کلید 🔑
78 subscribers
6.17K photos
1.77K videos
7 files
1.98K links
🔐
«ــ این طلسمِ کهنه کلیدش به مُشتِ توست؛
«با کس مپیچ بیهُده، آیینه‌یی بجوی!»

شاملو
Download Telegram
نه از رویایِ لبخندت خیالِ بهتری باشد
نه از شوقِ تو دیدن حس و حالِ بهتری باشد

برای وصفِ موهایت اگرچه "رود" هم خوب است
تصور می‌کنم "جنگل" مثالِ بهتری باشد

بلورین ماهِ نو مانده به حسرت، خیره بر رویت
که یک شب از دو ابرویت هِلالِ بهتری باشد

چنانی شعله ور از بوسه ات هستم که می‌دانم
بعید است از لبانِ تو زغالِ بهتری باشد

چنین که دوستت دارم به جایِ "عاشقی آیا؟"
"مگر دیوانه ای؟" شاید سوالِ بهتری باشد

بیا این بار جایِ حافظ از سعدی بخوان شعری
که شاید ارمغانِ عشق، فالِ بهتری باشد

دلِ این کوزه شد از آبشارت آب و مو برداشت
بگو با کوزه گر فکرِ سفالِ بهتری باشد

به خطِ سرمه بر آیینه یِ نازت غزل بنویس
که ممکن نیست از چشمت غزالِ بهتری باشد

#شهراد_میدری

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌

https://t.me/kellidd
شب كه شد تاري بياور، يك بغل آواز هم
شور تحرير «بنان» را، پنجه ي «شهناز» هم

شب كه شد، سكر تمناي تو بيرون ميزند
از خم سربسته و از شيشه هاي باز هم

شب كه شد،آوازي از ديوان شمس الدين خوش است
دست و پا ياري كند، رقصي شلنگ انداز هم

بايد امشب از حصار تنگ تهران وارهي
نشئه ي قونيه باشي، تشنه ي شيراز هم

روز هاي آخر اسفند مستم كرده است
گرچه من عاقل نبودم از همان آغاز هم

خواستم يك لحظه از ياد تو بگريزم ولي
نام تو تكرار مي شد در صداي ساز هم

مستي نامت عجب عقل از سرم انداخته
چون هراسم نیست از اين شهر پر سرباز هم

صبح آمد بايد از ياد تو برخيزم ببخش
آفتاب آمد تو را از من بگيرد باز هم

#آرش_شفاعی

https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بگو جان ما را خداوند سبحان
کنون وقت شعر است فردا بگیرد

بگو تلخ بودیم سرتاسر عمر
سر راه یک ظرف خرما بگیرد

گناهی نکردیم در شان دوزخ
شرابی نخوردیم ما را بگیرد

به صف ایستادیم او را بمیریم
به تختی نشسته ست امضا بگیرد

#حامد_عسکری

https://t.me/kellidd
نازکن، عیبی ندارد، نازنین تر می شوی
با غم این روزهای من عجین تر می شوی

آتشی هستی که وقتی گر بگیری در دلی
از دل آتشفشان هم آتشین تر می شوی

لحظه ی لبخند، مانندِ... شبیهِ.... مثل یک...
وای من ... اصلا ولش کن... نقطه چین تر می شوی

خنده وقتی روی لب های تو جا خوش می کند
باز هم از آنچه هستی دلنشین تر می شوی

شیک می پوشی و زیبایی فراوان می شود
بین اول های دنیا اولین تر می شوی

گرچه من با نازِ چشمانِ تو ویران می شوم
ناز کن، عیبی ندارد ، نازنین تر می شوی

#جواد_مزنگی

https://t.me/kellidd
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.

تکیه گاهی بهتر از خود در جهان پیدا نکردم

جور دنیا هرچه باشد ، سر به منت خم نکردم

https://t.me/kellidd
🤩1
🌞

من گره خواهم زد
چشمان را با خورشید ‚
دل‌ها را با عشق
سایه‌ها را با ‌آب
شاخه‌ها را با باد ...

