.
همهچيز از همان شبهاي کشدار تابستان شروع شد!
وقتي همسايهي جديد طبقهي بالايي بيخوابي به سرش ميزد و نيمهشب ميايستاد در بالکن اتاق و يک موسيقي را مدام گوش ميداد و نگاه از ستارهها برنميداشت...
آن روزها زندگي برايم جز حالِ يکنواختي چيزي نداشت. اما به آن ساعت از شب که ميرسيد تکيه ميدادم به نردههاي بالکن و بدون اينکه خبر داشته باشد همراهش موسيقي گوش ميدادم. بدون اينکه بفهمد شريک لحظههايش شده بودم.
حتي سيگارم را وقتي روشن ميکردم که به اتاقش برگشته بود تا بوي بيتابيام به مشامش نرسد.
بعد از مدتها ذوقِ کور شدهي نوشتنم، تازه شده بود اما جرأت آشتي با قلم و کاغذ را نداشتم و تا خيالم از نبودنش راحت ميشد در گيجيِ ناشي از بيخوابي شروع ميکردم به بداهه گفتنهايي که از حرفهايش با ستارهها نشات ميگرفت و همانجا در بالکن خوابم ميبرد.
چند باري در آسانسور ديده بودمش، دختري با سرو وضعي نامرتب و موهاي فرخوردهاي که با شانه، غريبه بودند و چشماني که از آينه به لبهايم زل ميزد تا شايد بگويم آن حرفي را که دهانم را خشک کرده بود.
اما من به تنهايي عادت کرده بودم و ترس به اعترافِ دوست داشتن تمام جانم را فرا ميگرفت و رضايت ميدادم به همان موسيقي و نيمهشبهاي پرالتهابي که مخفيانه همراهيش ميکردم و به خيال بوييدن آغوشش به خواب ميرفتم.
او در گذشته جا مانده بود و خاطرات تلخش تنها نقطهي اشتراک شبهايش با من بود و من همانند سينمايي متروک بودم که مدام در حال اکران يک فيلم بيسر و ته بود. يک فيلم بيسر و ته که تمام بليطهايش را از قبل به آتش کشيده بودند تا هيچکس روي صندليهايش به تماشا ننشيند.
شبهاي زيادي به همين ترتيب ميگذشت و تا نزديک صبح بيخبر از حالِ هم، همراه هم بوديم تا اينکه سه شبِ متوالي سر قرارش با آسمان نيامد! صبح روز چهارم جلوي درب خانهاش رفتم اما هر چه در زدم باز نکرد.
فهميدم سه روز است از خانه بيرون نيامده... در را شکستم و داخل شدم و يکراست به سمت اتاق خوابش رفتم بيخوابيهايش تمام شده بود و براي هميشه چشمهايش را بسته بود!
با قاب عکسي در آغوش! و شيشهي قرصي خالي، روي ميز کنار تخت خوابش!
ديوار اتاق پر بود از شعرهايي که به خيالم هيچوقت نفهميد برايش ميخواندم. گرچه فهميده بود اما هيچوقت نگفت...
نگفت
چون گاهي آدم به جايي ميرسد که توان شروعي دوباره را ندارد
به جايي ميرسد که هيچ آيندهاي را با گذشتهاش طاق نميزند
اينجا نقطهي پايان است!
پاياني که انگار هيچوقت، هيچ نقطهي آغازي نداشت!
#على_سلطانى
https://t.me/kellidd
همهچيز از همان شبهاي کشدار تابستان شروع شد!
وقتي همسايهي جديد طبقهي بالايي بيخوابي به سرش ميزد و نيمهشب ميايستاد در بالکن اتاق و يک موسيقي را مدام گوش ميداد و نگاه از ستارهها برنميداشت...
آن روزها زندگي برايم جز حالِ يکنواختي چيزي نداشت. اما به آن ساعت از شب که ميرسيد تکيه ميدادم به نردههاي بالکن و بدون اينکه خبر داشته باشد همراهش موسيقي گوش ميدادم. بدون اينکه بفهمد شريک لحظههايش شده بودم.
حتي سيگارم را وقتي روشن ميکردم که به اتاقش برگشته بود تا بوي بيتابيام به مشامش نرسد.
بعد از مدتها ذوقِ کور شدهي نوشتنم، تازه شده بود اما جرأت آشتي با قلم و کاغذ را نداشتم و تا خيالم از نبودنش راحت ميشد در گيجيِ ناشي از بيخوابي شروع ميکردم به بداهه گفتنهايي که از حرفهايش با ستارهها نشات ميگرفت و همانجا در بالکن خوابم ميبرد.
چند باري در آسانسور ديده بودمش، دختري با سرو وضعي نامرتب و موهاي فرخوردهاي که با شانه، غريبه بودند و چشماني که از آينه به لبهايم زل ميزد تا شايد بگويم آن حرفي را که دهانم را خشک کرده بود.
اما من به تنهايي عادت کرده بودم و ترس به اعترافِ دوست داشتن تمام جانم را فرا ميگرفت و رضايت ميدادم به همان موسيقي و نيمهشبهاي پرالتهابي که مخفيانه همراهيش ميکردم و به خيال بوييدن آغوشش به خواب ميرفتم.
او در گذشته جا مانده بود و خاطرات تلخش تنها نقطهي اشتراک شبهايش با من بود و من همانند سينمايي متروک بودم که مدام در حال اکران يک فيلم بيسر و ته بود. يک فيلم بيسر و ته که تمام بليطهايش را از قبل به آتش کشيده بودند تا هيچکس روي صندليهايش به تماشا ننشيند.
شبهاي زيادي به همين ترتيب ميگذشت و تا نزديک صبح بيخبر از حالِ هم، همراه هم بوديم تا اينکه سه شبِ متوالي سر قرارش با آسمان نيامد! صبح روز چهارم جلوي درب خانهاش رفتم اما هر چه در زدم باز نکرد.
