کلید 🔑
78 subscribers
6.17K photos
1.77K videos
7 files
1.98K links
🔐
«ــ این طلسمِ کهنه کلیدش به مُشتِ توست؛
«با کس مپیچ بیهُده، آیینه‌یی بجوی!»

شاملو
Download Telegram
آن کس که بدم گفت، بدی سیرت اوست
وان کس که مرا گفت نکو خود نیکوست

حال متکلم از کلامش پیداست
از کوزه همان برون تراود که در اوست

#رباعی
#شیخ‌بهایی

https://t.me/kellidd
چه‌شد آن غم‌گساری‌ها، چه‌شد آن مهربانی‌ها
چه‌شد آن‌مستی و آن‌شور و شوق و شادمانی‌ها

جفا راندیم با عشق و بلاها را به‌خود خواندیم
کنون جوییم از آن آهوی مُشک افشان نشانی‌ها

مپرس از من حکایت‌ها و بگذر زین شکایت‌ها
گره زین کار بگشا دلبرا با کاردانی‌ها

اگر بزم وفا خواهی ز خورشیدِ صفا روشن
سبک برخیز و آتش زن به جانِ سرگرانی‌ها

سخن را آب ده از لطف و ترک تندخویی کن
مجو فیض سحابِ رحمت از آتش‌فشانی‌ها

ز تاریکی چه خیری دیده‌اند این خاکیان یا رب
که چون دیوان گریزانند از روشن روانی‌ها

شفق همرنگ خون‌شد بس‌که این‌خیل برادرکش
ز خون، نقشِ فنا زد بر جبینِ زندگانی‌ها

به جنگ فتنه برخیزند و خود صد فتنه انگیزند
الا ای گمرهان این نیست رسم پهلوانی‌ها

همای صلح ننشیند به بام ما کج اندیشان
نه با ناقوس کوبی‌ها نه با تکبیر خوانی‌ها

برون رانیم اگر آز و نیاز از صحنهٔ گیتی
ز کوی صلح برخیزد صلای کامرانی‌ها

جهان را صبح آزادی و آبادی به خود خواند
درین دیجور وحشت، همتی ای کاروانی‌ها

#غلامعلی_رعدی_آذرخشی

https://t.me/kellidd
آوازخوانی در شبم
سرچشمه‌ ی خورشید تو
یار و دیار و عشق تو
سرچشمه ‌ی امید تو
ای صبح فروردین من
ای تکیه گاه آخرین
ای کهنه سرباز زمین
جان جهان ایران ‌زمین
ای در رگانم خون وطن
ای پرچمت ما را کفن
دور از تو بادا اهرمن
ایران من ایران من
ایران من ایران من 💔


https://t.me/kellidd
👏1
شبیه یوسف ام شرمنده ی لطف برادر ها
دلم بازار شام است و سرم بازار مسگر ها

دلم قرص است پشتم تا ابد خالی نخواهد شد
حدیث دوستان است و وفای تیز خنجر ها

چه دشمن ها که حق مادری بر گردنم دارند
همیشه سخت می ترسیدم از نفرین مادر ها

تک و تنها اگر جنگیدم اما ناگهان مردند
همه جنگاوران شهر من از زخم بستر ها

اگر زخمم اگر داغم، اگر بی برگ شد باغم
نبودم قهرمان قصه ی بگذار و بگذر ها

#احسان_محمدی

https://t.me/kellidd
یکی از شعرا پیشِ امیرِ دزدان رفت و ثَنایی بر او بگفت. فرمود تا جامه از او بَرکنَند و از ده به در کنند. مسکین برهنه به سرما همی‌رفت. سگان در قفایِ وی افتادند. خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند، در زمین یخ گرفته بود؛ عاجز شد. گفت: این چه حرامزاده مردمانند؛ سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته! امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید. گفت: ای حکیم! از من چیزی بخواه. گفت: جامهٔ خود می‌خواهم، اگر انعام فرمایی.

امیدوار بوَد آدمى به خیرِ کسان
مرا به خیرِ تو امّید نیست، شر مرسان


سالارِ دزدان را بر او رحمت آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستینی بر او مزید کرد و دِرَمی چند.

