مـادر آواره‌های خـیال
167 subscribers
62 photos
16 videos
28 links
a little corner for lost souls and unfinished stories.

@Aryanazlilbot
Download Telegram
ڪلبه‌ی جنگلیِ آقا گرگه
خب عزیزدل من وقتی چنلتو دیدم اولین کلمه‌ای که به ذهنم اومد متفاوت بود، وقتی توی شعر و متن هات عمیق شدم بیشتر متوجه شدم که تو از دیدی به دنیا نگاه می‌کنی که شاید خیلیا نگاه نکنن و واقعا برام جالب بود، وایب نوشته هات، ویدیو و عکس هایی که توی چنل گذاشتی همشون…
باعث سعادت و افتخار منه که از چنلم خوشت اومده.
و واقعا ممنونم ازت بابت این همه دقت و نگاه قشنگت به چنل و نوشته‌هام. خیلی خوشحالم که تونستی اون حس و فضایی که همیشه سعی کردم منتقل کنم رو ببینی و باهاش ارتباط بگیری. حرف‌هات واقعا برام ارزشمند بود. 🤍
مـادر آواره‌های خـیال
Video
شب است و جنگل از ارواحِ سرگردان، پر از شور است
نگاهِ سردِ جادوگر، به خاکِ تیره‌ی گور است

لبی از بخیه‌ها دارد، دو چشمش دکمه‌ای تاریک
از این خلقت در این برزخ، بگو خالق چه منظور است؟

عروسک‌های او در شب، به سازِ مرگ رقصیدند
طنابِ خیمه‌شب‌بازی، به دستِ سایه‌ای دور است

درون دیگِ سنگی‌اش، "زمان" در حالِ جوشیدن
جهان از خواندنِ وِردش، در این تاریکی مسحور است

کلاغی پیر می‌خواند، سرودِ پوچیِ هستی
در این تاریکیِ مطلق، امیدِ صبح بی‌نور است

درختان دستِ خود را تا خدا بردند و خشکیدند
که روحِ جنگلِ مرده، در این بیغوله رنجور است

ببند ای ساحره چشمِ عروسک‌های کوکی را!
که انسان در طلسمِ تن، برای مرگ محصور است…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مـادر آواره‌های خـیال
Photo
پسرکی بود که برای بازی با دوستانش، در باغ عمارت پدری‌اش دنبال آن‌ها می‌دوید؛ باغی قدیمی، کمی ترسناک، اما به طرز عجیبی زیبا.
درختانش سال‌ها و سال‌ها قدمت داشتند.علف‌های هرز از تنه‌هایشان بالا رفته بود و ریشه‌هایشان مثل انگشتانی پیر، خاک را شکافته بودند. پاییز که می‌رسید، برگ‌های زرد و قهوه‌ای تمام زمین را می‌پوشاندند و کلاغ‌ها، سیاه و سنگین، بالای سر باغ می‌چرخیدند؛ انگار چیزی را از دور زیر نظر داشتند.

نام پسرک "اِد" بود.
شش سال بیشتر نداشت و از همان وقتی که خودش را به یاد می‌آورد، عروسکی همیشه همراهش بود؛ یک عروسک پارچه‌ای کوچک به شکل کرگدن، با تکه‌پارچه‌های رنگارنگ دوخته‌شده به هم و کت‌وشلواری کهنه و مرتب بر تنش. اد هیچ‌وقت بدون آن جایی نمی‌رفت.آن روز هم عروسک را محکم در دست گرفته بود و کنار پسرعموی بزرگ‌ترش ایستاده بود و منتظر بود ببیند قرعه به نام چه کسی می‌افتد.

قرار بود قایم‌باشک بازی کنند.چرخ گردان را چرخاندند.چرخید و چرخید و چرخید...و در نهایت، اسم اد بیرون آمد.
— اِد باید چشم بذاره!

اد آهی کشید.موهای بلند و طلایی‌اش روی صورتش ریخته بود و پوست سفیدش زیر نور کم‌رنگ پاییزی تقریبا بی‌رنگ به نظر می‌رسید. با چشم‌های آبی‌اش از پشت موهایش به دوستانش نگاه می‌کرد. لباس آبی نفتی و پاپیون سفیدش هم آن‌قدر مرتب بود که معلوم بود انتخاب خودش نبوده؛ مادرش احتمالا با هزار زحمت مجبورش کرده بود برای مهمانی آن لباس را بپوشد.

