دل نوشته های لیلا
20 subscribers
8 photos
سعی کردیم صادق بمانیم ولی نشد...
Download Telegram
داستان: رویا نبود،اما شبیه رویا شد
نویسنده:لیلا عظیمی
قسمت: هفتم

آهسته سرم را روی سینه‌اش گذاشتم، چشم‌هایم را بستم و خودم را به تپش‌های آرام قلبش سپردم. دستش را دورم حلقه کرد و با مهری عمیق، پیشانی‌ام را بوسید. در آن لحظه، در آن اتاق، همه چیز بیرون از دیوارها برایم محو شد. نه گناهی در ذهنم بود، نه نگرانی از قضاوت‌هایی که بیرون اتاق در کمین نشسته‌اند. تنها ما بودیم و آرامشی که میانمان جریان داشت.
چشم‌هایم بسته بودند، اما خواب به سراغم نیامد. او اما آرام، بی‌هیچ فکری، به خواب رفته بود و محکم مرا در آغوش گرفته بود.فکر اینکه ساعت‌هایی بعد باید از این سوئیت خارج شوم و شاید پاسخگوی نگاه‌ها و پرسش‌هایی باشم، خواب را دزدیده بود. اینکه بپرسند کجا بودی؟ با چه کسی؟ چه کردی؟... اما واقعاً مهم نیست. مهم این نیست که دیگران چه فکری می‌کنند، یا چه برچسب‌هایی می‌زنند.
مهم این است که من، دختری‌ام با احساسی پاک و دلی پر از عشق. دختری که نیازی به اثبات عزتش به کسانی ندارد که خود تا گلو در تناقض‌هایشان غرق شده‌اند. عزت من در صداقتم است، در انتخابم، در عشقی که بی‌ریا نثار کرده‌ام... و نه در تصویری که دیگران می‌خواهند از من بسازند.
بعد از سه یا چهار ساعت از خواب بیدار شد و با صدای خواب آلود پرسید:
"Baby, you didn’t sleep? Mine was one of the best sleeps of my life. Thank you for letting me sleep beside you.”
(عزیزم، تو نخوابیدی؟ من یکی از بهترین خواب‌های زندگیم را کردم. ممنونم که اجازه دادی کنار تو بخوابم.)
لبخندی زدم و از جا برخواست و از گوشی اتاق تماس گرفت و چیزی فرمایش داد که نمیدانم چه بود. و گفت:
“Aşkım, I ordered something to eat, and then we’ll leave. I don’t want it to get too late for you.”
(عشقم، یک چیزی برای خوردن سفارش دادم و بعدش می‌رویم. نمی‌خواهم دیر شود.)
با تعجب و سوال طرفش نگاه کردم و پرسیدم:
“Are you sure? Should we leave? There's nothing else you want to do?”
(مطمئن هستی؟ برویم؟ دیگه هیچ کاری نیست که بخواهی انجام بدهی؟)
ادامه دارد….
👀21👍1
خانه، خاطره شد

مهاجر که شدم
عشق
دیگر فقط یک واژه بود،
بی‌روح،
بی‌دست‌های گرم،
بی‌چشم‌هایی که بخندند.

خانه
شد خاطره‌ای دور،
در قاب پنجره‌های خاک‌خورده
و دیوارهایی
که صدایم را از یاد بردند.

خانه
شد باری سنگین،
که بر شانه‌های دلم نشست،
با هر تپش،
رویاهایم را
تکه‌تکه می‌کرد.

رویاها
شدند باران،
اشکی آرام
که بی‌اجازه
در دل شب
از گوشه‌ی چشمم می‌چکید
با یاد نام‌هایی
که دیگر مرا نمی‌شناسند.

