کانال تغذیه طبیعی
51 subscribers
897 photos
16 videos
12 files
1.84K links
Download Telegram
مولانا دیوان شمس تبریزی غزل شمارهٔ ۱۸۵۱
    

نشانی‌هاست در چشمش نشانش کن نشانش کن
ز من بشنو که وقت آمد کشانش کن کشانش کن

برآمد آفتاب جان فزون از مشرق و مغرب
بیا ای حاسد ار مردی نهانش کن نهانش کن

از این نکته منم در خون خدا داند که چونم چون
بیا ای جان روزافزون بیانش کن بیانش کن

بیانش کرده گیر ای جان نه آن دریاست وان مرجان
نیارامد به شرحش جان عیانش کن عیانش کن

عیانش بود ما آمد زیانش سود ما آمد
اگر تو سود جان خواهی زیانش کن زیانش کن

یکی جان خواهد آن دریا همه آتش نهنگ آسا
اگر داری چنین جانی روانش کن روانش کن

هر آن کو بحربین باشد فلک پیشش زمین باشد
هر آن کو نی چنین باشد چنانش کن چنانش کن

برون جه از جهان زوتر درآ در بحر پرگوهر
جهنده‌ست این جهان بنگر جهانش کن جهانش کن

اگر خواهی که بگریزی ز شاه شمس تبریزی
مپران تیر دعوی را کمانش کن کمانش کن
 
۱۴۰۵/۵/۲۴

این شعر به دنبال دعوت و ترغیب به درک و بیان حقیقت‌هایی عمیق و معنوی است. شاعر به شنونده می‌گوید که باید به عمق وجود خود برود و ارتباطی نزدیک با حقیقت خویش برقرار کند. او همچنین بر این نکته تأکید دارد که برای رسیدن به این حقیقت، باید از دنیا و ظواهر آن بیرون رفت و در جستجوی گوهر معنوی بود. در انتها، شاعر به جویندگان حقیقت توصیه می‌کند که به جای فرار از چالش‌ها، به سوی آنها بروند و از آنها نیرو بگیرند.
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را

هر کرا خوابگه آخر نه که مشتی خاک است
گو چه حاجت که برآری به فلک ایوان را

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

حافظ

https://t.me/kham_gi
https://t.me/Molana_Land
https://chat.whatsapp.com/IrZ3r0d7MTS74RPEpHgN6g
https://t.me/+BCvZ6WUbMn9mNzd
کانال مثنوی خوانی
عبدالکریم سروش
#دکلمه_شماره_۲۸۳

دیوان شمس تبریزی غزل شماره ۲۰۲۰

ای خدا این وصل را هجران مکن
سرخوشان عشق را نالان مکن

https://t.me/kham_gi
https://t.me/Molana_Land
https://chat.whatsapp.com/IrZ3r0d7MTS74RPEpHgN6g
https://t.me/+BCvZ6WUbMn9mNzd
سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۲ - حکایت حاتم طائی
    

ز بنگاه حاتم یکی پیرمرد
طلب ده درم سنگ فانید کرد

ز راوی چنان یاد دارم خبر
که پیشش فرستاد تَنگی شکر

زن از خیمه گفت این چه تدبیر بود؟
همان ده درم حاجت پیر بود

شنید این سخن نامبردار طی
بخندید و گفت ای دلارام حی

گر او در خور حاجت خویش خواست
جوانمردی آل حاتم کجاست؟

چو حاتم به آزادمردی دگر
ز دوران گیتی نیامد مگر

ابوبکر سعد آن که دست نوال
نهد همّتش بر دهان سؤال

رعیت‌پناها‌! دلت شاد باد‌!
به سعی‌ات مسلمانی آباد باد‌!