#گلستان
#سعدی


https://t.me/kellidd
تو را آن‌طور میخواهم، که خاکِ تشنه باران را
تو را آن‌طور می بینم، که نادرشاه ایران را

منم تفریح کوتاهی، که با اکراه می خواهی
نگه داری مرا، آن‌سان که صاحبخانه مهمان را

منِ سرمایی و قحطیِ دستان تو در پاییز
چگونه سر کنم امسال سرمای زمستان را

منم، آن نقش خوشبختیِ فال قهوه، باور کن!
اگر قدری بچرخانی، ببینی باز فنجان را

کمم اما تو را تنها درون خویش می خواهم
چرا گل‌ها نمی فهمند فرق باغ و گلدان را

#محمدمهدی_نورقربانی

https://t.me/kellidd
1
اگر امشب بُتِ من دست به ابرو ببرد
خبر مرگ مرا باد به هر سو ببرد

هر کسی شعر به چشمان تو تقدیم کند
مثل این است که رقاصه به باکو ببرد

سر مویی اگر از حُسنِ تو معلوم شود
سرِ انگشت زیاد است که چاقو ببرد!

روسری های تو باعث شده زنبور عسل
جایِ گل حسرت و اندوه به کندو ببرد

لبِ من عطرِ تو را دارد و من می ترسم
نکند مادرم از بوسه ی مان بو ببرد

باز هم خیره به عکست شده ام تا شاید
این سری چشمِ تو را چشم من از رو ببرد

#حسین_زحمتکش


https://t.me/kellidd
نصف شب بود...
شیشه ماشینو طبق معمول،
تا جایی که جا داشت، داده بودمش پایین
پیچ های جاده چالوس، توی تاریکی
با صدای معین که داشت آروم آروم میخوند،
حالمو دگرگون کرده بود:
"سفر کردم که از یادم بری، دیدم نمیشه..."

نمیدونم چرا یه بغض غریبی،
راه گلومو بسته بود...؟!
انگار می خواستم عمدا از یه چیزی فرار کنم
ولی ترانه ای که داشتم می‌شنیدم
پای رفتنمو سفت چسبیده بود و منو کشونده بود توی یه جهان دیگه...

به اون زمونای دور
که آدما وقتی از هم جدا میشدن
نمیدونستن دوباره همدیگرو میبینن یا نه...؟!

اون وقتا انقدر راه دور بود
که برای خبر گرفتن از هم،
باید روزها و ساعت‌ها انتظار میکشیدی
بلکه یه نفر از راه برسه
یه پاکت نامه بذاره توی دستت...

واسه یه خبر ساده ،
دلت باید هر لحظه، هزار مرتبه ،
می‌رفت تا سر خیابون و برمیگشت...

احتمالا همون وقتا بود که حضرت سعدی نوشت:
من خود به چشم خویشتن
دیدم که جانم میرود...

شبیه الان نبود که...
دوست داشتن ، حرمت داشت
عاشقی ، آیین بود
مردونگی ، حیثیت...

بازم یه پیچ دیگرو توی جاده پیچیدم و،
هرکاری کردم فکر و خیالو از خودم دور کنم، نشد...

با خودم گفتم:
واقعا یه نفر چطوری میتونه سفر کنه واسه اینکه طرفو یادش بره؟!
مگه وقتی دل می‌بندی
اون آدم ، یه تیکه از وجودت نمیشه؟
مگه میتونی خودتو یه جایی جا بذاری؟
مگه میتونی بدون اون چیزی که داره توی قفسه سینه ت محکم میکوبه،
نفس بکشی؟

راستی تو چی یار جان...؟
حالا که چمدونتو بستی و تموم عاشقانه هاتو،
توی ایوون دلخوشیای من جا گذاشتی،
تونستی به روزای قبل از بوسیدن و بغل گرفتنای من برگردی...؟!

اصلا از خودت پرسیدی بعد رفتنت،
من باید با پوزخند و شکلک این خیابونای لعنتی ،
که رد کفشای تو روشون نفس می‌کشه چیکار کنم؟
تو که میدونستی دستای من وقتی دور بازوهات چفت میشن،
دیگه با عالم و آدم کاری ندارم،
منو توی این شهر شلوغ، دست کی سپردی...؟!

نمیدونم سر کدوم پیچ،نور مستقیم یه ماشین
که داشت از روبرو می اومد،
صاف خورد وسط چشام...
صورتم زیر ضربه های محکم باد،
خیس اشک و نم بارون شده بود
و هنوز معین داشت میخوند:
نرفت از یاد من عشق
سفر ، عاشقترم کرد...


