هر چی میگذره دنیای واقعی جذابیتش کمتر میشه و خود به خود بیشتر به دنیای مجازی رو میاریم!
تنهایی گاهی یک جزیره دوست داشتنی است که بعضی ها دوست دارند به آنجا بروند و گاهی هم یک زندان نمور و تاریک است که خیلی ها می خواهند از آن بگریزند.
تنهایی گاهی پاداش اندیشه ورزی و شناخت خود است و گاهی تاوان اشتباهات است و شکنجه ای ناخواسته و عذاب آور.
تنهایی هزار و یک چهره و قیافه دارد، هم قیافه های مهربان و دوست داشتنی و صمیمی و هم چهره هایی ترسناک و خشن و نامهربان.
آدم ها می توانند در جمع باشند و احساس تنهایی کنند یا تنها باشند و احساس کنند که به تنهایی یک جماعتند.
تنهایی هیولا_فرشته ای است که باید او را شناخت. باید او را فهمید، باید او را یاد گرفت.
تنهایی قواعدی دارد و آدابی، راه و رسمی دارد، قانون هایی دارد نانوشته.
گاهی باید از تنهایی به در آمد، گاهی باید به آن پناه برد.
راستی با تنهایی های هستی شناسانه چه کنیم؟ با غربت انسان در فاصله عدم و وجود؟
اگر می خواهید با هیولای تنهایی تن به تن بجنگید، پس به غار تنهایی من بیایید تا فن این رزم را بیاموزید.
اگر می خواهید با فرشته تنهایی همنشین شوید باز هم به غار تنهایی بیایید تا به شما الفبای این همنشینی را بگویم.
تنهایی، تنها دارایی انسان است، بیایید این دارایی را با هم قسمت کنیم.
👤 عرفان نظرآهاری
تنهایی گاهی پاداش اندیشه ورزی و شناخت خود است و گاهی تاوان اشتباهات است و شکنجه ای ناخواسته و عذاب آور.
تنهایی هزار و یک چهره و قیافه دارد، هم قیافه های مهربان و دوست داشتنی و صمیمی و هم چهره هایی ترسناک و خشن و نامهربان.
آدم ها می توانند در جمع باشند و احساس تنهایی کنند یا تنها باشند و احساس کنند که به تنهایی یک جماعتند.
تنهایی هیولا_فرشته ای است که باید او را شناخت. باید او را فهمید، باید او را یاد گرفت.
تنهایی قواعدی دارد و آدابی، راه و رسمی دارد، قانون هایی دارد نانوشته.
گاهی باید از تنهایی به در آمد، گاهی باید به آن پناه برد.
راستی با تنهایی های هستی شناسانه چه کنیم؟ با غربت انسان در فاصله عدم و وجود؟
اگر می خواهید با هیولای تنهایی تن به تن بجنگید، پس به غار تنهایی من بیایید تا فن این رزم را بیاموزید.
اگر می خواهید با فرشته تنهایی همنشین شوید باز هم به غار تنهایی بیایید تا به شما الفبای این همنشینی را بگویم.
تنهایی، تنها دارایی انسان است، بیایید این دارایی را با هم قسمت کنیم.
👤 عرفان نظرآهاری
بعضی جاها تو زندگی باید دنبال دور برگردون باشی تا دیر نشده از مسیری که داری میری برگردی وگرنه معلوم نیست تا کجا بری!
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زن ایرانی در ۱۰۰ سال گذشته!
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خروسِ با معرفت!
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
واقعا اینترنت آدما رو احمق کرده!
شب هجرانت، ای دلبر، شب یلداست پنداری
رخت نوروز و دیدار تو عید ماست پنداری
قدم بالای چون سرو تو خم کردست و این مشکل
که بالای تو گر گوید: نکردم، راست پنداری
دمی نزدیک مهجوران نیایی هیچ و ننشینی
طریق دلنوازی از جهان برخاست پنداری
دلت سختست و مژگان تیر، در کار من مسکین
بدان نسبت که مژگان خار و دل برجاست پنداری
خطا زلفت کند، آخر دلم را در گنه آری
جنایت خود کنی و آنگاه جرم از ماست پنداری
ز هجر عنبر زلف و فراق درد دندانت
دو چشم اوحدی هر شب یکی دریاست پنداری
👤 اوحدی
رخت نوروز و دیدار تو عید ماست پنداری
قدم بالای چون سرو تو خم کردست و این مشکل
که بالای تو گر گوید: نکردم، راست پنداری
دمی نزدیک مهجوران نیایی هیچ و ننشینی
طریق دلنوازی از جهان برخاست پنداری
دلت سختست و مژگان تیر، در کار من مسکین
بدان نسبت که مژگان خار و دل برجاست پنداری
خطا زلفت کند، آخر دلم را در گنه آری
جنایت خود کنی و آنگاه جرم از ماست پنداری
ز هجر عنبر زلف و فراق درد دندانت
دو چشم اوحدی هر شب یکی دریاست پنداری
👤 اوحدی
چهار خط بنویسم به یاد هدایت کاف. هفتهی پیش تهران بودم. خیابان جلفا را پیاده میآمدم پائین. روی علمک گاز خانهای، یک نفر برچسبی زده بود قدِ دو بند انگشت و رویش نوشته بود: «دُوسْتَتْ دارَمْ!». شش دانگ این دو کلمه را اعراب گذاری کرده بود. همین بود که یاد هدایت کاف افتادم. همیشه ایمیلهایش به شیدا را اینطور شروع میکرد که: «شِیدای مَنْ! دُوسْتَتْ دارَمْ». بعد هم سلام و احوالپرسی و الباقی روضهی روزانه. تکتک کلماتِ نامهاش اعرابگذاری داشت. بهش میخندیدیم و میگفتیم که هدایت کلماتش را خالکوبی میکند. حتی روی مردمک چشمِ کلمات را. نوشتن هر خط نامهاش به اندازهی نوشتن یک پاراگرافِ مفصل طول میکشید. بدون اغراق. اما شیدا نامهها را میخواند فقط بابت اعراب آنها. میدانست که وزنِ هر کلمهی نامهی هدایت کاف هزار بار بیشتر از وزن کلمات هر نامهی دیگری است که به هر مخاطب دیگری نوشته شده باشد. با آن همه اعرابی که نوشتنشان زمان برده است. با آن «دُوسْتَتْ دارَمِ» مقدم بر سلام. هر کلمه واقعا معنی همان کلمه را میدهد.
