برخی رویدادها تو را از پای خواهند انداخت، ولی چه خوب است اگر بتوانی اینگونه بیاندیشی که اگر شب نبود، هیچ اسمی نداشتیم که برای روز بگذاریم.
- رومنگاری
- رومنگاری
👍1
خودِ بدن یکی از قابلاعتمادترین دروازههاست.
بدن، نقشبرجایهای احساسی،
غریزههای شهودی،
و واکنشهای ظریفی را نگه میدارد
که اطلاعاتی در خود دارند
که ذهنِ آگاه قادر به بیان آن نیست.
وقتی با کنجکاوی واقعی به بدن گوش میدهی،
آغاز میکنی به شنیدنِ صدای ناظر—
آنهم به زبان «حس» و «احساس».
به همین دلیل است که
کارهای شفابخش و تمرینهای بدنی (سوماتیک)
اغلب به بینشهای ناگهانی منجر میشوند.
بدن چیزهایی را به یاد دارد
که ذهن قادر به یادآوریشان نیست
بدن، نقشبرجایهای احساسی،
غریزههای شهودی،
و واکنشهای ظریفی را نگه میدارد
که اطلاعاتی در خود دارند
که ذهنِ آگاه قادر به بیان آن نیست.
وقتی با کنجکاوی واقعی به بدن گوش میدهی،
آغاز میکنی به شنیدنِ صدای ناظر—
آنهم به زبان «حس» و «احساس».
به همین دلیل است که
کارهای شفابخش و تمرینهای بدنی (سوماتیک)
اغلب به بینشهای ناگهانی منجر میشوند.
بدن چیزهایی را به یاد دارد
که ذهن قادر به یادآوریشان نیست
کشیدم از تو: دو تا کوه، بعد، چند کلاغ
غروب کردم تا هر غروب گریه کنی
برای من که تمامیِ قصّه بد بودم
کجاست آغوشی تا که خوب گریه کنی؟!
میان بندریِ ضبط، بغض کردم تا
کنار ترمینالِ جنوب گریه کنی
نشستم و خود را توی چای حل کردم
لباس زیرت را در شبم بغل کردم
سفر نبود و کسی دست در کتابم برد
به سقف زل زدم از درد... تا که خوابم برد
صدای هقهق من، پشت کوه قایم شد
برای بیداری، قرص خواب لازم شد
مرا ببخش که جغدم! همیشه بیدارم
مرا ببخش اگر گریههام تکراریست
به لبگرفتنِ تو زیر دوش گریه شدم
صدای خون، از حمّام خانهام جاریست
مرا ببخش که پاشیدهام به دیوارت
نمیتوانم دیگر... که زخمها کاریست
کجا فرار کند این کلاغِ بیآخر؟!
که پشت هر درِ بسته دوباره دیواریست!
مرا بغل کن، یک لحظه توی خواب فقط!
که حل شود در لیوان دو چشم قهوهایات
که خلسه در شب من وارد عمل بشود
تمام فلسفهها در تن تو حل بشود
تو میروی پشتِ کوههای نقّاشی
کنار من، تنها انتظار خواهد ماند
پرندهها همه سمتِ جنوب میکوچند
سکوتِ جغد ولی کنج غار خواهد ماند
تو میروی پشتِ بنـ/دری که باز نشد
کنار ضبط، کسی زارزار خواهد ماند
چه میشد این شبِ خسته بهسمت لب برود؟!
کسی که آخر خطّم... عقبعقب برود
از انتهای زمستان، بهار برگردد
که با فشارِ دکمه... نوار برگردد!!
چه بود عشق؟ بهجز تختِ خالیِ یک هیچ!
تمام خود را تقدیم دیگری کردن
طلاقدادنِ یک خواب در صراحت تیغ!
و گریه در وسطِ «دادگستری» کردن
کنار ترمینالی که نیستی ماندن
شب جنونزده را رقصِ بندری کردن!
صدای خندهی تو در سکوتِ خواهشِ من
شبی بلندتر از موی روی بالش من
عجیب نیست اگر ابر، غرق گریه شده
که از جدایی ما تازه باخبر شده است
مگر نسیم، رسانده به خانه بوی تو را
که تیغ کُند شده، قرص بیاثر شده است!
مرا بگیر در آغوش لعنتیت عزیز!
که گریههای من از شب بزرگتر شده است
مرا بگیر در آغوش...
مهدی موسوی
غروب کردم تا هر غروب گریه کنی
برای من که تمامیِ قصّه بد بودم
کجاست آغوشی تا که خوب گریه کنی؟!