اد عروسکش را محکم‌تر در دست گرفت.
بعد به سمت وسط باغ رفت.آنجا، درست در مرکز باغ، مجسمه‌ای سنگی ایستاده بود؛ فرشته‌ای سقوط‌کرده با صورتی آرام و بال‌هایی که زمانی شاید کامل بودند.اما یکی از بال‌ها بر اثر سال‌ها باران و سرما و گذر زمان شکسته بود.
اد همیشه از آن مجسمه خوشش نمی‌آمد.
چیزی در چهره‌ی فرشته بود که باعث می‌شد احساس کند مجسمه دارد نگاهش می‌کند.
با این حال، آن روز هم پشت به آن ایستاد و کف دست‌های کوچکش را روی چشم‌هایش گذاشت.
— یک... دو... سه...

دوستانش همان لحظه دویدند.صدای خنده‌هایشان میان درختان پیچید و بعد یکی‌یکی دور شدند.
نه آن‌قدر دور که گم شوند.نه آن‌قدر نزدیک که به‌راحتی دیده شوند.جایی میان بوته‌ها، پشت تنه‌ی درختان و میان توده‌های برگ خشک پنهان شدند؛ درست در حدی که یک پسر شش‌ساله بتواند پیدایشان کند.

اد شمرد.
— بیست‌وهشت... بیست‌ونه... سی!

دست‌هایش را از روی چشم‌هایش برداشت.باغ ساکت شده بود.دیگر هیچ‌کس نمی‌خندید.
فقط صدای خش‌خش برگ‌ها زیر باد می‌آمد و گاهی صدای بال‌زدن کلاغی از بالای درختان.
اد لبخند کوچکی زد و عروسکش را زیر بغل گرفت.
— میام پیداتون می‌کنم...

و راه افتاد.بی‌خبر از اینکه قرار بود آن روز، در میان همان درخت‌های پیر و برگ‌های خیس پاییزی، چیزی را پیدا کند که اصلا جزو بازی نبود.
مـادر آواره‌های خـیال
Photo
اد و عروسکش حالا، دست‌کم به ظاهر، تنها بودند.تنها با آن فرشته‌ی سنگی شکسته که وسط باغ ایستاده بود و با همان بال سالمش انگار هنوز از چیزی محافظت می‌کرد.

اد آرام شروع به راه رفتن کرد.عروسک پارچه‌ای کرگدن را زیر بغلش گرفته بود و هر چند قدم یک‌بار به صورتش نگاه می‌کرد؛ انگار مطمئن می‌شد هنوز همراهش است.زیر لب شروع کرد به خواندن شعری که مادرش شب‌ها، درست قبل از خواب، برایش می‌خواند؛ شعری که همیشه می‌گفت برای این است که اد از تاریکی و تنهایی نترسد.
آرام و نامنظم زمزمه کرد:
"صدای نغمه‌ی پرندگان بی‌سر،
وقتی که خوابی و پشت پنجره صدای بال زدنشان می‌پیچد...
هیولایی کوتوله با بیل کهنه‌اش،
زیر تختت را می‌کند...
سایه‌هایی که روی دیوارند،
و هیولاهایی که در کمد پنهان شده‌اند،
با دست‌های تیز اما نرمشان،
منتظر تو هستند، دوست جدید من...
چشم‌هایت را ببند و بخواب،
و منتظر طلوع خورشید باش...
ما مراقب تو هستیم."

صدایش در میان درختان گم می‌شد.هرچه جلوتر می‌رفت، صدای خودش هم برایش دورتر به نظر می‌رسید.یک بار پشت سرش را نگاه کرد.مجسمه هنوز دیده می‌شد.بار دوم که برگشت، فقط نوک بال شکسته‌اش از میان شاخه‌ها پیدا بود.
بار سوم دیگر چیزی ندید.اد چند قدم دیگر رفت.
بعد ایستاد.به اطرافش نگاه کرد.اینجا دیگر باغی نبود که می‌شناخت.درخت‌ها بلندتر و متراکم‌تر شده بودند. بوته‌ها راه را باریک کرده بودند و برگ‌های خشک زیر پاهایش آن‌قدر زیاد بودند که هر قدمش صدای خش‌خش بلندی ایجاد می‌کرد.

