«غــــرورِ خورشـــــیــد»
213 subscribers
389 photos
240 videos
15 links
«مرا ببخشید،اگر نوشته هایم شما را یاد کسی می اندازد»
«اینجا محل درج حرف هایی است که درکش برهمگان اجبار نیست»
*روزمرگی و ترشحاتِ مغز*
#بی_مخاطب
Download Telegram
اگه فکر میکنی کسی داره تقلب می‌کنه تا تورو شکست بده و ببره، فقط روش بازیتو تغییر بده، اونوقت این تویی که اونو شکست میدی و باختشو میبینی.
عزیزدلم..
درسته که زن‌ها می‌ترسن، از اینکه موی کوتاه بهشون نیاد، از اینکه بلند بخندن، از اینکه یه مرد ترکشون کنه، زن‌ها همیشه می‌ترسن اما این به این معنی نیست که اونا ترسو هستن؛ چون با وجود تموم این ترس‌ها آخر داستان.. موهاشون رو کوتاه می‌کنن، بلندبلند میخندن، و اتفاقا مردی که دوسشون نداره رو هم خودشون ترک می‌کنن.
چگونه می‌شود گریخت، عزیز من؟ چگونه باید گریخت، که دیگر وجود نداشت. که جایی دیگر، از نو زاده شد.
گاهی برای محافظت و مراقبت از کسی، فقط باید ترکش کنی.
«غــــرورِ خورشـــــیــد»
«یحیی، عشق را با ویرانی اشتباه نگیر. عشق وقتی عشق است که اگر یک‌بار زخم زد، ده‌بار درمان کند.»
«یحیی جان
زن‌ها می‌توانند عاشقت بمانند، اما چیزی درون‌شان نسبت به تو عوض بشود.‌ آن‌ها می‌توانند در عین عشق و علاقه، هرگز تو و زندگی کنار‌ تو را نخواهند.»
امیدوارم تو زندگی بعدی تو جنگل با حیوونا زندگی کنم.
عزیزِجانم..
من از مرگ به‌خاطر خودم نمی‌ترسم، به‌خاطر تو می‌ترسم که بعد از من کسی مراقبت نیست.
«هیچ اتفاق ناگوار جدیدی رخ نداده بود، اما آنقدر غمگین بود که می‌توانست سرش را بگذارد زمین و بمیرد.»
‏تو این وضعیت اینکه بشینی درس بخونی برای امتحان واقعا درده؛
‏دارم هرکاری میکنم جز درس خوندن...
«او فراموش کرده بود چه گفته است، اما من هرگز فراموش نکردم چه شنیده‌ام. هرگز آن کلمات و حس درونشان را از یاد نبردم.»
یادآوری امشب:
«آدم کسی رو که دوست داره..نمیچزونه»
چرا نمی‌ایستیم؟!
این را اولی گفت؛
با پاهای تاول‌زده و زانوهای دردآلود،
زنش را کشته بودند
با گلوله‌هایی مقدس
که از تفنگ‌هایی مقدس شلیک می‌شدند؛
خودش را کشته بودند
با قرص‌هایی که نمی‌دانست کجاست؛
که چرا عقربه‌های ساعت تکان نمی‌خورند،
که این اتاق قبلا برای دو نفر جا داشت،
این تخت برای دو گریه؛
که در این قابِ‌عکس‌ها هنوز عکس کسی‌ست،
که موبایلش را درآورده بود
تا فیلم بگیرد از آن‌همه دیوانگی
که در سرزمین‌هایی دور، امید صدایش می‌زنند؛
که خواسته بود بگوید ما...
که گلوله حرف میم را ناتمام گذاشته بود
مثل بیداری،
که رؤیایی شیرین را ناگهان تمام می‌کند..
«غــــرورِ خورشـــــیــد»
«یحیی جان زن‌ها می‌توانند عاشقت بمانند، اما چیزی درون‌شان نسبت به تو عوض بشود.‌ آن‌ها می‌توانند در عین عشق و علاقه، هرگز تو و زندگی کنار‌ تو را نخواهند.»
«یحیی
دنیا، لااقل در این گوشه‌‌اش که نامش خاورمیانه است خیلی چیزها به زن‌ها بدهکار است. یک شادی، یک رقص، یک آزادی، یک امنیت. و یک زندگی، یک زندگیِ واقعی به زن‌ها بدهکار است.»
«خیلی غم‌انگیز نیست آقا؟
اینکه آدمی‌زاد در این دنیا برای یک زندگیِ آزاد و آرام، بمیرد؟‌»
‏دوست دارم بزنم رو 4x ببینم آخرش چی می‌شه.
پروردگارا این خاک اهورایی را از گزند اهریمنان ایمن و پاک بدار🤍 ‌‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