صدای ضبطشده
این اتفاق رو هیچوقت برای کسی تعریف نکرده بودم.
سه سال پیش برای پروژه دانشگاه مجبور شدم چند شب رو توی خونه قدیمی پدربزرگم توی یکی از روستاهای شمال بمونم.
خونه خالی بود.
تنها چیزی که پدربزرگم قبل از رفتن گفت این بود:
«اگه نصف شب صدای در زدن شنیدی، در رو باز نکن.»
خندیدم و گفتم:
«کی نصف شب میاد اینجا؟»
جوابی نداد.
شب اول آروم گذشت.
اما شب دوم، حدود ساعت ۲:۴۰ صبح با صدای سه ضربه به در بیدار شدم.
تق...
تق...
تق...
اول فکر کردم خواب دیدم.
اما دوباره تکرار شد.
رفتم پشت پنجره.
حیاط خالی بود.
هیچکس دیده نمیشد.
برگشتم و خوابیدم.
صبح که شد موضوع رو به پدربزرگم گفتم.
صورتش جدی شد.
گفت:
«فقط بگو در رو باز نکردی؟»
گفتم نه.
نفس راحتی کشید و ادامه نداد.
شب سوم تصمیم گرفتم صدای در زدن رو ضبط کنم.
گوشی رو کنار تخت گذاشتم و ضبط صدا رو روشن کردم.
ساعت ۲:۴۳ صبح دوباره بیدار شدم.
همون سه ضربه.
این بار واضحتر از قبل.
تق...
تق...
تق...
تا صبح منتظر موندم و از اتاق بیرون نرفتم.
صبح فایل صوتی رو باز کردم.
اول فقط صدای سکوت بود.
بعد صدای ضربهها.
اما چیزی بعدش شنیدم که خون توی رگههام یخ زد.
بعد از آخرین ضربه، صدای آروم یک مرد ضبط شده بود.
صدایی که من موقع ضبط اصلاً نشنیده بودم.
آروم میگفت:
«باز نمیکنی؟»
دستم لرزید.
چند ثانیه بعد صدا دوباره اومد:
«میدونم بیداری...»
نفسم بند اومده بود.
اما وحشتناکترین قسمت هنوز باقی مونده بود.
آخر فایل، صدای خودم شنیده میشد.
در حالی که مطمئن بودم تمام شب حتی یک کلمه حرف نزده بودم.
صدای خودم بود...
ولی جملهای میگفت که هرگز نگفته بودم:
«بیا تو... در بازه...»
همون لحظه صدای افتادن چیزی از طبقه بالا اومد.
مشکل اینجا بود که اون خونه فقط یک طبقه داشت...
این اتفاق رو هیچوقت برای کسی تعریف نکرده بودم.
سه سال پیش برای پروژه دانشگاه مجبور شدم چند شب رو توی خونه قدیمی پدربزرگم توی یکی از روستاهای شمال بمونم.
خونه خالی بود.
تنها چیزی که پدربزرگم قبل از رفتن گفت این بود:
«اگه نصف شب صدای در زدن شنیدی، در رو باز نکن.»
خندیدم و گفتم:
«کی نصف شب میاد اینجا؟»
جوابی نداد.
شب اول آروم گذشت.
اما شب دوم، حدود ساعت ۲:۴۰ صبح با صدای سه ضربه به در بیدار شدم.
تق...
تق...
تق...
اول فکر کردم خواب دیدم.
اما دوباره تکرار شد.
رفتم پشت پنجره.
حیاط خالی بود.
هیچکس دیده نمیشد.
برگشتم و خوابیدم.
صبح که شد موضوع رو به پدربزرگم گفتم.
صورتش جدی شد.
گفت:
«فقط بگو در رو باز نکردی؟»
گفتم نه.
نفس راحتی کشید و ادامه نداد.
شب سوم تصمیم گرفتم صدای در زدن رو ضبط کنم.
گوشی رو کنار تخت گذاشتم و ضبط صدا رو روشن کردم.
ساعت ۲:۴۳ صبح دوباره بیدار شدم.
همون سه ضربه.
این بار واضحتر از قبل.
تق...
تق...
تق...
تا صبح منتظر موندم و از اتاق بیرون نرفتم.
صبح فایل صوتی رو باز کردم.
اول فقط صدای سکوت بود.
بعد صدای ضربهها.
اما چیزی بعدش شنیدم که خون توی رگههام یخ زد.
بعد از آخرین ضربه، صدای آروم یک مرد ضبط شده بود.
صدایی که من موقع ضبط اصلاً نشنیده بودم.
آروم میگفت:
«باز نمیکنی؟»
دستم لرزید.
چند ثانیه بعد صدا دوباره اومد:
«میدونم بیداری...»
نفسم بند اومده بود.
اما وحشتناکترین قسمت هنوز باقی مونده بود.
آخر فایل، صدای خودم شنیده میشد.
در حالی که مطمئن بودم تمام شب حتی یک کلمه حرف نزده بودم.
صدای خودم بود...
ولی جملهای میگفت که هرگز نگفته بودم:
«بیا تو... در بازه...»
همون لحظه صدای افتادن چیزی از طبقه بالا اومد.
مشکل اینجا بود که اون خونه فقط یک طبقه داشت...
🤯15❤13👍4😱3👻2😘1
دستم یخ کرده بود.
چند بار فایل رو عقب بردم و دوباره گوش دادم.
اشتباه نمیکردم.
صدای آخر، صدای خودم بود.
همون لحن، همون نفس کشیدن.
اما من هرگز اون جمله رو نگفته بودم.
گوشی رو برداشتم و دویدم بیرون.
طبقه بالایی وجود نداشت، اما صدای کشیده شدن چیزی روی سقف همچنان میومد.
انگار کسی با پاهای برهنه روی پشتبوم راه میرفت.
همون روز وسایلم رو جمع کردم.
قبل از رفتن، پدربزرگم فایل صوتی رو گوش داد.
رنگش پرید.
بعد از چند دقیقه سکوت گفت:
«اون صدا مال تو نیست...»
گفتم:
«خودم که دارم میشنوم. صدای خودمه.»
گفت:
«نه... اون چیزی که آخر فایل حرف زده، صدای تو رو تقلید کرده.»
پرسیدم:
«چی رو تقلید کرده؟»
پدربزرگم جواب نداد.
فقط گفت:
«فایل رو پاک کن.»
اما پاکش نکردم.
شب همون روز توی خونه خودم خوابیده بودم که ساعت ۲:۴۳ صبح گوشی زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
جواب دادم.
چند ثانیه سکوت...
بعد صدای خودم از اون طرف خط شنیده شد.
صدای خودم.
دقیقاً خودم.
گفت:
«چرا رفتی؟»
گوشی از دستم افتاد.
تماس قطع شد.
صبح که بیدار شدم، اولین کاری که کردم این بود که تاریخ تماس رو چک کنم.
هیچ تماسی ثبت نشده بود.
انگار اصلاً زنگی وجود نداشته.
چند ماه گذشت.
کمکم همه چیز عادی شد.
تا اینکه یک شب دوستم مهمونم بود.
داشتیم فیلم میدیدیم که ناگهان پرسید:
«داداشت کی اومده؟»
گفتم:
«من داداش ندارم.»
خندید و گفت:
«پس اون کیه که چند دقیقه پیش از جلوی در اتاقت رد شد؟»
خون توی صورتم خشک شد.
چون از لحظهای که وارد خونه شده بود، فقط من و اون داخل آپارتمان بودیم.
تمام خونه رو گشتیم.
هیچکس نبود.
اما وقتی برگشتیم، لپتاپ روی میز روشن شده بود.
برنامه ضبط صدا باز بود.
و یک فایل جدید روی صفحه دیده میشد.
فایلی که همان لحظه ضبط شده بود.
با دست لرزان پخشش کردم.
چند ثانیه سکوت...
بعد صدای قدمها.
بعد صدای باز شدن در اتاق.
و در آخر...
صدای خودم.
که آرام میگفت:
«بالاخره پیدات کردم...»
از آن شب به بعد دیگر هیچوقت آن فایل را باز نکردم.
اما هنوز هم بعضی شبها ساعت ۲:۴۳ از خواب میپرم.
چون صدای سه ضربه از پشت در میآید.
تق...
تق...
تق...
و چیزی پشت در، با صدای خودم زمزمه میکند:
«این بار در رو باز کن...»
چند بار فایل رو عقب بردم و دوباره گوش دادم.
اشتباه نمیکردم.
صدای آخر، صدای خودم بود.
همون لحن، همون نفس کشیدن.
اما من هرگز اون جمله رو نگفته بودم.
گوشی رو برداشتم و دویدم بیرون.
طبقه بالایی وجود نداشت، اما صدای کشیده شدن چیزی روی سقف همچنان میومد.
انگار کسی با پاهای برهنه روی پشتبوم راه میرفت.
همون روز وسایلم رو جمع کردم.
قبل از رفتن، پدربزرگم فایل صوتی رو گوش داد.
رنگش پرید.
بعد از چند دقیقه سکوت گفت:
«اون صدا مال تو نیست...»
گفتم:
«خودم که دارم میشنوم. صدای خودمه.»
گفت:
«نه... اون چیزی که آخر فایل حرف زده، صدای تو رو تقلید کرده.»
پرسیدم:
«چی رو تقلید کرده؟»
پدربزرگم جواب نداد.
فقط گفت:
«فایل رو پاک کن.»
اما پاکش نکردم.
شب همون روز توی خونه خودم خوابیده بودم که ساعت ۲:۴۳ صبح گوشی زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
جواب دادم.
چند ثانیه سکوت...
بعد صدای خودم از اون طرف خط شنیده شد.
صدای خودم.
دقیقاً خودم.
گفت:
«چرا رفتی؟»
گوشی از دستم افتاد.
تماس قطع شد.
صبح که بیدار شدم، اولین کاری که کردم این بود که تاریخ تماس رو چک کنم.
هیچ تماسی ثبت نشده بود.
انگار اصلاً زنگی وجود نداشته.
چند ماه گذشت.
کمکم همه چیز عادی شد.
تا اینکه یک شب دوستم مهمونم بود.
داشتیم فیلم میدیدیم که ناگهان پرسید:
«داداشت کی اومده؟»
گفتم:
«من داداش ندارم.»
