تو هر گره که ز گیسوی خویش بگشایی
شب دراز مرا بر درازی افزایی
به غیر جام دهی کام ما کنی پر زهر
ز یک پیاله شراب و شریک پیمایی
زمانه بینمت ای سنگدل ز مهر و وفا
که تا نکاهی از این یک به آن نیفزایی
ز رفتن تو دری بست روزگار به من
که هیچ کس نگشاید مگر تو باز آیی
تو را نقاب نپوشد ز دیدهای که مراست
هزار پرده ببندی، هنوز پیدایی.
#وصال_شیرازی
https://t.me/kellidd
شب دراز مرا بر درازی افزایی
به غیر جام دهی کام ما کنی پر زهر
ز یک پیاله شراب و شریک پیمایی
زمانه بینمت ای سنگدل ز مهر و وفا
که تا نکاهی از این یک به آن نیفزایی
ز رفتن تو دری بست روزگار به من
که هیچ کس نگشاید مگر تو باز آیی
تو را نقاب نپوشد ز دیدهای که مراست
هزار پرده ببندی، هنوز پیدایی.
#وصال_شیرازی
https://t.me/kellidd
«شاید بتوان گفت توجه دیگران در اصل به این دلیل برای ما مهم است که ذاتاً راجع به ارزش خودمان دچار تردیدیم. در نتیجهٔ این تردید، آنچه دیگران دربارهٔ ما فکر میکنند نقش تعیینکنندهای در نحوهٔ نگرش ما به خودمان ایفا میکند. هویتمان اسیر قضاوتهای کسانی میشود که در میانشان زندگی میکنیم. اگر آنها از شوخیهایمان خوششان بیاید، از تواناییمان در سرگرم کردن دیگران مطمئن میشویم. اگر تحسینمان کنند، احساس شایستگی میکنیم. و اگر وقتی وارد جایی میشویم نگاهمان نکنند، یا اگر بعد از اینکه گفتیم شغلمان چیست قیافهشان در هم رود، به خودمان شک میکنیم و دچار حس بیارزشی میشویم.»
#آلندوباتن
https://t.me/kellidd
#آلندوباتن
https://t.me/kellidd
👏2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌞
Each morning we are born again, what we do today is what matters most.
هر صبح ما دوباره متولد میشیم. آنچه که بیشترین اهمیت داره اون چیزیه که امروز انجام میدی.
سلاااام و نور☀️🌻
صبحتوون بخیر🍃🌼
روزگارتون زیباااا و پر امید 🌹 ❤️
https://t.me/kellidd
Each morning we are born again, what we do today is what matters most.
هر صبح ما دوباره متولد میشیم. آنچه که بیشترین اهمیت داره اون چیزیه که امروز انجام میدی.
سلاااام و نور☀️🌻
صبحتوون بخیر🍃🌼
روزگارتون زیباااا و پر امید 🌹 ❤️
https://t.me/kellidd
🙏1
دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست
که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست
که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست
شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد
پیش عشاق تو شبها به غرامت برخاست
در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو
به هواداری آن عارض و قامت برخاست
مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت
به تماشای تو آشوب قیامت برخاست
پیش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت
سرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست
حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری
کاتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست
#حافظ
https://t.me/kellidd
گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست
که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست
که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست
شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد
پیش عشاق تو شبها به غرامت برخاست
در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو
به هواداری آن عارض و قامت برخاست
مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت
به تماشای تو آشوب قیامت برخاست
پیش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت
سرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست
حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری
کاتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست
#حافظ
https://t.me/kellidd
❤1
امشب اینجا باز باران آمد و یادت بخیر
پای من در خاطرات رفته بر بادت بخیر
راه رفتن زیر باران بی تو سرد است و غریب
مانده ام از لحظه های با تو بودن بی نصیب
یک زمانی نم نم باران به جانم می نشست
بند غم را از دو پایم با وجودت می گسست
مثل دختر بچه ی شادی رها از بند غم ؛
خنده های ساده ام را می شمردم مغتنم
باز باران بی ترانه بی تو ماندن خوب نیست
باقی این راه را با بی کسی ها ، حکم چیست؟
چشم من در امتداد این خیابان مانده است
صورتم را گریه های بی امان پوشانده است
هر دو دستم را گرفتم روی صورت تا کسی
دل نسوزاند برایم از سر دلواپسی
گفته بودی هرکجا باران ببارد می رویم
شعرهایی دست اول ، نو برایش می شویم
کوچه را در انتظارت لایه روبی می کنم
در خیالم زیر چترت پایکوبی می کنم
نبش کوچه هر که می پیچد به سمتش میدَوم
نیستی تو باز انگشت از خجالت می جَوم
یک طرف پیراهنم خیس است از باران سرد
یک طرف چشمانم از باران اشکم خیسِ درد
پشت سیگارم نشسته بغض تازه در کمین
تا بکوبد بار دیگر لاشه ام را بر زمین
اولین شب ، اولین باران چه زود آخر رسید
مستی از سر بی هوای الکلَ ت آنی پرید
بی سلامت بادت اینجا من شکستم شیشه را
رگ به رگ میشست باران سینهٔ این گیشه را
زیر پا جان می دهد شهری پر از تصویر من
بی صدا می میرم از یک جنگ سرد تن به تن
ماتمی در سینه ی من بی قراری می کند
مرده ای بر نعش قلبم سوگواری می کند
خاطراتی یخ زده دارم ، که آتش می زند
هر دلی را که ز معشوق خودش دل می کَند ؟
از کجاها آمدی دیوانه ام کردی ، نفس؛
را گرفتی و شدی دور از نگاه و دسترس
یک قدم دور از تو یعنی مرگِ احساس و شکست
سنگ سردی با ترک خوردن به قاب سینه بست
بی صدایت برزخی دارم پر از تندیس غم
مجمری آتش به روی سینه ای بی متهم
شد تو هم یکبار این مدت مرا مرهم کنی
با پیامی یا دو خط از غصه هایم کم کنی
ای خدا لعنت کند او که تو را از من گرفت
تا ابد داغ نبودت را ، دلم گردن گرفت
خوش بحال هر که دل دارد ولی دلدار نه!
