Forwarded from آدم کتاب
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برای امروز ۱۰ اکتبر ۲۰۲۵ و برای همه آدم ها و برای همه کتاب ها. قسمت چهارم آدم کتاب منتشر شد.
https://youtu.be/lpcoIZonfy8?si=DhOklIiIZl0vE8IR
برای این که بدانید؛ من آتوسا هستم، این جا سیاتل است و شما ، آدم کتاب را می شنوید.
https://youtu.be/lpcoIZonfy8?si=DhOklIiIZl0vE8IR
برای این که بدانید؛ من آتوسا هستم، این جا سیاتل است و شما ، آدم کتاب را می شنوید.
❤8👏1
Forwarded from آدم کتاب
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برای امروز، ۱۰ نوامبر ۲۰۲۵
و برای همه آدم ها و برای همه کتاب ها. قسمت پنجم آدم کتاب منتشر شد.
کفتر بازی؛ عشق بازی به سبک ایرانی
https://youtu.be/Hw70apFLgYM?si=vK8dfjaIMEYZWpy4
برای این که بدانید؛ من آتوسا هستم، این جا سیاتل است و شما ، آدم کتاب را می شنوید.
و برای همه آدم ها و برای همه کتاب ها. قسمت پنجم آدم کتاب منتشر شد.
کفتر بازی؛ عشق بازی به سبک ایرانی
https://youtu.be/Hw70apFLgYM?si=vK8dfjaIMEYZWpy4
برای این که بدانید؛ من آتوسا هستم، این جا سیاتل است و شما ، آدم کتاب را می شنوید.
❤3👍2
Forwarded from آدم کتاب
برای امروز ۱۸ دسامبر ۲۰۲۵ و برای همه آدم ها و برای همه کتاب ها
قسمت ششم آدم کتاب ، منتشر شد.
برای این که بدانید،
من آتوسا هستم،
اینجا سیاتل است و شما آدم کتاب را می شنوید
https://www.instagram.com/reel/DSZi2FugtJN/?igsh=MTQxenE2aXRpZHY4aw==
https://youtu.be/9Q3OZ9pd5tc?si=EmcCUG-H97faFBFH
قسمت ششم آدم کتاب ، منتشر شد.
برای این که بدانید،
من آتوسا هستم،
اینجا سیاتل است و شما آدم کتاب را می شنوید
https://www.instagram.com/reel/DSZi2FugtJN/?igsh=MTQxenE2aXRpZHY4aw==
https://youtu.be/9Q3OZ9pd5tc?si=EmcCUG-H97faFBFH
Instagram
@adamketab
آدم کتاب
قسمت ششم
گلی توکلی، هنرمند مجسمه ساز
#ایران #سیاتل #تهران #کتاب #کتابخانه #کتابخوانی #آدم کتاب#human library#کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان#هنرمند #مجسمه #مجسمه ساز#گلی توکلی#هنرمند مجسمه ساز#گالری گلستان#گالری الهه#عکس #عکاس #عکس مینیمال#2A…
قسمت ششم
گلی توکلی، هنرمند مجسمه ساز
#ایران #سیاتل #تهران #کتاب #کتابخانه #کتابخوانی #آدم کتاب#human library#کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان#هنرمند #مجسمه #مجسمه ساز#گلی توکلی#هنرمند مجسمه ساز#گالری گلستان#گالری الهه#عکس #عکاس #عکس مینیمال#2A…
❤6
Forwarded from آدم کتاب
برای امروز ۳۰ دسامبر ۲۰۲۵ و
برای همه آدم ها و برای همه کتاب ها و برای
سال نو میلادی
https://youtu.be/BR70XRdsnXY?si=-7WeQZJyD4JN-p-tno
برای همه آدم ها و برای همه کتاب ها و برای
سال نو میلادی
https://youtu.be/BR70XRdsnXY?si=-7WeQZJyD4JN-p-tno
YouTube
آدم کتاب ویژه سال نو میلادی 2026
آدم کتاب سال نو میلادی را به شما هر جای دنیا که هستید تبریک می گوید.
❤8
برای امروز ۹ ژانویه ۲۰۲۶
و برای ....
ایران
شاید ای خستگان وحشت دشت!
شاید ای ماندگان ظلمت شب!
در بهاری كه میرسد از راه،
گل خورشید آرزوهامان،
سر زد از لای ابرهای حسود.
(شعر از فریدن مشیری)
پی نوشت:
هر چند دیگر شاید، نه؛ حتما.
و برای ....
ایران
شاید ای خستگان وحشت دشت!
شاید ای ماندگان ظلمت شب!
در بهاری كه میرسد از راه،
گل خورشید آرزوهامان،
سر زد از لای ابرهای حسود.
(شعر از فریدن مشیری)
پی نوشت:
هر چند دیگر شاید، نه؛ حتما.
❤5👍3🥰2
سلام مامان
می شنوی؟
چه خبر؟
خوبی؟
بابا خوبه؟
دیرتر زنگ زدم، می دانستم یکشنبه ها روز دیالیز است.
می گویم، با این اوضاع توانستی بروی دیالیز؟
مامان، می شنوی؟
دیروز بیستم بود؛ بیستم هر ماه قرص فشار خونت تمام می شود،
با این اوضاع و احوال توانستی بروی دارو بخری؟
مامان می شنوی؟؟
کی بود می گفت ، فرزند کمتر زندگی بهتر؛
الان اگر بیشتر بچه داشتی
یک نفر هم مهاجرت نمی کرد، اینجوری تنها نمی ماندی.
مامان می شنوی؟
با این اوضاع و احوال ؛ الان خرید و بازار چی می شود؟
مامان می شنوی؟
راست می گویی؛ خرید و بازار تو این اوضاع و احوال !!
مامان می شنوی؟
تو با این داروهایی که می خوری سریع قند خونت می افتد پایین، مواظب غذا خوردنت باش.
مامان، مامان
می شنوی؟
می گویم از صدای تیراندازی و فریاد و شیون می ترسی؟
مامان، مامان می شنوی؟
مامان می شنوی؟
آره صدای باران است.
صدای باران را می شنوی؟
سیاتل است است دیگر ؛ باران می بارد.
مامان می شنوی؟
نه ؛ خانه نیستم؛
آمدم اینجا......روی یک تپه؛ کنار دریاچه ؛
یک جای دنج و آرام
زیر یک بید مجنون که گوشش پر است از صدای بچه هایی که می گویند،
مامان ، مامان؛ می شنوی؟
نه ؛
این تلفن من نیست.
این تلفن باد است.
مامان می شنوی؟
مکان: تلفن باد معمولاً در مکانی آرام و اغلب با منظرهای زیبا قرار دارد (مانند تپهای در اوتسوشی، ایواته).
تماس: یک تلفن قدیمی در یک کیوسک شیشهای قرار دارد که به هیچ خطی متصل نیست.
مکالمه: افراد به داخل کیوسک میروند، گوشی را برمیدارند و هرچه میخواهند به فرد از دست رفتهشان میگویند، گویی با او در حال مکالمه هستند.
هدف: این مکالمه به آنها کمک میکند تا احساساتشان را بیان کنند، با غم کنار بیایند و یاد عزیزشان را زنده نگه دارند، حتی اگر فقط باد پاسخشان را برساند.
پی نوشت:
ممنون از دوست نازنینی که این عکس را برای خاله ریزه فرستادند
می شنوی؟
چه خبر؟
خوبی؟
بابا خوبه؟
دیرتر زنگ زدم، می دانستم یکشنبه ها روز دیالیز است.
می گویم، با این اوضاع توانستی بروی دیالیز؟
مامان، می شنوی؟
دیروز بیستم بود؛ بیستم هر ماه قرص فشار خونت تمام می شود،
با این اوضاع و احوال توانستی بروی دارو بخری؟
مامان می شنوی؟؟
کی بود می گفت ، فرزند کمتر زندگی بهتر؛
الان اگر بیشتر بچه داشتی
یک نفر هم مهاجرت نمی کرد، اینجوری تنها نمی ماندی.
مامان می شنوی؟
با این اوضاع و احوال ؛ الان خرید و بازار چی می شود؟
مامان می شنوی؟
راست می گویی؛ خرید و بازار تو این اوضاع و احوال !!
مامان می شنوی؟
تو با این داروهایی که می خوری سریع قند خونت می افتد پایین، مواظب غذا خوردنت باش.
