می شکفد خنده ها ... در نَفَس ناز صبح
با تو تماشا کنیم ... مژده ی آغاز صبح
شب به نهایت رسید ... بی خبر از آشنا
تازه به تازه شود ، داغِ غزل ساز صبح
ای همه ی آسمان ، بر دل ما هم بتاب ...
باز تویی روشنی دیده ی پر راز صبح
صولت این روزگار ، از صدف نام توست
شور و شرِ آفتاب ، خاطره پرداز صبح
صبح به صبحِ غزل ، می شکفد با رخت
ای همه ی زندگی ... شرح پر آواز صبح
« هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست»
فجر طلوع تو شد ...شاهد اعجاز صبح
#رحیمکارگر
https://t.me/kellidd
با تو تماشا کنیم ... مژده ی آغاز صبح
شب به نهایت رسید ... بی خبر از آشنا
تازه به تازه شود ، داغِ غزل ساز صبح
ای همه ی آسمان ، بر دل ما هم بتاب ...
باز تویی روشنی دیده ی پر راز صبح
صولت این روزگار ، از صدف نام توست
شور و شرِ آفتاب ، خاطره پرداز صبح
صبح به صبحِ غزل ، می شکفد با رخت
ای همه ی زندگی ... شرح پر آواز صبح
« هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست»
فجر طلوع تو شد ...شاهد اعجاز صبح
#رحیمکارگر
https://t.me/kellidd
هر چند میتکانمش از دل نمیرود
از چشم مینهانمش از دل نمیرود
در باغ خاطرات حیاتم نشسته است
از شاخه میپرانمش از دل نمیرود
با کوپههای تلخ قطار سرشک خویش
از دیده میچکانمش از دل نمیرود
او باز هم بهارترین میشود و باز
من باز میخزانمش از دل نمیرود
زهری که مرگ را به تنم قند میکند
هر لحظه میچشانمش از دل نمیرود...
تصویر میشود به ورقپارههای عمر
هر روز میدرانمش از دل نمیرود
او رفتهاست و مانده به زندان خاطرات
بیهوده میرهانمش از دل نمیرود...!!!
#ارس_آرامی
https://t.me/kellidd
از چشم مینهانمش از دل نمیرود
در باغ خاطرات حیاتم نشسته است
از شاخه میپرانمش از دل نمیرود
با کوپههای تلخ قطار سرشک خویش
از دیده میچکانمش از دل نمیرود
او باز هم بهارترین میشود و باز
من باز میخزانمش از دل نمیرود
زهری که مرگ را به تنم قند میکند
هر لحظه میچشانمش از دل نمیرود...
تصویر میشود به ورقپارههای عمر
هر روز میدرانمش از دل نمیرود
او رفتهاست و مانده به زندان خاطرات
بیهوده میرهانمش از دل نمیرود...!!!
#ارس_آرامی
https://t.me/kellidd
غرق در حالتی بلاتکلیف
رو به آیینه مات میمانم
این منم زنده ماندهام بی تو؟!
نکند مردهام نمیدانم...
مثل اهواز و مثل آبادان
وارث اشکهای کارونم
بیم هر لحظه لرزش و آوار
مثل پسکوچههای تهرانم
غربتی بیکران حصارِ من است
از کران تا کران هراسم و ترس
وسطِ جنگلی که تنهاییست
تک درختی اسیر طوفانم...
مثلِ تنهاییِ موازیِ ما
مرگ با زندگی موازی بود
زندگی نیست غیرِ بودنِ تو
عمر، مرگ است بیتو...میدانم...
امتحانی به نام دوریِ تو
که در آن من همیشه مردودم
برگۀ امتحان این دوریست
قامتی تا شده...بسوزانم؟!
نیستی در شناسنامۀ من
که بدانی چقدر دیر گذشت
بیستویک سال...بیستویک قرن است
وقتی از غصهها فراوانم
صورتِ مسأله منم وقتی
که ندانم بدون تو چه کنم
تو مرا در میانِ آغوشت
میشود حل کنی...من آسانم
گرچه دوری برای من سخت است
چارهای نیست...کارِ تقدیر است
با خدا که نمیشود جنگید
فقط «أمن یجیب» میخوانم...
#محمد_شریف
https://t.me/kellidd
رو به آیینه مات میمانم
این منم زنده ماندهام بی تو؟!
نکند مردهام نمیدانم...