خندید و گفت:
«پس اون کیه که چند دقیقه پیش از جلوی در اتاقت رد شد؟»
خون توی صورتم خشک شد.
چون از لحظهای که وارد خونه شده بود، فقط من و اون داخل آپارتمان بودیم.
تمام خونه رو گشتیم.
هیچکس نبود.
اما وقتی برگشتیم، لپتاپ روی میز روشن شده بود.
برنامه ضبط صدا باز بود.
و یک فایل جدید روی صفحه دیده میشد.
فایلی که همان لحظه ضبط شده بود.
با دست لرزان پخشش کردم.
چند ثانیه سکوت...
بعد صدای قدمها.
بعد صدای باز شدن در اتاق.
و در آخر...
صدای خودم.
که آرام میگفت:
«بالاخره پیدات کردم...»
از آن شب به بعد دیگر هیچوقت آن فایل را باز نکردم.
اما هنوز هم بعضی شبها ساعت ۲:۴۳ از خواب میپرم.
چون صدای سه ضربه از پشت در میآید.
تق...
تق...
تق...
و چیزی پشت در، با صدای خودم زمزمه میکند:
«این بار در رو باز کن...»
❤42😱13👏5🤯4🥴1
بچهها، من سعی میکنم هر روز براتون داستانها و پستهای جدید و جذاب بذارم. فقط یه خواهش دارم؛ اگه از محتوا خوشتون اومد، با ریاکشنهاتون ازم حمایت کنید و بهم انرژی بدید تا با انگیزه بیشتری ادامه بدم. ❤️
ممنونم که کنارم هستید.
ممنونم که کنارم هستید.
👏30❤15👍7
قبر شماره ۲۷
این اتفاق رو یکی از نگهبانهای قبرستان قدیمی شهر تعریف کرده بود.
میگفت یک شب نزدیک ساعت ۱۲، یک ماشین مشکی جلوی در قبرستان توقف کرد.
سه مرد پیاده شدند.
همه لباس مشکی پوشیده بودند.
یکی از آنها پاکت بزرگی دستش بود.
آمدند سمت نگهبانی و گفتند:
«ما اجازه داریم امشب سر قبر شماره ۲۷ مراسم انجام بدیم.»
نگهبان مخالفت کرد.
اما وقتی مجوز را دید، اجازه داد وارد شوند.
ساعت یک شب بود که ناگهان برق قبرستان قطع شد.
همه جا در تاریکی فرو رفت.
نگهبان از پنجره بیرون را نگاه کرد.
دید هر سه نفر دور یک قبر ایستادهاند و شمع روشن کردهاند.
بعد یکی از آنها شروع کرد به خواندن چیزهایی که از این فاصله قابل فهم نبود.
چند دقیقه بعد باد شدیدی وزید.
آنقدر شدید که شاخههای درختان خم شدند.
اما عجیب این بود که شعله شمعها اصلاً تکان نمیخورد.
نگهبان ترسید.
گوشی را برداشت که به پلیس زنگ بزند.
همان لحظه یکی از آن سه نفر با سرعت از میان قبرها دوید سمت در خروجی.
فریاد میزد:
«ببندش! ببندش!»
دو نفر دیگر پشت سرش میدویدند.
اما انگار دیر شده بود.
چیزی از داخل قبر بیرون آمده بود.
نه آدم بود.
نه حیوان.
فقط یک سایه سیاه و بلند.
سایهای که روی زمین حرکت نمیکرد...
ایستاده بود.
نگهبان میگفت هیچوقت آن صحنه را فراموش نمیکند.
آن موجود چند ثانیه به سه مرد خیره شد.
بعد آرام گفت:
«کدومتون منو صدا کرد؟»
هر سه نفر فرار کردند.
فردای آن شب پلیس فقط دو نفرشان را پیدا کرد.
سومی هیچوقت پیدا نشد.
اما ترسناکترین قسمت ماجرا چند روز بعد اتفاق افتاد.
وقتی شهرداری تصمیم گرفت قبر شماره ۲۷ را جابهجا کند.
کارگران قبر را شکافتند.
داخل قبر هیچ جنازهای نبود.
فقط یک تکه سنگ قدیمی قرار داشت.
روی سنگ فقط یک جمله حک شده بود:
"اینجا کسی دفن نشده...
اینجا چیزی زندانی شده بود.
این اتفاق رو یکی از نگهبانهای قبرستان قدیمی شهر تعریف کرده بود.
میگفت یک شب نزدیک ساعت ۱۲، یک ماشین مشکی جلوی در قبرستان توقف کرد.
سه مرد پیاده شدند.
همه لباس مشکی پوشیده بودند.
یکی از آنها پاکت بزرگی دستش بود.
آمدند سمت نگهبانی و گفتند:
«ما اجازه داریم امشب سر قبر شماره ۲۷ مراسم انجام بدیم.»
نگهبان مخالفت کرد.
اما وقتی مجوز را دید، اجازه داد وارد شوند.
ساعت یک شب بود که ناگهان برق قبرستان قطع شد.
همه جا در تاریکی فرو رفت.
نگهبان از پنجره بیرون را نگاه کرد.
دید هر سه نفر دور یک قبر ایستادهاند و شمع روشن کردهاند.
بعد یکی از آنها شروع کرد به خواندن چیزهایی که از این فاصله قابل فهم نبود.
چند دقیقه بعد باد شدیدی وزید.
آنقدر شدید که شاخههای درختان خم شدند.
اما عجیب این بود که شعله شمعها اصلاً تکان نمیخورد.
نگهبان ترسید.
گوشی را برداشت که به پلیس زنگ بزند.
همان لحظه یکی از آن سه نفر با سرعت از میان قبرها دوید سمت در خروجی.
فریاد میزد:
«ببندش! ببندش!»
دو نفر دیگر پشت سرش میدویدند.
اما انگار دیر شده بود.
چیزی از داخل قبر بیرون آمده بود.
نه آدم بود.
نه حیوان.
فقط یک سایه سیاه و بلند.
سایهای که روی زمین حرکت نمیکرد...
ایستاده بود.
نگهبان میگفت هیچوقت آن صحنه را فراموش نمیکند.
آن موجود چند ثانیه به سه مرد خیره شد.
بعد آرام گفت:
«کدومتون منو صدا کرد؟»
هر سه نفر فرار کردند.
فردای آن شب پلیس فقط دو نفرشان را پیدا کرد.
سومی هیچوقت پیدا نشد.
اما ترسناکترین قسمت ماجرا چند روز بعد اتفاق افتاد.
وقتی شهرداری تصمیم گرفت قبر شماره ۲۷ را جابهجا کند.
کارگران قبر را شکافتند.
داخل قبر هیچ جنازهای نبود.
فقط یک تکه سنگ قدیمی قرار داشت.
روی سنگ فقط یک جمله حک شده بود:
"اینجا کسی دفن نشده...
اینجا چیزی زندانی شده بود.
🤯24❤12👏6👍2😇1
«عکس آخر»
سال ۱۴۰۱، توی یکی از گروههای فروش گوشی، پسری به اسم آرش یه گوشی دست دوم خرید.
گوشی تمیز بود، قیمتش هم مناسب.
فقط یه مشکل داشت.
گالری گوشی پاک نشده بود.
آرش از روی کنجکاوی عکسها رو نگاه کرد.
بیشترشون معمولی بودن؛ عکس غذا، خیابون، سلفی و...
اما آخرین عکس گالری عجیب بود.
عکسی از یه اتاق تاریک.
هیچی داخلش دیده نمیشد.
انگار اشتباهی گرفته شده بود.
آرش میخواست حذفش کنه که متوجه چیزی شد.
وقتی زوم میکرد، گوشه سمت راست تصویر، صورت یه مرد دیده میشد.
رنگپریده.
با چشمهای کاملاً سیاه.
آرش عکس رو برای فروشنده فرستاد و پرسید:
«این کیه؟»
اما پیامش سین نشد.
چند دقیقه بعد خواست زنگ بزنه.
شماره خاموش بود.
از گروه هم خارج شده بود.
انگار هیچوقت وجود نداشته.
آن شب آرش خوابش نبرد.
نزدیک ساعت ۳ صبح دوباره عکس را باز کرد.
اما این بار قلبش ایستاد.
مرد داخل عکس دیگر گوشه تصویر نبود.
کمی جلوتر آمده بود.
آرش مطمئن بود دفعه قبل آنجا نبود.
فکر کرد توهم زده.
گوشی را خاموش کرد و خوابید.
صبح که بیدار شد، یک عکس جدید داخل گالری بود.
عکسی که خودش نگرفته بود.
عکس اتاق خواب خودش.
از داخل اتاق.
در حالی که خودش خوابیده بود.
و در کنار تختش...
همان مرد ایستاده بود.
دستانش روی تشک قرار داشت.
انگار خم شده و به صورت آرش نگاه میکرد.
آرش وحشتزده گوشی را به زمین کوبید.
باتری را درآورد.
سیمکارت را شکست.
همان روز گوشی را داخل رودخانه انداخت.
تمام شد.
حداقل خودش اینطور فکر میکرد.
سه هفته بعد گوشی جدیدی خرید.
شب اول همه چیز عادی بود.
تا اینکه هنگام باز کردن گالری متوجه شد فقط یک عکس داخل حافظه وجود دارد.
یک عکس.
همان اتاق تاریک.
اما این بار مرد داخل تصویر نبود.
چون پشت دوربین ایستاده بود.
و در آینه انتهای اتاق، انعکاس کسی دیده میشد که عکس را گرفته بود.
آرش.
در حالی که صورتش کاملاً سیاه شده بود.
و زیر عکس نوشته شده بود:
«حالا نوبت توئه که عکس بگیری...»
سال ۱۴۰۱، توی یکی از گروههای فروش گوشی، پسری به اسم آرش یه گوشی دست دوم خرید.
گوشی تمیز بود، قیمتش هم مناسب.
فقط یه مشکل داشت.
گالری گوشی پاک نشده بود.
آرش از روی کنجکاوی عکسها رو نگاه کرد.
بیشترشون معمولی بودن؛ عکس غذا، خیابون، سلفی و...
اما آخرین عکس گالری عجیب بود.
عکسی از یه اتاق تاریک.
هیچی داخلش دیده نمیشد.
انگار اشتباهی گرفته شده بود.
آرش میخواست حذفش کنه که متوجه چیزی شد.