می پرستم عشق را ، بر عاشقی اصرار نه !
رد شدی یک بار اگر روزی از این ماتم سرا
یادت آید آن همه احساس من را بی وفا
تازه می فهمی چه آمد بر سرم با رفتنت
آن همه شب گریه هایم ، آن همه نشنفتنت
کم کم از پا اوفتادم گوشه ی این پنجره
سال ها رفته است انگار از هزاران خاطره
دیگر از این پنجره دستی نمی بینی نشان
می خورد این بار محض رفتن از دنیا تکان
ذره ذره خشک کردی ریشه ی "گلپونه" را
تکه تکه خاک کردی این دل بی دست و پا
#افسانه_احمدی_پونه
https://t.me/kellidd
پای من در خاطرات رفته بر بادت بخیر
راه رفتن زیر باران بی تو سرد است و غریب
مانده ام از لحظه های با تو بودن بی نصیب
یک زمانی نم نم باران به جانم می نشست
بند غم را از دو پایم با وجودت می گسست
مثل دختر بچه ی شادی رها از بند غم ؛
خنده های ساده ام را می شمردم مغتنم
باز باران بی ترانه بی تو ماندن خوب نیست
باقی این راه را با بی کسی ها ، حکم چیست؟
چشم من در امتداد این خیابان مانده است
صورتم را گریه های بی امان پوشانده است
هر دو دستم را گرفتم روی صورت تا کسی
دل نسوزاند برایم از سر دلواپسی
گفته بودی هرکجا باران ببارد می رویم
شعرهایی دست اول ، نو برایش می شویم
کوچه را در انتظارت لایه روبی می کنم
در خیالم زیر چترت پایکوبی می کنم
نبش کوچه هر که می پیچد به سمتش میدَوم
نیستی تو باز انگشت از خجالت می جَوم
یک طرف پیراهنم خیس است از باران سرد
یک طرف چشمانم از باران اشکم خیسِ درد
پشت سیگارم نشسته بغض تازه در کمین
تا بکوبد بار دیگر لاشه ام را بر زمین
اولین شب ، اولین باران چه زود آخر رسید
مستی از سر بی هوای الکلَ ت آنی پرید
بی سلامت بادت اینجا من شکستم شیشه را
رگ به رگ میشست باران سینهٔ این گیشه را
زیر پا جان می دهد شهری پر از تصویر من
بی صدا می میرم از یک جنگ سرد تن به تن
ماتمی در سینه ی من بی قراری می کند
مرده ای بر نعش قلبم سوگواری می کند
خاطراتی یخ زده دارم ، که آتش می زند
هر دلی را که ز معشوق خودش دل می کَند ؟
از کجاها آمدی دیوانه ام کردی ، نفس؛
را گرفتی و شدی دور از نگاه و دسترس
یک قدم دور از تو یعنی مرگِ احساس و شکست
سنگ سردی با ترک خوردن به قاب سینه بست
بی صدایت برزخی دارم پر از تندیس غم
مجمری آتش به روی سینه ای بی متهم
شد تو هم یکبار این مدت مرا مرهم کنی
با پیامی یا دو خط از غصه هایم کم کنی
ای خدا لعنت کند او که تو را از من گرفت
تا ابد داغ نبودت را ، دلم گردن گرفت
خوش بحال هر که دل دارد ولی دلدار نه!
می پرستم عشق را ، بر عاشقی اصرار نه !
رد شدی یک بار اگر روزی از این ماتم سرا
یادت آید آن همه احساس من را بی وفا
تازه می فهمی چه آمد بر سرم با رفتنت
آن همه شب گریه هایم ، آن همه نشنفتنت
کم کم از پا اوفتادم گوشه ی این پنجره
سال ها رفته است انگار از هزاران خاطره
دیگر از این پنجره دستی نمی بینی نشان
می خورد این بار محض رفتن از دنیا تکان
ذره ذره خشک کردی ریشه ی "گلپونه" را
تکه تکه خاک کردی این دل بی دست و پا
#افسانه_احمدی_پونه
https://t.me/kellidd
❤1
گاهی بهترین تصمیم این است که به کسی فرصتی دوباره ندهی، زیرا گذشته درسهایی دارد که نباید فراموش شود...