هدایت شلختهترین مرد جهان بود و استاد مسلم سرهمبندی و ماستمالی کردن بود. اما نه برای شیدا. رفته بود کلکته بابت کار. وقت برگشت یک جعبه چوبی نه چندان گران خرید برای شیدا. به جای کاغذ کادو، یک ورق بزرگ کاغذ سفید خریده بود و یکی از شبهای جشن ناواراتری تا صبح نشست و با حوصله روی تمام کاغذ را پر کرد از دوستت دارمهای تتو شده. بعد هم با همان کاغذ جعبه را کادو کرد. کلا هر چیزی که مخاطبش شیدا بود را آنقدر لایهدارمیکرد که وزنِ زمان صرف شدهاش از خودِ آن چیز بیشتر میشد. جعبه توی یکی از اسبابکشیهایشان گم شد اما کاغذِ کادویش هنوز قاب شده بالای تخت شیدا از میخ آویزان است.
خوش به حال شیدا. هر چیزی که از هدایت میگرفت مُنقش بود به نقشِ زمان و نقش معنی. همه چیز معنی واقعی خودش را داشت و هیچ چیزی از سرِ عادت نبود. حتی شرابهایی که گاه و بیگاه برای جشنهای دو نفرهشان میخرید، کهنه و زمانخورده بودند. مثل باغبان کارکشتهای نشسته بود پای درخت رزِ رفاقتشان و هرس میکرد تا بار بیشتر بدهد. وقت صرف میکرد بابت دوستت دارمهای مقدم بر سلام. هر کلمه معنی واقعی خودش را میداد.
همان جا خواستم برچسبِ «دُوسْتَتْ دارَمْ!» را از روی علمک گاز بردارم و یادگاری بیاورم این ورِ آب. که خب تلاش مذبوحانهام باعث شد برچسب پاره بشود و چیزی از آن نماند. البته باید فکرش را میکردم که کسی که این همه زمان گذاشته و نوشته «دُوسْتَتْ دارَمْ!»، حتما از چسب خوبی هم استفاده کرده است. این دوستت دارم مال آن علمک گاز و همان خانه است. یکی که پای درخت رز نشسته است و دوستت دارمهایش را با دقت خرج کرده است.
برای جای خالی هدایت کاف.
👤 فهیم عطار
هدایت شلختهترین مرد جهان بود و استاد مسلم سرهمبندی و ماستمالی کردن بود. اما نه برای شیدا. رفته بود کلکته بابت کار. وقت برگشت یک جعبه چوبی نه چندان گران خرید برای شیدا. به جای کاغذ کادو، یک ورق بزرگ کاغذ سفید خریده بود و یکی از شبهای جشن ناواراتری تا صبح نشست و با حوصله روی تمام کاغذ را پر کرد از دوستت دارمهای تتو شده. بعد هم با همان کاغذ جعبه را کادو کرد. کلا هر چیزی که مخاطبش شیدا بود را آنقدر لایهدارمیکرد که وزنِ زمان صرف شدهاش از خودِ آن چیز بیشتر میشد. جعبه توی یکی از اسبابکشیهایشان گم شد اما کاغذِ کادویش هنوز قاب شده بالای تخت شیدا از میخ آویزان است.
خوش به حال شیدا. هر چیزی که از هدایت میگرفت مُنقش بود به نقشِ زمان و نقش معنی. همه چیز معنی واقعی خودش را داشت و هیچ چیزی از سرِ عادت نبود. حتی شرابهایی که گاه و بیگاه برای جشنهای دو نفرهشان میخرید، کهنه و زمانخورده بودند. مثل باغبان کارکشتهای نشسته بود پای درخت رزِ رفاقتشان و هرس میکرد تا بار بیشتر بدهد. وقت صرف میکرد بابت دوستت دارمهای مقدم بر سلام. هر کلمه معنی واقعی خودش را میداد.
