افراطاندیشی
امروز بهخاطر بازی ایران و مصر، هشتونیم، ساعتکاری اداره شروع میشد. هفت بیدار شدم. کمی نوشتم. لقمهی نانوپنیر گرفتم واسه خودم و پسر. آماده شدم و کمی زودتر زدم بیرون که بتوانم از مغازهی سر راه خرید کنم. در حالت عادی که ششونیم، هفت تایمکس میزنیم، مغازه بسته است. برگشتنی هم شلوغ است خیابان و جاپارک پیدا نمیکنم. هوا که گرم باشد، معمولن خرید، خودش بهتنهایی زورش نمیرسد مرا بکشاند بیرون از خانه. مگر که چی بشود و چهخبر باشد.
توی اداره دیدم ذهنم شلوغپلوغ است. کمی نوشتم ببینم باید چی را از کجا بیاغازم و بعد زدم به دل کار.
تا رسیدم خانه، ناهار پختم و ظرفهای مهمانی دیروز را سر جایش گذاشتم. غذا که خوردیم، تندتند جمعوجور و شستوشو تا برسم به سریالم. یک قسمت دیدم و نیمساعتکی خوابیدم.
سرزبان و نصف نویسندهساز را بودم. نتوانستم بیشتر بمانم از بس دلتوی دلم نبود ببینم کار این بندهخداها به کجا میرسد. دو قسمت دیگر دیدم و خودم را نهیب زدم و پا شدم برسم به کارهام.
چهل و پنج دقیقه آزادنویسی کردم. راجع به کارهای فردا و دربارهی افراط در کارها. از پریروز تو فکرشم. اینکه چه فاکتورهایی کاری را از اندازه خارج میکند و میبرد سمت افراط؟ آخر دیدم در بازهای به شکل مفرطی به کاری میپردازیم ولی در مجموع دارد چرخ زندگیمان را گرد و در کنار دیگر ابعاد زندگی، تعادل برقرار میکند. چه ربطی با عادت دارد؟چه ربطی به معنا دارد؟ افراط آگاهانه است یا ناآگاهانه؟ نشانهای دارد؟
لادن شایانفر
#از_روزها
@ladanshayanfar
امروز بهخاطر بازی ایران و مصر، هشتونیم، ساعتکاری اداره شروع میشد. هفت بیدار شدم. کمی نوشتم. لقمهی نانوپنیر گرفتم واسه خودم و پسر. آماده شدم و کمی زودتر زدم بیرون که بتوانم از مغازهی سر راه خرید کنم. در حالت عادی که ششونیم، هفت تایمکس میزنیم، مغازه بسته است. برگشتنی هم شلوغ است خیابان و جاپارک پیدا نمیکنم. هوا که گرم باشد، معمولن خرید، خودش بهتنهایی زورش نمیرسد مرا بکشاند بیرون از خانه. مگر که چی بشود و چهخبر باشد.
توی اداره دیدم ذهنم شلوغپلوغ است. کمی نوشتم ببینم باید چی را از کجا بیاغازم و بعد زدم به دل کار.
تا رسیدم خانه، ناهار پختم و ظرفهای مهمانی دیروز را سر جایش گذاشتم. غذا که خوردیم، تندتند جمعوجور و شستوشو تا برسم به سریالم. یک قسمت دیدم و نیمساعتکی خوابیدم.
سرزبان و نصف نویسندهساز را بودم. نتوانستم بیشتر بمانم از بس دلتوی دلم نبود ببینم کار این بندهخداها به کجا میرسد. دو قسمت دیگر دیدم و خودم را نهیب زدم و پا شدم برسم به کارهام.
چهل و پنج دقیقه آزادنویسی کردم. راجع به کارهای فردا و دربارهی افراط در کارها. از پریروز تو فکرشم. اینکه چه فاکتورهایی کاری را از اندازه خارج میکند و میبرد سمت افراط؟ آخر دیدم در بازهای به شکل مفرطی به کاری میپردازیم ولی در مجموع دارد چرخ زندگیمان را گرد و در کنار دیگر ابعاد زندگی، تعادل برقرار میکند. چه ربطی با عادت دارد؟چه ربطی به معنا دارد؟ افراط آگاهانه است یا ناآگاهانه؟ نشانهای دارد؟
لادن شایانفر
#از_روزها
@ladanshayanfar
❤17
پناه بر خدا...من اصن نمیدونم اینا چطور پاشون باز میشه به برگهها و محاسبات کاریم🙄
چه نگاهم میکنن بِروبِر😐
چه نگاهم میکنن بِروبِر😐
😁11❤10😍7
هوا گرم است
از پنجره چه انتظارها که نداری
سرم در سکوت صبح پرسه میزند
دو خط مانده به تو
که خورشید خروشانی
جایت را دادهای به من
بوی غم میدهد، بوی من
و حسرتِ تنها دستهگلی
که به آب دادهام
از طاقتی که نداری
به من بگو
هوا گرم است و شاکی
و همین که دهان میگشایی
امان نمیدهد
و خیراتت میکند
لادن شایانفر
#شعر
@ladanshayanfar
از پنجره چه انتظارها که نداری
سرم در سکوت صبح پرسه میزند
دو خط مانده به تو
که خورشید خروشانی
جایت را دادهای به من
بوی غم میدهد، بوی من
و حسرتِ تنها دستهگلی
که به آب دادهام
از طاقتی که نداری
به من بگو
هوا گرم است و شاکی
و همین که دهان میگشایی
امان نمیدهد
و خیراتت میکند
لادن شایانفر
#شعر
@ladanshayanfar
❤17
امروز حین پختوپز، فصل اول «ایران به نحو پارسی» رو در آپارات میشنیدم.
آقای پارسی میگفت که در جستجوی پاسخ واسه پرسشهاش در مورد معماری، رسیده به نظریهی تکامل داروین. میگفت مهمترین وظیفهی حیات، تکرار خودشه. تکرار بینقص خودش... میگفت سیستمهای حیاتی، میخوان که بینقص خودشونو تکرار کنن، وگرنه بقاشون به مخاطره میفته...
یهو دیدم دارم به ماندالا فکر میکنم. به تکرار و تکرار و تکرار سازندهی ماندالا. هستیِ ماندالا بنده به تکرار. انگار سازوکارش شبیه زندگیه. حیات جوشنده از دل آدم. اینو میشه در مورد همهی هنرها گفت ولی ماندالا با تکرار بهوجود میاد و همین تکراره که خالقشو از آشفتگی میرسونه به قرار.
هفت، هشت سال پیش یه ماندالایی میکشیدم، بزرگ و پیچیده. هروقت خواهرم حین کشیدنش منو میدید، در عین ذوق بهم میگفت تو دیوونهای. الان با ابزار اینا رو میکشن و این همه چشم و وقت نمیذارن. راست میگفت خب. خسته میشدم. چی میخواست بشه مگه؟ ولی عاشق این بودم که خودم دقت کنم و بتونم یکی رو شبیه قبلی در بیارم. میدیدم که برام کار میکنه. تاثیرشو میدیدم بر خودم. بعدش هم داداشم تشویقم کرد برم ایلوستریتور یاد بگیرم. گفت دنیایی بهت میده. طرحهای متنوع با زمان کمتری میتونی بزنی. آموختنش حال داد ولی ماندالا کشیدن با نرمافزار کیفی نداشت برام. اون قرار و آرامش و اعتمادبهنفس رو بهم نمیداد.
بعدها فهمیدم جناب یونگ هم ارادت داشتند به ماندالا. «کارل یونگ، ماندالا را کهنالگوی خویشتن میداند. نماد تمامیت و نظم. و کار ویژهٔ آن سازماندهی و دربرگیری تمامیت روان و ساماندهی و تنظیم دوبارۀ وضعیتهای هرجومرجآلود است.
او در کتاب خاطرات، رؤیاها و اندیشهها میگوید: ماندالاهای من رمزنگاریهای مربوط به وضعیت خودم بود که هر روز یک طرح جدید از آن به من الهام میشد. من آنها را مثل مروارید گرانبها محافظت کردم. بهطور فزایندهای برای من روشن شد که ماندالا «مرکز» است، شاخص تمام مسیرهاست، و مسیری است به مرکز، به فردیت.»*
مدتیه حوصلهم قد نمیده به ماندالا. ولی فراموش نمیکنم که چطور منو به خودم برگردوند. هیچوقت هم نفهمیدم من به هنر، به یه فعالیت هنری تو زندگیم نیاز داشتم یا به خودِ خودِ ماندالا؟
*ویکی پدیا
لادن شایانفر
@ladanshayanfar
آقای پارسی میگفت که در جستجوی پاسخ واسه پرسشهاش در مورد معماری، رسیده به نظریهی تکامل داروین. میگفت مهمترین وظیفهی حیات، تکرار خودشه. تکرار بینقص خودش... میگفت سیستمهای حیاتی، میخوان که بینقص خودشونو تکرار کنن، وگرنه بقاشون به مخاطره میفته...