📚 غرور و تعصب
👤 جین آستین
https://t.me/kellidd
📚 غرور و تعصب
👤 جین آستین
https://t.me/kellidd
ﻧﮑﻨﺪ ﺩﺍﺱ ﻭ ﺗﺒﺮ ﻗﺴﻤﺖ ﺑﺎﻏﺖ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﮔﺮﯾﻪ ﻭ ﺧﻮﻥ ﭘﺸﺖ ﻧﻘﺎﺑﺖ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺁﺗﺶ ﻏﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﻭﺍﻧﺖ ﺑﺰﻧﯽ
ﻧﮑﻨﺪ ﺗﯿﻎ ﺟﻨﻮﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﮔﺎﻧﺖ ﺑﺰﻧﯽ
ﻧﮑﻨﺪ ﺩﺭ ﺧﻮﺭ ﻧﻮﺷﯿﺪﻥ ﯾﮏ ﺯﻫﺮ ﺷﻮﯾﻢ
ﻧﮑﻨﺪ ﺷﻬﺮﻩ ﺗﺮﯾﻦ ﻣﺠﺮﻡ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮﺷﻮﯾﻢ
ﻧﮑﻨﺪ ﻫﻮﻝ ﺷﻮﯼ ﺗﺎ ﭘﺪﺭﺕ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﯼ
ﻧﮑﻨﺪ ﭘﯽ ﺑﺒﺮﺩ ﺩﺭ ﺑﻐﻠﻢ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﯼ
ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻮﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎﺩ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺳﻮ ﺑﺒﺮﺩ
ﭘﺪﺭ ﺍﺯ ﺑﻮﺳﻪ ﯼ ﭘﻨﻬﺎﻧﯽ ﻣﺎﻥ ﺑﻮ ﺑﺒﺮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ ﺩﻭﺭﯼ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺩﻟﺖ ﻋﺎﺩﺕ ﺑﺸﻮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ ﺁﺧﺮ ﺍﯾﻦ ﻗﺼﻪ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﺑﺸﻮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ ﯾﮑﺸﺒﻪ ﺑﺎ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻫﻤﺪﺳﺖ ﺷﻮﯼ
ﻧﮑﻨﺪ ﺩﺭ ﺑﻐﻞ ﺩﺷﻤﻦ ﻣﻦ ﻣﺴﺖ ﺷﻮﯼ
ﻧﮑﻨﺪ ﻗﻠﺐ ﯾﻘﯿﻦ ﺗﻮ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﮏ ﺑﺸﻮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻬﺮ ﻟﺒﯽ ﺭﻭﯼ ﺗﻨﺖ ﺣﮏ ﺑﺸﻮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ ﺩﻓﺘﺮ ﺍﺷﻌﺎﺭ ﺩﻟﻢ ﺩﻭﺩ ﺷﻮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ ﻫﺴﺘﯽ ﻣﻦ ﯾﮑﺸﺒﻪ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﺷﻮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺍﯼ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺣﯿﺎﻃﻢ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺧﻮﻥ ﺗﻮ ﺩﺭ ﻇﺮﻑ ﺩﻭﺍﺗﻢ ﺑﺎﺷﺪ
ﻫﻤﻪ ﮐﺲ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺳﻮ ﺭﺍﻩ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯿﺒﻨﺪﻧﺪ
ﺩﺳﺘﺸﺎﻥ ﺣﻠﻘﻪ ﯼ ﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯿﺨﻨﺪﻧﺪ
ﺳﺮﺩ ﻣﺜﻞ ﺟﺴﺪﯼ ﺩﺭ ﻭﺳﻂ ﺗﺎﺑﻮﺗﻢ
ﺑﺮ ﻟﺒﻢ ﺑﻮﺳﻪ ﯼ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻭ ﭘﺮﺍﺯ ﺑﺎﺭﻭﺗﻢ
ﮐﺎﺷﮑﯽ ﺁﺧﺮ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺯ ﺣﯿﺎﺗﯽ ﺑﺎﺷﺪ
ﮐﺎﺷﮑﯽ ﺩﺭ ﺑﻐﻠﺖ ﺭﺍﻩ ﻧﺠﺎﺗﯽ ﺑﺎﺷﺪ
ﮐﺎﺵ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺑﺸﻮﺩ ﺗﻠﺨﯿﻪ ﺍﯾﻦ ﻗﺼﻪ ﯼ ﺑﺪ
ﮐﺎﺷﮑﯽ ﺁﺧﺮ ﺍﯾﻦ ﺟﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺧﺘﻢ ﺷﻮﺩ...
