خداروشکر نخبه ها دارن بر میگردن.
فعلا صدف طاهریان و قیصر اومدن، به امید خدا دنیا جهانبخت و پویان مختاری هم میان.
خدایا شکرت✌💪😘
فعلا صدف طاهریان و قیصر اومدن، به امید خدا دنیا جهانبخت و پویان مختاری هم میان.
خدایا شکرت✌💪😘
😁16❤1👍1
احترام از هر چیزی مهمتر است
مهمتر از دوستی و خویشاوندی
حتی از عشق هم مهمتر است...
✍#جبران_خلیل_جبران
پیج اینستاگرام کتاب گرد(سخن پارسی) 👇👇👇
https://www.instagram.com/sokhaneparsi?utm_source=qr&igsh=MXNncmc3MW15Mzl0eA==
@ketab_gaard
مهمتر از دوستی و خویشاوندی
حتی از عشق هم مهمتر است...
✍#جبران_خلیل_جبران
پیج اینستاگرام کتاب گرد(سخن پارسی) 👇👇👇
https://www.instagram.com/sokhaneparsi?utm_source=qr&igsh=MXNncmc3MW15Mzl0eA==
@ketab_gaard
👌3👏2🤝2🔥1
یک جرعه کتاب
بسیاری از مردم گمان میکنند انگیزه لازم برای انجام کاری را ندارند، اما واقعیت این است که اهدافشان وضوح و شفافیت کافی را ندارد،؛ یعنی زمان و مکان دقیق شروع کار مشخص نیست. بعضی از افراد کل زندگیشان منتظر زمان مناسب برای ایجاد یک تغییر کوچک هستند.
📕 عادتهای اتمی
✍#جیمز_کلییر
پیج اینستاگرام کتاب گرد(سخن پارسی) 👇👇👇
https://www.instagram.com/sokhaneparsi?utm_source=qr&igsh=MXNncmc3MW15Mzl0eA==
@ketab_gaard
بسیاری از مردم گمان میکنند انگیزه لازم برای انجام کاری را ندارند، اما واقعیت این است که اهدافشان وضوح و شفافیت کافی را ندارد،؛ یعنی زمان و مکان دقیق شروع کار مشخص نیست. بعضی از افراد کل زندگیشان منتظر زمان مناسب برای ایجاد یک تغییر کوچک هستند.
📕 عادتهای اتمی
✍#جیمز_کلییر
پیج اینستاگرام کتاب گرد(سخن پارسی) 👇👇👇
https://www.instagram.com/sokhaneparsi?utm_source=qr&igsh=MXNncmc3MW15Mzl0eA==
@ketab_gaard
👍4❤3👌1💯1
این دو تعریف را به خاطر بسپارید:
ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﯾﻌﻨﯽ ﺗﻨﺒﯿﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ
ﮐﯿﻨﻪ ﯾﻌﻨﯽ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺯﻫﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺸﺘﻦ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ...
✍#کنفسیوس
پیج اینستاگرام کتاب گرد(سخن پارسی) 👇👇👇
https://www.instagram.com/sokhaneparsi?utm_source=qr&igsh=MXNncmc3MW15Mzl0eA==
@ketab_gaard
ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﯾﻌﻨﯽ ﺗﻨﺒﯿﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ
ﮐﯿﻨﻪ ﯾﻌﻨﯽ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺯﻫﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺸﺘﻦ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ...
✍#کنفسیوس
پیج اینستاگرام کتاب گرد(سخن پارسی) 👇👇👇
https://www.instagram.com/sokhaneparsi?utm_source=qr&igsh=MXNncmc3MW15Mzl0eA==
@ketab_gaard
👏7👌3👍1🔥1
☑️ داستان کوتاه، تئاتر شهر.
🔘نوشته: مجتبی دوستی
🔸ویراستار : AMJAD
🔳قسمت اول
باران ریزی میبارید و ترمینال غرب تهران زیر آسمانی خاکستری رنگی از غروب گرفته بود. مجید از اتوبوس پیاده شد، ساکش را روی شانه جابهجا کرد و چند لحظه بیحرکت ایستاد. شهر برایش غریبه نبود، اما هیچوقت هم آشنا نشده بود؛ انگار هر بار که به تهران میآمد، باید دوباره از نو آن را یاد میگرفت.
مقصدش خوابگاهی ارزان روبهروی تئاتر شهر بود؛ ساختمانی قدیمی با اتاقهایی کوچک و دیوارهایی قهوهای که لکههای زرد رطوبت روی آنها جا خوش کرده بودند. وقتی وارد اتاق شد، تنها چیزی که به استقبالش آمد سکوت بود. فلاسک نارنجیرنگش را روی میز گذاشت. فردا باید مقالهای تحویل مجله میداد. پشت میز نشست و لپتاپ را باز کرد، اما کلمات از ذهنش فرار میکردند. هر جملهای که مینوشت بیجان به نظر میرسید. نزدیک دو بامداد، مقاله را به زحمت تمام کرد و روی تخت افتاد.
صبح به دفتر مجله رفت. حقوق ناچیز بود و آینده مبهم. وقتی از ساختمان بیرون آمد، عکس خواهرش را از گوشی بیرون کشید. کنار او، تصویر خواهرزاده کوچکش بود. مدتها بود که نگاه کردن به این دو عکس شبیه مجازات شده بود. شوهر خواهرش مرده بود و حالا او و دخترش تنها زندگی میکردند. مجید هر بار که به آنها فکر میکرد احساس میکرد چیزی روی سینهاش سنگینی میکند؛ چیزی قدیمیتر از مرگ، قدیمیتر از تنهایی.
شب، در حیاط خوابگاه سیگاری روشن کرد و به میزهای خالی خیره شد. بعد از ساعتها فکر کردن به نتیجهای رسید: باید پول بیشتری درمیآورد.