همان جا خواستم برچسبِ «دُوسْتَتْ دارَمْ!» را از روی علمک گاز بردارم و یادگاری بیاورم این ورِ آب. که خب تلاش مذبوحانهام باعث شد برچسب پاره بشود و چیزی از آن نماند. البته باید فکرش را میکردم که کسی که این همه زمان گذاشته و نوشته «دُوسْتَتْ دارَمْ!»، حتما از چسب خوبی هم استفاده کرده است. این دوستت دارم مال آن علمک گاز و همان خانه است. یکی که پای درخت رز نشسته است و دوستت دارمهایش را با دقت خرج کرده است.
برای جای خالی هدایت کاف.
👤 فهیم عطار
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی پول میریزم تو حسابم!
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
همیشه واسم جالب بود که این تله رو چجوری میزارن!
بهم گفت: چرا ساکتی؟
میخواستم بگم: من؟!
من که همهش دارم وراجی میکنم.
که یادم افتاد وراجیهام با خودم تو دلم بود.
میخواستم بگم: من؟!
من که همهش دارم وراجی میکنم.
که یادم افتاد وراجیهام با خودم تو دلم بود.
در شب کوچک من، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهرهٔ ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی مینگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
در شب اکنون چیزی میگذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظهٔ باریدن را گوئی منتظرند
لحظهای
و پس از آن، هیچ.
پشت این پنجره شب دارد میلرزد
و زمین دارد
باز میماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و توست
ای سراپایت سبز
دستهای را چون خاطرهای سوزان، در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازشهای لبهای عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد
👤 فروغ فرخزاد
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهرهٔ ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی مینگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
در شب اکنون چیزی میگذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظهٔ باریدن را گوئی منتظرند
لحظهای
و پس از آن، هیچ.
پشت این پنجره شب دارد میلرزد
و زمین دارد
باز میماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و توست
ای سراپایت سبز
دستهای را چون خاطرهای سوزان، در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازشهای لبهای عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد
👤 فروغ فرخزاد
عشق را از ما دریغ کرده بودند، وقتی باید آن را یاد میگرفتیم. بوسهها و بغلها را از توی کتابها حذف کردند و جایاش اسم کوهها و بیابانها را گذاشتند که یادآور فاصله باشد، همین تجربهی بیهودهی ابدی. آدمهای عاشق همیشه خطاکار بودهاند و عشق همیشه ممنوع بوده و پنهان در پستوی خانه. ما نمیدانستیم آن چیزی که یک روز در درونمان شروع کرد به وول خوردن، اسمش چیست. نمیدانستیم چرا تاب نداریم اما تب، تا دلتان بخواهد. نمیدانستیم چرا بوسهی زنی در خیابان، بر گونهی مردی برای دیگران شرمآور است. ما خودمان عشق را فهمیدیم و رابطه را و حس دستهای متصل بههم را، درست مثل اولین انسان که بر زمین هبوط کرد و طعم سیب هنوز در دهانش بود. چون بوسه طعم سیب داشت و اسمش هر چه بود از یاد هیچ انسانی نرفت. چون که عشق، نافراموشی میآورد و هر بار بیشتر برای فراموش کردنش تلاش کنی، گستردهتر و عمیقتر در حافظهات رسوخ میکند. چون هر بار به تصویرهایش برگردی، درخت سیبی در ذهنت شکوفه میدهد، یکباره و ناگهان. چون این دریغ بزرگ آدمی، دلیلِ بودنش بر زمین است.
👤 نعیمه بخشی
👤 نعیمه بخشی
ماگدا: به من بگو ببینم، چرا منو دید میزنی؟
تومک: چون دوستت دارم... راست میگم.
ماگدا: چی میخوای؟
تومک: نمیدونم.
ماگدا: میخوای منو ببوسی؟
تومک: نه.
ماگدا: میخوای با من بخوابی و عشقبازی کنی؟
تومک: نه.
ماگدا: میخوای با من سفر کنی؟ بریم به مازوریا یا بوداپست؟
تومک: نه.
ماگدا: پس چی میخوای؟
تومک: هیچی.
ماگدا: هیچی؟
تومک: هیچی.
📼 فیلمی کوتاه درباره عشق
📣 کریستف کیشلوفسکی
تومک: چون دوستت دارم... راست میگم.
ماگدا: چی میخوای؟
تومک: نمیدونم.
ماگدا: میخوای منو ببوسی؟
تومک: نه.
ماگدا: میخوای با من بخوابی و عشقبازی کنی؟
تومک: نه.
ماگدا: میخوای با من سفر کنی؟ بریم به مازوریا یا بوداپست؟
تومک: نه.
ماگدا: پس چی میخوای؟
تومک: هیچی.
ماگدا: هیچی؟
تومک: هیچی.
📼 فیلمی کوتاه درباره عشق
📣 کریستف کیشلوفسکی
من به خودم و قلبم يک مشت كلمه بدهكارم. بدهكارم كه برات بنويسم از اينجايي كه من وايستادم دلتنگي از نوک انگشت پام شروع كرده خوردنم، انگاري كه من كاغذ باشم، دلتنگي موريانه. من طلا باشم دلتنگي جيوه. من پلاستيك باشم، دلتنگي اسيد. از اينجا همهچيز شكل موقع هايي كه عينک نزدی. از اينجا كه من وايستادم بغض داره ميرقصه توی گلوم و چشمهام داره با قطره هاش خودشو واسه يک هقهق آماده ميكنه. بلد نبودم جوابت رو بدم، بلد نبودم تو اين شبها كه صبح نداره زنگ بزنم و غر بزنم و گريه كنم..