مثل اهواز و مثل آبادان
وارث اشکهای کارونم
بیم هر لحظه لرزش و آوار
مثل پسکوچههای تهرانم
غربتی بیکران حصارِ من است
از کران تا کران هراسم و ترس
وسطِ جنگلی که تنهاییست
تک درختی اسیر طوفانم...
مثلِ تنهاییِ موازیِ ما
مرگ با زندگی موازی بود
زندگی نیست غیرِ بودنِ تو
عمر، مرگ است بیتو...میدانم...
امتحانی به نام دوریِ تو
که در آن من همیشه مردودم
برگۀ امتحان این دوریست
قامتی تا شده...بسوزانم؟!
نیستی در شناسنامۀ من
که بدانی چقدر دیر گذشت
بیستویک سال...بیستویک قرن است
وقتی از غصهها فراوانم
صورتِ مسأله منم وقتی
که ندانم بدون تو چه کنم
تو مرا در میانِ آغوشت
میشود حل کنی...من آسانم
گرچه دوری برای من سخت است
چارهای نیست...کارِ تقدیر است
با خدا که نمیشود جنگید
فقط «أمن یجیب» میخوانم...
#محمد_شریف
https://t.me/kellidd
میدانم زندگی میگذرد
میدانم دردهایمان کمرنگ میشود
ولی…
جوانیمان را از که پس بگیریم؟
#تکه_هایی_از_یک_کل_منسجم
#پونه_مقیمی
https://t.me/kellidd
میدانم دردهایمان کمرنگ میشود
ولی…
جوانیمان را از که پس بگیریم؟
#تکه_هایی_از_یک_کل_منسجم
#پونه_مقیمی
https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عزیزم دوستت دارم ولی با ترس و پنهانی
که پنهان کردنٍ یک عشق یعنی اوج ویرانی !
دلم رنج عجیبی می برد از دوریت ، اما
نجابت می کند مانند بانو های ایرانی ...
تحمل کردن این راز از من زن نمی سازد !
که روزی خسته خواهد شد دل از اندوه طولانی
غمت را می خورد هر شب دل نازک تر از شیشه
تو سنگی را نمی خواهی کنار شیشه بنشانی !!
مرا باور کنی ، شاید ، به راه عشق برگردم ...
نه از این دست باورهای مردم در مسلمانی!
" عزیزم دوستت دارم " ، غم این جمله را دیدی؟
تفاوت دارد این سیلاب با شب های بارانی ..
https://t.me/kellidd
که پنهان کردنٍ یک عشق یعنی اوج ویرانی !
دلم رنج عجیبی می برد از دوریت ، اما
نجابت می کند مانند بانو های ایرانی ...
تحمل کردن این راز از من زن نمی سازد !
که روزی خسته خواهد شد دل از اندوه طولانی
غمت را می خورد هر شب دل نازک تر از شیشه
تو سنگی را نمی خواهی کنار شیشه بنشانی !!
مرا باور کنی ، شاید ، به راه عشق برگردم ...
نه از این دست باورهای مردم در مسلمانی!
" عزیزم دوستت دارم " ، غم این جمله را دیدی؟
تفاوت دارد این سیلاب با شب های بارانی ..
سها حیدری
https://t.me/kellidd
کاروانی در زمین یونان بزدند و نعمتِ بیقیاس ببردند.
بازرگانان گریه و زاری کردند و خدا و پیمبر شَفیع آوردند و فایده نبود.
چو پیروز شد دزدِ تیرهروان
چه غم دارد از گریهٔ کاروان؟!
لقمان حکیم اندر آن کاروان بود.
یکی گفتش از کاروانیان: مگر اینان را نصیحتی کنی و موعظهای گویی تا طرفی از مالِ ما دست بدارند که دریغ باشد چندین نعمت که ضایع شود.
گفت: دریغ کلمهٔ حکمت با ایشان گفتن.
آهنی را که موریانه بخورد
نتوان برد از او به صِیقَل زنگ
با سیهدل چه سود گفتن وعظ؟
نرود میخِ آهنی، در سنگ
همانا که جرم از طرف ماست.
به روزگارِ سلامت، شکستگان دریاب
که جبرِ خاطرِ مسکین بلا بگرداند
چو سائل از تو به زاری طلب کند چیزی
بده وگرنه ستمگر به زور بستاند
#گلستان
#سعدی
https://t.me/kellidd
بازرگانان گریه و زاری کردند و خدا و پیمبر شَفیع آوردند و فایده نبود.
چو پیروز شد دزدِ تیرهروان
چه غم دارد از گریهٔ کاروان؟!
لقمان حکیم اندر آن کاروان بود.