روز بعد راهی میدان انقلاب شد تا کتاب بخرد و دستفروشی کند. اما قیمت کتابها از توانش خارج بود. پس سراغ جمعهبازار رفت و چند کارتن کتاب دستدوم خرید؛ داستایفسکی، هدایت، کامو، مارکز و چند رمان دیگر. صبح بعد بساطش را در مترو تئاتر شهر پهن کرد. رهگذرها میآمدند و میرفتند. مردی کتوشلواری پرسید: کتاب موفقیت ندارید؟ نداشت. زنی شیکپوش دنبال کتاب اعتمادبهنفس بود. نداشت. پسر جوانی دنبال راه صد میلیون شدن میگشت. نداشت. هر کس چیزی میخواست که روی بساط مجید پیدا نمیشد. انگار او کتابهایی را میفروخت که دیگر کسی به آنها احتیاج نداشت.
غروب خسته به خوابگاه برگشت. پشت میز نشست تا مقالهای درباره سلامت روان بنویسد. اما ناگهان چشمش به عکس خواهرش افتاد. خاطرات مثل سیل برگشتند. مادرشان زنی سختگیر و تحقیرگر بود. خواهرش همیشه هدف سرزنشها قرار میگرفت؛ ساکت، خجالتی و ترسو شده بود. مجید آن روزها کودک بود. چیزی نمیفهمید. اما بعدها فهمید. و بدتر از همه اینکه فهمید خودش هم در بزرگسالی همان زخمها را تکرار کرده است.
قلم را روی کاغذ فشرد. والدین ناآگاه و سلامت روان فرزندان. این عنوان مقاله بود. اما در حقیقت داشت درباره خودش مینوشت.
روزها یکی پس از دیگری میگذشتند. صبحها کتاب میفروخت و شبها مقاله مینوشت. مردی آمد و کتاب زیرزمینی خواست. زنی آمد و گفت میخواهد یاد بگیرد چطور مورد توجه باشد. جوانی آمد و گفت کتابی میخواهد که احساس بیفایده بودن را از بین ببرد. هر کدام زخمی را با خود حمل میکردند. هر کدام قصهای داشتند. و عجیب آنکه همه این قصهها برای مجید به یک نفر ختم میشدند؛ خواهرش.
شبها کابوس میدید. یک شب خواب دید خودش را شلاق میزند. نه از روی اجبار. از روی استحقاق. با وحشت بیدار شد. نفسش بند آمده بود. تا صبح کنار پنجره نشست و سیگار کشید.
چند هفته بعد فروش کتابها کمی بهتر شد. دختری جوان برای خرید رمان عاشقانه آمد. مجید بلندیهای بادگیر را به او پیشنهاد داد. دختر پرسید: شما به عشق اعتقاد دارید؟ مجید خندید. خندهای که بیشتر شبیه آه بود. گفت: عشق از عقل فرمان نمیبره. دختر رفت. اما خودش تا شب به همان جمله فکر کرد. به عشق. به خانواده. به آدمهایی که دوستشان داریم و بیشتر از همه به آنها آسیب میزنیم.
شبها در خوابگاه درباره موضوعات مختلف مقاله مینوشت؛ تحقیر، احساس ناکافی بودن، نیاز به تأیید دیگران، پول، قدرت و اخلاق. اما هرچه بیشتر مینوشت کمتر آرام میشد. کلمات درمانش نمیکردند. فقط زخم را واضحتر نشان میدادند.
یک روز پیرمردی کنار بساطش ایستاد. گفت زن و فرزندانش میخواهند از او سوءاستفاده کنند. از توطئه حرف زد. از تحقیر. از تنهایی. وقتی رفت، مجید مدت زیادی به جای خالی او خیره ماند. احساس میکرد آدمها بیشتر از آنکه دنبال کتاب باشند، دنبال کسی هستند که حرفشان را بشنود.
ادامه دارد....
@ketab_gaard
🔘نوشته: مجتبی دوستی
🔸ویراستار : AMJAD
🔳قسمت اول
باران ریزی میبارید و ترمینال غرب تهران زیر آسمانی خاکستری رنگی از غروب گرفته بود. مجید از اتوبوس پیاده شد، ساکش را روی شانه جابهجا کرد و چند لحظه بیحرکت ایستاد. شهر برایش غریبه نبود، اما هیچوقت هم آشنا نشده بود؛ انگار هر بار که به تهران میآمد، باید دوباره از نو آن را یاد میگرفت.
مقصدش خوابگاهی ارزان روبهروی تئاتر شهر بود؛ ساختمانی قدیمی با اتاقهایی کوچک و دیوارهایی قهوهای که لکههای زرد رطوبت روی آنها جا خوش کرده بودند. وقتی وارد اتاق شد، تنها چیزی که به استقبالش آمد سکوت بود. فلاسک نارنجیرنگش را روی میز گذاشت. فردا باید مقالهای تحویل مجله میداد. پشت میز نشست و لپتاپ را باز کرد، اما کلمات از ذهنش فرار میکردند. هر جملهای که مینوشت بیجان به نظر میرسید. نزدیک دو بامداد، مقاله را به زحمت تمام کرد و روی تخت افتاد.
صبح به دفتر مجله رفت. حقوق ناچیز بود و آینده مبهم. وقتی از ساختمان بیرون آمد، عکس خواهرش را از گوشی بیرون کشید. کنار او، تصویر خواهرزاده کوچکش بود. مدتها بود که نگاه کردن به این دو عکس شبیه مجازات شده بود. شوهر خواهرش مرده بود و حالا او و دخترش تنها زندگی میکردند. مجید هر بار که به آنها فکر میکرد احساس میکرد چیزی روی سینهاش سنگینی میکند؛ چیزی قدیمیتر از مرگ، قدیمیتر از تنهایی.
شب، در حیاط خوابگاه سیگاری روشن کرد و به میزهای خالی خیره شد. بعد از ساعتها فکر کردن به نتیجهای رسید: باید پول بیشتری درمیآورد.
