L'Égarée
Photo
وقتی پلهها تمام شدند، چیزی که مقابل اد و کرگدن قرار گرفت، یک تونل باریک و طولانی بود؛ راهرویی با دیوارهای سنگی و کفی پوشیده از خاک.انگار آنقدر کسی از اینجا عبور نکرده بود که لایهای از غبار روی سنگهای کف نشسته بود و رد قدمهای قدیمی را پنهان کرده بود.
اد ترسیده بود.خیلی ترسیده بود.زیر لب همان لالایی مادرش را تکرار میکرد؛ همان شعری که قرار بود شبها از تاریکی نترساندش.اما ناگهان دست کرگدن روی شانهاش نشست.این بار سنگینتر از دفعهی قبل.اد سرش را برگرداند.
کرگدن دیگر همان عروسک پارچهای کوچکی نبود که تمام عمرش در آغوش گرفته بود.بزرگتر شده بود.خیلی بزرگتر.اندامش حالا ابهت عجیبی داشت و سایهاش روی دیوار سنگی کش آمده بود.
کرگدن خم شد و به اد نگاه کرد.
— ترسیدی... اِد؟
صدایش هم تغییر کرده بود.کلفتتر و بمتر شده بود؛ صدایی که هیچ شباهتی به صدای عروسکی که اد با آن حرف میزد نداشت.
اد چیزی نگفت.نمیدانست باید برگردد یا ادامه بدهد.اما اعتماد کودکانهای که سالها به این عروسک داشت، از ترسش قویتر بود.
پس دست کرگدن را گرفت و دنبالش راه افتاد.
چند قدم جلوتر، کرگدن ایستاد.دستش را روی دیوار سنگی کشید.انگشتانش روی چند سنگ حرکت کردند تا بالاخره روی یکی متوقف شدند.
فشارش داد.صدای تقی کوتاه در تونل پیچید.
بخشی از دیوار، به شکل مربعی، آرام کنار رفت.
پشت آن تاریکی کوچکی بود که ناگهان با نوری زرد و گرم پر شد.موجودی بزرگ از شکاف بیرون آمد.
یک کرم شبتاب غولپیکر.خودش را تکاند و گرد و خاک روی بالها و بدنش را کنار زد.
وقتی کرگدن را دید، چشمهایش گرد شد.
— اووو... ببین کی اینجاست!
صدایش پر از تعجب و شیطنت بود.
— فرد پیر و خسته! پارسال دوست، امسال آشنا! سالها بود ندیده بودمت.
اد با شنیدن اسم، تازه فهمید نام کرگدن "فِرِد" است.جان ــ کرم شبتاب ــ نگاهش را از فرد گرفت و روی اد ثابت کرد.چند لحظه ساکت ماند.بعد لبخندش محو شد.فرد دست اد را محکمتر گرفت.جان آرام پرسید:
— دوباره شروع کردی؟
اد با چشمهای آبی و ترسیدهاش به آن دو نگاه کرد.فرد این بار جدی شد.
— این مسئلهایه بین من و اون.
جان چیزی نگفت.فرد ادامه داد:
— ما یه قرار گذاشتیم. و باید بهش عمل کنیم.
جان آهی کشید و از شکاف دیوار بیرون آمد.
همان لحظه سنگها دوباره جابهجا شدند و دیوار به حالت اول برگشت؛ انگار اصلا هیچ دری آنجا وجود نداشته است.اندازهی جان تقریبا به اندازهی یک فانوس بود.فرد جلو رفت و با پوزخندی آرام، انگشتش را روی شاخ بزرگ روی دماغ فرد کشید.
— البته...
فرد چیزی نگفت.جان ادامه داد:
— شیاطی-.. یعنی دوستها، همیشه پای معاملهای که میکنن میایستن.فرد خندید.
— همیشه.
فرد هم دستش را جلو آورد.جان خودش را به شکل یک فانوس کوچک در دست او جمع کرد.
نور زرد و گرمی از بدنش بیرون زد و تونل را روشن کرد.اما درست پیش از آنکه نورش ثابت شود، سرش را به سمت اد چرخاند.
— همیشه...
مکث کرد.چشمهایش مستقیم به چشمهای اد دوخته شد.
— حواست باشه. چون آدم حتی نباید به چشمهای خودش هم اعتماد کنه.
و بعد ساکت شد.نورش ثابت ماند.فرد لبخند زد و دست اد را گرفت.اد هنوز به فانوس خیره بود.
— منظورش چی بود، فرد؟
فرد بدون اینکه برگردد گفت:
— خب... جان خیلی پیر شده.
کمی مکث کرد.
— بعضی وقتها دیدی بزرگترها حرفهای عجیب میزنن؟
اد چیزی نگفت.فرد شانه بالا انداخت.
— جان هم چرتوپرت زیاد میگه.
و راه افتاد.اد هم پشت سرش حرکت کرد.
فانوسی که جان بود، در دست فرد میدرخشید و نور زردش روی دیوارهای سنگی میلغزید.
هر قدم، سایهی آن دو را روی دیوار بلند و کوتاه میکرد.و برای اولین بار از وقتی وارد تونل شده بود، اد کمی احساس آرامش کرد.
نور جان گرم بود.نرم بود.آرامشبخش بود.
و درست به همین دلیل، اد نفهمید چرا فرد هر چند قدم یکبار، به سایهی پشت سرشان نگاه میکرد.
اد ترسیده بود.خیلی ترسیده بود.زیر لب همان لالایی مادرش را تکرار میکرد؛ همان شعری که قرار بود شبها از تاریکی نترساندش.اما ناگهان دست کرگدن روی شانهاش نشست.این بار سنگینتر از دفعهی قبل.اد سرش را برگرداند.
کرگدن دیگر همان عروسک پارچهای کوچکی نبود که تمام عمرش در آغوش گرفته بود.بزرگتر شده بود.خیلی بزرگتر.اندامش حالا ابهت عجیبی داشت و سایهاش روی دیوار سنگی کش آمده بود.
کرگدن خم شد و به اد نگاه کرد.
— ترسیدی... اِد؟
صدایش هم تغییر کرده بود.کلفتتر و بمتر شده بود؛ صدایی که هیچ شباهتی به صدای عروسکی که اد با آن حرف میزد نداشت.
اد چیزی نگفت.نمیدانست باید برگردد یا ادامه بدهد.اما اعتماد کودکانهای که سالها به این عروسک داشت، از ترسش قویتر بود.
پس دست کرگدن را گرفت و دنبالش راه افتاد.
چند قدم جلوتر، کرگدن ایستاد.دستش را روی دیوار سنگی کشید.انگشتانش روی چند سنگ حرکت کردند تا بالاخره روی یکی متوقف شدند.
فشارش داد.صدای تقی کوتاه در تونل پیچید.
بخشی از دیوار، به شکل مربعی، آرام کنار رفت.
پشت آن تاریکی کوچکی بود که ناگهان با نوری زرد و گرم پر شد.موجودی بزرگ از شکاف بیرون آمد.
یک کرم شبتاب غولپیکر.خودش را تکاند و گرد و خاک روی بالها و بدنش را کنار زد.
وقتی کرگدن را دید، چشمهایش گرد شد.
