من را ببخش زود دلم تنگ میشود
بی تو کُمیتِ قافیه ام لنگ میشود
درخرده شیشه های خیالم ردیف باش
دلْ دلْ نکن که قلب من از سنگ میشود
از دوری تو حال و هوایم گرفته است
حتی شبم کنار توخوش رنگ میشود
گلهای روسری مرا سرسری نگیر
با رفت و آمدِ تو هماهنگ میشود
تا بوسه میزنی به لبِ استکان چای
نبضم غزلْغزلْ پُر از آهنگ میشود
من را ببخش دیر، ولی عاشقت شدم
من را ببخش زود دلم تنگ میشود!
#صفيه_قومنجانی
https://t.me/kellidd
بی تو کُمیتِ قافیه ام لنگ میشود
درخرده شیشه های خیالم ردیف باش
دلْ دلْ نکن که قلب من از سنگ میشود
از دوری تو حال و هوایم گرفته است
حتی شبم کنار توخوش رنگ میشود
گلهای روسری مرا سرسری نگیر
با رفت و آمدِ تو هماهنگ میشود
تا بوسه میزنی به لبِ استکان چای
نبضم غزلْغزلْ پُر از آهنگ میشود
من را ببخش دیر، ولی عاشقت شدم
من را ببخش زود دلم تنگ میشود!
#صفيه_قومنجانی
https://t.me/kellidd
🥰1
Forwarded from ─═हई♚ امـــــیـــــد ♚ईह═─
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خنده بر لب دارم و، اما درونم شاد نیست
دل اگر دربند باشد،روح هم آزاد نیست
وصف حالم عاشقی تنهاست؛کز بخت بدش
سهمش از معشوق،جز دلتنگی و غمباد نیست
فصل های زندگی وقتی زمستانی شوند
فرق،بین آذر و اسفند یا مرداد نیست
مرغ پیغام دعا حتما کر و کور است یا
گریه های ما به گوشش جز صدای باد نیست
گر "اذا زلزال "عشق آید همه ویران شوند
خانه اش آباد! کز او خانه ای آباد نیست
"دیو"در دلها به پیکار "ملایک"رفته است
حضرت حافظ بگو! اینها مگر اضداد نیست
ازدحام میله ها شور مرا از من گرفت
درد بسیار است؛ اما فرصت فریاد نیست
https://t.me/kellidd
دل اگر دربند باشد،روح هم آزاد نیست
وصف حالم عاشقی تنهاست؛کز بخت بدش
سهمش از معشوق،جز دلتنگی و غمباد نیست
فصل های زندگی وقتی زمستانی شوند
فرق،بین آذر و اسفند یا مرداد نیست
مرغ پیغام دعا حتما کر و کور است یا
گریه های ما به گوشش جز صدای باد نیست
گر "اذا زلزال "عشق آید همه ویران شوند
خانه اش آباد! کز او خانه ای آباد نیست
"دیو"در دلها به پیکار "ملایک"رفته است
حضرت حافظ بگو! اینها مگر اضداد نیست
ازدحام میله ها شور مرا از من گرفت
درد بسیار است؛ اما فرصت فریاد نیست
#الهام_حق_مراد_خان
https://t.me/kellidd
💔1
ز خود گشتم جدا، تا یارِ دلخواهی کنم پیدا
درین شامِ سیاهِ زندگی ماهی کنم پیدا
تو با سیر و سفر خواهی به پایان بردن این ره را
من از خود میروم تا سوی او راهی کنم پیدا
کنم رندیّ و درویشی که در مستیّ و بیخویشی
دلی آگاه و معشوقِ دلآگاهی کنم پیدا
فزایم روشنی بر جان، زدایم تیرگی از دل
مگر چون شمعِ محفل، اشکی و آهی کنم پیدا
به صد شور و به صد مستی زنم پا بر سرِ هستی
اگر این حالِ شوقانگیز را گاهی کنم پیدا
گدای کوی عشقم میشوم سلطانِ وقت آنگه
که در آن جاودانی بارگه راهی کنم پیدا
ز نقشِ آب و گِل #گلچین نظر بستم که در خاطر
مَلَکخویی شوم جويا، فلکجاهی کنم پیدا.
#گلچین_معانی
https://t.me/kellidd
درین شامِ سیاهِ زندگی ماهی کنم پیدا
تو با سیر و سفر خواهی به پایان بردن این ره را
من از خود میروم تا سوی او راهی کنم پیدا
کنم رندیّ و درویشی که در مستیّ و بیخویشی
دلی آگاه و معشوقِ دلآگاهی کنم پیدا
فزایم روشنی بر جان، زدایم تیرگی از دل
مگر چون شمعِ محفل، اشکی و آهی کنم پیدا
به صد شور و به صد مستی زنم پا بر سرِ هستی
اگر این حالِ شوقانگیز را گاهی کنم پیدا
گدای کوی عشقم میشوم سلطانِ وقت آنگه
که در آن جاودانی بارگه راهی کنم پیدا
ز نقشِ آب و گِل #گلچین نظر بستم که در خاطر
مَلَکخویی شوم جويا، فلکجاهی کنم پیدا.