فهميدم سه روز است از خانه بيرون نيامده... در را شکستم و داخل شدم و يکراست به سمت اتاق خوابش رفتم بيخوابيهايش تمام شده بود و براي هميشه چشمهايش را بسته بود!
با قاب عکسي در آغوش! و شيشهي قرصي خالي، روي ميز کنار تخت خوابش!
ديوار اتاق پر بود از شعرهايي که به خيالم هيچوقت نفهميد برايش ميخواندم. گرچه فهميده بود اما هيچوقت نگفت...
نگفت
چون گاهي آدم به جايي ميرسد که توان شروعي دوباره را ندارد
به جايي ميرسد که هيچ آيندهاي را با گذشتهاش طاق نميزند
اينجا نقطهي پايان است!
پاياني که انگار هيچوقت، هيچ نقطهي آغازي نداشت!
#على_سلطانى
📚 چيزهايى هست كه نميدانى
https://t.me/kellidd
👏1🕊1
گل است آن یا سمن یا ماه یا روی
شب است آن یا شبه یا مشک یا موی
لبت دانم که یاقوت است و تن سیم
نمیدانم دلت سنگ است یا روی
نپندارم که در بستان فردوس
بروید چون تو سروی بر لب جوی
چه شیرینلب سخنگویی که عاجز
فرو میماند از وصفت سخنگوی
به بویی الغیاث از ما برآید
که ای باد از کجا آوردی این بوی
الا ای ترک آتشروی ساقی
به آب باده عقل از من فرو شوی
چه شهرآشوبی ای دلبند خودرای
چه بزمآرایی ای گلبرگ خودروی
چو در میدان عشق افتادی ای دل
بباید بودنت سرگشته چون گوی
دلا گر عاشقی میسوز و میساز
تنا گر طالبی میپرس و میپوی
در این ره جان بده یا ترک ما گیر
بر این در سر بنه یا غیر ما جوی
بداندیشان ملامت میکنندم
که تا چند احتمال یار بدخوی
محال است این که ترک دوست هرگز
بگوید #سعدی ای دشمن تو میگوی
https://t.me/kellidd
شب است آن یا شبه یا مشک یا موی
لبت دانم که یاقوت است و تن سیم
نمیدانم دلت سنگ است یا روی
نپندارم که در بستان فردوس
بروید چون تو سروی بر لب جوی
چه شیرینلب سخنگویی که عاجز
فرو میماند از وصفت سخنگوی
به بویی الغیاث از ما برآید
که ای باد از کجا آوردی این بوی
الا ای ترک آتشروی ساقی
به آب باده عقل از من فرو شوی
چه شهرآشوبی ای دلبند خودرای
چه بزمآرایی ای گلبرگ خودروی
چو در میدان عشق افتادی ای دل
بباید بودنت سرگشته چون گوی
دلا گر عاشقی میسوز و میساز
تنا گر طالبی میپرس و میپوی
در این ره جان بده یا ترک ما گیر
بر این در سر بنه یا غیر ما جوی
بداندیشان ملامت میکنندم
که تا چند احتمال یار بدخوی
محال است این که ترک دوست هرگز
بگوید #سعدی ای دشمن تو میگوی
https://t.me/kellidd
در لحظه آغاز که دیدار تو رخ داد
عطر گُل مریم به مشام دلم افتاد
تا دستِ تو را در تب احساس گرفتم
از عقل رها گشتم و در دام تو آزاد
ویرانه دل را به تو دادم که بسازی
اینخانه به دستان دلت میشود آباد
ای سرّ درونِ دلِ افتاده به دامت
غم پَر زَد و با آمدنت روز و شبم شاد
یکمطلع و صدقافیه شُد حاصل عشقت
آنقدر نوشتم که شُدم شاعر و استاد
دلتنگ نباشم چه کنم؟ غرقِ نیازم
عاشق شُدم آن روز که دیدار تو رخ داد
#حمید_رضا_یگانه
https://t.me/kellidd
عطر گُل مریم به مشام دلم افتاد
تا دستِ تو را در تب احساس گرفتم
از عقل رها گشتم و در دام تو آزاد
ویرانه دل را به تو دادم که بسازی
اینخانه به دستان دلت میشود آباد
ای سرّ درونِ دلِ افتاده به دامت
غم پَر زَد و با آمدنت روز و شبم شاد
یکمطلع و صدقافیه شُد حاصل عشقت
آنقدر نوشتم که شُدم شاعر و استاد
دلتنگ نباشم چه کنم؟ غرقِ نیازم
عاشق شُدم آن روز که دیدار تو رخ داد
#حمید_رضا_یگانه
https://t.me/kellidd
Forwarded from اندیشههای نوشتاری | مریم سلیمانی
چرخ و فلک
من چرخ و فلک را مثلِ چرخِ روزگار میبینم.
«چرخ»، واژهایست که چرخیدن را در چشم و ذهن ما به تصویر میکشد. روزگار هم مگر چیزی جز همین چرخیدن است؟
امروز ما در جایگاه پایینِ چرخیم و فردا در جایگاه بالای آن؛ و دوباره پایین میآییم. هیچ گریزی از این چرخش نیست.
اگر سوارِ چرخوفلک شدی، قانونش را هم بپذیر: روزی در آن بالا هستی و روزی در پایین مینشینی.
چهبسا پایین، زیباتر از بالا باشد؛ یا برعکس. این بالا و پایین نشینی هم بحث فلسفی دارد. چرا که زیباییِ هر جایگاه، تنها به بالا یا پایین بودنش بستگی ندارد؛ به این بستگی دارد، چه بودی و حالا چه هستی؟
مریم سلیمانی
من چرخ و فلک را مثلِ چرخِ روزگار میبینم.
