خب، اینترنت چند دقیقه وحشی و دیوانه شد و حوصلهی من هم تمام شد. مخصوصاً که گرسنه شدهام 😂. بحث را همین جا تمام میکنم
😁8🤓1
در ادامهی بحث شیرین «زومبول» و «زونگول»
در ایام جنگ و قطعی اینترنت دوست فاضل، مسعود راستیپور، تلفناً مرا آگاه کرد که در زبان عربی واژهای برای اشاره به «زومبول» وجود دارد. طبعاً آن موقع امکان نشر آن در کانال نبود. امروز یاد آن نکتهیابی ایشان افتادم. 👇🏼
در ایام جنگ و قطعی اینترنت دوست فاضل، مسعود راستیپور، تلفناً مرا آگاه کرد که در زبان عربی واژهای برای اشاره به «زومبول» وجود دارد. طبعاً آن موقع امکان نشر آن در کانال نبود. امروز یاد آن نکتهیابی ایشان افتادم. 👇🏼
❤1
با سلام خدمت دوستان عزیز.
ما در خانواده برای اشاره به آدمی که خیلی حرف میزند علاوه بر عبارت «ورور جادو»، از «ورورِ چنتان» هم استفاده میکردیم.
من نمیدانم «چنتان» چیست و جایی هم پیدایش نکردم. آیا شما چیزی شبیه به این کلمه شنیدهاید؟
ما در خانواده برای اشاره به آدمی که خیلی حرف میزند علاوه بر عبارت «ورور جادو»، از «ورورِ چنتان» هم استفاده میکردیم.
من نمیدانم «چنتان» چیست و جایی هم پیدایش نکردم. آیا شما چیزی شبیه به این کلمه شنیدهاید؟
🤔5🤷♀1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی ویدئویی از ادیب و شاعر بزرگ معاصر، استاد شفیعی کدکنی را باید مثل فیلمهای هالیوودی با زیرنویس فارسی دید!
چرا متجدّدین این قدر کلمات فرنگی به کار میبرند؟
نمیخواهم مسئله را خیلی ساده کنم و بگویم این موضوع فقط یک دلیل دارد، ولی یکی از مهمترین دلایل آن نوعی حس «حقارت فرهنگی» و «فرودستی» است که در ماست. با استفاده از کلمات خارجی میخواهیم نشان دهیم و ثابت کنیم که ما با مفاهیم جدید و جهان نو آشنائیم. میخواهیم بگوییم ما متحجّر و سنتزده نیستیم، ما مفاهیم جدید را میشناسیم. ما «اُمّل» و «عقبافتاده» نیستیم.
مشکل ما همیشه این نیست که معادل و جایگزین برای واژههای خارجی نداریم. در همین مدّت کوتاه عمر من، در عرض ده پانزده سال time وارد زبان فارسی شد و «زمان» و «وقت» و «گاه» و «هنگام» و «فرصت» را کنار زد و بر سریر قدرت نشست. reaction آمد و «عکسالعمل» و «واکنش» را لوله کرد و کنار گذاشت. stress توی سرِ «دلشوره» و «نگرانی» و «اضطراب» زد و خوار و خفیفشان کرد.
استفاده از کلمات فرنگی «باکلاس»تر و «شیک»تر از کلمات فارسی شد. و این البته «طبیعی»ست.
همان طور که مبتلا شدن به ویروس و بیماری و مرگ هم کاملاً طبیعی است.
همان طور که بوی عرق ما در تابستان طبیعی است و اگر به صورت مصنوعی به وسیلهی اختراعی به نام صابون خودمان را نشوییم بوی ترشیدگی و تعفن میگیریم.
همان طور که به طور طبیعی اگر موها و ناخنهایمان رشد کند و ما به طور غیرطبیعی کوتاهشان نکنیم در بهترین حالت شبیه میرزا کوچکخان و در طبیعیترین حالت شبیه بیخانمانها و کارتنخوابها میشویم.
و اینجاست که خیلیها به این فکر افتادهاند که باید به شکل غیرطبیعی، به شکلی مصنوعی، یک عده مخترع زبانی بنشینند و واژه اختراع کنند تا مردم بتوانند از آنها استفاده کنند. ولی دانش و ذوق همهی این مخترعان یک اندازه نیست. برخی نوواژهها خوباند و برخی بد، و برخی بسیار بد.
ولی با وجود این که خیلی از ماها، «سلامتی نسبی» یا حتی «حیات» خود را مدیون پزشکی نوین و داروهای شیمیایی عصر جدید هستیم، فحش به پزشکان و انتقاد از آنها و رفتن سراغ دکترعلفی و دود کردن پشگل الاغ هنوز طرفداران زیادی دارد. هنوز چندان از قتل عام ویروس کرونا دور نشدهایم. هنوز از آن تابستانی که سویهی دلتای آن از کشته پشته ساخت و عزیزان ما را در کام نابودی کشید نگذشته است. ولی هنوز هر کسی در صدسالگی هم میمیرد میگویند «عوارض واکسن کروناست»!
عجب!
عجب!
بلغور کردن کلمات فرنگی و دود کردن پشگل ماچه الاغ گرچه در ظاهر کاملاً با هم تفاوت دارند، اما در واقع عمیقاً شبیه هماند. وجه اشتراک آنها تن دادن به «آنچه هست» است و تسلیم شدن در برابر «آنچه طبیعی است»؛ و گریز از «دانش» و قدرتی که در «تغییر» جهان دارد (هر چند اندک).
نمیخواهم مفصلاً دربارهی اهمیت زبان و نقش آن در هویت فردی و اجتماعی انشا بنویسم. فقط میگویم که ویروسواژههای فرنگی کم کم زبان فارسی را خواهند کشت، و دیگر مردم ایران نخواهند توانست اشعار فردوسی و سعدی و حافظ را بخوانند و بفهمند. یعنی ما به زودی با همین سبک صحبت کردنمان به دست خودمان صدها سال سابقهی فرهنگ و ادبیاتمان را نابود خواهیم کرد. حالا یک سازمانی، یک کسانی، داروهایی برای این درد ساختهاند. داروهایی که گاه بیتأثیرند، گاهی فقط مسکناند، گاهی بیجهت تلخاند، گاهی عوارض جانبی بسیار دارند، گاهی هم بیجهت بسیار پرهزینه ساخته شدهاند.
ولی ما هم نباید کمر به نابودی این داروسازی ببندیم. باید اشکالاتش را رفع کنیم، باید انتقاد کنیم، باید کمکش کنیم.
و به نظر من، و از همه مهمتر، این که «دروغ نگوییم»، «دروغ نگوییم»، «دروغ نگوییم»! (مطلب بعدی را ببینید).
خدایا! این کشور را ــ بل نوع بشر را ــ از دروغ حفظ کن، از دروغ حفظ کن، از دروغ، از دروغ، از دروغ، از دروغ، ... .
نمیخواهم مسئله را خیلی ساده کنم و بگویم این موضوع فقط یک دلیل دارد، ولی یکی از مهمترین دلایل آن نوعی حس «حقارت فرهنگی» و «فرودستی» است که در ماست. با استفاده از کلمات خارجی میخواهیم نشان دهیم و ثابت کنیم که ما با مفاهیم جدید و جهان نو آشنائیم. میخواهیم بگوییم ما متحجّر و سنتزده نیستیم، ما مفاهیم جدید را میشناسیم. ما «اُمّل» و «عقبافتاده» نیستیم.