— اووو... ببین کی اینجاست!
صدایش پر از تعجب و شیطنت بود.
— فرد پیر و خسته! پارسال دوست، امسال آشنا! سالها بود ندیده بودمت.
اد با شنیدن اسم، تازه فهمید نام کرگدن "فِرِد" است.جان ــ کرم شبتاب ــ نگاهش را از فرد گرفت و روی اد ثابت کرد.چند لحظه ساکت ماند.بعد لبخندش محو شد.فرد دست اد را محکمتر گرفت.جان آرام پرسید:
— دوباره شروع کردی؟
اد با چشمهای آبی و ترسیدهاش به آن دو نگاه کرد.فرد این بار جدی شد.
— این مسئلهایه بین من و اون.
جان چیزی نگفت.فرد ادامه داد:
— ما یه قرار گذاشتیم. و باید بهش عمل کنیم.
جان آهی کشید و از شکاف دیوار بیرون آمد.
همان لحظه سنگها دوباره جابهجا شدند و دیوار به حالت اول برگشت؛ انگار اصلا هیچ دری آنجا وجود نداشته است.اندازهی جان تقریبا به اندازهی یک فانوس بود.فرد جلو رفت و با پوزخندی آرام، انگشتش را روی شاخ بزرگ روی دماغ فرد کشید.
— البته...
فرد چیزی نگفت.جان ادامه داد:
— شیاطی-.. یعنی دوستها، همیشه پای معاملهای که میکنن میایستن.فرد خندید.
— همیشه.
فرد هم دستش را جلو آورد.جان خودش را به شکل یک فانوس کوچک در دست او جمع کرد.
نور زرد و گرمی از بدنش بیرون زد و تونل را روشن کرد.اما درست پیش از آنکه نورش ثابت شود، سرش را به سمت اد چرخاند.
— همیشه...
مکث کرد.چشمهایش مستقیم به چشمهای اد دوخته شد.
— حواست باشه. چون آدم حتی نباید به چشمهای خودش هم اعتماد کنه.
و بعد ساکت شد.نورش ثابت ماند.فرد لبخند زد و دست اد را گرفت.اد هنوز به فانوس خیره بود.
— منظورش چی بود، فرد؟
فرد بدون اینکه برگردد گفت:
— خب... جان خیلی پیر شده.
کمی مکث کرد.
— بعضی وقتها دیدی بزرگترها حرفهای عجیب میزنن؟
اد چیزی نگفت.فرد شانه بالا انداخت.
— جان هم چرتوپرت زیاد میگه.
و راه افتاد.اد هم پشت سرش حرکت کرد.
فانوسی که جان بود، در دست فرد میدرخشید و نور زردش روی دیوارهای سنگی میلغزید.
هر قدم، سایهی آن دو را روی دیوار بلند و کوتاه میکرد.و برای اولین بار از وقتی وارد تونل شده بود، اد کمی احساس آرامش کرد.
نور جان گرم بود.نرم بود.آرامشبخش بود.
و درست به همین دلیل، اد نفهمید چرا فرد هر چند قدم یکبار، به سایهی پشت سرشان نگاه میکرد.
L'Égarée
Photo
تونل بوی نم و خاک میداد.بویی آشنا برای اد.
بویی که او را یاد شبهایی میانداخت که اگر اشتباهی میکرد، یا حرفی میزد که به مزاج مادرش خوش نمیآمد، او را به اصطبل میفرستادند و گاهی تا روزها کسی سراغش نمیآمد.
مادرش همینطور بود.سالی زنی لاغر و بلندقد، با پوستی رنگپریده، موهایی کاملا مشکی و چشمانی سرد؛ طوری که وقتی روبهرویت میایستاد، بیشتر شبیه مردهای بود که از جایی دور برگشته تا زندهای که در خانه زندگی میکند.
اما هرچه بود...مادر اد بود.و اد، با تمام ترسی که از او داشت، هنوز دوستش داشت.
شاید بچهها همینطورند.حتی وقتی کسی آزارشان میدهد، باز هم دنبال همان آدم میگردند؛ چون برایشان "مادر" یا "پدر" بودن، قبل از هر چیز دیگری معنی دارد.
فرد متوجه شد اد در فکر فرو رفته.سرفهای کرد.
— میدونی چرا میترسیم؟
اد سرش را بالا آورد.
— چی؟
فرد لبخند زد.
— پرسیدم میدونی چرا همهی ما میترسیم؟
اد کمی فکر کرد.
— از چی؟
— از هر چیزی.
اد دوباره فکر کرد.اما جوابی پیدا نکرد.
— نمیدونم...
فرد لبخند محوی زد.
— ولی من میدونم.
چند قدم دیگر برداشت و ادامه داد:
— جوابش از زبون هر کسی فرق میکنه، ولی همهشون درستن.
اد به او خیره شده بود.
— وقتی چیزی برات عزیز باشه، میترسی از دستش بدی.
فرد مکث کرد.
— چون از دست دادن درد داره.
نور فانوس جان روی دیوار لغزید.
— مردم از درد میترسن. از حقیقت میترسن، چون بعضی حقیقتها تلخن. از چیزهایی میترسن که نمیفهمنشون. از چیزهایی که نمیتونن کنترلشون کنن.
دستش را آرام روی دیوار کشید.
— بعضی چیزها هم اونقدر عذابآورن که آدم ترجیح میده هیچوقت باهاشون روبهرو نشه.
بعد به اد نگاه کرد.
— برای همینه که ما میترسیم.
اد همچنان نگاهش میکرد.فرد دستش را روی سر او گذاشت.
— تو پسر باهوشی هستی.
اد آرام گفت:
— ولی مامان میگفت خنگم.
فرد برای لحظهای جا خورد.لبخند از صورتش رفت، اما چیزی نگفت.چند ثانیه سکوت کرد و بعد به سمت راست پیچید.
— همونطور که گفتم... بزرگترها چرتوپرت زیاد میگن.
اد دنبال او راه افتاد.
— چرا خب؟
فرد فانوس را کمی در دستش جابهجا کرد.
— چون دنیای آدمبزرگها ترسناکه.
مکث کرد.
— سرده. بیرحمه. پر از درد و چیزهاییه که آدم مجبور میشه تحملشون کنه.
اد آرام گفت:
— ولی من میخوام بزرگ بشم، فرد.
فرد ایستاد.آرام به او نگاه کرد.
— به بهای از دست دادن تمام خوشیهای بیدلیل و کوچیکی که الان داری؟
اد سرش را پایین انداخت.
— من الانم شاد نیستم، فرد.
فرد دیگر چیزی نگفت.فقط ایستاد و نفس عمیقی کشید.در همان لحظه، نور جان داخل دستش لرزید.نور فانوس چند بار کم و زیاد شد.بعد صدای آرام جان در سکوت تونل پیچید:
— اون فقط شش سالشه، فرد...
مکث کوتاهی کرد.
— و اینقدر غمگینه.
فرد دستش را تکان داد.نور جان لرزید و صدایش قطع شد.فرد سرش را پایین انداخت.
— میدونم.
بعد به اد نگاه کرد.
— و تقصیر تو نیست.
دوباره راه افتاد.