یهو دیدم دارم به ماندالا فکر میکنم. به تکرار و تکرار و تکرار سازندهی ماندالا. هستیِ ماندالا بنده به تکرار. انگار سازوکارش شبیه زندگیه. حیات جوشنده از دل آدم. اینو میشه در مورد همهی هنرها گفت ولی ماندالا با تکرار بهوجود میاد و همین تکراره که خالقشو از آشفتگی میرسونه به قرار.
هفت، هشت سال پیش یه ماندالایی میکشیدم، بزرگ و پیچیده. هروقت خواهرم حین کشیدنش منو میدید، در عین ذوق بهم میگفت تو دیوونهای. الان با ابزار اینا رو میکشن و این همه چشم و وقت نمیذارن. راست میگفت خب. خسته میشدم. چی میخواست بشه مگه؟ ولی عاشق این بودم که خودم دقت کنم و بتونم یکی رو شبیه قبلی در بیارم. میدیدم که برام کار میکنه. تاثیرشو میدیدم بر خودم. بعدش هم داداشم تشویقم کرد برم ایلوستریتور یاد بگیرم. گفت دنیایی بهت میده. طرحهای متنوع با زمان کمتری میتونی بزنی. آموختنش حال داد ولی ماندالا کشیدن با نرمافزار کیفی نداشت برام. اون قرار و آرامش و اعتمادبهنفس رو بهم نمیداد.
بعدها فهمیدم جناب یونگ هم ارادت داشتند به ماندالا. «کارل یونگ، ماندالا را کهنالگوی خویشتن میداند. نماد تمامیت و نظم. و کار ویژهٔ آن سازماندهی و دربرگیری تمامیت روان و ساماندهی و تنظیم دوبارۀ وضعیتهای هرجومرجآلود است.
او در کتاب خاطرات، رؤیاها و اندیشهها میگوید: ماندالاهای من رمزنگاریهای مربوط به وضعیت خودم بود که هر روز یک طرح جدید از آن به من الهام میشد. من آنها را مثل مروارید گرانبها محافظت کردم. بهطور فزایندهای برای من روشن شد که ماندالا «مرکز» است، شاخص تمام مسیرهاست، و مسیری است به مرکز، به فردیت.»*
مدتیه حوصلهم قد نمیده به ماندالا. ولی فراموش نمیکنم که چطور منو به خودم برگردوند. هیچوقت هم نفهمیدم من به هنر، به یه فعالیت هنری تو زندگیم نیاز داشتم یا به خودِ خودِ ماندالا؟
*ویکی پدیا
لادن شایانفر
@ladanshayanfar
👍7❤6
نقاشی، آزادیه
پیداش کردم. لول بود، صافش کردم. تاریخش برا سال نودوهفته. این همون نقاشیه که تو یادداشت بالا ازش گفتم.
میگن اشکال توی ماندالا نمادن. من توجهی نداشتم به این حرفا. هنوزم ندارم. از ترس چارچوب و قاعده. از ترس محدودیت. برا من نقاشی، آزادیه. ازش یه قفس دیگه واسه خودم نمیسازم.
یه صبحی که پیاده میرفتم اداره، درخت وسط پارک، چشممو یهجور دیگه گرفت. و این شد.
لادن شایانفر
@ladanshayanfar
پیداش کردم. لول بود، صافش کردم. تاریخش برا سال نودوهفته. این همون نقاشیه که تو یادداشت بالا ازش گفتم.
میگن اشکال توی ماندالا نمادن. من توجهی نداشتم به این حرفا. هنوزم ندارم. از ترس چارچوب و قاعده. از ترس محدودیت. برا من نقاشی، آزادیه. ازش یه قفس دیگه واسه خودم نمیسازم.
یه صبحی که پیاده میرفتم اداره، درخت وسط پارک، چشممو یهجور دیگه گرفت. و این شد.
لادن شایانفر
@ladanshayanfar
❤11😍8💘1
گزارش نیک
آبی شدم
از اول تیر که آغاز ساعتکاریمان شد شش و نیم، و از لحظهای که پا گذاشتم بیرون و آفتابْ داغ و کورم نکرد این فکر به سرم زده بود. میخواستم کمی زودتر برخیزم و قبل اداره سری بزنم به دریا. دلم برایش لک زده بود. روزِ دریا را میخواستم. که خوب ببینمش. توی ظلمات شب که هیچ نمیچسبد.
امروز روزش بود. زودتر بیدار نشدم ولی دیگر لفتش ندادم. سریع آماده شدم و د برو که رفتیم. چقدر شارژ شدم. چقدر دلم آبی میخواست. چقدر آبی شدم. عجب نعمتیست دریا. هم رنگش و هم وسعتش و هم صدایش و هم همجواریاش با آسمان و ...اصلن روزم را ساخت.
توی اداره هم بساط تایید طبقه و رتبه داشتم و هم صدور حکم. سر حکم دوتا از بچهها مدتی است ماندهام. حق شاغل جور درنمیآید. از دانشگاه پرسوجو کردم گفت دورههای آموزشی را با مسوول آموزش چک کنید. امروز نبودش. پیام دادمش و عکس فرستادم که حتا اگر شیفت صبح نبود هم بررسی کند و پاسخم را بدهد.
نیم ساعت آزادنویسی کردم.
در راه بازگشت به خانه رفتم خرید. برای همین همزمان با پسر رسیدم دم در خانه. آنها هم زودتر تعطیل کرده بودند. دستجنباندم برای پختن ناهار تا زیاد گرسنه نماند.
بعد از ناهار خوابیدم. وبینار الهه و استاد را بودم. اینروزها در سرزبان داریم جرعهجرعه مقالهی «زبان چیست» میخوانیم از ابوالحسن نجفی. در نویسندهساز استاد رفت سراغ داستان کودک. «داروی شگفتانگیز جورج» از رولددال. داستاننویسی که هیچ خوش ندارد نصیحت به خورد کودکان بدهد و پیام اخلاقی توی حلقشان بریزد. حتا برعکس. گاهی از دستش شگفتزده میشویم که ای بابا این که دارد شیطنت یاد بچهها میدهد. چندسال پیش پسر مجموعه کتابهای رولددال را از داییاش هدیه گرفته بود. سراغ دو سه تا کتابش رفته بودم ولی این یکی را نه. استاد مشغول خواندن بود که رفتم گشتم و دیدم بعله. داریمش. میخوانمش.
مورچهوار کتاب خواندم؛ «معرفتشناسی». بالاخره امروز تصمیم گرفتم در دور اول مته به خشخاش نگذارم و دور دوم بیشتر بمانم سرش و دقیق شوم.
با خواهر قرار خانهی بابا داشتیم. ظرف شستم، گاز سابیدم. سبزیها را برداشتم و رفتم. تا ما سبزی پاک کنیم، مامان شام حاضر کرد. خوردیم و بعدش به بازی و خنده گذراندیم. به پیشنهاد خواهر در یک سایت آسترولوژی پلکیدم. هرچه پرهیز میکردم از این چیزها، امشب از سر تا پا مالیده شدم. بیش از همه آن قسمتهایی جالب بود که حس میکردم که اوف، واقعن چقدر منم. از نیاز به خلوت تا ارزش دوستی، میل به مطالعه و آموختن و خودشناسی و معنا، انرژی گرفتن از خانواده، علاقه به نوشتن و هنر، میل به استقلال و توجه به جزییات ... اتفاقن امروز در سرزبان بحث سر این شد که انواع تستهای آرکتایپی و شخصیت و غیره تا زمانی خوب است که نخواهیم خودمان، انسان با این وسعت و پیچیدگی و امکان تغییر را در قالب آن بگنجانیم. اگر بگذاریم به دست و پایمان بپیچد و مثل گردابی درون خودش فرو بکشدمان که مفت نمیارزد. حالا آسترولوژی تست شخصیت نیست ولی همین قاعده را میتوان برایش در نظر داشت.