مشکل ما همیشه این نیست که معادل و جایگزین برای واژههای خارجی نداریم. در همین مدّت کوتاه عمر من، در عرض ده پانزده سال time وارد زبان فارسی شد و «زمان» و «وقت» و «گاه» و «هنگام» و «فرصت» را کنار زد و بر سریر قدرت نشست. reaction آمد و «عکسالعمل» و «واکنش» را لوله کرد و کنار گذاشت. stress توی سرِ «دلشوره» و «نگرانی» و «اضطراب» زد و خوار و خفیفشان کرد.
استفاده از کلمات فرنگی «باکلاس»تر و «شیک»تر از کلمات فارسی شد. و این البته «طبیعی»ست.
همان طور که مبتلا شدن به ویروس و بیماری و مرگ هم کاملاً طبیعی است.
همان طور که بوی عرق ما در تابستان طبیعی است و اگر به صورت مصنوعی به وسیلهی اختراعی به نام صابون خودمان را نشوییم بوی ترشیدگی و تعفن میگیریم.
همان طور که به طور طبیعی اگر موها و ناخنهایمان رشد کند و ما به طور غیرطبیعی کوتاهشان نکنیم در بهترین حالت شبیه میرزا کوچکخان و در طبیعیترین حالت شبیه بیخانمانها و کارتنخوابها میشویم.
و اینجاست که خیلیها به این فکر افتادهاند که باید به شکل غیرطبیعی، به شکلی مصنوعی، یک عده مخترع زبانی بنشینند و واژه اختراع کنند تا مردم بتوانند از آنها استفاده کنند. ولی دانش و ذوق همهی این مخترعان یک اندازه نیست. برخی نوواژهها خوباند و برخی بد، و برخی بسیار بد.
ولی با وجود این که خیلی از ماها، «سلامتی نسبی» یا حتی «حیات» خود را مدیون پزشکی نوین و داروهای شیمیایی عصر جدید هستیم، فحش به پزشکان و انتقاد از آنها و رفتن سراغ دکترعلفی و دود کردن پشگل الاغ هنوز طرفداران زیادی دارد. هنوز چندان از قتل عام ویروس کرونا دور نشدهایم. هنوز از آن تابستانی که سویهی دلتای آن از کشته پشته ساخت و عزیزان ما را در کام نابودی کشید نگذشته است. ولی هنوز هر کسی در صدسالگی هم میمیرد میگویند «عوارض واکسن کروناست»!
عجب!
عجب!
بلغور کردن کلمات فرنگی و دود کردن پشگل ماچه الاغ گرچه در ظاهر کاملاً با هم تفاوت دارند، اما در واقع عمیقاً شبیه هماند. وجه اشتراک آنها تن دادن به «آنچه هست» است و تسلیم شدن در برابر «آنچه طبیعی است»؛ و گریز از «دانش» و قدرتی که در «تغییر» جهان دارد (هر چند اندک).
نمیخواهم مفصلاً دربارهی اهمیت زبان و نقش آن در هویت فردی و اجتماعی انشا بنویسم. فقط میگویم که ویروسواژههای فرنگی کم کم زبان فارسی را خواهند کشت، و دیگر مردم ایران نخواهند توانست اشعار فردوسی و سعدی و حافظ را بخوانند و بفهمند. یعنی ما به زودی با همین سبک صحبت کردنمان به دست خودمان صدها سال سابقهی فرهنگ و ادبیاتمان را نابود خواهیم کرد. حالا یک سازمانی، یک کسانی، داروهایی برای این درد ساختهاند. داروهایی که گاه بیتأثیرند، گاهی فقط مسکناند، گاهی بیجهت تلخاند، گاهی عوارض جانبی بسیار دارند، گاهی هم بیجهت بسیار پرهزینه ساخته شدهاند.
ولی ما هم نباید کمر به نابودی این داروسازی ببندیم. باید اشکالاتش را رفع کنیم، باید انتقاد کنیم، باید کمکش کنیم.
و به نظر من، و از همه مهمتر، این که «دروغ نگوییم»، «دروغ نگوییم»، «دروغ نگوییم»! (مطلب بعدی را ببینید).
خدایا! این کشور را ــ بل نوع بشر را ــ از دروغ حفظ کن، از دروغ حفظ کن، از دروغ، از دروغ، از دروغ، از دروغ، ... .
Telegram
خاطاعلات
وقتی ویدئویی از ادیب و شاعر بزرگ معاصر، استاد شفیعی کدکنی را باید مثل فیلمهای هالیوودی با زیرنویس فارسی دید!
👍10❤6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هزینهی ساخت هر واژه در فرهنگستان زبان و ادب فارسی شصت و چهار میلیارد تومان است!
هر یک واژهای که فرهنگستان ساخته شصت و چهار میلیارد تومان هزینه برداشته است!
نمیدانم به لحاظ اداری و سازمانی میتوان فرهنگستان زبان و ادب فارسی را یک «پژوهشگاه» دانست یا نه، و نمیدانم از حیث اساسنامهای که دارد کار پژوهشی جزو وظایف آن محسوب میشود یا خیر، ولی به هر حال فرهنگستان سالهاست مشغول کار پژوهشی است و عملاً متشکل از تعدادی پژوهشکده است که در خود فرهنگستان به آنها «گروه» میگویند.
هر گروه از تعدادی پژوهشگر و چند تایی نیروهای اداری تشکیل شده. پژوهشگران هر گروه هم تعدادی هیئت علمی هستند (و به نوعی طرف حساب وزارت علوم و فناوری) و تعدادی پژوهشگر عادی (مثل خود بنده) که گمان میکنم به لحاظ اداری «کارگر» به حساب میآیند.
بزرگترین گروههای فرهنگستان «واژهگزینی» و «فرهنگنویسی» هستند. هر کدام از این دو گروه بیش از چهل نفر عضو دارند. من خودم در گروه فرهنگنویسی هستم، و در این گروه، حدود چهل نفر پژوهشگر هست، که تقریباً همه کارشناسی ارشد یا دکترای زبان و ادبیات فارسی دارند؛ هفت هشت نفر هم نیروهای اداری هستند، از قبیل منشی گروه و مسئول هماهنگی و آبدارچی و غیره.
امروز که خبر بهجتاثر گذشتن دلار از 200 هزار تومان را شنیدم، بیش از پیش شاد شدم، زیرا با این قیمت جدید، حقوق بنده (با کارشناسی ارشد ادبیات و بیش از بیست سال سابقهی کار فرهنگنویسی و ویرایش و پژوهش) به زیر 150 دلار سقوط کرد. بقیهی گروه هم کمابیش همین قدر حقوق میگیرند، برخی از من هم کمتر و دکترها و هیئتعلمیها قدری بیشتر.