اد تازه متوجه شد خیلی دور شده است.خیلی بیشتر از چیزی که باید.می‌دانست عمارت کدام طرف است.مجسمه را هم می‌دانست کجا گذاشته‌اند.اما حالا دیگر نمی‌دانست چطور باید به آنجا برگردد.
عروسکش را محکم‌تر به سینه‌اش چسباند.
— بیا برگردیم...

این را به عروسک گفت، انگار کرگدن پارچه‌ای قرار بود راه را بلد باشد.چرخید و چند قدمی به همان سمتی که فکر می‌کرد آمده بود برگشت.
اما بعد صدایی شنید.اول خیلی ضعیف بود.
تق... تق... تق... تق...
اد ایستاد.سرش را کمی کج کرد.صدا دوباره آمد.
این بار واضح‌تر.صدای تند فشرده شدن دکمه‌های چیزی.
تق‌تق‌تق‌تق‌تق...و میان آن، صدای دختری که آرام و شمرده حرف می‌زد.
اد پلک زد.ماشین تحریر؟اینجا؟در باغ؟
چند ثانیه همان‌جا ایستاد.بعد کنجکاوی ترس را کنار زد.عروسکش را محکم‌تر گرفت و آرام به سمت صدا رفت.از میان بوته‌ها جلو کشید، هر چند قدم مکث می‌کرد و گوش می‌داد.
صدای تایپ کردن نزدیک‌تر می‌شد.تا اینکه از پشت یک ردیف بوته‌ی بلند،یک راه پله دید،که به زیر زمین راه داشت و داخلش با نور فانوس ها روشن شده بود،رسید.
مـادر آواره‌های خـیال
Photo
اد خواست برگردد.دیگر نمی‌خواست حتی یک قدم به آن راه‌پله نزدیک شود. هوا داشت تاریک می‌شد و او خوب می‌دانست اگر دیر به عمارت برسد، مادرش دوباره تنبیهش می‌کند؛ ممکن بود چند روز او را در اصطبل نگه دارد و خبری از غذا هم نباشد.

اما همین که برگشت تا راه آمده را برگردد، چیزی یقه‌ی لباسش را گرفت.اد کشیده شد عقب.
صدایی درست کنار گوشش گفت:
— هی، پسرجون! کجا؟

اد خشکش زد.آرام برگشت.کرگدن پارچه‌ای را دید که دیگر روی زمین یا داخل دستش نبود.
ایستاده بود.تکان می‌خورد.و بدتر از همه...حرف می‌زد.
عروسک دیگر اندازه‌ی یک اسباب‌بازی کوچک نبود؛ بزرگ شده بود، تقریبا هم‌اندازه‌ی خود اد. کت‌وشلوار پارچه‌ای‌اش هنوز تنش بود و تکه‌های رنگارنگ بدنش زیر نور کم‌رنگ غروب به چشم می‌آمد.

اد با وحشت او را عقب زد.کرگدن چند قدم آن‌طرف‌تر روی گل و خاک افتاد.اد هم تعادلش را از دست داد و روی زمین افتاد.چند لحظه فقط به او خیره ماند.کرگدن بلند شد، لباسش را تکاند و خاک روی کت‌وشلوارش را پاک کرد.
بعد با لحنی آرام گفت:
— نترس، اِدی. من نمی‌خوام بهت آسیب بزنم. خودمم... عروسکتم.

اد عقب‌عقب رفت.آن‌قدر خودش را روی زمین کشید که پشتش به بوته‌ها خورد و خارهایشان به لباسش گیر کردند و پارچه را پاره کردند.
— نه...
صدایش می‌لرزید.
— نه... اینا همش خوابه... یه کابوسه... من... من می‌دونم...
اشک در چشم‌های آبی‌اش جمع شده بود.کرگدن فقط خندید.دست‌هایش را روی کمرش گذاشت و سرش را کمی کج کرد.
— کابوس؟ خواب؟
لبخندش کمی بیشتر شد.
— نه، پسرجون. تو بیداری. کاملا بیداری... و البته کاملا سرحالی.

اد چند لحظه چیزی نگفت.نفسش آرام‌تر شد.
اگر این یک کابوس بود، چرا این‌قدر واقعی به نظر می‌رسید؟آرام خودش را از زمین بلند کرد و چند قدم جلو آمد.
— خب...
هنوز کمی می‌ترسید.
— اگه واقعی هستی... و منم بیدارم... تو راه عمارت رو بلدی؟

کرگدن دستش را داخل جیب کت کوچکش کرد و دستمال سفیدی بیرون آورد.آن را به سمت اد گرفت.
— البته که بلدم.
اد دستمال را گرفت.
— این باغ و این عمارت و صاحباش رو سال‌هاست می‌شناسم.

