کل زندگیم در حال جنگیدن با چیزهای مختلف بودم و الآن رسیدم به غول مرحلهٔ آخر، بجنگم با خوی جنگیدنم.
دندون درست کردن برای من مثل شکنجهٔ خفگی مصنوعیه، و جنس دندونام جوریه که زود به زود خراب میشن، انگار عاشق بیدیاسامن.
دیدید آدم به یه چیزی علاقه داره که نه چندان منطقیه و نهچندان فراگیره؟ مثلاً چه میدونم یکی ممکنه علاقه داشته باشه چرخدندهٔ ساعت جمع کنه.
شما چه اینجور علاقهای دارید؟
http://t.me/layar117?direct
شما چه اینجور علاقهای دارید؟
http://t.me/layar117?direct
نمیدونم، گاهی حس میکنم زندگی یک کاغذدیواریه که کلی چیز میز قشنگ بهش چسبیده، و من چسبم خرابه، اصلاً چسب ندارم.
نامهها.pdf
929.3 KB
نوشتن داستانشم امروز شروع میکنم. شما فعلاً نامهها رو بخونید، وقتی داستانش تموم شد به کسایی میدمش که نامهها رو خوندن.
نویسندهٔ نامههای سینوهه من نیستم. اطلاعات حساس و خصوصی تا جای ممکن حذف شده، پس اگه در نامهای اندکی نارسایی وجود داره، به همین دلیله.
نویسندهٔ نامههای سینوهه من نیستم. اطلاعات حساس و خصوصی تا جای ممکن حذف شده، پس اگه در نامهای اندکی نارسایی وجود داره، به همین دلیله.
بچه که بودم یک فیلمی میدیدم که داخلش یک نفر رفت پیش یک استاد بزرگ تا رزمیکار قابلی بشه، و اون استاد به جای تمرینِ مستقیم، بهش کارهای روزانه و در ظاهر بیربط میداد، مثلا تی کشیدن، لباس شستن، آشپزی و غیره، یک روز طرف آسی شد و گفت من اومدم مبارزی بزرگ بشم، این کارا چه فایدهای داره؟ یادم نیست استاده چه جوابی داد ولی بعداً توی یک مبارزه تکتک اون مهارتهایی که بیربط به نظرش میرسید به کارش اومد و اون موقع ته قلبش قدردان استادش شد.
منم از وقتی یادمه شاخه به شاخه شدم، امیدوارم یک روزی ببینم هر کدوم از اون مهارتها به درد مبارزهٔ اصلی و بزرگم خورده، نه اینکه بگم این چیزها فقط به درد فیلم میخوره.
منم از وقتی یادمه شاخه به شاخه شدم، امیدوارم یک روزی ببینم هر کدوم از اون مهارتها به درد مبارزهٔ اصلی و بزرگم خورده، نه اینکه بگم این چیزها فقط به درد فیلم میخوره.
"لایار"
بچه که بودم یک فیلمی میدیدم که داخلش یک نفر رفت پیش یک استاد بزرگ تا رزمیکار قابلی بشه، و اون استاد به جای تمرینِ مستقیم، بهش کارهای روزانه و در ظاهر بیربط میداد، مثلا تی کشیدن، لباس شستن، آشپزی و غیره، یک روز طرف آسی شد و گفت من اومدم مبارزی بزرگ بشم،…
اگه اون مبارزهٔ اصلی و بزرگت اصلِ زندگیکردن باشه چی؟
اول راهنمایی که بودم، خوابگاهی بودم. شبها وقتی خاموشی میزدن، نور قرمز چراغ خواب روشن میشد و یک سال بالایی که مسئول شب بود بین اتاقها میگشت که همه خواب باشن.
من اونقدری هریپاتر دوست داشتم که توی همون نور داغون کتاب رو در میآوردم و میخوندم، و برای اینکه مسئول شب بهم کمتر گیر بده براش چیپس و اینا میخریدم.
یادمه اون دوره هاگوارتز فقط برام یک مدرسهٔ جادو نبود، چیزی بود که خودم داشتم تجربهش میکردم. جاهای خلوت تو دل شب هر آن منتظر بودم موجودات جهان جادو خودشونو بهم نشون بدن، یک خاموش روشن شدن چراغ، یک تغییر عطر هوا، هرچیزی رو یک نشونه برداشت میکردم.
یکجایی رسید که کتابهام تموم شد و از مادرم خواستم بعدی رو برام بگیره. با کلی تلاش که راضیش کردم، وقتی میخواست بگیرش، یک فامیل تهیمغزی داشتیم که گفت این هریپاتر فیلمهاش هست، برای چیتونه کتابش رو بگیرید.
اینجوری شد که نتونستم کل دورهش رو بخونم و مجبور شدم فیلمهاش رو ببینم، حتّی اگه الآن کل دورهش رو بخونم که بعیده، شاید یک دهم اون زمان هم بهم حال نده و اینه که بده.
واقعاً هرچیزی زمان طلایی خودش رو داره.
من اونقدری هریپاتر دوست داشتم که توی همون نور داغون کتاب رو در میآوردم و میخوندم، و برای اینکه مسئول شب بهم کمتر گیر بده براش چیپس و اینا میخریدم.
یادمه اون دوره هاگوارتز فقط برام یک مدرسهٔ جادو نبود، چیزی بود که خودم داشتم تجربهش میکردم. جاهای خلوت تو دل شب هر آن منتظر بودم موجودات جهان جادو خودشونو بهم نشون بدن، یک خاموش روشن شدن چراغ، یک تغییر عطر هوا، هرچیزی رو یک نشونه برداشت میکردم.