حالا من اگر تعداد اعضای گروه را 45 نفر فرض کنم و حقوق میانگین را هم 40 میلیون تومان در نظر بگیرم، هزینهی ماهانهی فقط «حقوق» این افراد (فارغ از هزینهی ساختمان و آب و برق و غیره و غیره) 1 میلیارد و 800 میلیون میشود، و اگر این را در 12 ماه سال ضرب کنیم 21 میلیارد و 600 میلیون تومان میشود.
حالا همین رقم را به طور تقریبی میتوان برای گروه واژهگزینی هم در نظر گرفت. و البته گروه واژهگزینی با تعداد زیادی متخصص کار میکند (گمان میکنم چند صد متخصص) که از بیرون میآیند و عموماً متخصصان درجهی یک حوزههای مختلفی مثل ریاضیات و فیزیک و روانشناسی و جامعهشناسی و رایانه و کشتیرانی و هنر و نمایش و چی و چی و چی هستند و در ازای پولی که هزینهی کرایهی ماشینشان هم نمیشود به فرهنگستان میآیند تا برای حوزههای تخصصی خود واژه بسازند و از این راه به زبان فارسی و کشور خود خدمتی کنند.
خب، بیایید آن متخصصان را فعلاً در هزینه لحاظ نکنیم. هزینهی فقط دو گروه فرهنگنویسی و واژهگزینی میشود حدود 43 میلیارد تومان در سال. گروه دانشنامهی شبهقاره و دانشنامهی آسیای صغیر (که باید بخشی از مقالاتشان را سفارش بدهند که بیرون برایشان بنویسند) به کنار. گروههای دیگری هم هستند: زبان و رایانه، دستور، گویششناسی و زبانهای باستان، پژوهشهای ادبی، تصحیح متن، و غیره. نیروهای اداری هم هستند (خدمات و مالی و سازمانی و نگهبان و تعمیرات و چی و چی). هزینهی کتابخانه (اعم از کتابداران و هزینهی خرید کتاب و نشریه) هم هست.
خب، بودجه فرهنگستان امسال چه قدر بوده؟ ظاهراً حدود 237 میلیارد تومان.
حالا چیزی که برخی مردم میبینند: یک گروه فکر میکنند حداد عادل کل این پول را میگذارد جیبش میرود عشق و حال؛ یک گروه دیگر فکر میکنند این پول در لبنان و فلسطین خرج میشود؛ یک عدهای هم فکر میکنند فرهنگستان کل این پول را خرج واژهگزینی می کند و چون در سال احتمالاً سه چهار واژه بیشتر نمیسازد، ساخت هر واژه 64 میلیارد تومان خرج برمیدارد!
اما چیزی که ما پژوهشگران فرهنگستان میبینیم: حقوقهای 150 تا 200 دلاری، که نصفِ نصفِ درآمد یک رانندهی اسنپ هم نیست و به زور میشود با آن «فقط زنده ماند».
از این طرف شب و روزمان صرف فکر و خیال و دلشوره است که «آرد نماند» (ماجرایش را بعداً برای کسانی که نمیدانند مینویسم) و از آن طرف از خلقالله فحش میخوریم، چون خیال میکنند ماها هر کدام ماهی 400 میلیون تومان حقوق میگیریم (این عدد طنز نیست، واقعاً در فضای مجازی مطرح شده است. کاش آن دوست عزیز اجازه دهد و من آن «کامنت» را در این کانال بیاورم).
مطلب زیاده طولانی شد، مختصراً عرض میکنم که فرهنگستان فقط واژهگزینی نیست، و واژهگزینی هم چندین هزار واژه ساخته است. بنابراین این جور حرفهایی که دراین فیلم دیدید به کلی دروغ است، آن هم دروغی شاخدار.
نمیدانم به لحاظ اداری و سازمانی میتوان فرهنگستان زبان و ادب فارسی را یک «پژوهشگاه» دانست یا نه، و نمیدانم از حیث اساسنامهای که دارد کار پژوهشی جزو وظایف آن محسوب میشود یا خیر، ولی به هر حال فرهنگستان سالهاست مشغول کار پژوهشی است و عملاً متشکل از تعدادی پژوهشکده است که در خود فرهنگستان به آنها «گروه» میگویند.
هر گروه از تعدادی پژوهشگر و چند تایی نیروهای اداری تشکیل شده. پژوهشگران هر گروه هم تعدادی هیئت علمی هستند (و به نوعی طرف حساب وزارت علوم و فناوری) و تعدادی پژوهشگر عادی (مثل خود بنده) که گمان میکنم به لحاظ اداری «کارگر» به حساب میآیند.
بزرگترین گروههای فرهنگستان «واژهگزینی» و «فرهنگنویسی» هستند. هر کدام از این دو گروه بیش از چهل نفر عضو دارند. من خودم در گروه فرهنگنویسی هستم، و در این گروه، حدود چهل نفر پژوهشگر هست، که تقریباً همه کارشناسی ارشد یا دکترای زبان و ادبیات فارسی دارند؛ هفت هشت نفر هم نیروهای اداری هستند، از قبیل منشی گروه و مسئول هماهنگی و آبدارچی و غیره.
امروز که خبر بهجتاثر گذشتن دلار از 200 هزار تومان را شنیدم، بیش از پیش شاد شدم، زیرا با این قیمت جدید، حقوق بنده (با کارشناسی ارشد ادبیات و بیش از بیست سال سابقهی کار فرهنگنویسی و ویرایش و پژوهش) به زیر 150 دلار سقوط کرد. بقیهی گروه هم کمابیش همین قدر حقوق میگیرند، برخی از من هم کمتر و دکترها و هیئتعلمیها قدری بیشتر.
حالا من اگر تعداد اعضای گروه را 45 نفر فرض کنم و حقوق میانگین را هم 40 میلیون تومان در نظر بگیرم، هزینهی ماهانهی فقط «حقوق» این افراد (فارغ از هزینهی ساختمان و آب و برق و غیره و غیره) 1 میلیارد و 800 میلیون میشود، و اگر این را در 12 ماه سال ضرب کنیم 21 میلیارد و 600 میلیون تومان میشود.
حالا همین رقم را به طور تقریبی میتوان برای گروه واژهگزینی هم در نظر گرفت. و البته گروه واژهگزینی با تعداد زیادی متخصص کار میکند (گمان میکنم چند صد متخصص) که از بیرون میآیند و عموماً متخصصان درجهی یک حوزههای مختلفی مثل ریاضیات و فیزیک و روانشناسی و جامعهشناسی و رایانه و کشتیرانی و هنر و نمایش و چی و چی و چی هستند و در ازای پولی که هزینهی کرایهی ماشینشان هم نمیشود به فرهنگستان میآیند تا برای حوزههای تخصصی خود واژه بسازند و از این راه به زبان فارسی و کشور خود خدمتی کنند.
خب، بیایید آن متخصصان را فعلاً در هزینه لحاظ نکنیم. هزینهی فقط دو گروه فرهنگنویسی و واژهگزینی میشود حدود 43 میلیارد تومان در سال. گروه دانشنامهی شبهقاره و دانشنامهی آسیای صغیر (که باید بخشی از مقالاتشان را سفارش بدهند که بیرون برایشان بنویسند) به کنار. گروههای دیگری هم هستند: زبان و رایانه، دستور، گویششناسی و زبانهای باستان، پژوهشهای ادبی، تصحیح متن، و غیره. نیروهای اداری هم هستند (خدمات و مالی و سازمانی و نگهبان و تعمیرات و چی و چی). هزینهی کتابخانه (اعم از کتابداران و هزینهی خرید کتاب و نشریه) هم هست.