لادن شایانفر
#از_روزها
۰۵/۰۴/۱۰
@ladanshayanfar
آبی شدم
از اول تیر که آغاز ساعتکاریمان شد شش و نیم، و از لحظهای که پا گذاشتم بیرون و آفتابْ داغ و کورم نکرد این فکر به سرم زده بود. میخواستم کمی زودتر برخیزم و قبل اداره سری بزنم به دریا. دلم برایش لک زده بود. روزِ دریا را میخواستم. که خوب ببینمش. توی ظلمات شب که هیچ نمیچسبد.
امروز روزش بود. زودتر بیدار نشدم ولی دیگر لفتش ندادم. سریع آماده شدم و د برو که رفتیم. چقدر شارژ شدم. چقدر دلم آبی میخواست. چقدر آبی شدم. عجب نعمتیست دریا. هم رنگش و هم وسعتش و هم صدایش و هم همجواریاش با آسمان و ...اصلن روزم را ساخت.
توی اداره هم بساط تایید طبقه و رتبه داشتم و هم صدور حکم. سر حکم دوتا از بچهها مدتی است ماندهام. حق شاغل جور درنمیآید. از دانشگاه پرسوجو کردم گفت دورههای آموزشی را با مسوول آموزش چک کنید. امروز نبودش. پیام دادمش و عکس فرستادم که حتا اگر شیفت صبح نبود هم بررسی کند و پاسخم را بدهد.
نیم ساعت آزادنویسی کردم.
در راه بازگشت به خانه رفتم خرید. برای همین همزمان با پسر رسیدم دم در خانه. آنها هم زودتر تعطیل کرده بودند. دستجنباندم برای پختن ناهار تا زیاد گرسنه نماند.
بعد از ناهار خوابیدم. وبینار الهه و استاد را بودم. اینروزها در سرزبان داریم جرعهجرعه مقالهی «زبان چیست» میخوانیم از ابوالحسن نجفی. در نویسندهساز استاد رفت سراغ داستان کودک. «داروی شگفتانگیز جورج» از رولددال. داستاننویسی که هیچ خوش ندارد نصیحت به خورد کودکان بدهد و پیام اخلاقی توی حلقشان بریزد. حتا برعکس. گاهی از دستش شگفتزده میشویم که ای بابا این که دارد شیطنت یاد بچهها میدهد. چندسال پیش پسر مجموعه کتابهای رولددال را از داییاش هدیه گرفته بود. سراغ دو سه تا کتابش رفته بودم ولی این یکی را نه. استاد مشغول خواندن بود که رفتم گشتم و دیدم بعله. داریمش. میخوانمش.
مورچهوار کتاب خواندم؛ «معرفتشناسی». بالاخره امروز تصمیم گرفتم در دور اول مته به خشخاش نگذارم و دور دوم بیشتر بمانم سرش و دقیق شوم.
با خواهر قرار خانهی بابا داشتیم. ظرف شستم، گاز سابیدم. سبزیها را برداشتم و رفتم. تا ما سبزی پاک کنیم، مامان شام حاضر کرد. خوردیم و بعدش به بازی و خنده گذراندیم. به پیشنهاد خواهر در یک سایت آسترولوژی پلکیدم. هرچه پرهیز میکردم از این چیزها، امشب از سر تا پا مالیده شدم. بیش از همه آن قسمتهایی جالب بود که حس میکردم که اوف، واقعن چقدر منم. از نیاز به خلوت تا ارزش دوستی، میل به مطالعه و آموختن و خودشناسی و معنا، انرژی گرفتن از خانواده، علاقه به نوشتن و هنر، میل به استقلال و توجه به جزییات ... اتفاقن امروز در سرزبان بحث سر این شد که انواع تستهای آرکتایپی و شخصیت و غیره تا زمانی خوب است که نخواهیم خودمان، انسان با این وسعت و پیچیدگی و امکان تغییر را در قالب آن بگنجانیم. اگر بگذاریم به دست و پایمان بپیچد و مثل گردابی درون خودش فرو بکشدمان که مفت نمیارزد. حالا آسترولوژی تست شخصیت نیست ولی همین قاعده را میتوان برایش در نظر داشت.
لادن شایانفر
#از_روزها
۰۵/۰۴/۱۰
@ladanshayanfar
❤14
Forwarded from هَمزیستگاه | معماری ذهن خلاق (بهار اخوت)
☘کارگاه کیمیاگری
گاهی اضطراب آنقدر پیچیده و چندلایه است که فقط میتوان برایش گزارش مرگ نوشت.
شعر، در نظرم، تلاشی است برای تبدیل احساسی ویرانگر به چیزی که بتوان روبهرویش ایستاد. درد با تجسد در کلمه، از بدنم خارج میشود و هویتی مستقل پیدا میکند.
هر شعر، مرحلهای از همین دگرگونی است. تا وقتی درد در تنم جریان دارد، مرزهایش مبهم است و همهی وجودم را اشغال میکند. اما همین که در کلمه تجسد مییابد، میان من و رنجم فاصلهای شکل میگیرد. از آن لحظه، دیگر فقط صاحب درد نیستم، شاهد آنم.
برای همین جزئیات درد را مینویسم. مسیر حرکتش را در بدن دنبال میکنم، نسبتش را با تکتک اعضای تنشسوزم میسنجم و آن را روی میز تشریح شعر میخوابانم. ماهیتش را میبینم، گسترشش را دنبال میکنم و زیستنش را در بدنم تماشا میکنم. همین مشاهده، ذهن و عاطفهام را از خودترحمگری و خودتخریبی دور میکند و به پذیرش میرساند. تا وقتی نتوانم رنج را روایت کنم، نمیتوانم آن را تجربه کنم، بفهمم یا از آن عبور کنم.
مدام میان درد و کلمه رفتوآمد میکنم تا به روایتی برسم که تن بتواند آن را تاب بیاورد. گمان میکنم شعر، حتی در مرگزاترین لحظهها، بارها مرا به زندگی بازگردانده است. نه چون درد را از میان برده، بلکه چون رابطهی مرا با درد دگرگون کرده است.
«خونکلمه» برای من یکی از روشنترین نمونههای همین دگرگونی است. لحظهای که درد، با تجسد در شعر، دیگر فقط تجربهای درونی نیست، بلکه به اثری بدل میشود که بیرون از من نیز به زندگی خود ادامه میدهد و میتواند در ذهن و احساس دیگری تجسد یابد.
اما این دگرگونی با نوشتن پایان نمییابد. انتشار، مرحلهی دیگری از همین فرایند است. شعر، وقتی به دست خواننده میرسد، دوباره متولد میشود. مخاطب با تجربه، حافظه و تصویرهای خود وارد متن میشود و معنایی تازه به آن میبخشد. از آن لحظه، اثر دیگر فقط از آنِ من نیست.
بزرگترین دلخوشی من همین تبدیل است. تبدیل سیاهی، رخوت و افسردگی به اثر. وقتی تجربه به مادهی خام آفرینش بدل میشود، حتی در عمیقترین پریشانی نیز بارقهای از امید باقی میماند. امید به خلق، زایش و دگرگونی.
برای من، شعر کارگاه کیمیاگری است. جایی که درد جسم پیدا میکند، از من فاصله میگیرد و امکان زیستن در شکلی دیگر را مییابد. شاید به همین دلیل، شعر بزرگترین دلخوشی، عمیقترین دلگرمی و امنترین خانهی من است.
🖋بهار اخوت
#زیست_نامعمول
@baharokhovat
baharokhovat.com
گاهی اضطراب آنقدر پیچیده و چندلایه است که فقط میتوان برایش گزارش مرگ نوشت.
شعر، در نظرم، تلاشی است برای تبدیل احساسی ویرانگر به چیزی که بتوان روبهرویش ایستاد. درد با تجسد در کلمه، از بدنم خارج میشود و هویتی مستقل پیدا میکند.
هر شعر، مرحلهای از همین دگرگونی است. تا وقتی درد در تنم جریان دارد، مرزهایش مبهم است و همهی وجودم را اشغال میکند. اما همین که در کلمه تجسد مییابد، میان من و رنجم فاصلهای شکل میگیرد. از آن لحظه، دیگر فقط صاحب درد نیستم، شاهد آنم.
برای همین جزئیات درد را مینویسم. مسیر حرکتش را در بدن دنبال میکنم، نسبتش را با تکتک اعضای تنشسوزم میسنجم و آن را روی میز تشریح شعر میخوابانم. ماهیتش را میبینم، گسترشش را دنبال میکنم و زیستنش را در بدنم تماشا میکنم. همین مشاهده، ذهن و عاطفهام را از خودترحمگری و خودتخریبی دور میکند و به پذیرش میرساند. تا وقتی نتوانم رنج را روایت کنم، نمیتوانم آن را تجربه کنم، بفهمم یا از آن عبور کنم.
