ذهن تو یه آهنرباست.
هر چیزی که زیاد بهش فکر میکنی، دیر یا زود وارد زندگیت میشه.
اگه درونت رو از نور پر کنی، هیچ تاریکی نمیتونه خاموشت کنه
اما اگه تاریکی رو درونت نگه داری، حتی خورشید هم نمیتونه روشنت کنه...
فکرت، سازندهی سرنوشتته.
سرنوشت بیرون از تو نیست، لحظهبهلحظه در ذهنت در حال بافته شدنه
پس هر فکر منفی رو ببین، بفهم از کجا اومده و بعد رهاش کن
و هر فکر مثبت رو پرورش بده، چون همون فکر قراره تو رو برسونه به جایی که آرزوش رو داری.
هر چیزی که زیاد بهش فکر میکنی، دیر یا زود وارد زندگیت میشه.
اگه درونت رو از نور پر کنی، هیچ تاریکی نمیتونه خاموشت کنه
اما اگه تاریکی رو درونت نگه داری، حتی خورشید هم نمیتونه روشنت کنه...
فکرت، سازندهی سرنوشتته.
سرنوشت بیرون از تو نیست، لحظهبهلحظه در ذهنت در حال بافته شدنه
پس هر فکر منفی رو ببین، بفهم از کجا اومده و بعد رهاش کن
و هر فکر مثبت رو پرورش بده، چون همون فکر قراره تو رو برسونه به جایی که آرزوش رو داری.
👍1
اونجا که فاضل نظری میگه:
من از که شِکوه کنم؟ چون به خود ستم کردم
من از که شِکوه کنم؟ چون به خود ستم کردم
👍1
سعی کن یاد بگیری تمایز قائل شوی
بین کسی که سزاوار یک توضیح کامل است
کسی که سزاوار فقط یک جواب
و کسی که سزاوار سکوت است.
بین کسی که سزاوار یک توضیح کامل است
کسی که سزاوار فقط یک جواب
و کسی که سزاوار سکوت است.
👏1
بیا برات بشمارم که چند بار به مو رسید و پاره هم شد،
ولی من چون تنها بودم مجبور بودم و بلند شم و گره بزنم…
ولی من چون تنها بودم مجبور بودم و بلند شم و گره بزنم…
👍1
شما روزی که در زندگی متوجه بشی اکثریت آدمها حسودن دیگه بعد از اون سعی میکنی همهچیز رو private نگه داری.
😢1
واقعیت اینه خیلی وقتها آدمها میدونن که دارن ناراحتت میکنن و این موضوع ذرّهای براشون مهم نیست
😢1
زانویِ غم بغل گرفتی؟
مگه زندگیِ چندمته كه توقع داری هيچ اشتباهی نكنی؟
غصه نخوريا، یهو میبینی خدا برات دری رو باز میکنه که تو حتی اون درو نزده بودی.
مگه زندگیِ چندمته كه توقع داری هيچ اشتباهی نكنی؟
غصه نخوريا، یهو میبینی خدا برات دری رو باز میکنه که تو حتی اون درو نزده بودی.
👍1
عزیزِ من؛
غصهی چیزایی که از دست دادی رو نخور!
حتی اگه کل دنیا به اسم تو باشه و از دستش بدی... بازم چیزی از دست ندادی!
الان شاید پذیرفتنش سخت باشه برات
اما میدونی کی دقیقاً میپذیری؟
اگه شانس بیاری و دم مرگ توان فکر کردن داشته باشی
اونموقع میفهمی
اونموقع باور میکنی
اونموقع میپذیری که همهش یه بازی بوده
یه رویا ... یه خواب !
فقط اونموقع دیره دیگه!
بیا و قبول کن!
بيا تلخ نکنیم زندگی رو با غصه خوردن
با حرص خوردن برای چیزایی که از دست دادیم!
چون اصولاً ما صاحب هیچی نیستیم که بخوایم از دستش بدیم!