#آزاده_رمضانی

https://t.me/kellidd
👏2😭1
🌞

سرمایهٔ عمر آدمی یک نفس ست
آن یک نفس از برای یک همنفس ست

با هم نفسی گر نفسی بنشینی
مجموع حیات عمر آن یک نفس ست

 
#ابوسعید_ابوالخیر



درود ...صبحتان بخیر

پروانه دلتون شاد
لحظات زندگی تون شیرین
روزگارتون عالی ترین باد 🙏☺️


https://t.me/kellidd
بگذار بگویم که جهان بی تو چه سان ماند
این حرف، چه حرفی ست مگر بی تو جهان ماند

آنقدر که خوبی دلکم لحظه کوچت
صد مولوی و حافظ و سعدی نگران ماند

آن لحظه که تصنیف تو را خواند زمانه
انگشت به لب حضرت استاد بنان ماند

تا بار دگر دست زمین پای تو گیرد
دنبال تو یک عمر زمین در دوران ماند

نقاشی گیسوی پریشان تو سخت است
آنقدر که حسرت به دل فرشچیان ماند

                     ***
بی رحم تر از حضرت یوسف چه کسی هست
سی سال نیامد پدرش گریه کنان ماند

#اسماعیل_محمدی

https://t.me/kellidd
👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
با تو نمی دوم اگر
به تو نمی رسم اگر
اگر اگر اگر اگر
جوانیم رفته سفر
مصریست در مسیر راه که می کشاندم به چاه
کج شده آسمان ما،
من دستم نمی رسد به ماه...


"استاد محمد صالح علاء"


https://t.me/kellidd
1
بعضی آدم‌ها به ما یاد می‌دهند که چقدر ارزشمندیم؛
بعضی‌ها فقط باعث می‌شوند سال‌ها دنبال ارزش خودمان بگردیم.

همه‌ی رابطه‌ها شبیه هم نیستند.
بعضی رابطه‌ها امنیت می‌سازند.
بعضی رابطه‌ها فقط ترس.

و جالب اینجاست که خیلی وقت‌ها،
ما تا سال‌ها فکر می‌کنیم مشکل از خودمان بوده…

در حالی که فقط در زمینی بزرگ شده‌ایم که قوانینش سالم نبوده.😌

«نیلوفر رحمانزایی»



https://t.me/kellidd
گفتی: چه خبر؟ لال شوم، جز غم نان هیچ
جز سیری بی قاعده ی سفره ی خان هیچ

گفتی چه خبر؟ آه گرانتر شده لبخند
نفروخته تاریخ به ارزانی جان هیچ

دیگر خبری تلخ تر از اینکه دل و دین
در مشت ندارند به جز چند قِران هیچ؟

رد می شوم از راسته ی شعر فروشان
دکان به دکان نیست به غیر از خفقان هیچ

دنیا زن جوراب فروش است و ندارد
هم قیمت یک جفت نگاه نگران، هیچ

گردن بزنید آخر این شعر لبم را
تا از شب و تاراج نیارد به زبان، هیچ

من راهی آنسوی زمستانم و دنیا
بسته ست برای سفرم یک چمدان هیچ

#حسنا_محمدزاده

https://t.me/kellidd
🔵 بانو آرتمیس اولین دریاسالار زن در جهان

🔷 آرتمیـس یا آرتمیـز در لغت به معنی راست گفتار بزرگ است.او نخستین و تنها بانوی دریاسالار جهان است. تاریخ نویسان یونان او را زنی زیبا ، هوشمند و والاتبار ارزیابی کرده اند.

🔷 در سال ۴۸۴ پیش از میلاد فرمان بسیج دریایی برای شرکت در جنگ با یونانیان توسط خشایار شاه هخامنشی صادر شد. #بانو_آرتمیس فرماندار سرزمین کاریه با پنج فروند کشتی جنگی که خود فرماندهی آنها را در دست داشت به نیروی دریایی ایران پیوست.در این نبرد ایران موفق به تصرف آتن شد.

🔷 او در یکی از دشوارترین شرایط در جنگ سالامین، با دلیری و بیباکی کم مانند توانست بخشی از نیروی دریایی ایران را از خطر نابودی نجات دهد و به همین دلیل به افتخار دریافت فرمان دریاسالاری از سوی خشایارشاه رسید. گفته می‌شود او دلباخته‌ی خشایارشاه بود

🔹 #آرتمیس ملکه هالیکارناسوس،اولین زن دریاسالار تاریخ و فرمانده نیروی دریایی ارتش خشایارشا بود!به افتخار شجاعترین و زیباترین زنان زمان خود، اولین ناوشکن ایران آرتمیس نام گرفت.ناو شکن آرتمیس سالها بر روی آبهای خلیج همیشه فارس پاسدار سواحل ایران بود.