روز بعد راهی میدان انقلاب شد تا کتاب بخرد و دستفروشی کند. اما قیمت کتابها از توانش خارج بود. پس سراغ جمعهبازار رفت و چند کارتن کتاب دستدوم خرید؛ داستایفسکی، هدایت، کامو، مارکز و چند رمان دیگر. صبح بعد بساطش را در مترو تئاتر شهر پهن کرد. رهگذرها میآمدند و میرفتند. مردی کتوشلواری پرسید: کتاب موفقیت ندارید؟ نداشت. زنی شیکپوش دنبال کتاب اعتمادبهنفس بود. نداشت. پسر جوانی دنبال راه صد میلیون شدن میگشت. نداشت. هر کس چیزی میخواست که روی بساط مجید پیدا نمیشد. انگار او کتابهایی را میفروخت که دیگر کسی به آنها احتیاج نداشت.
غروب خسته به خوابگاه برگشت. پشت میز نشست تا مقالهای درباره سلامت روان بنویسد. اما ناگهان چشمش به عکس خواهرش افتاد. خاطرات مثل سیل برگشتند. مادرشان زنی سختگیر و تحقیرگر بود. خواهرش همیشه هدف سرزنشها قرار میگرفت؛ ساکت، خجالتی و ترسو شده بود. مجید آن روزها کودک بود. چیزی نمیفهمید. اما بعدها فهمید. و بدتر از همه اینکه فهمید خودش هم در بزرگسالی همان زخمها را تکرار کرده است.
قلم را روی کاغذ فشرد. والدین ناآگاه و سلامت روان فرزندان. این عنوان مقاله بود. اما در حقیقت داشت درباره خودش مینوشت.
روزها یکی پس از دیگری میگذشتند. صبحها کتاب میفروخت و شبها مقاله مینوشت. مردی آمد و کتاب زیرزمینی خواست. زنی آمد و گفت میخواهد یاد بگیرد چطور مورد توجه باشد. جوانی آمد و گفت کتابی میخواهد که احساس بیفایده بودن را از بین ببرد. هر کدام زخمی را با خود حمل میکردند. هر کدام قصهای داشتند. و عجیب آنکه همه این قصهها برای مجید به یک نفر ختم میشدند؛ خواهرش.
شبها کابوس میدید. یک شب خواب دید خودش را شلاق میزند. نه از روی اجبار. از روی استحقاق. با وحشت بیدار شد. نفسش بند آمده بود. تا صبح کنار پنجره نشست و سیگار کشید.
چند هفته بعد فروش کتابها کمی بهتر شد. دختری جوان برای خرید رمان عاشقانه آمد. مجید بلندیهای بادگیر را به او پیشنهاد داد. دختر پرسید: شما به عشق اعتقاد دارید؟ مجید خندید. خندهای که بیشتر شبیه آه بود. گفت: عشق از عقل فرمان نمیبره. دختر رفت. اما خودش تا شب به همان جمله فکر کرد. به عشق. به خانواده. به آدمهایی که دوستشان داریم و بیشتر از همه به آنها آسیب میزنیم.
شبها در خوابگاه درباره موضوعات مختلف مقاله مینوشت؛ تحقیر، احساس ناکافی بودن، نیاز به تأیید دیگران، پول، قدرت و اخلاق. اما هرچه بیشتر مینوشت کمتر آرام میشد. کلمات درمانش نمیکردند. فقط زخم را واضحتر نشان میدادند.
یک روز پیرمردی کنار بساطش ایستاد. گفت زن و فرزندانش میخواهند از او سوءاستفاده کنند. از توطئه حرف زد. از تحقیر. از تنهایی. وقتی رفت، مجید مدت زیادی به جای خالی او خیره ماند. احساس میکرد آدمها بیشتر از آنکه دنبال کتاب باشند، دنبال کسی هستند که حرفشان را بشنود.
ادامه دارد....
@ketab_gaard
👍7👌2❤1
☑️ داستان کوتاه، تئاتر شهر.
🔘نوشته: مجتبی دوستی
🔸ویراستار: AMJAD
🔳قسمت دوم
بعد از مدتی کتابفروشی را کنار گذاشت. یکی از دوستانش برایش کاری پیدا کرد. رانندگی با پراید. دو سهم برای صاحب ماشین و یک سهم برای خودش. روز اول مردی میانسال را سوار کرد. مرد در طول مسیر از دخترش گفت. از دختری که به گفته خودش آبرویش را برده بود. خشمگین بود. دستهایش میلرزید. تهدید میکرد. فریاد میزد. اما ناگهان نگاهش به دختربچهای در خیابان افتاد. صدایش شکست. اشک ریخت. گفت: دخترمه...
همه زندگیمه.
مجید چیزی نگفت. فقط رانندگی کرد. اما آن صحنه تا روزها از ذهنش بیرون نرفت. فکر میکرد چطور ممکن است یک انسان در فاصله چند ثانیه از نفرت به عشق برسد. یا شاید از عشق به نفرت.
چند روز بعد دیگر طاقت نیاورد. سوار اتوبوس شد و به شهرشان برگشت. عصر همان روز روبهروی خواهرش نشست. اتاق ساکت بود. نور زرد چراغ روی صورت خواهر افتاده بود. مجید ناگهان متوجه کبودی کنار گونه او شد. کبودی قدیمی. رنگپریده. اما هنوز باقیمانده. گلویش خشک شد. میدانست آن کبودی از کجا آمده است. خودش به وجود آورده بود. سالها قبل. در یکی از همان روزهایی که خشم را با حق به جانب بودن اشتباه گرفته بود.
خواهرش روسری را جلو کشید. نه برای پنهان کردن کبودی. از روی عادت. بعد آرام گفت: لازم نیست چیزی بگی.
مجید سرش را پایین انداخت. تمام مقالههایی که نوشته بود. تمام کتابهایی که خوانده بود. تمام حرفهایی که درباره اخلاق و روان انسان زده بود. در آن لحظه بیمعنا به نظر میرسیدند. با صدایی لرزان پرسید: هنوز درد میکنه؟
خواهرش کمی فکر کرد. گفت: بعضی وقتها.
همین. نه بیشتر. نه کمتر. و همین دو کلمه سنگینتر از هر سرزنشی بودند.
مجید خواست عذرخواهی کند. خواست توضیح بدهد. خواست بگوید پشیمان است. اما هیچ جملهای کافی نبود. هیچ کلمهای گذشته را عوض نمیکرد.