مدام میان درد و کلمه رفتوآمد میکنم تا به روایتی برسم که تن بتواند آن را تاب بیاورد. گمان میکنم شعر، حتی در مرگزاترین لحظهها، بارها مرا به زندگی بازگردانده است. نه چون درد را از میان برده، بلکه چون رابطهی مرا با درد دگرگون کرده است.
«خونکلمه» برای من یکی از روشنترین نمونههای همین دگرگونی است. لحظهای که درد، با تجسد در شعر، دیگر فقط تجربهای درونی نیست، بلکه به اثری بدل میشود که بیرون از من نیز به زندگی خود ادامه میدهد و میتواند در ذهن و احساس دیگری تجسد یابد.
اما این دگرگونی با نوشتن پایان نمییابد. انتشار، مرحلهی دیگری از همین فرایند است. شعر، وقتی به دست خواننده میرسد، دوباره متولد میشود. مخاطب با تجربه، حافظه و تصویرهای خود وارد متن میشود و معنایی تازه به آن میبخشد. از آن لحظه، اثر دیگر فقط از آنِ من نیست.
بزرگترین دلخوشی من همین تبدیل است. تبدیل سیاهی، رخوت و افسردگی به اثر. وقتی تجربه به مادهی خام آفرینش بدل میشود، حتی در عمیقترین پریشانی نیز بارقهای از امید باقی میماند. امید به خلق، زایش و دگرگونی.
برای من، شعر کارگاه کیمیاگری است. جایی که درد جسم پیدا میکند، از من فاصله میگیرد و امکان زیستن در شکلی دیگر را مییابد. شاید به همین دلیل، شعر بزرگترین دلخوشی، عمیقترین دلگرمی و امنترین خانهی من است.
🖋بهار اخوت
#زیست_نامعمول
@baharokhovat
baharokhovat.com
❤7
هرچند دواست تار مویت
بر مُرده شفاست رنگ رویت
من بهرهی جانانه ببردم
خلوتکدهام، خالیِ ابرویت
لادن شایانفر
#شعر
@ladanshaysanfar
بر مُرده شفاست رنگ رویت
من بهرهی جانانه ببردم
خلوتکدهام، خالیِ ابرویت
لادن شایانفر
#شعر
@ladanshaysanfar
❤15❤🔥1
گزارش نیک
مصدرچکان
وول خوردنو رفتوآمد میان خواب و بیداری از ساعت هفت تا بالاخره ساعت نه بیدار شدن و ماندن در رختخواب و نشخوار خوابهای عجیب دیشب.
انداختن لباسها در ماشین. خوردن صبحانهی مفصل با همسر. گپ کوتاه تلفنی با مامان.
شنیدن نویسندهساز دیروز پشت میز آشپزخانه و همزمان با تمرینهایش پیش رفتن.
انداختن لباسها روی بند و ناگهان دیدن خروارها خاک روی در و پنجره. به یادآوردن میزبانی هفتهی گذشته و پیبردن به خیالهای باطل دربارهی تمیزی خانه. با آه و افسوس دستمال کشیدن و عرقریختن تو این شرجی تو این گرما.
با جاروبرقی به بخت خانه افتادن و بِینش، به گوشی سرک کشیدن و شگفتی یکهویی از هنر ساجده و دلگرمی و نرمی از مهربانیاش.
سبزی شستن. اشکنه پختن و وَررفتن با شعر دیشب و رسیدن به نسخهی جدیدی از آن:
هرچند فسانه میچکد از مویت
صد جور و جفا میدمد از رویت
از دست زمانه بخت نابی بردم
خلوتکدهام ، خالی ابرویت
ناهار خوردن و ظرف شستن و بعد از صفای سروصورت و حمام، نشستن پای نویسندهساز.
تا سرخشدن سبزیِ قرمهی فردا، «داروی شگفتانگیز جورج» خواندن و بازشدن نیش تا بناگوش و سرِ حال آمدن.
گپ زدن با ساجده و بهروزرسانی برنامههای مشترک.
رفتن خانهی بابا و دمخور شدن با مامان و بابا و داداش.
برگشتن. نوشتن و هوا کردن یادداشت کانال به شیوهی پیشنهادی استاد و خیزبرداشتن برای اتوی فرم اداره.
لادن شایانفر
#از_روزها
@ladanshayanfar
مصدرچکان
وول خوردنو رفتوآمد میان خواب و بیداری از ساعت هفت تا بالاخره ساعت نه بیدار شدن و ماندن در رختخواب و نشخوار خوابهای عجیب دیشب.
انداختن لباسها در ماشین. خوردن صبحانهی مفصل با همسر. گپ کوتاه تلفنی با مامان.
شنیدن نویسندهساز دیروز پشت میز آشپزخانه و همزمان با تمرینهایش پیش رفتن.
انداختن لباسها روی بند و ناگهان دیدن خروارها خاک روی در و پنجره. به یادآوردن میزبانی هفتهی گذشته و پیبردن به خیالهای باطل دربارهی تمیزی خانه. با آه و افسوس دستمال کشیدن و عرقریختن تو این شرجی تو این گرما.
با جاروبرقی به بخت خانه افتادن و بِینش، به گوشی سرک کشیدن و شگفتی یکهویی از هنر ساجده و دلگرمی و نرمی از مهربانیاش.
سبزی شستن. اشکنه پختن و وَررفتن با شعر دیشب و رسیدن به نسخهی جدیدی از آن:
هرچند فسانه میچکد از مویت
صد جور و جفا میدمد از رویت
از دست زمانه بخت نابی بردم
خلوتکدهام ، خالی ابرویت
ناهار خوردن و ظرف شستن و بعد از صفای سروصورت و حمام، نشستن پای نویسندهساز.
تا سرخشدن سبزیِ قرمهی فردا، «داروی شگفتانگیز جورج» خواندن و بازشدن نیش تا بناگوش و سرِ حال آمدن.
گپ زدن با ساجده و بهروزرسانی برنامههای مشترک.
رفتن خانهی بابا و دمخور شدن با مامان و بابا و داداش.
برگشتن. نوشتن و هوا کردن یادداشت کانال به شیوهی پیشنهادی استاد و خیزبرداشتن برای اتوی فرم اداره.
لادن شایانفر
#از_روزها
@ladanshayanfar
❤16
آزادرنگ
شتابانم در دیدن و شنیدن. در خوردن. در بوییدن و بوسیدن. شتابانم در فهمیدن. در به نتیجه رسیدن.
واژهها و تصاویر فراریاند. باید برسم بهشان. بگیرمشان.
چیزی آن جلوتر فرا میخواندم. چیزی دیدنی. دانستنی. خواندنی. فهمیدنی. در میروم. میگذارم و میروم. که ببینم که بدانم که بشناسم که بفهمم و ...
خستهترم.
تشنهترم.
نارسترم.
جهش. پرش. امان نمیدهدم به گوارش.
شتاب دزد است. میدزددم. مرا از خودم میدزدد. سبک نمیشوم. باری گران بر گردهام، با خود اینسو و آنسو میکشانم.
کمتاب شدهام. بیتابم. نمیتابم.
میشتابم در اسارت. از بندی به بندی روانم. این دویدن، این تندی آزادم نمیکند.
کندی میخواهم. میترسم این شتاب خانهخرابم کند.
ماندن میخواهم. ماندن در زرد و سرخ و آبی و حتا سیاهی.
درنگ میخواهم و آزادی.
درنگآزادی.
آزادرنگی.
لادن شایانفر
@ladanshayanfar
شتابانم در دیدن و شنیدن. در خوردن. در بوییدن و بوسیدن. شتابانم در فهمیدن. در به نتیجه رسیدن.
واژهها و تصاویر فراریاند. باید برسم بهشان. بگیرمشان.
چیزی آن جلوتر فرا میخواندم. چیزی دیدنی. دانستنی. خواندنی. فهمیدنی. در میروم. میگذارم و میروم. که ببینم که بدانم که بشناسم که بفهمم و ...
خستهترم.
تشنهترم.
نارسترم.
جهش. پرش. امان نمیدهدم به گوارش.
شتاب دزد است. میدزددم. مرا از خودم میدزدد. سبک نمیشوم. باری گران بر گردهام، با خود اینسو و آنسو میکشانم.