وقتی زوم میکرد، گوشه سمت راست تصویر، صورت یه مرد دیده میشد.
رنگپریده.
با چشمهای کاملاً سیاه.
آرش عکس رو برای فروشنده فرستاد و پرسید:
«این کیه؟»
اما پیامش سین نشد.
چند دقیقه بعد خواست زنگ بزنه.
شماره خاموش بود.
از گروه هم خارج شده بود.
انگار هیچوقت وجود نداشته.
آن شب آرش خوابش نبرد.
نزدیک ساعت ۳ صبح دوباره عکس را باز کرد.
اما این بار قلبش ایستاد.
مرد داخل عکس دیگر گوشه تصویر نبود.
کمی جلوتر آمده بود.
آرش مطمئن بود دفعه قبل آنجا نبود.
فکر کرد توهم زده.
گوشی را خاموش کرد و خوابید.
صبح که بیدار شد، یک عکس جدید داخل گالری بود.
عکسی که خودش نگرفته بود.
عکس اتاق خواب خودش.
از داخل اتاق.
در حالی که خودش خوابیده بود.
و در کنار تختش...
همان مرد ایستاده بود.
دستانش روی تشک قرار داشت.
انگار خم شده و به صورت آرش نگاه میکرد.
آرش وحشتزده گوشی را به زمین کوبید.
باتری را درآورد.
سیمکارت را شکست.
همان روز گوشی را داخل رودخانه انداخت.
تمام شد.
حداقل خودش اینطور فکر میکرد.
سه هفته بعد گوشی جدیدی خرید.
شب اول همه چیز عادی بود.
تا اینکه هنگام باز کردن گالری متوجه شد فقط یک عکس داخل حافظه وجود دارد.
یک عکس.
همان اتاق تاریک.
اما این بار مرد داخل تصویر نبود.
چون پشت دوربین ایستاده بود.
و در آینه انتهای اتاق، انعکاس کسی دیده میشد که عکس را گرفته بود.
آرش.
در حالی که صورتش کاملاً سیاه شده بود.
و زیر عکس نوشته شده بود:
«حالا نوبت توئه که عکس بگیری...»
❤14👍3🤯2🔥1🌚1
📖 داستان ترسناک: «تماس از اتاق ۳۱۲»
سال ۱۳۹۸، یک نگهبان شیفت شب در هتلی قدیمی در شمال ایران کار میکرد. هتل سه طبقه داشت، اما سالها بود که طبقه سوم را بسته بودند. مدیر هتل همیشه میگفت:
«هیچ مهمانی حق نداره بره طبقه سوم. مخصوصاً اتاق ۳۱۲.»
نگهبان دلیلش را نمیدانست. تصور میکرد اتاقها فرسوده شدهاند.
یک شب بارانی، نزدیک ساعت ۳:۱۰ بامداد، تلفن پذیرش زنگ خورد.
شماره تماس: ۳۱۲
نگهبان اخم کرد. تلفن داخلی اتاق ۳۱۲ باید سالها پیش قطع شده میبود.
گوشی را برداشت.
چند ثانیه سکوت...
بعد صدای آرام یک زن شنیده شد:
«لطفاً... در رو باز کن...»
نگهبان گفت:
«خانم، اون طبقه تعطیله. شما کی هستین؟»
صدای زن لرزانتر شد:
«اون پشت دره... نمیذاره بیام بیرون...»
و تماس قطع شد.
نگهبان ابتدا فکر کرد یکی از کارکنان شوخی میکند.
اما چند دقیقه بعد دوباره زنگ خورد.
۳۱۲
این بار قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای نفسنفس زدن آمد.
بعد زن با وحشت زمزمه کرد:
«داره از پلهها میاد پایین...»
تق...
تماس قطع شد.
ترس عجیبی وجود نگهبان را گرفت. با چراغقوه به سمت طبقه سوم رفت.
در انتهای راهرو تاریک، اتاق ۳۱۲ قرار داشت.
روی در، لایهای ضخیم از گرد و خاک نشسته بود؛ طوری که مشخص بود سالها باز نشده است.
اما چیزی توجهش را جلب کرد.
ردیف ردپاهای خیس از زیر در بیرون آمده بودند...
انگار کسی همین الان از داخل اتاق راه افتاده باشد.
نگهبان با دست لرزان کلید را داخل قفل چرخاند.
در باز شد.
اتاق خالی بود.
هیچ تختی نداشت.
هیچ پنجرهای نداشت.
فقط یک تلفن قدیمی روی زمین قرار داشت.
ناگهان تلفن زنگ خورد.
در همان اتاق.
نگهبان خشکش زد.
با تردید گوشی را برداشت.
صدای خودش را شنید.
اما نه از زمان حال...
صدای ضبطشده خودش بود که چند ثانیه بعد قرار بود بگوید:
«اینجا کسی نیست...»
همان جملهای که هنوز به زبان نیاورده بود.
گوشی از دستش افتاد.
چند قدم عقب رفت.
دوباره تلفن زنگ خورد.
این بار صدای خودش از آینده فریاد میزد:
«فرار کن! پشت سرتو نگاه نکن!»
نگهبان وحشتزده دوید.
اما اشتباه کرد...
پشت سرش را نگاه کرد.
در انتهای اتاق، جایی که چند لحظه قبل خالی بود، زنی ایستاده بود.
موهایش تمام صورتش را پوشانده بود.
اما بدترین قسمت چهرهاش نبود.
بدترین قسمت این بود که سرش کاملاً کج شده بود، انگار گردنش شکسته باشد.
زن آرام گفت:
«بالاخره یکی جواب تلفنمو داد...»
صبح روز بعد، کارکنان هتل درِ اتاق ۳۱۲ را باز کردند.
داخل اتاق فقط یک تلفن روی زمین بود.
از نگهبان هیچ اثری پیدا نشد.
اما از آن شب به بعد، هر سال ساعت ۳:۱۲ بامداد، تلفن پذیرش زنگ میزند.
و اگر کسی جواب بدهد...
صدای مردی وحشتزده از آن طرف خط شنیده میشود:
«خواهش میکنم در رو باز کن... اون پشت سرمه...» ☎️
سال ۱۳۹۸، یک نگهبان شیفت شب در هتلی قدیمی در شمال ایران کار میکرد. هتل سه طبقه داشت، اما سالها بود که طبقه سوم را بسته بودند. مدیر هتل همیشه میگفت:
«هیچ مهمانی حق نداره بره طبقه سوم. مخصوصاً اتاق ۳۱۲.»
نگهبان دلیلش را نمیدانست. تصور میکرد اتاقها فرسوده شدهاند.
یک شب بارانی، نزدیک ساعت ۳:۱۰ بامداد، تلفن پذیرش زنگ خورد.
شماره تماس: ۳۱۲
نگهبان اخم کرد. تلفن داخلی اتاق ۳۱۲ باید سالها پیش قطع شده میبود.
گوشی را برداشت.
چند ثانیه سکوت...
بعد صدای آرام یک زن شنیده شد:
«لطفاً... در رو باز کن...»
نگهبان گفت:
«خانم، اون طبقه تعطیله. شما کی هستین؟»
صدای زن لرزانتر شد:
«اون پشت دره... نمیذاره بیام بیرون...»
و تماس قطع شد.
نگهبان ابتدا فکر کرد یکی از کارکنان شوخی میکند.
اما چند دقیقه بعد دوباره زنگ خورد.
۳۱۲
این بار قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای نفسنفس زدن آمد.
بعد زن با وحشت زمزمه کرد:
«داره از پلهها میاد پایین...»
تق...
تماس قطع شد.
ترس عجیبی وجود نگهبان را گرفت. با چراغقوه به سمت طبقه سوم رفت.
در انتهای راهرو تاریک، اتاق ۳۱۲ قرار داشت.
روی در، لایهای ضخیم از گرد و خاک نشسته بود؛ طوری که مشخص بود سالها باز نشده است.
اما چیزی توجهش را جلب کرد.
ردیف ردپاهای خیس از زیر در بیرون آمده بودند...
انگار کسی همین الان از داخل اتاق راه افتاده باشد.
نگهبان با دست لرزان کلید را داخل قفل چرخاند.
در باز شد.
اتاق خالی بود.
هیچ تختی نداشت.
هیچ پنجرهای نداشت.
فقط یک تلفن قدیمی روی زمین قرار داشت.
ناگهان تلفن زنگ خورد.
در همان اتاق.
نگهبان خشکش زد.
با تردید گوشی را برداشت.
صدای خودش را شنید.
اما نه از زمان حال...
صدای ضبطشده خودش بود که چند ثانیه بعد قرار بود بگوید:
«اینجا کسی نیست...»
همان جملهای که هنوز به زبان نیاورده بود.
گوشی از دستش افتاد.
چند قدم عقب رفت.
دوباره تلفن زنگ خورد.
این بار صدای خودش از آینده فریاد میزد:
«فرار کن! پشت سرتو نگاه نکن!»
نگهبان وحشتزده دوید.
اما اشتباه کرد...
پشت سرش را نگاه کرد.
در انتهای اتاق، جایی که چند لحظه قبل خالی بود، زنی ایستاده بود.
موهایش تمام صورتش را پوشانده بود.
اما بدترین قسمت چهرهاش نبود.
بدترین قسمت این بود که سرش کاملاً کج شده بود، انگار گردنش شکسته باشد.
زن آرام گفت:
«بالاخره یکی جواب تلفنمو داد...»
صبح روز بعد، کارکنان هتل درِ اتاق ۳۱۲ را باز کردند.
داخل اتاق فقط یک تلفن روی زمین بود.
از نگهبان هیچ اثری پیدا نشد.
اما از آن شب به بعد، هر سال ساعت ۳:۱۲ بامداد، تلفن پذیرش زنگ میزند.
و اگر کسی جواب بدهد...
صدای مردی وحشتزده از آن طرف خط شنیده میشود:
«خواهش میکنم در رو باز کن... اون پشت سرمه...» ☎️
❤24😨4👍3🌚2🔥1🤯1
«قانونی که پلیسها هیچوقت دربارهاش حرف نمیزنند»
این داستان بین چند مأمور پلیس دستبهدست میشد. هیچکس نمیدانست اولین بار چه کسی آن را نوشته.
میگفتند اگر نصف شب در جادهای خلوت رانندگی میکنی و یک ماشین پلیس پشت سرت ظاهر شد، فقط یک چیز را چک کن:
اگر چراغهای گردان روشن بود ولی شماره ماشین دیده نمیشد، هرگز توقف نکن.