خواهرش از جا بلند شد. پیش از آنکه از اتاق خارج شود گفت: فقط خواستم بدونی هنوز یادمه.
در بسته شد.
مجید تنها ماند. مدتها به دستهای خودش خیره شد. به همان دستهایی که همیشه فکر میکردند حق دارند. همان دستهایی که حالا از نگاه کردن به آنها شرم داشت.
آن شب نه مقالهای نوشت. نه سیگاری روشن کرد. نه سعی کرد خودش را آدم خوبی تصور کند. فقط در سکوت نشست. برای اولین بار، بدون بهانه. بدون توجیه. و شاید برای نخستین بار، حقیقت را همانطور که بود پذیرفت.
بعضی زخمها با پول خوب نمیشوند. با کتاب خوب نمیشوند. حتی با پشیمانی هم خوب نمیشوند. فقط میتوانی مسئولیتشان را بپذیری و باقی عمر با آنها زندگی کنی.
آن شب در فاصله ای نسبتا زیاد با مجید، چراغهای چهارراه ولیعصر روشن بودند. مردم میآمدند و میرفتند. و تئاتر شهر، مثل همیشه، در تاریکی محض، میدرخشید.
پایان
@ketab_gaard
🔘نوشته: مجتبی دوستی
🔸ویراستار: AMJAD
🔳قسمت دوم
بعد از مدتی کتابفروشی را کنار گذاشت. یکی از دوستانش برایش کاری پیدا کرد. رانندگی با پراید. دو سهم برای صاحب ماشین و یک سهم برای خودش. روز اول مردی میانسال را سوار کرد. مرد در طول مسیر از دخترش گفت. از دختری که به گفته خودش آبرویش را برده بود. خشمگین بود. دستهایش میلرزید. تهدید میکرد. فریاد میزد. اما ناگهان نگاهش به دختربچهای در خیابان افتاد. صدایش شکست. اشک ریخت. گفت: دخترمه...
همه زندگیمه.
مجید چیزی نگفت. فقط رانندگی کرد. اما آن صحنه تا روزها از ذهنش بیرون نرفت. فکر میکرد چطور ممکن است یک انسان در فاصله چند ثانیه از نفرت به عشق برسد. یا شاید از عشق به نفرت.
چند روز بعد دیگر طاقت نیاورد. سوار اتوبوس شد و به شهرشان برگشت. عصر همان روز روبهروی خواهرش نشست. اتاق ساکت بود. نور زرد چراغ روی صورت خواهر افتاده بود. مجید ناگهان متوجه کبودی کنار گونه او شد. کبودی قدیمی. رنگپریده. اما هنوز باقیمانده. گلویش خشک شد. میدانست آن کبودی از کجا آمده است. خودش به وجود آورده بود. سالها قبل. در یکی از همان روزهایی که خشم را با حق به جانب بودن اشتباه گرفته بود.
خواهرش روسری را جلو کشید. نه برای پنهان کردن کبودی. از روی عادت. بعد آرام گفت: لازم نیست چیزی بگی.
مجید سرش را پایین انداخت. تمام مقالههایی که نوشته بود. تمام کتابهایی که خوانده بود. تمام حرفهایی که درباره اخلاق و روان انسان زده بود. در آن لحظه بیمعنا به نظر میرسیدند. با صدایی لرزان پرسید: هنوز درد میکنه؟
خواهرش کمی فکر کرد. گفت: بعضی وقتها.
همین. نه بیشتر. نه کمتر. و همین دو کلمه سنگینتر از هر سرزنشی بودند.
مجید خواست عذرخواهی کند. خواست توضیح بدهد. خواست بگوید پشیمان است. اما هیچ جملهای کافی نبود. هیچ کلمهای گذشته را عوض نمیکرد.
خواهرش از جا بلند شد. پیش از آنکه از اتاق خارج شود گفت: فقط خواستم بدونی هنوز یادمه.
در بسته شد.
مجید تنها ماند. مدتها به دستهای خودش خیره شد. به همان دستهایی که همیشه فکر میکردند حق دارند. همان دستهایی که حالا از نگاه کردن به آنها شرم داشت.
آن شب نه مقالهای نوشت. نه سیگاری روشن کرد. نه سعی کرد خودش را آدم خوبی تصور کند. فقط در سکوت نشست. برای اولین بار، بدون بهانه. بدون توجیه. و شاید برای نخستین بار، حقیقت را همانطور که بود پذیرفت.
بعضی زخمها با پول خوب نمیشوند. با کتاب خوب نمیشوند. حتی با پشیمانی هم خوب نمیشوند. فقط میتوانی مسئولیتشان را بپذیری و باقی عمر با آنها زندگی کنی.
آن شب در فاصله ای نسبتا زیاد با مجید، چراغهای چهارراه ولیعصر روشن بودند. مردم میآمدند و میرفتند. و تئاتر شهر، مثل همیشه، در تاریکی محض، میدرخشید.
پایان
@ketab_gaard
👍7👌5❤3👏1
کتاب گرد
☑️ داستان کوتاه، تئاتر شهر. 🔘نوشته: مجتبی دوستی 🔸ویراستار : AMJAD 🔳قسمت اول باران ریزی میبارید و ترمینال غرب تهران زیر آسمانی خاکستری رنگی از غروب گرفته بود. مجید از اتوبوس پیاده شد، ساکش را روی شانه جابهجا کرد و چند لحظه بیحرکت ایستاد. شهر برایش غریبه…
لطفا بخونید و ریکشن بدید، حالا هر ریکشنی که مد تظرتونه😘
👍3👏2🙏1
یک جرعه کتاب
انسان مدام باید مشغول کار باشد.
سازندگی کند، وگرنه از درون پوک میشود.
و بیکاری بدتر از تنهایی است.
آدم بیکار در جمع هم تنهاست ...
📕 سمفونی مردگان
✍#عباس_معروفی
پیج اینستاگرام کتاب گرد(سخن پارسی) 👇👇👇
https://www.instagram.com/sokhaneparsi?utm_source=qr&igsh=MXNncmc3MW15Mzl0eA==
@ketab_gaard
انسان مدام باید مشغول کار باشد.