#سید_مهدی_موسوی
https://t.me/kellidd
ﻧﮑﻨﺪ ﮔﺮﯾﻪ ﻭ ﺧﻮﻥ ﭘﺸﺖ ﻧﻘﺎﺑﺖ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺁﺗﺶ ﻏﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﻭﺍﻧﺖ ﺑﺰﻧﯽ
ﻧﮑﻨﺪ ﺗﯿﻎ ﺟﻨﻮﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﮔﺎﻧﺖ ﺑﺰﻧﯽ
ﻧﮑﻨﺪ ﺩﺭ ﺧﻮﺭ ﻧﻮﺷﯿﺪﻥ ﯾﮏ ﺯﻫﺮ ﺷﻮﯾﻢ
ﻧﮑﻨﺪ ﺷﻬﺮﻩ ﺗﺮﯾﻦ ﻣﺠﺮﻡ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮﺷﻮﯾﻢ
ﻧﮑﻨﺪ ﻫﻮﻝ ﺷﻮﯼ ﺗﺎ ﭘﺪﺭﺕ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﯼ
ﻧﮑﻨﺪ ﭘﯽ ﺑﺒﺮﺩ ﺩﺭ ﺑﻐﻠﻢ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﯼ
ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻮﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎﺩ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺳﻮ ﺑﺒﺮﺩ
ﭘﺪﺭ ﺍﺯ ﺑﻮﺳﻪ ﯼ ﭘﻨﻬﺎﻧﯽ ﻣﺎﻥ ﺑﻮ ﺑﺒﺮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ ﺩﻭﺭﯼ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺩﻟﺖ ﻋﺎﺩﺕ ﺑﺸﻮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ ﺁﺧﺮ ﺍﯾﻦ ﻗﺼﻪ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﺑﺸﻮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ ﯾﮑﺸﺒﻪ ﺑﺎ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻫﻤﺪﺳﺖ ﺷﻮﯼ
ﻧﮑﻨﺪ ﺩﺭ ﺑﻐﻞ ﺩﺷﻤﻦ ﻣﻦ ﻣﺴﺖ ﺷﻮﯼ
ﻧﮑﻨﺪ ﻗﻠﺐ ﯾﻘﯿﻦ ﺗﻮ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﮏ ﺑﺸﻮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻬﺮ ﻟﺒﯽ ﺭﻭﯼ ﺗﻨﺖ ﺣﮏ ﺑﺸﻮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ ﺩﻓﺘﺮ ﺍﺷﻌﺎﺭ ﺩﻟﻢ ﺩﻭﺩ ﺷﻮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ ﻫﺴﺘﯽ ﻣﻦ ﯾﮑﺸﺒﻪ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﺷﻮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺍﯼ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺣﯿﺎﻃﻢ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺧﻮﻥ ﺗﻮ ﺩﺭ ﻇﺮﻑ ﺩﻭﺍﺗﻢ ﺑﺎﺷﺪ
ﻫﻤﻪ ﮐﺲ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺳﻮ ﺭﺍﻩ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯿﺒﻨﺪﻧﺪ
ﺩﺳﺘﺸﺎﻥ ﺣﻠﻘﻪ ﯼ ﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯿﺨﻨﺪﻧﺪ
ﺳﺮﺩ ﻣﺜﻞ ﺟﺴﺪﯼ ﺩﺭ ﻭﺳﻂ ﺗﺎﺑﻮﺗﻢ
ﺑﺮ ﻟﺒﻢ ﺑﻮﺳﻪ ﯼ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻭ ﭘﺮﺍﺯ ﺑﺎﺭﻭﺗﻢ
ﮐﺎﺷﮑﯽ ﺁﺧﺮ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺯ ﺣﯿﺎﺗﯽ ﺑﺎﺷﺪ
ﮐﺎﺷﮑﯽ ﺩﺭ ﺑﻐﻠﺖ ﺭﺍﻩ ﻧﺠﺎﺗﯽ ﺑﺎﺷﺪ
ﮐﺎﺵ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺑﺸﻮﺩ ﺗﻠﺨﯿﻪ ﺍﯾﻦ ﻗﺼﻪ ﯼ ﺑﺪ
ﮐﺎﺷﮑﯽ ﺁﺧﺮ ﺍﯾﻦ ﺟﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺧﺘﻢ ﺷﻮﺩ...
#سید_مهدی_موسوی
https://t.me/kellidd
ای که به حسن قامتت سرو ندیدهام سهی
گر همه دشمنی کنی از همه دوستان بهی
جور بکن که حاکمان جور کنند بر رهی
شیر که پایبند شد تن بدهد به روبهی
از نظرت کجا رود ور برود تو همرهی
رفت و رها نمیکنی آمد و ره نمیدهی
شاید اگر نظر کنی ای که ز دردم آگهی
ور نکنی اثر کند دود دل سحرگهی
#سعدی و عمرو زید را هیچ محل نمینهی
وین همه لاف میزنیم از دهل میان تهی
https://t.me/kellidd
گر همه دشمنی کنی از همه دوستان بهی
جور بکن که حاکمان جور کنند بر رهی
شیر که پایبند شد تن بدهد به روبهی
از نظرت کجا رود ور برود تو همرهی
رفت و رها نمیکنی آمد و ره نمیدهی
شاید اگر نظر کنی ای که ز دردم آگهی
ور نکنی اثر کند دود دل سحرگهی
#سعدی و عمرو زید را هیچ محل نمینهی
وین همه لاف میزنیم از دهل میان تهی
https://t.me/kellidd
نهاده کشورِ دل باز رو به ویرانی
که دیده مملکتی را بدین پریشانی
دلا مکن گله از کس که خوار و زار شود
هر آن که شد چو تو سرگشته در هوسرانی
ز تارِ زلفِ سیاهِ تو روزِ مشتاقان
بُوَد سیاهتر از روزگارِ ایرانی
به پاسِ هستی ایرانیان برآور سر
ز خاکِ نیستی، ای اردشیر ساسانی!
ببین به کشورِ ایران و حال تیرهٔ او
که پست و خوار و زبون باد جهل و نادانی
#بهار ، بندهٔ حق باش و پادشاهی کن
که بندگانِ حقیقت کنند سلطانی.
https://t.me/kellidd
که دیده مملکتی را بدین پریشانی
دلا مکن گله از کس که خوار و زار شود
هر آن که شد چو تو سرگشته در هوسرانی
ز تارِ زلفِ سیاهِ تو روزِ مشتاقان
بُوَد سیاهتر از روزگارِ ایرانی
به پاسِ هستی ایرانیان برآور سر
ز خاکِ نیستی، ای اردشیر ساسانی!