https://t.me/kellidd
1
ﺷﻬﺮﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ، ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻣﻤﻨﻮﻉ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭼﻮﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ
ﻣﻤﻨﻮﻉ ﻧﺒﻮﺩ ﺑﺎﺯﯼ ﺍﻟﮏ ﺩﻭﻟﮏ ﺑﻮﺩ ، ﺍﻫﺎﻟﯽ ‌ منوﺷﻬﺮ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍﻫﺎﯼ
ﺍﻃﺮﺍﻑ ﻣﯽﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺑﺎﺯﯼ ﺍﻟﮏ ﺩﻭﻟﮏ ﻣﯽﮔﺬﺭﺍﻧﺪﻧﺪ .
ﭼﻮﻥ ﻗﻮﺍﻧﯿﻦ ﻣﻤﻨﻮﻋﯿﺖ ﻧﻪ ﯾﮑﺒﺎﺭﻩ ﺑﻠﮑﻪ ﺑﻪ ﺗﺪﺭﯾﺞ ﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺩﻻﯾﻞ
ﮐﺎﻓﯽ ﻭﺿﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ، ﮐﺴﯽ ﺩﻟﯿﻠﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﻼﯾﻪ ﻭ ﺷﮑﺎﯾﺖ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﻭ
ﺍﻫﺎﻟﯽ ﻫﻢ ﻣﺸﮑﻠﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺎﺯﮔﺎﺭﯼ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻗﻮﺍﻧﯿﻦ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪ .
ﺳﺎﻝ ﻫﺎ ﮔﺬﺷﺖ . ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﺷﻬﺮ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﺿﺮﻭﺭﺗﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻣﻤﻨﻮﻉ ﺑﺎﺷﺪ ﻭﺟﺎﺭﭼﯽﻫﺎ ﺭﺍ ﺭﻭﺍﻧﻪ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺗﺎ
ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﻃﻼﻉ ﺑﺪﻫﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﺩﻟﺸﺎﻥ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ
ﺑﮑﻨﻨﺪ .
ﺟﺎﺭﭼﯽ ﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺳﺎﻧﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺧﺒﺮ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ، ﺑﻪ ﻣﺮﺍﮐﺰ ﺗﺠﻤﻊ ﺍﻫﺎﻟﯽ
ﺷﻬﺮ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ‏« ﺁﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩﻡ ! ﺁﻫﺎﯼ !...
ﺑﺪﺍﻧﯿﺪ ﻭ ﺁﮔﺎﻩ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺣﺎﻻ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﻫﯿﭻ ﮐﺎﺭﯼ ﻣﻤﻨﻮﻉ ﻧﯿﺴﺖ . ‏»
ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺩﻭﺭ ﺟﺎﺭﭼﯽ ﻫﺎ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺍﻃﻼﻋﯿﻪ ،
ﭘﺮﺍﮐﻨﺪﻩ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﺑﺎﺯﯼ ﺍﻟﮏ ﺩﻭﻟﮏ ﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﺮ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ .
ﺟﺎﺭﭼﯽ ﻫﺎ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﻋﻼﻡ ﮐﺮﺩﻧﺪ : ‏« ﻣﯽﻓﻬﻤﯿﺪ ! ﺷﻤﺎ ﺣﺎﻻ ﺁﺯﺍﺩ ﻫﺴﺘﯿﺪ
ﮐﻪ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﺩﻟﺘﺎﻥ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ، ﺑﮑﻨﯿﺪ . ‏»
ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻧﺪ : ‏« ﺧﺐ ! ﻣﺎ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺍﻟﮏ ﺩﻭﻟﮏ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ . ‏»
ﺟﺎﺭﭼﯽ ﻫﺎ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺟﺎﻟﺐ ﻭ ﻣﻔﯿﺪ ﻣﺘﻌﺪﺩﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﺷﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ ﮐﻪ
ﺁﻧﻬﺎ ﻗﺒﻼً ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽﺩﺍﺩﻧﺪ ﻭ ﺣﺎﻻ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﻧﺪ .
ﻭﻟﯽ ﺍﻫﺎﻟﯽ ﮔﻮﺵ ﻧﮑﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﺍﻟﮏ ﺩﻭﻟﮏ ﺷﺎﻥ ﺍﺩﺍﻣﻪ
ﺩﺍﺩﻧﺪ ﺑﺪﻭﻥ ﻟﺤﻈﻪﺍﯼ ﺩﺭﻧﮓ .
ﺟﺎﺭﭼﯽ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﺗﻼﺵ ﺷﺎﻥ ﺑﯽﻧﺘﯿﺠﻪ ﺍﺳﺖ ، ﺭﻓﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍُﻣﺮﺍ
ﺍﻃﻼﻉ ﺩﻫﻨﺪ . ﺍُﻣﺮﺍ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ‏« ﮐﺎﺭﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ ! ﺍﻟﮏ ﺩﻭﻟﮏ ﺭﺍ ﻣﻤﻨﻮﻉ
ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ . ‏»
ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺷﻮﺭﺵ ﺯﺩﻧﺪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺍﻣﺮﺍﯼ ﺷﻬﺮ ﺭﺍ
ﮐﺸﺘﻨﺪ ﻭﺑﯽ ﺩﺭﻧﮓ ﺑﺮﮔﺸﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﺎﺯﯼ ﺍﻟﮏ ﺩﻭﻟﮏ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﺮ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ .





ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﺗﺎﻩ #ﺍﯾﺘﺎﻟﻮﮐﺎﻟﻮﯾﻨﻮ

https://t.me/kellidd
1
🌞

از بامداد روی تو دیدن
حیات ماست
امروز روی خوب تو
یا رب چه دلرباست

امروز در جمال تو خود
لطف دیگرست
امروز هر چه عاشق شیدا کند
سزاست...

#مولانا


درود ، صبح تان بخیر🙋‍♀🙋🏻‍♂

دلتان غرق محبت
زندگی تان شیرین
روزتان سراسر امیدواری
روزگارتون بر وفق مراد باد 🙏☺️

https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آن که حق است گمانش به گمان تو که نیست
گفت بیرون ز جهان است جهان تو که نیست

هر که پنداشتی از خویش به جای تو نشاند
چه توان داد نشانی ز نشان تو که نیست؟

تا چنین هرچه مرا بود و توان نیز فزود
همه از آن تو شد، چیست از آن تو که نیست؟

از تنِ زنده روان تو روان است، که گفت؟
بی تنِ زنده روان است روان تو که نیست

گفت عالم همه در بندگی شیطانند
گفتم ای زاهد خودبین به زیان تو که نیست

ره به معنی نبرد آن که به صورت نگرد
سایه گفتند که صوفی‌ است به جان تو که نیست


#هوشنگ_ابتهاج

▪️امروز سال‌روز درگذشت امیرهوشنگ ابتهاج است. شاعری که هم از اولین شاگردان نیما یوشیج و دوست نزدیک شاملو بود، هم یار غار شهریار. هم یکی از اولین مجموعه‌های شعر نیمایی را منتشر کرد، هم غزل‌هایی سرود که بعضی از اهل فن آن‌ها را با شعرهای حافظ اشتباه می‌گیرند.
🔺۶ اسفند ۱۳۰۶ - ۱۹ مرداد ۱۴۰۱


https://t.me/kellidd
1
بسـیـار سفـر بـایـد تـا پختـه شـود خامی
صـوفـی نـشـود صـافـی تا در نکشد جامی

گـر پـیـر منـاجـات اسـت ور رنــد خراباتی
هر کس قلمی رفته‌ست بر وی به سرانجامی

فــردا کــه خـلایـق را دیـوان جَـزا بــاشـد
هـر کس عمـلـی دارد مـن گوش به اِنعامی

ای بـلـبـل اگـر نـالـی مـن با تو هـم آوازم
تـو عشـق گلی داری مـن عشـق گل اندامی

سـروی به لب جویـی گویند چه خوش باشد
آنـان کـه نـدیـدسـتـنـد سروی به لب بامی

روزی تـن مـن بـیـنـی قـربـان سـر کویـش
ویـن عـیـد نـمـی‌بـاشـد الـا بـه هـر ایامی

ای در دل ریـش مـن مهرت چو روان در تن
آخـر ز دعــاگـویــی یــاد آر بــه دشـنـامی

باشـد کـه تـو خود روزی از مـا خبری پرسی
ور نــه کـه بــرد هیهات از مـا به تو پیغامی

گـر چـه شـب مشـتـاقـان تـاریـک بود اما
نــومــیــد نـبـایـد بــود از روشـنـی بامی

#سـعـدی بـه لـب دریــا دردانـه کجـا یـابی
در کـام نـهـنـگـان رو گــر می‌طـلـبـی کامی

https://t.me/kellidd
1