#گلچین_معانی
https://t.me/kellidd
👏1
بوسه نه... خندهی گرم ازدهنت کافی بود
این همه عطر چرا؟ پیرهنت کافی بود
دانه و دام چرا مرغک پرسوخته را؟
قفسِ زلفِ شکن در شکنت کافی بود
میشد این باغ خزاندیده بهاری باشد
یک گل صورتی دشت تنت کافی بود
لطف کردی به خدا در غزلم آمده ای
از همان دور مژه همزدنت کافی بود
قافیه ریخت به هم، خلوت من خوشبو شد
گل چرا ماه؟... درِ ادکلنت کافی بود
#حامد_عسکری
https://t.me/kellidd
این همه عطر چرا؟ پیرهنت کافی بود
دانه و دام چرا مرغک پرسوخته را؟
قفسِ زلفِ شکن در شکنت کافی بود
میشد این باغ خزاندیده بهاری باشد
یک گل صورتی دشت تنت کافی بود
لطف کردی به خدا در غزلم آمده ای
از همان دور مژه همزدنت کافی بود
قافیه ریخت به هم، خلوت من خوشبو شد
گل چرا ماه؟... درِ ادکلنت کافی بود
#حامد_عسکری
https://t.me/kellidd
😘1
Forwarded from ─═हई♚ امـــــیـــــد ♚ईह═─
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ساده منم ، باده منم ، از همه جا رانده منم
از نفس افتاده منم ، خندهی افسرده منم
نور منم ، شور منم ، بندهی مجبور منم
نفخهی آن صور منم ، زندهی در گور منم
ساز منم ، راز منم ، قافیه پرداز منم
پشت هم انداز منم ، عارف طنّاز منم
گشنه منم ، تشنه منم ، زخمی هر دشنه منم
بر لجن آغشته منم ، سوی تو برگشته منم
پیر منم ، شیر منم ، از همه دلگیر منم
آیهی تطهیر منم ، سورهی تکویر منم
راه منم ، چاه منم ، در دلِ گِل کاه منم
گرچه گدا شاه منم ، فرصت کوتاه منم
هوش منم ، گوش منم ، عاقل مدهوش منم
یادِ فراموش منم ، آتش خاموش منم
هست منم ، مست منم ، آیِنه در دست منم
گفت مرا پست منم ، لایق این شست منم
باد منم ، شاد منم ، هفتصد و هفت داد منم
معنی اعداد منم ، رابط ابعاد منم
گریهی یعقوب منم ، طاقت ایوب منم
ساقی مشروب منم ، پیش تو مغلوب منم
#مولانا
https://t.me/kellidd
از نفس افتاده منم ، خندهی افسرده منم
نور منم ، شور منم ، بندهی مجبور منم
نفخهی آن صور منم ، زندهی در گور منم
ساز منم ، راز منم ، قافیه پرداز منم
پشت هم انداز منم ، عارف طنّاز منم
گشنه منم ، تشنه منم ، زخمی هر دشنه منم
بر لجن آغشته منم ، سوی تو برگشته منم
پیر منم ، شیر منم ، از همه دلگیر منم
آیهی تطهیر منم ، سورهی تکویر منم
راه منم ، چاه منم ، در دلِ گِل کاه منم
گرچه گدا شاه منم ، فرصت کوتاه منم
هوش منم ، گوش منم ، عاقل مدهوش منم
یادِ فراموش منم ، آتش خاموش منم
هست منم ، مست منم ، آیِنه در دست منم
گفت مرا پست منم ، لایق این شست منم
باد منم ، شاد منم ، هفتصد و هفت داد منم
معنی اعداد منم ، رابط ابعاد منم
گریهی یعقوب منم ، طاقت ایوب منم
ساقی مشروب منم ، پیش تو مغلوب منم
#مولانا
https://t.me/kellidd
❤2👏1
در هاله ای از دود گُم، سیگار در دستم
یک قاب و یک تصویر پرتکرار در دستم
هر شب سرم روی گسل های خیال توست
از پیکرم مانده تلی آوار در دستم
می خواستم دوری کنم از شرّ شعر اما
غم داده است اینبار هم خودکار در دستم
در بازی عقل و جنون و عشق و منطق باز
پوچ است مُشتم، نیست گُل این بار در دستم
گفتی: که فکرش را نکن... سخت است، میدانی؟
افکار من هرگز نداد افسار در دستم
جز شعر ها چیزی دگر تسکین دردم نیست
می ماند آخر نعش این اشعار در دستم
سیگار را از لای انگشتان من بردار
دستان گرمت را بیا، بگذار در دستم
#زهرا_مولوی
https://t.me/kellidd
یک قاب و یک تصویر پرتکرار در دستم
هر شب سرم روی گسل های خیال توست
از پیکرم مانده تلی آوار در دستم
می خواستم دوری کنم از شرّ شعر اما
غم داده است اینبار هم خودکار در دستم
در بازی عقل و جنون و عشق و منطق باز
پوچ است مُشتم، نیست گُل این بار در دستم
گفتی: که فکرش را نکن... سخت است، میدانی؟
افکار من هرگز نداد افسار در دستم
جز شعر ها چیزی دگر تسکین دردم نیست
می ماند آخر نعش این اشعار در دستم
سیگار را از لای انگشتان من بردار
دستان گرمت را بیا، بگذار در دستم
#زهرا_مولوی
https://t.me/kellidd
🥰1
سيب غلتان رودخانه من!
آهوی نقش بسته بر چينی!
پری قصه های کودکی ام!
قالی دستباف تزيينی!
خُنکای نسيم اول صبح!
گرمی چای عصر پاييزی!
به چه نامی ترا صدا بزنم؟
ليلی روزگار ماشينی!
