♡ کلبـہ تے نا ♡ ‌
2.22K subscribers
1.39K photos
5 videos
33 links
بیا فکر کن دختری هستم که وسط جنگل کلبه دارم؛🏡
با حال خوب و لبخند کنارم باش
منم تورو به چایِ داغ و آغوشِ گرم مهمون میکنم☕️🫂
بیا صحبت کنیم با هم:
https://t.me/SendHarfBot?start=c8827d5bf10a
Download Telegram
دیشب تا دیروقت بیدار بودم صبح زود هم بیدار شدم حالم اصلا خوب نبود و دلم درد میکرد مامان فاطمه اومد به زور مامان صبحانه‌ خوردم بعد بابا که اومد کیسه آبگرم برام آورد و با بغل کردنش تونستم یکم آروم بشم بعد یکم ناهار خوردم که غذای موردعلاقم بود بعد یکم خوابیدم تا آرایشگر اومد و اول مامان فاطمه رو انجام داد بعد من دیدم یکی از وسایلی که میخوام نیست سریع رفتم با دوچرخه گرفتم یه چیز دیگه ای هم که مورد نیازم بود رو خریدم بعد به یه خانم مهربونی کمک کردم که گفت ایشالا دستت گل عروسیت رو ببینم خيلی متفاوت و قشنگ گفت بعد کار عابربانکی داشتم چرا تازگیا انقدر طولانی تر شده مراحلش خلاصه اومدم خونه شهریه رو پرداخت کردم واقعا از ته دل اصلا راضی نبودم چون با توجه به این شرایط نباید کامل شهریه بدیم بعد ارزیابی اساتید رو انجام دادم و بلاخره کارت ورود به جلسه پایانترم رو گرفتم هر چند پیشمونم که چرا اون دو واحد رو موقع انتخاب واحد حذف کردم نمیدونستم چنین شرایطی پیش میاد خلاصه مامان هم کارش رو انجام داد و مامان فاطمه هم رفت خونشون و نوبت من شد واقعا به معنای واقعی گریه ام در اومده بود ولی خب از لولو تبدیل شدم به هلو واقعا خیلی اصلاح تاثیر داره عصر ‌که با مامان تنها بودم یهو دیدم تب کرده شدید خیلی ترسیدم سریع پاشویه کردم به بابا رنگ زدم سریع خودش رو رسوند بعد با دوچرخه رفتم براش سوپ و زنجبیل گرفتم بابا به زور بهش داد چون هیچی هم نخورده بود و بیحال بود منم خیلی نگران بود پچ پچ با چای خوردم دور هم حرف زدیم و فیلم دیدیم شام خوردیم که اصلا مامان فاطمه خوشمزه درست نکرده بود هیچ چیزی رو با وجود اینکه ما همه چیز رو داریم فقط حروم می‌کنند همه چیز رو بخدا دیگه منم نخوردم رفتم دستای مامان رو که خیلی خشک شده بود رو چرب کردم پدر هم گردن و گوش های مامان رو چون بخاطر پرتودرمانی حسابی سوخته شده بابا هم این روزا چند جا کار میکنه و آخر شبا هم کارای خونه مثل شستن ظرف ها رو برعهده داره و حسابی خسته میشه منم گوشیم رو بروزرسانی کردم یه جوری تغییر کرده همه چیز انگاری گوشی نو خریدم، بریم بخوابیم که هم خیلی خستم هم فردا کلی کار داریم😁
15🔥9🎉4😍4🌚2💋2💊2❤‍🔥1👀1😘1
الهی ، به اميد تو اين روز را شروع می‌كنيم.