و من
در سرزمینی بی‌نام
با زبانی بی‌ریشه،
عشق را
خانه را
رویا را
مثل دکمه‌ای گم‌شده
در جیب بالاپوش کهنه
می‌جستم…

و فقط صدایم
هنوز
به فارسی
گریه می‌کرد
لیلا عظیمی
2😢1
داستان: زویا نبود،اما شبیه رویا شد
نویسنده: لیلا عظیمی
قسمت هشتم:
باز هم همان لبخند و چال گونه اش، نزدیکم شد و روی دو زانو نشست و گفت:
I know what you mean, but honey, you once told me you’ve neve been to a hotel before and didn’t really know what couples usually do in a hotel room. I brought you here not for anything else, but just to make sure that one day, if you’re ever in a similar situation, you won’t be curious, or worse, let someone take advantage of that curiosity
But Aşkım, remember this: when two people truly love each other, they don’t need hotel rooms. They build a life together and share a home,their home, their bedroom, filled with trust and love.
(میدانم چی می‌خواهی بگویی، اما عزیزم، یک بار گفتی که تا حالا به هتل نرفتی و واقعاً نمی‌دانی که زوج‌ها در اتاق های هتل چی می‌کنند. من تو را اینجا آوردم نه برای چیز دیگه‌ای، فقط برای اینکه مطمئن شوم اگه یک روزی در همچین شرایط مشابهی قرار گرفتی، کنجکاو نباشی یا بدتر، کسی از آن کنجکاوی سوءاستفاده نکنه.
اما عشقم، این یادت باشد: وقتی دو نفر واقعاً عاشق هم هستن، نیازی به اتاق هتل ندارند. آنها با هم زندگی می‌سازن، خانه مشترک خانه پر از اعتماد و عشق، با اتاق‌خوابی که فقط برای خودشان است.)
به اینجا که رسید دستم را به دستش گرفت و ادامه داد:
See, Aşkım... we came here just to spend a few quiet hours together, for me to express what’s in my heart. And if you agree, if you feel the same, and if you let me,I want to come to your home with my parents, to ask for your hand from your family, and to marry you
I don’t want to be apart from you anymore. It’s been a year since we met, and now I want to take our relationship seriously. But if you’re not ready yet, that’s okay too. If you need more time, take it, take as much as you need. There’s no rush.
(ببین عشقم... ما فقط برای چند ساعت آرامش و با هم بودن اینجا آمدیم، تا من بتوانم حرف های دلم را برایت بگویم. و اگه تو هم با من هم‌نظری، اگه تو هم همین حس را داری و اجازه بدهی، می‌خواهم با پدر و مادرم به خانه تان و رسمی از خانواده‌ات خواستگاری کنم... تا با هم ازدواج کنیم.
❤‍🔥2👍1
داستان: رویا نبود، شبیه رویا شد
نویسنده: لیلا عظیمی
قسمت نهم:
دیگه نمی‌خواهم دور از تو باشم. یک سال است که همدیگر را می‌شناسیم و حالا وقتش رسیده که رابطه‌ مان را جدی کنیم. اما اگر هنوز آمادگی نداری، فرق نمیکند. اگر به زمان بیشتری نیاز داری،درست است.. هر چقدر که بخواهی. هیچ عجله‌ای نیست…)
یک سال پیش، وقتی به ترکیه آمدم، ۱۷ ساله بودم. وارد کشوری شدم که زمین تا آسمان با سرزمینی که در آن بزرگ شده بودم، تفاوت داشت.
من در جایی بزرگ شدم که حجاب، دین، حلال و حرام، احترام، عزت، وقار و آبرو، همگی ستون‌های اصلی زندگی یک دختر بودند. نیازی به آموزش نبود، کسی لازم نبود گوشزد کند؛ ما می‌دانستیم چه چیزی درست است و چه چیزی نه.
اما ترکیه... ترکیه دنیای دیگری بود. کشوری که نامش در رده‌ی کشورهای اسلامی می‌آید، اما زندگی در آن، تصویری کاملاً متفاوت داشت.