ما فقط تَوَهُم مالكيت داریم، همین!
#علی_سلطانی
غصهی چیزایی که از دست دادی رو نخور!
حتی اگه کل دنیا به اسم تو باشه و از دستش بدی... بازم چیزی از دست ندادی!
الان شاید پذیرفتنش سخت باشه برات
اما میدونی کی دقیقاً میپذیری؟
اگه شانس بیاری و دم مرگ توان فکر کردن داشته باشی
اونموقع میفهمی
اونموقع باور میکنی
اونموقع میپذیری که همهش یه بازی بوده
یه رویا ... یه خواب !
فقط اونموقع دیره دیگه!
بیا و قبول کن!
بيا تلخ نکنیم زندگی رو با غصه خوردن
با حرص خوردن برای چیزایی که از دست دادیم!
چون اصولاً ما صاحب هیچی نیستیم که بخوایم از دستش بدیم!
ما فقط تَوَهُم مالكيت داریم، همین!
#علی_سلطانی
👍2
هاروکی موراکامی در مورد اسمها خیلی قشنگ میگه:
برای هر کسی، یه اسم توی زندگیش هست که تا ابد هر جایی اونو بشنوه ناخودآگاه برمیگرده به همون سمت!
یا از روی ذوق، یا از روی حسرت، یا از روی نفرت...
برای هر کسی، یه اسم توی زندگیش هست که تا ابد هر جایی اونو بشنوه ناخودآگاه برمیگرده به همون سمت!
یا از روی ذوق، یا از روی حسرت، یا از روی نفرت...
👍1
هرگاه دل به کاری بدهیم،
تلاشهایمان رنگ دیگری میگیرد،
خستگی به رضایت تبدیل میشود
و دشواریها، پلهایی میشوند برای رسیدن به تواناییهای تازه
کسی که با عشق کار میکند،
خدمت را وظیفه نمیبیند؛
آن را فرصتی میداند برای ساختن،
اثر گذاشتن و بهتر کردن جهان اطرافش
#شبتون_در_پناه_حق
تلاشهایمان رنگ دیگری میگیرد،
خستگی به رضایت تبدیل میشود
و دشواریها، پلهایی میشوند برای رسیدن به تواناییهای تازه
کسی که با عشق کار میکند،
خدمت را وظیفه نمیبیند؛
آن را فرصتی میداند برای ساختن،
اثر گذاشتن و بهتر کردن جهان اطرافش
#شبتون_در_پناه_حق
👍1
این که برای خجالت زده نشدنِ کسی وانمود کنی چیزی رو ندیدی، یکی از عمیقترین و نادرترین درجاتِ شعوره.
🔥1
پرندهها دیرشان نمیشود.
هیچ سگی ساعتش را نگاه نمیکند.
گوزنها دلواپس فراموشکردن تولدها نیستند.
فقط انسان زمان را اندازه میگیرد
فقط انسان ساعت را اعلام میکند
و به همین دلیل فقط انسان از ترسی فلج کننده رنج میبرد که هیچ موجود دیگری تحمل نمیکند؛
ترس تمام شدن وقت ...
📕 ارباب زمان
✍🏼 میچ آلبوم
هیچ سگی ساعتش را نگاه نمیکند.
گوزنها دلواپس فراموشکردن تولدها نیستند.
فقط انسان زمان را اندازه میگیرد
فقط انسان ساعت را اعلام میکند
و به همین دلیل فقط انسان از ترسی فلج کننده رنج میبرد که هیچ موجود دیگری تحمل نمیکند؛
ترس تمام شدن وقت ...
📕 ارباب زمان
✍🏼 میچ آلبوم
❤1
برخی رویدادها تو را از پای خواهند انداخت، ولی چه خوب است اگر بتوانی اینگونه بیاندیشی که اگر شب نبود، هیچ اسمی نداشتیم که برای روز بگذاریم.
- رومنگاری
- رومنگاری
👍1
خودِ بدن یکی از قابلاعتمادترین دروازههاست.