سرافرازد این خاک فرخنده بوم
ز عدلت بر اقلیم یونان و روم

چو حاتم، اگر نیستی کام وی
نبردی کس اندر جهان نام طی

ثنا ماند از آن نامور در کتاب
تو را هم ثنا ماند و هم ثواب

که حاتم بدان نام و آوازه خواست
تو را سعی و جهد از برای خداست

تکلّف بر مرد درویش نیست
وصیت همین یک سخن بیش نیست

که چندان که جهدت بود خیر کن
ز تو خیر ماند‌، ز سعدی سخن
 

شاعر در این شعر به داستان پیرمردی اشاره می‌کند که از بنگاه حاتم، ده درم طلب می‌کند. وی از راوی می‌شنود که زنی از خیمه به آن پیرمرد می‌گوید که این اقدام چه معنایی دارد و اشاره می‌کند که پول مورد نیاز او مختص حاجت اوست. سپس شخصی به نام طی به این موضوع می‌خندد و از شخصیت‌های بزرگ و جوانمردی مانند حاتم یاد می‌کند.

شاعر به بیان فضیلت‌های حاتم و شخصیت‌هایی چون ابوبکر سعد می‌پردازد و انتظارات از انسان‌ها را مشخص می‌کند که در تلاش برای کمک به دیگران باشند. او به این نکته اشاره می‌کند که اعمال نیک و نیکوکاری در نهایت باقی می‌مانند و کسانی که به نیت خیر عمل می‌کنند، پاداش خواهند دید. در پایان، شاعر بر اهمیت کمک و نیکوکاری تأکید می‌کند و می‌گوید که تلاش در راه خیر هیچ تکلیفی بر دوش انسان نمی‌گذارد و وصیت او همین یک جمله است که هرچه بتوانی نیکو کن.
سلام ...

استاد محبوبم می گفت: "چون زائری بر زمین راه رو و همه زمان در ابدیت ساکن باش!" بگذار در هر اندیشه، در هر کلام و در هر عمل ابدیت را ابراز کنم.

۱۴۰۵/۵/۲۵

https://t.me/kham_gi
https://t.me/Molana_Land
https://chat.whatsapp.com/IrZ3r0d7MTS74RPEpHgN6g
https://t.me/+BCvZ6WUbMn9mNzd
مولانا دیوان شمس تبریزی غزل شمارهٔ ۱۸۵۲
    

چو آمد روی مه رویم کی باشم من که باشم من
چو زاید آفتاب جان کجا ماند شب آبستن

چه باشد خار گریان رو که چون سور بهار آید
نگیرد رنگ و بوی خوش نگیرد خوی خندیدن

چه باشد سنگ بی‌قیمت چو خورشید اندر او تابد
که از سنگی برون ناید نگردد گوهر روشن

چه باشد شیر نوزاده ز یک گربه زبون باشد
چو شیر شیر آشامد شود او شیر شیرافکن

یکی قطره منی بودی منی انداز کردت حق
چو سیمابی بدی وز حق شدستی شاه سیمین تن

منی دیگری داری که آن بحر است و این قطره
قراضه است این منی تو و آن من هست چون معدن

منی حق شود پیدا منی ما فنا گردد
بسوزد خرمن هستی چو ماه حق کند خرمن

گرفتم دامن جان را که پوشیده‌ست تشریفی
که آن را نی گریبان است و نی تیریز و نی دامن

قبای اطلس معنی که برقش کفرسوز آمد
گر این اطلس همی‌خواهی پلاس حرص را برکن

اگر پوشیدم این اطلس سخن پوشیده گویم بس
اگر خود صد زبان دارم نگویم حرف چون سوسن

چنین خلعت بدش در سر که نامش کرد مدثر
شعارش صورت نیر دثارش سیرت احسن
 
۱۴۰۵/۵/۲۵

این شعر بیانگر نوعی تفکر عمیق درباره هویت و وجود انسان است. شاعر با استفاده از تمثیل‌ها و تصاویری زیبا به بررسی رابطه میان وجود مادی و معنوی می‌پردازد. او به ما یادآوری می‌کند که هرچند ما دارای وجود مادی هستیم، در حقیقت بخشی از حقیقت بزرگتری هستیم که به واسطه‌ی وجود الهی شکل گرفته است.

شاعر به تضاد میان شب و روز، زمین و آسمان، و جواهر و سنگ اشاره می‌کند تا نشان دهد که وجود مادی ما محدود و فاقد ارزش واقعی است. تنها در سایه‌ی نور حق است که می‌توان به حقیقت و ارزش واقعی دست یافت. همچنین به مفهوم فنا و بقا در موجودات و ارتباط آن‌ها با حق اشاره می‌کند که در نهایت به از دست دادن خود و پیوستن به دنیای الهی می‌انجامد.

