای من.
Fan club☕️🍪🎞️
دوستان قشنگم چون محدودیت فولدر دارم میشه لینک چنلای قشنگتون رو بفرستید ناشناس تا جوین شم؟
@Aryanazlilbot
@Aryanazlilbot
خب دوستان، بالاخره بعد از چند روز تموم شد. 🫶🏻
ممنونم از همتون بابت صبر و حوصلهتون و واقعا متأسفم اگه کند پیش رفتن من اذیتتون کرد.
امیدوارم از نتیجه راضی باشید و اگه کلیپ اون چیزی نبود که انتظار داشتید، حداقل امیدوارم آهنگ انتخابشده جبرانش کرده باشه. :)
هرکس هم لیریک یا معنی آهنگی که براش انتخاب شده رو خواست، حتماً بگه تا تقدیمش کنم. 🤍
واقعا لیاقتتون خیلی بیشتر از ایناست. چنلهاتون فوقالعاده بودن و این کلمات و عکسها فقط تونستن بخش کوچیکی از اون زیبایی رو نشون بدن.
بازم ممنونم از اینکه صبر کردید و ببخشید اگه کسی رو معطل کردم. 🫂
و اگه احیانا کسی از قلم افتاده، حتما بهم بگه تا درستش کنم. ♡
ممنونم از همتون بابت صبر و حوصلهتون و واقعا متأسفم اگه کند پیش رفتن من اذیتتون کرد.
امیدوارم از نتیجه راضی باشید و اگه کلیپ اون چیزی نبود که انتظار داشتید، حداقل امیدوارم آهنگ انتخابشده جبرانش کرده باشه. :)
هرکس هم لیریک یا معنی آهنگی که براش انتخاب شده رو خواست، حتماً بگه تا تقدیمش کنم. 🤍
واقعا لیاقتتون خیلی بیشتر از ایناست. چنلهاتون فوقالعاده بودن و این کلمات و عکسها فقط تونستن بخش کوچیکی از اون زیبایی رو نشون بدن.
بازم ممنونم از اینکه صبر کردید و ببخشید اگه کسی رو معطل کردم. 🫂
و اگه احیانا کسی از قلم افتاده، حتما بهم بگه تا درستش کنم. ♡