— تقصیر خانوادهته.
چند قدم سکوت میانشان افتاد.تا اینکه فرد آرام گفت:
— و خب...
اد منتظر ادامهی جمله ماند.اما فرد دیگر چیزی نگفت.در عوض، راهشان را ادامه دادند.مدتی بعد، در انتهای تونل چیزی پیدا شد.پله.یک راهپلهی مارپیچ که به سمت بالا میرفت و در انتهایش نور سفیدی دیده میشد.
اد با دیدن نور کمی جلو رفت.فرد لبخند زد.
— برای همینه که انتخاب شدی، اد.
اد به او نگاه کرد.
— انتخاب شدم؟
فرد جواب نداد.فقط به پلهها اشاره کرد.هر سه به سمتشان رفتند.وقتی به اولین پله رسیدند، فرد جان را روی آن گذاشت.نور فانوس خاموش شد.
اد با تعجب گفت:
— جان؟
اما پیش از آنکه اد یا فرد بتوانند کاری کنند، نور زرد دوباره برای یک لحظه درخشید.و بعد جان به ذرات بسیار ریزی از نور تبدیل شد و در هوای سرد تونل محو شد.
اد مات مانده بود.
— فرد...
فرد فقط سر تکان داد.
— نگران نباش.
بعد به پلهها نگاه کرد.
— آمادهای، دوست من؟
اد لحظهای به تاریکی پشت سرش نگاه کرد.بعد به فرد.لبخند کوچکی زد و دست او را گرفت.
— آره.
مکث کرد.
— من آمادهام.
و هر دو دست در دست هم، از پلههای مارپیچ بالا رفتند.هرچه به دریچهی خروج نزدیکتر میشدند، هوا سردتر میشد.رطوبت بیشتری روی پوست اد مینشست.و مه...مه از بالا به داخل راهپله میخزید.وقتی بالاخره از دریچهای شبیه همان دریچهای که از آن وارد زیرزمین شده بودند بیرون آمدند، اد قدمی برداشت و ایستاد.
آنطرف دریچه، دیگر باغی که میشناخت وجود نداشت.مه همهجا را پوشانده بود.غلیظ، سفید و بیحرکت.علفهای کوتاه اطرافشان خیس بودند و بوتهها از میان مه بیرون زده بودند؛ بعضی نزدیک، بعضی دور، و بعضی آنقدر محو که اد نمیتوانست بفهمد واقعا وجود دارند یا نه.
بویی که او را یاد شبهایی میانداخت که اگر اشتباهی میکرد، یا حرفی میزد که به مزاج مادرش خوش نمیآمد، او را به اصطبل میفرستادند و گاهی تا روزها کسی سراغش نمیآمد.
مادرش همینطور بود.سالی زنی لاغر و بلندقد، با پوستی رنگپریده، موهایی کاملا مشکی و چشمانی سرد؛ طوری که وقتی روبهرویت میایستاد، بیشتر شبیه مردهای بود که از جایی دور برگشته تا زندهای که در خانه زندگی میکند.
اما هرچه بود...مادر اد بود.و اد، با تمام ترسی که از او داشت، هنوز دوستش داشت.
شاید بچهها همینطورند.حتی وقتی کسی آزارشان میدهد، باز هم دنبال همان آدم میگردند؛ چون برایشان "مادر" یا "پدر" بودن، قبل از هر چیز دیگری معنی دارد.
فرد متوجه شد اد در فکر فرو رفته.سرفهای کرد.
— میدونی چرا میترسیم؟
اد سرش را بالا آورد.
— چی؟
فرد لبخند زد.
— پرسیدم میدونی چرا همهی ما میترسیم؟
اد کمی فکر کرد.
— از چی؟
— از هر چیزی.
اد دوباره فکر کرد.اما جوابی پیدا نکرد.
— نمیدونم...
فرد لبخند محوی زد.
— ولی من میدونم.
چند قدم دیگر برداشت و ادامه داد:
— جوابش از زبون هر کسی فرق میکنه، ولی همهشون درستن.
اد به او خیره شده بود.
— وقتی چیزی برات عزیز باشه، میترسی از دستش بدی.
فرد مکث کرد.
— چون از دست دادن درد داره.
نور فانوس جان روی دیوار لغزید.
— مردم از درد میترسن. از حقیقت میترسن، چون بعضی حقیقتها تلخن. از چیزهایی میترسن که نمیفهمنشون. از چیزهایی که نمیتونن کنترلشون کنن.
دستش را آرام روی دیوار کشید.
— بعضی چیزها هم اونقدر عذابآورن که آدم ترجیح میده هیچوقت باهاشون روبهرو نشه.
بعد به اد نگاه کرد.
— برای همینه که ما میترسیم.
اد همچنان نگاهش میکرد.فرد دستش را روی سر او گذاشت.
— تو پسر باهوشی هستی.
اد آرام گفت:
— ولی مامان میگفت خنگم.
فرد برای لحظهای جا خورد.لبخند از صورتش رفت، اما چیزی نگفت.چند ثانیه سکوت کرد و بعد به سمت راست پیچید.
— همونطور که گفتم... بزرگترها چرتوپرت زیاد میگن.
اد دنبال او راه افتاد.
— چرا خب؟
فرد فانوس را کمی در دستش جابهجا کرد.
— چون دنیای آدمبزرگها ترسناکه.
مکث کرد.
— سرده. بیرحمه. پر از درد و چیزهاییه که آدم مجبور میشه تحملشون کنه.
اد آرام گفت:
— ولی من میخوام بزرگ بشم، فرد.
فرد ایستاد.آرام به او نگاه کرد.
— به بهای از دست دادن تمام خوشیهای بیدلیل و کوچیکی که الان داری؟
اد سرش را پایین انداخت.
— من الانم شاد نیستم، فرد.
فرد دیگر چیزی نگفت.فقط ایستاد و نفس عمیقی کشید.در همان لحظه، نور جان داخل دستش لرزید.نور فانوس چند بار کم و زیاد شد.بعد صدای آرام جان در سکوت تونل پیچید:
— اون فقط شش سالشه، فرد...
مکث کوتاهی کرد.
— و اینقدر غمگینه.
فرد دستش را تکان داد.نور جان لرزید و صدایش قطع شد.فرد سرش را پایین انداخت.
— میدونم.
بعد به اد نگاه کرد.
— و تقصیر تو نیست.
دوباره راه افتاد.
— تقصیر خانوادهته.
چند قدم سکوت میانشان افتاد.تا اینکه فرد آرام گفت:
— و خب...
اد منتظر ادامهی جمله ماند.اما فرد دیگر چیزی نگفت.در عوض، راهشان را ادامه دادند.مدتی بعد، در انتهای تونل چیزی پیدا شد.پله.یک راهپلهی مارپیچ که به سمت بالا میرفت و در انتهایش نور سفیدی دیده میشد.
اد با دیدن نور کمی جلو رفت.فرد لبخند زد.
— برای همینه که انتخاب شدی، اد.
اد به او نگاه کرد.
— انتخاب شدم؟
فرد جواب نداد.فقط به پلهها اشاره کرد.هر سه به سمتشان رفتند.وقتی به اولین پله رسیدند، فرد جان را روی آن گذاشت.نور فانوس خاموش شد.