«چرخ»، واژهایست که چرخیدن را در چشم و ذهن ما به تصویر میکشد. روزگار هم مگر چیزی جز همین چرخیدن است؟
امروز ما در جایگاه پایینِ چرخیم و فردا در جایگاه بالای آن؛ و دوباره پایین میآییم. هیچ گریزی از این چرخش نیست.
اگر سوارِ چرخوفلک شدی، قانونش را هم بپذیر: روزی در آن بالا هستی و روزی در پایین مینشینی.
چهبسا پایین، زیباتر از بالا باشد؛ یا برعکس. این بالا و پایین نشینی هم بحث فلسفی دارد. چرا که زیباییِ هر جایگاه، تنها به بالا یا پایین بودنش بستگی ندارد؛ به این بستگی دارد، چه بودی و حالا چه هستی؟
مریم سلیمانی
👏1
Rosvaye Zamaneh
Elaheh
رسوای زمانه
شمع و پروانه منم ، مست میخانه منم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
یار پیمانه منم ، از خود بیگانه منم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
چون باد صبا در به درم ،
با عشق و جنون همسفرم
شمع شب بی سحرم ،
از خود نبوَد خبرم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
تو ای خدای من،
شنو نوای من
زمین و آسمان تو میلرزد،
به زیر پای من
مه و ستارگان تو میسوزد،
به ناله های من
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
وای از این شیدا، دل من
مست و بی پروا ، دل من
مجنون هر صحرا، دل من
رسوا دل من، رسوا دل من
لاله ی تنها، دل من
داغ حسرت ها، دل من
سرمایه ی سودا، دل من
رسوا دل من، رسوا دل من
خاکستر پروانه منم ،
خون دل پیمانه منم
چون شور ترانه تویی ،
چون آه شبانه منم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
#الهه
https://t.me/kellidd
شمع و پروانه منم ، مست میخانه منم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
یار پیمانه منم ، از خود بیگانه منم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
چون باد صبا در به درم ،
با عشق و جنون همسفرم
شمع شب بی سحرم ،
از خود نبوَد خبرم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
تو ای خدای من،
شنو نوای من
زمین و آسمان تو میلرزد،
به زیر پای من
مه و ستارگان تو میسوزد،
به ناله های من
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
وای از این شیدا، دل من
مست و بی پروا ، دل من
مجنون هر صحرا، دل من
رسوا دل من، رسوا دل من
لاله ی تنها، دل من
داغ حسرت ها، دل من
سرمایه ی سودا، دل من
رسوا دل من، رسوا دل من
خاکستر پروانه منم ،
خون دل پیمانه منم
چون شور ترانه تویی ،
چون آه شبانه منم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
#الهه
https://t.me/kellidd
گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زند
وین عالم بیاصل را چون ذرهها برهم زند
عالم همه دریا شود دریا ز هیبت لا شود
آدم نماند و آدمی گر خویش با آدم زند
دودی برآید از فلک نی خلق ماند نی ملک
زان دود ناگه آتشی بر گنبد اعظم زند
بشکافد آن دم آسمان نی کون ماند نی مکان
شوری درافتد در جهان، وین سور بر ماتم زند
گه آب را آتش برد گه آب آتش را خورد
گه موج دریای عدم بر اشهب و ادهم زند
خورشید افتد در کمی از نور جان آدمی
کم پرس از نامحرمان آن جا که محرم کم زند
مریخ بگذارد نری دفتر بسوزد مشتری
مه را نمانَد مِهتری، شادّیِ او بر غم زند
افتد عطارد در وحل آتش درافتد در زحل
زَهره نماند زُهره را تا پردهٔ خرم زند
نی قوس ماند نی قزح نی باده ماند نی قدح
نی عیش ماند نی فرح نی زخم بر مرهم زند
نی آب نقاشی کند نی باد فراشی کند
نی باغ خوشباشی کند نی ابرِ نیسان نم زند
نی درد ماند نی دوا نی خصم ماند نی گوا
نی نای ماند نی نوا نی چنگ زیر و بم زند
اسباب در باقی شود ساقی به خود ساقی شود
جان ربی الاعلی گُوَد دل ربی الاعلم زند
برجه که نقاش ازل بار دوم شد در عمل
تا نقشهای بیبدل بر کسوهٔ مَعلَم زند
حق آتشی افروخته تا هر چه ناحق سوخته
آتش بسوزد قلب را بر قلب آن عالم زند
خورشیدِ حق،دل شرقِ او شرقی که هر دم برق او
بر پورهٔ ادهم جهد بر عیسی مریم زند
#مولانا
https://t.me/kellidd
وین عالم بیاصل را چون ذرهها برهم زند
عالم همه دریا شود دریا ز هیبت لا شود
آدم نماند و آدمی گر خویش با آدم زند
دودی برآید از فلک نی خلق ماند نی ملک
زان دود ناگه آتشی بر گنبد اعظم زند
بشکافد آن دم آسمان نی کون ماند نی مکان
شوری درافتد در جهان، وین سور بر ماتم زند
گه آب را آتش برد گه آب آتش را خورد
گه موج دریای عدم بر اشهب و ادهم زند
خورشید افتد در کمی از نور جان آدمی
کم پرس از نامحرمان آن جا که محرم کم زند
مریخ بگذارد نری دفتر بسوزد مشتری
مه را نمانَد مِهتری، شادّیِ او بر غم زند
افتد عطارد در وحل آتش درافتد در زحل
زَهره نماند زُهره را تا پردهٔ خرم زند
نی قوس ماند نی قزح نی باده ماند نی قدح
نی عیش ماند نی فرح نی زخم بر مرهم زند
نی آب نقاشی کند نی باد فراشی کند
نی باغ خوشباشی کند نی ابرِ نیسان نم زند
نی درد ماند نی دوا نی خصم ماند نی گوا