دور مجنون گذشت اينک من،
دور ليلا گذشت اينک تو
دست بردار از اين حکايت تلخ
تا بگويم چقدر شيرينی
از کدامين عشيره ای بانو
که در اين شهر آسمان زنجير
شير از آفتاب میدوشی
ميوه از باغ ماه میچينی
ای جهان بر مدار مردمکت،
چشم بردارم از تو؟ ممکن نيست
من همانم که زندگی کرده
سالها با همين جهان بينی
گيسووان سياه پوشت را
روی ديوارِ شانه ها آويز
تا ببينی غزلسرايان را
همه مشتاق شعر آيينی
عشق حق مسلم من و توست
مابقی را به ديگران بسپار
"هر چه داری اگر به عشق دهی
کافرم گر جويی زيان بينی"
#مجید_آژ
https://t.me/kellidd
آهوی نقش بسته بر چينی!
پری قصه های کودکی ام!
قالی دستباف تزيينی!
خُنکای نسيم اول صبح!
گرمی چای عصر پاييزی!
به چه نامی ترا صدا بزنم؟
ليلی روزگار ماشينی!
دور مجنون گذشت اينک من،
دور ليلا گذشت اينک تو
دست بردار از اين حکايت تلخ
تا بگويم چقدر شيرينی
از کدامين عشيره ای بانو
که در اين شهر آسمان زنجير
شير از آفتاب میدوشی
ميوه از باغ ماه میچينی
ای جهان بر مدار مردمکت،
چشم بردارم از تو؟ ممکن نيست
من همانم که زندگی کرده
سالها با همين جهان بينی
گيسووان سياه پوشت را
روی ديوارِ شانه ها آويز
تا ببينی غزلسرايان را
همه مشتاق شعر آيينی
عشق حق مسلم من و توست
مابقی را به ديگران بسپار
"هر چه داری اگر به عشق دهی
کافرم گر جويی زيان بينی"
#مجید_آژ
https://t.me/kellidd
❤1👏1
Forwarded from ─═हई♚ امـــــیـــــد ♚ईह═─
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ﺳﺎﻗﻰ ﺑﺎزم ﻣﻰ ﺑﺪه ﻧﮕﻮ ﺑﺴﻪ ﻫﻰ ﺑﺪه
ﭘﻴﻤﻮﻧﻪ ﻫﺎ رو ﻧﺸﻤﺎر ﺟﺎم ﭘﻴﺎﭘﻰ ﺑﺪه
ﻛﺎر ﻣﻦ از ﻳﻪ ﭘﻴﮏ دو ﭘﻴﮏ ﮔﺬﺷﺘﻪ
ﺳﺎﻗﻰ ﺧﺮاﺑﻢ ﺑﻜﻦ
ﺑﺮس ﺑﻪ داد اﻳﻦ دل ﺷﻜﺴﺘﻪ
ﻏﺮق ﺷﺮاﺑﻢ ﺑﻜﻦ
ﺳﺎﻗﻰ ﻓﺪاﺗﻢ اﻣﺸﺐ ﺑﺮس ﺑﻪ دادم اﻣﺸﺐ
https://t.me/kellidd
ﭘﻴﻤﻮﻧﻪ ﻫﺎ رو ﻧﺸﻤﺎر ﺟﺎم ﭘﻴﺎﭘﻰ ﺑﺪه
ﻛﺎر ﻣﻦ از ﻳﻪ ﭘﻴﮏ دو ﭘﻴﮏ ﮔﺬﺷﺘﻪ
ﺳﺎﻗﻰ ﺧﺮاﺑﻢ ﺑﻜﻦ
ﺑﺮس ﺑﻪ داد اﻳﻦ دل ﺷﻜﺴﺘﻪ
ﻏﺮق ﺷﺮاﺑﻢ ﺑﻜﻦ
ﺳﺎﻗﻰ ﻓﺪاﺗﻢ اﻣﺸﺐ ﺑﺮس ﺑﻪ دادم اﻣﺸﺐ
https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌞
هر صبح به مهر چشمانت سلام می کنم
که در پس هر طلوعش
آفتاب را مهمان آسمان وجودم می کند
تو می آیی و من نسیم را
دعوت می کنم به بزم دلبری
عطر خوش مهربانیت
و گلخند شکفته ....
#باران_مقدم
درود ، صبحتان بخیر
امروزتون سرشار
از گرمای عشق
مهربانی ،
زینت بخش زندگی تون
آرزومندم دلتون
پر شود از حس زیبای خوشبختی 🙏☺️☘
https://t.me/kellidd
هر صبح به مهر چشمانت سلام می کنم
که در پس هر طلوعش
آفتاب را مهمان آسمان وجودم می کند
تو می آیی و من نسیم را
دعوت می کنم به بزم دلبری
عطر خوش مهربانیت
و گلخند شکفته ....
#باران_مقدم
درود ، صبحتان بخیر
امروزتون سرشار
از گرمای عشق
مهربانی ،
زینت بخش زندگی تون
آرزومندم دلتون
پر شود از حس زیبای خوشبختی 🙏☺️☘
https://t.me/kellidd
⚡1😇1
.
همهچيز از همان شبهاي کشدار تابستان شروع شد!
وقتي همسايهي جديد طبقهي بالايي بيخوابي به سرش ميزد و نيمهشب ميايستاد در بالکن اتاق و يک موسيقي را مدام گوش ميداد و نگاه از ستارهها برنميداشت...
آن روزها زندگي برايم جز حالِ يکنواختي چيزي نداشت. اما به آن ساعت از شب که ميرسيد تکيه ميدادم به نردههاي بالکن و بدون اينکه خبر داشته باشد همراهش موسيقي گوش ميدادم. بدون اينکه بفهمد شريک لحظههايش شده بودم.