اد با تعجب گفت:
— جان؟
اما پیش از آنکه اد یا فرد بتوانند کاری کنند، نور زرد دوباره برای یک لحظه درخشید.و بعد جان به ذرات بسیار ریزی از نور تبدیل شد و در هوای سرد تونل محو شد.
اد مات مانده بود.
— فرد...
فرد فقط سر تکان داد.
— نگران نباش.
بعد به پلهها نگاه کرد.
— آمادهای، دوست من؟
اد لحظهای به تاریکی پشت سرش نگاه کرد.بعد به فرد.لبخند کوچکی زد و دست او را گرفت.
— آره.
مکث کرد.
— من آمادهام.
و هر دو دست در دست هم، از پلههای مارپیچ بالا رفتند.هرچه به دریچهی خروج نزدیکتر میشدند، هوا سردتر میشد.رطوبت بیشتری روی پوست اد مینشست.و مه...مه از بالا به داخل راهپله میخزید.وقتی بالاخره از دریچهای شبیه همان دریچهای که از آن وارد زیرزمین شده بودند بیرون آمدند، اد قدمی برداشت و ایستاد.
آنطرف دریچه، دیگر باغی که میشناخت وجود نداشت.مه همهجا را پوشانده بود.غلیظ، سفید و بیحرکت.علفهای کوتاه اطرافشان خیس بودند و بوتهها از میان مه بیرون زده بودند؛ بعضی نزدیک، بعضی دور، و بعضی آنقدر محو که اد نمیتوانست بفهمد واقعا وجود دارند یا نه.
L'Égarée
Photo
اد چشمهایش را ریز کرد.چند قدم جلوتر را هم بهسختی میدید.فرد کنار او ایستاد.اد دستش را محکمتر گرفت.و برای اولین بار از وقتی از عمارت بیرون آمده بود، چیزی در نگاهش لرزید.
چون در دل آن مه...چیزی حرکت کرد.یا بهتر بگویم،چیز هایی حرکت میکردند.
چون در دل آن مه...چیزی حرکت کرد.یا بهتر بگویم،چیز هایی حرکت میکردند.
L'Égarée
Photo
اد هرچه بیشتر به اطراف نگاه میکرد، بیشتر گیج میشد.دیگر نمیدانست کجاست.تنها چیزی که هنوز برایش آشنا به نظر میرسید، دستی بود که دستش را گرفته بود.دست فرد.
فرد یک دستش را داخل جیب کت کرده بود و با دست دیگرش دست اد را گرفته بود. گاهی هم ساعت جیبیاش را بیرون میآورد و به آن نگاه میکرد؛ انگار دیرش شده بود.ناگهان احساس کرد چیزی به پایش چسبیده.سرش را پایین آورد.اد بود.پسرک خودش را به پای او چسبانده بود.فرد خم شد.
— چی شده، اِد؟
دست پارچهایاش را روی سر اد کشید و بعد دوباره دستش را گرفت.
— دنبالم بیا. من زیر قولم نمیزنم.
اد بالاخره زبان باز کرد.
— چرا اینجا انقدر مه داره؟ ما کجاییم؟
صدایش هنوز کمی گرفته بود.فرد ساعتش را بست و داخل جیبش گذاشت.همانطور که از کنار درختی رد میشدند، ناگهان خم شد، عصا و کلاهش را که میان شاخهها گیر کرده بودند برداشت و کلاه را روی سرش گذاشت.بعد انگار تازه یاد چیزی افتاده باشد، گفت:
— تا حالا کسی دربارهی باغ پشتی چیزی بهت گفته؟
اد کمی شوکه شد.
— باغ پشتی؟
فرد نگاه کوتاهی به او انداخت.
— آره.
اد پشت سرش دوید.
— مامانم... مامانم تو داستانهای قبل خوابش برام گفته.
فرد لحظهای ایستاد.ابرویش بالا رفت.بعد سری از روی تأسف تکان داد.
— مادرت واقعا نمیفهمه چه داستانهایی رو باید برای چه سنی تعریف کنه.
اد اخم کرد.
— مامانم بهترین مادر دنیاست! خودش خیلی خوب میدونه چی باید برام بخونه.
فرد خندهی کوتاهی کرد.
— البته، اد. مادرت زن خیلی محشریه.
کمی مکث کرد.
— مخصوصا در روانی بودن.
اد با ناراحتی نگاهش کرد.
— چرا حس میکنم از مامانم متنفری؟
فرد پوزخند زد.
— توی باغ پشتی، همه ازش متنفرن.
قدمهایش آهستهتر شد.
— اون از وقتی به دنیا اومد، برای ما چیزی جز یه دردسر بزرگ نبود.
اد دیگر چیزی نگفت.مه کمکم کنار رفت.ناگهان دشت بزرگی مقابلشان ظاهر شد.دشتی پوشیده از علفهای بلند، بوتههای وحشی و شاخههایی که در باد تکان میخوردند.و میان آن سبزی بیانتها...یک جاده.جادهای باریک و خاکستری که از میان دشت میگذشت و در مه گم میشد.
فرد ایستاد.
— خب...
عصایش را روی زمین گذاشت.
— به جاده رسیدیم.
اد کنار او ایستاد.
— پس بریم.
فرد تکان نخورد.اد با تعجب نگاهش کرد.
— چرا وایستادی؟ دیرمون میشه.
فرد به ساعتش نگاه کرد.
— نگران نباش. فقط ده ثانیه مونده.
— برای چی؟
لبخند مرموزی زد.
— کاروان.
اد ابروهایش را بالا برد.
— چه کاروانی؟
فرد جواب نداد.فقط به جاده خیره شد.ده ثانیه گذشت.
یک...دو...سه...صدایی از دور آمد.صدایی شبیه زنگولههایی که با فاصلهای نامنظم به هم میخوردند.بعد صدای کشیده شدن چیزی روی خاک.
مه لرزید.و ناگهان دو موجود مثلثیشکل از میان آن بیرون آمدند و آن طرف جاده فرود آمدند.زمین زیر پای اد لرزید.پسرک ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.دو موجود تقریبا شبیه هم بودند؛ بدنهایی بزرگ و مثلثی، صورتهایی سفید و استخوانی و چهرههایی که لبخندهایشان اصلا شبیه لبخند نبود.
فرد با آرامش گفت:
— توماس... تام. خوشحالم میبینمتون.
تام پوزخندی زد.
— فرد...
توماس با خندهی نازک و آزاردهندهای گفت:
— فرد...
تام ادامه داد:
— خیلی وقته نبودی.
توماس سرش را کج کرد.
— همه نگران شده بودن. تقریبا شش ساله که غیبت زده بود.
فرد سرفهای کرد و به اد اشاره کرد.
— وقت برای حرف زدن زیاده. الان اصلا وقتش نیست.
بعد رو به آن دو کرد.
— خب، توماس، تام... این اِده.
مکث کرد.
— پسر سالی.
اسم سالی را با چنان تنفری گفت که حتی اد هم متوجه شد.تام و توماس خندیدند.
— معلومه که میدونیم کیه.
توماس گفت:
— خبر اومدنش قبل از خودش به باغ پشتی رسیده بود.