در نهایت، شاعر به پوشش‌های معنوی و هویتی می‌پردازد که انسان بر خود می‌زند، تاکید می‌کند که برای درک معانی عمیق تر، باید از ظاهر بگذریم و به باطن توجه کنیم.
دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
چیست یاران طریقت بعد ازین تدبیر ما

در خرابات مغان ما نیز هم منزل شویم
کاین چنین رفتست در عهد ازل تقدیر ما

ما مریدان روی سوی کعبه چون آریم چون
روی سوی خانهُ خمّار دارد پیر ما

حافظ

https://t.me/kham_gi
https://t.me/Molana_Land
https://chat.whatsapp.com/IrZ3r0d7MTS74RPEpHgN6g
https://t.me/+BCvZ6WUbMn9mNzd
کانال مثنوی خوانی
عبدالکریم سروش
#دکلمه_شماره_۲۸۴

دیوان شمس تبریزی غزل شماره ۲۰۲۹

ای مرغِ آسمانی آمد گهِ پریدن
وی آهوی معانی آمد گهِ چریدن

https://t.me/kham_gi
https://t.me/Molana_Land
https://chat.whatsapp.com/IrZ3r0d7MTS74RPEpHgN6g
https://t.me/+BCvZ6WUbMn9mNzd
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷
    
از کفر و ز اسلام برون صحرائیست
ما را به میان آن فضا سودائیست

عارف چو بدان رسید سر را بنهد
نه کفر و نه اسلام و نه آنجا جائیست
 

در این ابیات، شاعر به مفهوم فراتر از دین و کفر اشاره می‌کند. او می‌گوید که در میان دو حالت متضاد، یعنی کفر و اسلام، فضایی وجود دارد که ما به آن تمایل داریم. وقتی عارف به این مقام برسد، تمام منابع خود را کنار می‌گذارد، زیرا آنجا نه کفر وجود دارد و نه اسلام. در واقع، او به مرحله‌ای می‌رسد که هیچ‌یک از این تعابیر نمی‌توانند او را توصیف کنند.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
دو بیتی های:  بابا طاهر

آواز دشتی و بسیار حزن انگیز

سه پنج روزه که بوی گل نیومد

با صدای:  علیرضا افتخاری

نی:  محمد موسوی

تار:  جلال ذوالفنون
سلام ...

تو دوست خود هستی. تو دشمن خود هستی. هیچکس نمی تواند به تو آسیبی رساند. هیچکس نمی تواند ترا رنج دهد. هرکس به اشتباه، به خود ضربه می زند.

۱۴۰۵/۵/۲۶

https://t.me/kham_gi
https://t.me/Molana_Land
https://chat.whatsapp.com/IrZ3r0d7MTS74RPEpHgN6g
https://t.me/+BCvZ6WUbMn9mNzd
1
   مولانا دیوان شمس تبریزی غزل شماره ۱۸۵۳


چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای من
از آن شادی بیاید جان نهان افتد به پای من

وگر روزی در آن خدمت کنم تقصیر ناگاهان
شود جان خصم جان من کند این دل سزای من

سحرگاهی دعا کردم که جانم خاک پای او
شنیدم نعره آمین ز جان اندر دعای من

چگونه راه برد این دل به سوی دلبر پنهان
چگونه بوی برد این جان که هست او جان فزای من

یکی جامی به پیشم داشت و من از ناز گفتم نی
بگفتا نی مگو بستان برای من برای من

چو یک قطره چشیدم من ز ذوق اندرکشیدم من
یکی رطلی که شد بویش در این ره رهنمای من
 
۱۴۰۵/۵/۲۶

در این شعر، شاعر از عشق و دلدادگی خود سخن می‌گوید و از احساسی عمیق و خالص نسبت به معشوقش خبر می‌دهد. او بیان می‌کند که چگونه عشق او را تحت تأثیر قرار داده و باعث شده تا به پای دلبر خود بیفتد. شاعر اعتراف می‌کند که در برخی مواقع ممکن است از عشقش خطایی کرده و با این حال جانش را فدای آن می‌کند. دعای او در سحرگاه به عشقش باز می‌گردد و او از نظاره این عشق به وجد می‌آید. او همچنین از محبت و جذابیت معشوقش سخن می‌گوید و توصیف می‌کند که چگونه بوی او و احساساتش بر او تأثیر می‌گذارد. در نهایت، شاعر احساس شگفت‌انگیزی را از نوشیدن قطره‌ای از عشق معشوقش توصیف می‌کند.
ساقی به نور باده بر افروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
ای بی خبر ز لذّت شرب مدام ما