کمتاب شدهام. بیتابم. نمیتابم.
میشتابم در اسارت. از بندی به بندی روانم. این دویدن، این تندی آزادم نمیکند.
کندی میخواهم. میترسم این شتاب خانهخرابم کند.
ماندن میخواهم. ماندن در زرد و سرخ و آبی و حتا سیاهی.
درنگ میخواهم و آزادی.
درنگآزادی.
آزادرنگی.
لادن شایانفر
@ladanshayanfar
❤21
❤11❤🔥4😍2
❤11❤🔥11👍3💘3
من و اسمم
چرا مردم نمیدانند که لادن اتفاقی نیست؟*
🔅وقتی از بابا پرسیدم چرا لادن؟ گفت چون میخواستم نام یک موجود زنده باشد.
🔅وقتی کوچولو بودم، عمواحمد تا مرا میدید با شوق و شدت میگفت: لاتَّنّی. و هنوز هم عمو و زنعمو بهم میگویند لادنی.
🔅بچههای کوچک راحت نبودند با اسمم. لاله را بیدردسر میگفتند ولی اسم مرا نه. بالاخره در دنیا بچهای متولد شد که لادن بگوید؛ دخترداییام. ولی به خواهرم میگفت و مرا دَندَن صدا میکرد. میتوانید تصور کنید که چقدر توی ذوقم خورد؟ نمیدانم چطور کمر راست کردم. بمیرم واسه مظلومیتم.
🔅بعد از کور شدن از حسادت بهخاطر پربسامد بودن لاله در اشعار و ترانهها، یکبار هم نام من حسادت خواهر را برانگیخت؛ وقتی داییجان اسم مغازهی لوازمبهداشتیاش را گذاشت لادن.
🔅در دانشگاه ترکیب نام و فامیلم جلبتوجه میکرد.
🔅 هفت، هشت سال پیش دوستم شبنم برایم شعر «آفتابی» سهراب را فرستاد و صدایم کرد «لادن غیراتفاقی.» برای اولینبار خواندمش. کنجکاو شدم و دربارهی لادن در اشعار سهراب کمی تحقیق کردم. لادن گلی است که در برابر سرما مقاوم است. از لادن، لطافت و نازکی و نارنجی میدانستم. پس از آن مقاومت در برابر سختیها برایم نمودار شد و معنا یافت.
از اسمم خوشم میآمد. از آن بهبعد ولی جور دیگری دوست دارمش.
* بیتی از شعر آفتابی سهراب
پانوشت:
این یادداشت سحر فرهادی مرا به صرافت نوشتن از نامم انداخت.
لادن شایانفر
@ladanshayanfar
چرا مردم نمیدانند که لادن اتفاقی نیست؟*
🔅وقتی از بابا پرسیدم چرا لادن؟ گفت چون میخواستم نام یک موجود زنده باشد.
🔅وقتی کوچولو بودم، عمواحمد تا مرا میدید با شوق و شدت میگفت: لاتَّنّی. و هنوز هم عمو و زنعمو بهم میگویند لادنی.
🔅بچههای کوچک راحت نبودند با اسمم. لاله را بیدردسر میگفتند ولی اسم مرا نه. بالاخره در دنیا بچهای متولد شد که لادن بگوید؛ دخترداییام. ولی به خواهرم میگفت و مرا دَندَن صدا میکرد. میتوانید تصور کنید که چقدر توی ذوقم خورد؟ نمیدانم چطور کمر راست کردم. بمیرم واسه مظلومیتم.
🔅بعد از کور شدن از حسادت بهخاطر پربسامد بودن لاله در اشعار و ترانهها، یکبار هم نام من حسادت خواهر را برانگیخت؛ وقتی داییجان اسم مغازهی لوازمبهداشتیاش را گذاشت لادن.
🔅در دانشگاه ترکیب نام و فامیلم جلبتوجه میکرد.
🔅 هفت، هشت سال پیش دوستم شبنم برایم شعر «آفتابی» سهراب را فرستاد و صدایم کرد «لادن غیراتفاقی.» برای اولینبار خواندمش. کنجکاو شدم و دربارهی لادن در اشعار سهراب کمی تحقیق کردم. لادن گلی است که در برابر سرما مقاوم است. از لادن، لطافت و نازکی و نارنجی میدانستم. پس از آن مقاومت در برابر سختیها برایم نمودار شد و معنا یافت.
از اسمم خوشم میآمد. از آن بهبعد ولی جور دیگری دوست دارمش.
* بیتی از شعر آفتابی سهراب
پانوشت:
این یادداشت سحر فرهادی مرا به صرافت نوشتن از نامم انداخت.
لادن شایانفر
@ladanshayanfar
❤23😍7
نیکتیم
آخر شب با پسر گپ میزدیم از هر در. که خبر شعلهکشیدن آتش جنگ آمد.
داشتم آزادنویسی میکردم در خلوت خانه که ویرم گرفت در سکوت خریدِ هاست و دامنه را استاد کنم.
اوف که چه روند کشدار و آزارندهای داشت گرفتن شناسهی ایرنیک. آخر هم نشد. یک ساعت وقت گذاشتم تا رسیدم به سامانهی هدا. ولی بعد از درج مشخصات، خطا پشت خطا. سردرد شدم. فعلن بیخیالش تا بعد. این بدترین بخش روزم بود.
قبلش هم پاشدم و ترتیب شام پسر را دادم که تا برسد حاضر باشد.
پیشترش هم برای اولینبار در وبینار شیما حاضر بودم که از حدومرز میگفت. با بررسی کتاب موهبت کامل نبودن از برنه براون. صدا و لحن شیما آرامش منتقل میکند. نکات ارزندهای یادآور شد و چه منسجم.
امروز ساجده در نویسندهساز آمد بالا و برایمان از شعر گفت. چقدر بهش افتخار میکنم. تعطیلات نوروز بود و در میانهی جنگ که حین چت، از رویایش گفت. این که دوست دارد مروج شعر و نگاه شاعرانه باشد. حالا به رغم تمام موانع، گام اول را برداشته و چه شیرین که قرار است این ارائه ادامهدار باشد.
ظهر حین پختن ناهار، گوشم به بازخورد تمرینهای کتابنقد بود. کیفور شدم از کار بچهها. من فرصت نکردم به تمرین تبارشناسی یک مفهوم برسم. ولی روندی برای انتخاب پیمودم و حالا کنجکاوم راجع به این دوتا: دانش و شهود.
کمی معرفتشناسی خواندم. کمی شعر. قدری هم تلاش برای سرودن که رستگار نشد.
خواب بعدازظهر حسابی چسبید.
چند روز پیش دیدم که پریشانم و شتابان. فهمیدم چقدر از سالواژهام دورم. از تمرکز. و این دوری دارد میرُمباندم. تعطیلاتِ اخیر فرصتی بود که بیشتر بهش بیندیشم. از دوشنبه در آزادنویسیهام دارم دربارهاش مینویسم که به تصمیمات و اقداماتی هم انجامید. خیال دارم تا مدتی هر روز پای تمرکز را به آزادنویسی بکشانم. در یادداشتی مفصل دربارهاش خواهم نوشت.
نیکترین کارم این بود که باز قبل اداره رفتم ساحل. دریا خروشان بود. پا و دست که به آب نمیزنم. ولی صداش، گوش و هوش و وسعتش، نگاهم را تر میکند. فقط کم است. کاش بتوانم زودتر برخیزم. با این وجود، وقتی این کار را برای خودم انجام میدهم چنان حمایتی حس میکنم و انرژی میگیرم که انگار نه یکنفر که یک تیمم.
لادن شایانفر
@ladanshayanfar
آخر شب با پسر گپ میزدیم از هر در. که خبر شعلهکشیدن آتش جنگ آمد.
داشتم آزادنویسی میکردم در خلوت خانه که ویرم گرفت در سکوت خریدِ هاست و دامنه را استاد کنم.
اوف که چه روند کشدار و آزارندهای داشت گرفتن شناسهی ایرنیک. آخر هم نشد. یک ساعت وقت گذاشتم تا رسیدم به سامانهی هدا. ولی بعد از درج مشخصات، خطا پشت خطا. سردرد شدم. فعلن بیخیالش تا بعد. این بدترین بخش روزم بود.
قبلش هم پاشدم و ترتیب شام پسر را دادم که تا برسد حاضر باشد.