بدن، نقشبرجایهای احساسی،
غریزههای شهودی،
و واکنشهای ظریفی را نگه میدارد
که اطلاعاتی در خود دارند
که ذهنِ آگاه قادر به بیان آن نیست.
وقتی با کنجکاوی واقعی به بدن گوش میدهی،
آغاز میکنی به شنیدنِ صدای ناظر—
آنهم به زبان «حس» و «احساس».
به همین دلیل است که
کارهای شفابخش و تمرینهای بدنی (سوماتیک)
اغلب به بینشهای ناگهانی منجر میشوند.
بدن چیزهایی را به یاد دارد
که ذهن قادر به یادآوریشان نیست
بدن، نقشبرجایهای احساسی،
غریزههای شهودی،
و واکنشهای ظریفی را نگه میدارد
که اطلاعاتی در خود دارند
که ذهنِ آگاه قادر به بیان آن نیست.
وقتی با کنجکاوی واقعی به بدن گوش میدهی،
آغاز میکنی به شنیدنِ صدای ناظر—
آنهم به زبان «حس» و «احساس».
به همین دلیل است که
کارهای شفابخش و تمرینهای بدنی (سوماتیک)
اغلب به بینشهای ناگهانی منجر میشوند.
بدن چیزهایی را به یاد دارد
که ذهن قادر به یادآوریشان نیست
کشیدم از تو: دو تا کوه، بعد، چند کلاغ
غروب کردم تا هر غروب گریه کنی
برای من که تمامیِ قصّه بد بودم
کجاست آغوشی تا که خوب گریه کنی؟!
میان بندریِ ضبط، بغض کردم تا
کنار ترمینالِ جنوب گریه کنی
نشستم و خود را توی چای حل کردم
لباس زیرت را در شبم بغل کردم
سفر نبود و کسی دست در کتابم برد
به سقف زل زدم از درد... تا که خوابم برد
صدای هقهق من، پشت کوه قایم شد
برای بیداری، قرص خواب لازم شد
مرا ببخش که جغدم! همیشه بیدارم
مرا ببخش اگر گریههام تکراریست
به لبگرفتنِ تو زیر دوش گریه شدم
صدای خون، از حمّام خانهام جاریست
مرا ببخش که پاشیدهام به دیوارت
نمیتوانم دیگر... که زخمها کاریست
کجا فرار کند این کلاغِ بیآخر؟!
که پشت هر درِ بسته دوباره دیواریست!
مرا بغل کن، یک لحظه توی خواب فقط!
که حل شود در لیوان دو چشم قهوهایات
که خلسه در شب من وارد عمل بشود
تمام فلسفهها در تن تو حل بشود
تو میروی پشتِ کوههای نقّاشی
کنار من، تنها انتظار خواهد ماند
پرندهها همه سمتِ جنوب میکوچند
سکوتِ جغد ولی کنج غار خواهد ماند
تو میروی پشتِ بنـ/دری که باز نشد
کنار ضبط، کسی زارزار خواهد ماند
چه میشد این شبِ خسته بهسمت لب برود؟!
کسی که آخر خطّم... عقبعقب برود
از انتهای زمستان، بهار برگردد
که با فشارِ دکمه... نوار برگردد!!
چه بود عشق؟ بهجز تختِ خالیِ یک هیچ!
تمام خود را تقدیم دیگری کردن
طلاقدادنِ یک خواب در صراحت تیغ!
و گریه در وسطِ «دادگستری» کردن
کنار ترمینالی که نیستی ماندن
شب جنونزده را رقصِ بندری کردن!
صدای خندهی تو در سکوتِ خواهشِ من
شبی بلندتر از موی روی بالش من
عجیب نیست اگر ابر، غرق گریه شده
که از جدایی ما تازه باخبر شده است
مگر نسیم، رسانده به خانه بوی تو را
که تیغ کُند شده، قرص بیاثر شده است!