سلام صبح روز شنبه همگی بخیر🌞💛
13🎉65💋5🔥4🌚3😘3😍2👀2💊2💅1
پیش به سوی دوچرخه سواری🤞🏻🚲
16🌚8🎉5💯3💋3😍2🤝2😎2👏1🎅1🆒1
‹ باشد که روزگار
بچرخد به کام دل
باشد که غم
خجل شود از صبر قلب ما!🌱🫀. . ›
17👏8🎉4🕊3💋3🍓2😇2🆒2🔥1😍1💯1
Taghiram Bede
Majid Razavi
💋178💯3🤪3🌚2🍓2💅2😎2🔥1
یکی از اخلاقایی که خودم اصلا دوستش ندارم این هست که وقتی صبح جایی کار دارم از استرس هزاران بار بیدار میشم حتی زودتر از وقتی که باید باشه خلاصه امروز هم خیلی زود بیدار شدم سری به مامانم زدم و سریع حاضر شدم دایی علی اومد دنبالم اول رفتیم بیمارستان بماند که هر کاری کردم با ماشین بریم داخل نزاشتن حتی گفتم پام درد میکنه میخوام عکس بگیرم گفتن دستگاه خرابه و مجبور شدم بدوبدو برم که با تعجب نگاهم کرد اما نوبت شیفتم رو گذاشتم امیدوارم که مشکلی نباشه و خللی ایجاد نکنه سعی کردم اونی که خلوت تر هست رو انتخاب کنم خلاصه بعدش با دایی علی رفتیم کلینیک که برای مامان ببینم دکتر چه موقع هایی هست و پرس و جو کردم بعد برای مامان خرید کردم میوه و اومدم خونه مامان هنوز خواب بود زهرا جون اومد براش فرنی درست کرد و مامان فاطمه هم با خریدایی که من گفته بودم اومد که کاش نمیگفتم و واقعا پشیمون شدم کلی هم تِز میداد دیگه کارها رو انجام دادم و بلاخره فرصت شد صبحانه خوردم نزدیکای ظهر، به طور کاملا یهویی یه تماس باهام گرفته شد و بزودی طلبیده شدم به مشهد دقیقا چند ساعت قبلش حرف از این بود که دلم مشهد رو میخواد واقعا شوکه شدم حقیقتا، یخچال واقعا دیگه هیچ جایی نداشت و خیلی نامرتب بود بماند که کلی از چیزا دور ریخته شد اما خب من خوشحال شدم چون حداقل مرتب شد، یکم استراحت میخواستم بکنم که دایی منصور اومد و بعد هم دایی علی با حرفای چرت و پرت که هیچ هدفی نداره فقط سرشون رو گرم کردن دیگه اصلا هم نشد بخوابیم ناهار هم خیلی دیروقت خوردم که اصلا هم خوشمزه نبود سرم خیلی درد میکرد عصری چای با بیسکوئیت خوردم که بابا هم از سرکار اومد و مامان زد زیر گریه چون از وضعیت خیلی خسته شده و همه هم بهش حرف میزنن که منم حتی عصبانی شدم ازشون و تصمیم گرفتم یکم بیشتر به خودم سخت بگیرم کارهارو انجام بدم هر چند تا الان هم خودم انجام میدادم ولی خب بیشتر اینطوری دیگه اذیت هم نمیشیم و حرف هم پشت سرمون نیست البته اگر از اول هم میزاشتن مشکلی نبود ولی خب تقصیر خودشون بود از اول اومدند وگرنه من از پسش بر میومدم عصری همسایه بالاییمون بلاخره بعد از چند وقت اومد به مامان سر زد دور هم حرف زدیم و میوه خوردیم بعد که پدر با داروهای مامان آمد خونه تصمیم گرفتیم برای فردا از الان آبگوشت خوشمزه درست کنیم اول شام رو درست کردم بعد مامان رو به زور اجبار کردم که بره حمام چون بازم احساس کردم یکم تب داره ولی بعدش خداروشکر خوب شد دیگه دور هم شام خوردیم منم آبگوشت رو بار کردم و دور هم فیلم دیدیم برای مامان شربت درست کردم که تشنه شد آخر شب بخوره،دیگه بریم بخوابیم 😁
18🔥8💅5🥰2🍓2😇2😘2💋1
صبح بخیر از طرف کسی که تا الان خوابیده 😴
17🍓5🎉3💅32😁2💋2👀2😘2🥱1🆒1
دارم درس میخونم چون امتحانات از رگ گردن بهم نزدیکترن📚
12😁3💋3😎3🏆2🤝2👍1👀1🆒1😘1💊1
بزرگترین سوءتفاهم افراد از روانشناسی اینه که فکر می‌کنن باید همیشه "شاد" باشن!