میان بندریِ ضبط، بغض کردم تا
کنار ترمینالِ جنوب گریه کنی
نشستم و خود را توی چای حل کردم
لباس زیرت را در شبم بغل کردم
سفر نبود و کسی دست در کتابم برد
به سقف زل زدم از درد... تا که خوابم برد
صدای هقهق من، پشت کوه قایم شد
برای بیداری، قرص خواب لازم شد
مرا ببخش که جغدم! همیشه بیدارم
مرا ببخش اگر گریههام تکراریست
به لبگرفتنِ تو زیر دوش گریه شدم
صدای خون، از حمّام خانهام جاریست
مرا ببخش که پاشیدهام به دیوارت
نمیتوانم دیگر... که زخمها کاریست
کجا فرار کند این کلاغِ بیآخر؟!
که پشت هر درِ بسته دوباره دیواریست!
مرا بغل کن، یک لحظه توی خواب فقط!
که حل شود در لیوان دو چشم قهوهایات
که خلسه در شب من وارد عمل بشود
تمام فلسفهها در تن تو حل بشود
تو میروی پشتِ کوههای نقّاشی
کنار من، تنها انتظار خواهد ماند
پرندهها همه سمتِ جنوب میکوچند
سکوتِ جغد ولی کنج غار خواهد ماند
تو میروی پشتِ بنـ/دری که باز نشد
کنار ضبط، کسی زارزار خواهد ماند
چه میشد این شبِ خسته بهسمت لب برود؟!
کسی که آخر خطّم... عقبعقب برود
از انتهای زمستان، بهار برگردد
که با فشارِ دکمه... نوار برگردد!!
چه بود عشق؟ بهجز تختِ خالیِ یک هیچ!
تمام خود را تقدیم دیگری کردن
طلاقدادنِ یک خواب در صراحت تیغ!
و گریه در وسطِ «دادگستری» کردن
کنار ترمینالی که نیستی ماندن
شب جنونزده را رقصِ بندری کردن!
صدای خندهی تو در سکوتِ خواهشِ من
شبی بلندتر از موی روی بالش من
عجیب نیست اگر ابر، غرق گریه شده
که از جدایی ما تازه باخبر شده است
مگر نسیم، رسانده به خانه بوی تو را
که تیغ کُند شده، قرص بیاثر شده است!
مرا بگیر در آغوش لعنتیت عزیز!
که گریههای من از شب بزرگتر شده است
مرا بگیر در آغوش...
مهدی موسوی
میروی و تمام جهان را میگردی و به بزرگترین دستاوردها چنگ میزنی و به بالاترین موفقیتها میرسی و با بزرگترین انسانها همنشین میشوی و نشدنیترین کارها را میکنی و بهترین سفرها را میروی و بهترین شرایط و دلخوشیها را برای خودت بههم میزنی؛
اما گوشهای از ذهنت همچنان
و همیشه باور داری که هیچزمانی به اندازهی روزهای سادهای که احساساتت هنوز رقیق بود و هنوز عشق را باور داشتی و عاشق بودی و با قلبی لبریز شور و اشتیاق در خیابانها قدم میزدی و ذوقِهمصحبتی و دیدار کسی را داشتی،
خوشبخت نبودی …
اما گوشهای از ذهنت همچنان
و همیشه باور داری که هیچزمانی به اندازهی روزهای سادهای که احساساتت هنوز رقیق بود و هنوز عشق را باور داشتی و عاشق بودی و با قلبی لبریز شور و اشتیاق در خیابانها قدم میزدی و ذوقِهمصحبتی و دیدار کسی را داشتی،
خوشبخت نبودی …
👏2
میگفت :
اگه پیش کسی گریه کردی و باز هم تورو آدم قوی دونست ، اگه پیش کسی خشمگین شدی و باز هم تورو آدم مهربونی دونست ، رهاش نکن و قدرشو بدون
به همین قشنگی✨
اگه پیش کسی گریه کردی و باز هم تورو آدم قوی دونست ، اگه پیش کسی خشمگین شدی و باز هم تورو آدم مهربونی دونست ، رهاش نکن و قدرشو بدون
به همین قشنگی✨
❤2
👍1
می خواهم تو را به نام بخوانم
آتش کوچکی روشن کنم
چیزی بپوشم
و تو را ای ردای بافته از گل پرتقال
و شکوفههای شب بو احضار کنم
…
آتش کوچکی روشن کنم
چیزی بپوشم
و تو را ای ردای بافته از گل پرتقال
و شکوفههای شب بو احضار کنم
…
کم کم یاد میگیری واسه هیچی اصرار نکنی
شدنی میشه ، موندی میمونه ، اومدنی میاد ، رفتنی هم میره !