نی نای ماند نی نوا نی چنگ زیر و بم زند
اسباب در باقی شود ساقی به خود ساقی شود
جان ربی الاعلی گُوَد دل ربی الاعلم زند
برجه که نقاش ازل بار دوم شد در عمل
تا نقشهای بیبدل بر کسوهٔ مَعلَم زند
حق آتشی افروخته تا هر چه ناحق سوخته
آتش بسوزد قلب را بر قلب آن عالم زند
خورشیدِ حق،دل شرقِ او شرقی که هر دم برق او
بر پورهٔ ادهم جهد بر عیسی مریم زند
#مولانا
https://t.me/kellidd
سخت است که هر لحظه بگیری خبرش را
هی شعر بگوئی و نبینی اثرش را
ساحل اگر آغوش نمی بست به رویش
بر صخره نمی کوفت چنین موج؛ سرش را
دردی ست گرانتر که قفس را بگشایند
بر روی عقابی که بچینند پرش را
خونست دلِ برکه ی پیری که بداند
بر او نکند ابرِ سیاهی گُذَرش را
آخر چه کند نابلدی خسته و تشنه؟
در راه اگر گم بکُند هم سفرش را
حیف است که با زخم تبر سرو بسازد
اما غمِ پاییز کند خَم کمرش را
سخت است که با گریه شبش را بکند صبح
آن کس که ندیدست کسی چشمِ ترش را
برگرد که این عاشقِ دلسوخته دیگر
با اشک درآمیخته خونِ جگرش را
#منصور_پیکانپور
https://t.me/kellidd
هی شعر بگوئی و نبینی اثرش را
ساحل اگر آغوش نمی بست به رویش
بر صخره نمی کوفت چنین موج؛ سرش را
دردی ست گرانتر که قفس را بگشایند
بر روی عقابی که بچینند پرش را
خونست دلِ برکه ی پیری که بداند
بر او نکند ابرِ سیاهی گُذَرش را
آخر چه کند نابلدی خسته و تشنه؟
در راه اگر گم بکُند هم سفرش را
حیف است که با زخم تبر سرو بسازد
اما غمِ پاییز کند خَم کمرش را
سخت است که با گریه شبش را بکند صبح
آن کس که ندیدست کسی چشمِ ترش را
برگرد که این عاشقِ دلسوخته دیگر
با اشک درآمیخته خونِ جگرش را
#منصور_پیکانپور
https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
"بن بست ها خوبند" اما من
تا انتهای کوچه ها رفتم
با اشتیاقی وهم آلوده
تا ناکجای کوچه ها رفتم
"بن بست ها خوبند" اما کاش
بیراهه ها را زود برگردیم
وارونه طی کردیم تا معکوس
از راه بی مقصود برگردیم
یادش نمانده اینکه می گفتم
من تا همیشه دوستت دارم
در شیوه چشمش فراموشی ست
از صحبت بیهوده بیزارم
گفتم بساط اشک آماده ست
هر شب شبیه شمع می سوزم
من از جهان بی تو می ترسم
بیزارم از امروز و دیروزم
تا انتهای آینه رفتم
در آینه یک دور باطل بود
با دلهره بیرون زدم اما
عشق از ازل انگار مشکل بود
بن بست یعنی عمق تنهایی
بن بست یعنی انتهای راه
بن بست ها را اشک باید ریخت
بن بست یعنی بغض یعنی آه
در هرج و مرج مضحک کابوس
گفتم که یک مرد از نفس افتاد
آتشفشانی رو به پایان است
در یک شب سرد از نفس افتاد
وقتی کنار غم قدم می زد
در باتلاق غم فرو می رفت
بازیچه ی یک عشق سرکش بود
تا دفن نعش آرزو می رفت
آن مرد بی نام و نشان ، آری
من بودم و یک عالمه حسرت
با یک بغل غم ضربدر پوچی
جا مانده از من دفتری بد خط
#محمد_جوکار
https://t.me/kellidd
تا انتهای کوچه ها رفتم
با اشتیاقی وهم آلوده
تا ناکجای کوچه ها رفتم
"بن بست ها خوبند" اما کاش
بیراهه ها را زود برگردیم
وارونه طی کردیم تا معکوس
از راه بی مقصود برگردیم
یادش نمانده اینکه می گفتم
من تا همیشه دوستت دارم
در شیوه چشمش فراموشی ست
از صحبت بیهوده بیزارم
گفتم بساط اشک آماده ست
هر شب شبیه شمع می سوزم
من از جهان بی تو می ترسم
بیزارم از امروز و دیروزم
تا انتهای آینه رفتم
در آینه یک دور باطل بود
با دلهره بیرون زدم اما
عشق از ازل انگار مشکل بود
بن بست یعنی عمق تنهایی
بن بست یعنی انتهای راه
بن بست ها را اشک باید ریخت
بن بست یعنی بغض یعنی آه
در هرج و مرج مضحک کابوس
گفتم که یک مرد از نفس افتاد
آتشفشانی رو به پایان است
در یک شب سرد از نفس افتاد
وقتی کنار غم قدم می زد
در باتلاق غم فرو می رفت
بازیچه ی یک عشق سرکش بود
تا دفن نعش آرزو می رفت
آن مرد بی نام و نشان ، آری
من بودم و یک عالمه حسرت
با یک بغل غم ضربدر پوچی
جا مانده از من دفتری بد خط
#محمد_جوکار
https://t.me/kellidd
Bod O Nabod
Elahe
تو چون بودی با تو تنها بودم
تو خاموش و من هم گویا بودم
تو چون رفتی من سراپا دردم
کنون هیچم خاکستر سردم
نه آن ابرم که دهم به جهان ثمری
نه آن برقم که بود به سرم شرری
مگر دودم یا رب
نه آن بادم که گلی شکفد زدمم
نه آن بودم که خوشی بود از قدمم
چه نقشی بودم یا رب
تو چون رفتی من سراپا دردم
کنون هیچم خاکستر سردم
نه آن ابرم که دهم به جهان ثمری
نه آن برقم که بود به سرم شرری
مگر دودم یا رب
نه آن بادم که گلی شکفد زدمم
نه آن بودم که خوشی بود از قدمم
چه نقشی بودم یا رب
تو چون بودی با تو تنها بودم
تو خاموش و من هم گویا بودم
نه آن ابرم که دهم به جهان ثمری
نه آن برقم که بود به سرم شرری
مگر دودم یارب
نه آن بادم که گلی شکفد ز دمم
نه آن بودم که خوشی بود از قدمم
چه نقشی بودم یا رب
▪️ترانه: معینی کرمانشاهی
▪️آهنگساز: انوشیروان روحانی
🔺امروز سالروز درگذشت «الهه» است. خوانندهی موسیقی سنتی و کلاسیک ایرانی که اسم اصلیاش بهار غلامحسینی بود.