درحالی‌که روان سالم یعنی طیف وسیعی از هیجانات؛ از خشم و
اندوه و نفرت گرفته تا شادی، آرامش و امید.
این‌ها باید بتونن جریان پیدا کنن،
بدون اینکه ازشون فرار کنیم یا توشون غرق بشیم..
13💋5😇3🕊2💯2🏆2😘2👏1🎉1🤗1🆒1
Famus Blue Raincoat
Leonard Cohen
آلبر کامو:

"گاهی ادامه دادن، تنها ادامه دادن، کاری است مافوق قدرت انسان...!"
🌚14🍓75💋4❤‍🔥1🎉1🥱1🎄1😘1
امروز صبحمون با اومدن مامان فاطمه و سر و صداهاش و تلفنش که کلی زنگ میخوره شروع شد مامان یکم حال نداشت و دوباره مشکل گوارشی دیگه دیر وقت صبحانه خوردم کارهامو انجام دادم و مامان دستور داد که برم برای ناهارمون سبزی بگیرم خیلی دیروقت بود و امیدی نداشتم که داشته باشن حتی اما خب گرفتم و بعد با مامان فاطمه پاک کردیم دیگه دایی علی اومد و با مامان فاطمه ناهار خوردن من نخوردم ماشین لباسشویی رو گذاشتم کار کرد و بعد لباس ها رو پهن کردم یکم میخواستم بخوابم اما مامان تنها بود و پیشش رفتم دوباره مشکل گوارشی و یکم حالش بد بود تا پدر اومد و با هم ناهار دیرهنگام خوردیم و مامان فاطمه هم اومد دیگه منم سریع حاضر شدم برم جایی که دعوت بودم با شربت خیلی خنک پذیرایی کردن اما متأسفانه جا نبود که بیشتر بمونم و رفتم مسجد اونجا هم دعوت بود که خیلی خوب بود بعد رفتم پسش خانم قاری که کلاس با بچه ها داشت حقیقتا خیلی دلم تنگ شده بود برای اون روزایی که پیششون بودم خیلی بهم محل نزاشت اما من واقعا کیف کردم چند نفرشون حتی من رو میشناختن و گفتن چرا نیستی بعد اومدم خونه با پدر چای خوردیم خیلی خسته بودم یکم دراز کشیدم که یهو خوابم برد اما با صدای بدی از خواب پریدم و سرم درد گرفت دیگه برای مامان آب هویج گرفتیم با پدر و مامان فاطمه و عمه فرح و دایی منصور اومدن و اصرار کردن باهاشون رفتم بیرون خیلی هوا خنک بود و البته بسیار هم شلوغ دور هم چای و میوه و چیپس خوردم و حرف زدیم کلی بعد با ماشین کلی دور دور کردیم و اومدم خونه و پدر با آب هویج استقبال کرد بریم بخوابیم که خیلی خستم و صبح زود هم کلاس دارم😁
18🔥8💋3👍2🥱2😘2🎉1🎄1
صبح شد
و چون خدا را داریم
یقینا خیر است🍃
الهی شکرت برای یه روز قشنگ دیگه خداجونم 🥹🫶🏼☁️
18🎉3💅3🥰2🏆2💋2👀2😘2💊2🥱1💯1
حق :)
👌114🎉2💯2🏆2💋2🤝2🤗2🤪2😘2🕊1
چه فراقی
محمدحسین پویانفر
9👍4🌚3💋3🎉2🤩2🆒2😘2🔥1🥰1