دختران این سرزمین حق انتخاب داشتند، آزادی‌هایی داشتند که برای من، آن روزها، عجیب و غریب و حتی ترسناک بود. داشتن دوست‌پسر، بیرون رفتن با او، گذراندن شب خارج از خانه، همه‌چیز ساده بود، عادی بود. خانواده‌ها هم مخالفتی نداشتند. هیچ‌کس را برای این چیزها نکشتند، فراری ندادند، رسوا نکردند.
در همان روزهای اول ورودم به استانبول، با دو دختر افغان آشنا شدم. تنها زندگی می‌کردند، اما نه آن‌طور که ما "تنهایی" را می‌شناختیم؛ آن‌ها با دو پسر ایرانی، هم‌صنفی‌های‌شان، در یک خانه بودند.
سال‌ها پیش از افغانستان فرار کرده بودند. یکی از دست ازدواج اجباری با مردی هفتادساله، دیگری قراز بود زن سوم خانِ قریه‌ای در هرات شود.
می‌خندیدند، از زندگی‌شان می‌گفتند. از شب‌هایی که در هوتل ‌ها می‌گذراندند، از آزادی، از تجربه، از حق انتخاب. می‌گفتند نباید زندگی را سخت گرفت، نباید خود را در بند گذاشت. می‌گفتند ما یک‌بار زندگی می‌کنیم و این زندگی باید مال خودما باشد. شاد بودند، یا شاید فقط وانمود می‌کردند.
و من... من ساده بودم. بسیار ساده.
روز قبل، وقتی او مرا از صنف‌ تا خانه می‌رساند، برایش گفتم: «دوست‌ها وقتی به هوتل می‌روند، چکار می‌کنند؟ من هم می‌خواهم امتحان کنم. رویا و سمیرا همیشه با پسرهای صنف و حتی پسران صنف دیگر بیرون می‌روند. من هم می‌خواهم تجربه کنم.»
او خندید. گفت: «عذرا جان، فردا ساعت شش صبح آماده باش. با هم می‌رویم و تجربه می‌کنی. فقط یک چیز... قول بده بعد از این، دیگر دلت نخواهد چنین فکری را تکرار کنی.»
ادامه دارد….
🤯21
داستان: رویا نبود، اما شبیه رویا شد
نویسنده: لیلا عظیمی
قسمت دهم:
با خودم مرور می‌کردم که چقدر بی‌فکر عمل کرده‌ام. بدون برنامه، بدون شناخت کافی، فقط بر اساس یک حس، پا به دیدار مردی گذاشتم که هنوز نمی‌دانستم قلبش چقدر برایم پاک می‌تپد. در ذهنم سوال‌های زیادی چرخ می‌زد:
اگر نیتش بد بود چه؟ اگر مثل قصه‌های تلخی که شنیده‌ام، فقط دنبال سوءاستفاده بود؟ اگر آن‌قدر که فکر می‌کردم امن نبود؟
اما هیچ‌کدام از این سوال‌ها را پیش از آمدن از خودم نپرسیده بودم. هیچ‌کدام. با پاهای خودم آمده بودم، بی آنکه حتی یک بار عواقب را سبک‌سنگین کنم. و حالا، درست در دل این لحظات، این فکرها مثل موجی از ترس و شرم به جانم ریخته بود.
اما در همان لحظه، با یک حرکت ساده‌اش، با آن‌که قبل از من از آب‌میوه‌اش نوشید و بعد آرام گیلاس را مقابلم گذاشت، همه‌ی آن تردیدها فرو ریخت. نگاهش، رفتارش، احترامش... همه چیز فریاد می‌زد که این مرد، مرد اعتماد است. مردی که با وجود فرصت، حتی لحظه‌ای از مرز احترام عبور نکرد.
کنار هم، در سکوتی دلنشین، غذا خوردیم. همه‌چیز آرام و واقعی بود. بعد از صرف غذا، هر دو از اتاق بیرون رفتیم. پیش از آنکه در را ببندم، لحظه‌ای ایستادم، نگاهی به اطراف اتاق انداختم و در دل، آرام زمزمه کردم:
«ممنونم... که یکی از زیباترین روزهای زندگی‌ام را ساختی.»
سپس با او، در کنار هم، اتاق را ترک کردیم.
حدود یک ساعت بعد، روبروی کوچه‌ی خانه‌ ما ایستاده بودیم. دستم را به آرامی گرفت، بوسید و گفت:
I know I’m not the perfect gentleman you truly deserve, and I may fall short sometimes. But from the depths of my heart, I promise to always try my best, to cherish you, support you, and do everything in my power to make your dreams come true
Because loving you has become my greatest joy, and seeing you happy will always be my greatest reward. I may not be perfect, but my love for you is sincere and endless