تام آرام اضافه کرد:
— همه دربارهش حرف میزنن.
توماس خنده ای کرد و سریع در ادامه گفت:
_حتی اون.
فرد چیزی نگفت.کلاهش را کمی جابهجا کرد.چون از دور...صدای زنگوله آمد.آرام.منظم.و همراهش صدای آواز کسی که اد هنوز نمیتوانست ببیند.
فرد زیر لب گفت:
— خب... اون همیشه دربارهی همهچیز حرف میزنه.
اد پرسید:
— اون کیه؟
تام و توماس با هم خندیدند.تام گفت:
— اون خیلی بزرگه.
توماس بلافاصله اضافه کرد:
— و خیلی قدرتمنده.
فرد اخم کرد.اما پیش از آنکه چیزی بگوید، کاروان از میان مه بیرون آمد.یک کالسکهی عجیب و قدیمی با چرخهای بزرگ چوبی و بدنهای تیره که سایهاش روی جاده کشیده شده بود.بالای آن، زیر سایهبان، موجودی بلند و مخروطیشکل ایستاده بود و اطرافش دو سایهپوش بیحرکت قرار داشتند.کنار چرخها، موجود کوچکی با سر کدو راه میرفت و هر قدمش صدای خشکی روی خاک ایجاد میکرد.اما نگاه اد روی موجودات اطراف کاروان ماند.جلوی کالسکه، موجودی یاسیرنگ ایستاده بود.قدبلند.باریک.با چشمانی که بیش از حد آرام بودند.نامش جینی بود.
فرد یک دستش را داخل جیب کت کرده بود و با دست دیگرش دست اد را گرفته بود. گاهی هم ساعت جیبیاش را بیرون میآورد و به آن نگاه میکرد؛ انگار دیرش شده بود.ناگهان احساس کرد چیزی به پایش چسبیده.سرش را پایین آورد.اد بود.پسرک خودش را به پای او چسبانده بود.فرد خم شد.
— چی شده، اِد؟
دست پارچهایاش را روی سر اد کشید و بعد دوباره دستش را گرفت.
— دنبالم بیا. من زیر قولم نمیزنم.
اد بالاخره زبان باز کرد.
— چرا اینجا انقدر مه داره؟ ما کجاییم؟
صدایش هنوز کمی گرفته بود.فرد ساعتش را بست و داخل جیبش گذاشت.همانطور که از کنار درختی رد میشدند، ناگهان خم شد، عصا و کلاهش را که میان شاخهها گیر کرده بودند برداشت و کلاه را روی سرش گذاشت.بعد انگار تازه یاد چیزی افتاده باشد، گفت:
— تا حالا کسی دربارهی باغ پشتی چیزی بهت گفته؟
اد کمی شوکه شد.
— باغ پشتی؟
فرد نگاه کوتاهی به او انداخت.
— آره.
اد پشت سرش دوید.
— مامانم... مامانم تو داستانهای قبل خوابش برام گفته.
فرد لحظهای ایستاد.ابرویش بالا رفت.بعد سری از روی تأسف تکان داد.
— مادرت واقعا نمیفهمه چه داستانهایی رو باید برای چه سنی تعریف کنه.
اد اخم کرد.
— مامانم بهترین مادر دنیاست! خودش خیلی خوب میدونه چی باید برام بخونه.
فرد خندهی کوتاهی کرد.
— البته، اد. مادرت زن خیلی محشریه.
کمی مکث کرد.
— مخصوصا در روانی بودن.
اد با ناراحتی نگاهش کرد.
— چرا حس میکنم از مامانم متنفری؟
فرد پوزخند زد.
— توی باغ پشتی، همه ازش متنفرن.
قدمهایش آهستهتر شد.
— اون از وقتی به دنیا اومد، برای ما چیزی جز یه دردسر بزرگ نبود.
اد دیگر چیزی نگفت.مه کمکم کنار رفت.ناگهان دشت بزرگی مقابلشان ظاهر شد.دشتی پوشیده از علفهای بلند، بوتههای وحشی و شاخههایی که در باد تکان میخوردند.و میان آن سبزی بیانتها...یک جاده.جادهای باریک و خاکستری که از میان دشت میگذشت و در مه گم میشد.
فرد ایستاد.
— خب...
عصایش را روی زمین گذاشت.
— به جاده رسیدیم.
اد کنار او ایستاد.
— پس بریم.
فرد تکان نخورد.اد با تعجب نگاهش کرد.
— چرا وایستادی؟ دیرمون میشه.
فرد به ساعتش نگاه کرد.
— نگران نباش. فقط ده ثانیه مونده.
— برای چی؟
لبخند مرموزی زد.
— کاروان.
اد ابروهایش را بالا برد.
— چه کاروانی؟
فرد جواب نداد.فقط به جاده خیره شد.ده ثانیه گذشت.
یک...دو...سه...صدایی از دور آمد.صدایی شبیه زنگولههایی که با فاصلهای نامنظم به هم میخوردند.بعد صدای کشیده شدن چیزی روی خاک.
مه لرزید.و ناگهان دو موجود مثلثیشکل از میان آن بیرون آمدند و آن طرف جاده فرود آمدند.زمین زیر پای اد لرزید.پسرک ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.دو موجود تقریبا شبیه هم بودند؛ بدنهایی بزرگ و مثلثی، صورتهایی سفید و استخوانی و چهرههایی که لبخندهایشان اصلا شبیه لبخند نبود.
فرد با آرامش گفت:
— توماس... تام. خوشحالم میبینمتون.
تام پوزخندی زد.
— فرد...
توماس با خندهی نازک و آزاردهندهای گفت:
— فرد...
تام ادامه داد:
— خیلی وقته نبودی.
توماس سرش را کج کرد.
— همه نگران شده بودن. تقریبا شش ساله که غیبت زده بود.
فرد سرفهای کرد و به اد اشاره کرد.
— وقت برای حرف زدن زیاده. الان اصلا وقتش نیست.
بعد رو به آن دو کرد.
— خب، توماس، تام... این اِده.
مکث کرد.
— پسر سالی.
اسم سالی را با چنان تنفری گفت که حتی اد هم متوجه شد.تام و توماس خندیدند.
— معلومه که میدونیم کیه.
توماس گفت:
— خبر اومدنش قبل از خودش به باغ پشتی رسیده بود.
تام آرام اضافه کرد:
— همه دربارهش حرف میزنن.
توماس خنده ای کرد و سریع در ادامه گفت:
_حتی اون.
فرد چیزی نگفت.کلاهش را کمی جابهجا کرد.چون از دور...صدای زنگوله آمد.آرام.منظم.و همراهش صدای آواز کسی که اد هنوز نمیتوانست ببیند.
فرد زیر لب گفت:
— خب... اون همیشه دربارهی همهچیز حرف میزنه.
اد پرسید:
— اون کیه؟
تام و توماس با هم خندیدند.تام گفت:
— اون خیلی بزرگه.
توماس بلافاصله اضافه کرد:
— و خیلی قدرتمنده.