سازندگی کند، وگرنه از درون پوک میشود.
و بیکاری بدتر از تنهایی است.
آدم بیکار در جمع هم تنهاست ...
📕 سمفونی مردگان
✍#عباس_معروفی
پیج اینستاگرام کتاب گرد(سخن پارسی) 👇👇👇
https://www.instagram.com/sokhaneparsi?utm_source=qr&igsh=MXNncmc3MW15Mzl0eA==
@ketab_gaard
👍5🔥1👌1
اگر نیاز به دفاع از دیدگاهتان را رها کنید، به انرژی فراوانی دست پیدا میکنید، که قبلاً هدر میدادهاید.
✍️#دیپاک_چاپرا
پیج اینستاگرام کتاب گرد(سخن پارسی) 👇👇👇
https://www.instagram.com/sokhaneparsi?utm_source=qr&igsh=MXNncmc3MW15Mzl0eA==
@ketab_gaard
✍️#دیپاک_چاپرا
پیج اینستاگرام کتاب گرد(سخن پارسی) 👇👇👇
https://www.instagram.com/sokhaneparsi?utm_source=qr&igsh=MXNncmc3MW15Mzl0eA==
@ketab_gaard
👍2🔥1👌1💯1🤝1
یک جرعه کتاب
به قول رابرت دنیرو،
شاید این سادگی بیش از اندازهی توست که گرگِ درونِ دیگری را بیدار میکند...
📕 تسخیر ناپذیر (زندگی و آثار رابرت دنیرو)
✍️ #اندی_دوگان
پیج اینستاگرام کتاب گرد(سخن پارسی) 👇👇👇
https://www.instagram.com/sokhaneparsi?utm_source=qr&igsh=MXNncmc3MW15Mzl0eA==
@ketab_gaard
به قول رابرت دنیرو،
شاید این سادگی بیش از اندازهی توست که گرگِ درونِ دیگری را بیدار میکند...
📕 تسخیر ناپذیر (زندگی و آثار رابرت دنیرو)
✍️ #اندی_دوگان
پیج اینستاگرام کتاب گرد(سخن پارسی) 👇👇👇
https://www.instagram.com/sokhaneparsi?utm_source=qr&igsh=MXNncmc3MW15Mzl0eA==
@ketab_gaard
👍4🔥1👌1💔1
و در نهایت فقط کسانی با تو میمانند
که زیبایی را در روحت دیدند اما
مدهوش شدگانِ به ظاهر،
یکییکی خواهند رفت...
✍#لاادری
پیج اینستاگرام کتاب گرد(سخن پارسی) 👇👇👇
https://www.instagram.com/sokhaneparsi?utm_source=qr&igsh=MXNncmc3MW15Mzl0eA==
@ketab_gaard
که زیبایی را در روحت دیدند اما
مدهوش شدگانِ به ظاهر،
یکییکی خواهند رفت...
✍#لاادری
پیج اینستاگرام کتاب گرد(سخن پارسی) 👇👇👇
https://www.instagram.com/sokhaneparsi?utm_source=qr&igsh=MXNncmc3MW15Mzl0eA==
@ketab_gaard
👍3🔥1💔1
☑️داستان کوتاه «نفر دوازدهم»
🔳نوشته: مجتبی دوستی
🔸ویراستار: AMJAD
✔️قسمت اول
فقط دوازده نفر بودند و هر روز، سه بار، رأس ساعت برای تحویل گرفتن غذایشان حاضر میشدند. هیچکس دیر نمیکرد. همه، هر روز، ظرف به دست و با لبخندی از رضایت در صف میایستادند؛ منظم، دقیق و بیحاشیه.
فقط یک نفر با بقیه کمی تفاوت داشت؛ نفر دوازدهم. گاهی اوقات بینظمی کوچکی از او سر میزد. شاید ماهی یک بار، چند دقیقه دیرتر میرسید یا در صف حاضر نمیشد. البته در تمام روزهای دیگر، درست مانند یازده نفر دیگر، منظم و وقتشناس بود.
اما تفاوت او فقط به همین ختم نمیشد. برخلاف بسیاری از دیگران، اهل ورزش بود، کتاب میخواند، به ظاهر و نظافت خود اهمیت میداد و بیشتر وقتش را صرف فکر کردن و تحلیل کردن میکرد.
گاهی با نفر اول بر سر سهم غذا بحثش میشد. نفر دوازدهم معتقد بود نفر اول، فقط به این دلیل که در ابتدای صف قرار گرفته، همیشه سهم بیشتری نصیبش میشود. نفر دوم معمولاً حرف او را تأیید میکرد و میگفت:
حق کاملاً با نفر دوازدهم است. نفر اول فقط خوششانس بوده که نفر اول شده است.
در همین حال، گهگاهی زندانبانها هنگام عبور از کنار نفر اول با او احوالپرسی میکردند، حتی لبخندی رد و بدل میشد؛ هرچند در نهایت لگد را میخورد.
نفر سوم اما این تحلیل را قبول نداشت. او میگفت:
هیچ تفاوتی وجود ندارد. زندانبانها همه را با یک چشم نگاه میکنند. این تفاوتها فقط در ذهن شماست.
نفر چهارم موضع ثابتی نداشت؛ یک روز موافق بود و روز دیگر مخالف.
نفر هشتم اما تقریباً همیشه طرف نفر دوازدهم را میگرفت. او میگفت:
به نظر من نفر اول با پارتی به اتاق اول رسیده؛ وگرنه چه دلیلی دارد همیشه اینقدر مورد توجه باشد؟
نفر پنجم از همه جدیتر بود. او برای کوچکترین رفتار زندانبانها با نفر اول، دلیل، مدرک و شاهد میآورد. ساعتها تحلیل میکرد و از نشانههایی حرف میزد که به عقیده او ثابت میکردند میان نفر اول و بقیه تفاوت وجود دارد.
نفر نهم هم گاهی وارد ماجرا میشد و با نفر هفتم جر و بحث میکرد. بحثها داغ میشد، صداها بالا میرفت و هر کس تلاش میکرد دیگری را قانع کند.