(می‌دانم که من مرد کاملی نیستم که تو واقعاً شایسته‌اش هستی، و شاید گاهی کوتاهی کنم. اما از اعماق قلبم قول می‌دهم که همیشه تلاش کنم تا تو را خوش نگهدارم، حمایتت کنم و هر کاری از دستم برمی‌آید انجام دهم تا رویاهایت به حقیقت بپیوندند.
چون عاشقانه دوست داشتنت بزرگ‌ترین شادی من شده، و دیدن لبخندت همیشه بهترین پاداش من خواهد بود. شاید کامل نباشم، اما عشقم به تو صادقانه و بی‌پایان است)
👍21
داستان: رویا نبود،شبیه رویا بود
نویسنده: لیلا عظیمی
قسمت یازدهم:
با ختم حرفهایش دستش را بوسیدم و گفتم:
“I’m eagerly waiting for you and your family on Friday. Don’t keep me waiting too long, come on time.”
(روز جمعه منتظر خودت و خانواده‌ ات هستم. زیاد منتظرم نگذارید و سر وقت بیایید.)
از همدیگر خداحافظی کردیم و از موتر پیاده شدم، به سمت خانه راه افتادم. دم در که رسیدم، متوجه شدم هنوز هم منتظرم است تا داخل خانه شوم و بعد برود. این عادت همیشگی‌اش است؛ هر بار که با هم آمده‌ایم، تا من وارد خانه نشوم، او حرکت نمی‌کند.
داخل خانه شدم، بعد از سلام به سلام دادن به مادرم، مستقیم به اتاقم رفتم. خودم را روی تخت انداختم، به سقف اتاق خیره شدم و در دل خدا را شکر می‌کردم. با خود فکر می‌کردم چه کار نیکی انجام داده‌ام که پاداشش اوست؟ آیا این خواب است یا واقعیت؟ رویاست یا چیزی شبیه رویا؟ اما هر چه که هست، فقط یک چیز می‌خواهم... ادامه‌دار باشد. اگر خواب است، نمی‌خواهم بیدار شوم و اگر رویاست، نمی‌خواهم از آن بیرون بیایم.
در همین افکار بودم که صدای بلند مادرم از بیرون اتاق آمد که مرا صدا می‌زد. با عجله خودم را بیرون رساندم که پدرم گفت:
«مرزها باز شده. با قاچاق‌بر صحبت کردم. امشب یک قایق به سمت یونان حرکت می‌کند و سه نفر نیاز دارند. این بهترین چانس است. لازم نیست وسایل زیادی با خود ببرید، هر کدام‌ ما فقط اجازه داریم یک بکس همراه داشته باشیم. زود باشید و عجله کنید، تا ساعت ۱۰ باید خود را به لب دریا برسانیم.»
زمین زیر پایم لرزید. عرق سردی از تیر کمرم پایین آمد و بی‌رمق شدم. دیگر توان هیچ کاری را نداشتم، نه حرکتی، نه حرفی. ساکت و بی‌جان، فقط ایستاده بودم. مگر عمر خوشی‌های من همین‌قدر کوتاه بود؟ ساعت شش عصر بود و تا ساعت ده شب، باید برای همیشه می‌رفتم و نقطه‌ی پایانی بر داستان ما می‌گذاشتم.
به او گفته بودم که تصمیم داریم به اروپا برویم، اما هرگز تصور نمی‌کردم که این راه، این‌چنین باشد. مادرم مرا تکان داد و گفت:
«دختر، به چی فکر می‌کنی؟ عجله کن، وسایل و اسنادت را بردار!»
بی‌حس و سنگین‌قدم به سمت اتاقم رفتم. دم دستم یک بکس کوچک بود. نمی‌دانم داخلش چه چیزهایی گذاشتم، اصلاً به یاد ندارم. فقط انگار دست‌هایم بی‌اختیار مشغول بودند. کمتر از یک ساعت بعد، داخل موتر بودیم و به سمت دریا حرکت می‌کردیم.
در راه، با خودم درگیر بودم... می‌گفتم اگر به او بگویم، خودش را می‌رساند تا مرا ببیند، آن وقت غوغایی به پا می‌شود. جواب پدر و مادرم را چه بدهم؟ اگر چیزی نگویم، دلم آرام نمی‌گیرد.
😢21
و اینگونه،
یک عید
دگر…
در سکوت چارچوب‌های خالی از عطر تو،
در هیاهوی بی‌دلیل تکرارها،
می‌رسد
نه دستی برای تکاندن مانده
نه دلی برای تبریک گفتن.
فقط منم،
با لبخندی که به اجبار بر لب دوخته‌ام
و چشمی که میان شلوغی،
دنبال جای خالی‌ات می‌گردد.
عید آمده…
بی‌تو،
بی‌ما.
عید بر من،
بر تو،
بر همه‌ی نبودن‌ها
مبارک باد.
😢21
داستان: رویا نبود، اما شبیه رویا شد
نویسنده : لیلا عظیمی
قسمت دوازدهم:
رسم وفا اجازه نمی‌دهد سکوت کنم. اگر بگویم فقط برای مدتی به خانه‌ی دوستان پدرم در انقره می‌روم، نمی‌توانم زیاد پیام بدهم... اما چرا باید دروغ بگویم؟ اگر قایق غرق شود و دیگر هرگز فرصتی برای خداحافظی نداشته باشم، چه؟