یکی گفتش از کاروانیان: مگر اینان را نصیحتی کنی و موعظهای گویی تا طرفی از مالِ ما دست بدارند که دریغ باشد چندین نعمت که ضایع شود.
گفت: دریغ کلمهٔ حکمت با ایشان گفتن.
آهنی را که موریانه بخورد
نتوان برد از او به صِیقَل زنگ
با سیهدل چه سود گفتن وعظ؟
نرود میخِ آهنی، در سنگ
همانا که جرم از طرف ماست.
به روزگارِ سلامت، شکستگان دریاب
که جبرِ خاطرِ مسکین بلا بگرداند
چو سائل از تو به زاری طلب کند چیزی
بده وگرنه ستمگر به زور بستاند
#گلستان
#سعدی
https://t.me/kellidd
سعی کردم که بمانی و بریدی ، به درک
کارمان را به غـم و رنج کشیدی ، به درک
به جهنم که از این خانه فراری شده ای
عاشقت بودم و هرگــز نشنیدی ، به درک
میوه ی کال غـــــزل بودم و از بخت بدم
تومرا هرگز ازاین شاخه نچیدی ، به درک
فرق خرمهره و گوهر تو نفهمیدی چیست
جنس پاخورده ی بازار خریدی ، به درک
دانه پاشیدم و هربار نشستم به کمین
سادگی کردی و از دام پریدی ، به درک
عاقبت سنگ بزرگی به سرت خواهد خورد
میکشی از تـــــه دل آه شدیدی ، به درک
نوشدارو شدی اما بــه گمانم قدری
دیر بالای سرِ کُشته رسیدی ، به درک
#سوفی_صابری
https://t.me/kellidd
کارمان را به غـم و رنج کشیدی ، به درک
به جهنم که از این خانه فراری شده ای
عاشقت بودم و هرگــز نشنیدی ، به درک
میوه ی کال غـــــزل بودم و از بخت بدم
تومرا هرگز ازاین شاخه نچیدی ، به درک
فرق خرمهره و گوهر تو نفهمیدی چیست
جنس پاخورده ی بازار خریدی ، به درک
دانه پاشیدم و هربار نشستم به کمین
سادگی کردی و از دام پریدی ، به درک
عاقبت سنگ بزرگی به سرت خواهد خورد
میکشی از تـــــه دل آه شدیدی ، به درک
نوشدارو شدی اما بــه گمانم قدری
دیر بالای سرِ کُشته رسیدی ، به درک
#سوفی_صابری
https://t.me/kellidd
شب هجرِ تو جانا بسکه آه و ناله سر کردم
ز آه و نالۀ خود مرغ و ماهی را خبر کردم
بدین امّید تا جویم نشانی از گلِ رویت
چو باد صبحگاهی خویشتن را دربدر کردم
اگر دربارۀ من التفاتِ خویش کم کردی
مَنَت اخلاصِ خود را بیشتر از پیشتر کردم
بهسودایت اگر از دست دادم خرمنِ هستی
نپنداری در این سودا كه يک ارزن ضرر کردم
اگر از دست رفتم در سرِ کویت نیندیشم
که من روزیکه اینجا پا نهادم ترکِ سر کردم
ز بس گفتیم اگر آیی رهایی بخشی از هجرم
همه عمرِ عزیزِ خویش را صرفِ اگر کردم
ز درسِ عقلی و نقلی ندارم هیچ در خاطر
ولیکن خوب درسِ عشقبازی را ز بر کردم
درِ دولتسرای او گدایی پیشه کن منشی!
که من از این گدایی خویشتن را معتبر کردم.
#منشی_کاشانی
https://t.me/kellidd
ز آه و نالۀ خود مرغ و ماهی را خبر کردم
بدین امّید تا جویم نشانی از گلِ رویت
چو باد صبحگاهی خویشتن را دربدر کردم
اگر دربارۀ من التفاتِ خویش کم کردی
مَنَت اخلاصِ خود را بیشتر از پیشتر کردم
بهسودایت اگر از دست دادم خرمنِ هستی
نپنداری در این سودا كه يک ارزن ضرر کردم
اگر از دست رفتم در سرِ کویت نیندیشم
که من روزیکه اینجا پا نهادم ترکِ سر کردم
ز بس گفتیم اگر آیی رهایی بخشی از هجرم
همه عمرِ عزیزِ خویش را صرفِ اگر کردم
ز درسِ عقلی و نقلی ندارم هیچ در خاطر
ولیکن خوب درسِ عشقبازی را ز بر کردم
درِ دولتسرای او گدایی پیشه کن منشی!