من هميشه اون آدم آرومه بودم. اون آدم خوبه كه هيچي ناراحتش نميكرد، اما حقيقتش اينه كه آدمي كه آرومه، پشت اشكال ندارهها و درست ميشهها خودشو قايم كرده. من خودمو قايم كرده بودم. پشت هر سنگري كه تورو آروم ميكرد. تسليم ترين آدم جهان همين آدميه كه داره خفه ميشه و هيچي نميگه. منطق؟! چه منطقي وجود داره وقتي احساس چيزيه كه به پاها فرمون ميده. كه ميگه بايست. همين جا. همينجا بايست كه تار عنكبوت ببندي، كه حقِ آدمي كه جلوش تسليم بوده و حرف نزده همينه. حقِش حتي يک سقف واسه باد و بارونها نيست، حقش فقط همينه كه مثل يک ميله وسط پارك بچه هاي كوچيك بيان بهش پا بزنن، توش ته سيگار بريزن. حقش همينه آخه!
از اينجايي كه من وايستادم تا ته ته اين راهرو همهش سياهيه رفيق. داد ميزنم كه اينجايي و صداي قدم هات مياد كه دورتر و دورتر ميشه و توی راهرو ميپيچه. اينجوري انگار هزارتا آدم دارن ميرن، تو اندازه هزار بار، هزار تا آدم از من دوري. با تاكيد روي هر، واسه ادمي كه هر شب، روي تختش مچاله شده، پاهاش توي شكمش جمع شده و دست به سينه، با چشمهاش عكستو روي ديوار ميكشه، با تاكيد بر همه، واسه آدمي كه همه روزهاش از خواب بيدار نميشه و با سر درد از خواب ميپره، با تاكيد بر هيچ، واسه آدمي كه هيچ چيزي جز تو نميتونه بفهمتش و خوشحالش كنه، ميگم كه تمام بن بست هاي جهان براي منم بن بسته، ولي وقتي دنبالت ميگردم و احساس داره فرمون ميده به پاهام و به بن بست ميرسم، خوشحال از اينكه گوشه امن پيدا كرده واسه گريه، واسه تموم شدن و دوباره شروع كردن.
ميدوني كه من روزنامهمم، صفحه حوادثش، بعد از اينكه تو منو نخوني هيچ ارزشي ندارم، انقضام ميگذره، هيچكسي اهميت نميده كه يک هفته پيش چي گذشته. من تموم ميشم و بعد بازيافت ميشم و دوباره برميگردم به زندگي. من نميتونم و نميخوام كه ته اين ماجرا همهش دلتنگي باشه، همهش مشت زدن به سينه تشك، همهش نگاه به سقف و با خدا حرف زدن كه خب پس كي بابا. كي روي خوشتو نشونمون ميدي. كه خب كي تموم ميشه اين راهِ كش دار و بي مقصد؟ كي تو اين بن بست ها دوتايي باهم شروع ميشيم؟ كي؟
👤 مهتاب خلیفپور
من هميشه اون آدم آرومه بودم. اون آدم خوبه كه هيچي ناراحتش نميكرد، اما حقيقتش اينه كه آدمي كه آرومه، پشت اشكال ندارهها و درست ميشهها خودشو قايم كرده. من خودمو قايم كرده بودم. پشت هر سنگري كه تورو آروم ميكرد. تسليم ترين آدم جهان همين آدميه كه داره خفه ميشه و هيچي نميگه. منطق؟! چه منطقي وجود داره وقتي احساس چيزيه كه به پاها فرمون ميده. كه ميگه بايست. همين جا. همينجا بايست كه تار عنكبوت ببندي، كه حقِ آدمي كه جلوش تسليم بوده و حرف نزده همينه. حقِش حتي يک سقف واسه باد و بارونها نيست، حقش فقط همينه كه مثل يک ميله وسط پارك بچه هاي كوچيك بيان بهش پا بزنن، توش ته سيگار بريزن. حقش همينه آخه!
از اينجايي كه من وايستادم تا ته ته اين راهرو همهش سياهيه رفيق. داد ميزنم كه اينجايي و صداي قدم هات مياد كه دورتر و دورتر ميشه و توی راهرو ميپيچه. اينجوري انگار هزارتا آدم دارن ميرن، تو اندازه هزار بار، هزار تا آدم از من دوري. با تاكيد روي هر، واسه ادمي كه هر شب، روي تختش مچاله شده، پاهاش توي شكمش جمع شده و دست به سينه، با چشمهاش عكستو روي ديوار ميكشه، با تاكيد بر همه، واسه آدمي كه همه روزهاش از خواب بيدار نميشه و با سر درد از خواب ميپره، با تاكيد بر هيچ، واسه آدمي كه هيچ چيزي جز تو نميتونه بفهمتش و خوشحالش كنه، ميگم كه تمام بن بست هاي جهان براي منم بن بسته، ولي وقتي دنبالت ميگردم و احساس داره فرمون ميده به پاهام و به بن بست ميرسم، خوشحال از اينكه گوشه امن پيدا كرده واسه گريه، واسه تموم شدن و دوباره شروع كردن.
