«آه یاد آر که زندگی من باد است؛ چشمانم دیگر نکویی نخواهد دید.
چشمانی که مرا نگران همی بود دیگر بنخواهدم دید: چشمانت پیِ من گیرد و من نباشم.
چون ابری که میپراگند و هبا میشود: آنکه در گور شد نیز باز آمدنیش نیست.»
از کتاب ایوب، به ترجمهی قاسم هاشمینژاد
چشمانی که مرا نگران همی بود دیگر بنخواهدم دید: چشمانت پیِ من گیرد و من نباشم.
چون ابری که میپراگند و هبا میشود: آنکه در گور شد نیز باز آمدنیش نیست.»
از کتاب ایوب، به ترجمهی قاسم هاشمینژاد
❤6👍1
نامه را ۶ سال پیش نوشته بودم خطاب به هیچکسی. حالا تمیزش کردم و میگذارم اینجا برای رفیقی که باید میداشتم: س.ه.ر
همهاش ۱۷ دقیقه وقت داشتم بخابم. آلارم که گذاشتم فهمیدم که ۱۷ دقیقه وقت دارم که بخابم. روی زمین دراز کشیدم به جای تخت، که راحت نباشم که بخابم. خواستم بگویم «خدایا کاش این ۱۷ دقیقه بشود سه ساعت» دیدم ندارم. خدا، نداشتم دیگر و حتا میلی هم نداشتم به داشتنش. شاید اگر فکر میکردم میدیدم لازم دارم ولی حوصله نداشتم که فکر کنم. ویتگنشتاین گفته بود خوب که اینها nonsense و فکر کردن بهش عبث است، زیاده بیمعنی. چشمهام را بستم. ۱۵ دقیقه شده بود حالا. یک چیزی مدام در چشمم بود، با پلک بسته بیشتر، یک پرده از یک کابوسِ تمام و کامل، به تعبیر ارسطویی. با خودم میگفتم اندرو وایت یک نقاشی داشت به اسم کابوس. هرچه فکر کردم اما یادم نیامد. چند ساعت بعدتر وقت میکنم بگردم و ببینم. میبینم که بله یک نقاشی دارد به اسم کابوس که شبیه نقاشیهای دیگرش نیست. فکر میکنم آخر شب، اسم مجموعهی آن میوزش چه بود؟ اسم میوزش چه بود؟
یک نقاشی به وضوح یادم هست از موهاش. «اولگا!» به خاطر میاورم. اولگا. فکر میکنم به چیزی که اولگا- اگر نامش همین بود- در مستند وایت، بعد مرگ وایت گفت. گفت ما ساعت ها که برهنه بودم که مرا بکشد حرف نمیزدیم یا میگفت چه مهتابی میگفتم هان و ما عمیق بودیم.
شاید نگفت ما عمیق بودیم اما منظورش همین بود. منظورش این بود که مسخره کند سوال همه را که آیا وایت با شما به همسرش خیانت کرد؟
منظورش همین بود و من وقتی پنج دقیقه بیشتر وقت نداشتم برای خاب احساس کردم که میفهمم که مهتاب چقدر زیبا خواهد بود آخر شب. اما دیگر وقت نداشتم برای فهمیدن و هیچ الوهیتی قادر نبود ۱۷ دقیقه را بکند سه ساعت.
پس بلند شدم و رفتم. شب که بر میگشتم نامهای مینوشتم و میگفتم: «سلام! آیا مهتاب امشب خیلی زیبا نیست؟»
بدون اینکه در راه برگشت آسمان را دیده باشم یا بدانم ماهی هست اصلن در آسمان یا نه.