شدنی میشه ، موندی میمونه ، اومدنی میاد ، رفتنی هم میره !
👏2
🍃kocheyebinam (mina abdoos) pinned «می خواهم تو را به نام بخوانم آتش کوچکی روشن کنم چیزی بپوشم و تو را ای ردای بافته از گل پرتقال و شکوفههای شب بو احضار کنم …»
به عقیدهی پیرمرد، تفاوتی بین خاطرات دور و نزدیک وجود نداشت؛ زیرا او زمان کودکی، یعنی حدود شصت سال پیش خود را بسیار واضحتر و روشنتر از روز قبل به یاد میآورد..!
📚 خانه خوبرویان خفته
👤 یاسوناری کاواباتا
📚 خانه خوبرویان خفته
👤 یاسوناری کاواباتا
و زمانیکه طوفاناز راه برسه درختانیکه
در این مدت، کنارَت بودند و ریشهِ
استوار داشتهاند مشخصمیشهو آشکارا
به این پِی خواهی بُرد که رآنهاییکه فکر"
میشد چقدر محکماند فروپاشیده
و نابود شدند، در انتخاب اطرافیانت یک
دقت بالاییداشته"و فکر نکنید که هرکه"
از راه میرسه، میتونه یک دوستِ
باوقار و استوار باشه واست
اصلا اینگونه نیست
در این مدت، کنارَت بودند و ریشهِ
استوار داشتهاند مشخصمیشهو آشکارا
به این پِی خواهی بُرد که رآنهاییکه فکر"
میشد چقدر محکماند فروپاشیده
و نابود شدند، در انتخاب اطرافیانت یک
دقت بالاییداشته"و فکر نکنید که هرکه"
از راه میرسه، میتونه یک دوستِ
باوقار و استوار باشه واست
اصلا اینگونه نیست
👍1
زهی امیدِ شکیب آفرین که در غمِ تو
زِ عمرِ خستهٔ من هرچه کاست، عشق افزود...
هوشنگ ابتهاج
زِ عمرِ خستهٔ من هرچه کاست، عشق افزود...
هوشنگ ابتهاج
دنبال آدمی باشید که
جیگر داشته باشه
جیگر واسه به دست آوردن
جیگر واسه پیش قدم شدن
و جیگر نگه داشتنتو!
جیگر داشته باشه
جیگر واسه به دست آوردن
جیگر واسه پیش قدم شدن
و جیگر نگه داشتنتو!
❤1
زندگی چقدر عجیب است !
بدون هیچ چیز میآیی ، برای همه چیز میجنگی و در نهایت ؛ همه چیز را رها میکنی
و بدون هیچ چیزی میروی…
بدون هیچ چیز میآیی ، برای همه چیز میجنگی و در نهایت ؛ همه چیز را رها میکنی
و بدون هیچ چیزی میروی…
🔥1
لطفا اون آدمی نباشید که به خاطر ترس از دست دادن
زودتر رها میکنه، رها میکنه تا رها نشه!
نکنید این کارو
اگه تو رابطهی طولانی هستید اول برای ترمیمش بجنگید، برای فهمیدن، برای حل کردن تلاش کنید،
اگر هم یه ارتباطی رو تازه شروع کردید و ازش مطمئن نیستید
یکم زمان بدید، بذارید یه ذره جلو بره، و ببینید چی پیش میاد
از ترس اینکه نکنه اون ول کنه بره ، شما زودتر نرید
این ترس رها شدن رو از خودتون دور کنید
شاید واقعیت اونقدرا هم که توی ذهنتون ساختید ترسناک نبود
شاید اصن اونجوری که منفی بهش فکر میکردید، نباشه
زودتر رها میکنه، رها میکنه تا رها نشه!
نکنید این کارو
اگه تو رابطهی طولانی هستید اول برای ترمیمش بجنگید، برای فهمیدن، برای حل کردن تلاش کنید،
اگر هم یه ارتباطی رو تازه شروع کردید و ازش مطمئن نیستید
یکم زمان بدید، بذارید یه ذره جلو بره، و ببینید چی پیش میاد
از ترس اینکه نکنه اون ول کنه بره ، شما زودتر نرید
این ترس رها شدن رو از خودتون دور کنید
شاید واقعیت اونقدرا هم که توی ذهنتون ساختید ترسناک نبود
شاید اصن اونجوری که منفی بهش فکر میکردید، نباشه