خب، بودجه فرهنگستان امسال چه قدر بوده؟ ظاهراً حدود 237 میلیارد تومان.
حالا چیزی که برخی مردم میبینند: یک گروه فکر میکنند حداد عادل کل این پول را میگذارد جیبش میرود عشق و حال؛ یک گروه دیگر فکر میکنند این پول در لبنان و فلسطین خرج میشود؛ یک عدهای هم فکر میکنند فرهنگستان کل این پول را خرج واژهگزینی می کند و چون در سال احتمالاً سه چهار واژه بیشتر نمیسازد، ساخت هر واژه 64 میلیارد تومان خرج برمیدارد!
اما چیزی که ما پژوهشگران فرهنگستان میبینیم: حقوقهای 150 تا 200 دلاری، که نصفِ نصفِ درآمد یک رانندهی اسنپ هم نیست و به زور میشود با آن «فقط زنده ماند».
از این طرف شب و روزمان صرف فکر و خیال و دلشوره است که «آرد نماند» (ماجرایش را بعداً برای کسانی که نمیدانند مینویسم) و از آن طرف از خلقالله فحش میخوریم، چون خیال میکنند ماها هر کدام ماهی 400 میلیون تومان حقوق میگیریم (این عدد طنز نیست، واقعاً در فضای مجازی مطرح شده است. کاش آن دوست عزیز اجازه دهد و من آن «کامنت» را در این کانال بیاورم).
مطلب زیاده طولانی شد، مختصراً عرض میکنم که فرهنگستان فقط واژهگزینی نیست، و واژهگزینی هم چندین هزار واژه ساخته است. بنابراین این جور حرفهایی که دراین فیلم دیدید به کلی دروغ است، آن هم دروغی شاخدار.
Telegram
خاطاعلات
هزینهی ساخت هر واژه در فرهنگستان زبان و ادب فارسی شصت و چهار میلیارد تومان است!
👍14❤4
با این حال شاید برخی بیایند و منصفانه هزینهی گروه واژهگزینی را حساب کنند و بر تعداد واژههایی که ساخته تقسیم کنند و ببینند که کماکان هزینهی زیادی صرف هر واژه میشود.
یک دلیلش این است که فرهنگستان مثل هر سازمان دولتی دیگری در ایران سازمانی است فشل با بازده فوقالعاده پایین با مشکلات مزمن بهرهوری. اما این موضوع دلایل دیگری هم دارد که من اگر حوصله کردم در قالب یک تمثیل در مطلب بعدیام عرض میکنم.
یک دلیلش این است که فرهنگستان مثل هر سازمان دولتی دیگری در ایران سازمانی است فشل با بازده فوقالعاده پایین با مشکلات مزمن بهرهوری. اما این موضوع دلایل دیگری هم دارد که من اگر حوصله کردم در قالب یک تمثیل در مطلب بعدیام عرض میکنم.
👍9
تمثیل «نیمرو»
شب جمعه است و من و پسردایی عزیز که هر دو چهل و هشت سالمان شده و مجرد ماندهایم و هیچ تفریح و سرگرمی نداریم تصمیم میگیریم با هم برویم بیرون شام بخوریم که یک تنوعی بشود و بعد از یک هفته کار یک کمی خستگیمان دربرود. پیش از این که بخواهیم دهن باز کنیم، گزینههای رستوران و چلوکباب و جوجهکباب و سوخاری و همبرگر را در ذهنمان سانسور میکنیم و بعد از دو سه پیشنهاد مثل فلافل و سوسیسبندری و آشرشتهی سید مهدی، تصمیم میگیریم برویم قهوهخانهی قنبر و چون شب است و باید غذای سبک خورد یک دیزی بگیریم و دو تایی با هم بخوریم. پس از رجوع به قنبرخان و دیدن قیمت دیزی، نگاهی به قیمت املت و نیمرو میکنیم و تصمیم میگیریم دو تا نیمرو بخوریم، اما بالاخره یکیمان خجالت را کنار میگذارد و میگوید: «خب چه کاریه، بریم تخممرغ بگیریم، خودمون تو خونه نیمرو دُرُس کنیم».
چنین است که میرویم و چهار تخم مرغ میخریم و میرویم خانه و نیمرو میکنیم و با یک پیاز میخوریم و آخر غذا پیروزمندانه حساب میکنیم که هر کداممان با حدود سی چهل هزار تومان سیر شدهایم و از این رهگذر صدها هزار تومان به نفعمان شده است.
اما ماجرا به این سادگی نیست. اگر ما رفته بودیم کنار رودخانهی دارآباد (محلهی اجدادیمان) و چوب درختان بید کنار رودخانه را جمع میکردیم و روی سنگ و بدون روغن تخممرغها را بریان میکردیم و بدون نان میخوردیم، هزینهی ما واقعاً همین چهل هزار تومان میشد، ولی در واقع هزینهی این نیمرو خیلی بیش از آن چیزی است که در نگاه اول به نظر میرسد.
مواد لازم برای تهیهی نیمرو:
یک باب منزل، با قیمت دهها میلیارد تومان یا اجارهی دهها میلیون تومان، یک عدد اجاق گاز با قیمت دهها میلیون تومان، یک ماهیتابه که قیمتش از چند میلیون تا دهها میلیون متغیر است، قاشق و پیشدستی، روغنِ چند صد هزار تومانی، نمک که باید قبلاً وقت گذاشته و تهیه کرده باشیم، پیازی که قبلاً باید خریده باشیم، یخچالفریزی چند ده یا چند صد میلیونی که نان را که قبلاً گرفتهایم تویش گذاشتهایم، میز و صندلی چند ده میلیونی، سفرهی چند صد هزار تومانی روی میز، گاز لولهکشی شهری و هزینهی ماهانهی آن، برق و لامپ و هزینهی روشنایی، کولر آبی چند ده میلیونی که هوا را خنک کند، آب لولهکشی و آبگرمکن فلان میلیونی برای شستن ظرفها، نمکدان، کابینت، مایع ظرفشویی، وقتی که دو نفر آدم باید صرف خرید و آمادهسازی کنند؛ و در نهایت چهار عدد تخممرغ!
حالا وقتی حساب میکنی میبینی هزینهی یک نیمرو خوردن در خانه آن قدرها هم کم نیست!
اما ما ایرانیها که عادت داریم تعداد مریضهای توی اتاق انتظار دکترها و تعداد کاسههای آشی که یک مغازه میفروشد را با ضرب و تقسیم حساب کنیم و همه را هم سود خالص در نظر بگیریم، فکر میکنیم نیمرو در قهوهخانهی قنبر از آسمان نازل میشود و مفت است و همهاش سود است و رستورانداری و ساندویچی هم هیچ هزینهای ندارد و آن آدمهایی که آنجا کار میکنند هم بندهی زرخرید ما هستند و وظیفهیشان این است که رایگان به ما خدمت کنند.