حتي سيگارم را وقتي روشن ميکردم که به اتاقش برگشته بود تا بوي بيتابيام به مشامش نرسد.
بعد از مدتها ذوقِ کور شدهي نوشتنم، تازه شده بود اما جرأت آشتي با قلم و کاغذ را نداشتم و تا خيالم از نبودنش راحت ميشد در گيجيِ ناشي از بيخوابي شروع ميکردم به بداهه گفتنهايي که از حرفهايش با ستارهها نشات ميگرفت و همانجا در بالکن خوابم ميبرد.
چند باري در آسانسور ديده بودمش، دختري با سرو وضعي نامرتب و موهاي فرخوردهاي که با شانه، غريبه بودند و چشماني که از آينه به لبهايم زل ميزد تا شايد بگويم آن حرفي را که دهانم را خشک کرده بود.
اما من به تنهايي عادت کرده بودم و ترس به اعترافِ دوست داشتن تمام جانم را فرا ميگرفت و رضايت ميدادم به همان موسيقي و نيمهشبهاي پرالتهابي که مخفيانه همراهيش ميکردم و به خيال بوييدن آغوشش به خواب ميرفتم.
او در گذشته جا مانده بود و خاطرات تلخش تنها نقطهي اشتراک شبهايش با من بود و من همانند سينمايي متروک بودم که مدام در حال اکران يک فيلم بيسر و ته بود. يک فيلم بيسر و ته که تمام بليطهايش را از قبل به آتش کشيده بودند تا هيچکس روي صندليهايش به تماشا ننشيند.
شبهاي زيادي به همين ترتيب ميگذشت و تا نزديک صبح بيخبر از حالِ هم، همراه هم بوديم تا اينکه سه شبِ متوالي سر قرارش با آسمان نيامد! صبح روز چهارم جلوي درب خانهاش رفتم اما هر چه در زدم باز نکرد.
فهميدم سه روز است از خانه بيرون نيامده... در را شکستم و داخل شدم و يکراست به سمت اتاق خوابش رفتم بيخوابيهايش تمام شده بود و براي هميشه چشمهايش را بسته بود!
با قاب عکسي در آغوش! و شيشهي قرصي خالي، روي ميز کنار تخت خوابش!
ديوار اتاق پر بود از شعرهايي که به خيالم هيچوقت نفهميد برايش ميخواندم. گرچه فهميده بود اما هيچوقت نگفت...
نگفت
چون گاهي آدم به جايي ميرسد که توان شروعي دوباره را ندارد
به جايي ميرسد که هيچ آيندهاي را با گذشتهاش طاق نميزند
اينجا نقطهي پايان است!
پاياني که انگار هيچوقت، هيچ نقطهي آغازي نداشت!
#على_سلطانى
https://t.me/kellidd
همهچيز از همان شبهاي کشدار تابستان شروع شد!
وقتي همسايهي جديد طبقهي بالايي بيخوابي به سرش ميزد و نيمهشب ميايستاد در بالکن اتاق و يک موسيقي را مدام گوش ميداد و نگاه از ستارهها برنميداشت...
آن روزها زندگي برايم جز حالِ يکنواختي چيزي نداشت. اما به آن ساعت از شب که ميرسيد تکيه ميدادم به نردههاي بالکن و بدون اينکه خبر داشته باشد همراهش موسيقي گوش ميدادم. بدون اينکه بفهمد شريک لحظههايش شده بودم.
حتي سيگارم را وقتي روشن ميکردم که به اتاقش برگشته بود تا بوي بيتابيام به مشامش نرسد.
بعد از مدتها ذوقِ کور شدهي نوشتنم، تازه شده بود اما جرأت آشتي با قلم و کاغذ را نداشتم و تا خيالم از نبودنش راحت ميشد در گيجيِ ناشي از بيخوابي شروع ميکردم به بداهه گفتنهايي که از حرفهايش با ستارهها نشات ميگرفت و همانجا در بالکن خوابم ميبرد.
چند باري در آسانسور ديده بودمش، دختري با سرو وضعي نامرتب و موهاي فرخوردهاي که با شانه، غريبه بودند و چشماني که از آينه به لبهايم زل ميزد تا شايد بگويم آن حرفي را که دهانم را خشک کرده بود.
اما من به تنهايي عادت کرده بودم و ترس به اعترافِ دوست داشتن تمام جانم را فرا ميگرفت و رضايت ميدادم به همان موسيقي و نيمهشبهاي پرالتهابي که مخفيانه همراهيش ميکردم و به خيال بوييدن آغوشش به خواب ميرفتم.
او در گذشته جا مانده بود و خاطرات تلخش تنها نقطهي اشتراک شبهايش با من بود و من همانند سينمايي متروک بودم که مدام در حال اکران يک فيلم بيسر و ته بود. يک فيلم بيسر و ته که تمام بليطهايش را از قبل به آتش کشيده بودند تا هيچکس روي صندليهايش به تماشا ننشيند.
شبهاي زيادي به همين ترتيب ميگذشت و تا نزديک صبح بيخبر از حالِ هم، همراه هم بوديم تا اينکه سه شبِ متوالي سر قرارش با آسمان نيامد! صبح روز چهارم جلوي درب خانهاش رفتم اما هر چه در زدم باز نکرد.
فهميدم سه روز است از خانه بيرون نيامده... در را شکستم و داخل شدم و يکراست به سمت اتاق خوابش رفتم بيخوابيهايش تمام شده بود و براي هميشه چشمهايش را بسته بود!