ميدوني كه من روزنامهمم، صفحه حوادثش، بعد از اينكه تو منو نخوني هيچ ارزشي ندارم، انقضام ميگذره، هيچكسي اهميت نميده كه يک هفته پيش چي گذشته. من تموم ميشم و بعد بازيافت ميشم و دوباره برميگردم به زندگي. من نميتونم و نميخوام كه ته اين ماجرا همهش دلتنگي باشه، همهش مشت زدن به سينه تشك، همهش نگاه به سقف و با خدا حرف زدن كه خب پس كي بابا. كي روي خوشتو نشونمون ميدي. كه خب كي تموم ميشه اين راهِ كش دار و بي مقصد؟ كي تو اين بن بست ها دوتايي باهم شروع ميشيم؟ كي؟
👤 مهتاب خلیفپور
خردسال بودم، بزرگترها زل زده بودند به صفحه چهارده اینچِ تلوزیون سیاه و سفید، عابدزاده سه پنالتی از کره شمالی گرفت، بعدها فهمیدم لباسش سبز بود، عابدزاده پنالتیها را گرفت، پشتک زد، باقی تیم روی سرش ریختند، عابدزاده روی پیست تارتانِ پکن پرچم بزرگی را گرفته بود و دور افتخار میزد. آن آوردگاه برای من شروع چیزی بود به نام عشقِ به تیم ملی... عشقی که سالهاست به نبض و تمام سیستم عصبی من مانند دهها میلیون نفر دیگر گره کور خورده... با تیم ملی گریستهام، دیوانه شدهام، با او فحش دادهام، دوباره آشتی کردهام، با تیم ملی زندگی کردهام تا همین اواخر... از تیم ملی چند صحنه هست که تا پیش از مرگ یا آلزایمر هرگز فراموش نخواهم کرد. بازی با ژاپن در آن سال عجیب که ماه و خورشید و فلک دست به یکی کرده بودند تا ما به جام جهانی برسیم. همان بازی که در کوالالامپور به ژاپن باختیم، عابدزاده شیرجه زد پهلویش به تیر عمودی دروازه خورد، ما هم جلوی تلوزیون درد کشیدیم، باختیم تا به استرالیا برسیم. کمی پیشتر در بازیهای آسیایی هیروشیما دروازهبان بحرین به قفسه سینه علی ما لگد زد، پس از پایان بازی مشخص شد قفسه سینه علی در آن صحنه شکسته، طحالش پاره شده ولی خم به ابرو نیاورده بود مَرد حسابی... دوباره چند سال بعد وقتی کریم باقری از وسط زمین دروازه کره جنوبی را باز کرد علی دایی در دفع یک توپ اشتباه کرد، گل کریم پرپر شد و ما آن بازی را در لبنان باخیتم، گریه کردم... بازی صعود در برابر استرالیا، بازی تاریخی ما در برابر آمریکا، گل شیرجهای علی دایی به کویت، دریبل زدنهای دیوانهوار علی کریمی برابر کره جنوبی و صحنههای دیگری که هرگز فراموش نخواهم کرد... حالا چند قدم مانده به جام جهانی ۲۰۲۲ است و تیم ملی راهی قطر، چیزی درون من مُرده است. حتی یادم نیست گل صعود به جام جهانی را چه کسی زد. طلاق عاطفی اینگونه است. یک روز چشمها را باز میکنی و کسی که جان و زندگیات بود میشود هیچ، میشود کسی که بود و نبودش برای تو تفاوتی ندارد. فقط میدانی چنین کسی هست که زمانی با او روزگاری داشتی که حالا حتی اندیشیدن به آن روزگار هم آزارت میدهد... بلاتکلیف ماندهام با این عشق پیشین چه کنم، از باختش خوشحال شوم یا از بردش، اصلا بازیهایشان را نگاه کنم یا نه؟ این بلاتکلیفی واضحترین شکل از یک طلاق عاطفیِ واقعی است...
👤 رسول اسدزاده
👤 رسول اسدزاده
عزیزم!
یک سیدی پیدا کردم که تا خرخره پر است از آهنگهای قدیمی. ته گودترین کمد خانه. همان آهنگهایی که گوش دادنشان مثل کشیدن ضامن نارنجک است. امروز صبح با خوف و لرز گوشش دادم. آهنگ اول آهنگ مری لسلین بود. همان که صدایش را مثل بوق کشتی کلفت میکرد و میگفت بوسهی تو از پوست من عمیقتر است. همین یک جملهاش کافی بود که ضامن نارنجک خاطراتم را بکشد و یاد تو بیفتم و بپکم.
عزیزم!