اد با شنیدن این حرف کمی لبخند زد.
— خیلی خوبه...
دست و صورت خاکی‌اش را پاک کرد.
— پس بیا برگردیم، لطفا. مامانم اگه بفهمه...
کرگدن حرفش را قطع کرد.
— تنبیه می‌شی.

اد ساکت شد.کرگدن ادامه داد:
— می‌دونم.

بعد کمی مکث کرد.
— ولی قبلش بذار یه سؤال ازت بپرسم، اد.

اد سرش را تکان داد.کرگدن نزدیک‌تر آمد.
— تو منو بهترین دوست خودت می‌دونی؟

اد بدون فکر جواب داد:
— بله.

— دوست‌ها به هم کمک می‌کنن؟
اد دوباره سر تکان داد.
— آره.

لبخند کرگدن عمیق‌تر شد.حالا تقریبا هم‌قد اد بود.
جلو آمد و دست پارچه‌ای‌اش را آرام روی شانه‌ی پسر گذاشت.
— پس ازت می‌خوام یه کم بهم کمک کنی.

اد به او نگاه کرد.
— خیلی زود تموم می‌شه. بعدش دوتایی برمی‌گردیم عمارت.

اد دودل شد.هم کنجکاو بود بداند عروسکش چه چیزی می‌خواهد، هم دلش نمی‌خواست بیشتر از این در باغ بماند.گرسنگی و تنبیه مادرش را هم یادش نرفته بود.آرام پرسید:
— چه... چه کمکی؟

کرگدن با انگشت به راه‌پله‌ای اشاره کرد که در میان باغ، به زیرزمین می‌رفت.همان راه‌پله‌ای که اد چند دقیقه پیش سعی کرده بود از آن دور شود.
— من باید یکی رو ببینم.

اد به پله‌ها نگاه کرد.
— اون پایینه؟

— آره.
کرگدن لحظه‌ای مکث کرد.
— یه چیزی ازش می‌خوام.

اد ابروهایش را بالا برد.
— چی؟

کرگدن جواب نداد.فقط گفت:
— می‌ترسم تنهایی برم.
بعد با لحنی آرام‌تر اضافه کرد:
— میای باهام؟

اد دوباره به پله‌ها نگاه کرد.بعد به پشت سرش.
خورشید تقریبا غروب کرده بود.مه آرام‌آرام میان درخت‌ها می‌خزید و باغ را می‌بلعید. کلاغ‌ها روی شاخه‌ها نشسته بودند و از بالا به زمین خیره می‌شدند؛ مثل موجوداتی گرسنه که منتظر چیزی باشند.

میان درختان هم نقطه‌های زرد کوچکی حرکت می‌کردند؛ شب‌تاب‌ها در مه شناور بودند و برای چند لحظه، باغ را شبیه آسمانی پر از ستاره‌های کوچک کرده بودند.اد لبش را گزید.
— قول می‌دی راه عمارت رو بهم نشون بدی؟

— قول می‌دم.

— و بعدش زود برگردیم؟

کرگدن لبخند زد.
— صددرصد.
بعد آرام‌تر گفت:
— من و تو از وقتی نوزاد بودی دوست بودیم، اد.

اد به صورت پارچه‌ای او خیره شد.نمی‌دانست چرا، اما این جمله برایش عجیب بود.چیزی در آن وجود داشت که باعث شد برای لحظه‌ای احساس کند کرگدن چیزهایی درباره‌ی او می‌داند که خودش به یاد نمی‌آورد.
اما شش ساله بود.و شش سالگی برای شک کردن به بهترین دوستت سن زیادی نبود.
نفس عمیقی کشید.موهای بلند طلایی‌اش را از روی صورت کنار زد و بالاخره گفت:
— قبوله.
مـادر آواره‌های خـیال
Photo
کرگدن خندید.دستش را جلو آورد.اد دست کوچک خودش را در دست پارچه‌ای او گذاشت.
دست کرگدن عجیب بود.نه سرد.نه گرم.
فقط...قدیمی.و بعد هر دو، قدم‌به‌قدم، از پله‌های سنگی پایین رفتند.یک پله.دو پله.سه پله.تا اینکه مه باغ پشت سرشان ماند و تاریکی زیرزمین، آرام‌آرام آن‌ها را در خودش فرو برد.