هرچند من ندیدهام این کورِ بیخیال
این گنگِ شب که گیج و عبوس است ــ
خود را به روشنِ سحر
نزدیکتر کند،
لیکن شنیدهام که شبِ تیره -هرچه هست-
آخر ز تنگههای سحرگه گذر کند.
زینروی در ببسته به خود رفتهام فرو
در انتظارِ صبح.
فریاد اگرچه بسته مرا راه بر گلو
دارم تلاش تا نکشم از جگر خروش.
اسپندوار اگرچه بر آتش نشستهام
بنشستهام خموش.
وز اشک گرچه حلقه به دو دیده بستهام
پیچم به خویشتن که نریزد به دامنم.
#احمد_شاملو
#هوای_تازه
این گنگِ شب که گیج و عبوس است ــ
خود را به روشنِ سحر
نزدیکتر کند،
لیکن شنیدهام که شبِ تیره -هرچه هست-
آخر ز تنگههای سحرگه گذر کند.
زینروی در ببسته به خود رفتهام فرو
در انتظارِ صبح.
فریاد اگرچه بسته مرا راه بر گلو
دارم تلاش تا نکشم از جگر خروش.
اسپندوار اگرچه بر آتش نشستهام
بنشستهام خموش.
وز اشک گرچه حلقه به دو دیده بستهام
پیچم به خویشتن که نریزد به دامنم.
#احمد_شاملو
#هوای_تازه
🍃kocheyebinam (mina abdoos) pinned «غایبان روز های سخت ، باید تا ابد غایب بمانند …»
«تنها شکست در سن ۲۰ تا ۳۰ سالگی شما «بی فعالیتی» است .جز این هر چه کنید آزمون و خطاست.»
👍1
«واقعیت این است که بعضی آدمها ذاتا خوباند و هیچچیز نمیتواند آن را تغییر دهد...»
- هارپرلی
- هارپرلی
یکسال پیش همه چی فرق داشت
به گذشته نگاه میکنم ، متوجه میشم که “یکسال”
خیلی کارا میتونه با یه نفر انجام بده.
به گذشته نگاه میکنم ، متوجه میشم که “یکسال”
خیلی کارا میتونه با یه نفر انجام بده.
آدم ضعیفی نبود؛
اما دیگه حوصلهی سختیها رو نداشت.
میل عجیبی به گریز پیدا کرد؛
به ندیدن، ندونستن و رفتن برای همیشه...
اما دیگه حوصلهی سختیها رو نداشت.
میل عجیبی به گریز پیدا کرد؛
به ندیدن، ندونستن و رفتن برای همیشه...
❤1
و گفت:
اگر دوزخ را به من بخشند
هرگز هیچ عاشق را نسوزم
از بهر آنکه عشق
خود، او را صد بار
سوخته است ...
📕 #تذکرة_الاولیا
✍🏻 #عطار
اگر دوزخ را به من بخشند
هرگز هیچ عاشق را نسوزم
از بهر آنکه عشق
خود، او را صد بار
سوخته است ...
📕 #تذکرة_الاولیا
✍🏻 #عطار
❤1
- فقط یک هنر را باید یاد بگیری
و آن هم تحمل است؛ تحمل!
+ تحمل چی؟
- نگران آن نباش؛
موضوع کم نمی آوری!
📚 هزار خورشید تابان
👤 خالد حسینی
و آن هم تحمل است؛ تحمل!
+ تحمل چی؟
- نگران آن نباش؛
موضوع کم نمی آوری!
📚 هزار خورشید تابان
👤 خالد حسینی
❤1
گفتم:
به چه فکر میکنی؟
گفت:
دارم فکر میکنم پرندهای که پرید،
رفت که برود
یا رفت که برسد؟
#رضا_کاظمی
به چه فکر میکنی؟
گفت:
دارم فکر میکنم پرندهای که پرید،
رفت که برود
یا رفت که برسد؟
#رضا_کاظمی
❤1
ویرانهٔ جاوید بماند دلِ بی عشق
آن دل شود آباد که ویرانهٔ عشق است...
عرفی شیرازی
آن دل شود آباد که ویرانهٔ عشق است...
عرفی شیرازی
اونجا که فاضل نظری میگه:
مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است
در قفس با دوست مُردن از رهایی بهتر است
قصه ی فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه
دل به دست آوردن از کشور گشایی بهتر است..
مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است
در قفس با دوست مُردن از رهایی بهتر است
قصه ی فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه
دل به دست آوردن از کشور گشایی بهتر است..
❤1
اونجا که مهدی اخوان ثالث میگه:
کم مَبین خود را، که از بسیار هم بیشی...
کم مَبین خود را، که از بسیار هم بیشی...
فروختم به دو تا بوسه کلّ دنیا را!
رها کنید در این حسّ لعنتی ما را
به مرد چسبیده مثل بچّهای به رَحِم
کسی که تجربه کرده تمام زنها را
بدون مریم و گیتی و آذر و شبنم
بدون شهره و سیمین و نرگس و سارا
تو مرد، من زن، من مرد، تو زن و تا صبح
میان خنده عوض میکنیم هی جا را
که مست باشم و اخبار راستراست به راست...
بدون حمله بگیرم صدا و سیما را!!