گوشی‌ام را در دست گرفتم تا برایش بنویسم:
«من می‌روم. اگر زنده رسیدم، حتماً برایت پیام می‌فرستم. اما اگر هیچ پیامی از من دریافت نکردی، بدان که دیگر نیستم... و یک خواهش آخر دارم، وعده بده اگر روزی دختر داشتی، اسمش را "عذار" بگذاری.»
چندین بار این پیام را خواندم... با خودم گفتم وقتی سوار قایق شدیم، برایش می‌فرستم. بعد گوشی‌ام را خاموش می‌کنم.
به محل مورد نظر رسیدیم. پیاده شدیم. من و مادرم در گوشه‌ای ایستاده بودیم و پدر چند قدم جلوتر با مردی چاق و بروتی مشغول صحبت بود. بعد پدر ما را صدا کرد و با کمک همان مرد، هر سه داخل قایق شدیم.
پسری ازبک، راهنمایی‌های لازم را برای‌مان گفت:
خدا را شکر، امشب دریا آرام است. اگر همه‌چیز خوب پیش برود، تا سحر در خاک یونان خواهیم بود. با دست به دورا اشاره کرد و گفت:
«آن چراغ‌های سرخ را می‌بینید؟ اون‌جا یونان است.. برادرای ما منتظر شما هستن. فقط اگه پولیس مرزی ترکیه در آب متوقف‌ تان کنه، مرز را رد کرده حساب می‌شوید و احتمال بازداشت وجود داره... ولی نگران نباشید، احتمال وقوعش فقط ده درصد است.»
نگاهی به داخل قایق انداختم... قایقی که گنجایش ده نفر را داشت، بیست نفر در آن جا گرفته بودند. همه واسکت نجات به تن داشتند. از کودک گرفته تا جوان، از زن سالخورده تا مادران نگران... همه، با چشمانی پر از امید و ترس، به آن‌سوی دریا خیره شده بودند؛ به آینده‌ای نامعلوم، اما شاید تلخ تر از آن‌چه پشت سر گذاشته بودند.تا چشم کار می‌کرد، سیاهی مطلق بود؛ ظلمتی غلیظ که حتی خطوط چهره‌ی نزدیک‌ترین همراهان‌مان را هم نمی‌شد تشخیص داد. در سکوت سنگینی که تنها صدای پارو زدن سه برادر هزاره‌مان آن را می‌شکست، قایق آرام بر دل آب می‌لغزید. کنارمان دو مرد سوری نشسته بودند، و دختری جوان از ایران، که اشک‌هایش بی‌وقفه گونه‌هایش را خیس می‌کرد. شاید او هم، درست مثل من، عشقش را پشت سر گذاشته و دلش را جا گذاشته بود.
2
شبِ عید بود
دستم را رنگ زدم
با حنایی که
نامِ تو را
آهسته در خودش زمزمه می‌کرد
حنایی که همیشه
سرخ می‌شد
مثل دلِ عاشق
که از شوقِ دیدار
می‌سوزد
و نمی‌ترسد
از سوختن
می‌گفتند:
اگر رنگ گرفت
یعنی دوستت دارد،
یعنی در دلش
آتشی هست
که تو را
تمام نمی‌خواهد
نیمه نمی‌گذارد
اما دیشب…
حنایم
نه سوخت،
نه شرم کرد،
نه حتی لرزید
از نامِ تو
خشک ماند،
بی‌رنگ
مثل حرف‌هایت
مثل نگاهت
مثل تمامِ روزهایی
که کنارت بودم
و تنها ماندم
فهمیدم…
تو
عاشقِ من نبودی
نه حنا
نه دل
نه آینه
هیچ‌کدام
ردی از تو نداشتند
و من،
با دستی بی‌رنگ،
با دلی پُر از چرا،
با اشکی که
بی‌اجازه ریخت،
فهمیدم
گاهی عشق
فقط در خیالِ ماست
و آدمی
تنها با یک حنا
می‌تواند
حقیقت را
تا مغز استخوان حس کند
#لیلا#عاشقانه
1
امشب ساعت ۱۰ شب به وقت کابل
1
داستان رویا نبود، اما شبیه رویا شد
نویسنده: لیلا عظیمی
قسمت سیزدهم و اخیر:
تلفن همراهم را از جیب بیرون آوردم، پیامم را فرستادم، آخرین پیام، شاید. صدایی آرام و نگران گفت: «همشیره، گوشی‌ت را خاموش کن.» سرم را به نشانه‌ی فهمیدن تکان دادم، گوشی را خاموش کردم و در بکس کوچکم گذاشتم. بعد، سرم را روی همان بکس گذاشتم؛ مثل پناهی آخر در دل شب، و بی‌صدا اشک ریختم، طوری که هیچ‌کس نفهمد.
در میان هق‌هق‌های بی‌صدایم، صدای زنی مسن آرام در گوشم پیچید؛ داشت زیر لب آهنگ داوود سرخوش را زمزمه می‌کرد. صدایش لرزان، ولی پر از درد بود؛ گویی سال‌ها رنج و دلتنگی را با آن آهنگ می‌خواند:

