ما افسرده نیستیم؛ ما گروگانیم.
گروگان کسانی که با توهمات پایان دنیا،
بدیهی ترین حق ما،
یعنی فرصت《زندگی کردن》را
روی میز قمار گذاشتهاند.
گروگان کسانی که با توهمات پایان دنیا،
بدیهی ترین حق ما،
یعنی فرصت《زندگی کردن》را
روی میز قمار گذاشتهاند.
مردم را به تلافی تیرباران میکردند اما اوضاع تغییری نمیکرد. نفرتی سرد پابهپای زمستان رشد میکرد. نفرتی فروخفته و تلخ که کمین کرده بود و انتظار میکشید. نفرتی ژرف در نگاه مردم بود، نفرتی نهفته زیر سطوح.
آنقدر که از دست دادن چیزی ما را افسرده میکند از داشتن همان چیز احساس خوشبختی نمیکنیم و این ذات آدمیزاد است.
خوبی های ما را فقط کسانی میبینند که خودشان خوبند، میدانی چرا؟ چون آدمیزاد هر چه در ذات خودش باشد، در دیگران زودتر پیدا می کند.
اندیشه من، خود《من》است: به همین سبب نمیتوانم باز ایستم. من با آنچه که میاندیشم وجود دارم...و نمیتوانم خودم را از اندیشیدن باز دارم.
وقتی انسان آموخت که چگونه با رنج هایش تنها بماند، و چگونه بر اشتیاقش به گریز چیره شود، آنوقت چیز زیادی نمانده که یاد نگرفته باشد.
نازیها در پایان جنگ، تمام توانشان را جهتِ نابودیِ هرچه بیشتر آلمان به کار برده بودند، تا پیشگوییشان که آلمان در صورت شکست ویران خواهد شد، درست از کار درآید.