امروز صبح زود بیدار شدم کلاس اولم برگزار شد و خیلی خوب بود دوستش دارم محتوا و استادش واقعا عالی هستند برای مامان سریع شربت شیره درست کردم چون قندی افتاده بود تا مامان فاطمه‌ خیلی زود اومد سریع مامان صبحانه خورد و اسنپ گرفتیم که نیومد و دایی علی اومد دنبالمون و منم رفتم باهاشون اول مامان آزمایش داد هرچند من اصلا دلش رو نداشتم بعد با پرستار مامان صحبت کردم و شرایطش رو گفتم که گفت اوکی هست و با دایی علی اول یه خرید ریز کردم و اومدم خونه مدارک مورد نیاز رو برداشتم و کلی با دوست مامانم خانم مرادی حرف زدیم چون تقریبا حس و حالمون خیلی شبیه به هم هست و درک میکنیم صبحانه خیلی مختصری خوردم و متوجه نشدم چطوری کلاس دومم گذشت و رفتم یه مسجدی که تا بحال نرفته بودم صحبت کردم اما خیلی موفقیت آمیز نبود دوباره با خانم مرادی کلی حرف زدم و واقعا سبک تر شدم خاله آزاده اومد خونمون منم سریع یه لوبیا پلو خیلی خوشمزه درست کردم که بلاخره قسمت شد همین وسطا کلاسمم شرکت کردم بماند که کلی ریخت و پاش شد پدر هم اومد سریع ناهار خورد و رفت نشد غذای منو بخوره کلی ظرف شستم و خونه رو مرتب کردم، لباس های شسته شده رو جمع کردم و چیزهایی که خالی بود مثل قندون و دستمال و جا مایعی رو پر کردم که همیشه اینکار بهم حال خوب میداد، دیگه یکم با خاله نون پنیر سبزی خوردیم که خیلی هم چسبید مامان اینا هنوز نیومده بودن کلاس آخر امروزم رو شرکت کردم و نفهمیدم چطوری خوابم برد ولی خیلی حال داد عصر که پدر اومد با صداش بیدار شدم با خاله که مشغول کلاساش بود کلی حرف زدیم مامان اینا هنوز نیومده بودن چون دکتر براش دو واحد خون نوشته بود و خیلی طول میکشید حالم خیلی گرفته بود مخصوصا اینکه هر ساله چنین موقعی مشکی می‌پوشید و خونه رو پرچم مشکی میزد دلم واقعا گرفته بود و با پیشنهاد خاله آزاده پفک خوردیم ، بیمارستان برای کارورزی فعلا کنسل شد، یکی از نمرات میانترم رو امروز دیدم خیلی بد نمره داده اصلا تعجب کردم ، خاله مریم زنگ زد ولی اعصابم رو ریخت بهم و کلی چرت و پرت گفت البته جوابش رو دادم تا دیگه بیشتر از این پیش نره خلاصه‌ شب رفتم تنهایی مسجد تا رسیدم بغضم ترکید مخصوصا اینکه منتظر بودن مامان رو مثل هر سال ببینن گریه کردم بعد زیارت عاشورا و دعای توسل خوندم و یکم آروم شدم برخلاف هر سال بینهایت خلوت هم بود شاید هم بخاطر اینکه شب اول بود خاله آزاده هم مجبور کردم و اومد بقیه دوستان رو هم دیدیم بماند که خانم قاری محل نزاشت دوباره و اصلا خادمم نکرد نذری خوشمزه مسجد هم امسال نصیبمون شد و دیگه اومدیم خونه کارهارو انجام دادم ظرف ها رو شستم با مامان فاطمه صحبت کردم و خداروشکر مامان حالش خوب بود و هنوز از بیمارستان نیومدن منم سرم خیلی درد میکنه بخاطر گریه زیاد دیگه جا خاله آزاده رو تو اتاقم انداختم و دیگه بریم بخوابیم باورتون میشه تا الان که این پیام رو میفرستم هنوز مامانم از صبح که رفته بیمارستان نیومده🥲