#سهراب_سپهری

درود ، صبحتان بخیر

دلتون آرام
زندگی تون زیبا 
روزگارتون شیرین
لحظه هاتون پر از مهر 🙏☺️


https://t.me/kellidd
1
قهوه‌ی تلخ تو شیرین می شود با بوسه ای
تلخِ شیرینِ تو آیین می شود با بوسه ای

هرچه از تلخی بگویی می تپد سیل عسل
این همه تغییر، تامین می شود با بوسه ای

باغ من خونابه ی پاییزها را سرکشید
در نگاهت فوجِ نسرین می شود با بوسه ای

قهوه ای نوشیده ام شیر وشکر آمیخته
تازه فهمیدم که نوشین  می شود با بوسه ای

تو بنوشی من بنوشم، ابرومِه در آفتاب
جنگل مه گیر،گُر گین می شود با بوسه ای

چون کبوتر در میان دست تو خوابم گرفت
کفترِ خوابیده شاهین می شود با بوسه ای

من به یادت قهوه ی تلخ از شکر نوشیده ام
وه چه معجونی که تضمین می شود با بوسه ای

حرفهایی بردلم مانده مثال کوه و کاه
حرفهای مانده تبیین می شود با بوسه ای

#رحمان‌کاظمی

https://t.me/kellidd
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

ما را ز منع عقل مترسان و می بیار
کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست

از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشد
جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست

او را به چشم پاک توان دید چون هلال
هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست

فرصت شمر طریقه رندی که این نشان
چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست

نگرفت در تو گریه #حافظ به هیچ رو
حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست

https://t.me/kellidd
آن کس که بدم گفت، بدی سیرت اوست
وان کس که مرا گفت نکو خود نیکوست

حال متکلم از کلامش پیداست
از کوزه همان برون تراود که در اوست

#رباعی
#شیخ‌بهایی

https://t.me/kellidd
چه‌شد آن غم‌گساری‌ها، چه‌شد آن مهربانی‌ها
چه‌شد آن‌مستی و آن‌شور و شوق و شادمانی‌ها

جفا راندیم با عشق و بلاها را به‌خود خواندیم
کنون جوییم از آن آهوی مُشک افشان نشانی‌ها

مپرس از من حکایت‌ها و بگذر زین شکایت‌ها
گره زین کار بگشا دلبرا با کاردانی‌ها

اگر بزم وفا خواهی ز خورشیدِ صفا روشن
سبک برخیز و آتش زن به جانِ سرگرانی‌ها

سخن را آب ده از لطف و ترک تندخویی کن
مجو فیض سحابِ رحمت از آتش‌فشانی‌ها

ز تاریکی چه خیری دیده‌اند این خاکیان یا رب
که چون دیوان گریزانند از روشن روانی‌ها

شفق همرنگ خون‌شد بس‌که این‌خیل برادرکش
ز خون، نقشِ فنا زد بر جبینِ زندگانی‌ها

به جنگ فتنه برخیزند و خود صد فتنه انگیزند
الا ای گمرهان این نیست رسم پهلوانی‌ها

همای صلح ننشیند به بام ما کج اندیشان
نه با ناقوس کوبی‌ها نه با تکبیر خوانی‌ها

برون رانیم اگر آز و نیاز از صحنهٔ گیتی
ز کوی صلح برخیزد صلای کامرانی‌ها

جهان را صبح آزادی و آبادی به خود خواند
درین دیجور وحشت، همتی ای کاروانی‌ها

#غلامعلی_رعدی_آذرخشی

https://t.me/kellidd
آوازخوانی در شبم
سرچشمه‌ ی خورشید تو
یار و دیار و عشق تو
سرچشمه ‌ی امید تو
ای صبح فروردین من
ای تکیه گاه آخرین
ای کهنه سرباز زمین
جان جهان ایران ‌زمین
ای در رگانم خون وطن
ای پرچمت ما را کفن
دور از تو بادا اهرمن
ایران من ایران من
ایران من ایران من 💔


https://t.me/kellidd
👏1
شبیه یوسف ام شرمنده ی لطف برادر ها
دلم بازار شام است و سرم بازار مسگر ها