▪️۲ اردیبهشت ۱۳۱۳ – ۲۴ مرداد ۱۳۸۶
https://t.me/kellidd
تو خاموش و من هم گویا بودم
تو چون رفتی من سراپا دردم
کنون هیچم خاکستر سردم
نه آن ابرم که دهم به جهان ثمری
نه آن برقم که بود به سرم شرری
مگر دودم یا رب
نه آن بادم که گلی شکفد زدمم
نه آن بودم که خوشی بود از قدمم
چه نقشی بودم یا رب
تو چون رفتی من سراپا دردم
کنون هیچم خاکستر سردم
نه آن ابرم که دهم به جهان ثمری
نه آن برقم که بود به سرم شرری
مگر دودم یا رب
نه آن بادم که گلی شکفد زدمم
نه آن بودم که خوشی بود از قدمم
چه نقشی بودم یا رب
تو چون بودی با تو تنها بودم
تو خاموش و من هم گویا بودم
نه آن ابرم که دهم به جهان ثمری
نه آن برقم که بود به سرم شرری
مگر دودم یارب
نه آن بادم که گلی شکفد ز دمم
نه آن بودم که خوشی بود از قدمم
چه نقشی بودم یا رب
▪️ترانه: معینی کرمانشاهی
▪️آهنگساز: انوشیروان روحانی
🔺امروز سالروز درگذشت «الهه» است. خوانندهی موسیقی سنتی و کلاسیک ایرانی که اسم اصلیاش بهار غلامحسینی بود.
▪️۲ اردیبهشت ۱۳۱۳ – ۲۴ مرداد ۱۳۸۶
https://t.me/kellidd
با دستِ تو پاشیده غزل بر همه آفاق
مِهرت شده در خاطرِ من عاملِ اِشراق
در راه عبورت همه جا همهمه یِ شوق
زینت شده یک عالمه گل گوشه یِ هر طاق
شیرینیِ لبخندِ تو با شیوه یِ مخصوص
شوریدگی آورده به مهمانیِ عشّاق
گرمایِ نگاهت تبِ قشلاقِ جنوب است
کنج خُنکِ سایه یِ تو لذّتِ یِیلاق
قلبی است در این سینه که با عشق به نامت
ششدانگ سند خورده و ثابت شده بُنچاق
تنها نه من از مویِ رهایِ تو در آشوب
دنیا شده بر رویِ تو دلداده و مشتاق
افسون خیالت شده چون قندِ مُکرّر
موضوع غزل سازی هر شاعرِ خَلّاق
توصیفِ دل آرایی ات اینگونه قشنگ است:
اسطوره یِ زیبایی و عَلّامه یِ اخلاق!
#جواد_مزنگی
https://t.me/kellidd
مِهرت شده در خاطرِ من عاملِ اِشراق
در راه عبورت همه جا همهمه یِ شوق
زینت شده یک عالمه گل گوشه یِ هر طاق
شیرینیِ لبخندِ تو با شیوه یِ مخصوص
شوریدگی آورده به مهمانیِ عشّاق
گرمایِ نگاهت تبِ قشلاقِ جنوب است
کنج خُنکِ سایه یِ تو لذّتِ یِیلاق
قلبی است در این سینه که با عشق به نامت
ششدانگ سند خورده و ثابت شده بُنچاق
تنها نه من از مویِ رهایِ تو در آشوب
دنیا شده بر رویِ تو دلداده و مشتاق
افسون خیالت شده چون قندِ مُکرّر
موضوع غزل سازی هر شاعرِ خَلّاق
توصیفِ دل آرایی ات اینگونه قشنگ است:
اسطوره یِ زیبایی و عَلّامه یِ اخلاق!