امیر این قانون را نمیدانست.
ساعت ۳ صبح از یک مهمانی برمیگشت.
جاده کاملاً خالی بود.
بعد از چند دقیقه متوجه نور آبی و قرمز پشت سرش شد.
ماشین پلیس.
کنار جاده توقف کرد.
اما چیزی عجیب بود.
روی کاپوت ماشین شمارهای وجود نداشت.
روی درها هم هیچ نشانی دیده نمیشد.
فقط کلمه «POLICE» با رنگ سفید نوشته شده بود.
امیر فکر کرد شاید ماشین جدیدی باشد.
مأمور از خودرو پیاده شد.
قد بلند.
لباس پلیس.
کلاه.
همه چیز عادی به نظر میرسید.
تا وقتی که به پنجره رسید.
صورتش در تاریکی بود.
انگار نور چراغها عمداً روی چهرهاش نمیافتاد.
مرد گفت:
«لطفاً از خودرو خارج شوید.»
صدایش عجیب بود.
نه بلند.
نه آرام.
انگار چند نفر همزمان حرف میزدند.
امیر پیاده شد.
مأمور گفت:
«لطفاً به صندوق عقب نگاه نکنید.»
امیر اخم کرد.
«چی؟»
مأمور تکرار کرد:
«هر اتفاقی افتاد، به صندوق عقب نگاه نکنید.»
بعد بدون هیچ توضیحی دور ماشین رفت.
امیر ایستاده بود.
قلبش تند میزد.
چند ثانیه بعد صدای تقهای از داخل صندوق عقب خودش شنید.
تق...
بعد دوباره.
تق...
تق...
انگار کسی از داخل صندوق میخواست بیرون بیاید.
امیر مطمئن بود صندوقش خالی است.
اما صدا ادامه داشت.
تق...
تق...
تق...
بعد صدای یک دختر بچه آمد.
خیلی واضح.
«بابا...»
امیر یخ زد.
دخترش دو سال قبل در یک تصادف مرده بود.
دوباره صدا آمد:
«بابا... کمکم کن... تاریکه...»
اشک در چشمانش جمع شد.
مأمور که پشت ماشین ایستاده بود فریاد زد:
«نگاه نکن!»
اما دیگر دیر شده بود.
امیر به سمت صندوق دوید و آن را باز کرد.
داخل صندوق خالی بود.
کاملاً خالی.
نفس راحتی کشید.
اما وقتی سرش را بالا آورد، متوجه شد جاده ناپدید شده است.
ماشینش ناپدید شده بود.
ماشین پلیس هم نبود.
فقط یک دشت بیانتها زیر آسمانی سیاه.
و در فاصله دور، صدها نفر ایستاده بودند.
بیحرکت.
همه به او نگاه میکردند.
و کنار هر کدامشان یک مأمور پلیس ایستاده بود.
همان لباس.
همان کلاه.
همان صورت نامشخص.
امیر شروع به دویدن کرد.
اما هرچه میدوید، آن آدمها نزدیکتر میشدند.
تا اینکه فهمید اصلاً آنها به او نزدیک نمیشوند...
او داشت به سمت آنها کشیده میشد.
صبح روز بعد، ماشین امیر کنار جاده پیدا شد.
در راننده باز بود.
کلید هنوز داخل سوئیچ بود.
هیچ اثری از او نبود.
اما دوربین پلیس یک چیز را ثبت کرده بود.
در ساعت ۳:۱۳ بامداد، امیر کنار ماشینش ایستاده بود و به صندوق عقب خالی خیره شده بود.
بعد ناگهان لبخند زد.
سرش را تکان داد.
انگار کسی را شناخته باشد.
و بعد...
به سمت تاریکی کنار جاده قدم برداشت.
جایی که در فیلم، هیچکس وجود نداشت.
و دیگر هرگز دیده نشد. 👁️🚔
این داستان بین چند مأمور پلیس دستبهدست میشد. هیچکس نمیدانست اولین بار چه کسی آن را نوشته.
میگفتند اگر نصف شب در جادهای خلوت رانندگی میکنی و یک ماشین پلیس پشت سرت ظاهر شد، فقط یک چیز را چک کن:
اگر چراغهای گردان روشن بود ولی شماره ماشین دیده نمیشد، هرگز توقف نکن.
امیر این قانون را نمیدانست.
ساعت ۳ صبح از یک مهمانی برمیگشت.
جاده کاملاً خالی بود.
بعد از چند دقیقه متوجه نور آبی و قرمز پشت سرش شد.
ماشین پلیس.
کنار جاده توقف کرد.
اما چیزی عجیب بود.
روی کاپوت ماشین شمارهای وجود نداشت.
روی درها هم هیچ نشانی دیده نمیشد.
فقط کلمه «POLICE» با رنگ سفید نوشته شده بود.
امیر فکر کرد شاید ماشین جدیدی باشد.
مأمور از خودرو پیاده شد.
قد بلند.
لباس پلیس.
کلاه.
همه چیز عادی به نظر میرسید.
تا وقتی که به پنجره رسید.
صورتش در تاریکی بود.
انگار نور چراغها عمداً روی چهرهاش نمیافتاد.
مرد گفت:
«لطفاً از خودرو خارج شوید.»
صدایش عجیب بود.
نه بلند.
نه آرام.
انگار چند نفر همزمان حرف میزدند.
امیر پیاده شد.
مأمور گفت:
«لطفاً به صندوق عقب نگاه نکنید.»
امیر اخم کرد.
«چی؟»
مأمور تکرار کرد:
«هر اتفاقی افتاد، به صندوق عقب نگاه نکنید.»
بعد بدون هیچ توضیحی دور ماشین رفت.
امیر ایستاده بود.
قلبش تند میزد.
چند ثانیه بعد صدای تقهای از داخل صندوق عقب خودش شنید.
تق...
بعد دوباره.
تق...
تق...
انگار کسی از داخل صندوق میخواست بیرون بیاید.
امیر مطمئن بود صندوقش خالی است.
اما صدا ادامه داشت.
تق...
تق...
تق...
بعد صدای یک دختر بچه آمد.
خیلی واضح.
«بابا...»
امیر یخ زد.
دخترش دو سال قبل در یک تصادف مرده بود.
دوباره صدا آمد:
«بابا... کمکم کن... تاریکه...»
اشک در چشمانش جمع شد.
مأمور که پشت ماشین ایستاده بود فریاد زد:
«نگاه نکن!»
اما دیگر دیر شده بود.
امیر به سمت صندوق دوید و آن را باز کرد.
داخل صندوق خالی بود.
کاملاً خالی.
نفس راحتی کشید.
اما وقتی سرش را بالا آورد، متوجه شد جاده ناپدید شده است.
ماشینش ناپدید شده بود.
ماشین پلیس هم نبود.
فقط یک دشت بیانتها زیر آسمانی سیاه.
و در فاصله دور، صدها نفر ایستاده بودند.
بیحرکت.
همه به او نگاه میکردند.
و کنار هر کدامشان یک مأمور پلیس ایستاده بود.
همان لباس.
همان کلاه.
همان صورت نامشخص.
امیر شروع به دویدن کرد.
اما هرچه میدوید، آن آدمها نزدیکتر میشدند.
تا اینکه فهمید اصلاً آنها به او نزدیک نمیشوند...
او داشت به سمت آنها کشیده میشد.
صبح روز بعد، ماشین امیر کنار جاده پیدا شد.
در راننده باز بود.
کلید هنوز داخل سوئیچ بود.
هیچ اثری از او نبود.
اما دوربین پلیس یک چیز را ثبت کرده بود.
در ساعت ۳:۱۳ بامداد، امیر کنار ماشینش ایستاده بود و به صندوق عقب خالی خیره شده بود.
بعد ناگهان لبخند زد.
سرش را تکان داد.
انگار کسی را شناخته باشد.
و بعد...
به سمت تاریکی کنار جاده قدم برداشت.
جایی که در فیلم، هیچکس وجود نداشت.
و دیگر هرگز دیده نشد. 👁️🚔
❤23👍2👏2😢2
سلام بچهها، این ماجرا رو یکی از آشنایان نزدیکمون تعریف کرده. خودم شاهد بخشی از اتفاقات بودم و هنوزم وقتی یادش میافتم مو به تنم سیخ میشه.
چند سال پیش یکی از اقواممون یه خونه قدیمی اجاره کرد. از همون روز اول همه چیز عجیب بود. روز اسبابکشی، زن خونه برای خرید نان بیرون رفت. وقتی برگشت، نونها رو روی میز آشپزخونه گذاشت و رفت اتاق تا به بقیه کمک کنه.
حدود ده دقیقه بعد که برگشتن آشپزخونه، صحنه عجیبی دیدن. نونها تکهتکه شده بودن و توی قسمتهای مختلف خونه پخش شده بودن. بعضی تکهها حتی داخل کابینتها و بین وسایل قرار گرفته بودن.
اول فکر کردن یکی از بچهها شوخی کرده، اما هیچکس مسئولیتش رو قبول نکرد.
روزها گذشت و اتفاقات عجیب بیشتر شد. گاهی صبح بیدار میشدن و میدیدن برنج و حبوبات کف آشپزخونه ریخته. بعضی شبها لباسهایی که مرتب داخل کمد گذاشته شده بود وسط پذیرایی پیدا میشد.
کمکم فشار روانی زیادی روی زن خانواده اومد. اطرافیان فکر میکردن همه این اتفاقات زاییده ذهنشه و حتی بعضیها میگفتن دچار مشکل روحی شده.
از اینجا به بعد رو از زبان خود این خانوم تعریف میکنم:
چند ماه بعد، یک ظهر که تنها توی خونه بودم، روی مبل دراز کشیده بودم که ناگهان متوجه دختری شدم که از انتهای راهرو به سمتم میاد.
دختری با موهای بلند و لباس روشن.
سرش پایین بود و انگار گریه میکرد.
میخواستم فریاد بزنم اما نمیتونستم تکون بخورم.
دختر هر لحظه نزدیکتر میشد...
در آخرین لحظه، صدای باز شدن در خونه اومد و دختر ناگهان ناپدید شد.
اما ماجرا به همینجا ختم نشد.
فردای اون روز صدای شوهرم رو از پشتبام شنیدم.