مامان، مامان
می شنوی؟
می گویم از صدای تیراندازی و فریاد و شیون می ترسی؟
مامان، مامان می شنوی؟
مامان می شنوی؟
آره صدای باران است.
صدای باران را می شنوی؟
سیاتل است است دیگر ؛ باران می بارد.
مامان می شنوی؟
نه ؛ خانه نیستم؛
آمدم اینجا......روی یک تپه؛ کنار دریاچه ؛
یک جای دنج و آرام
زیر یک بید مجنون که گوشش پر است از صدای بچه هایی که می گویند،
مامان ، مامان؛ می شنوی؟
نه ؛
این تلفن من نیست.
این تلفن باد است.
مامان می شنوی؟
مکان: تلفن باد معمولاً در مکانی آرام و اغلب با منظرهای زیبا قرار دارد (مانند تپهای در اوتسوشی، ایواته).
تماس: یک تلفن قدیمی در یک کیوسک شیشهای قرار دارد که به هیچ خطی متصل نیست.
مکالمه: افراد به داخل کیوسک میروند، گوشی را برمیدارند و هرچه میخواهند به فرد از دست رفتهشان میگویند، گویی با او در حال مکالمه هستند.
هدف: این مکالمه به آنها کمک میکند تا احساساتشان را بیان کنند، با غم کنار بیایند و یاد عزیزشان را زنده نگه دارند، حتی اگر فقط باد پاسخشان را برساند.
پی نوشت:
ممنون از دوست نازنینی که این عکس را برای خاله ریزه فرستادند
❤7😢5
مامان درود
حالا که اینترنت و تلفن قطع شده و برگشتیم به دوران دور؛
برایت نامه می نویسم.
انصافا نوشتن ؛ ان هم نامه چه حال خوبی به آدم می دهد؛ مخصوصا وقتی بتوانی پستش کنی.
رفتم به سال های دور .......یادته عمه که ناگهانی و توی یک تصادف فوت کرد،
یک دنیا تلگراف دریافت کردیم، پست می آورد .
چقدر لجم می گرفت که اینقدر کوتاه بودند؛ فکر کنم آدم ها همان موقع هم فرصت نوشتن بیش از این را نداشتند ؛ یا این که.....
می خواستند سریع تر ابراز همدردی کنند و می ترسیدند که نامه در راه بماند و دیر به دست ما برسد.
وقتی برسد که ما دیگر رخت عزا را از تنمون در آورده باشیم.
نمی دانم اگر من به جای آن ها بودم چی کار می کردم ؛ به هر حال الان دارم به تو نامه می نویسم.
نامه را به نام هیچ خدایی شروع نمی کنم.
از این هایی که خدا شدند، یکتا و یگانه عالم شدند و توانایی انجام خیلی کارهای بزرگ را داشتند؛ هیچ خیری به ما نرسیده.
نامه را با احوالپرسی هم شروع نمی کنم
چون
برای زنی که روزی ۱۷ تا قرص می خورد و کلیه هایش کار نمی کند و هیچ کدام از بچه هایش کنارش نیستند و حال و روز بچه های فامیل و دوست و در و همسایه را این طور می بیند، حال و احوالی باقی نمی ماند.
مامان چه خوب که اینترنت شما قطع شده،
اینترنت و ارتباطی که باعث بشود ببینی و بشنوی که مادری در انبوه اجساد دنبال بچه اش می گردد ، همان بهتر که نباشد.
ای کاش عددها را نمی شناختم ؛ چقدر به تو گفتم من حوصله ریاضی ندارم ،حوصله عدد و رقم ندارم؛
من دیگر نمی توانم ؛ طاقت ندارم بشمارم.
حالا من هم دارم از این فرصت برای گلایه های سوخته ، سو استفاده می کنم؛ حالا که من می توانم بنویسم و ....مطمئن نیستم که..... بتوانی ببینی، بخوانی یا حتی دیگر جواب بدهی.
اما بچه ها
بچه ها هم ؛ خوب؛ سالم
و مهربان و بی گلایه از آشپزی این روزهای من که پلو ناهار را بی هیچ نمک پخته بودم و پیتزا شام دیشب هم سوخت .
خبر که ؛
سعی می کنم این روزها کمتر حرف بزنم ؛ نشسته ام به تاریخ خواندن.
انگار باید حساب تاریخ را پس بدهم.
کار و زندگی را رها کرده ام ، یک سره به خواندن
چقدر بابا بیچاره گفت این مزخرفاتی که این ها درس می دهند را رها کن و تاریخ بخوان و این را بخوان و ان را بخوان و من بازیگوشی کردم.
وقتی هیچ چیز از سیاست و جنگ و توافق دولت ها نمی دانم و پیش گوی خوبی هم نیستم ؛ پس حرفی برای گفتن نیست.
شنیدن هم که.....
در شهری که من زندگی می کنم ؛
پر برکت باد گروه های تلگرامی!
که می شود در آن آدم دروغین ساخت
و پشت آن آدم قایم شد و......
پر برکت باد گروه های تلگرامی! و
پر برکت باد گروه های تلگرامی!
ان جا که مردمان
به زبان فارسی یکدیگر را می درند
به جان هم می افتند؛ تهمت و افترا می زنند؛ فقط با حدس و گمان حکم صادر می کنند.
تاریخ را نه برای کم شدن شر جمهوری اسلامی از سر ایران ورق می زنم که بی تردید ظلم نخواهد ماند.
تاریخ را برای دموکراسی ؛ به سبک ایرانی ورق می زنم.
برسد به دست مادرم
ایران
حالا که اینترنت و تلفن قطع شده و برگشتیم به دوران دور؛
برایت نامه می نویسم.
انصافا نوشتن ؛ ان هم نامه چه حال خوبی به آدم می دهد؛ مخصوصا وقتی بتوانی پستش کنی.
رفتم به سال های دور .......یادته عمه که ناگهانی و توی یک تصادف فوت کرد،
یک دنیا تلگراف دریافت کردیم، پست می آورد .
چقدر لجم می گرفت که اینقدر کوتاه بودند؛ فکر کنم آدم ها همان موقع هم فرصت نوشتن بیش از این را نداشتند ؛ یا این که.....
می خواستند سریع تر ابراز همدردی کنند و می ترسیدند که نامه در راه بماند و دیر به دست ما برسد.
وقتی برسد که ما دیگر رخت عزا را از تنمون در آورده باشیم.
نمی دانم اگر من به جای آن ها بودم چی کار می کردم ؛ به هر حال الان دارم به تو نامه می نویسم.
نامه را به نام هیچ خدایی شروع نمی کنم.
از این هایی که خدا شدند، یکتا و یگانه عالم شدند و توانایی انجام خیلی کارهای بزرگ را داشتند؛ هیچ خیری به ما نرسیده.
نامه را با احوالپرسی هم شروع نمی کنم
چون
برای زنی که روزی ۱۷ تا قرص می خورد و کلیه هایش کار نمی کند و هیچ کدام از بچه هایش کنارش نیستند و حال و روز بچه های فامیل و دوست و در و همسایه را این طور می بیند، حال و احوالی باقی نمی ماند.
مامان چه خوب که اینترنت شما قطع شده،
اینترنت و ارتباطی که باعث بشود ببینی و بشنوی که مادری در انبوه اجساد دنبال بچه اش می گردد ، همان بهتر که نباشد.
ای کاش عددها را نمی شناختم ؛ چقدر به تو گفتم من حوصله ریاضی ندارم ،حوصله عدد و رقم ندارم؛
من دیگر نمی توانم ؛ طاقت ندارم بشمارم.
حالا من هم دارم از این فرصت برای گلایه های سوخته ، سو استفاده می کنم؛ حالا که من می توانم بنویسم و ....مطمئن نیستم که..... بتوانی ببینی، بخوانی یا حتی دیگر جواب بدهی.
اما بچه ها
بچه ها هم ؛ خوب؛ سالم
و مهربان و بی گلایه از آشپزی این روزهای من که پلو ناهار را بی هیچ نمک پخته بودم و پیتزا شام دیشب هم سوخت .
خبر که ؛
سعی می کنم این روزها کمتر حرف بزنم ؛ نشسته ام به تاریخ خواندن.
انگار باید حساب تاریخ را پس بدهم.
کار و زندگی را رها کرده ام ، یک سره به خواندن
چقدر بابا بیچاره گفت این مزخرفاتی که این ها درس می دهند را رها کن و تاریخ بخوان و این را بخوان و ان را بخوان و من بازیگوشی کردم.