ببین به کشورِ ایران و حال تیرهٔ او
که پست و خوار و زبون باد جهل و نادانی
#بهار ، بندهٔ حق باش و پادشاهی کن
که بندگانِ حقیقت کنند سلطانی.
https://t.me/kellidd
نشنیدهام که ماهی، بر سر نَهَد کُلاهی
یا سرو با جوانان، هرگز رَوَد به راهی
سروِ بلندِ بُستان، با این همه لطافت
هر روزش از گریبان، سر بَرنَکرد ماهی
گر من سخن نگویم، در حسنِ اعتدالت
بالات خود بگوید، زین راستتر گواهی
روزی چو پادشاهان، خواهم که برنشینی
تا بشنوی ز هر سو، فریادِ دادخواهی
با لشکرت چه حاجت، رفتن به جنگِ دشمن؟
تو خود به چشم و ابرو، بر هم زنی سپاهی
خیلی نیازمندان، بر راهت ایستاده
گر میکنی به رحمت، در کُشتگان نگاهی
ایمن مَشو که رویات، آیینهایست روشن
تا کی چُنین بماند، وز هر کناره آهی؟
گویی چه جرم دیدی، تا دشمنم گرفتی؟
خود را نمیشناسم، جز دوستی گناهی
ای ماهِ سرو قامت! شکرانهٔ سلامت
از حالِ زیردستان، میپرس گاه گاهی
شیری در این قَضیَّت، کهتر شده ز موری
کوهی در این ترازو، کمتر شده ز کاهی
ترسم چو بازگردی از دست رفته باشم
وز رُستَنی نبینی، بر گورِ من گیاهی
#سعدی به هر چه آید، گردن بنه که شاید
پیشِ که داد خواهی، از دستِ پادشاهی؟
https://t.me/kellidd
یا سرو با جوانان، هرگز رَوَد به راهی
سروِ بلندِ بُستان، با این همه لطافت
هر روزش از گریبان، سر بَرنَکرد ماهی
گر من سخن نگویم، در حسنِ اعتدالت
بالات خود بگوید، زین راستتر گواهی
روزی چو پادشاهان، خواهم که برنشینی
تا بشنوی ز هر سو، فریادِ دادخواهی
با لشکرت چه حاجت، رفتن به جنگِ دشمن؟
تو خود به چشم و ابرو، بر هم زنی سپاهی
خیلی نیازمندان، بر راهت ایستاده
گر میکنی به رحمت، در کُشتگان نگاهی
ایمن مَشو که رویات، آیینهایست روشن
تا کی چُنین بماند، وز هر کناره آهی؟
گویی چه جرم دیدی، تا دشمنم گرفتی؟
خود را نمیشناسم، جز دوستی گناهی
ای ماهِ سرو قامت! شکرانهٔ سلامت
از حالِ زیردستان، میپرس گاه گاهی
شیری در این قَضیَّت، کهتر شده ز موری
کوهی در این ترازو، کمتر شده ز کاهی
ترسم چو بازگردی از دست رفته باشم
وز رُستَنی نبینی، بر گورِ من گیاهی
#سعدی به هر چه آید، گردن بنه که شاید
پیشِ که داد خواهی، از دستِ پادشاهی؟
https://t.me/kellidd
❤1
گَـردِ زمـان نشسته به روی شقیقهام
شیئی درون مـوزهام و چون عتیقهام
از من نشـانه بر ورَقِ خاطرات نیست
همچون دواتِ رفته از آغـوش لیقهام
ای حبه حبه خندهی تو در شمار شور
من واحـد شمـارش غم در دقیقـهام
تا لحظهای رها بشوم سوی من بیا
در بند خویش ماندهام و بی وثیقهام
در انتخـاب بین تـو و کـوهی از طلا
غیر از تـو برگزینـم اگـر، بیسلیقـهام
در تنگنـای سینهی تو زنـده میشوم
بر سینـهات بفشـار مرا ، در مضیقهام
#محمد_فرخطلب_فومنی
https://t.me/kellidd
شیئی درون مـوزهام و چون عتیقهام
از من نشـانه بر ورَقِ خاطرات نیست
همچون دواتِ رفته از آغـوش لیقهام
ای حبه حبه خندهی تو در شمار شور
من واحـد شمـارش غم در دقیقـهام
تا لحظهای رها بشوم سوی من بیا
در بند خویش ماندهام و بی وثیقهام
در انتخـاب بین تـو و کـوهی از طلا
غیر از تـو برگزینـم اگـر، بیسلیقـهام
در تنگنـای سینهی تو زنـده میشوم
بر سینـهات بفشـار مرا ، در مضیقهام
#محمد_فرخطلب_فومنی
https://t.me/kellidd
عزم رفتن داری و من ناگزیر از ماندنم
ای مسافر! بازوان را حلقه کن برگردنم
سربنه برسینهی من ساعتی از روی لطف
تا بماند هفتهها بوی تو در پیراهنم
عاشقی نازکدلم، کم ظرف مانند حباب
دم مزن با من به تندی، زان که در دم بشکنم
میشماری نالهام را همچو نی، بادِ هوا
خم به ابرویت نیاید، بشنویگر شیونم
از منِ افتاده گر آگه نباشی، دور نیست
بیصدا چون سایه باشد، بر زمین افتادنم
گر شدی دلبستة من، یا منم پابندِ تو
فرقها باشد میان ما، توجانی، من تنم
پلکهایم شب نمیآیند دور از تو به هم
گر مژه برهم زنم، در دیده ریزد سوزنم
آتش عشقت نمیدانی چه با من میکند
برقِ عالمسوز را سردادهای در خرمنم
آه ای هجران تو بیرحم چون آوار و سیل!