که من از این گدایی خویشتن را معتبر کردم.
#منشی_کاشانی
https://t.me/kellidd
چشم من گیر کرده انگاری،
روی آن چشمهای رنگی تو
ماندهام روزهای بسیاری،
خیره در آن همه قشنگی تو
از همان ابتدا مشخص بود،
آخر جنگ این سیاه و سپید
کیش و مات است شاه مغرورم،
عاشق یال اسب جنگی تو
با همه دوست مثل آیینه،
با من انگار دشمنی داری
نکند چون که عاشقت هستم؟
ای به قربان قلب سنگی تو!
غیرتم کشت بس که خندیدی
با رقیبان، مقابل چشمم
گفتی آنها برادرت هستند!
وای از این همه زرنگی تو
پیش من روزهدار و محجوبی ،
جانماز آب میکشی، اما
شهر ما کوچکست و میآید،
خبر مستی و مَلَنگی تو
#بیژن_کلهر
https://t.me/kellidd
روی آن چشمهای رنگی تو
ماندهام روزهای بسیاری،
خیره در آن همه قشنگی تو
از همان ابتدا مشخص بود،
آخر جنگ این سیاه و سپید
کیش و مات است شاه مغرورم،
عاشق یال اسب جنگی تو
با همه دوست مثل آیینه،
با من انگار دشمنی داری
نکند چون که عاشقت هستم؟
ای به قربان قلب سنگی تو!
غیرتم کشت بس که خندیدی
با رقیبان، مقابل چشمم
گفتی آنها برادرت هستند!
وای از این همه زرنگی تو
پیش من روزهدار و محجوبی ،
جانماز آب میکشی، اما
شهر ما کوچکست و میآید،
خبر مستی و مَلَنگی تو
#بیژن_کلهر
https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من مِی خورم و هر که چو من اهل بود
می خوردن من به نزد او سهل بود
می خوردن من حق ز ازل میدانست
گر می نخورم علم خدا جهل بود
#سراجقمری
https://t.me/kellidd
می خوردن من به نزد او سهل بود
می خوردن من حق ز ازل میدانست
گر می نخورم علم خدا جهل بود
#سراجقمری
https://t.me/kellidd
❤1
ترسم که اشک در غم ما پردهدر شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
از هر کرانه تیر دعا کردهام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود
ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من
آری به یمن لطف شما خاک زر شود
در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یا رب مباد آن که گدا معتبر شود
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست
سرها بر آستانه او خاک در شود
#حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست
دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود
https://t.me/kellidd
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
از هر کرانه تیر دعا کردهام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود
ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من
آری به یمن لطف شما خاک زر شود
در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یا رب مباد آن که گدا معتبر شود
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست
سرها بر آستانه او خاک در شود
#حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست
دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود
https://t.me/kellidd
می توانی بروی قصه و رویا بشوی
راهی دورترین نقطه ی دنیا بشوی
ساده نگذشتم از این عشق ، خودت می دانی
من زمینگیر شدم تا تو ، مبادا بشوی
آی ! مثل خوره این فکر عذابم می داد ؛
چوب ما را بخوری ، ورد زبان ها بشوی
من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم
من که مرداب شدم ، کاش تو دریا بشوی
دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط
باید از این طرف شیشه تماشا بشوی
گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد
تو خودت خواسته بودی که معما بشوی
در جهانی که پر از وامق و مجنون شده است
می توانی عذرا باشی ، لیلا بشوی
می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند
در دل سنگ ترین آدم ها جا بشوی
بعد از این، مرگ نفس های مرا می شمرد
فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی
#مهدی_فرجی
https://t.me/kellidd
راهی دورترین نقطه ی دنیا بشوی
ساده نگذشتم از این عشق ، خودت می دانی
من زمینگیر شدم تا تو ، مبادا بشوی
آی ! مثل خوره این فکر عذابم می داد ؛
چوب ما را بخوری ، ورد زبان ها بشوی
من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم
من که مرداب شدم ، کاش تو دریا بشوی
دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط
باید از این طرف شیشه تماشا بشوی
گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد
تو خودت خواسته بودی که معما بشوی
در جهانی که پر از وامق و مجنون شده است
می توانی عذرا باشی ، لیلا بشوی
می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند
در دل سنگ ترین آدم ها جا بشوی
بعد از این، مرگ نفس های مرا می شمرد
فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی
#مهدی_فرجی
https://t.me/kellidd
بیدل و خسته در این شهرم و دلداری نیست
غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست
رو مداوای خود ای دل،بکن از جای دگر
کاندر این شهر، طبیب دل بیماری نیست
یارب این شهر چه شهری است که صد یوسف دل
به کلافی بفروشیم و خریداری نیست
شب به بالین من خسته بهغیر از غم دوست
ز آشنایان کهن، یار و پرستاری نیست
بهجز از بخت تو و دیده ی من، در غم تو
شب در این شهر به بالین سر بیداری نیست
گر«هما» را ندهد ره به در صومعه شیخ
در خرابات مگر سایه ی دیواری نیست؟
#همای_شیرازی
https://t.me/kellidd
غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست
رو مداوای خود ای دل،بکن از جای دگر
کاندر این شهر، طبیب دل بیماری نیست
یارب این شهر چه شهری است که صد یوسف دل
به کلافی بفروشیم و خریداری نیست
شب به بالین من خسته بهغیر از غم دوست
ز آشنایان کهن، یار و پرستاری نیست
بهجز از بخت تو و دیده ی من، در غم تو
شب در این شهر به بالین سر بیداری نیست
گر«هما» را ندهد ره به در صومعه شیخ
در خرابات مگر سایه ی دیواری نیست؟
#همای_شیرازی
https://t.me/kellidd
ﭼﺮﺍ نمیکُشد ﻣﺮﺍ ﺧﺪﺍﯼ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺗﻮ
ﻣﯿﺎﻥ ﺁﺏ ﻭ ﺁﺗﺸﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺗﻮ
ﻗﺴﻢ ﺑﻪ ﺳﺎﺣﺖ ﻏﺰﻝ، ﺩﻗﯿﻘﻪﺍﯼ ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭ
ﺩﻟﻢ ﻋﺠﯿﺐ میکند ﻫﻮﺍﯼ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺗﻮ
ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺎ ﺳﺘﺎﺭﻩﻫﺎ ﺑﻪ ﻟﺤﻦ ﺁﺏ ﻭ ﺁﯾﻨﻪ
ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺣﺮﻑ میزﻧﻢ، به جاﯼ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺗﻮ
اگرچه چشم بستهای دوباره از سر غرور
مدام میزند به در، گدای چشمهای تو
ﺍﺯ ﺁﻥ شبی که ﺩﯾﺪﻣﺖ، ﻫﻤﺎﻥ ﯾﮑﯽ ﺩﻭ ﻗﺮﻥ ﭘﯿﺶ
ﻧﺸﺴﺘﻪﺍﻡ ﮐﻨﺎﺭ ﺩﻝ، ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺗﻮ
ﺳﮑﻮﺕ ﮔﺎﻩ ﮔﺎﻩ ﺗﻮ، ﻣﺮﺍ ﺷﮑﻨﺠﻪ میدﻫﺪ
ﺧﺪﺍ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﺸﻨﻮﻡ، ﺻﺪﺍﯼ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺗﻮ
ﺍﮔﺮ ﭼﻪ ﺷﺮﻡ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﺑﮕﻮﯾﻤﺖ ﮐﻪ ﺷﺎﻋﺮﻡ
ﻭﻟﯽ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻝ، ﻓﺪﺍﯼ ﭼﺸﻤﻬﺎی تو
#فرهاد_سالاری
https://t.me/kellidd
ﻣﯿﺎﻥ ﺁﺏ ﻭ ﺁﺗﺸﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺗﻮ
ﻗﺴﻢ ﺑﻪ ﺳﺎﺣﺖ ﻏﺰﻝ، ﺩﻗﯿﻘﻪﺍﯼ ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭ
ﺩﻟﻢ ﻋﺠﯿﺐ میکند ﻫﻮﺍﯼ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺗﻮ
ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺎ ﺳﺘﺎﺭﻩﻫﺎ ﺑﻪ ﻟﺤﻦ ﺁﺏ ﻭ ﺁﯾﻨﻪ
ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺣﺮﻑ میزﻧﻢ، به جاﯼ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺗﻮ
اگرچه چشم بستهای دوباره از سر غرور
مدام میزند به در، گدای چشمهای تو
ﺍﺯ ﺁﻥ شبی که ﺩﯾﺪﻣﺖ، ﻫﻤﺎﻥ ﯾﮑﯽ ﺩﻭ ﻗﺮﻥ ﭘﯿﺶ
ﻧﺸﺴﺘﻪﺍﻡ ﮐﻨﺎﺭ ﺩﻝ، ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺗﻮ
ﺳﮑﻮﺕ ﮔﺎﻩ ﮔﺎﻩ ﺗﻮ، ﻣﺮﺍ ﺷﮑﻨﺠﻪ میدﻫﺪ
ﺧﺪﺍ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﺸﻨﻮﻡ، ﺻﺪﺍﯼ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺗﻮ
ﺍﮔﺮ ﭼﻪ ﺷﺮﻡ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﺑﮕﻮﯾﻤﺖ ﮐﻪ ﺷﺎﻋﺮﻡ
ﻭﻟﯽ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻝ، ﻓﺪﺍﯼ ﭼﺸﻤﻬﺎی تو
#فرهاد_سالاری
https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حبذا زور جنون، مغلوب زنجیرم نکرد
مرحبا سیل فنا، ممنون تعمیرم نکرد
همچو دندانی که افتد در جوانیها مرا
برنیامد از دهان حرفی که دلگیرم نکرد
خلق را از بس مزور دیده ام در حیرتم
کز چه بود آیا که مادر آب در شیرم نکرد
بسکه جز من کس نمی بیند ز زشتی روی من
هیچ نقاشی بجز آیینه تصویرم نکرد
من کیم؟دیوانه یی سرمست کز زور جنون
هیچ کس جز حلقهی اطفال زنجیرم نکرد
آرزوی خلوتی هرگز در آن صورت نبست
هیچ جا چون خانهی آیینه دلگیرم نکرد
شهر پاکان را، ندیدم زیرپا مانند سیل
پیری از کوه جوانی تا سرازیرم نکرد
خوان دنیا در خورند اشتهای حرص نیست
جز قناعت نعمتی واعظ از آن سیرم نکرد
#واعظقزوینی
https://t.me/kellidd
مرحبا سیل فنا، ممنون تعمیرم نکرد
همچو دندانی که افتد در جوانیها مرا
برنیامد از دهان حرفی که دلگیرم نکرد
خلق را از بس مزور دیده ام در حیرتم
کز چه بود آیا که مادر آب در شیرم نکرد
بسکه جز من کس نمی بیند ز زشتی روی من
هیچ نقاشی بجز آیینه تصویرم نکرد
من کیم؟دیوانه یی سرمست کز زور جنون
هیچ کس جز حلقهی اطفال زنجیرم نکرد
آرزوی خلوتی هرگز در آن صورت نبست
هیچ جا چون خانهی آیینه دلگیرم نکرد
شهر پاکان را، ندیدم زیرپا مانند سیل
پیری از کوه جوانی تا سرازیرم نکرد
خوان دنیا در خورند اشتهای حرص نیست
جز قناعت نعمتی واعظ از آن سیرم نکرد
#واعظقزوینی
https://t.me/kellidd
مگو پرنده در این لانه ماندنش سخت است
بمان! که مهر تو از سینه راندنش سخت است
چگونه دل نسپاری به دیگران؟ که دلت
کبوتری ست که یک جا نشاندنش سخت است
چه حال و روز غریبی که قلب عاشق من
اسیر کردنش آسان، رهاندنش سخت است
زبان حال دلم را کسی نمیفهمد
کتیبههای ترکخورده خواندنش سخت است
هزار نامه نوشتم بدون ختم کلام
حديث شوق به پایان رساندنش سخت است
#سجاد_سامانی
https://t.me/kellidd
بمان! که مهر تو از سینه راندنش سخت است
چگونه دل نسپاری به دیگران؟ که دلت
کبوتری ست که یک جا نشاندنش سخت است
چه حال و روز غریبی که قلب عاشق من
اسیر کردنش آسان، رهاندنش سخت است
زبان حال دلم را کسی نمیفهمد
کتیبههای ترکخورده خواندنش سخت است
هزار نامه نوشتم بدون ختم کلام
حديث شوق به پایان رساندنش سخت است
#سجاد_سامانی
https://t.me/kellidd
♦️پیرمردی که شغلش دامداری بود ، نقل میکرد:
گرگی در اتاقکی در آغل گوسفندان ما زاییده بود و سه چهار توله داشت و اوائل کار به طور مخفیانه مرتب به آنجا رفت و آمد می کرد و به بچه هایش میرسید ، چون آسیبی به گوسفندان نمیرساند و بخاطر ترحم به این حیوان و بچههایش ، او را بیرون نکردیم ولی کاملا او را زیر نظر داشتم.