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریدهُ عالم دوام ما

حافظ

https://t.me/kham_gi
https://t.me/Molana_Land
https://chat.whatsapp.com/IrZ3r0d7MTS74RPEpHgN6g
https://t.me/+BCvZ6WUbMn9mNzd
2030_دیوان_شمس_تبریزی_غزل_شمارۀ.mp3
874.1 KB
#دکلمه_شماره_۲۸۵

دیوان شمس تبریزی غزل شماره ۲۰۳۰

گفتی مرا که چونی در روی ما نظر کن
گفتی خوشی تو بی ما زین طعن ها گذر کن

https://t.me/kham_gi
https://t.me/Molana_Land
https://chat.whatsapp.com/IrZ3r0d7MTS74RPEpHgN6g
https://t.me/+BCvZ6WUbMn9mNzd
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۱
    

در جامع بَعْلَبَکَّ وقتی کلمه‌ای همی‌گفتم به طریقِ وعظ با جماعتی افسرده، دل مرده، ره از عالمِ صورت به عالمِ معنی نبرده.
دیدم که نفسم در نمی‌گیرد و آتشم در هیزمِ تر اثر نمی‌کند.
دریغ آمدم تربیتِ سُتوران و آینه‌داری در محلّتِ کوران. ولیکن دَرِ معنی باز بود و سلسلهٔ سخن دراز.
در معانیِ این آیت که: «و نَحْنُ اَقْرَبُ اِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ». سخن به جایی رسانیده که گفتم:

دوست نزدیکتر از من به من است
وینت مشکل که من از وی دورم

چه کنم با که توان گفت؟: که او
در کنارِ من و من مهجورم

من از شرابِ این سخن مست و فُضالهٔ قَدَح در دست، که رونده‌ای بر کنارِ مجلس گذر کرد و دورِ آخر در او اثر کرد و نعره‌ای زد که دیگران به موافقتِ او در خروش آمدند و خامانِ مجلس به جوش.
گفتم: ای سُبْحانَ اللهِ! دُورانِ باخبر در حضور و نزدیکانِ بی‌بَصَر دور!

فهمِ سخن چون نکند مُستمِع
قوّتِ طبع از متکلّم مجوی

فُسْحَتِ میدانِ ارادت بیار
تا بزند مردِ سخنگوی، گوی
 

در جامع بعلبک وقتی صحبت می‌کردم، حس می‌کردم که کلمات من نمی‌توانند اثری بر دل‌های افسرده مخاطبان بگذارند. احساس می‌کردم که نمی‌توانم به خوبی معانی را منتقل کنم و تلاش‌های من بی‌نتیجه است. به این نکته رسیدم که وقتی می‌گویم "دوست نزدیکتر از رگ گردن به من است"، درواقع خودم از او دور هستم و این موضوع برایم دردناک است. در یک لحظه حس مستی از این کلمات به من دست داد و وقتی یکی از حاضران به هیجان آمد، من هم به این فکر افتادم که چگونه می‌توانم فضایی ایجاد کنم که افراد بیشتری از صحبت‌های من بهره‌مند شوند. این در واقع به من یادآوری کرد که درک سخن نیازمند توجّه و شنیدن خوب است و باید فرصتی فراهم شود تا سخن‌وران بتوانند به خوبی پیام خود را منتقل کنند.
سلام ...

گرانبهاترین گنجینهُ زندگی قلبی عاشق است که به همه_دوست، دشمن، انسان، پرنده و جانور عشق می ورزد.