با قاب عکسي در آغوش! و شيشهي قرصي خالي، روي ميز کنار تخت خوابش!
ديوار اتاق پر بود از شعرهايي که به خيالم هيچوقت نفهميد برايش ميخواندم. گرچه فهميده بود اما هيچوقت نگفت...
نگفت
چون گاهي آدم به جايي ميرسد که توان شروعي دوباره را ندارد
به جايي ميرسد که هيچ آيندهاي را با گذشتهاش طاق نميزند
اينجا نقطهي پايان است!
پاياني که انگار هيچوقت، هيچ نقطهي آغازي نداشت!
#على_سلطانى
📚 چيزهايى هست كه نميدانى
https://t.me/kellidd
👏1🕊1
گل است آن یا سمن یا ماه یا روی
شب است آن یا شبه یا مشک یا موی
لبت دانم که یاقوت است و تن سیم
نمیدانم دلت سنگ است یا روی
نپندارم که در بستان فردوس
بروید چون تو سروی بر لب جوی
چه شیرینلب سخنگویی که عاجز
فرو میماند از وصفت سخنگوی
به بویی الغیاث از ما برآید
که ای باد از کجا آوردی این بوی
الا ای ترک آتشروی ساقی
به آب باده عقل از من فرو شوی
چه شهرآشوبی ای دلبند خودرای
چه بزمآرایی ای گلبرگ خودروی
چو در میدان عشق افتادی ای دل
بباید بودنت سرگشته چون گوی
دلا گر عاشقی میسوز و میساز
تنا گر طالبی میپرس و میپوی
در این ره جان بده یا ترک ما گیر
بر این در سر بنه یا غیر ما جوی
بداندیشان ملامت میکنندم
که تا چند احتمال یار بدخوی
محال است این که ترک دوست هرگز
بگوید #سعدی ای دشمن تو میگوی
https://t.me/kellidd
شب است آن یا شبه یا مشک یا موی
لبت دانم که یاقوت است و تن سیم
نمیدانم دلت سنگ است یا روی
نپندارم که در بستان فردوس
بروید چون تو سروی بر لب جوی
چه شیرینلب سخنگویی که عاجز
فرو میماند از وصفت سخنگوی
به بویی الغیاث از ما برآید
که ای باد از کجا آوردی این بوی
الا ای ترک آتشروی ساقی
به آب باده عقل از من فرو شوی
چه شهرآشوبی ای دلبند خودرای
چه بزمآرایی ای گلبرگ خودروی
چو در میدان عشق افتادی ای دل
بباید بودنت سرگشته چون گوی
دلا گر عاشقی میسوز و میساز
تنا گر طالبی میپرس و میپوی
در این ره جان بده یا ترک ما گیر
بر این در سر بنه یا غیر ما جوی
بداندیشان ملامت میکنندم
که تا چند احتمال یار بدخوی
محال است این که ترک دوست هرگز
بگوید #سعدی ای دشمن تو میگوی
https://t.me/kellidd
در لحظه آغاز که دیدار تو رخ داد
عطر گُل مریم به مشام دلم افتاد
تا دستِ تو را در تب احساس گرفتم
از عقل رها گشتم و در دام تو آزاد
ویرانه دل را به تو دادم که بسازی
اینخانه به دستان دلت میشود آباد
ای سرّ درونِ دلِ افتاده به دامت
غم پَر زَد و با آمدنت روز و شبم شاد
یکمطلع و صدقافیه شُد حاصل عشقت
آنقدر نوشتم که شُدم شاعر و استاد
دلتنگ نباشم چه کنم؟ غرقِ نیازم
عاشق شُدم آن روز که دیدار تو رخ داد
#حمید_رضا_یگانه
https://t.me/kellidd
عطر گُل مریم به مشام دلم افتاد
تا دستِ تو را در تب احساس گرفتم
از عقل رها گشتم و در دام تو آزاد
ویرانه دل را به تو دادم که بسازی
اینخانه به دستان دلت میشود آباد
ای سرّ درونِ دلِ افتاده به دامت
غم پَر زَد و با آمدنت روز و شبم شاد
یکمطلع و صدقافیه شُد حاصل عشقت
آنقدر نوشتم که شُدم شاعر و استاد
دلتنگ نباشم چه کنم؟ غرقِ نیازم
عاشق شُدم آن روز که دیدار تو رخ داد
#حمید_رضا_یگانه
https://t.me/kellidd
Forwarded from اندیشههای نوشتاری | مریم سلیمانی
چرخ و فلک
من چرخ و فلک را مثلِ چرخِ روزگار میبینم.
«چرخ»، واژهایست که چرخیدن را در چشم و ذهن ما به تصویر میکشد. روزگار هم مگر چیزی جز همین چرخیدن است؟
امروز ما در جایگاه پایینِ چرخیم و فردا در جایگاه بالای آن؛ و دوباره پایین میآییم. هیچ گریزی از این چرخش نیست.
اگر سوارِ چرخوفلک شدی، قانونش را هم بپذیر: روزی در آن بالا هستی و روزی در پایین مینشینی.
چهبسا پایین، زیباتر از بالا باشد؛ یا برعکس. این بالا و پایین نشینی هم بحث فلسفی دارد. چرا که زیباییِ هر جایگاه، تنها به بالا یا پایین بودنش بستگی ندارد؛ به این بستگی دارد، چه بودی و حالا چه هستی؟
مریم سلیمانی
من چرخ و فلک را مثلِ چرخِ روزگار میبینم.