من دیگر نمیخواهم مطلبم را بیشتر از این طول و تفصیل بدهم. خودتان بنشینید و پیش خودتان حساب کنید که اگر قرار باشد یک سازمانی باشد که تعدادی معادل برای کلمات فرنگی بسازد، احتمالاً چه هزینههایی خواهد داشت و چرا «واژهسازی» در این صورت کاری هزینهبر خواهد بود، در حالی که ما خودمان اگر موقع خواب زیر پتو برای واژههای فرنگی معادل بسازیم ظاهراً رایگان تمام میشود.
شب جمعه است و من و پسردایی عزیز که هر دو چهل و هشت سالمان شده و مجرد ماندهایم و هیچ تفریح و سرگرمی نداریم تصمیم میگیریم با هم برویم بیرون شام بخوریم که یک تنوعی بشود و بعد از یک هفته کار یک کمی خستگیمان دربرود. پیش از این که بخواهیم دهن باز کنیم، گزینههای رستوران و چلوکباب و جوجهکباب و سوخاری و همبرگر را در ذهنمان سانسور میکنیم و بعد از دو سه پیشنهاد مثل فلافل و سوسیسبندری و آشرشتهی سید مهدی، تصمیم میگیریم برویم قهوهخانهی قنبر و چون شب است و باید غذای سبک خورد یک دیزی بگیریم و دو تایی با هم بخوریم. پس از رجوع به قنبرخان و دیدن قیمت دیزی، نگاهی به قیمت املت و نیمرو میکنیم و تصمیم میگیریم دو تا نیمرو بخوریم، اما بالاخره یکیمان خجالت را کنار میگذارد و میگوید: «خب چه کاریه، بریم تخممرغ بگیریم، خودمون تو خونه نیمرو دُرُس کنیم».
چنین است که میرویم و چهار تخم مرغ میخریم و میرویم خانه و نیمرو میکنیم و با یک پیاز میخوریم و آخر غذا پیروزمندانه حساب میکنیم که هر کداممان با حدود سی چهل هزار تومان سیر شدهایم و از این رهگذر صدها هزار تومان به نفعمان شده است.
اما ماجرا به این سادگی نیست. اگر ما رفته بودیم کنار رودخانهی دارآباد (محلهی اجدادیمان) و چوب درختان بید کنار رودخانه را جمع میکردیم و روی سنگ و بدون روغن تخممرغها را بریان میکردیم و بدون نان میخوردیم، هزینهی ما واقعاً همین چهل هزار تومان میشد، ولی در واقع هزینهی این نیمرو خیلی بیش از آن چیزی است که در نگاه اول به نظر میرسد.
مواد لازم برای تهیهی نیمرو:
یک باب منزل، با قیمت دهها میلیارد تومان یا اجارهی دهها میلیون تومان، یک عدد اجاق گاز با قیمت دهها میلیون تومان، یک ماهیتابه که قیمتش از چند میلیون تا دهها میلیون متغیر است، قاشق و پیشدستی، روغنِ چند صد هزار تومانی، نمک که باید قبلاً وقت گذاشته و تهیه کرده باشیم، پیازی که قبلاً باید خریده باشیم، یخچالفریزی چند ده یا چند صد میلیونی که نان را که قبلاً گرفتهایم تویش گذاشتهایم، میز و صندلی چند ده میلیونی، سفرهی چند صد هزار تومانی روی میز، گاز لولهکشی شهری و هزینهی ماهانهی آن، برق و لامپ و هزینهی روشنایی، کولر آبی چند ده میلیونی که هوا را خنک کند، آب لولهکشی و آبگرمکن فلان میلیونی برای شستن ظرفها، نمکدان، کابینت، مایع ظرفشویی، وقتی که دو نفر آدم باید صرف خرید و آمادهسازی کنند؛ و در نهایت چهار عدد تخممرغ!
حالا وقتی حساب میکنی میبینی هزینهی یک نیمرو خوردن در خانه آن قدرها هم کم نیست!
اما ما ایرانیها که عادت داریم تعداد مریضهای توی اتاق انتظار دکترها و تعداد کاسههای آشی که یک مغازه میفروشد را با ضرب و تقسیم حساب کنیم و همه را هم سود خالص در نظر بگیریم، فکر میکنیم نیمرو در قهوهخانهی قنبر از آسمان نازل میشود و مفت است و همهاش سود است و رستورانداری و ساندویچی هم هیچ هزینهای ندارد و آن آدمهایی که آنجا کار میکنند هم بندهی زرخرید ما هستند و وظیفهیشان این است که رایگان به ما خدمت کنند.
من دیگر نمیخواهم مطلبم را بیشتر از این طول و تفصیل بدهم. خودتان بنشینید و پیش خودتان حساب کنید که اگر قرار باشد یک سازمانی باشد که تعدادی معادل برای کلمات فرنگی بسازد، احتمالاً چه هزینههایی خواهد داشت و چرا «واژهسازی» در این صورت کاری هزینهبر خواهد بود، در حالی که ما خودمان اگر موقع خواب زیر پتو برای واژههای فرنگی معادل بسازیم ظاهراً رایگان تمام میشود.
👍15❤1
ممنون از دوستانی که خاطاعلات بنده را سزاوار درج در کانال خود دانستند 🥰😊😘
❤9🔥2❤🔥1
حکایت «آرد نماند» از کتاب چهار مقالهی عروضی سمرقندی
هر صناعت که تعلق به تفکر دارد صاحب صناعت باید که فارغدل و مرفه باشد که اگر به خلاف این بُوَد سهام فکر او متلاشی شود و بر هدف صواب به جمع نیاید زیرا که جز به جمعیت خاطر به چنان کلمات باز نتواند خورد.
آوردهاند که یکی از دبیران خلفاء بنیعباس ــ رضی الله عنهم ــ به والی مصر نامهای مینوشت و خاطر جمع کرده بود و در بحر فکرت غرق شده و سخن میپرداخت چون دُرّ ثمین و ماء مَعین. ناگاه کنیزکش درآمد و گفت «آرد نماند!».
دبیر چنان شوریدهطبع و پریشانخاطر گشت که آن سیاقت سخن از دست بداد و بدان صفت منفعل شد که در نامه بنوشت که «آرد نماند»! چنان که آن نامه را تمام کرد و پیش خلیفه فرستاد و از این کلمه که نوشته بود هیچ خبر نداشت.
چون نامه به خلیفه رسید و مطالعه کرد چون بدان کلمه رسید حیران فرو ماند و خاطرش آن را بر هیچ حمل نتوانست کرد که سخت بیگانه بود. کس فرستاد و دبیر را بخواند و آن حال از او باز پرسید. دبیر خجل گشت و به راستی آن واقعه را در میان نهاد. خلیفه عظیم عجب داشت و گفت: اولِ این نامه را بر آخر چندان فضیلت و رجحان است که «قل هو الله احد» را بر «تبت یدا ابی لهب». دریغ باشد خاطر چون شما بلغا را به دست غوغاء مایحتاج باز دادن. و اسباب ترفیه او چنان فرمود که امثال آن کلمه دیگر هرگز به غور گوش او فرونشد. لاجرم آنچنان گشت که معانی دو کون در دو لفظ جمع کردی.