یاد هیلمن قرمز پدرت افتادم. یاد کوچههای دزاشیب. برف میبارید تا زانو. یادم نیست که قد من کوتاه بود یا آنوقتها تهران زیاد برف میگرفت. اما میدانم که زنجیر میانداختی روی لاستیکهای دور سفید هیلمن و کوچههای دزاشیب را بالا و پائین میکردیم. یک بار هم پلیس نگهمان داشت. نسبتمان را پرسید. گفتی مسافر تو هستم. آخر کدام رانندهای دست مسافرش را میگیرد تا با هم دنده عوض کنند؟ آن هم با آهنگ مری لسلین. بهمان گفت دومین چهارراه را بپیچیم دست چپ. خلوت است و جان میدهد برای مسافرکشی. پلیسها زیر برف، معنی مسافر را خوب میفهمند.
عزیزم!
یادت هست آن شب سرد که توی کوچههای عباسآباد قدم میزدیم؟ میگفتی کوچهها بدون قدم زدن آدمها، به خودشان ماهیت نمیگیرند. نسبت خاطرهها به کوچهها، مثل نسبت خون است به رگ. وگرنه کوچهی بیخاطره، فقط آجرهای سرد و زمستانزدهاند. یادت هست که خواستیم به کوچهی بیستوچهارم ماهیت بدهیم؟ زیر باران سرد دیماه، زیر تیر برق و کنار چند تا گربهی خیس و خسته. اینها هیچ کدام هویت نداشتند مگر اینکه آدم خودش را به بوسیدن کسی مشغول کند و بوی عطرش را آنقدر عمیق بکشد توی ششهایش که گلویش مثل وزغ باد کند. آمدیم ماهیت بدهیم به کوچه که موتور گشت سر رسید. پلیسها زیر برف شاید عاشق بشوند اما زیر باران فقط خیس و بداخلاق میشوند. ما را بردند وزرا. ما و هزار آدم دیگر که جرمشان بوسیدن بود.
عزیزم!
یادت هست شب عروسی که میگفتی میتوانی عاشق چاقترین، لاغرترین، زشتترین یا بدبوترین مرد دنیا بشوی اگر بلد باشد شعر بگوید و عاشقی کند؟ میگفتی که بوی گند آدمها فقط از اخلاقشان ممکن است بلند بشود و نه ظاهرشان. تا خرخره شراب شیراز خورده بودی. آنقدر که من را زنعمو ناهید صدا میکردی. تو اصلا عمو نداشتی که بخواهی زنعمو داشته باشی. اما راست میگفتی. عاشق من شدی که چاقترین و زشتترین مرد زندگیات بودم. میگفتی مردها نیمی از مغزشان خاموش است. با آن نیمهی روشنشان هم فقط به فکر سیاست و تجارت و رختخواباند. اینها را به من نگفتی البته. اینها را داشتی به پدربزرگم میگفتی. قهر کرد و رفت. مرز نازکی بین من و پدربزرگم و زنعموناهید وجود داشت.
عزیزم!
متفاوت بودی. دنیا را از دریچهی دیگری نگاه میکردی. دریچه که نبود. یک پنجرهی گل و گشاد بود. به همه چیز معترض بودی. حتی اعتراض داشتی که چرا برای آدرس کتابفروشیها مینویسند جنب بانک فلان یا مسجد فلان. چرا آدرس هیچ بانک و مسجدی را از روی کتاب فروشی پیدا نمیکنند؟ مثلا جنب کتابفروشی جعفری. یا اعتراض داشتی چرا هیچ کدام از مجریهای زن چاق نیستند؟ چرا سینهی مردها باید عضله داشته باشد؟ چرا لب زنها کلفت باید باشد؟ یا اصلا چرا شب عروسی مردها باید رانندگی کنند؟ شب عروسی گفتی بگذار باد تفاوت بوزد. وزیدی و نشستی پشت فرمان و آنقدر توی شیخفضلالله لایی کشیدی که شیخ به لرزه افتاد و پلیس نگهمان داشت. اینطور مواقع هیچوقت به پلیس نگو: ناخدا، جون مادرت بذار بریم، شب درازی پیش رو داریم. خب؟
عزیزم!
همیشه از روزمرگی فراری بودی. ایدئولوژی زندگیات در تغییر خلاصه میشد. یادت هست که روز رفتنت چه مثالی برایم زدی؟ گفتی که هر رابطه مثل بالا انداختن توپ فوتبال است. هیچوقت ثابت نیست مگر لحظهای که به اوج خودش میرسد. کسری از ثانیه و نه بیشتر. فقط همان کسری از ثانیه ارزش ثابت ماندن و تغییر نکردن را دارد. وقتی که در اوجی. بعد هم ناپدید شدی. تمام نبودنت تبدیل شد به یک اعتراض بزرگ که صدایش از گلوی من بیرون میآید. همهی اینها از همان یک جمله درآمد. بوسهی تو از پوست من عمیقتر است. من هزار برابر چاقتر و زشتتر و ثابتتر شدهام. درست مثل عدد پی.
👤 فهیم عطار
یک سیدی پیدا کردم که تا خرخره پر است از آهنگهای قدیمی. ته گودترین کمد خانه. همان آهنگهایی که گوش دادنشان مثل کشیدن ضامن نارنجک است. امروز صبح با خوف و لرز گوشش دادم. آهنگ اول آهنگ مری لسلین بود. همان که صدایش را مثل بوق کشتی کلفت میکرد و میگفت بوسهی تو از پوست من عمیقتر است. همین یک جملهاش کافی بود که ضامن نارنجک خاطراتم را بکشد و یاد تو بیفتم و بپکم.