#جواد_مزنگی
https://t.me/kellidd
گرچه ممکن نیست با تکرار آسانش کنند
حیف باشد غم که مشق تازهکارانش کنند
تازه راضی کردهام دل را به دینداری ولی
بیم از آن دارم که دینداران پشیمانش کنند
ساختن با خانۀ فرسودۀ دل بهتر است
گر بنا باشد که در تعمیر ویرانش کنند
گرچه این گنجشک دیگر با قفس خو کرده است
میزند بر میله سر وقتی هراسانش کنند
عشق را آموزگار زهد منکر شد، چه شد؟
بر ملاتر میشود رازی که کتمانش کنند
بستن میخانه از هر خانهای میخانه ساخت
میتراود نور چون در شیشه پنهانش کنند
بادها هرگز نمیفهمند گیسوی رها
دلرباتر میشود وقتی پریشانش کنند
میکشم رنجی که هرگز مستحقش نیستم
در حساب روز محشر کاش جبرانش کنند
#فاضل_نظری
https://t.me/kellidd
حیف باشد غم که مشق تازهکارانش کنند
تازه راضی کردهام دل را به دینداری ولی
بیم از آن دارم که دینداران پشیمانش کنند
ساختن با خانۀ فرسودۀ دل بهتر است
گر بنا باشد که در تعمیر ویرانش کنند
گرچه این گنجشک دیگر با قفس خو کرده است
میزند بر میله سر وقتی هراسانش کنند
عشق را آموزگار زهد منکر شد، چه شد؟
بر ملاتر میشود رازی که کتمانش کنند
بستن میخانه از هر خانهای میخانه ساخت
میتراود نور چون در شیشه پنهانش کنند
بادها هرگز نمیفهمند گیسوی رها
دلرباتر میشود وقتی پریشانش کنند
میکشم رنجی که هرگز مستحقش نیستم
در حساب روز محشر کاش جبرانش کنند
#فاضل_نظری
https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شب نه آه سرد را دل عرش پیما کرده بود
آسمان از صبح محشر دفتری وا کرده بود
جان چه میدانست از دنیا چهها خواهد کشید
خاکبازیهای طفلان را تماشا کرده بود
لنگر تمکین کوه غم به فریادم رسید
ورنه بیتابی مرا در عشق رسوا کرده بود
از دل شیرین خیالی داشت در مد نظر
کوهکن در بیستون شغلی که پیدا کرده بود
از نگاه عجز شد چون طوق زیب گردنم
تیغ او دستی که بهر قتل بالا کرده بود
از جوانمردی سراسر بادهی گلرنگ کرد
عشق هر خونی که در جام زلیخا کرده بود
رشته جان با دل آزادهی من میکند
آنچه سوزن با گریبان مسیحا کرده بود
از شکرخند صدف شد خام، ورنه پیش ازین
ابر ما عادت به روی تلخ دریا کرده بود
آتشین رویی که شمع مجلس ما بود دوش
حلقه بیرون در را چشم بینا کرده بود
عمرها شد در لباس لاله بیرون میدهد
اشک مجنون آنچه با دامان صحرا کرده بود
جان چه خونها خورد تا از صفحه دل پاک کرد
نقطه سهوی که نامش را سویدا کرده بود
دید تا آن سرو سیم اندام را، بر دل گذاشت
شاخ گل دستی که بهر رقص بالا کرده بود
حسن بازیگوش او صائب نشان تیر کرد
دل به خون دیده مکتوبی که انشا کرده بود
#صائب_تبریزی
https://t.me/kellidd
آسمان از صبح محشر دفتری وا کرده بود
جان چه میدانست از دنیا چهها خواهد کشید
خاکبازیهای طفلان را تماشا کرده بود
لنگر تمکین کوه غم به فریادم رسید
ورنه بیتابی مرا در عشق رسوا کرده بود
از دل شیرین خیالی داشت در مد نظر
کوهکن در بیستون شغلی که پیدا کرده بود
از نگاه عجز شد چون طوق زیب گردنم
تیغ او دستی که بهر قتل بالا کرده بود
از جوانمردی سراسر بادهی گلرنگ کرد
عشق هر خونی که در جام زلیخا کرده بود
رشته جان با دل آزادهی من میکند
آنچه سوزن با گریبان مسیحا کرده بود
از شکرخند صدف شد خام، ورنه پیش ازین
ابر ما عادت به روی تلخ دریا کرده بود
آتشین رویی که شمع مجلس ما بود دوش
حلقه بیرون در را چشم بینا کرده بود
عمرها شد در لباس لاله بیرون میدهد
اشک مجنون آنچه با دامان صحرا کرده بود
جان چه خونها خورد تا از صفحه دل پاک کرد
نقطه سهوی که نامش را سویدا کرده بود
دید تا آن سرو سیم اندام را، بر دل گذاشت
شاخ گل دستی که بهر رقص بالا کرده بود
حسن بازیگوش او صائب نشان تیر کرد
دل به خون دیده مکتوبی که انشا کرده بود
#صائب_تبریزی
https://t.me/kellidd
🌞
و هر بامداد
از خاکستر خویش بر میخیزم
و با صدای خویشتن
بیدار میشوم
تو را میگویم:
شادیا! صبحات عاشقانه باد...
#غادة_السمان
آدمای خوب همیشه سبزن
اونایـی کـه تـو دلشـون
مـهر و محـبت جـاریـه
هیچوقت از یاد نمیرن
سبزی دل و بزرگی قلبتون
همیشه موندگار و پایدار باد🙏☺️☘
https://t.me/kellidd
و هر بامداد
از خاکستر خویش بر میخیزم
و با صدای خویشتن
بیدار میشوم
تو را میگویم:
شادیا! صبحات عاشقانه باد...