صدایی کاملاً واضح.
اسمم رو صدا میزد و میگفت بیا بالا.
اول فکر کردم همسرم از سره کار زودتر اومده و داره صدام میزنه
اما درست چند ثانیه بعد تلفن زنگ خورد؛بهش گفتم صبر کن تلفن رو جواب بدم بعد میام اما تلفن رو که ورداشتم دیدم پشت خط شوهرم بود.
از سره کارش تماس گرفته بود.
اون لحظه فهمیدم صدایی که شنیدم، متعلق به شوهرم نبوده...
خانواده که دیگه طاقت نداشتن، از یک دعا نویس کمک خواستن.
مرد بعد از چند دقیقه سکوت فقط یه جمله گفت:
«شما اولین ساکنان این خونه نیستین...»
وقتی دلیلش رو پرسیدیم، گفت سالها قبل در همین زمین اتفاقات عجیبی رخ داده و بعضی چیزها هنوز اینجا رو ترک نکردن.
جالب اینجاست که بعد از مدتی، با انجام چند توصیه ساده، تمام اون اتفاقات متوقف شد.
اما ترسناکترین بخش ماجرا این بود که بعد از اسبابکشی...
چند بار سایه همان دختر را در خانه جدید هم دیده بودند.
انگار چیزی از خانه قبلی همراهشان آمده بود...
چند سال پیش یکی از اقواممون یه خونه قدیمی اجاره کرد. از همون روز اول همه چیز عجیب بود. روز اسبابکشی، زن خونه برای خرید نان بیرون رفت. وقتی برگشت، نونها رو روی میز آشپزخونه گذاشت و رفت اتاق تا به بقیه کمک کنه.
حدود ده دقیقه بعد که برگشتن آشپزخونه، صحنه عجیبی دیدن. نونها تکهتکه شده بودن و توی قسمتهای مختلف خونه پخش شده بودن. بعضی تکهها حتی داخل کابینتها و بین وسایل قرار گرفته بودن.
اول فکر کردن یکی از بچهها شوخی کرده، اما هیچکس مسئولیتش رو قبول نکرد.
روزها گذشت و اتفاقات عجیب بیشتر شد. گاهی صبح بیدار میشدن و میدیدن برنج و حبوبات کف آشپزخونه ریخته. بعضی شبها لباسهایی که مرتب داخل کمد گذاشته شده بود وسط پذیرایی پیدا میشد.
کمکم فشار روانی زیادی روی زن خانواده اومد. اطرافیان فکر میکردن همه این اتفاقات زاییده ذهنشه و حتی بعضیها میگفتن دچار مشکل روحی شده.
از اینجا به بعد رو از زبان خود این خانوم تعریف میکنم:
چند ماه بعد، یک ظهر که تنها توی خونه بودم، روی مبل دراز کشیده بودم که ناگهان متوجه دختری شدم که از انتهای راهرو به سمتم میاد.
دختری با موهای بلند و لباس روشن.
سرش پایین بود و انگار گریه میکرد.
میخواستم فریاد بزنم اما نمیتونستم تکون بخورم.
دختر هر لحظه نزدیکتر میشد...
در آخرین لحظه، صدای باز شدن در خونه اومد و دختر ناگهان ناپدید شد.
اما ماجرا به همینجا ختم نشد.
فردای اون روز صدای شوهرم رو از پشتبام شنیدم.
صدایی کاملاً واضح.
اسمم رو صدا میزد و میگفت بیا بالا.
اول فکر کردم همسرم از سره کار زودتر اومده و داره صدام میزنه
اما درست چند ثانیه بعد تلفن زنگ خورد؛بهش گفتم صبر کن تلفن رو جواب بدم بعد میام اما تلفن رو که ورداشتم دیدم پشت خط شوهرم بود.
از سره کارش تماس گرفته بود.
اون لحظه فهمیدم صدایی که شنیدم، متعلق به شوهرم نبوده...
خانواده که دیگه طاقت نداشتن، از یک دعا نویس کمک خواستن.
مرد بعد از چند دقیقه سکوت فقط یه جمله گفت:
«شما اولین ساکنان این خونه نیستین...»
وقتی دلیلش رو پرسیدیم، گفت سالها قبل در همین زمین اتفاقات عجیبی رخ داده و بعضی چیزها هنوز اینجا رو ترک نکردن.
جالب اینجاست که بعد از مدتی، با انجام چند توصیه ساده، تمام اون اتفاقات متوقف شد.
اما ترسناکترین بخش ماجرا این بود که بعد از اسبابکشی...
چند بار سایه همان دختر را در خانه جدید هم دیده بودند.
انگار چیزی از خانه قبلی همراهشان آمده بود...
❤21👏6👍3
پارت #اول
سلام من رضا هستم و ماجرای زندگی من یه ماجرای تراژدی ترسناکه من تک فرزند خانوادهمون بودم و علتش رو در طول داستان متوجه میشید اسم پدرم بود و در جوانی و مجردی هم خیلی خوش برارو و هم خوش اخلاق و از همه مهمتر پولدار و ولخرج بود که همینم باعث شده بود خیلی از دخترهای فامیل آرزوشون ازدواج با پدرم بود ولی قرعه به نام دختری غریبه افتاد مادرم دختری از یه خانواده متوسط بود اگرچه زیبا بود ولی عمه و مادربزرگم هرگز به این ازدواج راضی نشدن همیشه به پدرم میگفتند این همه بهت گفتیم فلان دختر پدرش کارخونه داره و فلانی پدرش بازاریه ولی تو رفتی دنبال دختر یلاق که پدرش فوت شده و مادر و یه خواهر داره آخه مادرم دختر شهید بود عاشقانه پدرم رو دوست داشت یک سال بعد از ازدواجشون من به دنیا اومدم و بی هیچ دلیلی مادرم تا ۱۲ سال بچهدار نشد اوایل مادربزرگ و عمه خونمو نمیاومدن اما وقتی که من به ۴ سالگی رسیدم مادربزرگم زمین گیر شد و اومد خونه ما آخه عمه شیرین تازه ازدواج کرده بود و شاهپور همسرش املاکی داشت و خیلی بد اخلاق و بد بود به خاطر همین اشرف مادربزرگم به خونه ما اومد اسم مادرم کیمیا بود واقعا مثل اسمش کیمیا و کمیاب بود نماز شب میخوند و خیلی مهربون بود و پدرم رو مثل یک پادشاه میدونست و احترام و اکرام میکرد ولی از روزی که مادربزرگ وارد خونه ما شد یه روز خوش برای مادرم نذاشت هر روز به بهانههای مختلف مادرم رو به این متهم میکرد که میخواد اونو بکشه ولی پدرم چون خوب مادرش و مادر من رو میشناخت بهش میخندید و هر وقت عمه به خونه ما میومد مادربزرگم بهش التماس میکرد که منو ببر خونه خودتون ولی عمه راحت بهش میگفت خودت که اخلاق شاپور رو میدونی میخوای یه کاری کنی منم آواره بشم کیمیا که مثل مادر خودش بهت میرسه پس بشین سر جات و فکر نکن نمیدونم چقدر اذیتش میکنی خودتم میدونی که اگر کیمیا نمیخواست نگهت داره اشکان روی حرفش حرف نمیزد حالا اونا نمیدونن اما من میدونم که تو راحت میتونی راه بری میدونم که عمداً خودت رو انداختی و شلوارتو کثیف میکنی تا کیمیا مجبور باشه شلوارتو عوض کنه و تورو تمیز کنه همیشه وقتی عمه به خونه ما میومد مادرم میدونست که اونا حرف خصوصی دارند و به بهانه خرید از خونه بیرون میرفت تا اونا راحت باشند ولی من توی خونه بودم و حرفاشون رو میشنیدم یادمه که یه روز وقتی عمه به خونه ما اومد با خوشحالی رو به مادربزرگم گفت آدمشو پیدا کردم واقعا این کار است ولی خرجش خیلی بالاست مادربزرگم گفت طلاهامو بهش میدم فقط بگو ببینم میتونه واقعا کاری انجام بده و عمه در جوابش گفت دارم بهت میگم یارو این کاره است و من در کمال تعجب دیدم که مادربزرگ راحت از روی ویلچر بلند شد و چادرش رو بغل زد و گفت پس بریم تا نیومده اگرچه من ۵ سالم بود اما کاملا میفهمیدم که مامان اشرف عمداً مادرم رو اذیت میکنه از غذا خوردن و ریختن غذا گرفته تا خراب کردن عمدی لباسها و رختخواب ولی مادرم حتی بهش اخم هم نمیکرد و با خوشرویی کاراش را انجام میداد با این حال وقتی پدرم از راه میرسید مامانش رفت با صدای بلند گریه میکرد و میگفت خدایا مرگم را برسون از این خفت نجاتم بده تا کی باید اخم و تخم عروسم رو ببینم اما پدرم که اونو خوب میشناخت توجهی به حرفاش نمیکرد و به کارش میرسید اون روز وقتی عمه و مادربزرگ به خونه برگشتن دوباره با هم پچ پچ میکردن و من مشغول بازی با اسباب بازیهام بودم دوتایی ویلچر به دست رفته بودند اما وقتی برگشتن مادربزرگم روی ویلچر نشسته بود در حالی که سرگرم بازی بودم یه لحظه نگاهم افتاد و دیدم که عمه یه بسته از کیفش درآورد و داد به مادربزرگ بهشت توصیه میکرد حواست باشه که باید چیکار کنی و هفته بعد مادرم مریض شد مدتی حالش دگرگون بود و حتی اخلاقش عوض شده بود به حدی حال مادرم خراب شد که پدرم منو به خونه مادربزرگ مادریم و مادر خودش رو گذاشت خونه عمه شیرین تا بتونه از مادرم مراقبت کنه از اونجایی که عمه بچهدار نمیشد شاهپور طلاقش داد و عمه با پول مهریش یه خونه تو خزانه خرید و الباقی پولش رو گذاشته بود دست نزول خور و ماهیانه ازش پول میگرفت وقتی که اون روز مادربزرگ رو به خونه عمه بردیم عمه با صدای بلند بهش گفت حواستو خوب جمع کن من کیمیا نیستم که رختخواب رو نجس کنی و بشورم اولین کثافت کاری که کنیم میندازمت بیرون فهمیدی و مادربزرگ اشرف که چشماش پر اشک شده بود گفت باشه دخترم و در حالی که روی ویلچر نشسته بود وارد خونه عمه شد مادرم