پیشترش هم برای اولینبار در وبینار شیما حاضر بودم که از حدومرز میگفت. با بررسی کتاب موهبت کامل نبودن از برنه براون. صدا و لحن شیما آرامش منتقل میکند. نکات ارزندهای یادآور شد و چه منسجم.
امروز ساجده در نویسندهساز آمد بالا و برایمان از شعر گفت. چقدر بهش افتخار میکنم. تعطیلات نوروز بود و در میانهی جنگ که حین چت، از رویایش گفت. این که دوست دارد مروج شعر و نگاه شاعرانه باشد. حالا به رغم تمام موانع، گام اول را برداشته و چه شیرین که قرار است این ارائه ادامهدار باشد.
ظهر حین پختن ناهار، گوشم به بازخورد تمرینهای کتابنقد بود. کیفور شدم از کار بچهها. من فرصت نکردم به تمرین تبارشناسی یک مفهوم برسم. ولی روندی برای انتخاب پیمودم و حالا کنجکاوم راجع به این دوتا: دانش و شهود.
کمی معرفتشناسی خواندم. کمی شعر. قدری هم تلاش برای سرودن که رستگار نشد.
خواب بعدازظهر حسابی چسبید.
چند روز پیش دیدم که پریشانم و شتابان. فهمیدم چقدر از سالواژهام دورم. از تمرکز. و این دوری دارد میرُمباندم. تعطیلاتِ اخیر فرصتی بود که بیشتر بهش بیندیشم. از دوشنبه در آزادنویسیهام دارم دربارهاش مینویسم که به تصمیمات و اقداماتی هم انجامید. خیال دارم تا مدتی هر روز پای تمرکز را به آزادنویسی بکشانم. در یادداشتی مفصل دربارهاش خواهم نوشت.
نیکترین کارم این بود که باز قبل اداره رفتم ساحل. دریا خروشان بود. پا و دست که به آب نمیزنم. ولی صداش، گوش و هوش و وسعتش، نگاهم را تر میکند. فقط کم است. کاش بتوانم زودتر برخیزم. با این وجود، وقتی این کار را برای خودم انجام میدهم چنان حمایتی حس میکنم و انرژی میگیرم که انگار نه یکنفر که یک تیمم.
لادن شایانفر
@ladanshayanfar
❤20😍2❤🔥1
همسایهی دریا
سرسپردهام به ثانیه
که سست است
برمیخورد به آب
خبری از
اسکلههای کودکی نیست
گرچه دریا آشناست
رفتار ماهیها نارواست
چرا دریا بیخط و انتهاست؟
غریبه است مرغ دریایی
دریغ بود دروغ بگویم
صدایم را نشنیدی
زیادی کوچکم
سنگ پشت سنگ
و ستیزه با کودکی
برای آتشهای نسوزانده
جای کتکها
کباب است
در بسته بود
دستوپا میزدم
و دادها دود میشد
که به دادم رسیدی
همینکه بیرونم انداختی
جان آمدم
لادن شایانفر
#شعر
@ladanshayanfar
سرسپردهام به ثانیه
که سست است
برمیخورد به آب
خبری از
اسکلههای کودکی نیست
گرچه دریا آشناست
رفتار ماهیها نارواست
چرا دریا بیخط و انتهاست؟
غریبه است مرغ دریایی
دریغ بود دروغ بگویم
صدایم را نشنیدی
زیادی کوچکم
سنگ پشت سنگ
و ستیزه با کودکی
برای آتشهای نسوزانده
جای کتکها
کباب است
در بسته بود
دستوپا میزدم
و دادها دود میشد
که به دادم رسیدی
همینکه بیرونم انداختی
جان آمدم
لادن شایانفر
#شعر
@ladanshayanfar
❤17
از نقاشی
از چرایی رو آوردنم به نقاشی و نوشتن چندباری گفتهام. اما همیشه از کنار پرسشهایی که گاه گدار درباره چیستی و چگونگی نقاشیهایم میشود، گذر کردهام. نمیدانم، شاید از نظرم گفتنیای در مورد این آزادکِشیهایی که مهارت خاصی نمیطلبد، وجود نداشته است.
امشب با دیدن پیام فاطمه یاوری عزیز زیر پست نقاشیام تصمیم گرفتم یادداشتی در موردش بنویسم.
اگر بتوان اسم این آزادکشیها را گذاشت نقاشی، برای من آفرینش و کارکردش مثل شعر است و شاید هم نوعی شعرند. در فرآیند خلقش، کشف وجود دارد و درست مثل شعر کمکم میکند به بیان نادیدنی و ناگفتنی. میدانم چیزی هست. چیزی نه آنقدر ملموس که بتوانم بشناسمش نه آنقدر نزدیک و دستیافتنی که بتوانم شرحش بدهم. و میبینم که هروقت با نقاشی به آن نزدیک میشوم آرام میگیرم.
این اواخر در سرزبان آموختم که سه نوع واقعیت داریم: روایتهای خودساخته، واقعیت نسبی و واقعیت مستقل. این آخری که مستقل از نسبتها و ارتباطها وجود دارد را نمیتوان بیان کرد. علتش هم محدودیتهای زبانی است. حالا دارم به این میاندیشم که شاید به همین دلیلْ آدمیزاد رفته سراغ هنر.
🔅 سبک این نقاشیها چیست؟ عنوانی دارند؟
نمیدانم. در این هفت هشت سال مسیری داشته برای خودش. نقاشیهای الان به آن اولیها گاهی هیچ شباهتی ندارند.
اگر اوایل میتوانستم به سبب قرینگی و تکرار آنها را در دستهی ماندالا جا بدهم – گرچه برخی هیچ شباهتی به ماندالاهای مرسوم ندارند- ولی این چهار،پنج سال اخیر اصلن نمیتوانم بگویم که چی به چیست . فقط میدانم حالا آزادترند، کودکانهترند.
🔅 آیا از جایی دیدهام و یاد گرفتهام؟
اینجوری نبوده برای من .
🔅چه شد سراغش رفتم؟
نیازش داشتم. بخشی از من این رهایی و سرکشی، این بیرون زدن و سرباز زدن را طلب میکرد.
من آزادی میخواستم. فضایی به دور از باید و نبایدها و تایید دیگران، که راه بدهد به خلاقیت. من به خلاقیت نیاز داشتم.
🔅آیا اگر نقاشی چیرهدست بودم، با توانایی کشیدن انواع و اقسام موجودات، باز هم سراغ این نوع نقاشی میرفتم؟
نمیدانم. شاید نه. و شاید هم آره ولی نتیجه جور دیگری از آب در میآمد. من فکر میکنم که همه با هر اندازه مهارتی که داشته باشند میتوانند از مواهب نقاشی آزادانه و کودکانه بهرهمند شوند و لذت ببرند.
🔅آیا کلاسی هم شرکت کردم؟
آن اوایل دوستی پیشنهاد داد به علت شباهتشان به تذهیب، سراغ کلاس تذهیب بروم ـ گفتم که آن اولیها با این دومیها شباهت ندارند- رفتم ولی دوام نیاوردم. یک بار هم کلاس طراحی مقدماتی آنلاین شرکت کردم. ولی ادامه ندادم. فهمیدم من نمیتوانم و نمیخواهم در این فضا چهارچوب و قاعده تحمل کنم.
🔅چطور شکل میگیرند؟
برای من نقاشی از خط میآغازد. خط بزرگ یا کوچک. خمیده یا راست. باز یا بسته. و بعد هی نگاهش میکنم و پیش میروم. به آن هر چیزی که در لحظه میخواهم و به نظرم قشنگش میکند، میافزایم. هی نگاهش میکنم ببینم چی کم دارد؟ در انتخاب رنگ خودم را آزاد میگذارم. پالتی میچینم از رنگهایی که دلم میکشد. رنگ میزنم و بعد میبینم کمکم دارد خودش را مینماید. در لحظهی آغاز هیچ نمیدانم که چه از آب در میآید. هربار با پدید آمدنش شگفتزده میشوم. این روند خلق را بسیار دوست دارم.
این مدل به کار من میآید. با یک چکه وقتی که برایم میماند بعد از رسیدگی به نقشها و مسوولیتهای مختلف، و با وجود قطار موضوعاتی که در موردشان کنجکاوی و میل به یادگیری دارم، فعلن از خیر این که نقاشی چیست و چه سبکهایی دارد و هر دوره چگونه بوده است و ...گذشتهام. بدون این سوال و جوابها هم خیرش به من میرسد و بهم سوخت میرساند.