این ماده گرگ به شکار میرفت و هر بار مرغی، خرگوشی ، برهای شکار میکرد و برای مصرف خود و بچههایش می آورد .
اما با اینکه رفت آمد او از آغل گوسفندان بود، هرگز متعرض گوسفندان ما نمیشد.
ما دقیقا آمار گوسفندان وبره های آنها را داشتیم و کاملا" مواظب بودیم ، بچهها تقریبا بزرگ شده بودند.
یکبار و در غیاب ماده گرگ که برای شکار رفته بود، بچههای او یکی از برهها را کشتند!
ما صبرکردیم ببینیم چه اتفاقی خواهد افتاد ؛ وقتی ماده گرگ برگشت و این منظره را دید به بچههایش حملهور شد؛ آنها را گاز می گرفت و میزد و بچهها سر و صدا و جیغ میکشیدند و پس از آن نیز همان روز آنها را برداشت و از آغل ما رفت.
روز بعد، با کمال تعجب دیدیم گرگ ، یک بره ای شکار کرده و آن را نکشته و زنده آن را از دیوار آغل گوسفندان انداخت رفت.»
این یک گرگ است و با سه خصلت:
درندگی
وحشی بودن
و حیوانیت
شناختهمیشود
اما میفهمد ، هرگاه داخل زندگی کسی شد و کسی به او پناه داد و احسانکرد به او خیانت نکند و اگر ضرری به او زد جبران نماید
هر ذاتی رو میشه درست کرد ، جز ذات خراب....!!
https://t.me/kellidd
گرگی در اتاقکی در آغل گوسفندان ما زاییده بود و سه چهار توله داشت و اوائل کار به طور مخفیانه مرتب به آنجا رفت و آمد می کرد و به بچه هایش میرسید ، چون آسیبی به گوسفندان نمیرساند و بخاطر ترحم به این حیوان و بچههایش ، او را بیرون نکردیم ولی کاملا او را زیر نظر داشتم.
این ماده گرگ به شکار میرفت و هر بار مرغی، خرگوشی ، برهای شکار میکرد و برای مصرف خود و بچههایش می آورد .
اما با اینکه رفت آمد او از آغل گوسفندان بود، هرگز متعرض گوسفندان ما نمیشد.
ما دقیقا آمار گوسفندان وبره های آنها را داشتیم و کاملا" مواظب بودیم ، بچهها تقریبا بزرگ شده بودند.
یکبار و در غیاب ماده گرگ که برای شکار رفته بود، بچههای او یکی از برهها را کشتند!
ما صبرکردیم ببینیم چه اتفاقی خواهد افتاد ؛ وقتی ماده گرگ برگشت و این منظره را دید به بچههایش حملهور شد؛ آنها را گاز می گرفت و میزد و بچهها سر و صدا و جیغ میکشیدند و پس از آن نیز همان روز آنها را برداشت و از آغل ما رفت.
روز بعد، با کمال تعجب دیدیم گرگ ، یک بره ای شکار کرده و آن را نکشته و زنده آن را از دیوار آغل گوسفندان انداخت رفت.»
این یک گرگ است و با سه خصلت:
درندگی
وحشی بودن
و حیوانیت
شناختهمیشود
اما میفهمد ، هرگاه داخل زندگی کسی شد و کسی به او پناه داد و احسانکرد به او خیانت نکند و اگر ضرری به او زد جبران نماید
هر ذاتی رو میشه درست کرد ، جز ذات خراب....!!