سلام من رضا هستم و ماجرای زندگی من یه ماجرای تراژدی ترسناکه من تک فرزند خانوادهمون بودم و علتش رو در طول داستان متوجه میشید اسم پدرم بود و در جوانی و مجردی هم خیلی خوش برارو و هم خوش اخلاق و از همه مهمتر پولدار و ولخرج بود که همینم باعث شده بود خیلی از دخترهای فامیل آرزوشون ازدواج با پدرم بود ولی قرعه به نام دختری غریبه افتاد مادرم دختری از یه خانواده متوسط بود اگرچه زیبا بود ولی عمه و مادربزرگم هرگز به این ازدواج راضی نشدن همیشه به پدرم میگفتند این همه بهت گفتیم فلان دختر پدرش کارخونه داره و فلانی پدرش بازاریه ولی تو رفتی دنبال دختر یلاق که پدرش فوت شده و مادر و یه خواهر داره آخه مادرم دختر شهید بود عاشقانه پدرم رو دوست داشت یک سال بعد از ازدواجشون من به دنیا اومدم و بی هیچ دلیلی مادرم تا ۱۲ سال بچهدار نشد اوایل مادربزرگ و عمه خونمو نمیاومدن اما وقتی که من به ۴ سالگی رسیدم مادربزرگم زمین گیر شد و اومد خونه ما آخه عمه شیرین تازه ازدواج کرده بود و شاهپور همسرش املاکی داشت و خیلی بد اخلاق و بد بود به خاطر همین اشرف مادربزرگم به خونه ما اومد اسم مادرم کیمیا بود واقعا مثل اسمش کیمیا و کمیاب بود نماز شب میخوند و خیلی مهربون بود و پدرم رو مثل یک پادشاه میدونست و احترام و اکرام میکرد ولی از روزی که مادربزرگ وارد خونه ما شد یه روز خوش برای مادرم نذاشت هر روز به بهانههای مختلف مادرم رو به این متهم میکرد که میخواد اونو بکشه ولی پدرم چون خوب مادرش و مادر من رو میشناخت بهش میخندید و هر وقت عمه به خونه ما میومد مادربزرگم بهش التماس میکرد که منو ببر خونه خودتون ولی عمه راحت بهش میگفت خودت که اخلاق شاپور رو میدونی میخوای یه کاری کنی منم آواره بشم کیمیا که مثل مادر خودش بهت میرسه پس بشین سر جات و فکر نکن نمیدونم چقدر اذیتش میکنی خودتم میدونی که اگر کیمیا نمیخواست نگهت داره اشکان روی حرفش حرف نمیزد حالا اونا نمیدونن اما من میدونم که تو راحت میتونی راه بری میدونم که عمداً خودت رو انداختی و شلوارتو کثیف میکنی تا کیمیا مجبور باشه شلوارتو عوض کنه و تورو تمیز کنه همیشه وقتی عمه به خونه ما میومد مادرم میدونست که اونا حرف خصوصی دارند و به بهانه خرید از خونه بیرون میرفت تا اونا راحت باشند ولی من توی خونه بودم و حرفاشون رو میشنیدم یادمه که یه روز وقتی عمه به خونه ما اومد با خوشحالی رو به مادربزرگم گفت آدمشو پیدا کردم واقعا این کار است ولی خرجش خیلی بالاست مادربزرگم گفت طلاهامو بهش میدم فقط بگو ببینم میتونه واقعا کاری انجام بده و عمه در جوابش گفت دارم بهت میگم یارو این کاره است و من در کمال تعجب دیدم که مادربزرگ راحت از روی ویلچر بلند شد و چادرش رو بغل زد و گفت پس بریم تا نیومده اگرچه من ۵ سالم بود اما کاملا میفهمیدم که مامان اشرف عمداً مادرم رو اذیت میکنه از غذا خوردن و ریختن غذا گرفته تا خراب کردن عمدی لباسها و رختخواب ولی مادرم حتی بهش اخم هم نمیکرد و با خوشرویی کاراش را انجام میداد با این حال وقتی پدرم از راه میرسید مامانش رفت با صدای بلند گریه میکرد و میگفت خدایا مرگم را برسون از این خفت نجاتم بده تا کی باید اخم و تخم عروسم رو ببینم اما پدرم که اونو خوب میشناخت توجهی به حرفاش نمیکرد و به کارش میرسید اون روز وقتی عمه و مادربزرگ به خونه برگشتن دوباره با هم پچ پچ میکردن و من مشغول بازی با اسباب بازیهام بودم دوتایی ویلچر به دست رفته بودند اما وقتی برگشتن مادربزرگم روی ویلچر نشسته بود در حالی که سرگرم بازی بودم یه لحظه نگاهم افتاد و دیدم که عمه یه بسته از کیفش درآورد و داد به مادربزرگ بهشت توصیه میکرد حواست باشه که باید چیکار کنی و هفته بعد مادرم مریض شد مدتی حالش دگرگون بود و حتی اخلاقش عوض شده بود به حدی حال مادرم خراب شد که پدرم منو به خونه مادربزرگ مادریم و مادر خودش رو گذاشت خونه عمه شیرین تا بتونه از مادرم مراقبت کنه از اونجایی که عمه بچهدار نمیشد شاهپور طلاقش داد و عمه با پول مهریش یه خونه تو خزانه خرید و الباقی پولش رو گذاشته بود دست نزول خور و ماهیانه ازش پول میگرفت وقتی که اون روز مادربزرگ رو به خونه عمه بردیم عمه با صدای بلند بهش گفت حواستو خوب جمع کن من کیمیا نیستم که رختخواب رو نجس کنی و بشورم اولین کثافت کاری که کنیم میندازمت بیرون فهمیدی و مادربزرگ اشرف که چشماش پر اشک شده بود گفت باشه دخترم و در حالی که روی ویلچر نشسته بود وارد خونه عمه شد مادرم
❤23😱3
پارت #دوم
مدتی هر روز بستری میشد اما حالش خوب نمیشد تا اینکه دست آخر مادربزرگم یعنی مادر مادرم اونو پیش یه سید دعاگر برد و من هم در طول اون مدت همراهشون بودم اون مرد رو به پدرم گفت برای زنت چهر و جادو انجام دادن اما اینکه چطور هنوز زنده است جای تعجبه اون مرد به همراه پدرم وارد خونه شد و از توی رختخواب مادرم و سوراخ سنبههای آشپزخونه کلی طلسم و جادو درآورد رو به پدرم گفت اینا کار کسیه که توی خونتون رفت و آمد زیادی داره وگرنه نمیتونست این کارا رو انجام بده اما قسمت بد ماجرا اینجاست که ممکنه تو و فرزندت هم به خاطر این که توی غذاتون ریختن مورد آزار و اذیت اجنه قرار بگیریم به خاطر همین باید پاکسازی انجام بدم سید اون روز ساعتها توی خونه بود و کارهای زیادی انجام داد که باعث شد حتی منم حس کنم فضای سنگین خونه خیلی تغییر کرده از اون روز به بعد حال مادرم خوب شد و چند سال بعد وقتی من ۱۲ سالم بود مادرم دوقلو باردار شد دوباره حسادتها شروع شد و عمه مادربزرگ رو از خونه بیرون کرد و مادربزرگ با گریه بزرگاری به خونه ما برگشت با این تفاوت که این بار مادرم دوقلو باردار بود و مادربزرگ واقعا زمین گیر شده بود به حدی که با ویلچر هم به سختی جابجاش میکردیم همه چی عادی بود تا اینکه اون روز وقتی عمه به خونه ما اومد از کیفش یه بسته درآورد و به مادربزرگم داد و اونم بستر و ریخت داخل غذای مادرم و گفت قدیما برای اینکه بچههای دوقلو چشم نخورند و سالم و عاقل و زیبا به دنیا بیان ما از این داروی گیاهی به مادر باردارش میدادیم پدرم با توجه به اون همه سحر و جادویی که قبلاً از توی خونه بیرون آورده بودیم قبل از اینکه مادرم دست به غذاش بزنه کاسه سوپ رو برداشت و سر کشید با این کارش آه از نهاد مادربزرگم بلند شد و گفت چرا این کارو کردی این برای مردها نیست و با ناراحتی به پدرم گفت برو توی دستشویی و اینها را بالا بیار ولی با عصبانیت بهش گفت ببین مادر به خدا اگر اینها طلسم و جادو باشه از خونه میندازمت بیرون تا الانم به خاطر کیمیا تحملتون کردم مادربزرگم در حالی که روی ویلچر نشسته بود با دستاش به سر و صورت خودش میزد و با چشمای اشک آلود با ویلچر به اتاقش رفت علتش رو هیچ وقت نفهمیدم ولی شب بعد از اون اتفاق مادربزرگم از دنیا رفت مراسم ختم آبرومندی برگزار شد و بعد از چهلمش متوجه شدم که پدرم با خودش حرف میزنه ساعت ها به سقف خیره میموند و هرچی صداش میکردیم جواب نمیداد تا اینکه صبرم تموم شد و یه بار نزدیکش شدم و گفتم چرا جواب منو نمیدی بابا در حالی که نگاهشو به گوشه اتاق انداخته بود گفت دارم میبینمشون رضا سریع به گوشه اتاق نگاه کردم و گفتم کیو داری میبینی بدون اینکه حرکتی کنه گفت اونجا رو نگاه کن اونو هر شب میان و کنار گوشم هی حرف میزنند هرچی با دقت به گوش اتاق نگاه کردم چیزی ندیدم و از این حرفهای پدرم واقعا ترسیده بودم صدای نفسهای پدرم تغییر کرده بود و همین که برگشتم و نگاهش کردم دود سیاهی دیدم که از دهان و بینی پدرم وارد بدنش شد و همون لحظه چهره بسیار کریح رو دیدم که از بالای سر پدرم با چشم قرمز به من خیره شده بود به حدی وحشت کردم که همونجا بیهوش شدم در عالم بچگی و در بیهوشی دیدم که توی یه دخمه افتادم و بالای سرم پر بود از تیرکهای چوبی که من از اون زیر داشتم بالا رو نگاه میکردم جوری که انگار توی یه زیرزمین یا گودال گیر افتاده بودم و طبقه پدرم را میدیدم که روی یه صندلی نشسته بود و من هرچی فریاد میزدم و کمک میخواستم ولی انگار کر شده بود و صدام رو نمیشنید و ناگهان دیدم پدرم تغییر کرد و تبدیل به موجودی وحشتناک شد انگار که یک دفعه صدام را شنیده باشه به پایین نگاه کرد و دندونهای رو دیدم در حالی که از ترس ساکت شده بودم و خشکم زده بود میدیدم که آب دهانش روی زمین میریخت و از لای تختهها رد میشد و روی صورت من میریخت دلم میخواست فریاد بزنم و کمک بخوام اما نمیتونستم تا اینکه حس کردم چیزی به صورتم میخوره ناگهان صدای پدرم به گوشم رسید و چشمامو که باز کردم دیدم پدرم با دستای خیسش به صورتم میکشه و اسممو صدا میزنه ولی من حالم خیلی بد بود و تا یک هفته لکنت زبون داشتم و نمیتونستم حرف بزنم اما حالم که بهتر شد همه چی رو به پدرم گفتم نگاهش رو به من دوخت و گفت این حرفا رو یه وقت به مادرت ممکنه یه وقت حالش بد بشه و بچهاش بیفته هنوز داشت حرف میزد که ناگهان ساکت شد و حالت چشماش تغییر کرد و من با دیدن چشماش ترسیدم و بلند شدم از اتاق بیرون رفتم همون گوشه وایسادم و صدای پدرم را میشنیدم که حالا داشت با خودش حرف میزد حال پدرم هر روز بدتر میشد مادرم براش ختنعام میگرفت و کارهای دیگه انجام میداد ولی هیچ کدوم ارفاق نکرد و پدرم خونه نشین شد مغازش رو کلاً اجاره داد و خرج خونمون رو از این راه
