💦خیــس ِ شــعر
141 subscribers
382 photos
56 videos
39 links
ما فرزند ِ خلوت ِ زمینیان هستیم و شعر، فرزند خلوت ِ آسمان

#سایکدلیک

https://t.me/joinchat/AAAAAFGJOW9Q9Ii0dIyesw




استفاده و نشر با ذکر منبع بلامانع
Download Telegram
از من می گریختند
واژگان
در قله ی خیال های سرکش
اکنون خیال به پستی گراییده
و در واژگان دفن شده ام
دلم برای هوای پاک و خنک بی واژه ی قله
تنگ شده است…
خوشابحال بال هایم
که در قله جا ماندند
اکنون چه حالی دارند؟
باید بر شکارچی خود را آراست
عقاب ها مردار شکار می کنند؟
تا واپسین نفس، دست و پا بزنم مگر لذیذ بنمایم
تنها راه رسیدن به بالها
شکار شدنست؟
بعضی پوست می کنند تا بزرگ شوند
برخی نیز پوستشان کنده می شود تا بزرگ شوند
بعضی می پوسند تا بزرگ شوند
هر چقدر هم بزرگ شوی
سایه ی دیگرانی بر تو افکنده خواهد شد
جاهایی در جنگل های سرسبز هست
که از شدت ازدحام گیاهان
نور خورشید سال هاست بدانجا نرسیده
آنجا هوا برای نفس کشیدن نیز کمیاب است
کرم های درشتی
در خاک آنجا در هم می لولند
و خود را پادشاه جنگل می پندارند
با داس و آتش
می توان آنجا کمی خمیده ایستاد
و به حالت جنینی خفت
پادشاهان نوین
قد خمیدگانند…
دست از قلم کشیدم
چون بیماری که با خود لج می کند
و مدتی داروهایش را قطع می کند
اما حالش که خراب می شود
دوباره به سوی داروها می شتابد
من نیز از قلم
فرسنگ ها گریختم
اما سایه اش با من دوید
تنهای تنها شدم
حالم خراب شد
از سایه دستی بیرون ریخت
دست مرا گرفت
و در گوشم زمزمه کرد:
مرا در آغوش بکش
بی تو نتوانم
اما با تو اصلا نمی توانم
این پارادوکس را
کدامین حکیم می تواند پاسخ دهد؟
دل سپردن به سلسله ی حوادث تلخ
حقمان نبود
ای سرانجام خوش یا ناخوش؛
کجا خفته ای
مدام از آسمان بلا
بلوا می بارد
سبوها و سرها
با هم شکسته
عریان بر صحنه بیا
و نقاب از چهره ات برگیر
ما زود دل می دهیم
و صدالبته زود می ستانیم
از منع رک گویی
تا طنین رکیک گویی
مسافتی بس طولانی بود
که با همت شما کوتاه شد
شکار و شکارچی
هر دو در دامان یکدگر
تکامل می یابند
گفتگو که جان ببازد
هیچ جانی در امان نیست…
-حساب ما چند؟
-چشمان خیس نمی توانند بشمارند
نفس ها که به شماره افتد
ریاضی خودکشی می کند
میاندار و ریش سفیدی نیست؟
وقتی ریش از اعتبار بیفتد
و ریش های گرو گذاشته شده
پاس نشوند
دیگر نیست…
حکایت بعضی
در هیچ کتابی نیامده
اینان
همان خداوندگاران شک هستند
زبان و قلم را وانهادند
حیرت را در سکوت و‌ سکون سرکشیدند…
خود را در مکانی نامعلوم
و در زمانی بی ساعت و بی تقویم
گم کردند
و جهانی را از آمیزش مفاهیم و واژگان
محروم ساختند…
واژگان شاید از دست زبانم
بر زمین افتند
اما شهود مفاهیم
در قلبم چون موریانه های جوان
در حال تولید مثل و لانه سازی هستند
پوک که شود
شاهکاری به سردی خاک و صیادانش
هدیه خواهم داد
قلمم بر قلبم
سخت گره خورده
و آنگاه همساز می شوند که
کار بیخ پیدا کند…
نیازی به سخن گفتن نیست
من #تو را از فرسنگ ها دورتر
در رگ هایم
جاری می کنم…
و نفس می کشم تو را…
ایمان آب شد
و مرا سوخت
و تنها لشگر ایمان به بی ایمانی
در این هماورد پر بیم
مرا ماند…
چه خیل عظیمی از تهی دارم
در جدال با زبری سرد و تیز هستی
کاش می شد گریخت
و تنها #تو را برداشت…
امشب با علف های هرز باغچه مهربان بودم…
دلم برای صد سال تنهایی تنگ شده این روزها
برای مرشد و مارگاریتا
برای هیجان قمار داستایوفسکی
برای نشخوار ذهنی راسکلونیکف
برای کور شدگان کوری
وقتی دلم خیلی بیقرار می شود
باید کتابی در دست بگیرم
بمیرم و در آن متولد شوم
چقدر زمان مانده
هموز تماممت را کشف نکرده ام
ترسم همه اینست که اجل در رسد
و #تو را نخوانده
تو را نانوشته ترک کنم…
گفتی
درمانت در نخواندن و ننوشتن است
و من غرق شدم در کار
آنقدر کار کردم
که ترسیدم
غروب کنی
و جوانه ها
در خاک بمیرند…
داستان هستی
در واژه ی داستان نهفته است
و واژه را
؛ رنج
زاییده است…