وطنم دوباره اینک تو و شانه های پامیر
بتکان ستاره ها را که سحر شود فراگیر
بتکان ستاره ها را که ستاره های این شهر
همه یادگار زخمن ، همه یادگار زنجیر
منم وامید روزی که ترا چنان ببینم که شوی
چو بال طاووس به هزاران رنگ و تصویر
گل و گندم شقایق بدمد ز دشتهایت
ز بلند شانه هایت شود آفتاب تکثیر
وطنم مبادا روزی که کسی ز غنچه هایت
به فراقت اشک ریزد ، ز غمت شود گلوگیر
و من، میان سیاهی دریا، در دل آن قایق کوچک، با ترس، با دلتنگی، و با اشک، آرام فرو رفتم.
هشت سال گذشته است از آن شب، از آن قایق کوچک که در دل تاریکی فرو رفت و با خود هستی و نیستی عذرا را بلعید. هیچ‌کس نفهمید چه شد موج بود؟ گلوله؟ یا فقط همان سکوت عمیقی که آدم‌ها را بی‌صدا می‌بلعد؟
اما بوراک،هنوز با خاطره‌ی آن شب زندگی می‌کند. هر شب، ساعت ده، همان پیام را باز می‌کند. یک پیام کوتاه، شاید چند واژه‌، اما باری به سنگینی یک دنیا.
حالا، او هر شب آن داستان را، برای عذرای پنج‌ساله‌اش می‌خواند. نه برای اینکه کودک درک کند، بلکه برای اینکه خودش فراموش نکند. و هر بار که به جمله‌ی آخر می‌رسد، چشم‌هایش لبریز می‌شوند، و اشک بی‌وقفه از صورتش جاری می‌شود.
دخترک با تعجب می‌پرسد:
«بابام، عذرا برگشت؟»
و بوراک با صدایی خفه، می‌گوید:
«نه عزیزم... ولی شاید یک روز در خواب‌های ما، دوباره بیاید...»
و شب، مثل همیشه، بی‌رحم و بی‌پایان، روی دل بوراک سایه می‌اندازد.