هر صناعت که تعلق به تفکر دارد صاحب صناعت باید که فارغدل و مرفه باشد که اگر به خلاف این بُوَد سهام فکر او متلاشی شود و بر هدف صواب به جمع نیاید زیرا که جز به جمعیت خاطر به چنان کلمات باز نتواند خورد.
آوردهاند که یکی از دبیران خلفاء بنیعباس ــ رضی الله عنهم ــ به والی مصر نامهای مینوشت و خاطر جمع کرده بود و در بحر فکرت غرق شده و سخن میپرداخت چون دُرّ ثمین و ماء مَعین. ناگاه کنیزکش درآمد و گفت «آرد نماند!».
دبیر چنان شوریدهطبع و پریشانخاطر گشت که آن سیاقت سخن از دست بداد و بدان صفت منفعل شد که در نامه بنوشت که «آرد نماند»! چنان که آن نامه را تمام کرد و پیش خلیفه فرستاد و از این کلمه که نوشته بود هیچ خبر نداشت.
چون نامه به خلیفه رسید و مطالعه کرد چون بدان کلمه رسید حیران فرو ماند و خاطرش آن را بر هیچ حمل نتوانست کرد که سخت بیگانه بود. کس فرستاد و دبیر را بخواند و آن حال از او باز پرسید. دبیر خجل گشت و به راستی آن واقعه را در میان نهاد. خلیفه عظیم عجب داشت و گفت: اولِ این نامه را بر آخر چندان فضیلت و رجحان است که «قل هو الله احد» را بر «تبت یدا ابی لهب». دریغ باشد خاطر چون شما بلغا را به دست غوغاء مایحتاج باز دادن. و اسباب ترفیه او چنان فرمود که امثال آن کلمه دیگر هرگز به غور گوش او فرونشد. لاجرم آنچنان گشت که معانی دو کون در دو لفظ جمع کردی.
❤5👏1
بازنویسی حکایت به زبان ساده توسط دوست گرامی چتجیپیتی:
هر کاری که به فکر و اندیشه نیاز دارد، کسی که آن را انجام میدهد باید آسودهخاطر و از نظر زندگی در رفاه باشد؛ زیرا اگر چنین نباشد، رشتههای فکرش از هم میگسلد و نمیتواند اندیشههایش را به نتیجهٔ درست برساند. برای رسیدن به چنین سخنان و اندیشههای دقیقی، ذهن باید کاملاً آرام و متمرکز باشد.
نقل کردهاند که یکی از دبیران خلفای عباسی ــ خدا از آنان خشنود باد ــ برای والی مصر نامهای مینوشت. ذهنش آسوده بود و با تمرکز بسیار در اندیشه فرو رفته بود و سخنانش پیدرپی و زیبا، مانند مرواریدهای گرانبها و آب زلال، بر قلمش جاری میشد.
ناگهان کنیزش وارد شد و گفت: «آرد تمام شده است!»
دبیر چنان پریشان و آشفته شد که رشتهٔ سخنش را از دست داد و آنقدر تحت تأثیر قرار گرفت که همان جملهٔ «آرد تمام شد» را در نامه نوشت. خودش هم متوجه این جمله نشد؛ نامه را به پایان رساند و برای خلیفه فرستاد.
وقتی نامه به دست خلیفه رسید و آن را خواند، با رسیدن به این جمله حیرت کرد و درماند که آن را چگونه معنی کند؛ زیرا این جمله هیچ ارتباطی با موضوع نامه نداشت. پس کسی را فرستاد و دبیر را نزد خود فراخواند و از او پرسید ماجرا چه بوده است.
دبیر شرمنده شد و حقیقت ماجرا را برای خلیفه تعریف کرد. خلیفه بسیار شگفتزده شد و گفت: «آغاز این نامه در مقایسه با پایانش آنقدر برتر است که گویی سورهٔ اخلاص در برابر سورهٔ تبت است. حیف است که ذهن و اندیشهٔ نویسندگانی چون شما را گرفتار نیازهای روزمره و ضروریات زندگی کنیم.»
پس دستور داد چنان شرایط زندگی دبیر را فراهم کنند که دیگر هرگز چنین مسئلهای ــ حتی مسئلهای مانند تمام شدن آرد ــ حواس او را به خود مشغول نکند.
و نتیجه آن شد که او چنان ذهن و اندیشهٔ نیرومندی پیدا کرد که میتوانست معانی و مفاهیم جهان را در دو کلمه خلاصه کند.
هر کاری که به فکر و اندیشه نیاز دارد، کسی که آن را انجام میدهد باید آسودهخاطر و از نظر زندگی در رفاه باشد؛ زیرا اگر چنین نباشد، رشتههای فکرش از هم میگسلد و نمیتواند اندیشههایش را به نتیجهٔ درست برساند. برای رسیدن به چنین سخنان و اندیشههای دقیقی، ذهن باید کاملاً آرام و متمرکز باشد.
نقل کردهاند که یکی از دبیران خلفای عباسی ــ خدا از آنان خشنود باد ــ برای والی مصر نامهای مینوشت. ذهنش آسوده بود و با تمرکز بسیار در اندیشه فرو رفته بود و سخنانش پیدرپی و زیبا، مانند مرواریدهای گرانبها و آب زلال، بر قلمش جاری میشد.
ناگهان کنیزش وارد شد و گفت: «آرد تمام شده است!»
دبیر چنان پریشان و آشفته شد که رشتهٔ سخنش را از دست داد و آنقدر تحت تأثیر قرار گرفت که همان جملهٔ «آرد تمام شد» را در نامه نوشت. خودش هم متوجه این جمله نشد؛ نامه را به پایان رساند و برای خلیفه فرستاد.
وقتی نامه به دست خلیفه رسید و آن را خواند، با رسیدن به این جمله حیرت کرد و درماند که آن را چگونه معنی کند؛ زیرا این جمله هیچ ارتباطی با موضوع نامه نداشت. پس کسی را فرستاد و دبیر را نزد خود فراخواند و از او پرسید ماجرا چه بوده است.
دبیر شرمنده شد و حقیقت ماجرا را برای خلیفه تعریف کرد. خلیفه بسیار شگفتزده شد و گفت: «آغاز این نامه در مقایسه با پایانش آنقدر برتر است که گویی سورهٔ اخلاص در برابر سورهٔ تبت است. حیف است که ذهن و اندیشهٔ نویسندگانی چون شما را گرفتار نیازهای روزمره و ضروریات زندگی کنیم.»
پس دستور داد چنان شرایط زندگی دبیر را فراهم کنند که دیگر هرگز چنین مسئلهای ــ حتی مسئلهای مانند تمام شدن آرد ــ حواس او را به خود مشغول نکند.
و نتیجه آن شد که او چنان ذهن و اندیشهٔ نیرومندی پیدا کرد که میتوانست معانی و مفاهیم جهان را در دو کلمه خلاصه کند.
❤4👏2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
به گفته بنگر نه گوینده.