13👍3😘3🎉2🕊2💋2🔥1🤩1🏆1
[و من اما هزار بار روییده‌ام،هر صبح..🌱]
9💊6❤‍🔥2💅2😘2🔥1🎉1🕊1🥱1💋1🤝1
[آسـمــون]>>>~🌥️
10💋3🤩2🔥1👌1🕊1😍1🌚1
دیشب مامان اینا ساعت دو گذشته بود که اومدن و خیالم که راحت شد خوابیدم صبح با اذیت کردن های خاله آزاده اونم خیلی زود بیدار شدم دوباره خوابیدم و بعد خاله نون تازه گرفت با هم صبحانه خوردیم زهراجون اومد دید مامان خوابه رفت بعد مامان رو دیدم خیالم از حالش راحت شد مامان فاطمه هم اومد سری زد و صبحانه مامانم رو داد و با خاله آزاده رفتن براشون از غذایی که دیروز درست کرده بود و هم نذریدی شب مسجد دادم ببرن گفتم خسته هست دیگه استرس غذا نداشته باشه، منم دو تا وبینار داشتم و مشغولش بودم، دایی علی اومد سر زد براش میوه آوردم بعد هم یکم با مامان فیلم دیدیم تا خاله معصومه اومد آمپول مامان رو زد و سریع رفت دیگه منم کلاسم رو شرکت کردم و بعد یکم خوابیدم عصری به مامان غذا دادم کلی ظرف بود شستم و بلاخره فرصت شد خودمم غذا خوردم بعد حوله های مامانم رو شستم بیچاره خیلی وقت بود نشسته بودیم بعد یکم کارهامو کردم فیلم دیدیم غروب رفتم پیش زهرا جون یکم حرف زدیم و درد و دل کردیم امروز که واقعا هیچ کس نبود اصلا آرامش داشتیم از بس مامان فاطمه دیشب با پرستارا بحث کرده بود که اونا هم لج کردن و به همین خاطر طولانی شده بود و مامانم که انقدر صبور هست و چیزی نمیگه امروز صداش دراومده بود،البته دیشب هم که با خاله مریم بحث کرده بودم به مامان فاطمه هم گفتم حالا به خاله آزاده گفت چرا بهش گفتم من که اصلا پشیمون نیستم و خوب هم شد که گفتم، بعد میخواستم برم مسجد اما بابا گفت میخوایم بریم بیرون دیگه منم همراهشون کردم بماند که ماشین اولش روشن نمیشد و به سختی روشن کردیم دیگه دایی منصور و مامان فاطمه و عمه فرح اومدن که عمه برای مامان غذا و شیره هم آورده بود خلاصه دوباره رفتیم پارک گردو هوا خنک بود دور هم چای و میوه و تخمه خوردیم بعد خانم مرادی زنگ زد کلی صحبت کردیم واقعا حالم خوب میشه وقتی باهاش صحبت میکنم دیگه هوا یکم خنک تر شد که بلند شدیم دیدیم یک‌جایی مراسم دمام زنی داشت و سال گذشته هم دیده بودیم یکم موندیم چون مامان خیلی دوست داشت و دیگه با دایی و عمه فرح اینا جدا شدیم رفتیم کلی دور زدیم خیلی شلوغ بود خیابونا و نزدیک بود تصادف هم بکنیم خلاصه اومدیم شام خوردم و بعد پدر آب هویجی که عصر گرفته بودیم رو آورد خوردیم که حسابی خنک و شیرین بود و چسبید 😁
9🌚2🤝2🤩1💋1
صبح بخیر ☕️🥱
🤝7👏1🤩1🥱1🌚1