دلم قرص است پشتم تا ابد خالی نخواهد شد
حدیث دوستان است و وفای تیز خنجر ها

چه دشمن ها که حق مادری بر گردنم دارند
همیشه سخت می ترسیدم از نفرین مادر ها

تک و تنها اگر جنگیدم اما ناگهان مردند
همه جنگاوران شهر من از زخم بستر ها

اگر زخمم اگر داغم، اگر بی برگ شد باغم
نبودم قهرمان قصه ی بگذار و بگذر ها

#احسان_محمدی

https://t.me/kellidd
یکی از شعرا پیشِ امیرِ دزدان رفت و ثَنایی بر او بگفت. فرمود تا جامه از او بَرکنَند و از ده به در کنند. مسکین برهنه به سرما همی‌رفت. سگان در قفایِ وی افتادند. خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند، در زمین یخ گرفته بود؛ عاجز شد. گفت: این چه حرامزاده مردمانند؛ سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته! امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید. گفت: ای حکیم! از من چیزی بخواه. گفت: جامهٔ خود می‌خواهم، اگر انعام فرمایی.

امیدوار بوَد آدمى به خیرِ کسان
مرا به خیرِ تو امّید نیست، شر مرسان


سالارِ دزدان را بر او رحمت آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستینی بر او مزید کرد و دِرَمی چند.

#گلستان
#سعدی


https://t.me/kellidd
تو را آن‌طور میخواهم، که خاکِ تشنه باران را
تو را آن‌طور می بینم، که نادرشاه ایران را

منم تفریح کوتاهی، که با اکراه می خواهی
نگه داری مرا، آن‌سان که صاحبخانه مهمان را

منِ سرمایی و قحطیِ دستان تو در پاییز
چگونه سر کنم امسال سرمای زمستان را

منم، آن نقش خوشبختیِ فال قهوه، باور کن!
اگر قدری بچرخانی، ببینی باز فنجان را

کمم اما تو را تنها درون خویش می خواهم
چرا گل‌ها نمی فهمند فرق باغ و گلدان را

#محمدمهدی_نورقربانی

https://t.me/kellidd
1
اگر امشب بُتِ من دست به ابرو ببرد
خبر مرگ مرا باد به هر سو ببرد

هر کسی شعر به چشمان تو تقدیم کند
مثل این است که رقاصه به باکو ببرد

سر مویی اگر از حُسنِ تو معلوم شود
سرِ انگشت زیاد است که چاقو ببرد!

روسری های تو باعث شده زنبور عسل
جایِ گل حسرت و اندوه به کندو ببرد

لبِ من عطرِ تو را دارد و من می ترسم
نکند مادرم از بوسه ی مان بو ببرد

باز هم خیره به عکست شده ام تا شاید
این سری چشمِ تو را چشم من از رو ببرد

#حسین_زحمتکش


https://t.me/kellidd
نصف شب بود...
شیشه ماشینو طبق معمول،
تا جایی که جا داشت، داده بودمش پایین
پیچ های جاده چالوس، توی تاریکی
با صدای معین که داشت آروم آروم میخوند،
حالمو دگرگون کرده بود:
"سفر کردم که از یادم بری، دیدم نمیشه..."

نمیدونم چرا یه بغض غریبی،
راه گلومو بسته بود...؟!
انگار می خواستم عمدا از یه چیزی فرار کنم
ولی ترانه ای که داشتم می‌شنیدم
پای رفتنمو سفت چسبیده بود و منو کشونده بود توی یه جهان دیگه...

به اون زمونای دور
که آدما وقتی از هم جدا میشدن
نمیدونستن دوباره همدیگرو میبینن یا نه...؟!