#غادة_السمان
آدمای خوب همیشه سبزن
اونایـی کـه تـو دلشـون
مـهر و محـبت جـاریـه
هیچوقت از یاد نمیرن
سبزی دل و بزرگی قلبتون
همیشه موندگار و پایدار باد🙏☺️☘
https://t.me/kellidd
ای باد صبحدم خبر دلسِتان بگوی
وصف جمال آن بت نامهربان بگوی
بگذار مشک و بویِ سر زلف او بیار
یاد شکر مکن؛ سخنی زآن دهان بگوی
بستم به عشقِ مویِ میانش کمر چو مور
گر وقت بینی این سخن اندر میان بگوی
با بلبلانِ سوختهبالِ ضمیر من
پیغام آن دو طوطی شکّرفِشان بگوی
دانم که باز بر سر کویش گذر کنی
گر بشنود حدیث منش در نهان بگوی
کای دل ربوده از بر من، حکم از آن توست
گر نیز گوییم به مثل ترک جان بگوی
هر لحظه راز دلْ جَهَدم بر سر زبان
دل میتپد که عمر بشد وارهان بگوی
سِرّ دل از زبان نشود هرگز آشکار
گر دل موافقت نکند کای زبان بگوی
ای باد صبح! دشمن #سعدی مراد یافت
نزدیک دوستان وی این داستان بگوی
https://t.me/kellidd
وصف جمال آن بت نامهربان بگوی
بگذار مشک و بویِ سر زلف او بیار
یاد شکر مکن؛ سخنی زآن دهان بگوی
بستم به عشقِ مویِ میانش کمر چو مور
گر وقت بینی این سخن اندر میان بگوی
با بلبلانِ سوختهبالِ ضمیر من
پیغام آن دو طوطی شکّرفِشان بگوی
دانم که باز بر سر کویش گذر کنی
گر بشنود حدیث منش در نهان بگوی
کای دل ربوده از بر من، حکم از آن توست
گر نیز گوییم به مثل ترک جان بگوی
هر لحظه راز دلْ جَهَدم بر سر زبان
دل میتپد که عمر بشد وارهان بگوی
سِرّ دل از زبان نشود هرگز آشکار
گر دل موافقت نکند کای زبان بگوی
ای باد صبح! دشمن #سعدی مراد یافت
نزدیک دوستان وی این داستان بگوی
https://t.me/kellidd
به یار بی وفا عمری وفا کردم ندانستم
به امّید وفا عمری فنا کردم ندانستم
ندانستم که در سینه به جای قلب وی سنگ است
به قلب خویشتن دائم جفا کردم ندانستم
به عشّاق دگر لطفی نموده مهر می ورزد
به جز من که همه عمری صفا کردم ندانستم
ندانستم که خوبیّ و وفا یکجا نمی گنجد
ز خوبان من تمنّای وفا کردم ندانستم
سر و جان خواستی هرگز نمی کردم دریغ از وی
خدا داند که در راهش چه ها کردم ندانستم
کنون من پیش خود نادم ، پشیمانم ز کردارم
دلم با بی وفایی آشنا کردم ندانستم
بیا ای بیگدلی با بی وفایان قطع پیمان کن
وفا از بی وفا جستم خطا کردم ندانستم
سالگرد درگذشت " #غلامحسین_بیگدلی "، استاد، ادیب، شاعر، خوشنویس و پژوهشگر معاصر ایران. (۱۳۷۷)
https://t.me/kellidd
به امّید وفا عمری فنا کردم ندانستم
ندانستم که در سینه به جای قلب وی سنگ است
به قلب خویشتن دائم جفا کردم ندانستم
به عشّاق دگر لطفی نموده مهر می ورزد
به جز من که همه عمری صفا کردم ندانستم
ندانستم که خوبیّ و وفا یکجا نمی گنجد
ز خوبان من تمنّای وفا کردم ندانستم
سر و جان خواستی هرگز نمی کردم دریغ از وی
خدا داند که در راهش چه ها کردم ندانستم
کنون من پیش خود نادم ، پشیمانم ز کردارم
دلم با بی وفایی آشنا کردم ندانستم
بیا ای بیگدلی با بی وفایان قطع پیمان کن
وفا از بی وفا جستم خطا کردم ندانستم
سالگرد درگذشت " #غلامحسین_بیگدلی "، استاد، ادیب، شاعر، خوشنویس و پژوهشگر معاصر ایران. (۱۳۷۷)
https://t.me/kellidd
شازده کوچولو
روباه پرسید :دوسم داشتی؟
شازده کوچولو گفت :شاید
روباه پرسید: دلت چی ، برام تنگ میشه ؟
شازده کوچولو گفت : شاید
روباه پرسید : دوباره می بینمت ؟
شازده کوچولو گفت : شاید
روباه گفت : جواب سوالامو با آره نه بده
تردید آدمو داغون میکنه ...
#آنتوان_دوسنت_اگزوپزی🌱
https://t.me/kellidd
روباه پرسید :دوسم داشتی؟
شازده کوچولو گفت :شاید
روباه پرسید: دلت چی ، برام تنگ میشه ؟
شازده کوچولو گفت : شاید
روباه پرسید : دوباره می بینمت ؟
شازده کوچولو گفت : شاید
روباه گفت : جواب سوالامو با آره نه بده
تردید آدمو داغون میکنه ...
#آنتوان_دوسنت_اگزوپزی🌱
https://t.me/kellidd
بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد
آب بر آتش تو ریختم و سود نکرد
آزمودم دل خود را به هزاران شیوه
هیچ چیزش به جز از وصل تو خشنود نکرد
آنچه از عشق کشید این دل من کُه نکشید
و آنچه در آتش کرد این دل من عود نکرد
گفتم این بنده نه در عشق گرو کرد دلی
گفت دلبر که بلی کرد ولی زود نکرد
آه دیدی که چه کردست مرا آن تقصیر
آنچه پشّه به دماغ و سر نمرود نکرد
گرچه آن لعل لبت عیسی رنجورانست
دل رنجور مرا چاره بهبود نکرد
جانم از غمزه تیرافکن تو خسته نشد
زانکه جز زلف خوشت را زره و خود نکرد
نمک و حسن جمال تو که رشک چمن است
در جهان جز جگر بنده نمکسود نکرد
هین خمش باش که گنجیست غم یار ولیک
وصف آن گنج جز این روی زراندود نکرد
#مولانا
https://t.me/kellidd
آب بر آتش تو ریختم و سود نکرد
آزمودم دل خود را به هزاران شیوه
هیچ چیزش به جز از وصل تو خشنود نکرد
آنچه از عشق کشید این دل من کُه نکشید
و آنچه در آتش کرد این دل من عود نکرد
گفتم این بنده نه در عشق گرو کرد دلی
گفت دلبر که بلی کرد ولی زود نکرد
آه دیدی که چه کردست مرا آن تقصیر
آنچه پشّه به دماغ و سر نمرود نکرد
گرچه آن لعل لبت عیسی رنجورانست
دل رنجور مرا چاره بهبود نکرد
جانم از غمزه تیرافکن تو خسته نشد
زانکه جز زلف خوشت را زره و خود نکرد
نمک و حسن جمال تو که رشک چمن است
در جهان جز جگر بنده نمکسود نکرد
هین خمش باش که گنجیست غم یار ولیک
وصف آن گنج جز این روی زراندود نکرد
#مولانا
https://t.me/kellidd
گر از این منزلِ ویران به سویِ خانه رَوَم
دگر آنجا که رَوَم عاقل و فرزانه رَوَم
زین سفر گر به سلامت به وطن باز رَسَم
نَذر کردم که هم از راه به میخانه روم
تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوک
به درِ صَومَعَه با بَربَط و پیمانه روم
آشنایانِ رَهِ عشق گَرَم خون بخورند
ناکَسَم گر به شکایت سویِ بیگانه روم
بعد از این دستِ من و زلفِ چو زنجیرِ نگار
چند و چند از پِیِ کامِ دلِ دیوانه روم
گر ببینم خمِ ابروی چو محرابش باز
سجدهٔ شُکر کنم و از پِیِ شُکرانه روم
خُرَّم آن دَم که چو #حافظ به تَوَلّای وزیر
سرخوش از میکده با دوست به کاشانه روم..