من نه سنگِ خارهام آخر، نه کوه آهنم
نیستی آگه ز رسم دوستی، بشنو که من
آنچنانت دوست میدارم که با خود دشمنم!
خار در پیراهنم، چون با توام، برگِ گل است
برگِ گل، چون بیتوام، خار است در پیراهنم
#محمد_قهرمان
https://t.me/kellidd
ای مسافر! بازوان را حلقه کن برگردنم
سربنه برسینهی من ساعتی از روی لطف
تا بماند هفتهها بوی تو در پیراهنم
عاشقی نازکدلم، کم ظرف مانند حباب
دم مزن با من به تندی، زان که در دم بشکنم
میشماری نالهام را همچو نی، بادِ هوا
خم به ابرویت نیاید، بشنویگر شیونم
از منِ افتاده گر آگه نباشی، دور نیست
بیصدا چون سایه باشد، بر زمین افتادنم
گر شدی دلبستة من، یا منم پابندِ تو
فرقها باشد میان ما، توجانی، من تنم
پلکهایم شب نمیآیند دور از تو به هم
گر مژه برهم زنم، در دیده ریزد سوزنم
آتش عشقت نمیدانی چه با من میکند
برقِ عالمسوز را سردادهای در خرمنم
آه ای هجران تو بیرحم چون آوار و سیل!
من نه سنگِ خارهام آخر، نه کوه آهنم
نیستی آگه ز رسم دوستی، بشنو که من
آنچنانت دوست میدارم که با خود دشمنم!
خار در پیراهنم، چون با توام، برگِ گل است
برگِ گل، چون بیتوام، خار است در پیراهنم
#محمد_قهرمان
https://t.me/kellidd
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
باران که می تازد
غروب که می بارد
عطر قهوه که می پاشد
دلم برای تو تنگ می شود.
در من،
دیوانه ای دلتنگ توست
که با تو
نه در باران رقصیده
نه در غروب گریسته
نه در قهوه غرق شده،
راستی هوا مه آلود است،
بیا با هم کمی گم شویم.
#لیلا_تبریزیان
https://t.me/kellidd
غروب که می بارد
عطر قهوه که می پاشد
دلم برای تو تنگ می شود.
در من،
دیوانه ای دلتنگ توست
که با تو
نه در باران رقصیده
نه در غروب گریسته
نه در قهوه غرق شده،
راستی هوا مه آلود است،
بیا با هم کمی گم شویم.
#لیلا_تبریزیان
https://t.me/kellidd
بسر فتاده گلِ سرخ من ، بهانه ی تو
بگو کدام گلستان بود ، نشانه ی تو
عشیق من بنگر ،عشق توست درسینه
توساز عشق بزن،خوانم آن ترانه ی تو
بسانِ ابرِ بهاری ، ز هجـر میبارم
کجاست بحرِ نگاهت، شوم روانه ی تو
تو در نهان دلم مثل گنج خواهی ماند
مثالِ جان به تن است،دُرِجاودانه ی تو
به دامگاهِ نگاهت اسیـر گشته دلـم
قرار رفته ز کف ، از برای دانه ی تو
به کوچه های امیدپرسه میزنم تاصبح
نجسته ام چه نشان،ازنشانِ خانه ی تو
صباچو عطر گلابت به من رساند سحر
شکوفه زدگلِ عشق،دردل ازجوانه ی تو
سرشکِ جاری من ، پر نموده دامن را
کجاست تکیه گه و آن قرارِ شانه ی تو
نشسته ناوک مژگان ، چو بر دلِ زارم
خدنگ توست جهیده ز آن کمانه ی تو
چوقطره معنوی گشته روان سوی دریا
بخوان به عشق مرا،تا رسم کرانه ی تو
#اسداللهبابایی (معنوی)
https://t.me/kellidd
بگو کدام گلستان بود ، نشانه ی تو
عشیق من بنگر ،عشق توست درسینه
توساز عشق بزن،خوانم آن ترانه ی تو
بسانِ ابرِ بهاری ، ز هجـر میبارم
کجاست بحرِ نگاهت، شوم روانه ی تو
تو در نهان دلم مثل گنج خواهی ماند
مثالِ جان به تن است،دُرِجاودانه ی تو
به دامگاهِ نگاهت اسیـر گشته دلـم
قرار رفته ز کف ، از برای دانه ی تو
به کوچه های امیدپرسه میزنم تاصبح
نجسته ام چه نشان،ازنشانِ خانه ی تو
صباچو عطر گلابت به من رساند سحر
شکوفه زدگلِ عشق،دردل ازجوانه ی تو
سرشکِ جاری من ، پر نموده دامن را
کجاست تکیه گه و آن قرارِ شانه ی تو
نشسته ناوک مژگان ، چو بر دلِ زارم
خدنگ توست جهیده ز آن کمانه ی تو
چوقطره معنوی گشته روان سوی دریا
بخوان به عشق مرا،تا رسم کرانه ی تو
#اسداللهبابایی (معنوی)
https://t.me/kellidd
❤1
دل آزاده از طولِ اَمَل، بسیار میپیچد
که مصحف بر خود از شیرازه ی زنار میپیچد
کدامین بی ادب زد حلقه بر در، این گلستان را؟
که هر شاخ گلی بر خویشتن چون مار میپیچد!