۱۴۰۵/۵/۲۷

https://t.me/kham_gi
https://t.me/Molana_Land
https://chat.whatsapp.com/IrZ3r0d7MTS74RPEpHgN6g
https://t.me/+BCvZ6WUbMn9mNzd
مولانا دیوان شمس تبریزی غزل شمارهٔ ۱۸۵۴
    

چه دانی تو خراباتی که هست از شش جهت بیرون
خرابات قدیم است آن و تو نو آمده اکنون

نباشد مرغ خودبین را به باغ بیخودان پروا
نشد مجنون آن لیلی به جز لیلی صد مجنون

هزاران مجلس است آن سو و این مجلس از آن سوتر
که این بی‌چونتر است اندر میان عالم بی‌چون

ببین جان‌های آن شیران در آن بیشه ز اجل لرزان
کز آن شیر اجل شیران نمی‌میزند الا خون

بسی سیمرغ ربانی که تسبیحش اناالحق شد
بسوزد پر و بال او اگر یک پر زند آن سون

وزیر و حاجب و محمود ایازی را شده چاکر
که آن جا کو قدم دارد بود سرهای مردان دون

تو معذوری در انکارت که آن جا می شود حیران
جنید و شیخ بسطامی شقیق و کرخی و ذالنون

ازیرا راه نتوان برد سوی آفتاب ای جان
مگر کان آفتاب از خود برآید سوی این هامون

مگر هم لطف شمس الدین تبریزیت برهاند
وگر نی این غزل می خوان و بر خود می دم این افسون
 
۱۴۰۵/۵/۲۷

این شعر به توصیف یک مکان خاص به نام "خرابات" می‌پردازد که از جنبه‌های مختلفی در آن شکوه و عظمت وجود دارد. شاعر به تعارض میان نوآمدگان و قدیم‌ها اشاره می‌کند و تأکید می‌کند که افرادی مانند مجنون، تنها به خاطر عشق به لیلی، نمی‌توانند به آنجا راه یابند. او بیان می‌کند که عالم با مجالس بسیار پر است، اما اینجا، در این مکان خاص، چیزی فراتر وجود دارد. همچنین به شیران و قدرت آن‌ها در برابر اجل اشاره می‌کند و بیان می‌کند که در این مملکت، حاکمان و درباریان در خدمت مردان بزرگ و فرزانه هستند. شاعر در انتها بر این نکته تأکید می‌کند که برای رسیدن به نور حقیقت (آفتاب)، باید از عشق و لطف الهی برخوردار بود وگرنه در این دنیای پر از فریب و توهم بی‌فایده است.
عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده
باز گردد یا برآید چیست فرمان شما

دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری
کاندرین ره کشته بسیارند قربان شما

گر چه دوریم از بساط قرب همت دور نیست
بندهُ شاه شمائیم و ثناخوان شما

حافظ

https://t.me/kham_gi
https://t.me/Molana_Land
https://chat.whatsapp.com/IrZ3r0d7MTS74RPEpHgN6g
https://t.me/+BCvZ6WUbMn9mNzd
کانال مثنوی خوانی
عبدالکریم سروش
#دکلمه_شماره_۲۸۶

دیوان شمس تبریزی غزل شماره ۲۰۳۷

چون جان تو می ستانی چون شکّر است مردن
با تو ز جان شیرین شیرین تر است مردن

https://t.me/kham_gi
https://t.me/Molana_Land
https://chat.whatsapp.com/IrZ3r0d7MTS74RPEpHgN6g
https://t.me/+BCvZ6WUbMn9mNzd
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴
    
از دوستی دوست نگنجم در پوست
در پوست نگنجم که شهم سخت نکوست

هرگز نزید به کام عاشق معشوق
معشوق که بر مراد عاشق زید اوست
 

این ابیات بیانگر احساس عمیق عشق و دوستی هستند. شاعر می‌گوید که عشق و دوستی‌اش آن‌قدر بزرگ و عمیق است که در قالب معمولی نمی‌گنجد. همچنین به این نکته اشاره دارد که محبوب (معشوق) باید به خواسته‌های عاشق پاسخ دهد، زیرا برآورده نشدن نیازهای عاشق، به معنای عدم نزدیکی آن‌هاست.