مدتی هر روز بستری میشد اما حالش خوب نمیشد تا اینکه دست آخر مادربزرگم یعنی مادر مادرم اونو پیش یه سید دعاگر برد و من هم در طول اون مدت همراهشون بودم اون مرد رو به پدرم گفت برای زنت چهر و جادو انجام دادن اما اینکه چطور هنوز زنده است جای تعجبه اون مرد به همراه پدرم وارد خونه شد و از توی رختخواب مادرم و سوراخ سنبههای آشپزخونه کلی طلسم و جادو درآورد رو به پدرم گفت اینا کار کسیه که توی خونتون رفت و آمد زیادی داره وگرنه نمیتونست این کارا رو انجام بده اما قسمت بد ماجرا اینجاست که ممکنه تو و فرزندت هم به خاطر این که توی غذاتون ریختن مورد آزار و اذیت اجنه قرار بگیریم به خاطر همین باید پاکسازی انجام بدم سید اون روز ساعتها توی خونه بود و کارهای زیادی انجام داد که باعث شد حتی منم حس کنم فضای سنگین خونه خیلی تغییر کرده از اون روز به بعد حال مادرم خوب شد و چند سال بعد وقتی من ۱۲ سالم بود مادرم دوقلو باردار شد دوباره حسادتها شروع شد و عمه مادربزرگ رو از خونه بیرون کرد و مادربزرگ با گریه بزرگاری به خونه ما برگشت با این تفاوت که این بار مادرم دوقلو باردار بود و مادربزرگ واقعا زمین گیر شده بود به حدی که با ویلچر هم به سختی جابجاش میکردیم همه چی عادی بود تا اینکه اون روز وقتی عمه به خونه ما اومد از کیفش یه بسته درآورد و به مادربزرگم داد و اونم بستر و ریخت داخل غذای مادرم و گفت قدیما برای اینکه بچههای دوقلو چشم نخورند و سالم و عاقل و زیبا به دنیا بیان ما از این داروی گیاهی به مادر باردارش میدادیم پدرم با توجه به اون همه سحر و جادویی که قبلاً از توی خونه بیرون آورده بودیم قبل از اینکه مادرم دست به غذاش بزنه کاسه سوپ رو برداشت و سر کشید با این کارش آه از نهاد مادربزرگم بلند شد و گفت چرا این کارو کردی این برای مردها نیست و با ناراحتی به پدرم گفت برو توی دستشویی و اینها را بالا بیار ولی با عصبانیت بهش گفت ببین مادر به خدا اگر اینها طلسم و جادو باشه از خونه میندازمت بیرون تا الانم به خاطر کیمیا تحملتون کردم مادربزرگم در حالی که روی ویلچر نشسته بود با دستاش به سر و صورت خودش میزد و با چشمای اشک آلود با ویلچر به اتاقش رفت علتش رو هیچ وقت نفهمیدم ولی شب بعد از اون اتفاق مادربزرگم از دنیا رفت مراسم ختم آبرومندی برگزار شد و بعد از چهلمش متوجه شدم که پدرم با خودش حرف میزنه ساعت ها به سقف خیره میموند و هرچی صداش میکردیم جواب نمیداد تا اینکه صبرم تموم شد و یه بار نزدیکش شدم و گفتم چرا جواب منو نمیدی بابا در حالی که نگاهشو به گوشه اتاق انداخته بود گفت دارم میبینمشون رضا سریع به گوشه اتاق نگاه کردم و گفتم کیو داری میبینی بدون اینکه حرکتی کنه گفت اونجا رو نگاه کن اونو هر شب میان و کنار گوشم هی حرف میزنند هرچی با دقت به گوش اتاق نگاه کردم چیزی ندیدم و از این حرفهای پدرم واقعا ترسیده بودم صدای نفسهای پدرم تغییر کرده بود و همین که برگشتم و نگاهش کردم دود سیاهی دیدم که از دهان و بینی پدرم وارد بدنش شد و همون لحظه چهره بسیار کریح رو دیدم که از بالای سر پدرم با چشم قرمز به من خیره شده بود به حدی وحشت کردم که همونجا بیهوش شدم در عالم بچگی و در بیهوشی دیدم که توی یه دخمه افتادم و بالای سرم پر بود از تیرکهای چوبی که من از اون زیر داشتم بالا رو نگاه میکردم جوری که انگار توی یه زیرزمین یا گودال گیر افتاده بودم و طبقه پدرم را میدیدم که روی یه صندلی نشسته بود و من هرچی فریاد میزدم و کمک میخواستم ولی انگار کر شده بود و صدام رو نمیشنید و ناگهان دیدم پدرم تغییر کرد و تبدیل به موجودی وحشتناک شد انگار که یک دفعه صدام را شنیده باشه به پایین نگاه کرد و دندونهای رو دیدم در حالی که از ترس ساکت شده بودم و خشکم زده بود میدیدم که آب دهانش روی زمین میریخت و از لای تختهها رد میشد و روی صورت من میریخت دلم میخواست فریاد بزنم و کمک بخوام اما نمیتونستم تا اینکه حس کردم چیزی به صورتم میخوره ناگهان صدای پدرم به گوشم رسید و چشمامو که باز کردم دیدم پدرم با دستای خیسش به صورتم میکشه و اسممو صدا میزنه ولی من حالم خیلی بد بود و تا یک هفته لکنت زبون داشتم و نمیتونستم حرف بزنم اما حالم که بهتر شد همه چی رو به پدرم گفتم نگاهش رو به من دوخت و گفت این حرفا رو یه وقت به مادرت ممکنه یه وقت حالش بد بشه و بچهاش بیفته هنوز داشت حرف میزد که ناگهان ساکت شد و حالت چشماش تغییر کرد و من با دیدن چشماش ترسیدم و بلند شدم از اتاق بیرون رفتم همون گوشه وایسادم و صدای پدرم را میشنیدم که حالا داشت با خودش حرف میزد حال پدرم هر روز بدتر میشد مادرم براش ختنعام میگرفت و کارهای دیگه انجام میداد ولی هیچ کدوم ارفاق نکرد و پدرم خونه نشین شد مغازش رو کلاً اجاره داد و خرج خونمون رو از این راه
❤25🤯3👍1
پارت #سوم
تامین میکردیم روزهای آخر بارداری مادرم بود نمازش رو نشستم میخوند و یه روز که سر نماز بود دیدم پدرم به آشپ سامانه دوید و با یه چاقوی بزرگ برگشت و در حالی که فریاد میزد چاقو را از پشت سر توی کتف مادرم فرو کرد بهت زده نگاهشان میکردم و اصلاً باورم نمیشد پدرم که انگار یک دفعه به خودش اومده باشه مامان رو توی بغلش گرفت و با صدای بلند زد زیر گریه بلند شدم دویدم توی حیاط و با صدای بلند فریاد میزدم و گریه میکردم همسایهها اومدن و اون روز پدرم را مستقیما بردن کلانتری و مادرم راهی بیمارستان شد اما ضربه چاقو به حدی عمیق بود که مادرم فوت کرد ۲۲ سال بعد از اون ماجرا پدرم هنوز زندان بود و چون مادربزرگ مادری و خالم فوت بودن تنها ولی دم من بودم نمیدونم بعد از فوت مادرم توی بیمارستان چی گذشته بود که به ما گفتن بچهها مرده به دنیا اومدن سوالهای زیادی توی ذهنم بود که یه روز عمه شیرین جواب تمام این سوالها رو داد عمه به علت سرطان بدخیم توی بیمارستان بستری بود و در حال مرگ بود تنها کارش من بودم و شیمی درمانی عمه رو خیلی نحیف و زشت کرده بود وقتی که باهام تماس گرفته شد و خبر دادن که داره تموم میکنه به عیادتش رفتم به سختی حرف میزد و اشکش بند نمیاومد اون روز بهم گفت پدرت کاملا بی گناهه همه اون کارها رو من و مادرم انجام دادیم آخه پدرت به جای ازدواج با دخترای پولداری که براش زیر سر داشتیم با مادرت ازدواج کرد و با این کارش باعث شد ما ازش کینه به دل بگیریم وقتی که دیدیم صحبتهامون با اشکان بیفایده است براشون طلسم سحر و جدایی گرفتیم اما سحر و طلسمها بیفایده بود تا اینکه بالاخره یه جادوگر پاکستانی پیدا کردیم در طول مدتی که مامان اشرف خونه شما بود تونست چیزهایی که جادوگر میخواد را فراهم کنه از موی سر و ناخن گرفته تا چیزهای دیگه جادوگر برای مادرت طلسم جنون زد و قرار شد اونو به خوردش بدیم چند تا چیزو قاطی کرد و به من داد و گفت فرقی نمیکنه طلسم رو بخوره دیوانه میشه پس حواستون رو جمع کنید وقتی اون شب سوپ مادرت را اشکان خورد من با عجله رفتم پیش ساحر پاکستانی بهش گفتم اون طلسم رو باطل کنه اما بهم گفت طلسم بسته شده و دیگه تمومه من دیگه کارم تمومه و باید این حرفا رو بهت میگفتم اما یه چیز دیگه هم هست بعد از مرگ مادرت بچههای دوقلو زنده موندن دختر خاله من اونجا کار میکرد و هر دوتا بچه ها را تحویل من داد و ازم رسید گرفت منم چون شرایط رو میدونستم دوقلوها رو به یه خانواده خیلی پولدار با قیمت خوبی فروختم یکیشون پسر بود و یکیشون ولی زیباییشون باعث شد که اون خانواده پولدار با دیدنشون پول خوبی بهم بدن من با اون پولیه کارگاه خیاطی راه انداختم که یک سال بعد توی آتش سوزی همش از بین رفت اگه خواستم