اما نفرات ششم، دهم، یازدهم و گاهی هفتم و نهم، ترجیح میدادند خود را از همه این ماجراها کنار بکشند. نه در بحثی شرکت میکردند، نه سؤالی میپرسیدند و نه تحلیلی ارائه میدادند. آنها همیشه مشغول تشکر و قدردانی از زندانبانها بودند و باور داشتند بهترین راه زندگی در زندان، دوری از هرگونه اختلاف و پرسش است.
و زندان، همچنان به کار خود ادامه میداد؛ بیآنکه کسی دقیقاً بداند کدامیک از دوازده نفر واقعیت را بهتر میبیند.
ماجرای دیگری هم در زندان وجود داشت. نفر اول گهگاهی در طول سال از زندانبانها تقدیر میکرد. این تقدیر شکلهای مختلفی داشت؛ گاهی بخشی از سهم غذای خود را به آنها میبخشید، و از آنجایی که نفر اول طبع هنری و روح لطیفی داشت، گاهی شعری در وصف زحماتشان میخواند و گاهی لطیفهای تعریف میکرد تا دستکم چند دقیقهای لبخندی بر لب زندانبانها بنشیند.
بیشتر زندانیان با این کار موافق بودند، البته بهجز آن چند نفر که وارد هیچ ماجرایی نمیشدند. بعضی آن را نشانه ادب میدانستند، بعضی نشانه قدردانی، و بعضی هم معتقد بودند تقدیر کردن در هر شرایطی پسندیده است.
تنها مخالف جدی، نفر دوازدهم بود. او میگفت:
من نمیفهمم بابت چه چیزی باید تقدیر کنیم. زندانبانها وظیفهای دارند و آن را انجام میدهند. انجام وظیفه که جای تقدیر ندارد. گذشته از آن، هر تقدیری باید دلیل و منطقی پشت سر خود داشته باشد.
@ketab_gaard
🔳نوشته: مجتبی دوستی
🔸ویراستار: AMJAD
✔️قسمت اول
فقط دوازده نفر بودند و هر روز، سه بار، رأس ساعت برای تحویل گرفتن غذایشان حاضر میشدند. هیچکس دیر نمیکرد. همه، هر روز، ظرف به دست و با لبخندی از رضایت در صف میایستادند؛ منظم، دقیق و بیحاشیه.
فقط یک نفر با بقیه کمی تفاوت داشت؛ نفر دوازدهم. گاهی اوقات بینظمی کوچکی از او سر میزد. شاید ماهی یک بار، چند دقیقه دیرتر میرسید یا در صف حاضر نمیشد. البته در تمام روزهای دیگر، درست مانند یازده نفر دیگر، منظم و وقتشناس بود.
اما تفاوت او فقط به همین ختم نمیشد. برخلاف بسیاری از دیگران، اهل ورزش بود، کتاب میخواند، به ظاهر و نظافت خود اهمیت میداد و بیشتر وقتش را صرف فکر کردن و تحلیل کردن میکرد.
گاهی با نفر اول بر سر سهم غذا بحثش میشد. نفر دوازدهم معتقد بود نفر اول، فقط به این دلیل که در ابتدای صف قرار گرفته، همیشه سهم بیشتری نصیبش میشود. نفر دوم معمولاً حرف او را تأیید میکرد و میگفت:
حق کاملاً با نفر دوازدهم است. نفر اول فقط خوششانس بوده که نفر اول شده است.
در همین حال، گهگاهی زندانبانها هنگام عبور از کنار نفر اول با او احوالپرسی میکردند، حتی لبخندی رد و بدل میشد؛ هرچند در نهایت لگد را میخورد.
نفر سوم اما این تحلیل را قبول نداشت. او میگفت:
هیچ تفاوتی وجود ندارد. زندانبانها همه را با یک چشم نگاه میکنند. این تفاوتها فقط در ذهن شماست.
نفر چهارم موضع ثابتی نداشت؛ یک روز موافق بود و روز دیگر مخالف.
نفر هشتم اما تقریباً همیشه طرف نفر دوازدهم را میگرفت. او میگفت:
به نظر من نفر اول با پارتی به اتاق اول رسیده؛ وگرنه چه دلیلی دارد همیشه اینقدر مورد توجه باشد؟
نفر پنجم از همه جدیتر بود. او برای کوچکترین رفتار زندانبانها با نفر اول، دلیل، مدرک و شاهد میآورد. ساعتها تحلیل میکرد و از نشانههایی حرف میزد که به عقیده او ثابت میکردند میان نفر اول و بقیه تفاوت وجود دارد.
نفر نهم هم گاهی وارد ماجرا میشد و با نفر هفتم جر و بحث میکرد. بحثها داغ میشد، صداها بالا میرفت و هر کس تلاش میکرد دیگری را قانع کند.
اما نفرات ششم، دهم، یازدهم و گاهی هفتم و نهم، ترجیح میدادند خود را از همه این ماجراها کنار بکشند. نه در بحثی شرکت میکردند، نه سؤالی میپرسیدند و نه تحلیلی ارائه میدادند. آنها همیشه مشغول تشکر و قدردانی از زندانبانها بودند و باور داشتند بهترین راه زندگی در زندان، دوری از هرگونه اختلاف و پرسش است.
و زندان، همچنان به کار خود ادامه میداد؛ بیآنکه کسی دقیقاً بداند کدامیک از دوازده نفر واقعیت را بهتر میبیند.
ماجرای دیگری هم در زندان وجود داشت. نفر اول گهگاهی در طول سال از زندانبانها تقدیر میکرد. این تقدیر شکلهای مختلفی داشت؛ گاهی بخشی از سهم غذای خود را به آنها میبخشید، و از آنجایی که نفر اول طبع هنری و روح لطیفی داشت، گاهی شعری در وصف زحماتشان میخواند و گاهی لطیفهای تعریف میکرد تا دستکم چند دقیقهای لبخندی بر لب زندانبانها بنشیند.