همهاش ۱۷ دقیقه وقت داشتم بخابم. آلارم که گذاشتم فهمیدم که ۱۷ دقیقه وقت دارم که بخابم. روی زمین دراز کشیدم به جای تخت، که راحت نباشم که بخابم. خواستم بگویم «خدایا کاش این ۱۷ دقیقه بشود سه ساعت» دیدم ندارم. خدا، نداشتم دیگر و حتا میلی هم نداشتم به داشتنش. شاید اگر فکر میکردم میدیدم لازم دارم ولی حوصله نداشتم که فکر کنم. ویتگنشتاین گفته بود خوب که اینها nonsense و فکر کردن بهش عبث است، زیاده بیمعنی. چشمهام را بستم. ۱۵ دقیقه شده بود حالا. یک چیزی مدام در چشمم بود، با پلک بسته بیشتر، یک پرده از یک کابوسِ تمام و کامل، به تعبیر ارسطویی. با خودم میگفتم اندرو وایت یک نقاشی داشت به اسم کابوس. هرچه فکر کردم اما یادم نیامد. چند ساعت بعدتر وقت میکنم بگردم و ببینم. میبینم که بله یک نقاشی دارد به اسم کابوس که شبیه نقاشیهای دیگرش نیست. فکر میکنم آخر شب، اسم مجموعهی آن میوزش چه بود؟ اسم میوزش چه بود؟
یک نقاشی به وضوح یادم هست از موهاش. «اولگا!» به خاطر میاورم. اولگا. فکر میکنم به چیزی که اولگا- اگر نامش همین بود- در مستند وایت، بعد مرگ وایت گفت. گفت ما ساعت ها که برهنه بودم که مرا بکشد حرف نمیزدیم یا میگفت چه مهتابی میگفتم هان و ما عمیق بودیم.
شاید نگفت ما عمیق بودیم اما منظورش همین بود. منظورش این بود که مسخره کند سوال همه را که آیا وایت با شما به همسرش خیانت کرد؟
منظورش همین بود و من وقتی پنج دقیقه بیشتر وقت نداشتم برای خاب احساس کردم که میفهمم که مهتاب چقدر زیبا خواهد بود آخر شب. اما دیگر وقت نداشتم برای فهمیدن و هیچ الوهیتی قادر نبود ۱۷ دقیقه را بکند سه ساعت.
پس بلند شدم و رفتم. شب که بر میگشتم نامهای مینوشتم و میگفتم: «سلام! آیا مهتاب امشب خیلی زیبا نیست؟»
بدون اینکه در راه برگشت آسمان را دیده باشم یا بدانم ماهی هست اصلن در آسمان یا نه.
❤9
بابت پیامهای زیبا ممنونم و بابت غیبت طولانیمدتم، متأسف. فعلا در اینستاگرام با آلتر ایگوم حضور دارم و تولید اون شکل محتوای تصویری برام ارجحه، اما قطعا به نوشتن و متعاقبا اینجا، برخواهم گشت. ممنونم که خبر اینجا رو گرفتید.
https://www.instagram.com/reel/C-5NuAoPsgb/?igsh=MWdxZ2k0YTIwZ3N3bg==
https://www.instagram.com/reel/C-5NuAoPsgb/?igsh=MWdxZ2k0YTIwZ3N3bg==
👍9
در قاموس بیقوارهی مرگ، سه لغت نیست: حقانیت و حکمت.
در قد بیلیاقت زندگی، سه لغت نیست: بقا و معنی.
لغت سوم مشترک در هردو، چیزیست که هنوز کسی نمیداند؛ اما همه میفهمند.
اما تو به حرف من گوش نکن. منِ کوچک که همین قطر دامنم، قدر فهمم از دنیاست.
کاش لال بشوم.
کاش نشنوم که در میزنی، مرگ. کاش نگویم: بیا توو، در را بزن، بکِش. نور را بکُش، چون در هرچه سنگینتر باشد، رازها مهلکترند. مثل یک اسم. اسم سالم تو که مثل داغست بر زبانم، زیادی داغ. کنیهی کهنهات که مثل دندان پوسیده.
پس زبانم شکل انگشتان پس از دعوا، در هم ذوب میشود. خرد میشود.
مشتی در سینهام دیگری در جمجمهام، یکی جای خالی قلب و یک خالی دیگر جای مغزم.
چه زیبا شدهام، منی که مُشت مُشت مبارزم و انگشت انگشت، ترسو.
غصه میخورم. شکست میخورم. غصه میخورم. شکست میخورم. غصه میخورم.