وقتی هیچ چیز از سیاست و جنگ و توافق دولت ها نمی دانم و پیش گوی خوبی هم نیستم ؛ پس حرفی برای گفتن نیست.
شنیدن هم که.....
در شهری که من زندگی می کنم ؛
پر برکت باد گروه های تلگرامی!
که می شود در آن آدم دروغین ساخت
و پشت آن آدم قایم شد و......
پر برکت باد گروه های تلگرامی! و
پر برکت باد گروه های تلگرامی!
ان جا که مردمان
به زبان فارسی یکدیگر را می درند
به جان هم می افتند؛ تهمت و افترا می زنند؛ فقط با حدس و گمان حکم صادر می کنند.
تاریخ را نه برای کم شدن شر جمهوری اسلامی از سر ایران ورق می زنم که بی تردید ظلم نخواهد ماند.
تاریخ را برای دموکراسی ؛ به سبک ایرانی ورق می زنم.
برسد به دست مادرم
ایران
❤10👏1
در سرزمینی که من چشم به جهان گشوده ام
آن سوی آب ها و دشت ها و بیابان ها،
در سرزمینی که در تاریکی و خاموشی فرو رفته است
آن جا که خورشيد سر به صبح نمی سپرد ؛ زبان جز به لعن و نفرین نمی چرخد و صدا پژواک ناله و ضجه و شیون است
زنان را از گیسوان به تیرهای چوبی آویخته اند
مردان در غل و زنجیر با دست و پاهای خونین تیرهای چوبی را بر گرده هایشان، بر زمین می کشند، و رد خون به جای می گذارند.
پیش قراولان را در دم سر بریده اند و این باقی ؛ خستگان زخمی؛ می روند تا بر سر گور خورشید گریه کنند
این خستگان سال ها است نفت میخورند و خون قی میکنند
غم ؛ نان شده و تریاک دوای درد شکم گرسنه.
طلا ؛ سکه شده و مردمان فقرشان را می شمرند.
در سرزمینی که من چشم به جهان گشوده ام،
پیش از سپیده دم
به حکم الله؛ خدا را به دار؛ آویختند
خزروان ؛ دیو دیوان را ؛ بی تاج و بی تخت؛ دستار بر سر پیچیدند، رخت شاهی پوشانیدند و سپاه دادند و
سپاه...
سرود ماتم خواند و غم سرا ساخت
خزروان ؛ حاکم خورشید شد؛
بر قله نشست
دماوند در تاریکی دندان بر هم می سایید...
اااهههااای؛ ای خستگان در راه مانده؛ شرمگینان بینوا ؛
زین پس ؛
خورشید دیگر نمی زاید
آسمان نمی بارد
آتش سرد و خاموش است
و خاک
خاک
خاک.......گورستان
روز ؛ فقط دیروز
ماه ؛ فقط عقرب
و سال؛ نه
سال.....
دیگر نو نمی شود.
و من ...
آن سوی آب ها و دشت ها و بیابان ها
خون گریه می کنم و روزی هزار بار می میرم
در سرزمینی که من چشم به جهان گشوده ام،
ما همه جوان می میریم
در ایران ؛ در سرزمینی که من چشم به جهان گشودم ما همه جوان مردیم.
هر چند می دانستیم
همیشه تیغی هست که بدان ریشه ظلم بر کنند.
آن سوی آب ها و دشت ها و بیابان ها،
در سرزمینی که در تاریکی و خاموشی فرو رفته است
آن جا که خورشيد سر به صبح نمی سپرد ؛ زبان جز به لعن و نفرین نمی چرخد و صدا پژواک ناله و ضجه و شیون است
زنان را از گیسوان به تیرهای چوبی آویخته اند
مردان در غل و زنجیر با دست و پاهای خونین تیرهای چوبی را بر گرده هایشان، بر زمین می کشند، و رد خون به جای می گذارند.
پیش قراولان را در دم سر بریده اند و این باقی ؛ خستگان زخمی؛ می روند تا بر سر گور خورشید گریه کنند
این خستگان سال ها است نفت میخورند و خون قی میکنند
غم ؛ نان شده و تریاک دوای درد شکم گرسنه.
طلا ؛ سکه شده و مردمان فقرشان را می شمرند.
در سرزمینی که من چشم به جهان گشوده ام،
پیش از سپیده دم
به حکم الله؛ خدا را به دار؛ آویختند
خزروان ؛ دیو دیوان را ؛ بی تاج و بی تخت؛ دستار بر سر پیچیدند، رخت شاهی پوشانیدند و سپاه دادند و
سپاه...
سرود ماتم خواند و غم سرا ساخت
خزروان ؛ حاکم خورشید شد؛
بر قله نشست
دماوند در تاریکی دندان بر هم می سایید...
اااهههااای؛ ای خستگان در راه مانده؛ شرمگینان بینوا ؛
زین پس ؛
خورشید دیگر نمی زاید
آسمان نمی بارد
آتش سرد و خاموش است
و خاک
خاک
خاک.......گورستان
روز ؛ فقط دیروز
ماه ؛ فقط عقرب
و سال؛ نه
سال.....
دیگر نو نمی شود.
و من ...
آن سوی آب ها و دشت ها و بیابان ها
خون گریه می کنم و روزی هزار بار می میرم
در سرزمینی که من چشم به جهان گشوده ام،
ما همه جوان می میریم
در ایران ؛ در سرزمینی که من چشم به جهان گشودم ما همه جوان مردیم.
هر چند می دانستیم
همیشه تیغی هست که بدان ریشه ظلم بر کنند.
❤6😢3
برای امروز اول فوریه ۲۰۲۶ و برای بزرگداشت زنده یاد؛ هستی صمدی .
آقای صمدی درود
پیشتر پیام تسلیتی نوشتم که خواندید ؛ به ان پیام تسلیت؛ که چند لحظه ی دیگر آن را می خوانم، این را اضافه می کنم که ...
فکر می کردم پای آمدن به این مجلس ختم را ندارم.
فکر نمی کردم فرهنگسرای پردیس چنین روزی را به خودش ببیند؛
اما آمدم.
طاقت ماندن در خانه نبود.
آمدم و آن پیام تسلیت را می خوانم.
آقای صمدی درود
از روی وظیفه و احساس همدردی فکر کردم در مراسم ختم دختر زیبای شما با ان موهای تاب دار و چشم هایی که می خندند شرکت کنم.
فکر کردم برای این مراسم و
از عمق قلبم به شما نامه ای بنویسم.
نامه را این طور شروع کردم؛
برای ان روز نحس در ایران و برای هستی و
برای تو ایی که نمی شناسمت.
اما صادقانه بگویم ، نه توانستم نامه را تمام کنم و نه می توانم به ان مجلس ختم بیایم.
انگار حنجره ام تیر خورده
صدایی برای گفتن تسلیت نیست
قصور زبان را ببخشید
گفتن این جمله که .....
ای وای؛ ای وای
در غم شما شریک هستم......
اقای صمدی ، من نمی توانم این جمله را بگویم.
گفتن این جمله شده سخت ترین کار دنیا.
در حالی که یک دوست از ایران به من پیغام فرستاد و نوشت:
ایران ،قیامت به معنی واقعی را تجربه کرد.
نمی دانی وقتی یک پدر جلوی در غسالخانه منتظر می ماندند تا جنازه بچه اش را تحویل بگیرد یعنی چی؟
در جواب نوشتم؛
نمی دانی وقتی یک پدر ان قدر دور است که حتی نمی تواند برود جلوی در غسالخانه و جنازه بچه اش را تحویل بگیرد یعنی چی؟
ای وای ؛ ای وای
دانشمندان بر این باورند که پیوندهای عاطفی در مسیرهای عصبی ما ثبت شدهاند. وقتی عزیزی را از دست میدهیم،
مغز ؛ عزیز از دست رفته را به عنوان «بخشی از خود» یا «بخشی از بقای ما» میشناسد.
نامه نانوشته را این طور تمام می کنم؛
برای ان روز نحس در ایران
و برای شما که بخشی از خودتون و هستی خودتون را از دست دادید،
هیچ کلمه تسلی بخشی به جز زندگی پیدا نمی کنم.
آقای صمدی؛
لطفا برای هستی ؛ زندگی کنید؛ حتی اگر آسان نیست.
