توی ازمایشگاه نشستم و داشتم به زندگی فکر می کردم،به سرمایی که الان از لای در میاد بیرون،به شهرکتاب و پازل هاش،به مدرسه و به بچها،به اینکه دلم صبحونه می خواد و به اینکه چرا وقت نشد گیتارم رو بزنم،به اینکه ما چقدر بعضی اوقات سخت می گیریم و بابتش الکی غصه می خوریم و به اینکه باید تایم گوشیم رو کمتر کنم،به اینکه زندگی چقدر اروم میگذره وقتی به لحظه فکر می کنی،به اینکه چقدر تکنولوژی سرعتش و زیاد می کنه و حواسمون رو پرت،ذهنمون رو مشغول و همچی رو می بره توی دور تند،همچی باهم و پشت سر هم.هر اتفاقی مثل یه توالی میاد و می ره و کمتر حس میکنی زنده ای،دیروز صدای بازی بچها از کوچمون میومد و من داشتم به این فکر میکردم که چقدر زندگی براشون جالبه،میپریدن توی اب و به هیچی جز اون لحظه فکر نمی کردن،چیشد که ما اینقدر بزرگ شدیم و اینقدر فکر هامون زیاد؟
😭6❤1