به ماه نگاه میکنم، تا چیزی وسیعتر از این لحظه پیدا کنم، برای خیره شدن. برای خیره شدن به.
خدایا. خدایا.
من نمیخواهم دوباره گم بشوم.
دیروقت است و من برابر غصهی مرگ نابههمگام نام جوانی که دور و دیر میشناختم، فلج شدهام. مثل وقتی که چیزی از دستم میفتد، صداها بیش از حد خشناند و یادم رفته که از روز قبل، چیزی نخوردهام.
بله، زندگی من، مثل پوست زیبای یک ملکه، یکدست است، اما از تلاطم. پوست من مثل تاریخ ظلمت یک سرزمین، کلفت: پس خش میندازم به چهرهام و از امشب هم میگذرم.
اما به خاطر خواهم داشت که کشتی در حال غرق نجات پیدا نمیکند، فقط چون که ساحل بیش از همیشه آفتابیست.
در قد بیلیاقت زندگی، سه لغت نیست: بقا و معنی.
لغت سوم مشترک در هردو، چیزیست که هنوز کسی نمیداند؛ اما همه میفهمند.
اما تو به حرف من گوش نکن. منِ کوچک که همین قطر دامنم، قدر فهمم از دنیاست.
کاش لال بشوم.
کاش نشنوم که در میزنی، مرگ. کاش نگویم: بیا توو، در را بزن، بکِش. نور را بکُش، چون در هرچه سنگینتر باشد، رازها مهلکترند. مثل یک اسم. اسم سالم تو که مثل داغست بر زبانم، زیادی داغ. کنیهی کهنهات که مثل دندان پوسیده.
پس زبانم شکل انگشتان پس از دعوا، در هم ذوب میشود. خرد میشود.
مشتی در سینهام دیگری در جمجمهام، یکی جای خالی قلب و یک خالی دیگر جای مغزم.
چه زیبا شدهام، منی که مُشت مُشت مبارزم و انگشت انگشت، ترسو.
غصه میخورم. شکست میخورم. غصه میخورم. شکست میخورم. غصه میخورم.
به ماه نگاه میکنم، تا چیزی وسیعتر از این لحظه پیدا کنم، برای خیره شدن. برای خیره شدن به.
خدایا. خدایا.
من نمیخواهم دوباره گم بشوم.
دیروقت است و من برابر غصهی مرگ نابههمگام نام جوانی که دور و دیر میشناختم، فلج شدهام. مثل وقتی که چیزی از دستم میفتد، صداها بیش از حد خشناند و یادم رفته که از روز قبل، چیزی نخوردهام.
بله، زندگی من، مثل پوست زیبای یک ملکه، یکدست است، اما از تلاطم. پوست من مثل تاریخ ظلمت یک سرزمین، کلفت: پس خش میندازم به چهرهام و از امشب هم میگذرم.
اما به خاطر خواهم داشت که کشتی در حال غرق نجات پیدا نمیکند، فقط چون که ساحل بیش از همیشه آفتابیست.
❤11💔1
سیوران جایی نوشته بود:
معنی مرگ را فقط زمانی میفهمیم که ناگهان چهرهی کسی را بهیاد بیاوریم که هرگز برایمان اهمیتی نداشته است.
معنی مرگ را فقط زمانی میفهمیم که ناگهان چهرهی کسی را بهیاد بیاوریم که هرگز برایمان اهمیتی نداشته است.
❤9
After years of quietly painting and writing through some of the most difficult chapters of my life, I’m finally ready to share something deeply personal with you all. "The Fractured Ego of the Gathering Storm" is now live on Amazon.
This book is a piece of my heart, an expression of the melancholy and inner turmoil I faced. Each painting, every imagined journal entry, carries with it the weight of that experience. It’s not a story of triumph or healing—it’s a raw, honest reflection of simply feeling, of sitting with emotions that often go unspoken.
I don’t expect it to resonate with everyone, but if it speaks to you, I’d be honored if you connected with it in your own way. Thank you to everyone who supported me on this journey.