بهترین ها
سیاتل؛ زمستان سیاه ۱۴۰۴
آتوسا استکی زاده
آقای صمدی درود
پیشتر پیام تسلیتی نوشتم که خواندید ؛ به ان پیام تسلیت؛ که چند لحظه ی دیگر آن را می خوانم، این را اضافه می کنم که ...
فکر می کردم پای آمدن به این مجلس ختم را ندارم.
فکر نمی کردم فرهنگسرای پردیس چنین روزی را به خودش ببیند؛
اما آمدم.
طاقت ماندن در خانه نبود.
آمدم و آن پیام تسلیت را می خوانم.
آقای صمدی درود
از روی وظیفه و احساس همدردی فکر کردم در مراسم ختم دختر زیبای شما با ان موهای تاب دار و چشم هایی که می خندند شرکت کنم.
فکر کردم برای این مراسم و
از عمق قلبم به شما نامه ای بنویسم.
نامه را این طور شروع کردم؛
برای ان روز نحس در ایران و برای هستی و
برای تو ایی که نمی شناسمت.
اما صادقانه بگویم ، نه توانستم نامه را تمام کنم و نه می توانم به ان مجلس ختم بیایم.
انگار حنجره ام تیر خورده
صدایی برای گفتن تسلیت نیست
قصور زبان را ببخشید
گفتن این جمله که .....
ای وای؛ ای وای
در غم شما شریک هستم......
اقای صمدی ، من نمی توانم این جمله را بگویم.
گفتن این جمله شده سخت ترین کار دنیا.
در حالی که یک دوست از ایران به من پیغام فرستاد و نوشت:
ایران ،قیامت به معنی واقعی را تجربه کرد.
نمی دانی وقتی یک پدر جلوی در غسالخانه منتظر می ماندند تا جنازه بچه اش را تحویل بگیرد یعنی چی؟
در جواب نوشتم؛
نمی دانی وقتی یک پدر ان قدر دور است که حتی نمی تواند برود جلوی در غسالخانه و جنازه بچه اش را تحویل بگیرد یعنی چی؟
ای وای ؛ ای وای
دانشمندان بر این باورند که پیوندهای عاطفی در مسیرهای عصبی ما ثبت شدهاند. وقتی عزیزی را از دست میدهیم،
مغز ؛ عزیز از دست رفته را به عنوان «بخشی از خود» یا «بخشی از بقای ما» میشناسد.
نامه نانوشته را این طور تمام می کنم؛
برای ان روز نحس در ایران
و برای شما که بخشی از خودتون و هستی خودتون را از دست دادید،
هیچ کلمه تسلی بخشی به جز زندگی پیدا نمی کنم.
آقای صمدی؛
لطفا برای هستی ؛ زندگی کنید؛ حتی اگر آسان نیست.
بهترین ها
سیاتل؛ زمستان سیاه ۱۴۰۴
آتوسا استکی زاده
😢6👍5❤3
برای امروز ۴ فوریه ۲۰۲۶ و برای نامه ای که ۱۹ ژوئن ۲۰۲۵ در روزهای پر از دلشوره پیش از جنگ ۱۲ روزه به آقای نتانیاهو نوشتم.
نامه را این بار به که بنویسم؟
آن روزها اینقدرها دل به خون نبودم؛
تا آن روزها هیچ کس ایییینقدر ایرانیان را نکشته بود.
نامه را دوباره می خوانم.
دوباره می خوانم تا بدانم این بار به چه کسی نامه بنویسم.
آقای نتانیاهو
رسم ادب می گوید با درود شروع کنم
رسم من اما کمی بیش از درود تنها است ، درود و فراوان درود
رسم دیگر در آغاز گفتار، یادی و نامی است از خدا ، به نام خدا،
برای این شروع، قلم، دست و دل به رسم و رسوم نمی دهد، راحت و روان نیست و می لرزد
با این همه
درود و به نام خدا
خدایی که پیامبر فرستاد، معجزه فرستاد تا انسان رها و رستگار شود اما چنان که می بینید ، تیرش به سنگ خورده و همه جهان و ادمیان را به جان هم انداخته است.
به نام خدای امسال که نتوانست کوه طور را از جا بکند و آن را سایه ترس کند، شاید ، جلوی کشتن انسان های بی گناه در غزه را بگیرد.
به نام خدایی که سال گذشته نتوانست تکه چوبی را مار و اژدها کند و جلوی حمله
وحشیانه حماس به فستیوال موسیقی رعیم را بگیرد.
به نام خدایی که قمر کرملین را در عقرب نکرد تا جلوی جنگ اوکراین را بگیرد.
به نام خدایی که نتوانست زمین را بشکافد ، طالبان را ببلعد تا افغانستان نابود نشود.
به نام خدایی که نتوانست ابابیل را راهی نیجریه کند و آن همه زن و دختر را از اسارت بوکو حرام نجات دهد.
خدایی که نتوانست گوسفندی بفرستد تا چاقو ، گلوی گوسفند را بدرد نه چشم سلمان رشدی را ..
خدایی که نتوانست آتش را بر بیمارانی که در بیمارستان الاقصی در دیرالبلح می سوختند، سرد و خاموش کند.
خدایی که نتوانست موشک های آهنی ایران را مثل شمع نرم و لطیف کند تا در اسراییل فرود نیایند.
خدایی که نتوانست مرده های جنگ را زنده کند.
خدایی که نتوانست چکاوک تکه تکه شده لبنان را از سر کوه فرا بخواند و جان دهد.
خدایی که بهارش هم هیچ معجزه ای برای مصر، لیبی و عراق و یمن و سوریه نکرد.
خدایی که ایران و ایرانی را......
حرف از ایران که می شود،
دیگر تنها لرزش قلم نیست، آتش به جانم می افتد
آقای نتانیاهو
من ایرانی هستم
یک زن ایرانی ،
بنده آن خدایی نیستم که در قرآن ۹۹ نام نیکو دارد و مسلمانان او را صاحب اسما حسنی می دانند.
بنده خدایی نیستم که اسم و رسمش، یکی نیست.
بنده خدایی نیستم که اسمش عادل و علیم و فکور ... است اما نمی تواند جهان را بر عدل و علم و فکر اداره کند.
بنده خدایی نیستم که حتی یک زن را لایق پیام آوری خود نمی بیند.
بنده خدایی نیستم که از باریدن آسمانش بر سر آفریقا اکراه و دریغ دارد.
بنده خدایی نیستم که زمین را می لرزاند و آدم های خواب را خاک می کند.
حتی بنده خدای امروز جهان ، که دنیا را بر انگشتش می چرخاند و پر است از تکنولوژی و فکر و برنامه ریزی،
دقت و سخت کوشی و پشت کار هم نیستم.
نه،
این خدای هوش مصنوعی همه چیز دان هم خدای من نیست.
این همان خدایی است که بمب و موشک می سازد، اتمی و بالستیک و نقطه زن و قاره پیما و سنگر شکن.
خدای من ؛ عشق و مهر است.
که خانه و خانواده و قلب ادمی را امن و مطمئن و ارام می سازد،
همه درد این جا است که این روزها سایه جنگ بر خدای من افتاده است
خدای من، یک زن ایرانی.
جنگ در یک قدمی خانه و خدای من است.
من جنگ را شنیده و خوانده ام ، تاریخ جنگ ها را می دانم، بیش از همه در یک جنگ ۸ ساله بوده ام،
از آنها که جنگ را موهبت می دانند و ان را تا حد پیروزی می خواهند در شگفتم،
جنگ ها پیروزی ندارند
بی فضیلت هستند حتی اگر صاحب خاک شوید.
حکومت بر خاکی که از ان شما نیست بر مردمی که خشم می کارند و مرگ درو می کنند چه فضیلتی دارد.
در جنگ کودکان بیش از همه می بازند،
کودکی را می بازند.
این را از یک کودک در جنگ بوده بشنوید که امروز به شما نامه می نویسد.
کودکی که در جنگ بوده، امروز زن و مادر است، گیس سپید کرده و می نویسد،
مردانی که عشق ورزیدن نمی دانند می جنگند و هزار بهانه برای آن می اورند، از آن همه هزار، ناموس و وطن بهترین بهانه است.
برای من که مادرم ، برای من که مادر یک پسر هستم ، دوست داشتن و عشق ورزیدن آموختنی است، به پسرم می آموزم که دوست بدارد و عاشق باشد ؛
پسر من فردای این دنیای مرد سالار است، امید که جنگی نباشد،
خیالم از دخترم راحت است که؛
دخترم مادر پسری دیگر است.