حجاب آب و گِل گردیده سنگِ راه یکتائی
وگرنه رشته ی تسبیح بر زنار میپیچد
به این بی ناخنی، چون میخراشم سینه ی خود را
صدای تیشه ی فرهاد در کُهسار میپیچد
نمی دانم چه می ریزد زِ کِلکِ نامه پردازم
که هر سطری به خود، از درد چون طومار میپیچد
ازین بستانسرا با دست خالی میرود بیرون
سبکدستی که بر هر دامنی، چون خار میپیچد
به دور چشم او انگشت زنهاری ست، هر مژگان
که از بیمار بدخو روز و شب، غمخوار میپیچد
مخور " #صائب " فریب فضل از عمامه ی زاهد
که در گنبد ز بیمغزی، صدا بسیار میپیچد
https://t.me/kellidd
که مصحف بر خود از شیرازه ی زنار میپیچد
کدامین بی ادب زد حلقه بر در، این گلستان را؟
که هر شاخ گلی بر خویشتن چون مار میپیچد!
حجاب آب و گِل گردیده سنگِ راه یکتائی
وگرنه رشته ی تسبیح بر زنار میپیچد
به این بی ناخنی، چون میخراشم سینه ی خود را
صدای تیشه ی فرهاد در کُهسار میپیچد
نمی دانم چه می ریزد زِ کِلکِ نامه پردازم
که هر سطری به خود، از درد چون طومار میپیچد
ازین بستانسرا با دست خالی میرود بیرون
سبکدستی که بر هر دامنی، چون خار میپیچد
به دور چشم او انگشت زنهاری ست، هر مژگان
که از بیمار بدخو روز و شب، غمخوار میپیچد
مخور " #صائب " فریب فضل از عمامه ی زاهد
که در گنبد ز بیمغزی، صدا بسیار میپیچد
https://t.me/kellidd
❤1
«عشق» در لحظه پدید میآید، «دوست داشتن» در امتداد زمان. این اساسیترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.
عشق، معیارها را در هم میریزد؛ دوست داشتن، بر پایهی معیارها بنا میشود.
عشق قانون نمیشناسد؛ دوست داشتن، اوج احترام به مجموعهیی قوانین عاطفیست
عشق، ویران کردن خویشتن است؛ دوست داشتن، ساختنی عظیم.
عشق و دوست داشتن از پی هم میآیند؛ اما هرگز در یک خانه منزل نمیکنند...
#آتش_بدون_دود
#نادر_ابراهیمی
https://t.me/kellidd
عشق، معیارها را در هم میریزد؛ دوست داشتن، بر پایهی معیارها بنا میشود.
عشق قانون نمیشناسد؛ دوست داشتن، اوج احترام به مجموعهیی قوانین عاطفیست
عشق، ویران کردن خویشتن است؛ دوست داشتن، ساختنی عظیم.
عشق و دوست داشتن از پی هم میآیند؛ اما هرگز در یک خانه منزل نمیکنند...
#آتش_بدون_دود
#نادر_ابراهیمی
https://t.me/kellidd
❤1👏1🤩1
با موج، صخره گفت: همین هم غنیمت است
سیلیخور تو نیز که باشم غنیمت است
دست محبت تو اگر خیرخواه ماست
این زخم را چه داغ، چه مرهم غنیمت است
وقتی گذشته حسرت و آینده آرزوست
در تنگنای این دو عدم، دم غنیمت است
خون گریه کرد شیشهی می، سر به دوش جام
یعنی زمان مستی ما، غم غنیمت است
هرکس به «کیمیای سعادت» رسید گفت
با دوست هر دقیقهی عالم غنیمت است
القصه عیش هیچ شرابی مدام نیست
جز دوستی که خاطرهاش هم غنیمت است
#فاضل_نظری
https://t.me/kellidd
سیلیخور تو نیز که باشم غنیمت است
دست محبت تو اگر خیرخواه ماست
این زخم را چه داغ، چه مرهم غنیمت است
وقتی گذشته حسرت و آینده آرزوست
در تنگنای این دو عدم، دم غنیمت است
خون گریه کرد شیشهی می، سر به دوش جام
یعنی زمان مستی ما، غم غنیمت است
هرکس به «کیمیای سعادت» رسید گفت
با دوست هر دقیقهی عالم غنیمت است
القصه عیش هیچ شرابی مدام نیست
جز دوستی که خاطرهاش هم غنیمت است
#فاضل_نظری
https://t.me/kellidd
🥰1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔸
به مصراعی ننالیدم تب تلخ تباهی را
که یک عمر است عادت کردهام بیسرپناهی را
منم آن ارگ ویرانی که هر شب خواب میبیند
به روی شانههایش فوج کفترهای چاهی را
زلیخاها اگر پیراهنی پاره نمیکردند
به یوسفها که میآموخت رسم بیگناهی را؟
سواری خستهام از کوه پایین آمدم دختر!