پایان
2😭2
دو پنجره، دو نگاه، دو دنیا
ولی شاید یک سرنوشت…
📖 تا پنجره‌ام
✍🏻 به قلم لیلا عظیمی
منتظر باشید…
3
داستان: تا پنجره ام
قسمت اول

خسته‌ام...
سرد است، نه فقط هوا، دلم...
می‌خواهم در آغوشت پناه بگیرم،
برای لحظه‌ای، فقط لحظه‌ای
فراموش کنم این کوچه‌های بی‌چراغ را.
بس که تنها گریه کردم، دیگر اشکم نمی‌آید...
بس که ایستادم، پاهایم دیگر مرا نمی‌خواهند...
بیا...
اشک‌هایم را پاک کن،
پیشانی‌ام را ببوس...
فقط بمان... من خسته‌ام

با صدای داد و فریاد پدرم از خواب پریدم و با ترس بالای بسترم نشستم. پدرم، مثل همیشه، با مادرم درگیر بود و با هم حرف‌های زشت و رکیکی رد و بدل می‌کردند. فکر می‌کنم باز هم قمار را باخته، اما نمی‌دانم این‌بار چه چیز یا کجا را... ترس از آن روزی دارم که آواره‌ی کوچه‌های این شهر بی‌رحم شویم. پدرم انگار به حال خودش هم نیست؛ نه بویی از غیرت برده، نه شرف. ولی دلم بیشتر برای مادرم می‌سوزد. چرا باید این‌همه رنج را تحمل کند؟ تا کی باید تاوان اشتباهات پدرم را بدهد؟
در دنیای خودم غرق بودم که صدای مادرم، مرا از خیالاتم بیرون کشید.
مادر: «حمیرا! فکرت کجا رفته؟ چند بار صدایت کردم! امروز ثبت‌ نامه، یادت رفته؟ زود شو، دیر می‌شه. همه برای ثبت نام می‌آیند.»
با بی‌حوصلگی گفتم:
«اففف... سلام، صبح بخیر مادر جان. خیستم... هنوز وقت است. دانشگاه مه میروم ولی شما بیشتر از من عجله دارید!»
مادرم حرفم را برید و گفت:
«چرا نداشته باشم؟ همه‌ۀ امید این خانه به تو است. باید درست درس بخوانی، آینده‌ ما به تو وابسته است. حالا حرف‌های بی‌ فایده بس است، بیا چای بخور که ببرمت، هم راه را بلد شوی و هم ثبت‌ نامت را انجام بدهی.»
سرم را تکان دادم و بلند شدم. باید برای رفتن به جایی آماده می‌ شدم که برای رسیدن به آن ۱۲ سال تمام شب و روز تلاش کرده بودم. حالا چهار سال پیشِ‌ رویم بود و باید طوری درس بخوانم که رؤیاهای مادری را که جوانی‌ اش را وقف من کرده و یک عمر در کنار مردی سپری کرده که جز تحقیر و بی‌احترامی چیزی برایش نداشت،
محقق کنم.
ادامه دارد
3
باز هم دلم گرفت از خاطره‌های بی‌وفایی‌ات…
بی‌هیچ حرفی، بی‌هیچ نگاهی، رفتم و موهایم را کوتاه کردم.
شاید سبک‌تر شوم از سنگینی دلتنگی‌ها،
شاید در آینه، چهره‌ای تازه ببینم که دیگر به انتظار تو نمی‌ماند...
#لیلا#عاشقانه
دلم تنگ است
برای آن روزها
که دست در دستت
کوچه‌های خاموش کابل را
زیر پا می‌گذاشتیم
و آسمان،
شاهد بی‌پروای عشق ما بود
و دیوارها
نجوای نام تو را
در آغوش می‌کشیدند.