فرد اخم کرد.اما پیش از آنکه چیزی بگوید، کاروان از میان مه بیرون آمد.یک کالسکهی عجیب و قدیمی با چرخهای بزرگ چوبی و بدنهای تیره که سایهاش روی جاده کشیده شده بود.بالای آن، زیر سایهبان، موجودی بلند و مخروطیشکل ایستاده بود و اطرافش دو سایهپوش بیحرکت قرار داشتند.کنار چرخها، موجود کوچکی با سر کدو راه میرفت و هر قدمش صدای خشکی روی خاک ایجاد میکرد.اما نگاه اد روی موجودات اطراف کاروان ماند.جلوی کالسکه، موجودی یاسیرنگ ایستاده بود.قدبلند.باریک.با چشمانی که بیش از حد آرام بودند.نامش جینی بود.
L'Égarée
Photo
پشت سر جینی، سمت چپ، موجودی سیاه و کشیده حرکت میکرد؛ صورتش سفید بود و از بالای سرش شاخههایی تیز و خشک مثل تاجی سیاه بیرون زده بود.مورگ.سمت دیگر کالسکه، موجودی بلند با ردایی سیاه ایستاده بود؛ صورتی سفید و شاخهایی پیچخورده که به آسمان رفته بودند.ویل.
و کمی دورتر، موجودی باریک و تقریبا بیحرکت قدم برمیداشت؛ سرش پوشیده از شاخههای خشک بود.بریار.
فرد آرام گفت:
— جینی.
جینی سرش را چرخاند.لبخند زد.
— فرد پیر و خسته...
فرد کلاهش را برداشت و کمی خم شد.
— جینی فریبکار.
جینی خندید.
— هنوز هم منو اینطور صدا میزنی؟
فرد دوباره کلاهش را روی سر گذاشت.
— چون هنوز هم همونی.
بعد جینی نگاهش را روی اد انداخت.چند ثانیه هیچ نگفت.لبخندش آرامآرام محو شد.
— پس اینه...
فرد دست اد را محکمتر گرفت.جینی یک قدم جلو آمد.
— پسر سالی.
اد پشت دست فرد پنهان شد.جینی خندید.
— نترس، کوچولو.
اما فرد آرام گفت:
— زیاد نزدیک نشو.
جینی به او نگاه کرد.
— هنوز هم مراقبشی؟
فرد جواب نداد.جینی دوباره به اد نگاه کرد.این بار لبخندش برگشت.
— سوار شید.
اد با تردید به کالسکه نگاه کرد.فرد خم شد و آرام در گوشش گفت:
_ گفتم که راه عمارت رو بلدم..
بعد به کاروان اشاره کرد.
— اما اینجا، راه رفتن همیشه بهترین راه رسیدن نیست.
اد چیزی نگفت.فقط دست فرد را محکمتر گرفت.و وقتی قدم اول را به سمت کاروان برداشت، صدای زنگولهها دوباره در مه پیچید.کاروان آرام شروع به حرکت کرد.و اد هنوز نمیدانست مقصدشان کجاست.فقط یک چیز را میدانست:او دیگر در باغ عمارت پدریاش نبود.
و کمی دورتر، موجودی باریک و تقریبا بیحرکت قدم برمیداشت؛ سرش پوشیده از شاخههای خشک بود.بریار.
فرد آرام گفت:
— جینی.
جینی سرش را چرخاند.لبخند زد.
— فرد پیر و خسته...
فرد کلاهش را برداشت و کمی خم شد.
— جینی فریبکار.
جینی خندید.
— هنوز هم منو اینطور صدا میزنی؟
فرد دوباره کلاهش را روی سر گذاشت.
— چون هنوز هم همونی.
بعد جینی نگاهش را روی اد انداخت.چند ثانیه هیچ نگفت.لبخندش آرامآرام محو شد.
— پس اینه...
فرد دست اد را محکمتر گرفت.جینی یک قدم جلو آمد.
— پسر سالی.
اد پشت دست فرد پنهان شد.جینی خندید.
— نترس، کوچولو.
اما فرد آرام گفت:
— زیاد نزدیک نشو.
جینی به او نگاه کرد.
— هنوز هم مراقبشی؟
فرد جواب نداد.جینی دوباره به اد نگاه کرد.این بار لبخندش برگشت.
— سوار شید.
اد با تردید به کالسکه نگاه کرد.فرد خم شد و آرام در گوشش گفت:
_ گفتم که راه عمارت رو بلدم..
بعد به کاروان اشاره کرد.
— اما اینجا، راه رفتن همیشه بهترین راه رسیدن نیست.
اد چیزی نگفت.فقط دست فرد را محکمتر گرفت.و وقتی قدم اول را به سمت کاروان برداشت، صدای زنگولهها دوباره در مه پیچید.کاروان آرام شروع به حرکت کرد.و اد هنوز نمیدانست مقصدشان کجاست.فقط یک چیز را میدانست:او دیگر در باغ عمارت پدریاش نبود.
Forwarded from Asteria (𝙰𝚗𝚊𝚑𝚒𝚝𝚊)
https://t.me/legaree
Hela 🖤
چون چنلت پر از حس عظمت تاریک، سقوط و روحهای گمشدهست.
دقیقاً مثل هلا که با شکوه و قدرت مرگبارش از آسگارد طرد شد، اما هنوز همون هیبت و جذابیت ترسناک رو داره.
Hela 🖤
چون چنلت پر از حس عظمت تاریک، سقوط و روحهای گمشدهست.
دقیقاً مثل هلا که با شکوه و قدرت مرگبارش از آسگارد طرد شد، اما هنوز همون هیبت و جذابیت ترسناک رو داره.
L'Égarée
پشت سر جینی، سمت چپ، موجودی سیاه و کشیده حرکت میکرد؛ صورتش سفید بود و از بالای سرش شاخههایی تیز و خشک مثل تاجی سیاه بیرون زده بود.مورگ.سمت دیگر کالسکه، موجودی بلند با ردایی سیاه ایستاده بود؛ صورتی سفید و شاخهایی پیچخورده که به آسمان رفته بودند.ویل. و…
فرد کمک کرد تا اد سوار کالسکه شود.اد را درست کنار موجود مخروطیشکلی نشاند که زیر سایهبان کالسکه بیحرکت ایستاده بود.جینی دوباره زنگولهاش را به صدا درآورد.صدای زنگ در مه پیچید.
در همان لحظه، توماس و تام با خندههایی جیغمانند از زمین جدا شدند و در آسمان مهگرفته ناپدید شدند.چند صد متر جلوتر، دوباره روی جاده فرود آمدند.اما حتی یک لحظه هم توقف نکردند.
دوباره پریدند.دوباره ناپدید شدند.و دوباره جلوتر ظاهر شدند.
جینی به راه افتاد و موریس، موجود کوچک کلهکدویی، پشت کالسکه قرار گرفت و شروع به هل دادن آن کرد.بقیهی موجودات هم همراهشان حرکت کردند.
کاروان آرامآرام در جادهی مهآلود پیش میرفت.
اد به نردههای کالسکه تکیه داده بود و با چشمهای کنجکاوش اطراف را نگاه میکرد.هیچچیز شبیه دنیایی نبود که میشناخت.درختها، جاده، مه، موجوداتی که کنارشان راه میرفتند...همهچیز انگار از یک قصهی قدیمی بیرون آمده بود.