فی الحال ، با مردان بی بهره از عشق بجنگید، نه با مادران و کودکان دیروز و امروز
اگر به آب و برق و نان و سد و نفت بزنید،
نامه را این بار به که بنویسم؟
آن روزها اینقدرها دل به خون نبودم؛
تا آن روزها هیچ کس ایییینقدر ایرانیان را نکشته بود.
نامه را دوباره می خوانم.
دوباره می خوانم تا بدانم این بار به چه کسی نامه بنویسم.
آقای نتانیاهو
رسم ادب می گوید با درود شروع کنم
رسم من اما کمی بیش از درود تنها است ، درود و فراوان درود
رسم دیگر در آغاز گفتار، یادی و نامی است از خدا ، به نام خدا،
برای این شروع، قلم، دست و دل به رسم و رسوم نمی دهد، راحت و روان نیست و می لرزد
با این همه
درود و به نام خدا
خدایی که پیامبر فرستاد، معجزه فرستاد تا انسان رها و رستگار شود اما چنان که می بینید ، تیرش به سنگ خورده و همه جهان و ادمیان را به جان هم انداخته است.
به نام خدای امسال که نتوانست کوه طور را از جا بکند و آن را سایه ترس کند، شاید ، جلوی کشتن انسان های بی گناه در غزه را بگیرد.
به نام خدایی که سال گذشته نتوانست تکه چوبی را مار و اژدها کند و جلوی حمله
وحشیانه حماس به فستیوال موسیقی رعیم را بگیرد.
به نام خدایی که قمر کرملین را در عقرب نکرد تا جلوی جنگ اوکراین را بگیرد.
به نام خدایی که نتوانست زمین را بشکافد ، طالبان را ببلعد تا افغانستان نابود نشود.
به نام خدایی که نتوانست ابابیل را راهی نیجریه کند و آن همه زن و دختر را از اسارت بوکو حرام نجات دهد.
خدایی که نتوانست گوسفندی بفرستد تا چاقو ، گلوی گوسفند را بدرد نه چشم سلمان رشدی را ..
خدایی که نتوانست آتش را بر بیمارانی که در بیمارستان الاقصی در دیرالبلح می سوختند، سرد و خاموش کند.
خدایی که نتوانست موشک های آهنی ایران را مثل شمع نرم و لطیف کند تا در اسراییل فرود نیایند.
خدایی که نتوانست مرده های جنگ را زنده کند.
خدایی که نتوانست چکاوک تکه تکه شده لبنان را از سر کوه فرا بخواند و جان دهد.
خدایی که بهارش هم هیچ معجزه ای برای مصر، لیبی و عراق و یمن و سوریه نکرد.
خدایی که ایران و ایرانی را......
حرف از ایران که می شود،
دیگر تنها لرزش قلم نیست، آتش به جانم می افتد
آقای نتانیاهو
من ایرانی هستم
یک زن ایرانی ،
بنده آن خدایی نیستم که در قرآن ۹۹ نام نیکو دارد و مسلمانان او را صاحب اسما حسنی می دانند.
بنده خدایی نیستم که اسم و رسمش، یکی نیست.
بنده خدایی نیستم که اسمش عادل و علیم و فکور ... است اما نمی تواند جهان را بر عدل و علم و فکر اداره کند.
بنده خدایی نیستم که حتی یک زن را لایق پیام آوری خود نمی بیند.
بنده خدایی نیستم که از باریدن آسمانش بر سر آفریقا اکراه و دریغ دارد.
بنده خدایی نیستم که زمین را می لرزاند و آدم های خواب را خاک می کند.
حتی بنده خدای امروز جهان ، که دنیا را بر انگشتش می چرخاند و پر است از تکنولوژی و فکر و برنامه ریزی،
دقت و سخت کوشی و پشت کار هم نیستم.
نه،
این خدای هوش مصنوعی همه چیز دان هم خدای من نیست.
این همان خدایی است که بمب و موشک می سازد، اتمی و بالستیک و نقطه زن و قاره پیما و سنگر شکن.
خدای من ؛ عشق و مهر است.
که خانه و خانواده و قلب ادمی را امن و مطمئن و ارام می سازد،
همه درد این جا است که این روزها سایه جنگ بر خدای من افتاده است
خدای من، یک زن ایرانی.
جنگ در یک قدمی خانه و خدای من است.
من جنگ را شنیده و خوانده ام ، تاریخ جنگ ها را می دانم، بیش از همه در یک جنگ ۸ ساله بوده ام،
از آنها که جنگ را موهبت می دانند و ان را تا حد پیروزی می خواهند در شگفتم،
جنگ ها پیروزی ندارند
بی فضیلت هستند حتی اگر صاحب خاک شوید.
حکومت بر خاکی که از ان شما نیست بر مردمی که خشم می کارند و مرگ درو می کنند چه فضیلتی دارد.
در جنگ کودکان بیش از همه می بازند،
کودکی را می بازند.
این را از یک کودک در جنگ بوده بشنوید که امروز به شما نامه می نویسد.
کودکی که در جنگ بوده، امروز زن و مادر است، گیس سپید کرده و می نویسد،
مردانی که عشق ورزیدن نمی دانند می جنگند و هزار بهانه برای آن می اورند، از آن همه هزار، ناموس و وطن بهترین بهانه است.
برای من که مادرم ، برای من که مادر یک پسر هستم ، دوست داشتن و عشق ورزیدن آموختنی است، به پسرم می آموزم که دوست بدارد و عاشق باشد ؛
پسر من فردای این دنیای مرد سالار است، امید که جنگی نباشد،
خیالم از دخترم راحت است که؛
دخترم مادر پسری دیگر است.
فی الحال ، با مردان بی بهره از عشق بجنگید، نه با مادران و کودکان دیروز و امروز
اگر به آب و برق و نان و سد و نفت بزنید،
❤5😢5👍1
هم مادر می سوزد ، هم دختر و هم پسر.
فرصت یاد دادن و یادگرفتن عشق را دود نکنید.
هر چند،
جنگ همیشه جنگ است
با این همه ؛ جنگ بر یک تن روا است
او که روزها و روزها فکر می کند ، شما را مطالعه و بررسی می کنند ، حرف های هدفمند می زند و برنامه می ریزد تا در نقاط ضعف ؛ شما و عزیزان شما را نابود کند
در ایران ، در سرزمینی که من به دنیا آمده ام ؛
سزاوار جنگ آدرس سر راستی دارد،
تهران، خیابان پاستور
نه ایران.
فرصت یاد دادن و یادگرفتن عشق را دود نکنید.
هر چند،
جنگ همیشه جنگ است
با این همه ؛ جنگ بر یک تن روا است
او که روزها و روزها فکر می کند ، شما را مطالعه و بررسی می کنند ، حرف های هدفمند می زند و برنامه می ریزد تا در نقاط ضعف ؛ شما و عزیزان شما را نابود کند
در ایران ، در سرزمینی که من به دنیا آمده ام ؛
سزاوار جنگ آدرس سر راستی دارد،
تهران، خیابان پاستور
نه ایران.
❤8👍2👏1
برای امروز ۱۵ مارس ۲۰۲۶
و برای حال و احوال این روزها....
وای؛ چه روزگارهایی دیدوم.
https://youtu.be/m3Hz2KQIBP8?si=lt6rqpq0Cx1x5kZU
و برای حال و احوال این روزها....
وای؛ چه روزگارهایی دیدوم.
https://youtu.be/m3Hz2KQIBP8?si=lt6rqpq0Cx1x5kZU
YouTube
Alireza Ghorbani - Allah Mazar - Iranian Folk Song (English Translation) علیرضا قربانی - الله مزار
„Allah Mazar” is a Northern Iranian folk song from Khorasan, originally in the Kurdish Kurmanji language. Alireza Ghorbani, one of the most prominent Iranian traditional singers, performed the Persian version of this song. According to folk music researchers…
❤3
برای امروز ۱ آوریل ۲۰۲۶
جنگ تمام شد.
پی نوشت:
اولین روز آوریل
دروغ
جنگ تمام شد.
پی نوشت:
اولین روز آوریل
دروغ
😁3👍2😢1
برای امروز ۱۹ جولای ۲۰۲۶ و برای....
ان خبر فوری که می گفت ارتش آمریکا شهر آبادان را با موشک بمباران کرده است.