https://t.me/kellidd
دگر آنجا که رَوَم عاقل و فرزانه رَوَم
زین سفر گر به سلامت به وطن باز رَسَم
نَذر کردم که هم از راه به میخانه روم
تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوک
به درِ صَومَعَه با بَربَط و پیمانه روم
آشنایانِ رَهِ عشق گَرَم خون بخورند
ناکَسَم گر به شکایت سویِ بیگانه روم
بعد از این دستِ من و زلفِ چو زنجیرِ نگار
چند و چند از پِیِ کامِ دلِ دیوانه روم
گر ببینم خمِ ابروی چو محرابش باز
سجدهٔ شُکر کنم و از پِیِ شُکرانه روم
خُرَّم آن دَم که چو #حافظ به تَوَلّای وزیر
سرخوش از میکده با دوست به کاشانه روم..
https://t.me/kellidd
👏1
مانند آسمان ابری باران گرفته ام
طاقت نمانده سر به گریبان گرفته ام
حافظ نوشت میرسی اما نیامدی..
اینبار استخاره ی قرآن گرفته ام
ادعونِی اَستَجُب لَکُم، آمد چه فایده
از این قبیل قول فراوان گرفته ام
بگذار روزگار بتازد به غارتم
من خاطرات خویش به دندان گرفته ام
هر بار گفته ام که خوشم لاف شاعریست
یا دل سپرده بودم و سامان گرفته ام
آنقدر بی کسم تک و تنها برای خویش
باور کنید شام غریبان گرفته ام
#مهدی_رستگار
https://t.me/kellidd
طاقت نمانده سر به گریبان گرفته ام
حافظ نوشت میرسی اما نیامدی..
اینبار استخاره ی قرآن گرفته ام
ادعونِی اَستَجُب لَکُم، آمد چه فایده
از این قبیل قول فراوان گرفته ام
بگذار روزگار بتازد به غارتم
من خاطرات خویش به دندان گرفته ام
هر بار گفته ام که خوشم لاف شاعریست
یا دل سپرده بودم و سامان گرفته ام
آنقدر بی کسم تک و تنها برای خویش
باور کنید شام غریبان گرفته ام
#مهدی_رستگار
https://t.me/kellidd
❤1
وقت آن آمد که خوش باشد کنار سبزه جوی
گر سر صحرات باشد سروبالایی بجوی
ور به خلوت با دلارامت میسر میشود
در سرایت خود گل افشان است سبزی گو مروی
ای نسیم کوی معشوق این چه باد خرم است؟
تا کجا بودی که جانم تازه میگردد به بوی؟
مطربان گویی در آوازند و مستان در سماع
شاهدان در حالت و شوریدگان در های و هوی
ای رفیق آنچ از بلای عشق بر من میرود
گر به تُرک من نمیگویی به تَرک من بگوی
ای که پای رفتنت کند است و راه وصل تند
بازگشتن هم نشاید تا قدم داری بپوی
گر ببینی گریهٔ زارم ندانی فرق کرد
کآب چشم است این که پیشت میرود یا آب جوی
گوی را گفتند کای بیچاره سرگردان مباش
گوی مسکین را چه تاوان است چوگان را بگوی
ای که گفتی دل بشوی از مهر یار مهربان
من دل از مهرش نمیشویم تو دست از من بشوی
سعدیا عاشق نشاید بودن اندر خانقاه
شاهد بازی فراخ و زاهدانِ تنگخوی
#سعدی
https://t.me/kellidd
گر سر صحرات باشد سروبالایی بجوی
ور به خلوت با دلارامت میسر میشود
در سرایت خود گل افشان است سبزی گو مروی
ای نسیم کوی معشوق این چه باد خرم است؟
تا کجا بودی که جانم تازه میگردد به بوی؟
مطربان گویی در آوازند و مستان در سماع
شاهدان در حالت و شوریدگان در های و هوی
ای رفیق آنچ از بلای عشق بر من میرود
گر به تُرک من نمیگویی به تَرک من بگوی
ای که پای رفتنت کند است و راه وصل تند
بازگشتن هم نشاید تا قدم داری بپوی
گر ببینی گریهٔ زارم ندانی فرق کرد
کآب چشم است این که پیشت میرود یا آب جوی
گوی را گفتند کای بیچاره سرگردان مباش
گوی مسکین را چه تاوان است چوگان را بگوی
ای که گفتی دل بشوی از مهر یار مهربان
من دل از مهرش نمیشویم تو دست از من بشوی
سعدیا عاشق نشاید بودن اندر خانقاه
شاهد بازی فراخ و زاهدانِ تنگخوی
#سعدی
https://t.me/kellidd
❤1