«چرخ»، واژهایست که چرخیدن را در چشم و ذهن ما به تصویر میکشد. روزگار هم مگر چیزی جز همین چرخیدن است؟
امروز ما در جایگاه پایینِ چرخیم و فردا در جایگاه بالای آن؛ و دوباره پایین میآییم. هیچ گریزی از این چرخش نیست.
اگر سوارِ چرخوفلک شدی، قانونش را هم بپذیر: روزی در آن بالا هستی و روزی در پایین مینشینی.
چهبسا پایین، زیباتر از بالا باشد؛ یا برعکس. این بالا و پایین نشینی هم بحث فلسفی دارد. چرا که زیباییِ هر جایگاه، تنها به بالا یا پایین بودنش بستگی ندارد؛ به این بستگی دارد، چه بودی و حالا چه هستی؟
مریم سلیمانی
👏1
Rosvaye Zamaneh
Elaheh
رسوای زمانه
شمع و پروانه منم ، مست میخانه منم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
یار پیمانه منم ، از خود بیگانه منم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
چون باد صبا در به درم ،
با عشق و جنون همسفرم
شمع شب بی سحرم ،
از خود نبوَد خبرم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
تو ای خدای من،
شنو نوای من
زمین و آسمان تو میلرزد،
به زیر پای من
مه و ستارگان تو میسوزد،
به ناله های من
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
وای از این شیدا، دل من
مست و بی پروا ، دل من
مجنون هر صحرا، دل من
رسوا دل من، رسوا دل من
لاله ی تنها، دل من
داغ حسرت ها، دل من
سرمایه ی سودا، دل من
رسوا دل من، رسوا دل من
خاکستر پروانه منم ،
خون دل پیمانه منم
چون شور ترانه تویی ،
چون آه شبانه منم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
#الهه
https://t.me/kellidd
شمع و پروانه منم ، مست میخانه منم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
یار پیمانه منم ، از خود بیگانه منم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
چون باد صبا در به درم ،
با عشق و جنون همسفرم
شمع شب بی سحرم ،
از خود نبوَد خبرم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
تو ای خدای من،
شنو نوای من
زمین و آسمان تو میلرزد،
به زیر پای من
مه و ستارگان تو میسوزد،
به ناله های من
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
وای از این شیدا، دل من
مست و بی پروا ، دل من
مجنون هر صحرا، دل من
رسوا دل من، رسوا دل من
لاله ی تنها، دل من
داغ حسرت ها، دل من
سرمایه ی سودا، دل من
رسوا دل من، رسوا دل من
خاکستر پروانه منم ،
خون دل پیمانه منم
چون شور ترانه تویی ،
چون آه شبانه منم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
#الهه
https://t.me/kellidd
گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زند
وین عالم بیاصل را چون ذرهها برهم زند
عالم همه دریا شود دریا ز هیبت لا شود
آدم نماند و آدمی گر خویش با آدم زند
دودی برآید از فلک نی خلق ماند نی ملک
زان دود ناگه آتشی بر گنبد اعظم زند
بشکافد آن دم آسمان نی کون ماند نی مکان
شوری درافتد در جهان، وین سور بر ماتم زند
گه آب را آتش برد گه آب آتش را خورد
گه موج دریای عدم بر اشهب و ادهم زند
خورشید افتد در کمی از نور جان آدمی
کم پرس از نامحرمان آن جا که محرم کم زند
مریخ بگذارد نری دفتر بسوزد مشتری
مه را نمانَد مِهتری، شادّیِ او بر غم زند
افتد عطارد در وحل آتش درافتد در زحل
زَهره نماند زُهره را تا پردهٔ خرم زند
نی قوس ماند نی قزح نی باده ماند نی قدح
نی عیش ماند نی فرح نی زخم بر مرهم زند
نی آب نقاشی کند نی باد فراشی کند
نی باغ خوشباشی کند نی ابرِ نیسان نم زند
نی درد ماند نی دوا نی خصم ماند نی گوا
نی نای ماند نی نوا نی چنگ زیر و بم زند
اسباب در باقی شود ساقی به خود ساقی شود
جان ربی الاعلی گُوَد دل ربی الاعلم زند
برجه که نقاش ازل بار دوم شد در عمل
تا نقشهای بیبدل بر کسوهٔ مَعلَم زند
حق آتشی افروخته تا هر چه ناحق سوخته
آتش بسوزد قلب را بر قلب آن عالم زند
خورشیدِ حق،دل شرقِ او شرقی که هر دم برق او
بر پورهٔ ادهم جهد بر عیسی مریم زند
#مولانا
https://t.me/kellidd
وین عالم بیاصل را چون ذرهها برهم زند
عالم همه دریا شود دریا ز هیبت لا شود