Amazon Link
IG account
This book is a piece of my heart, an expression of the melancholy and inner turmoil I faced. Each painting, every imagined journal entry, carries with it the weight of that experience. It’s not a story of triumph or healing—it’s a raw, honest reflection of simply feeling, of sitting with emotions that often go unspoken.
I don’t expect it to resonate with everyone, but if it speaks to you, I’d be honored if you connected with it in your own way. Thank you to everyone who supported me on this journey.
Amazon Link
IG account
❤🔥9❤5😢1💘1
لال ِـگی
After years of quietly painting and writing through some of the most difficult chapters of my life, I’m finally ready to share something deeply personal with you all. "The Fractured Ego of the Gathering Storm" is now live on Amazon. This book is a piece…
فعلا ایبوک، اما در حال تنظیم نسخ برای پیپربک و هاردکاور هم هستم. دوستان خارج از ایران می تونن تهیه کنن فعلا. قیمتی نداره اندازه یکی دوتا قهوه، چون خب، فایله فقط با اینحال اگر خارج از ایران هستید، میخواید بخونید اما مبلغ رو نمیتونید بپردازید برام اینجا یا ترجیحا اینستاگرام پیام بگذارید تا به عنوان هدیه از طریق خود آمازون براتون بفرستم. برام اینکه خونده بشه و کسی بهش وصل بشه مشخصا از هرچیزی مهمتره. ممنونم.
❤11👏2💋1
Forwarded from لال ِـگی
۲۶ شهریور ۱۴۰۱
از شب قبل وقتی داستان مهسا امینی رو شنیدم، مدام تصویر یک سینه شکافته، یک نگاه خیره، چهرهای مویه کنان و جمجمهای ترکیده میومد پشت پلکهام. صبح به نسبت زود بیدار شدم. فوریت شدیدی احساس میکردم که باعث میشد خفگی بگیرم. بلاخره نشستم و طی چندساعت، کشیدم. آخرین نقاشیهام به این سیاق، دو سه سال پیش، سر داستان سر بریدهی دخترک و قبلترش، آبان ۹۸ بود. چهرهاش رو از عکسی انتخاب کردم و کشیدم که درش سالم و خوشحال بود، مال زمانی پیشتر از امروز. با این حال در همون حالت، صورتش رو خونین کشیدم چون فکر میکنم او و همهی ما اینجا، احتمال مرگ اینچنینی رو با خودمون حمل میکنیم، حتا قبل از وقوع. همونطور که گفتم، مصیبت اینجا با ما زاده میشه، اما با ما نمیمیره.
از شب قبل وقتی داستان مهسا امینی رو شنیدم، مدام تصویر یک سینه شکافته، یک نگاه خیره، چهرهای مویه کنان و جمجمهای ترکیده میومد پشت پلکهام. صبح به نسبت زود بیدار شدم. فوریت شدیدی احساس میکردم که باعث میشد خفگی بگیرم. بلاخره نشستم و طی چندساعت، کشیدم. آخرین نقاشیهام به این سیاق، دو سه سال پیش، سر داستان سر بریدهی دخترک و قبلترش، آبان ۹۸ بود. چهرهاش رو از عکسی انتخاب کردم و کشیدم که درش سالم و خوشحال بود، مال زمانی پیشتر از امروز. با این حال در همون حالت، صورتش رو خونین کشیدم چون فکر میکنم او و همهی ما اینجا، احتمال مرگ اینچنینی رو با خودمون حمل میکنیم، حتا قبل از وقوع. همونطور که گفتم، مصیبت اینجا با ما زاده میشه، اما با ما نمیمیره.
❤11
نقاشی پانزدهم بعد از سه سال. کمی دستم ناتوان بود از کشیدن اما کشیدم که گفته باشم: مرگ بر دیکتاتور.
❤11🕊7👍3🔥3
نقاشی شانزدهم. مردم که در مشهد در ون را باز و مبارزین آزاد کردند، زن بروجردی که میگوید: من نمیترسم، جوان آبدانان که روی برنجهای ریخته ایستاده، جوانان که مجسمهی سلیمانی را در چنارشاهیجان دارند از پا میاندازند.
❤16❤🔥2🔥1👌1