به آبادان و آبادانی ها فکر می کنم.
به بچه ها فکر می کنم و می رسم به خودم ...
من که یک مادرم
دیماه ۱۴۰۴
موهایم را کوتاه می کنم؛ بدون این که به آرایشگر بگویم چرا.
باورش نمی شود؛ اینقدر کوتاه؟؟؟؟پشیمان نمی شوی؟؟؟
دیگر نمی شود این غم را هم لای گیس گذاشت.
به خانه بر می گردم، درسته
گیس بران کرده ام.
حالا یک سوگ جمعی لازم دارم ؛
شیون، مویه.
این درد را نمی شود در این ویدئوهای مدرن چند دقیقه ای و در صفحه های ریز و دیجیتالی موبایل کشید؛
این درد باید روایت شود ؛ باید کسی که فکر می کند زنده است و نفس می کشد، بیاید و قصه این درد را بگوید ؛ آنقدر بگوید و بگوید تا نفسش بند بیاید
تا نفسم بند بیاید.
دم آقای صمدی گرم؛ آمد و گفت؛ هم نفس خودش بند آمد و هم نفس یک شهر را بند آورد.
همه هستی اش را گذاشت روی دوشش و آورد و گذاشت ان جا که همه شهر سیاهپوش آمده بود،
غروب بود که رسیدم؛ بارانی و دلگیر
به محض رسیدن ؛ نفسم بند آمد ؛ بی روایت و قصه و شرح واقعه.
عکس زنده بود و خودش همه چیز را گفت.
غصه همان بود که گفتم ؛ نمی شد این یکی را هم مثل هزاران دیگر لای گیس گذاشت؛
از حد گذشته بود.
هزاران بار راه این قصه و درد را گرفتم و رفتم شاید برسم به ده هزار ، بیست هزار؛ نرسیدم
چطور ممکن است برسم به ....بیش از چهل هزار.
به گیس بران باشد ؛ نباید یک مو روی سرم باقی بگذارم.
با خودم و دنیا قهر می کنم. نه می خوانم و نه می نویسم.
فقط زندگی می کنم ؛ می بینم و نگاه می کنم.
ما شکست را خورده و نوشیده ایم.
شاید فکر و باور و قبول این حقیقت آسان نیست اما چاره ای هم نیست.
از تجربه زندگی که دارم
به جز حافظ که زبان غیب داشته ؛ کسی را ندیده ام که بی خون دل ؛ دولت را در آغوش کشیده باشد در عوض
بسیاری را هم دیده ام که با سعی و عمل بسیار ؛ باغ جنان که هیچ؛ جز ناکامی نصیبشان نشده.
چرا راه دور برویم ؛ همین خود ما .
اما چرا؟ واقعا چرا ؟؟
بر می گردم به روزهای اول انقلاب اسلامی ؛ قبر این مرده را نبش می کنم.
زمستان ۱۳۵۷ ؛ اسفند ماه.
پیچ صدای رادیو را بلند می کنم تا عالم بشنود.
«گروهها و دستهجات مختلف زنان از صبح امروز در خیابانهای شمالی و مرکزی تهران به مناسبت روز جهانی زن و به دنبال اجباری شدن حجاب اسلامی جهت ابراز نظریات خود و مخالفت با اجباری بودن حجاب دست به راهپیمایی زدند.
در راهپیماییهای امروز ، حدود ۵۰۰۰ تا ۸۰۰۰ زن در دانشگاه تهران تجمع کرده و شعار دادند. همچنین تعداد زیادی از دانش آموزان مدرسههای دخترانه به تظاهرات زنان در تهران پیوستند
زنان شرکت کننده در این اعتراض ضمناً علیه کسانی که به زنان بیحجاب در روزهای اخیر حمله کردند، شعار دادند.
شیر مادر حلال هنگامه گلستان که ان روز ؛ از این تجمعات عکس گرفت.
ان روز هم ما شکست را خوردیم و نوشیدیم. هیچ نصیبمان نشد که هیچ ، حتی
یک مرد برای حمایت از این اعتراضات و برای اعتراض به حجاب اجباری ان جا نبود.
تقصیر را به گردن خودم می اندازم ؛ به گردن خودم که مادرم.
به پسرم نگفته بودم در مقابل ظلم و بی عدالتی که به خواهر و همسر و دختر و مادرش روا می دارند بایستد و یار و یاورشان باشد ؛ چه این ظلم به خود او هم می رسد.
مادری که از همه کارهای دنیا فقط اشک می ریزد و قهر دنیا را بر می دارد و بر سرنوشت لعن و نفرین می کند و گیس می برد ،
چه دارد از آزادگی در گوش پسرش زمزمه کند.
بر می گردم به اعتراض زن زندگی آزادی ؛
ان روز هم شکست را خوردیم و نوشیدیم ؛ بی شمار عزیز و جان از دست دادیم اما این بار.....
مردها شانه به شانه زن ها ایستادند؛
به گمانم همان ۵ تا ۸ هزار زن اسفند ۱۳۵۷ ؛ مادر شدند و به پسرانشان درس آزادی و آزادگی دادند و شد همین که این روزها در خیابان های ایران زنان بی روسری و چادر هم می چرخند . اما حالا
تکلیفم با مادر بودن خودم روشن نیست،
پسری که به گوشش از آزادی و حق و برابری خواندم را گلوله کشت.
ان خبر فوری که می گفت ارتش آمریکا شهر آبادان را با موشک بمباران کرده است.
به آبادان و آبادانی ها فکر می کنم.
به بچه ها فکر می کنم و می رسم به خودم ...
من که یک مادرم
دیماه ۱۴۰۴
موهایم را کوتاه می کنم؛ بدون این که به آرایشگر بگویم چرا.
باورش نمی شود؛ اینقدر کوتاه؟؟؟؟پشیمان نمی شوی؟؟؟
دیگر نمی شود این غم را هم لای گیس گذاشت.
به خانه بر می گردم، درسته
گیس بران کرده ام.
حالا یک سوگ جمعی لازم دارم ؛
شیون، مویه.
این درد را نمی شود در این ویدئوهای مدرن چند دقیقه ای و در صفحه های ریز و دیجیتالی موبایل کشید؛
این درد باید روایت شود ؛ باید کسی که فکر می کند زنده است و نفس می کشد، بیاید و قصه این درد را بگوید ؛ آنقدر بگوید و بگوید تا نفسش بند بیاید
تا نفسم بند بیاید.
دم آقای صمدی گرم؛ آمد و گفت؛ هم نفس خودش بند آمد و هم نفس یک شهر را بند آورد.
همه هستی اش را گذاشت روی دوشش و آورد و گذاشت ان جا که همه شهر سیاهپوش آمده بود،
غروب بود که رسیدم؛ بارانی و دلگیر
به محض رسیدن ؛ نفسم بند آمد ؛ بی روایت و قصه و شرح واقعه.
عکس زنده بود و خودش همه چیز را گفت.
غصه همان بود که گفتم ؛ نمی شد این یکی را هم مثل هزاران دیگر لای گیس گذاشت؛
از حد گذشته بود.
هزاران بار راه این قصه و درد را گرفتم و رفتم شاید برسم به ده هزار ، بیست هزار؛ نرسیدم
چطور ممکن است برسم به ....بیش از چهل هزار.
به گیس بران باشد ؛ نباید یک مو روی سرم باقی بگذارم.
با خودم و دنیا قهر می کنم. نه می خوانم و نه می نویسم.
فقط زندگی می کنم ؛ می بینم و نگاه می کنم.
ما شکست را خورده و نوشیده ایم.
شاید فکر و باور و قبول این حقیقت آسان نیست اما چاره ای هم نیست.
از تجربه زندگی که دارم
به جز حافظ که زبان غیب داشته ؛ کسی را ندیده ام که بی خون دل ؛ دولت را در آغوش کشیده باشد در عوض
بسیاری را هم دیده ام که با سعی و عمل بسیار ؛ باغ جنان که هیچ؛ جز ناکامی نصیبشان نشده.
چرا راه دور برویم ؛ همین خود ما .
اما چرا؟ واقعا چرا ؟؟
بر می گردم به روزهای اول انقلاب اسلامی ؛ قبر این مرده را نبش می کنم.
زمستان ۱۳۵۷ ؛ اسفند ماه.
پیچ صدای رادیو را بلند می کنم تا عالم بشنود.