بیشتر زندانیان با این کار موافق بودند، البته بهجز آن چند نفر که وارد هیچ ماجرایی نمیشدند. بعضی آن را نشانه ادب میدانستند، بعضی نشانه قدردانی، و بعضی هم معتقد بودند تقدیر کردن در هر شرایطی پسندیده است.
تنها مخالف جدی، نفر دوازدهم بود. او میگفت:
من نمیفهمم بابت چه چیزی باید تقدیر کنیم. زندانبانها وظیفهای دارند و آن را انجام میدهند. انجام وظیفه که جای تقدیر ندارد. گذشته از آن، هر تقدیری باید دلیل و منطقی پشت سر خود داشته باشد.
@ketab_gaard
❤4
☑️داستان کوتاه «نفر دوازدهم»
🔳نوشته: مجتبی دوستی
🔸ویراستار: AMJAD
✔️قسمت دوم
......سپس کمی مکث میکرد و ادامه میداد:
اینکه مثلاً در طول یک سال، یک لگد کمتر نصیب ما شده باشد، دلیل قانعکنندهای برای تجلیل نیست. اگر قرار بود در هر ماه یک لگد کمتر بخوریم، شاید میشد درباره ارزش این موضوع صحبت کرد؛ اما یک لگد کمتر در سال؟ نه، این برای من کافی نیست.
نفر دوم که همیشه برای بحثهای نظری اشتیاق خاصی داشت، بلافاصله وارد گفتوگو شد و گفت:
به نظر من موضوع مهمی مطرح شده است. باید جلسهای تشکیل دهیم. لازم است بررسی کنیم که اساساً کدام مهمتر است؛ کمتر شدن تعداد لگدها در طول سال یا کمتر شدن آنها در هر ماه. شاید هم لازم باشد کمیتهای تخصصی برای این موضوع تشکیل شود.
پیشنهاد نفر دوم با استقبال روبهرو شد. هرکس نظری داشت. یکی از ضرورت برگزاری جلسه سخن گفت، یکی پیشنهاد تشکیل کارگروه داد و خواستار تهیه آمار دقیق از تعداد لگدهای سالهای گذشته شدند.
در نهایت همه توافق کردند که بهزودی موعدی برای بررسی این مسئله تعیین شود.
تنها چیزی که مشخص نشد این بود که آیا قرار است تعداد لگدها کمتر شود یا فقط درباره آن بیشتر صحبت شود.
بحث هنوز به پایان نرسیده بود. نفر دوم در حال توضیح ضرورت تشکیل جلسه بود، نفر پنجم از لزوم جمعآوری آمار و مستندات سخن میگفت و نفر سوم همچنان با حرارت از دیدگاه خود دفاع میکرد.
در همین لحظه صدای قدمهای زندانبانها در راهرو پیچید.
چند ثانیه بعد درها باز شد.
زندانبانها بدون آنکه علاقهای به شنیدن نتیجه بحثها داشته باشند، وارد شدند و طبق روال همیشگی، هر دوازده نفر را با لگد و فریاد به سمت سلولهایشان راندند.
نفر اول همان مقدار لگد خورد که نفر دوازدهم.
نفر دوم فرصت نکرد درباره اهمیت جلسه بعدی توضیح بیشتری بدهد.
نفر پنجم نتوانست آمارهایش را ارائه کند.
نفر هشتم هم مجالی برای اثبات نظریه پارتیبازی پیدا نکرد.
چند دقیقه بعد، هر دوازده نفر در سلولهای خود نشسته بودند.
سکوت سنگینی حاکم شده بود.
تنها تفاوت این بود که برخی هنوز به این فکر میکردند که آیا تعداد لگدها نسبت به سال گذشته کمتر شده است یا نه؛ و یکی دو نفر هم به این فکر میکردند که چرا هیچکس درباره اصل لگد خوردن صحبت نمیکند.
پایان...
@ketab_gaard
🔳نوشته: مجتبی دوستی
🔸ویراستار: AMJAD
✔️قسمت دوم
......سپس کمی مکث میکرد و ادامه میداد:
اینکه مثلاً در طول یک سال، یک لگد کمتر نصیب ما شده باشد، دلیل قانعکنندهای برای تجلیل نیست. اگر قرار بود در هر ماه یک لگد کمتر بخوریم، شاید میشد درباره ارزش این موضوع صحبت کرد؛ اما یک لگد کمتر در سال؟ نه، این برای من کافی نیست.
نفر دوم که همیشه برای بحثهای نظری اشتیاق خاصی داشت، بلافاصله وارد گفتوگو شد و گفت:
به نظر من موضوع مهمی مطرح شده است. باید جلسهای تشکیل دهیم. لازم است بررسی کنیم که اساساً کدام مهمتر است؛ کمتر شدن تعداد لگدها در طول سال یا کمتر شدن آنها در هر ماه. شاید هم لازم باشد کمیتهای تخصصی برای این موضوع تشکیل شود.
پیشنهاد نفر دوم با استقبال روبهرو شد. هرکس نظری داشت. یکی از ضرورت برگزاری جلسه سخن گفت، یکی پیشنهاد تشکیل کارگروه داد و خواستار تهیه آمار دقیق از تعداد لگدهای سالهای گذشته شدند.
در نهایت همه توافق کردند که بهزودی موعدی برای بررسی این مسئله تعیین شود.
تنها چیزی که مشخص نشد این بود که آیا قرار است تعداد لگدها کمتر شود یا فقط درباره آن بیشتر صحبت شود.
بحث هنوز به پایان نرسیده بود. نفر دوم در حال توضیح ضرورت تشکیل جلسه بود، نفر پنجم از لزوم جمعآوری آمار و مستندات سخن میگفت و نفر سوم همچنان با حرارت از دیدگاه خود دفاع میکرد.
در همین لحظه صدای قدمهای زندانبانها در راهرو پیچید.
چند ثانیه بعد درها باز شد.
زندانبانها بدون آنکه علاقهای به شنیدن نتیجه بحثها داشته باشند، وارد شدند و طبق روال همیشگی، هر دوازده نفر را با لگد و فریاد به سمت سلولهایشان راندند.
نفر اول همان مقدار لگد خورد که نفر دوازدهم.