ناگهان موجود مخروطیشکل کنار اد تکانی خورد.
صدایی از داخلش درآمد.اد با تعجب برگشت.
— این... صدا میده؟
جینی خندید.آنقدر بالا و پایین پرید که زنگولهی گردنش دوباره به صدا درآمد.
— معلومه که حرف میزنه! لال که نیست.
فرد هم خندهی کوتاهی کرد.اما اد هنوز قانع نشده بود.به موجود خیره شد.
— پس چرا این شکلیه؟
بریار، که کمی جلوتر از آنها حرکت میکرد، برگشت.بدنی کشیده و سفید داشت و همان تاج عجیب شاخهای روی سرش بود.صدای مردانهاش در تضاد عجیبی با ظاهرش بود.
— چون قراره همین شکلی باشه.
اد با تعجب نگاهش کرد.بریار ادامه داد:
— بدن جدیدشه.
اد ابروهایش را بالا برد.
— بدن... جدید؟
بریار به موجود مخروطیشکل اشاره کرد.
— بدن قبلیش رو توی این یکی محبوس کردیم. وقتی زمانش برسه، این بدن باید با وجود قبلیش یکی بشه و به شکل واقعی خودش برسه.
بعد لبخند باریکی زد.
— مگه نه، باربارا؟
اد به موجود کنار خودش نگاه کرد.پس اسمش باربارا بود.برای چند لحظه چیزی نگفت.تمام تصوری که از بریار داشت بههم ریخته بود. تا آن لحظه، با آن بدن سفید و کشیده و فرم عجیبش، فکر میکرد بریار یک زن است.اما صدای مردانهاش کاملا خلاف تصور اد بود.اد دوباره به فرد نگاه کرد.
— بدن جدید؟ چرا؟
ویل، که آن طرف کالسکه حرکت میکرد، جواب داد:
— چون اینجا باغ پشتیه.
مکثی کرد.
— نه دنیای بالا.
فرد سریع میان حرفشان آمد.
— قانونهای هر دنیا با جای دیگه فرق داره، اد.
عصایش را روی زمین گذاشت و ادامه داد:
— اینجا هم قانون خودش رو داره.
اد کمی فکر کرد.بعد با نگرانی پرسید:
— یعنی منم باید بدن جدید داشته باشم؟
فرد فورا سرش را تکان داد.
— نه، نه.
لبخند زد.
— تو مهمون موقتی هستی.
بعد نگاهی به باربارا انداخت.
— اما کسی مثل باربارا سالها از این قانون فرار کرده. خیلی سال.
اد ساکت شد.فرد ادامه داد:
— ولی انگار بالاخره پیداش کردن.
مورگ که کنار جینی و کمی جلوتر از فرد راه میرفت، با صدای زنانهاش گفت:
— درسته.
اد دوباره جا خورد.مورگ ادامه داد:
— خودشون این قانونها رو ساختن تا مشخص کنن ما با دنیای بالا فرق داریم.
موریس از کنار چرخ کالسکه خندید.فرد هم پوزخند زد.اد به تکتکشان نگاه کرد.انگار هر چیزی که فکر میکرد دربارهی این دنیا میداند، یکییکی اشتباه از آب درمیآمد.چند دقیقه با سکوت گذشت.
بعد اد بالاخره پرسید:
— خب... حالا کجا میریم؟
فرد از سؤالش راضی شد.لبخند زد.
— خوشم اومد.
کمی به عقب برگشت و به اد نگاه کرد.
— پسر حوصلهسربری نیستی.
بعد به جادهی روبهرو اشاره کرد.
— داریم میریم تپههای بالتازار.
— تپههای بالتازار؟
— آره.
فرد ساعت جیبیاش را دوباره نگاه کرد.
— اونجا باید یه چیزی رو تحویل بگیرم.
— چی؟
فرد لبخند زد.
— وقتی رسیدیم میفهمی.
اد اخم کوچکی کرد.
— و بعدش؟
— بعدش میریم سمت برج صورتی.
چشمهای اد روشن شد.
— برج صورتی؟
موریس از کنار کالسکه سرش را تکان داد.
— آره. برج صورتی.
اد با هیجان پرسید:
— خونهی فرده؟
فرد بلافاصله سرش را به نشانهی مخالفت تکان داد.
— نه.
اد گیج شد.
— پس خونهی کیه؟
فرد به جاده نگاه کرد.
— همون کسی که دربارهش حرف زدیم.
— همون که بزرگ و قدرتمنده؟
ویل سر تکان داد.
— همون.
اد دستهایش را روی سینهاش گذاشت.
— پس اسم نداره؟
ویل پاسخ داد:
— اسم داره.
— پس چرا صداش نمیکنین؟
ویل لحظهای سکوت کرد.
— چون خودش خواسته کسی اسمش رو صدا نزنه.
اد کمی فکر کرد.
— یعنی بهش میگین "اون"؟
— دقیقا.
اد همچنان به نظر میرسید از این جواب راضی نشده.اما این بار تصمیم گرفت چیزی نپرسد.
در همان لحظه، توماس و تام با خندههایی جیغمانند از زمین جدا شدند و در آسمان مهگرفته ناپدید شدند.چند صد متر جلوتر، دوباره روی جاده فرود آمدند.اما حتی یک لحظه هم توقف نکردند.
دوباره پریدند.دوباره ناپدید شدند.و دوباره جلوتر ظاهر شدند.
جینی به راه افتاد و موریس، موجود کوچک کلهکدویی، پشت کالسکه قرار گرفت و شروع به هل دادن آن کرد.بقیهی موجودات هم همراهشان حرکت کردند.
کاروان آرامآرام در جادهی مهآلود پیش میرفت.
اد به نردههای کالسکه تکیه داده بود و با چشمهای کنجکاوش اطراف را نگاه میکرد.هیچچیز شبیه دنیایی نبود که میشناخت.درختها، جاده، مه، موجوداتی که کنارشان راه میرفتند...همهچیز انگار از یک قصهی قدیمی بیرون آمده بود.
ناگهان موجود مخروطیشکل کنار اد تکانی خورد.
صدایی از داخلش درآمد.اد با تعجب برگشت.
— این... صدا میده؟
جینی خندید.آنقدر بالا و پایین پرید که زنگولهی گردنش دوباره به صدا درآمد.
— معلومه که حرف میزنه! لال که نیست.
فرد هم خندهی کوتاهی کرد.اما اد هنوز قانع نشده بود.به موجود خیره شد.
— پس چرا این شکلیه؟
بریار، که کمی جلوتر از آنها حرکت میکرد، برگشت.بدنی کشیده و سفید داشت و همان تاج عجیب شاخهای روی سرش بود.صدای مردانهاش در تضاد عجیبی با ظاهرش بود.
— چون قراره همین شکلی باشه.
اد با تعجب نگاهش کرد.بریار ادامه داد:
— بدن جدیدشه.
اد ابروهایش را بالا برد.
— بدن... جدید؟
بریار به موجود مخروطیشکل اشاره کرد.
— بدن قبلیش رو توی این یکی محبوس کردیم. وقتی زمانش برسه، این بدن باید با وجود قبلیش یکی بشه و به شکل واقعی خودش برسه.
