Most people need to learn how to be alone, but I need to learn how to be with people.
امروز موقع پیادهروی چندتا پروانهی کوچولوی سفید رنگ دیدم، و از اونجایی که قبلترش دیدنِ پروانه رو برای خودم نشونه در نظر گرفته بودم، خوشحال شده بودم. ولی بعد اومدم سختگیرتر عمل کنم و به اون راضی نشم و یه چیزِ دقیقتر بخوام، سر همین مسئله اینطور شدم که، نه! اگه راست میگین بهم پروانه با رنگهای مشکی و نارنجی نشون بدین.
در عرض چند ساعت، زمانی که توی خونه بودم، یه پروانهی بزرگ با همون رنگها اومد روی پنجره نشست و باعث شد عمههام صدام کنن تا بیام ببینمش.
بعد از اونم، مهمون کوچولومون برای دقایقی اومد توی خونه پیشمون واسه خودش چرخید و رفت.
نمیدونم چرا برای انجامِ کاری که میدونم درسته، اینقدر مقاومت و بهونه تراشی میکنم.
یه کسایی منو سیو دارن که هیچ ایدهای ندارم کین و چه ارتباطی باهاشون داشتم در گذشته
𝟣𝟫𝟫𝟩
اومدم یکم دراز بکشم و چشمام رو بذارم روی هم، ولی مشغولِ خوابوندنِ دوتا بچه جوجه شدم.
درسته که به گربهها خیلی علاقه دارم، ولی خیلی غلط کرد که زد دوتا بچههام رو کشت. کوفتش بشه.