که از خطوطِ قرمز یواش رد بشوم
که بیهوا بگذارم به آنطرف پا را
نگاه کن عصبانی! نگاه تو خوب است
که عاشقانه کنی انتهای دعوا را
که روی زبریِ تهریش تو قدم بزنم
که بر لبت بنشینم هنوز و حالا را
که روی زبریِ تهریش من قدم بزنی
که بر لبم بگذاری تمام دنیا را
دوباره تایپ کن از پشت خط که «صبح بخیر»
دوباره داغ کن از بوسهات الفبا را
که گور بابای هر که هر چه گفت... بخواه!
چنان که ماهیِ آزاد خواست دریا را
به شانههای غمم تکیه کن میان اشک
که گریه میفهمد مردهای تنها را
بیا که میلبقم آف آف آف بسااااف...!!!
بگیر از کلمه قصد و ربط و معنا را
که فعل مرده و فاعل تویی که تا... از... به...
که توی دست تو مفعول میشوم با «را»
مرا به شور به دیوانگیت میخواند
صدای ضبط که پر کرده کلّ ویلا را
برقص در بغلم... هی برقص... رقص... برقص...
بچرخ... چرخ... جهان دُور میزند ما را
نترس از اینهمه احساس غیرمعمولی
بیا و تجربه کن یک دقیقه رؤیا را
بیا و تجربه کن ترسهای گیجی که...
بیا و تجربه کن آخرین مبادا را
بیا و تجربه کن در اتاق، داخل شهر
نگفتنیها را و نکردنیها را
کجاست جای من و تو در این جهان بزرگ؟!
بیا و حل بکن این آخرین معمّا را
رها کنید در این حسّ لعنتی ما را
رها کنید در این حسّ لعنتی ما را...
مهدی موسوی
رها کنید در این حسّ لعنتی ما را
به مرد چسبیده مثل بچّهای به رَحِم
کسی که تجربه کرده تمام زنها را
بدون مریم و گیتی و آذر و شبنم
بدون شهره و سیمین و نرگس و سارا
تو مرد، من زن، من مرد، تو زن و تا صبح
میان خنده عوض میکنیم هی جا را
که مست باشم و اخبار راستراست به راست...
بدون حمله بگیرم صدا و سیما را!!
که از خطوطِ قرمز یواش رد بشوم
که بیهوا بگذارم به آنطرف پا را
نگاه کن عصبانی! نگاه تو خوب است
که عاشقانه کنی انتهای دعوا را
که روی زبریِ تهریش تو قدم بزنم
که بر لبت بنشینم هنوز و حالا را
که روی زبریِ تهریش من قدم بزنی
که بر لبم بگذاری تمام دنیا را
دوباره تایپ کن از پشت خط که «صبح بخیر»
دوباره داغ کن از بوسهات الفبا را
که گور بابای هر که هر چه گفت... بخواه!
چنان که ماهیِ آزاد خواست دریا را
به شانههای غمم تکیه کن میان اشک
که گریه میفهمد مردهای تنها را
بیا که میلبقم آف آف آف بسااااف...!!!
بگیر از کلمه قصد و ربط و معنا را
که فعل مرده و فاعل تویی که تا... از... به...
که توی دست تو مفعول میشوم با «را»
مرا به شور به دیوانگیت میخواند
صدای ضبط که پر کرده کلّ ویلا را
برقص در بغلم... هی برقص... رقص... برقص...
بچرخ... چرخ... جهان دُور میزند ما را
نترس از اینهمه احساس غیرمعمولی
بیا و تجربه کن یک دقیقه رؤیا را
بیا و تجربه کن ترسهای گیجی که...
بیا و تجربه کن آخرین مبادا را
بیا و تجربه کن در اتاق، داخل شهر
نگفتنیها را و نکردنیها را
کجاست جای من و تو در این جهان بزرگ؟!
بیا و حل بکن این آخرین معمّا را
رها کنید در این حسّ لعنتی ما را
رها کنید در این حسّ لعنتی ما را...
مهدی موسوی
❤1
بابتش دیگه انقدر ناراحت نیستم، میدونم اتفاقی که باید میافتاد، میدونم اون غمه برام لازم بود، میدونم باید بزرگ میشدم،همین.
❤1
وقتی
احساس میکنی
همهی درها بسته شدهاند،
مهرِ خدا
از روزنهیِ ناممکنها
به تو خواهد رسید 🫶🏻
احساس میکنی
همهی درها بسته شدهاند،
مهرِ خدا
از روزنهیِ ناممکنها
به تو خواهد رسید 🫶🏻
❤1
میگفت : مراقب باش!
که یه غم اونقدر بهت غلبه نكنه که نا امید بشی
و طوری رفتار کنی که انگار خدا تا حالا هیچ وقت
غم و اندوه تو رو برطرف نکرده . . .
که یه غم اونقدر بهت غلبه نكنه که نا امید بشی
و طوری رفتار کنی که انگار خدا تا حالا هیچ وقت
غم و اندوه تو رو برطرف نکرده . . .
❤1
«زن هایِ غمگین زیادی درونِ من گریه می کنند؛ اما زنِ درون آیینه؛
لب هایش را سرخ می کند و موهایش را محکم تر میبافد..!»
-کیمیا رجبی
لب هایش را سرخ می کند و موهایش را محکم تر میبافد..!»
-کیمیا رجبی
❤1