«گروهها و دستهجات مختلف زنان از صبح امروز در خیابانهای شمالی و مرکزی تهران به مناسبت روز جهانی زن و به دنبال اجباری شدن حجاب اسلامی جهت ابراز نظریات خود و مخالفت با اجباری بودن حجاب دست به راهپیمایی زدند.
در راهپیماییهای امروز ، حدود ۵۰۰۰ تا ۸۰۰۰ زن در دانشگاه تهران تجمع کرده و شعار دادند. همچنین تعداد زیادی از دانش آموزان مدرسههای دخترانه به تظاهرات زنان در تهران پیوستند
زنان شرکت کننده در این اعتراض ضمناً علیه کسانی که به زنان بیحجاب در روزهای اخیر حمله کردند، شعار دادند.
شیر مادر حلال هنگامه گلستان که ان روز ؛ از این تجمعات عکس گرفت.
ان روز هم ما شکست را خوردیم و نوشیدیم. هیچ نصیبمان نشد که هیچ ، حتی
یک مرد برای حمایت از این اعتراضات و برای اعتراض به حجاب اجباری ان جا نبود.
تقصیر را به گردن خودم می اندازم ؛ به گردن خودم که مادرم.
به پسرم نگفته بودم در مقابل ظلم و بی عدالتی که به خواهر و همسر و دختر و مادرش روا می دارند بایستد و یار و یاورشان باشد ؛ چه این ظلم به خود او هم می رسد.
مادری که از همه کارهای دنیا فقط اشک می ریزد و قهر دنیا را بر می دارد و بر سرنوشت لعن و نفرین می کند و گیس می برد ،
چه دارد از آزادگی در گوش پسرش زمزمه کند.
بر می گردم به اعتراض زن زندگی آزادی ؛
ان روز هم شکست را خوردیم و نوشیدیم ؛ بی شمار عزیز و جان از دست دادیم اما این بار.....
مردها شانه به شانه زن ها ایستادند؛
به گمانم همان ۵ تا ۸ هزار زن اسفند ۱۳۵۷ ؛ مادر شدند و به پسرانشان درس آزادی و آزادگی دادند و شد همین که این روزها در خیابان های ایران زنان بی روسری و چادر هم می چرخند . اما حالا
تکلیفم با مادر بودن خودم روشن نیست،
پسری که به گوشش از آزادی و حق و برابری خواندم را گلوله کشت.
❤3😢1
این روزها برای پسرم که اخبار را دنبال می کند و کلافه است که چرا نمی شود برای جنگ آمریکا و ایران کاری کرد؛ مادری می کنم .
در روزهایی که ذخیره خون و فرآورده های خونی در ایالت واشنگتن ته کشیده است؛ یک کمپین اهدا خون با کدواژه ایران راه می اندازم.
نیلوفر هاشمیان که کار تبلیغات انجام می دهد به دادم رسید؛ بی چشم داشت؛ سریع و صمیمی آمد و بکن ، نکن کرد.
دل به کار داد و
به پلک بر هم زدنی ویدیو و پوستر ساخت.
قطره به قطره ؛ نفر به نفر؛
با اهدای خون با کد واژه ایران ؛
به ياد کشته شدگان دیماه ۱۴۰۴
بر اساس آمارهای جمعیتی و تحلیلهای محلی،
جمعیت ایرانیان در منطقه سیاتل و حومه بین ۱۵٬۰۰۰ تا ۳۲٬۰۰۰ نفر تخمین زده میشود،
بگذریم از بعضی نهادهای دولتی و محلی که معتقد هستند به دلیل مهاجرتهای کاری به قطبهای فناوری این منطقه، آمار واقعی ایرانیان ساکن شهر سیاتل بسیار بیشتر باشد؛ با این همه شما بگو جمعیت ایرانی ساکن سیاتل اصلا ۱۶ هزار نفر بیشتر نیست.
طبق گزارش Bloodworks Northwest فقط ۱۶ نفر با کد واژه ایران ؛ خون اهدا کردند. خوشبینانه
از هر هزار نفر؛ تنها یک نفر.
صرفا جهت اطلاع؛
بزرگترین رکورد رسمی و ثبتشده اهدای خون در جهان که با الهام از روز عاشورا و نام امام حسین (ع) انجام شد، متعلق به کمپین بینالمللی GlobalBloodHeroes# (سازمان بینالمللی Who is Hussain) است که موفق شد در یک روز ۳۷,۰۱۸ واحد خون را در ۲۷ کشور جهان جمعآوری کند و
رکورد رسمی گینس را برای بزرگترین پویش اهدای خون در یک روز بشکند.
بر می گردم به ما که بارها شکست را خورده و نوشیده ایم.
این بار هم تقصیر را به گردن خودم می اندازم ،
باید به پسرم می گفتم هر ۵۶ روز یک بار می شود خون اهدا کرد.
Whole blood every 56 day
Platelets every 6 day
Super Reds every 112 days
Plasma every 27 days
حالا که جنوب ایران و آبادان زیر آتش و ترکش و بمب و موشک است دوباره ذخیره خون و فرآورده های خونی در ایالت واشنگتن در وضعیت اضطراری است. به پسرم می گویم ؛ اهدا خون ؛ اهدای زندگی است اما اهدا خون با
با کد واژه ایران
زندگی کردن است و زنده ماندن
در روزهایی که ذخیره خون و فرآورده های خونی در ایالت واشنگتن ته کشیده است؛ یک کمپین اهدا خون با کدواژه ایران راه می اندازم.
نیلوفر هاشمیان که کار تبلیغات انجام می دهد به دادم رسید؛ بی چشم داشت؛ سریع و صمیمی آمد و بکن ، نکن کرد.
دل به کار داد و
به پلک بر هم زدنی ویدیو و پوستر ساخت.
قطره به قطره ؛ نفر به نفر؛
با اهدای خون با کد واژه ایران ؛
به ياد کشته شدگان دیماه ۱۴۰۴
بر اساس آمارهای جمعیتی و تحلیلهای محلی،
جمعیت ایرانیان در منطقه سیاتل و حومه بین ۱۵٬۰۰۰ تا ۳۲٬۰۰۰ نفر تخمین زده میشود،
بگذریم از بعضی نهادهای دولتی و محلی که معتقد هستند به دلیل مهاجرتهای کاری به قطبهای فناوری این منطقه، آمار واقعی ایرانیان ساکن شهر سیاتل بسیار بیشتر باشد؛ با این همه شما بگو جمعیت ایرانی ساکن سیاتل اصلا ۱۶ هزار نفر بیشتر نیست.
طبق گزارش Bloodworks Northwest فقط ۱۶ نفر با کد واژه ایران ؛ خون اهدا کردند. خوشبینانه
از هر هزار نفر؛ تنها یک نفر.
صرفا جهت اطلاع؛
بزرگترین رکورد رسمی و ثبتشده اهدای خون در جهان که با الهام از روز عاشورا و نام امام حسین (ع) انجام شد، متعلق به کمپین بینالمللی GlobalBloodHeroes# (سازمان بینالمللی Who is Hussain) است که موفق شد در یک روز ۳۷,۰۱۸ واحد خون را در ۲۷ کشور جهان جمعآوری کند و
رکورد رسمی گینس را برای بزرگترین پویش اهدای خون در یک روز بشکند.
بر می گردم به ما که بارها شکست را خورده و نوشیده ایم.
این بار هم تقصیر را به گردن خودم می اندازم ،
باید به پسرم می گفتم هر ۵۶ روز یک بار می شود خون اهدا کرد.
Whole blood every 56 day
Platelets every 6 day
Super Reds every 112 days
Plasma every 27 days
حالا که جنوب ایران و آبادان زیر آتش و ترکش و بمب و موشک است دوباره ذخیره خون و فرآورده های خونی در ایالت واشنگتن در وضعیت اضطراری است. به پسرم می گویم ؛ اهدا خون ؛ اهدای زندگی است اما اهدا خون با
با کد واژه ایران
زندگی کردن است و زنده ماندن
❤13😢1
برای امروز ۲۶ آگوست ۲۰۲۶
و برای این پیغام که روز من را ساخت.
خون اهدا کردم و امروز جان یک مریض را نجات دادم.
نمی دانم از خوشحالی چه کاری می توانم انجام بدهم.
اهدا خون؛ اهدا زندگی است.