اما اکنون…
نه آن کوچه‌ها
بوی نفس تو را دارند
و نه این دل
تاب شنیدن نامت را.

همه چیز
مثل بادی
که از یک خاطره گذشته باشد،
رفته است
و من مانده‌ام
با خیالی
که دیگر حتی
در خواب هم
دستم را نمی‌گیرد…
#لیلا#عاشقانه
بعضی شب‌ها…
دلم آن‌قدر برایش تنگ می‌شود
که گویی تاریکی…
در رگ‌هایم می‌دود

او می‌دانست…
می‌دانست که نمی‌توانم دوری‌اش را تاب بیاورم

و همیشه با صدایی لرزان می‌گفت:

«می‌ترسم از این دوست داشتنِ بی‌مرز
می‌ترسم یک روز، من نباشم
و تو…
در کوچه‌ها،
دنبالم بگردی

می‌ترسم از این عشقِ دیوانه‌وار
می‌ترسم…
که من را جای خدا بگذاری
می‌ترسم از آن بالا…
از خدایی که
هم می‌دهد…
هم بی‌هشدار پس می‌گیرد

نکن عزیز دلم…
با خودت،
این‌گونه ظلم نکن»

اما من…
من گوش‌هایم کر بودند
و قلبم… کور
آن‌قدر بی‌پروا دوستش داشتم
که امروز، که نیست…
تنها سقف نگاه من
آن بالاست…

نه می‌خورم
نه می‌نوشم
نه می‌خواهم چیزی را لمس کنم

خوراکم شده خاطرات
حرفم شده یاد تو
و دلم…
کماست

حق با تو بود
او… همان بالا
بی‌رحم‌تر از آنی بود
که در واژه‌هایت جا می‌دادی

تو را از من گرفت
آه…
و چه گرفتنی

کاش فقط یک‌بار
به حرفت گوش می‌دادم
کاش داد می‌زدی
کاش سیلی می‌زدی
شاید بیدار می‌شدم

شاید…
امروز بودی
و من
در این کمای بی‌پایان عشق،
اسیر نبودم

ای کاش…
#لیلا#عاشقانه
2
فراموشت کردم، اما…
هر باری که دلم گرفت، یاد تو آمد
هر باری که کسی نامت را گفت، دلم لرزید
هر باری که سکوت شب را شنیدم، صدایت را شنیدم

می‌خواهم فراموشت کنم…
اما تو، مثل سایه،
پشت هر لبخندم ایستاده‌ای…
پشت هر اشک شبانه‌ام خوابیده‌ای…

فراموشی؟
اسم دیگری‌ست برای تظاهر
برای پنهان‌کردن زخمی که هنوز باز است
#لیلا
2
به جای فکر کردن به فردا، امروز را ببین 🌅
یک گیلاس چای داغ، صدای پرنده‌ها، یا حتی موسیقی که دوست داری، می‌تواند یک لحظه شاد بسازد
لیلا …
3
خب، بعضی روزها دلت می‌گیرد.
نمی‌خواهی با هیچ‌کس حرف بزنی.
می‌خواهی یک گوشه تنها باشی،
خلوت کنی با خودت و دل شکسته‌ات.

می‌خواهی با دلت دردِ دل کنی،
به او بگویی چگونه شکست.
از فریب‌ها، از دروغ‌ها، از بی‌وفایی‌ها.
از همه چیز بگویی،
حتی از این‌که هنوز هم دوستش داری.

از این‌که گوشه‌ای از دلت هنوز باور دارد
که او روزی برمی‌گردد
لیلا …