تامین میکردیم روزهای آخر بارداری مادرم بود نمازش رو نشستم میخوند و یه روز که سر نماز بود دیدم پدرم به آشپ سامانه دوید و با یه چاقوی بزرگ برگشت و در حالی که فریاد میزد چاقو را از پشت سر توی کتف مادرم فرو کرد بهت زده نگاهشان میکردم و اصلاً باورم نمیشد پدرم که انگار یک دفعه به خودش اومده باشه مامان رو توی بغلش گرفت و با صدای بلند زد زیر گریه بلند شدم دویدم توی حیاط و با صدای بلند فریاد میزدم و گریه میکردم همسایهها اومدن و اون روز پدرم را مستقیما بردن کلانتری و مادرم راهی بیمارستان شد اما ضربه چاقو به حدی عمیق بود که مادرم فوت کرد ۲۲ سال بعد از اون ماجرا پدرم هنوز زندان بود و چون مادربزرگ مادری و خالم فوت بودن تنها ولی دم من بودم نمیدونم بعد از فوت مادرم توی بیمارستان چی گذشته بود که به ما گفتن بچهها مرده به دنیا اومدن سوالهای زیادی توی ذهنم بود که یه روز عمه شیرین جواب تمام این سوالها رو داد عمه به علت سرطان بدخیم توی بیمارستان بستری بود و در حال مرگ بود تنها کارش من بودم و شیمی درمانی عمه رو خیلی نحیف و زشت کرده بود وقتی که باهام تماس گرفته شد و خبر دادن که داره تموم میکنه به عیادتش رفتم به سختی حرف میزد و اشکش بند نمیاومد اون روز بهم گفت پدرت کاملا بی گناهه همه اون کارها رو من و مادرم انجام دادیم آخه پدرت به جای ازدواج با دخترای پولداری که براش زیر سر داشتیم با مادرت ازدواج کرد و با این کارش باعث شد ما ازش کینه به دل بگیریم وقتی که دیدیم صحبتهامون با اشکان بیفایده است براشون طلسم سحر و جدایی گرفتیم اما سحر و طلسمها بیفایده بود تا اینکه بالاخره یه جادوگر پاکستانی پیدا کردیم در طول مدتی که مامان اشرف خونه شما بود تونست چیزهایی که جادوگر میخواد را فراهم کنه از موی سر و ناخن گرفته تا چیزهای دیگه جادوگر برای مادرت طلسم جنون زد و قرار شد اونو به خوردش بدیم چند تا چیزو قاطی کرد و به من داد و گفت فرقی نمیکنه طلسم رو بخوره دیوانه میشه پس حواستون رو جمع کنید وقتی اون شب سوپ مادرت را اشکان خورد من با عجله رفتم پیش ساحر پاکستانی بهش گفتم اون طلسم رو باطل کنه اما بهم گفت طلسم بسته شده و دیگه تمومه من دیگه کارم تمومه و باید این حرفا رو بهت میگفتم اما یه چیز دیگه هم هست بعد از مرگ مادرت بچههای دوقلو زنده موندن دختر خاله من اونجا کار میکرد و هر دوتا بچه ها را تحویل من داد و ازم رسید گرفت منم چون شرایط رو میدونستم دوقلوها رو به یه خانواده خیلی پولدار با قیمت خوبی فروختم یکیشون پسر بود و یکیشون ولی زیباییشون باعث شد که اون خانواده پولدار با دیدنشون پول خوبی بهم بدن من با اون پولیه کارگاه خیاطی راه انداختم که یک سال بعد توی آتش سوزی همش از بین رفت اگه خواستم
❤19🤬2
پارت #آخر
دیدنم بیایی برای این بود که بهت بگم پدرت بیگناهه و از زندان آزادش کنی البته عمه خبر نداشت پدرم دیگه زندان نبود و تیمارستان امین آباد بود ازش پرسیدم خانوادهای که خواهر و برادرم رو بهشون دادی کجان ازشون آدرسی داری بهم گفت اونها یک سال بعد برای همیشه از ایران رفتن اون لحظه دوست داشتم با دستای خودم خفش کنم ولی به زور حرف میزد و نهایتاً چند روزی زنده بود و من دستام را آلوده نکردم فقط به صورتش تف انداختم و گفتم اگر جهنمی وجود داشته باشه امیدوارم همنشین خود شیطان بشی الان من خواهر و برادرم از کجا پیدا کنم هر کدومشون بیست و خوردی سالشونه حتی اگه پیداشون کنم چی بهشون بگم با چشمهایی که خیس از اشک بود از بیمارستان بیرون اومدم و به سمت امین آباد راه افتادم با کلی دردسر پدرم را از تیمارستان بیرون آوردم پدرم منو نمیشناخت و براش کلی توضیح دادم و عکس نشونش دادم و همین که عکس مادرم رو دید اشک از چشماش جاری شد فهمیدم که هنوز یه چیزایی یادشه اونجا بهم گفته بودند که بی آزار و فقط به یه نقطه خیره میشه و اشک میریزه البته از پدرم فقط پوست و استخوان باقی مانده بود بردمش پیش کلی دعا نویس و هرچی که از این دست میشناختم اما همه گفتند اثر سحر چند سال تمام شده گفتند که این حالتهای روانیش ربطی به سحر نداره چند روز بعد از بیمارستان باهام تماس گرفتن و خبر فوت عمه رو بهم دادن اما به خاطر کارهایی که انجام داده بود برای تحویل گرفتن جنازش نرفتم تا خودشون یه جای چالش کنن عمه قبل از فروش بچه ها فقط ازشون یه عکس گرفته بود و به خانواده مادرم گفته بود بچهها بعد از ضربه چاقو و زمین خوردن کیمیا فوت شدن اونا هم به قدری عزادار دخترشون بودن که این موضوع رو پیگیری نکرده بودند مادربزرگم یعنی مادر مادرم تا روزی که زنده بود از من مراقبت کرد و من توی خونه آنها بزرگ شدم نگهداری از پدرم سخت بود و من که توی اون سن هنوز مجرد بودم نمیتونستم اونو توی خونه تنها بزارم و ناچاراً دوباره اونو به تیمارستان برگردوندم ۲ سال بعد با فوت پدرم من تنها بازمانده اون خانواده بودم حالا برام دردآوره که میدونم یک جای این سیاره یه خواهر و برادر دارم که شاید روزی بتونم اونها رو ببینم و بوی تن مادرم و صدای پدرم را از اونها بشنوم
دیدنم بیایی برای این بود که بهت بگم پدرت بیگناهه و از زندان آزادش کنی البته عمه خبر نداشت پدرم دیگه زندان نبود و تیمارستان امین آباد بود ازش پرسیدم خانوادهای که خواهر و برادرم رو بهشون دادی کجان ازشون آدرسی داری بهم گفت اونها یک سال بعد برای همیشه از ایران رفتن اون لحظه دوست داشتم با دستای خودم خفش کنم ولی به زور حرف میزد و نهایتاً چند روزی زنده بود و من دستام را آلوده نکردم فقط به صورتش تف انداختم و گفتم اگر جهنمی وجود داشته باشه امیدوارم همنشین خود شیطان بشی الان من خواهر و برادرم از کجا پیدا کنم هر کدومشون بیست و خوردی سالشونه حتی اگه پیداشون کنم چی بهشون بگم با چشمهایی که خیس از اشک بود از بیمارستان بیرون اومدم و به سمت امین آباد راه افتادم با کلی دردسر پدرم را از تیمارستان بیرون آوردم پدرم منو نمیشناخت و براش کلی توضیح دادم و عکس نشونش دادم و همین که عکس مادرم رو دید اشک از چشماش جاری شد فهمیدم که هنوز یه چیزایی یادشه اونجا بهم گفته بودند که بی آزار و فقط به یه نقطه خیره میشه و اشک میریزه البته از پدرم فقط پوست و استخوان باقی مانده بود بردمش پیش کلی دعا نویس و هرچی که از این دست میشناختم اما همه گفتند اثر سحر چند سال تمام شده گفتند که این حالتهای روانیش ربطی به سحر نداره چند روز بعد از بیمارستان باهام تماس گرفتن و خبر فوت عمه رو بهم دادن اما به خاطر کارهایی که انجام داده بود برای تحویل گرفتن جنازش نرفتم تا خودشون یه جای چالش کنن عمه قبل از فروش بچه ها فقط ازشون یه عکس گرفته بود و به خانواده مادرم گفته بود بچهها بعد از ضربه چاقو و زمین خوردن کیمیا فوت شدن اونا هم به قدری عزادار دخترشون بودن که این موضوع رو پیگیری نکرده بودند مادربزرگم یعنی مادر مادرم تا روزی که زنده بود از من مراقبت کرد و من توی خونه آنها بزرگ شدم نگهداری از پدرم سخت بود و من که توی اون سن هنوز مجرد بودم نمیتونستم اونو توی خونه تنها بزارم و ناچاراً دوباره اونو به تیمارستان برگردوندم ۲ سال بعد با فوت پدرم من تنها بازمانده اون خانواده بودم حالا برام دردآوره که میدونم یک جای این سیاره یه خواهر و برادر دارم که شاید روزی بتونم اونها رو ببینم و بوی تن مادرم و صدای پدرم را از اونها بشنوم
❤39😢7💔2