یکجایی رسید که کتابهام تموم شد و از مادرم خواستم بعدی رو برام بگیره. با کلی تلاش که راضیش کردم، وقتی میخواست بگیرش، یک فامیل تهیمغزی داشتیم که گفت این هریپاتر فیلمهاش هست، برای چیتونه کتابش رو بگیرید.
اینجوری شد که نتونستم کل دورهش رو بخونم و مجبور شدم فیلمهاش رو ببینم، حتّی اگه الآن کل دورهش رو بخونم که بعیده، شاید یک دهم اون زمان هم بهم حال نده و اینه که بده.
واقعاً هرچیزی زمان طلایی خودش رو داره.
"لایار"
اول راهنمایی که بودم، خوابگاهی بودم. شبها وقتی خاموشی میزدن، نور قرمز چراغ خواب روشن میشد و یک سال بالایی که مسئول شب بود بین اتاقها میگشت که همه خواب باشن. من اونقدری هریپاتر دوست داشتم که توی همون نور داغون کتاب رو در میآوردم و میخوندم، و برای اینکه…
حالا من برای برادرزادهم که تقریباً همسنوسال اون موقع منه، کتاب اول هری پاتر رو خریدم، اونم نسخهٔ چاپی خفنش، و بعد تازه بهش گفتم بخونیش فیلم اون قسمت رو میبینم، و هرچی بیشتر بخونی میدم هاگوارتز لگسی هم بازی کنی؛ و اون بعد از حدود یک سال فقط بیست صفحه خونده.
آخرین تیر ترکشم برای ترغیب کردنش اینه خودمم باهاش شروع کنم بخونم.
آخرین تیر ترکشم برای ترغیب کردنش اینه خودمم باهاش شروع کنم بخونم.
وای خواب طبیعت وحشی دیدم، بعد داخلش گم شده بودم و شب نزدیک بود. همزمان لذت خالص و اضطراب از زوزه گرگها بود.
از جایی که توی دنیا هستم خوشم میآد؛ نه بالاست، نه اونقدر پایینه که نشه چندقدمی از مسیر رو طی کرد.
من عاشق خود اون طی کردن مسیرم. ذرهذره پولدار شدن، ذرهذره مشهور شدن، اصلاً ذرهذره بهتر شدن توی هرچیزی که میخوای.
آره شاید اونی که از اول همهچی داره، خیلی با تنوع بیشتری از زندگی لقمه برداره، ولی وای از اون لقمه نون و پنیری که با گرسنهترین شکم میخوری.
من عاشق خود اون طی کردن مسیرم. ذرهذره پولدار شدن، ذرهذره مشهور شدن، اصلاً ذرهذره بهتر شدن توی هرچیزی که میخوای.
آره شاید اونی که از اول همهچی داره، خیلی با تنوع بیشتری از زندگی لقمه برداره، ولی وای از اون لقمه نون و پنیری که با گرسنهترین شکم میخوری.
خودمم احتمالاً ۳۰ درصد پرومته، ۲۵ درصد اودیسئوس، ۲۰ درصد هرمس، ۱۵ درصد آتنا و ۵ درصد هفائستوس باشم و ۵ درصد دیونیسوس.
با غبطهٔ زیاد به دیونیسوس و تلاش برای درصد بیشتر دادن بهش.
با غبطهٔ زیاد به دیونیسوس و تلاش برای درصد بیشتر دادن بهش.
ریسه رو گذاشتم روی حالت موزیک و هماهنگ با موزیک نورها برام خوشرقصی میکنن، حق دارن، هنوز خون هایمدال رو دستامه که توی گادآووار کشتمش. قاتلِ ایزدِ روشنایی، ایزدِ جدیدِ روشنایی.
"لایار"
خودمم احتمالاً ۳۰ درصد پرومته، ۲۵ درصد اودیسئوس، ۲۰ درصد هرمس، ۱۵ درصد آتنا و ۵ درصد هفائستوس باشم و ۵ درصد دیونیسوس. با غبطهٔ زیاد به دیونیسوس و تلاش برای درصد بیشتر دادن بهش.
یه جوری روی همهچی دیونیسوس بریزم که همه بفهمن سس مورد علاقهمه.
وقتی منزوی سکس رو به غزل تبدیل میکنه:
«به انتهای جهان میرسیم در خلأیی
که جز صدای نفسها صدای دیگر نیست
خوشا رسیدن با هم که حالتی خوشتر
ز حالت تو در آن لحظههای آخر نیست»
«به انتهای جهان میرسیم در خلأیی
که جز صدای نفسها صدای دیگر نیست
خوشا رسیدن با هم که حالتی خوشتر
ز حالت تو در آن لحظههای آخر نیست»
Forwarded from 𝒚𝒆𝒈𝒊 :) درباره
منظورتون چیه که تا صحبت از بغل کردن میشه، میگید «من از بغل خوشم نمیاد و به من دست نزنید»؟ بغل جزء دسته ضروریاتِ این زندگیِ سختگیر و پرماجراست؛ مثل هوا و آب و غذاست عزیزِ من. دو تا دستِ گرمِ پیچیده شده و تنِ آسوده امن، فلسفه آرومِ عجیبی دارن...
بغل کن، بغل بگیر و نذار بغل یخ کنه از زندگی بیفته.
بغل کن، بغل بگیر و نذار بغل یخ کنه از زندگی بیفته.