🔅آیا یاددادنی و یادگرفتنی است؟ به نظرم بیش و پیش از اینها، حاصل کنجکاوی و شوق است. خواستنی است. اینکه از تجربهی خطوط و رنگهای مختلف کنار هم نهراسی. و اینکه آیا خروجی کار دوستداشتنی است و آیا به مزاق دیگران خوش میآید یا نه را رها کنی. و به باید نبایدها بگویی ورود ممنوع. اینجا حق پا گذاشتن ندارید وخوشتان بیاید یا نه، به هیچ وری از من نیست. این را با خودتان بگویید و بزنید قدش. و کمکم دستتان میآید که با چه دوست دارید کار کنید؟ مداد رنگی یا گواش یا ماژیک؟ روی بوم یا مقوا یا کاغذ؟ یا اصلن به صورت کلاژ و با تکههای پارچه و روزنامه و مواد مختلف. همهاش کمکم دستتان میآید.
بهش کنجکاو و علاقمند باشید تا صدایش را بشنوید. تا میل به تغییرش را پذیرا باشید.
دست بهکار شوید. بیازماییدش. و کیف کنید.
لادن شایانفر
#نقاشی
@ladanshayanfar
از چرایی رو آوردنم به نقاشی و نوشتن چندباری گفتهام. اما همیشه از کنار پرسشهایی که گاه گدار درباره چیستی و چگونگی نقاشیهایم میشود، گذر کردهام. نمیدانم، شاید از نظرم گفتنیای در مورد این آزادکِشیهایی که مهارت خاصی نمیطلبد، وجود نداشته است.
امشب با دیدن پیام فاطمه یاوری عزیز زیر پست نقاشیام تصمیم گرفتم یادداشتی در موردش بنویسم.
اگر بتوان اسم این آزادکشیها را گذاشت نقاشی، برای من آفرینش و کارکردش مثل شعر است و شاید هم نوعی شعرند. در فرآیند خلقش، کشف وجود دارد و درست مثل شعر کمکم میکند به بیان نادیدنی و ناگفتنی. میدانم چیزی هست. چیزی نه آنقدر ملموس که بتوانم بشناسمش نه آنقدر نزدیک و دستیافتنی که بتوانم شرحش بدهم. و میبینم که هروقت با نقاشی به آن نزدیک میشوم آرام میگیرم.
این اواخر در سرزبان آموختم که سه نوع واقعیت داریم: روایتهای خودساخته، واقعیت نسبی و واقعیت مستقل. این آخری که مستقل از نسبتها و ارتباطها وجود دارد را نمیتوان بیان کرد. علتش هم محدودیتهای زبانی است. حالا دارم به این میاندیشم که شاید به همین دلیلْ آدمیزاد رفته سراغ هنر.
🔅 سبک این نقاشیها چیست؟ عنوانی دارند؟
نمیدانم. در این هفت هشت سال مسیری داشته برای خودش. نقاشیهای الان به آن اولیها گاهی هیچ شباهتی ندارند.
اگر اوایل میتوانستم به سبب قرینگی و تکرار آنها را در دستهی ماندالا جا بدهم – گرچه برخی هیچ شباهتی به ماندالاهای مرسوم ندارند- ولی این چهار،پنج سال اخیر اصلن نمیتوانم بگویم که چی به چیست . فقط میدانم حالا آزادترند، کودکانهترند.
🔅 آیا از جایی دیدهام و یاد گرفتهام؟
اینجوری نبوده برای من .
🔅چه شد سراغش رفتم؟
نیازش داشتم. بخشی از من این رهایی و سرکشی، این بیرون زدن و سرباز زدن را طلب میکرد.
من آزادی میخواستم. فضایی به دور از باید و نبایدها و تایید دیگران، که راه بدهد به خلاقیت. من به خلاقیت نیاز داشتم.
🔅آیا اگر نقاشی چیرهدست بودم، با توانایی کشیدن انواع و اقسام موجودات، باز هم سراغ این نوع نقاشی میرفتم؟
نمیدانم. شاید نه. و شاید هم آره ولی نتیجه جور دیگری از آب در میآمد. من فکر میکنم که همه با هر اندازه مهارتی که داشته باشند میتوانند از مواهب نقاشی آزادانه و کودکانه بهرهمند شوند و لذت ببرند.
🔅آیا کلاسی هم شرکت کردم؟
آن اوایل دوستی پیشنهاد داد به علت شباهتشان به تذهیب، سراغ کلاس تذهیب بروم ـ گفتم که آن اولیها با این دومیها شباهت ندارند- رفتم ولی دوام نیاوردم. یک بار هم کلاس طراحی مقدماتی آنلاین شرکت کردم. ولی ادامه ندادم. فهمیدم من نمیتوانم و نمیخواهم در این فضا چهارچوب و قاعده تحمل کنم.
🔅چطور شکل میگیرند؟
برای من نقاشی از خط میآغازد. خط بزرگ یا کوچک. خمیده یا راست. باز یا بسته. و بعد هی نگاهش میکنم و پیش میروم. به آن هر چیزی که در لحظه میخواهم و به نظرم قشنگش میکند، میافزایم. هی نگاهش میکنم ببینم چی کم دارد؟ در انتخاب رنگ خودم را آزاد میگذارم. پالتی میچینم از رنگهایی که دلم میکشد. رنگ میزنم و بعد میبینم کمکم دارد خودش را مینماید. در لحظهی آغاز هیچ نمیدانم که چه از آب در میآید. هربار با پدید آمدنش شگفتزده میشوم. این روند خلق را بسیار دوست دارم.
این مدل به کار من میآید. با یک چکه وقتی که برایم میماند بعد از رسیدگی به نقشها و مسوولیتهای مختلف، و با وجود قطار موضوعاتی که در موردشان کنجکاوی و میل به یادگیری دارم، فعلن از خیر این که نقاشی چیست و چه سبکهایی دارد و هر دوره چگونه بوده است و ...گذشتهام. بدون این سوال و جوابها هم خیرش به من میرسد و بهم سوخت میرساند.
🔅آیا یاددادنی و یادگرفتنی است؟ به نظرم بیش و پیش از اینها، حاصل کنجکاوی و شوق است. خواستنی است. اینکه از تجربهی خطوط و رنگهای مختلف کنار هم نهراسی. و اینکه آیا خروجی کار دوستداشتنی است و آیا به مزاق دیگران خوش میآید یا نه را رها کنی. و به باید نبایدها بگویی ورود ممنوع. اینجا حق پا گذاشتن ندارید وخوشتان بیاید یا نه، به هیچ وری از من نیست. این را با خودتان بگویید و بزنید قدش. و کمکم دستتان میآید که با چه دوست دارید کار کنید؟ مداد رنگی یا گواش یا ماژیک؟ روی بوم یا مقوا یا کاغذ؟ یا اصلن به صورت کلاژ و با تکههای پارچه و روزنامه و مواد مختلف. همهاش کمکم دستتان میآید.
بهش کنجکاو و علاقمند باشید تا صدایش را بشنوید. تا میل به تغییرش را پذیرا باشید.
دست بهکار شوید. بیازماییدش. و کیف کنید.
لادن شایانفر
#نقاشی
@ladanshayanfar
❤16❤🔥1
مصلحت است که از پرده برون افتد راز؟
امروز روز عجیبی بود. توی اداره، چیزهایی دیدم و شنیدم و دریافتم که تا حالا پاک ازشان بیخبر بودم. تماموقت میکوشم خودم را از حواشی دور نگهدارم ولی امروز پردهها یکییکی از جلوی چشمانم افتادند تا به حقیقت اشیا و ... البته خودم، پی ببرم.
اول که فهمیدم آبسردکن خیلی غرغرو است. هیچ چنین رفتاری تویش نمیجستم. تا حالا گمان میکردم که عاشق خدمترسانی به رهگذران و تشنگان است. امروز ولی با پر شدن هر لیوان غرولند میکرد چه جور... آره بابا، با گوشهای خودم شنیدم. یککاره فحش هم میداد.
بعد دریافتم پوشههای کاغذی که تنگ هم نشستهاند، خیلی اوضاعشان خیط است و ممکن است کارشان به کشت و کشتار برسد. چون تو این شرجی و گرما و فشار بیامان حوصلهی خودشان را هم نداشتند چه برسد به بغلدستی. و با اندک اشارهای الو میگیرند.