آدم نماند و آدمی گر خویش با آدم زند
دودی برآید از فلک نی خلق ماند نی ملک
زان دود ناگه آتشی بر گنبد اعظم زند
بشکافد آن دم آسمان نی کون ماند نی مکان
شوری درافتد در جهان، وین سور بر ماتم زند
گه آب را آتش برد گه آب آتش را خورد
گه موج دریای عدم بر اشهب و ادهم زند
خورشید افتد در کمی از نور جان آدمی
کم پرس از نامحرمان آن جا که محرم کم زند
مریخ بگذارد نری دفتر بسوزد مشتری
مه را نمانَد مِهتری، شادّیِ او بر غم زند
افتد عطارد در وحل آتش درافتد در زحل
زَهره نماند زُهره را تا پردهٔ خرم زند
نی قوس ماند نی قزح نی باده ماند نی قدح
نی عیش ماند نی فرح نی زخم بر مرهم زند
نی آب نقاشی کند نی باد فراشی کند
نی باغ خوشباشی کند نی ابرِ نیسان نم زند
نی درد ماند نی دوا نی خصم ماند نی گوا
نی نای ماند نی نوا نی چنگ زیر و بم زند
اسباب در باقی شود ساقی به خود ساقی شود
جان ربی الاعلی گُوَد دل ربی الاعلم زند
برجه که نقاش ازل بار دوم شد در عمل
تا نقشهای بیبدل بر کسوهٔ مَعلَم زند
حق آتشی افروخته تا هر چه ناحق سوخته
آتش بسوزد قلب را بر قلب آن عالم زند
خورشیدِ حق،دل شرقِ او شرقی که هر دم برق او
بر پورهٔ ادهم جهد بر عیسی مریم زند
#مولانا
https://t.me/kellidd
سخت است که هر لحظه بگیری خبرش را
هی شعر بگوئی و نبینی اثرش را
ساحل اگر آغوش نمی بست به رویش
بر صخره نمی کوفت چنین موج؛ سرش را
دردی ست گرانتر که قفس را بگشایند
بر روی عقابی که بچینند پرش را
خونست دلِ برکه ی پیری که بداند
بر او نکند ابرِ سیاهی گُذَرش را
آخر چه کند نابلدی خسته و تشنه؟
در راه اگر گم بکُند هم سفرش را
حیف است که با زخم تبر سرو بسازد
اما غمِ پاییز کند خَم کمرش را
سخت است که با گریه شبش را بکند صبح
آن کس که ندیدست کسی چشمِ ترش را
برگرد که این عاشقِ دلسوخته دیگر
با اشک درآمیخته خونِ جگرش را
#منصور_پیکانپور
https://t.me/kellidd
هی شعر بگوئی و نبینی اثرش را
ساحل اگر آغوش نمی بست به رویش
بر صخره نمی کوفت چنین موج؛ سرش را
دردی ست گرانتر که قفس را بگشایند
بر روی عقابی که بچینند پرش را
خونست دلِ برکه ی پیری که بداند
بر او نکند ابرِ سیاهی گُذَرش را
آخر چه کند نابلدی خسته و تشنه؟
در راه اگر گم بکُند هم سفرش را
حیف است که با زخم تبر سرو بسازد
اما غمِ پاییز کند خَم کمرش را
سخت است که با گریه شبش را بکند صبح
آن کس که ندیدست کسی چشمِ ترش را
برگرد که این عاشقِ دلسوخته دیگر
با اشک درآمیخته خونِ جگرش را
#منصور_پیکانپور
https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
"بن بست ها خوبند" اما من
تا انتهای کوچه ها رفتم
با اشتیاقی وهم آلوده
تا ناکجای کوچه ها رفتم
"بن بست ها خوبند" اما کاش
بیراهه ها را زود برگردیم
وارونه طی کردیم تا معکوس
از راه بی مقصود برگردیم
یادش نمانده اینکه می گفتم
من تا همیشه دوستت دارم
در شیوه چشمش فراموشی ست
از صحبت بیهوده بیزارم
گفتم بساط اشک آماده ست
هر شب شبیه شمع می سوزم
من از جهان بی تو می ترسم
بیزارم از امروز و دیروزم
تا انتهای آینه رفتم
در آینه یک دور باطل بود
با دلهره بیرون زدم اما
عشق از ازل انگار مشکل بود
بن بست یعنی عمق تنهایی
بن بست یعنی انتهای راه
بن بست ها را اشک باید ریخت
بن بست یعنی بغض یعنی آه
در هرج و مرج مضحک کابوس
گفتم که یک مرد از نفس افتاد
آتشفشانی رو به پایان است
در یک شب سرد از نفس افتاد
وقتی کنار غم قدم می زد
در باتلاق غم فرو می رفت
بازیچه ی یک عشق سرکش بود
تا دفن نعش آرزو می رفت
آن مرد بی نام و نشان ، آری
من بودم و یک عالمه حسرت
با یک بغل غم ضربدر پوچی
جا مانده از من دفتری بد خط
#محمد_جوکار
https://t.me/kellidd
تا انتهای کوچه ها رفتم
با اشتیاقی وهم آلوده
تا ناکجای کوچه ها رفتم
"بن بست ها خوبند" اما کاش
بیراهه ها را زود برگردیم
وارونه طی کردیم تا معکوس
از راه بی مقصود برگردیم
یادش نمانده اینکه می گفتم
من تا همیشه دوستت دارم
در شیوه چشمش فراموشی ست
از صحبت بیهوده بیزارم
گفتم بساط اشک آماده ست
هر شب شبیه شمع می سوزم
من از جهان بی تو می ترسم
بیزارم از امروز و دیروزم
تا انتهای آینه رفتم