(مربوط است به یادداشت بعدی 👇🏼)
(مربوط است به یادداشت بعدی 👇🏼)
🔥1
دو سه سالی قبل شروع کردم به نوشتن کتابی آموزشی برای «نسخهخوانی». در نظر داشتم از قدیمترین دورهای که نسخههای فارسی باقی مانده (یعنی قرن پنجم) تا دوران معاصر، نمونههایی از نسخههای خطی انتخاب کنم، به این شکل که از هر قرن حدود هشت نسخه را با خطوط مختلف و مضامین متفاوت برگزینم و از هر نسخه عکس یک صفحه را چاپ کنم و متن حروفچینیشدهی آن را روبهرویش بگذارم، تا دانشجوی ادبیات با خطوط مختلف و رسمالخط نسخهها آشنا شود و تا حدی سیر تحول خط و رسمالخط را ببیند.
تعداد زیادی نسخه را دیدم و از هر قرن تعدادی را کنار گذاشتم تا بعداً از بینشان انتخاب کنم. کار تألیف را از دوران معاصر شروع کردم و عقب رفتم. به قرن دهم رسیده بودم که کار متوقف شد و دوباره سراغش نرفتم. یکی از مسائل عجیبی که با آن مواجه شدم این بود که از تمام قرون نسخههای متعددی که مناسب کارم باشد پیدا کرده بودم، اما در قرن دوازدهم (1100 تا 1199) نسخه کم داشتم. به فکر افتادم که چند مجلد از فهرست نسخههای کتابخانهی ملی را از نظر بگذرانم و تعدادی نسخه از این قرن پیدا کنم. با تعجب دیدم تعداد نسخههای قرن دوازده اندک است و نسخههای تاریخدار از آن هم کمتر است. وقتی به سیاههای که از نسخههای تاریخدار برداشته بودم نگاه کردم دیدم تقریباً از حدود 1130 تا 1190ق نسخهای وجود ندارد! با خودم گفتم نکند این موضوع با سقوط صفویان مرتبط باشد. رفتم و دیدم که بله، سقوط صفویان در 1136ق است، و اینجا بود که متوجه شدم در دورهی جناب نادرشاه افشار که همه قربانصدقهاش میروند، طومار علم و دانش و فرهنگ و ادب در هم پیچیده شده بوده و مردم آن روزگار هم لابد در اثر جنگهای بیپایان و علاقهی نادر به کشورگشایی، احتمالاً نان نداشتهاند بخورند، چه برسد به این که بنشینند و کتاب تألیف کنند یا آثار فرهنگی و ادبی قرون ماضیه را استنساخ نمایند.
کسانی که قدری در فهارس نسخ گشتی زده باشند میدانند که در دوران قاجار، علی الخصوص در عهد ناصرالدینشاه، چه قدر تعداد نسخهها و تألیفات و ترجمهها فزونی گرفته است و چه قدر آثار علمی جدید از زبانهای فرنگی ترجمه شده است. معلوم است که ناصرالدینشاهِ خدابیامرز در پی ترویج علم و دانش و هنر بوده است، و در این کار گویا امثال سلطان محمود غزنوی را الگوی خود قرار داده بوده است. نسخههای ترجمهها و تألیفات بسیاری وجود دارد که به کتابخانهی سلطنتی اهدا شدهاند و مشخص است که احتمالاً دربار در ازای این آثار مبلغی به آنان میپرداخته است.
حال که اسم سلطان محمود بیچاره به میان آمد ذکر خیری هم از این مرد بزرگ بکنیم. سلطان محمود، مادری ایرانی داشت و به اصطلاح امروزی «زبان مادری»اش فارسی بود، و تا توانست از شاعران و نویسندگان و دانشمندان عصر خود حمایت کرد (انگیزهاش هرچه بود به خودش مربوط است) و از نظر من اگر خدمتش به زبان فارسی بیشتر از فردوسی نباشد، کمتر از فردوسی هم نیست. الگوی خود سلطان محمود هم شاید عصر طلایی تمدن اسلامی یعنی عهد هارون و مأمون عباسی بوده باشد، که آن دو هم اهتمامی تمام در ترویج علم و حمایت از مترجمان و مؤلفان داشتهاند، تا جایی که میگویند هموزن کتابها به مؤلفان و مترجمان طلا میدادهاند.
میگویند کسی کتابی تألیف کرده بود و درشت درشت و گشاد گشاد نوشته بود و جلدی یُغُر و کلفت هم بر کتاب گذاشته بود که طلای بیشتری بگیرد. کسی به خلیفه گفت این عمداً این کار را کرده که پول بیشتری گیرش بیاید. خلیفه هم گفت او به امید حمایت ما این کار را کرده و «عیبی یوخ دی». پولش را بدهید و این قدر دوبههمزنی و فضولی نکنید.
خب، حالا میرسیم به روزگار معاصر.
الآن روزگاری شده که اگر ادیبی اثری تألیف کند یا اثری کهن را تصحیح کند، باید تازه کاسهی «چه کنم چه کنم» دست بگیرد و راه بیفتد و خواهش و التماس کند که ناشری کتابش را چاپ کند. قیمت کاغذ و صحافی و چاپ و فیلم و زینک و چه و چه هم آن قدر زیاد شده که ناشران یا کتاب را چاپ نمیکنند، یا اگر چاپ کنند حقالتألیفی نمیدهند (سهل است، برخی یک پولی هم از مؤلف میگیرند)، برخی هم ده بیست نسخه از کتاب را چاپ دیجیتال میکنند و همان را هم پخش نمیکنند و چاپ یک اثر فقط در حد یک خبر باقی میماند و چشم کسی به جمال آن کتاب روشن نمیشود.
حالا در این روزگار و زمانه، انتشارات موقوفات دکتر محمود افشار، کتابهای خوب را چاپ میکند، خوب هم چاپ میکند، با جلد و صحافی و کاغذ مرغوب چاپ میکند و تمیز و ویراسته هم چاپ میکند، در تعداد زیاد چاپ میکند و در اقصا نقاط ایران هم پخش میکند، و در کنار این همه کار، به پدیدآورندگان هم حق و حقوقشان را میدهد. و بدین واسطه هم پدیدآورندگان راضیاند و هم بسیاری از خواهندگان.
تعداد زیادی نسخه را دیدم و از هر قرن تعدادی را کنار گذاشتم تا بعداً از بینشان انتخاب کنم. کار تألیف را از دوران معاصر شروع کردم و عقب رفتم. به قرن دهم رسیده بودم که کار متوقف شد و دوباره سراغش نرفتم. یکی از مسائل عجیبی که با آن مواجه شدم این بود که از تمام قرون نسخههای متعددی که مناسب کارم باشد پیدا کرده بودم، اما در قرن دوازدهم (1100 تا 1199) نسخه کم داشتم. به فکر افتادم که چند مجلد از فهرست نسخههای کتابخانهی ملی را از نظر بگذرانم و تعدادی نسخه از این قرن پیدا کنم. با تعجب دیدم تعداد نسخههای قرن دوازده اندک است و نسخههای تاریخدار از آن هم کمتر است. وقتی به سیاههای که از نسخههای تاریخدار برداشته بودم نگاه کردم دیدم تقریباً از حدود 1130 تا 1190ق نسخهای وجود ندارد! با خودم گفتم نکند این موضوع با سقوط صفویان مرتبط باشد. رفتم و دیدم که بله، سقوط صفویان در 1136ق است، و اینجا بود که متوجه شدم در دورهی جناب نادرشاه افشار که همه قربانصدقهاش میروند، طومار علم و دانش و فرهنگ و ادب در هم پیچیده شده بوده و مردم آن روزگار هم لابد در اثر جنگهای بیپایان و علاقهی نادر به کشورگشایی، احتمالاً نان نداشتهاند بخورند، چه برسد به این که بنشینند و کتاب تألیف کنند یا آثار فرهنگی و ادبی قرون ماضیه را استنساخ نمایند.