اون وقتا انقدر راه دور بود
که برای خبر گرفتن از هم،
باید روزها و ساعت‌ها انتظار میکشیدی
بلکه یه نفر از راه برسه
یه پاکت نامه بذاره توی دستت...

واسه یه خبر ساده ،
دلت باید هر لحظه، هزار مرتبه ،
می‌رفت تا سر خیابون و برمیگشت...

احتمالا همون وقتا بود که حضرت سعدی نوشت:
من خود به چشم خویشتن
دیدم که جانم میرود...

شبیه الان نبود که...
دوست داشتن ، حرمت داشت
عاشقی ، آیین بود
مردونگی ، حیثیت...

بازم یه پیچ دیگرو توی جاده پیچیدم و،
هرکاری کردم فکر و خیالو از خودم دور کنم، نشد...

با خودم گفتم:
واقعا یه نفر چطوری میتونه سفر کنه واسه اینکه طرفو یادش بره؟!
مگه وقتی دل می‌بندی
اون آدم ، یه تیکه از وجودت نمیشه؟
مگه میتونی خودتو یه جایی جا بذاری؟
مگه میتونی بدون اون چیزی که داره توی قفسه سینه ت محکم میکوبه،
نفس بکشی؟

راستی تو چی یار جان...؟
حالا که چمدونتو بستی و تموم عاشقانه هاتو،
توی ایوون دلخوشیای من جا گذاشتی،
تونستی به روزای قبل از بوسیدن و بغل گرفتنای من برگردی...؟!

اصلا از خودت پرسیدی بعد رفتنت،
من باید با پوزخند و شکلک این خیابونای لعنتی ،
که رد کفشای تو روشون نفس می‌کشه چیکار کنم؟
تو که میدونستی دستای من وقتی دور بازوهات چفت میشن،
دیگه با عالم و آدم کاری ندارم،
منو توی این شهر شلوغ، دست کی سپردی...؟!

نمیدونم سر کدوم پیچ،نور مستقیم یه ماشین
که داشت از روبرو می اومد،
صاف خورد وسط چشام...
صورتم زیر ضربه های محکم باد،
خیس اشک و نم بارون شده بود
و هنوز معین داشت میخوند:
نرفت از یاد من عشق
سفر ، عاشقترم کرد...


#آزاده_رمضانی

https://t.me/kellidd
👏2😭1
🌞

سرمایهٔ عمر آدمی یک نفس ست
آن یک نفس از برای یک همنفس ست

با هم نفسی گر نفسی بنشینی
مجموع حیات عمر آن یک نفس ست

 
#ابوسعید_ابوالخیر



درود ...صبحتان بخیر

پروانه دلتون شاد
لحظات زندگی تون شیرین
روزگارتون عالی ترین باد 🙏☺️


https://t.me/kellidd
بگذار بگویم که جهان بی تو چه سان ماند
این حرف، چه حرفی ست مگر بی تو جهان ماند

آنقدر که خوبی دلکم لحظه کوچت
صد مولوی و حافظ و سعدی نگران ماند

آن لحظه که تصنیف تو را خواند زمانه
انگشت به لب حضرت استاد بنان ماند

تا بار دگر دست زمین پای تو گیرد
دنبال تو یک عمر زمین در دوران ماند

نقاشی گیسوی پریشان تو سخت است
آنقدر که حسرت به دل فرشچیان ماند

                     ***
بی رحم تر از حضرت یوسف چه کسی هست
سی سال نیامد پدرش گریه کنان ماند

#اسماعیل_محمدی

https://t.me/kellidd
👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
با تو نمی دوم اگر
به تو نمی رسم اگر
اگر اگر اگر اگر
جوانیم رفته سفر
مصریست در مسیر راه که می کشاندم به چاه
کج شده آسمان ما،
من دستم نمی رسد به ماه...


"استاد محمد صالح علاء"


https://t.me/kellidd
1