عزیزم!
یاد هیلمن قرمز پدرت افتادم. یاد کوچههای دزاشیب. برف میبارید تا زانو. یادم نیست که قد من کوتاه بود یا آنوقتها تهران زیاد برف میگرفت. اما میدانم که زنجیر میانداختی روی لاستیکهای دور سفید هیلمن و کوچههای دزاشیب را بالا و پائین میکردیم. یک بار هم پلیس نگهمان داشت. نسبتمان را پرسید. گفتی مسافر تو هستم. آخر کدام رانندهای دست مسافرش را میگیرد تا با هم دنده عوض کنند؟ آن هم با آهنگ مری لسلین. بهمان گفت دومین چهارراه را بپیچیم دست چپ. خلوت است و جان میدهد برای مسافرکشی. پلیسها زیر برف، معنی مسافر را خوب میفهمند.
عزیزم!
یادت هست آن شب سرد که توی کوچههای عباسآباد قدم میزدیم؟ میگفتی کوچهها بدون قدم زدن آدمها، به خودشان ماهیت نمیگیرند. نسبت خاطرهها به کوچهها، مثل نسبت خون است به رگ. وگرنه کوچهی بیخاطره، فقط آجرهای سرد و زمستانزدهاند. یادت هست که خواستیم به کوچهی بیستوچهارم ماهیت بدهیم؟ زیر باران سرد دیماه، زیر تیر برق و کنار چند تا گربهی خیس و خسته. اینها هیچ کدام هویت نداشتند مگر اینکه آدم خودش را به بوسیدن کسی مشغول کند و بوی عطرش را آنقدر عمیق بکشد توی ششهایش که گلویش مثل وزغ باد کند. آمدیم ماهیت بدهیم به کوچه که موتور گشت سر رسید. پلیسها زیر برف شاید عاشق بشوند اما زیر باران فقط خیس و بداخلاق میشوند. ما را بردند وزرا. ما و هزار آدم دیگر که جرمشان بوسیدن بود.
عزیزم!
یادت هست شب عروسی که میگفتی میتوانی عاشق چاقترین، لاغرترین، زشتترین یا بدبوترین مرد دنیا بشوی اگر بلد باشد شعر بگوید و عاشقی کند؟ میگفتی که بوی گند آدمها فقط از اخلاقشان ممکن است بلند بشود و نه ظاهرشان. تا خرخره شراب شیراز خورده بودی. آنقدر که من را زنعمو ناهید صدا میکردی. تو اصلا عمو نداشتی که بخواهی زنعمو داشته باشی. اما راست میگفتی. عاشق من شدی که چاقترین و زشتترین مرد زندگیات بودم. میگفتی مردها نیمی از مغزشان خاموش است. با آن نیمهی روشنشان هم فقط به فکر سیاست و تجارت و رختخواباند. اینها را به من نگفتی البته. اینها را داشتی به پدربزرگم میگفتی. قهر کرد و رفت. مرز نازکی بین من و پدربزرگم و زنعموناهید وجود داشت.
عزیزم!
متفاوت بودی. دنیا را از دریچهی دیگری نگاه میکردی. دریچه که نبود. یک پنجرهی گل و گشاد بود. به همه چیز معترض بودی. حتی اعتراض داشتی که چرا برای آدرس کتابفروشیها مینویسند جنب بانک فلان یا مسجد فلان. چرا آدرس هیچ بانک و مسجدی را از روی کتاب فروشی پیدا نمیکنند؟ مثلا جنب کتابفروشی جعفری. یا اعتراض داشتی چرا هیچ کدام از مجریهای زن چاق نیستند؟ چرا سینهی مردها باید عضله داشته باشد؟ چرا لب زنها کلفت باید باشد؟ یا اصلا چرا شب عروسی مردها باید رانندگی کنند؟ شب عروسی گفتی بگذار باد تفاوت بوزد. وزیدی و نشستی پشت فرمان و آنقدر توی شیخفضلالله لایی کشیدی که شیخ به لرزه افتاد و پلیس نگهمان داشت. اینطور مواقع هیچوقت به پلیس نگو: ناخدا، جون مادرت بذار بریم، شب درازی پیش رو داریم. خب؟
عزیزم!
همیشه از روزمرگی فراری بودی. ایدئولوژی زندگیات در تغییر خلاصه میشد. یادت هست که روز رفتنت چه مثالی برایم زدی؟ گفتی که هر رابطه مثل بالا انداختن توپ فوتبال است. هیچوقت ثابت نیست مگر لحظهای که به اوج خودش میرسد. کسری از ثانیه و نه بیشتر. فقط همان کسری از ثانیه ارزش ثابت ماندن و تغییر نکردن را دارد. وقتی که در اوجی. بعد هم ناپدید شدی. تمام نبودنت تبدیل شد به یک اعتراض بزرگ که صدایش از گلوی من بیرون میآید. همهی اینها از همان یک جمله درآمد. بوسهی تو از پوست من عمیقتر است. من هزار برابر چاقتر و زشتتر و ثابتتر شدهام. درست مثل عدد پی.