کسانی که قدری در فهارس نسخ گشتی زده باشند میدانند که در دوران قاجار، علی الخصوص در عهد ناصرالدینشاه، چه قدر تعداد نسخهها و تألیفات و ترجمهها فزونی گرفته است و چه قدر آثار علمی جدید از زبانهای فرنگی ترجمه شده است. معلوم است که ناصرالدینشاهِ خدابیامرز در پی ترویج علم و دانش و هنر بوده است، و در این کار گویا امثال سلطان محمود غزنوی را الگوی خود قرار داده بوده است. نسخههای ترجمهها و تألیفات بسیاری وجود دارد که به کتابخانهی سلطنتی اهدا شدهاند و مشخص است که احتمالاً دربار در ازای این آثار مبلغی به آنان میپرداخته است.
حال که اسم سلطان محمود بیچاره به میان آمد ذکر خیری هم از این مرد بزرگ بکنیم. سلطان محمود، مادری ایرانی داشت و به اصطلاح امروزی «زبان مادری»اش فارسی بود، و تا توانست از شاعران و نویسندگان و دانشمندان عصر خود حمایت کرد (انگیزهاش هرچه بود به خودش مربوط است) و از نظر من اگر خدمتش به زبان فارسی بیشتر از فردوسی نباشد، کمتر از فردوسی هم نیست. الگوی خود سلطان محمود هم شاید عصر طلایی تمدن اسلامی یعنی عهد هارون و مأمون عباسی بوده باشد، که آن دو هم اهتمامی تمام در ترویج علم و حمایت از مترجمان و مؤلفان داشتهاند، تا جایی که میگویند هموزن کتابها به مؤلفان و مترجمان طلا میدادهاند.
میگویند کسی کتابی تألیف کرده بود و درشت درشت و گشاد گشاد نوشته بود و جلدی یُغُر و کلفت هم بر کتاب گذاشته بود که طلای بیشتری بگیرد. کسی به خلیفه گفت این عمداً این کار را کرده که پول بیشتری گیرش بیاید. خلیفه هم گفت او به امید حمایت ما این کار را کرده و «عیبی یوخ دی». پولش را بدهید و این قدر دوبههمزنی و فضولی نکنید.
خب، حالا میرسیم به روزگار معاصر.
الآن روزگاری شده که اگر ادیبی اثری تألیف کند یا اثری کهن را تصحیح کند، باید تازه کاسهی «چه کنم چه کنم» دست بگیرد و راه بیفتد و خواهش و التماس کند که ناشری کتابش را چاپ کند. قیمت کاغذ و صحافی و چاپ و فیلم و زینک و چه و چه هم آن قدر زیاد شده که ناشران یا کتاب را چاپ نمیکنند، یا اگر چاپ کنند حقالتألیفی نمیدهند (سهل است، برخی یک پولی هم از مؤلف میگیرند)، برخی هم ده بیست نسخه از کتاب را چاپ دیجیتال میکنند و همان را هم پخش نمیکنند و چاپ یک اثر فقط در حد یک خبر باقی میماند و چشم کسی به جمال آن کتاب روشن نمیشود.
حالا در این روزگار و زمانه، انتشارات موقوفات دکتر محمود افشار، کتابهای خوب را چاپ میکند، خوب هم چاپ میکند، با جلد و صحافی و کاغذ مرغوب چاپ میکند و تمیز و ویراسته هم چاپ میکند، در تعداد زیاد چاپ میکند و در اقصا نقاط ایران هم پخش میکند، و در کنار این همه کار، به پدیدآورندگان هم حق و حقوقشان را میدهد. و بدین واسطه هم پدیدآورندگان راضیاند و هم بسیاری از خواهندگان.
❤15👍12👎6👏4🏆1
بله، کتاب گران شده، همه چیز جز جان آدمیزاده گران شده، اما انتشارات موقوفات هم بنگاه انتفاعی نیست که دنبال سود از نشر باشد و با این اوضاع تورم اصولاً سودی هم در نشر نیست. کتابها تقریباً به قیمت تمامشده عرضه میشوند و همین که زیان نمیدهند و ناشر کماکان میتواند این راه دشوار را ادامه دهد بسیار عجیب، بل که شبیه به معجزه است.
اما باید دانست که در پشت پردهی نشر این کتابها، افراد بسیاری تار و پود وجود خود را از هم گسستهاند و با این رشتهها فرش کتابهایی را بافتهاند که اکنون در دست من و شماست. به طور ویژه من از نزدیک دیدهام و میدانم که افشینوفایی عمر و جوانی و سلامت و آسایش و آرامش و اعصاب و روان خود را همه مصروف کار موقوفات افشار و انتشارات آن کرده است و در این که میگویم هیچ اغراقی نیست که خود من هرگز حاضر نیستم حتی یک روز مثل افشینوفایی زندگی کنم و با هزار و یک نفر سر و کله بزنم و از صبح تا شام درگیر کار باشم و انبوهی از حقد و حسادت را تاب بیاورم و از برخی دوستان جاهل و دشمنان مکار توأمان زخم بخورم.
جای صحبت بسیار است. عاقلان را اشارتی بس.
اما باید دانست که در پشت پردهی نشر این کتابها، افراد بسیاری تار و پود وجود خود را از هم گسستهاند و با این رشتهها فرش کتابهایی را بافتهاند که اکنون در دست من و شماست. به طور ویژه من از نزدیک دیدهام و میدانم که افشینوفایی عمر و جوانی و سلامت و آسایش و آرامش و اعصاب و روان خود را همه مصروف کار موقوفات افشار و انتشارات آن کرده است و در این که میگویم هیچ اغراقی نیست که خود من هرگز حاضر نیستم حتی یک روز مثل افشینوفایی زندگی کنم و با هزار و یک نفر سر و کله بزنم و از صبح تا شام درگیر کار باشم و انبوهی از حقد و حسادت را تاب بیاورم و از برخی دوستان جاهل و دشمنان مکار توأمان زخم بخورم.
جای صحبت بسیار است. عاقلان را اشارتی بس.
❤20👍12👎7🏆1
الآن که یادداشت قبلیام را یک بار دیگر خواندم، دیدم شاید آخرش را این جور تعبیر کنند که از نظر من «هر کس نقد کند یا دوست جاهل است یا دشمن مکّار»، به هیچ وجه من چنین اعتقادی ندارم. اصولاً اگر افشینوفایی تا به حال توانسته کارهایی بکند به پشتوانهی دوستان دانای مشفق، و دشمنان و منتقدان منصف بوده.
حالا تعبیر «دشمن» شاید یک مقدار تند باشد، منظورم کسی است که «دوست» نیست! همین.
حالا تعبیر «دشمن» شاید یک مقدار تند باشد، منظورم کسی است که «دوست» نیست! همین.
❤9👍4🔥1