ببند این زخمهای کهنهی مشروطهخواهی را
تفنگ و اسب را دادم به جای شانهی نقره
بکِش هموارتر کن پیچ و تاب این دوراهی را
چه میفهمند سربازان مست روس و عثمانی
شمیم اشکهایم روی کاغذهای کاهی را؟
سپیداری که بر آن پیکر ستارخان رقصان
چه سازد شرمساری را... چه نالد روسیاهی را
سپیده سر زده آهو به آغوشم قدم بگذار
مگیر از شیرمَردت لطف صید صبحگاهی را
رهاتر از سر زلفت بخند امشب پریشانم
برقصان توی تُنگ صورتت دو بچه ماهی را
#حامد_عسگری
https://t.me/kellidd
به مصراعی ننالیدم تب تلخ تباهی را
که یک عمر است عادت کردهام بیسرپناهی را
منم آن ارگ ویرانی که هر شب خواب میبیند
به روی شانههایش فوج کفترهای چاهی را
زلیخاها اگر پیراهنی پاره نمیکردند
به یوسفها که میآموخت رسم بیگناهی را؟
سواری خستهام از کوه پایین آمدم دختر!
ببند این زخمهای کهنهی مشروطهخواهی را
تفنگ و اسب را دادم به جای شانهی نقره
بکِش هموارتر کن پیچ و تاب این دوراهی را
چه میفهمند سربازان مست روس و عثمانی
شمیم اشکهایم روی کاغذهای کاهی را؟
سپیداری که بر آن پیکر ستارخان رقصان
چه سازد شرمساری را... چه نالد روسیاهی را
سپیده سر زده آهو به آغوشم قدم بگذار
مگیر از شیرمَردت لطف صید صبحگاهی را
رهاتر از سر زلفت بخند امشب پریشانم
برقصان توی تُنگ صورتت دو بچه ماهی را
#حامد_عسگری
https://t.me/kellidd
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
همان بهتر نمیدانی، چرا حالم پریشان است
همان بهتر نمیدانی که دنیایم چه ویران است
مرا با خنده می بینی، تصور میکنی شادم
همان بهتر نمی دانی، که غمهایم فراوان است
#زهرا_عسگری
https://t.me/kellidd
همان بهتر نمیدانی که دنیایم چه ویران است
مرا با خنده می بینی، تصور میکنی شادم
همان بهتر نمی دانی، که غمهایم فراوان است
#زهرا_عسگری
https://t.me/kellidd
❤1🔥1💔1
🌞
صبح از سفر سخت زمان می آید
زآنسوی زمین و آسمان می آید
شب را به فراسوی زمین رانده به خشم
صبحی که ... نفس نفس زنان می آید
#قیصر_امین_پور
درود ... صبحتان بخیر🙋♀🙋🏻♂
روزتان زیبا
روزگارتان پر از صفا
دلتان گرم از آفتاب امید
قلبتان مملو از مهربانی باد🙏☺️☘
https://t.me/kellidd
صبح از سفر سخت زمان می آید
زآنسوی زمین و آسمان می آید
شب را به فراسوی زمین رانده به خشم
صبحی که ... نفس نفس زنان می آید
#قیصر_امین_پور
درود ... صبحتان بخیر🙋♀🙋🏻♂
روزتان زیبا
روزگارتان پر از صفا
دلتان گرم از آفتاب امید
قلبتان مملو از مهربانی باد🙏☺️☘
https://t.me/kellidd
❤1
اگرم حیات بخشی وگرم هلاک خواهی
سر بندگی به حُکمت بنهم که پادشاهی
من اگر هزار خدمت بکنم گناهکارم
تو هزار خون ناحق بکنی و بی گناهی
به کسی نمیتوانم که شکایت از تو خوانم
همه جانب تو خواهند و تو آن کنی که خواهی
تو به آفتاب مانی ز کمال حسن طلعت
که نظر نمیتواند که ببیندت کماهی
من اگر چنان که نهی است نظر به دوست کردن
همه عمر توبه کردم که نگردم از مناهی
به خدای اگر به دردم بکشی که برنگردم
کسی از تو چون گریزد که تواش گریزگاهی
منم ای نگار و چشمی که در انتظار رویت
همه شب نخفت مسکین و بخفت مرغ و ماهی
و گر این شب درازم بکشد در آرزویت
نه عجب که زنده گردم به نسیم صبحگاهی
غم عشق اگر بکوشم که ز دوستان بپوشم
سخنان سوزناکم بدهد بر آن گواهی
خضری چو کلک #سعدی همه روز در سیاحت
نه عجب گر آب حیوان به درآید از سیاهی
https://t.me/kellidd
سر بندگی به حُکمت بنهم که پادشاهی
من اگر هزار خدمت بکنم گناهکارم
تو هزار خون ناحق بکنی و بی گناهی
به کسی نمیتوانم که شکایت از تو خوانم
همه جانب تو خواهند و تو آن کنی که خواهی
تو به آفتاب مانی ز کمال حسن طلعت
که نظر نمیتواند که ببیندت کماهی
من اگر چنان که نهی است نظر به دوست کردن
همه عمر توبه کردم که نگردم از مناهی
به خدای اگر به دردم بکشی که برنگردم
کسی از تو چون گریزد که تواش گریزگاهی
منم ای نگار و چشمی که در انتظار رویت
همه شب نخفت مسکین و بخفت مرغ و ماهی
و گر این شب درازم بکشد در آرزویت
نه عجب که زنده گردم به نسیم صبحگاهی
غم عشق اگر بکوشم که ز دوستان بپوشم
سخنان سوزناکم بدهد بر آن گواهی
خضری چو کلک #سعدی همه روز در سیاحت
نه عجب گر آب حیوان به درآید از سیاهی
https://t.me/kellidd
❤1