👤 فهیم عطار
اینایی که زیاد میگفتن «خستهام» و مدتیه دیگه نمیگن، اینا خستگیشون درنرفته.
اینا دیگه حتی برای گفتن «خستهام» هم جون ندارن!
اینا دیگه حتی برای گفتن «خستهام» هم جون ندارن!
واپسین روزهای تابستان در روزگارِ کودکیِ من این طور بود که یک روز پدرم با دستانی پر از دفتر و مداد و خودکار و پاک کن که از فروشگاه اتکا بصورت سهمیه میگرفتیم میآمد خانه... مدادهای پارس و سوسمار نشان، خودکارهای بیک و پاک کنها فکتیس... کتابها را هم همان روزها از مدرسه تحویل میگرفتیم. مشمّا میخریدیم با نوار چسب یا کاغذ کادو و کتابها و بعضی وقتها دفترها را جلد میکردیم، آماده برای شروع مدارس... ما یک مشت بچه آفتاب سوخته که پس از سه ماه دودیدن و بازی کردن در کوچه و زمینهای خاکی برای سال تحصیلی جدید آماده میشدیم. تا قبل از آنکه مادرم دار قالی برپا کند کار دیگری نبود که بکنیم. در مدرسه هم نه خبری از روپوش یک دست بود نه معلم فوق برنامه و تغذیه و این حرفها... لوکسترین چیزی هم که میشد داشت بک جامدادی بود با تصاویر انیمیشنهایی که ندیده بودیم... هفته آخر شهریور در آن سالها، خانه بوی کتاب و کاغذ میداد بوی کفشِ تازه... دبستان بد نبود. تنبیههای بدنی یواشتر بود. کلاس اول را با دخترها مختلط گذراندیم و از دوم جدا شدیم ولی پس از سی و چهار سال هنوز آن کلاس را به یاد دارم. ما سمت چپ کلاس روی نیمکتهای چوبی که رویشان سالها قبل یادگاری نوشته شده بود مینشستیم، دخترها سمت راست... عکس اول مربوط به سال ۷۳ است، پس از امتحانات ثلث سوم رفتهایم اردو... آن پسرک سمت راست تصویر که دست به کمر ایستاده منم... عکس دوم هم حیاط مدرسهای است که سال اول ابتدایی را آنجا گذراندم...
میروم به آن سالها، سالهایی که زندگی با تمام کمبودها شگفتانگیز بود، چون ما نمیدانستیم برای رستگاری و لذت بردن از زندگی چیزهای دیگری هم در دنیا هست که دسترس ما نیستند. آن جهل به جهانِ پیرامون، همان ندانستنها رازِ دلخوشیهای آن دوران بود و بس... سالهایی که برای زیباتر شدنِ روزهای آخر تابستان کافی بود ردّ هواپیمایی را در آسمان ببینیم یا ندا دخترِ عمو اکبر دوستِ پدرم، با ایران دوچرخِ قرمز رنگش بیاید دوری بزند... سالهایی که یک هندوانه معلّق در حوضِ حیاط برای دلچسب شدنِ شب کافی بود. سالهایی که آخرِ شهریور پر بود از هیجان و شوقِ رسیدنِ پاییز، خیالبافی و رقابت برای آینده... آینده، آینده، آینده، چه مفهوم دور و پر از رازی بود. حالا من در آیندهای هستم که در آن دوران دوردستترین مفهوم زندگی بود. نمیدانم از جمع حاضر در عکس، کسی خلبان و دکتر و مهندس شده یا نه، ولی من برخلاف پیش بینی آقای قلمی معلم پنج ابتداییمان چیز خاصی نشدم، یک آدم معمولی و گرفتارِ جغرافیا و سرنوشت محتومِ طبقاتی...
👤 رسول اسدزاده
میروم به آن سالها، سالهایی که زندگی با تمام کمبودها شگفتانگیز بود، چون ما نمیدانستیم برای رستگاری و لذت بردن از زندگی چیزهای دیگری هم در دنیا هست که دسترس ما نیستند. آن جهل به جهانِ پیرامون، همان ندانستنها رازِ دلخوشیهای آن دوران بود و بس... سالهایی که برای زیباتر شدنِ روزهای آخر تابستان کافی بود ردّ هواپیمایی را در آسمان ببینیم یا ندا دخترِ عمو اکبر دوستِ پدرم، با ایران دوچرخِ قرمز رنگش بیاید دوری بزند... سالهایی که یک هندوانه معلّق در حوضِ حیاط برای دلچسب شدنِ شب کافی بود. سالهایی که آخرِ شهریور پر بود از هیجان و شوقِ رسیدنِ پاییز، خیالبافی و رقابت برای آینده... آینده، آینده، آینده، چه مفهوم دور و پر از رازی بود. حالا من در آیندهای هستم که در آن دوران دوردستترین مفهوم زندگی بود. نمیدانم از جمع حاضر در عکس، کسی خلبان و دکتر و مهندس شده یا نه، ولی من برخلاف پیش بینی آقای قلمی معلم پنج ابتداییمان چیز خاصی نشدم، یک آدم معمولی و گرفتارِ جغرافیا و سرنوشت محتومِ طبقاتی...
👤 رسول اسدزاده