در آینه یک دور باطل بود
با دلهره بیرون زدم اما
عشق از ازل انگار مشکل بود
بن بست یعنی عمق تنهایی
بن بست یعنی انتهای راه
بن بست ها را اشک باید ریخت
بن بست یعنی بغض یعنی آه
در هرج و مرج مضحک کابوس
گفتم که یک مرد از نفس افتاد
آتشفشانی رو به پایان است
در یک شب سرد از نفس افتاد
وقتی کنار غم قدم می زد
در باتلاق غم فرو می رفت
بازیچه ی یک عشق سرکش بود
تا دفن نعش آرزو می رفت
آن مرد بی نام و نشان ، آری
من بودم و یک عالمه حسرت
با یک بغل غم ضربدر پوچی
جا مانده از من دفتری بد خط
#محمد_جوکار
https://t.me/kellidd
Bod O Nabod
Elahe
تو چون بودی با تو تنها بودم
تو خاموش و من هم گویا بودم
تو چون رفتی من سراپا دردم
کنون هیچم خاکستر سردم
نه آن ابرم که دهم به جهان ثمری
نه آن برقم که بود به سرم شرری
مگر دودم یا رب
نه آن بادم که گلی شکفد زدمم
نه آن بودم که خوشی بود از قدمم
چه نقشی بودم یا رب
تو چون رفتی من سراپا دردم
کنون هیچم خاکستر سردم
نه آن ابرم که دهم به جهان ثمری
نه آن برقم که بود به سرم شرری
مگر دودم یا رب
نه آن بادم که گلی شکفد زدمم
نه آن بودم که خوشی بود از قدمم
چه نقشی بودم یا رب
تو چون بودی با تو تنها بودم
تو خاموش و من هم گویا بودم
نه آن ابرم که دهم به جهان ثمری
نه آن برقم که بود به سرم شرری
مگر دودم یارب
نه آن بادم که گلی شکفد ز دمم
نه آن بودم که خوشی بود از قدمم
چه نقشی بودم یا رب
▪️ترانه: معینی کرمانشاهی
▪️آهنگساز: انوشیروان روحانی
🔺امروز سالروز درگذشت «الهه» است. خوانندهی موسیقی سنتی و کلاسیک ایرانی که اسم اصلیاش بهار غلامحسینی بود.
▪️۲ اردیبهشت ۱۳۱۳ – ۲۴ مرداد ۱۳۸۶
https://t.me/kellidd
تو خاموش و من هم گویا بودم
تو چون رفتی من سراپا دردم
کنون هیچم خاکستر سردم
نه آن ابرم که دهم به جهان ثمری
نه آن برقم که بود به سرم شرری
مگر دودم یا رب
نه آن بادم که گلی شکفد زدمم
نه آن بودم که خوشی بود از قدمم
چه نقشی بودم یا رب
تو چون رفتی من سراپا دردم
کنون هیچم خاکستر سردم
نه آن ابرم که دهم به جهان ثمری
نه آن برقم که بود به سرم شرری
مگر دودم یا رب
نه آن بادم که گلی شکفد زدمم
نه آن بودم که خوشی بود از قدمم
چه نقشی بودم یا رب
تو چون بودی با تو تنها بودم
تو خاموش و من هم گویا بودم
نه آن ابرم که دهم به جهان ثمری
نه آن برقم که بود به سرم شرری
مگر دودم یارب
نه آن بادم که گلی شکفد ز دمم
نه آن بودم که خوشی بود از قدمم
چه نقشی بودم یا رب
▪️ترانه: معینی کرمانشاهی
▪️آهنگساز: انوشیروان روحانی
🔺امروز سالروز درگذشت «الهه» است. خوانندهی موسیقی سنتی و کلاسیک ایرانی که اسم اصلیاش بهار غلامحسینی بود.
▪️۲ اردیبهشت ۱۳۱۳ – ۲۴ مرداد ۱۳۸۶
https://t.me/kellidd
با دستِ تو پاشیده غزل بر همه آفاق
مِهرت شده در خاطرِ من عاملِ اِشراق
در راه عبورت همه جا همهمه یِ شوق
زینت شده یک عالمه گل گوشه یِ هر طاق
شیرینیِ لبخندِ تو با شیوه یِ مخصوص
شوریدگی آورده به مهمانیِ عشّاق
گرمایِ نگاهت تبِ قشلاقِ جنوب است
کنج خُنکِ سایه یِ تو لذّتِ یِیلاق
قلبی است در این سینه که با عشق به نامت
ششدانگ سند خورده و ثابت شده بُنچاق
تنها نه من از مویِ رهایِ تو در آشوب
دنیا شده بر رویِ تو دلداده و مشتاق
افسون خیالت شده چون قندِ مُکرّر
موضوع غزل سازی هر شاعرِ خَلّاق
توصیفِ دل آرایی ات اینگونه قشنگ است:
اسطوره یِ زیبایی و عَلّامه یِ اخلاق!
#جواد_مزنگی
https://t.me/kellidd
مِهرت شده در خاطرِ من عاملِ اِشراق
در راه عبورت همه جا همهمه یِ شوق
زینت شده یک عالمه گل گوشه یِ هر طاق
شیرینیِ لبخندِ تو با شیوه یِ مخصوص
شوریدگی آورده به مهمانیِ عشّاق
گرمایِ نگاهت تبِ قشلاقِ جنوب است
کنج خُنکِ سایه یِ تو لذّتِ یِیلاق
قلبی است در این سینه که با عشق به نامت
ششدانگ سند خورده و ثابت شده بُنچاق
تنها نه من از مویِ رهایِ تو در آشوب
دنیا شده بر رویِ تو دلداده و مشتاق
افسون خیالت شده چون قندِ مُکرّر
موضوع غزل سازی هر شاعرِ خَلّاق
توصیفِ دل آرایی ات اینگونه قشنگ است:
اسطوره یِ زیبایی و عَلّامه یِ اخلاق!
#جواد_مزنگی
https://t.me/kellidd