و اینکه این تقویم رومیزی بدچشم است. بهگمانم خصلت نسل اندرنسلشان همین است. چشمدریده بیوقفه بِروبِر نگاه میکرد. من سادهام که فکر میکردم طفل معصوم است و دست چپ و راستش را هم از هم تشخیص نمیدهد...نکبت آدم را قورت میداد با نگاهش. من هم نه گذاشتم و نه برداشتم، روانهاش کردم توی...سطل آشغال؟ نه بابا لازم میشود، حیف. همکارم کلی رو زده تا به چنگش آورده... فعلن توی کشوست تا ببینم بعدن چه فکری برایش میکنم.
خدایی دلم برای اتاق کباب شد. هر کسی وارد میشود، خطابش میکند: قفس. شنیدم طفلی زیر لب میگفت ما اینجا داریم زحمت میکشیم.
حالا یک چیزهایی هم هست که چیز است...گفتنش آسان نیست... ولی از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان:
تازگیها خودکارهایم سکته میزدند. جوانمرگ میشدند. با چه حرصی فرت فرت میانداختمشان دور. با خودم میگفتم چه مرگشان است خودکارهای این دورهزمانه؟ خوشی زده زیر دلشان؟ مگر بد است مصرف میشوند؟ خوب بود چشمشان سفید میشد و کسی سراغشان نمیآمد؟ حالا امروز فهمیدم که...که خودکشی میکردند. یعنی از بس جانبهلب شده بودند از خرحمالی. یعنی که ...خجالتزدهام ...از بس بیگاری میکشم ازشان این حرکت را میزنند....یعنی...
و چقدر زاری کرد جعبهی کِرِم. که صد بار خالی شده و من دوباره پرش کردهام با کرمهای بینسبت. که او هیچ خوش ندارد بیگانه درونش نگهدارد. و هربار با کلی ناراحتی بچههای مردم را تحمل میکند. که وقتی محتویاتش خالی میشود تا میآید نفسی تازه کند، من امان نمیدهم و دوباره کرم میتپانم تویش...و حتا گفت اگر ادامه بدهم نفرینم میکند.
و نگویم از مُوس...موس که جای انگشتان من و صاحبان قبلیش یک لایه پوستش را کنده. دلخون بود از دستمالی. از دستمالی پشت دستمالی. گفت سرویسش کردهام و نالید: من دیگر سن و سالی ازم گذشته دیگه تا کی؟ و اینکه دل توی دلش نیست که روز تعطیل برسد تا مرا نبیند... نمیدانم صادقانه اینها را میگفت؟ یعنی تکلیفم را نمیدانم که موس جدید سفارش بدهم یا خودش بدش نمیآید و بازیاش است و الکی اینها را میگوید؟ متاسفانه زیاد تیز نیستم.
و این صفحه کلید که عروس تازهی مانیتور است. نه نه، این یک مورد من دیگر طرف حساب نیستم. خودشان زن و شوهرند و صلاح خودشان را میدانند. فقط بگویم که چه نازی میکرد و چه اطواری میریخت برایش. و منتکُشَش میکرد که من جوانم و باید برایم فلان کنی و بیسار. چه توقعها از مانیتور بیچاره! مانیتور که به میل خودش به این عقد تن نداده. کلی هم دلش برای عروس قبلی که بهزور ازش جدا کردند تنگ است. چرا بینشان جدایی افتاد؟ فقط چون یکی از پایههایش شکسته بود و من....آآآ...انگار اینجا هم پای من دارد میآید وسط.
خب...تا همینجا... بله...اِهه...خدایا واقعن اگر مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز، خب من هم اصراری ندارم. ولی اگر مصلحت است بیزحمت صبر و طاقتش را هم همهجوره عنایت کن قربانت گردم.
لادن شایانفر
@ladanshayanfar
امروز روز عجیبی بود. توی اداره، چیزهایی دیدم و شنیدم و دریافتم که تا حالا پاک ازشان بیخبر بودم. تماموقت میکوشم خودم را از حواشی دور نگهدارم ولی امروز پردهها یکییکی از جلوی چشمانم افتادند تا به حقیقت اشیا و ... البته خودم، پی ببرم.
اول که فهمیدم آبسردکن خیلی غرغرو است. هیچ چنین رفتاری تویش نمیجستم. تا حالا گمان میکردم که عاشق خدمترسانی به رهگذران و تشنگان است. امروز ولی با پر شدن هر لیوان غرولند میکرد چه جور... آره بابا، با گوشهای خودم شنیدم. یککاره فحش هم میداد.
بعد دریافتم پوشههای کاغذی که تنگ هم نشستهاند، خیلی اوضاعشان خیط است و ممکن است کارشان به کشت و کشتار برسد. چون تو این شرجی و گرما و فشار بیامان حوصلهی خودشان را هم نداشتند چه برسد به بغلدستی. و با اندک اشارهای الو میگیرند.
و اینکه این تقویم رومیزی بدچشم است. بهگمانم خصلت نسل اندرنسلشان همین است. چشمدریده بیوقفه بِروبِر نگاه میکرد. من سادهام که فکر میکردم طفل معصوم است و دست چپ و راستش را هم از هم تشخیص نمیدهد...نکبت آدم را قورت میداد با نگاهش. من هم نه گذاشتم و نه برداشتم، روانهاش کردم توی...سطل آشغال؟ نه بابا لازم میشود، حیف. همکارم کلی رو زده تا به چنگش آورده... فعلن توی کشوست تا ببینم بعدن چه فکری برایش میکنم.
خدایی دلم برای اتاق کباب شد. هر کسی وارد میشود، خطابش میکند: قفس. شنیدم طفلی زیر لب میگفت ما اینجا داریم زحمت میکشیم.
حالا یک چیزهایی هم هست که چیز است...گفتنش آسان نیست... ولی از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان:
تازگیها خودکارهایم سکته میزدند. جوانمرگ میشدند. با چه حرصی فرت فرت میانداختمشان دور. با خودم میگفتم چه مرگشان است خودکارهای این دورهزمانه؟ خوشی زده زیر دلشان؟ مگر بد است مصرف میشوند؟ خوب بود چشمشان سفید میشد و کسی سراغشان نمیآمد؟ حالا امروز فهمیدم که...که خودکشی میکردند. یعنی از بس جانبهلب شده بودند از خرحمالی. یعنی که ...خجالتزدهام ...از بس بیگاری میکشم ازشان این حرکت را میزنند....یعنی...
و چقدر زاری کرد جعبهی کِرِم. که صد بار خالی شده و من دوباره پرش کردهام با کرمهای بینسبت. که او هیچ خوش ندارد بیگانه درونش نگهدارد. و هربار با کلی ناراحتی بچههای مردم را تحمل میکند. که وقتی محتویاتش خالی میشود تا میآید نفسی تازه کند، من امان نمیدهم و دوباره کرم میتپانم تویش...و حتا گفت اگر ادامه بدهم نفرینم میکند.
و نگویم از مُوس...موس که جای انگشتان من و صاحبان قبلیش یک لایه پوستش را کنده. دلخون بود از دستمالی. از دستمالی پشت دستمالی. گفت سرویسش کردهام و نالید: من دیگر سن و سالی ازم گذشته دیگه تا کی؟ و اینکه دل توی دلش نیست که روز تعطیل برسد تا مرا نبیند... نمیدانم صادقانه اینها را میگفت؟ یعنی تکلیفم را نمیدانم که موس جدید سفارش بدهم یا خودش بدش نمیآید و بازیاش است و الکی اینها را میگوید؟ متاسفانه زیاد تیز نیستم.
و این صفحه کلید که عروس تازهی مانیتور است. نه نه، این یک مورد من دیگر طرف حساب نیستم. خودشان زن و شوهرند و صلاح خودشان را میدانند. فقط بگویم که چه نازی میکرد و چه اطواری میریخت برایش. و منتکُشَش میکرد که من جوانم و باید برایم فلان کنی و بیسار. چه توقعها از مانیتور بیچاره! مانیتور که به میل خودش به این عقد تن نداده. کلی هم دلش برای عروس قبلی که بهزور ازش جدا کردند تنگ است. چرا بینشان جدایی افتاد؟ فقط چون یکی از پایههایش شکسته بود و من....آآآ...انگار اینجا هم پای من دارد میآید وسط.
خب...تا همینجا... بله...اِهه...خدایا واقعن اگر مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز، خب من هم اصراری ندارم. ولی اگر مصلحت است بیزحمت صبر و طاقتش را هم همهجوره عنایت کن قربانت گردم.
لادن شایانفر
@ladanshayanfar
❤7❤🔥4😍2👍1