بعد لبخند باریکی زد.
— مگه نه، باربارا؟
اد به موجود کنار خودش نگاه کرد.پس اسمش باربارا بود.برای چند لحظه چیزی نگفت.تمام تصوری که از بریار داشت بههم ریخته بود. تا آن لحظه، با آن بدن سفید و کشیده و فرم عجیبش، فکر میکرد بریار یک زن است.اما صدای مردانهاش کاملا خلاف تصور اد بود.اد دوباره به فرد نگاه کرد.
— بدن جدید؟ چرا؟
ویل، که آن طرف کالسکه حرکت میکرد، جواب داد:
— چون اینجا باغ پشتیه.
مکثی کرد.
— نه دنیای بالا.
فرد سریع میان حرفشان آمد.
— قانونهای هر دنیا با جای دیگه فرق داره، اد.
عصایش را روی زمین گذاشت و ادامه داد:
— اینجا هم قانون خودش رو داره.
اد کمی فکر کرد.بعد با نگرانی پرسید:
— یعنی منم باید بدن جدید داشته باشم؟
فرد فورا سرش را تکان داد.
— نه، نه.
لبخند زد.
— تو مهمون موقتی هستی.
بعد نگاهی به باربارا انداخت.
— اما کسی مثل باربارا سالها از این قانون فرار کرده. خیلی سال.
اد ساکت شد.فرد ادامه داد:
— ولی انگار بالاخره پیداش کردن.
مورگ که کنار جینی و کمی جلوتر از فرد راه میرفت، با صدای زنانهاش گفت:
— درسته.
اد دوباره جا خورد.مورگ ادامه داد:
— خودشون این قانونها رو ساختن تا مشخص کنن ما با دنیای بالا فرق داریم.
موریس از کنار چرخ کالسکه خندید.فرد هم پوزخند زد.اد به تکتکشان نگاه کرد.انگار هر چیزی که فکر میکرد دربارهی این دنیا میداند، یکییکی اشتباه از آب درمیآمد.چند دقیقه با سکوت گذشت.
بعد اد بالاخره پرسید:
— خب... حالا کجا میریم؟
فرد از سؤالش راضی شد.لبخند زد.
— خوشم اومد.
کمی به عقب برگشت و به اد نگاه کرد.
— پسر حوصلهسربری نیستی.
بعد به جادهی روبهرو اشاره کرد.
— داریم میریم تپههای بالتازار.
— تپههای بالتازار؟
— آره.
فرد ساعت جیبیاش را دوباره نگاه کرد.
— اونجا باید یه چیزی رو تحویل بگیرم.
— چی؟
فرد لبخند زد.
— وقتی رسیدیم میفهمی.
اد اخم کوچکی کرد.
— و بعدش؟
— بعدش میریم سمت برج صورتی.
چشمهای اد روشن شد.
— برج صورتی؟
موریس از کنار کالسکه سرش را تکان داد.
— آره. برج صورتی.
اد با هیجان پرسید:
— خونهی فرده؟
فرد بلافاصله سرش را به نشانهی مخالفت تکان داد.
— نه.
اد گیج شد.
— پس خونهی کیه؟
فرد به جاده نگاه کرد.
— همون کسی که دربارهش حرف زدیم.
— همون که بزرگ و قدرتمنده؟
ویل سر تکان داد.
— همون.
اد دستهایش را روی سینهاش گذاشت.
— پس اسم نداره؟
ویل پاسخ داد:
— اسم داره.
— پس چرا صداش نمیکنین؟
ویل لحظهای سکوت کرد.
— چون خودش خواسته کسی اسمش رو صدا نزنه.
اد کمی فکر کرد.
— یعنی بهش میگین "اون"؟
— دقیقا.
اد همچنان به نظر میرسید از این جواب راضی نشده.اما این بار تصمیم گرفت چیزی نپرسد.
L'Égarée
پشت سر جینی، سمت چپ، موجودی سیاه و کشیده حرکت میکرد؛ صورتش سفید بود و از بالای سرش شاخههایی تیز و خشک مثل تاجی سیاه بیرون زده بود.مورگ.سمت دیگر کالسکه، موجودی بلند با ردایی سیاه ایستاده بود؛ صورتی سفید و شاخهایی پیچخورده که به آسمان رفته بودند.ویل. و…
به جاده خیره شد.کاروان در میان مه پیش میرفت و صدای زنگولهی جینی با صدای چرخهای چوبی روی خاک قاطی میشد.اد سرش را به نرده تکیه داد.برای اولین بار، به جای ترسیدن از اینکه کجاست، شروع کرد به فکر کردن دربارهی اینکه این دنیا دیگر چه چیزهایی برای نشان دادن به او دارد.
و خیلی دورتر، پشت تپههایی که هنوز دیده نمیشدند، برج صورتی در سکوت منتظر رسیدن کاروان بود.
و خیلی دورتر، پشت تپههایی که هنوز دیده نمیشدند، برج صورتی در سکوت منتظر رسیدن کاروان بود.
Forwarded from 𝐌𝒐𝒓𝒊𝒂𝒓𝒕𝒚’𝒔 𝐖𝒓𝒊𝒕𝒆𝒓🖋️ (-𝓗.𝓜𝓸𝓻𝓽𝓲𝓶𝓮𝓻)
فولدری.این پیام رو فور کنید.«ریپلای نکنید»
اگر از شرلوک، سوپر نچرال، ومپایر دایریز، مارول،
هری پاتر، استرنجر ثینگز، یو، گود اومنز، باباسفنجی
واکینگ دد، دِ بویز، گیم اف ترونز، دارک، هازبین هتل
ابسسشن، فرانکشتاین، هانیبال، لوسیفر و رسید قتل
فعالیت دارین. فولدر بزنم و همدیگر روپیدا کنیم.
اگر از شرلوک، سوپر نچرال، ومپایر دایریز، مارول،
هری پاتر، استرنجر ثینگز، یو، گود اومنز، باباسفنجی
واکینگ دد، دِ بویز، گیم اف ترونز، دارک، هازبین هتل
ابسسشن، فرانکشتاین، هانیبال، لوسیفر و رسید قتل
فعالیت دارین. فولدر بزنم و همدیگر روپیدا کنیم.
جوین باش سیب قرمز عزیزم
بنده یک اسکیزوفرن، دوقطبی، پارانوئید، ناتوان ذهنی، اوتیست، مبتلا به وسواس، اضطراب، افسردگی، بیخانمان، طردشده، مهاجر، پناهنده، زندانی سابق، اقلیت قومی، اقلیت مذهبی، شورشی، آنارشیست، تبهکار و فرقهای هستم.
Forwarded from the queer nostalgia club
مگه پاییز چیزی هست جز هنگاوت کردن با رفیقای مجازی؟
Fan club☕️🍪🎞️
قبل اد کردن فولدر به این نکات توجه کنید قشنگای من.
Fan club☕️🍪🎞️
دوستان قشنگم چون محدودیت فولدر دارم میشه لینک چنلای قشنگتون رو بفرستید ناشناس تا جوین شم؟
@Aryanazlilbot
@Aryanazlilbot