مرا بگیر در آغوش لعنتیت عزیز!
که گریههای من از شب بزرگتر شده است
مرا بگیر در آغوش...
مهدی موسوی
غروب کردم تا هر غروب گریه کنی
برای من که تمامیِ قصّه بد بودم
کجاست آغوشی تا که خوب گریه کنی؟!
میان بندریِ ضبط، بغض کردم تا
کنار ترمینالِ جنوب گریه کنی
نشستم و خود را توی چای حل کردم
لباس زیرت را در شبم بغل کردم
سفر نبود و کسی دست در کتابم برد
به سقف زل زدم از درد... تا که خوابم برد
صدای هقهق من، پشت کوه قایم شد
برای بیداری، قرص خواب لازم شد
مرا ببخش که جغدم! همیشه بیدارم
مرا ببخش اگر گریههام تکراریست
به لبگرفتنِ تو زیر دوش گریه شدم
صدای خون، از حمّام خانهام جاریست
مرا ببخش که پاشیدهام به دیوارت
نمیتوانم دیگر... که زخمها کاریست
کجا فرار کند این کلاغِ بیآخر؟!
که پشت هر درِ بسته دوباره دیواریست!
مرا بغل کن، یک لحظه توی خواب فقط!
که حل شود در لیوان دو چشم قهوهایات
که خلسه در شب من وارد عمل بشود
تمام فلسفهها در تن تو حل بشود
تو میروی پشتِ کوههای نقّاشی
کنار من، تنها انتظار خواهد ماند
پرندهها همه سمتِ جنوب میکوچند
سکوتِ جغد ولی کنج غار خواهد ماند
تو میروی پشتِ بنـ/دری که باز نشد
کنار ضبط، کسی زارزار خواهد ماند
چه میشد این شبِ خسته بهسمت لب برود؟!
کسی که آخر خطّم... عقبعقب برود
از انتهای زمستان، بهار برگردد
که با فشارِ دکمه... نوار برگردد!!
چه بود عشق؟ بهجز تختِ خالیِ یک هیچ!
تمام خود را تقدیم دیگری کردن
طلاقدادنِ یک خواب در صراحت تیغ!
و گریه در وسطِ «دادگستری» کردن
کنار ترمینالی که نیستی ماندن
شب جنونزده را رقصِ بندری کردن!
صدای خندهی تو در سکوتِ خواهشِ من
شبی بلندتر از موی روی بالش من
عجیب نیست اگر ابر، غرق گریه شده
که از جدایی ما تازه باخبر شده است
مگر نسیم، رسانده به خانه بوی تو را
که تیغ کُند شده، قرص بیاثر شده است!
مرا بگیر در آغوش لعنتیت عزیز!
که گریههای من از شب بزرگتر شده است
مرا بگیر در آغوش...
مهدی موسوی
میروی و تمام جهان را میگردی و به بزرگترین دستاوردها چنگ میزنی و به بالاترین موفقیتها میرسی و با بزرگترین انسانها همنشین میشوی و نشدنیترین کارها را میکنی و بهترین سفرها را میروی و بهترین شرایط و دلخوشیها را برای خودت بههم میزنی؛
اما گوشهای از ذهنت همچنان
و همیشه باور داری که هیچزمانی به اندازهی روزهای سادهای که احساساتت هنوز رقیق بود و هنوز عشق را باور داشتی و عاشق بودی و با قلبی لبریز شور و اشتیاق در خیابانها قدم میزدی و ذوقِهمصحبتی و دیدار کسی را داشتی،
خوشبخت نبودی …
اما گوشهای از ذهنت همچنان
و همیشه باور داری که هیچزمانی به اندازهی روزهای سادهای که احساساتت هنوز رقیق بود و هنوز عشق را باور داشتی و عاشق بودی و با قلبی لبریز شور و اشتیاق در خیابانها قدم میزدی و ذوقِهمصحبتی و دیدار کسی را داشتی،
خوشبخت نبودی …