نفر دوم فرصت نکرد درباره اهمیت جلسه بعدی توضیح بیشتری بدهد.
نفر پنجم نتوانست آمارهایش را ارائه کند.
نفر هشتم هم مجالی برای اثبات نظریه پارتیبازی پیدا نکرد.
چند دقیقه بعد، هر دوازده نفر در سلولهای خود نشسته بودند.
سکوت سنگینی حاکم شده بود.
تنها تفاوت این بود که برخی هنوز به این فکر میکردند که آیا تعداد لگدها نسبت به سال گذشته کمتر شده است یا نه؛ و یکی دو نفر هم به این فکر میکردند که چرا هیچکس درباره اصل لگد خوردن صحبت نمیکند.
پایان...
@ketab_gaard
❤6🤔4👌1
نگران نمرات فرزندان خود نباشید؛
خانه سالمندان،مملو از سالخوردگانی ست که فرزندان خود را ،وکیل،مهندس و پزشک کرده اند؛
نگران هوش عاطفی آنها باشید،به آنها معرفت و احترام بیاموزید...
پیج اینستاگرام کتاب گرد(سخن پارسی) 👇👇👇
https://www.instagram.com/sokhaneparsi?utm_source=qr&igsh=MXNncmc3MW15Mzl0eA==
@ketab_gaard
خانه سالمندان،مملو از سالخوردگانی ست که فرزندان خود را ،وکیل،مهندس و پزشک کرده اند؛
نگران هوش عاطفی آنها باشید،به آنها معرفت و احترام بیاموزید...
پیج اینستاگرام کتاب گرد(سخن پارسی) 👇👇👇
https://www.instagram.com/sokhaneparsi?utm_source=qr&igsh=MXNncmc3MW15Mzl0eA==
@ketab_gaard
👍8👏2🤝2🔥1
یک جرعه کتاب
تنها کسی که نمیشود به او کمک کرد فردی است که دیگران را مقصر اشتباهاتش میداند.
📕 راه انسان شدن
✍#کارل_راجرز
پیج اینستاگرام کتاب گرد(سخن پارسی) 👇👇👇
https://www.instagram.com/sokhaneparsi?utm_source=qr&igsh=MXNncmc3MW15Mzl0eA==
@ketab_gaard
تنها کسی که نمیشود به او کمک کرد فردی است که دیگران را مقصر اشتباهاتش میداند.
📕 راه انسان شدن
✍#کارل_راجرز
پیج اینستاگرام کتاب گرد(سخن پارسی) 👇👇👇
https://www.instagram.com/sokhaneparsi?utm_source=qr&igsh=MXNncmc3MW15Mzl0eA==
@ketab_gaard
👍6💯2😢1👌1
خستگی، وقتی عمیق باشد، نه خواب برطرفش میکند نه استراحت؛ فقط یک دلخوشی میخواهد.
✍#نادر_ابراهیمی
پیج اینستاگرام کتاب گرد(سخن پارسی) 👇👇👇
https://www.instagram.com/sokhaneparsi?utm_source=qr&igsh=MXNncmc3MW15Mzl0eA==
@ketab_gaard
✍#نادر_ابراهیمی
پیج اینستاگرام کتاب گرد(سخن پارسی) 👇👇👇
https://www.instagram.com/sokhaneparsi?utm_source=qr&igsh=MXNncmc3MW15Mzl0eA==
@ketab_gaard
👌2👍1🔥1
👍5
یک جرعه کتاب
هلن کلر به علت کوری و کریاش به آن مقام رسید.
اگر چایکوفسکی گرفتار آن ازدواج نامناسب نمیشد و تا سر حد خودکشی پیش نمیرفت نتیجتاً «سمفونی پاتیک» را که حاکی از اندوه و رقت است باقی نمیگذاشت.
اگر داستایوفسکی و تولستوی دو نابغه شهیر زندگی آسوده و راحتی داشتند ممکن بود نمیتواستند موفق به نوشتن شاهکارهای خود شوند.
📕 آئین زندگی
✍#دیل_کارنگی
پیج اینستاگرام کتاب گرد(سخن پارسی) 👇👇👇
https://www.instagram.com/sokhaneparsi?utm_source=qr&igsh=MXNncmc3MW15Mzl0eA==
@ketab_gaard
هلن کلر به علت کوری و کریاش به آن مقام رسید.
اگر چایکوفسکی گرفتار آن ازدواج نامناسب نمیشد و تا سر حد خودکشی پیش نمیرفت نتیجتاً «سمفونی پاتیک» را که حاکی از اندوه و رقت است باقی نمیگذاشت.
اگر داستایوفسکی و تولستوی دو نابغه شهیر زندگی آسوده و راحتی داشتند ممکن بود نمیتواستند موفق به نوشتن شاهکارهای خود شوند.
📕 آئین زندگی
✍#دیل_کارنگی
پیج اینستاگرام کتاب گرد(سخن پارسی) 👇👇👇
https://www.instagram.com/sokhaneparsi?utm_source=qr&igsh=MXNncmc3MW15Mzl0eA==
@ketab_gaard
👏2👌2💯2👍1🤝1
دوست ندارم با افرادی که همواره مرا در حالت
دفاع قرار می دهند معاشرت کنم
دفاع از عقاید، دفاع از اندیشه ها
دفاع از خودم و دفاع از حقوق و آرزوهایم.
✍#خالد_احمد_توفیق
پیج اینستاگرام کتاب گرد(سخن پارسی) 👇👇👇
https://www.instagram.com/sokhaneparsi?utm_source=qr&igsh=MXNncmc3MW15Mzl0eA==
@ketab_gaard
دفاع قرار می دهند معاشرت کنم
دفاع از عقاید، دفاع از اندیشه ها
دفاع از خودم و دفاع از حقوق و آرزوهایم.
✍#خالد_احمد_توفیق
پیج اینستاگرام کتاب گرد(سخن پارسی) 👇👇👇
https://www.instagram.com/sokhaneparsi?utm_source=qr&igsh=MXNncmc3MW15Mzl0eA==
@ketab_gaard