Hey Atosa, the last pint of blood you donated has already made a difference. You helped save a patient's life at MultiCare Tacoma General Hospital. This unit of blood you donated was given to a patient undergoing cancer treatment, to help with a bleeding disorder, receiving trauma care, or recovering from an organ transplant or surgery. You made a difference and gave this person a second chance!
https://go.bloodworksnw.org/AI8IMn or give us a call at 800-398-7888 to make your next appointment.
و برای این پیغام که روز من را ساخت.
خون اهدا کردم و امروز جان یک مریض را نجات دادم.
نمی دانم از خوشحالی چه کاری می توانم انجام بدهم.
اهدا خون؛ اهدا زندگی است.
Hey Atosa, the last pint of blood you donated has already made a difference. You helped save a patient's life at MultiCare Tacoma General Hospital. This unit of blood you donated was given to a patient undergoing cancer treatment, to help with a bleeding disorder, receiving trauma care, or recovering from an organ transplant or surgery. You made a difference and gave this person a second chance!
https://go.bloodworksnw.org/AI8IMn or give us a call at 800-398-7888 to make your next appointment.
❤11👏1
از وقتی bloodworks Northwest به من پیغام فرستاد که با اهدا whole blood(خون کامل) به نجات جان یک انسان کمک کردم و خون اهدا شده برای یک مریض مبتلا به سرطان خرج شده
لر درونم به غیرت شد و تصمیم گرفتم یک روزهایی در سال را به اهدا خون اختصاص بدهم.
پس.... برای امروز ۱ سپتامبر ۲۰۲۶ و برای خودم و برای تولدم و برای لر غیرتمندی که درون سینه من پنجه بر چنگ و رود می ساید.
یک کلاه تولد مبارک گذاشتم روی سرم؛
چند تا بادکنک قرمز و طلایی در اندازه های مختلف را به هم گره زدم و دست در دست دخترم رفتم برای اهدا خون.
- تولد دخترتون است؟
دخترم با خنده گفت؛ تولد مامانم است.
آمدیم Bloodworks Northwest جشن بگیریم😂.
لر درونم به غیرت شد و تصمیم گرفتم یک روزهایی در سال را به اهدا خون اختصاص بدهم.
پس.... برای امروز ۱ سپتامبر ۲۰۲۶ و برای خودم و برای تولدم و برای لر غیرتمندی که درون سینه من پنجه بر چنگ و رود می ساید.
یک کلاه تولد مبارک گذاشتم روی سرم؛
چند تا بادکنک قرمز و طلایی در اندازه های مختلف را به هم گره زدم و دست در دست دخترم رفتم برای اهدا خون.
- تولد دخترتون است؟
دخترم با خنده گفت؛ تولد مامانم است.
آمدیم Bloodworks Northwest جشن بگیریم😂.
❤10
- هر ۵۶ روز یک بار می شود خون کامل اهدا کرد و شما ۵۲ روز قبل خون اهدا کردید.
متوجه نمی شدند چقدر جو من را گرفته و احساس قهرمان بودن به من دست داده؛
مثل یک دختر کوچولو ذوق زده بودم و دلم می خواست کاری که باعث تشویقم شده را دوباره تکرار کنم.
من نمی دانم ؛ فقط هر جوری هست؛ امروز باید خون اهدا کنم.
- دوست دارید به جای خون کامل؛ پلاکت اهدا کنید؛ یعنی اینطوری که خون را بگیریم ، پلاکت ها را سوا کنیم ؛ بقیه اش هم برگردانیم به همان رگ خونی.
چند لحظه فکر کردم ؛
یاد مامانم افتادم و دیالیز هفته ای دوسه بار که به همین روال انجام می شود.
برای اهدا پلاکت هم
پیغام تشکر می فرستید؟
چون من اصلا می خواهم خون ؛ حالا یا فرآورده های خونی اهدا کنم ؛ فقط به خاطر همین پیغام.😂
یعنی یک جوری در این پیغام از کار مهم آدم تشکر می شود که ... خیلی حس خوبیه.
- اهدا پلاکت دو ساعت طول می کشد.
۱۳۰ میلی لیتر ؛ ۲ ساعت.
- مکمل کلسیم هم معمولا به اهدا کننده پیشنهاد می کنیم.
من باز هم هم بی جنبه بازی درآوردم و اطلاعاتم را به رخ کشیدم که؛
کلسیم محرک اصلی برای فعالسازی و عملکرد پلاکتها در انعقاد خون است.
- می توانید طعم مکمل کلسیم را انتخاب کنید؛ لیمو و پرتقال و نعنا و بلوبری
یعنی این دیگر شاهکار بود،
انتخاب طعم مکمل کلسیم؛
بالش گرم برای روی دست که موقع اهدا خون احساس بهتری داشته باشیم و پیغام تشکر.
چرا تعداد کمی برای اهدا پلاکت خون داوطلب می شوند ؟
یک جوری به من نگاه کرد یعنی این که سرت به کار خودت باشد و حرف اضافی نزن.
- اهدا خون کامل زیاد طول نمی کشد اما اهدا پلاکت زمان بر است و شاید هم بعضی ها نگران بازگشت این خون از دستگاه به بدن هستند.
حالا که اهدا پلاکت تمام شد؛ خواستم بگویم:
درود به کسانی که برای نجات جان یک انسان دیگر ۲ ساعت وقت می گذارند(این کار در شرایط کاملا استریل انجام می شود).
درود به روز تولد و کلاه و بادکنک.
و درود به دختر نازنینم که با همراهی و لبخند قشنگش روز من را ساخت و درود به همه کسانی که مهربانانه در Bloodworks Northwest کار می کنند ونمی دانم چرا دوست دارم بگویم ؛ درود به خودم؛ من خیلی خوبم😂
متوجه نمی شدند چقدر جو من را گرفته و احساس قهرمان بودن به من دست داده؛
مثل یک دختر کوچولو ذوق زده بودم و دلم می خواست کاری که باعث تشویقم شده را دوباره تکرار کنم.
من نمی دانم ؛ فقط هر جوری هست؛ امروز باید خون اهدا کنم.
- دوست دارید به جای خون کامل؛ پلاکت اهدا کنید؛ یعنی اینطوری که خون را بگیریم ، پلاکت ها را سوا کنیم ؛ بقیه اش هم برگردانیم به همان رگ خونی.
چند لحظه فکر کردم ؛
یاد مامانم افتادم و دیالیز هفته ای دوسه بار که به همین روال انجام می شود.
برای اهدا پلاکت هم
پیغام تشکر می فرستید؟
چون من اصلا می خواهم خون ؛ حالا یا فرآورده های خونی اهدا کنم ؛ فقط به خاطر همین پیغام.😂
یعنی یک جوری در این پیغام از کار مهم آدم تشکر می شود که ... خیلی حس خوبیه.
- اهدا پلاکت دو ساعت طول می کشد.
۱۳۰ میلی لیتر ؛ ۲ ساعت.
- مکمل کلسیم هم معمولا به اهدا کننده پیشنهاد می کنیم.
من باز هم هم بی جنبه بازی درآوردم و اطلاعاتم را به رخ کشیدم که؛
کلسیم محرک اصلی برای فعالسازی و عملکرد پلاکتها در انعقاد خون است.
- می توانید طعم مکمل کلسیم را انتخاب کنید؛ لیمو و پرتقال و نعنا و بلوبری
یعنی این دیگر شاهکار بود،
انتخاب طعم مکمل کلسیم؛
بالش گرم برای روی دست که موقع اهدا خون احساس بهتری داشته باشیم و پیغام تشکر.
چرا تعداد کمی برای اهدا پلاکت خون داوطلب می شوند ؟
یک جوری به من نگاه کرد یعنی این که سرت به کار خودت باشد و حرف اضافی نزن.
- اهدا خون کامل زیاد طول نمی کشد اما اهدا پلاکت زمان بر است و شاید هم بعضی ها نگران بازگشت این خون از دستگاه به بدن هستند.
حالا که اهدا پلاکت تمام شد؛ خواستم بگویم:
درود به کسانی که برای نجات جان یک انسان دیگر ۲ ساعت وقت می گذارند(این کار در شرایط کاملا استریل انجام می شود).
درود به روز تولد و کلاه و بادکنک.
و درود به دختر نازنینم که با همراهی و لبخند قشنگش روز من را ساخت و درود به همه کسانی که مهربانانه در Bloodworks Northwest کار می کنند ونمی دانم چرا دوست دارم بگویم ؛ درود به خودم؛ من خیلی خوبم😂
❤9