به نقل از دکتر الهی قمشه
https://t.me/kellidd
👏1
نه از رویایِ لبخندت خیالِ بهتری باشد
نه از شوقِ تو دیدن حس و حالِ بهتری باشد
برای وصفِ موهایت اگرچه "رود" هم خوب است
تصور میکنم "جنگل" مثالِ بهتری باشد
بلورین ماهِ نو مانده به حسرت، خیره بر رویت
که یک شب از دو ابرویت هِلالِ بهتری باشد
چنانی شعله ور از بوسه ات هستم که میدانم
بعید است از لبانِ تو زغالِ بهتری باشد
چنین که دوستت دارم به جایِ "عاشقی آیا؟"
"مگر دیوانه ای؟" شاید سوالِ بهتری باشد
بیا این بار جایِ حافظ از سعدی بخوان شعری
که شاید ارمغانِ عشق، فالِ بهتری باشد
دلِ این کوزه شد از آبشارت آب و مو برداشت
بگو با کوزه گر فکرِ سفالِ بهتری باشد
به خطِ سرمه بر آیینه یِ نازت غزل بنویس
که ممکن نیست از چشمت غزالِ بهتری باشد
#شهراد_میدری
https://t.me/kellidd
نه از شوقِ تو دیدن حس و حالِ بهتری باشد
برای وصفِ موهایت اگرچه "رود" هم خوب است
تصور میکنم "جنگل" مثالِ بهتری باشد
بلورین ماهِ نو مانده به حسرت، خیره بر رویت
که یک شب از دو ابرویت هِلالِ بهتری باشد
چنانی شعله ور از بوسه ات هستم که میدانم
بعید است از لبانِ تو زغالِ بهتری باشد
چنین که دوستت دارم به جایِ "عاشقی آیا؟"
"مگر دیوانه ای؟" شاید سوالِ بهتری باشد
بیا این بار جایِ حافظ از سعدی بخوان شعری
که شاید ارمغانِ عشق، فالِ بهتری باشد
دلِ این کوزه شد از آبشارت آب و مو برداشت
بگو با کوزه گر فکرِ سفالِ بهتری باشد
به خطِ سرمه بر آیینه یِ نازت غزل بنویس
که ممکن نیست از چشمت غزالِ بهتری باشد
#شهراد_میدری
https://t.me/kellidd
شب كه شد تاري بياور، يك بغل آواز هم
شور تحرير «بنان» را، پنجه ي «شهناز» هم
شب كه شد، سكر تمناي تو بيرون ميزند
از خم سربسته و از شيشه هاي باز هم
شب كه شد،آوازي از ديوان شمس الدين خوش است
دست و پا ياري كند، رقصي شلنگ انداز هم
بايد امشب از حصار تنگ تهران وارهي
نشئه ي قونيه باشي، تشنه ي شيراز هم
روز هاي آخر اسفند مستم كرده است
گرچه من عاقل نبودم از همان آغاز هم
خواستم يك لحظه از ياد تو بگريزم ولي
نام تو تكرار مي شد در صداي ساز هم
مستي نامت عجب عقل از سرم انداخته
چون هراسم نیست از اين شهر پر سرباز هم
صبح آمد بايد از ياد تو برخيزم ببخش
آفتاب آمد تو را از من بگيرد باز هم
#آرش_شفاعی
https://t.me/kellidd
شور تحرير «بنان» را، پنجه ي «شهناز» هم
شب كه شد، سكر تمناي تو بيرون ميزند
از خم سربسته و از شيشه هاي باز هم
شب كه شد،آوازي از ديوان شمس الدين خوش است
دست و پا ياري كند، رقصي شلنگ انداز هم
بايد امشب از حصار تنگ تهران وارهي
نشئه ي قونيه باشي، تشنه ي شيراز هم
روز هاي آخر اسفند مستم كرده است
گرچه من عاقل نبودم از همان آغاز هم
خواستم يك لحظه از ياد تو بگريزم ولي
نام تو تكرار مي شد در صداي ساز هم
مستي نامت عجب عقل از سرم انداخته
چون هراسم نیست از اين شهر پر سرباز هم
صبح آمد بايد از ياد تو برخيزم ببخش
آفتاب آمد تو را از من بگيرد باز هم
#آرش_شفاعی
https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بگو جان ما را خداوند سبحان
کنون وقت شعر است فردا بگیرد
بگو تلخ بودیم سرتاسر عمر
سر راه یک ظرف خرما بگیرد
گناهی نکردیم در شان دوزخ
شرابی نخوردیم ما را بگیرد
به صف ایستادیم او را بمیریم
به تختی نشسته ست امضا بگیرد
#حامد_عسکری
https://t.me/kellidd
کنون وقت شعر است فردا بگیرد
بگو تلخ بودیم سرتاسر عمر
سر راه یک ظرف خرما بگیرد
گناهی نکردیم در شان دوزخ
شرابی نخوردیم ما را بگیرد
به صف ایستادیم او را بمیریم
به تختی نشسته ست امضا بگیرد
#حامد_عسکری
https://t.me/kellidd
نازکن، عیبی ندارد، نازنین تر می شوی
با غم این روزهای من عجین تر می شوی
آتشی هستی که وقتی گر بگیری در دلی
از دل آتشفشان هم آتشین تر می شوی
لحظه ی لبخند، مانندِ... شبیهِ.... مثل یک...
وای من ... اصلا ولش کن... نقطه چین تر می شوی
خنده وقتی روی لب های تو جا خوش می کند
باز هم از آنچه هستی دلنشین تر می شوی
شیک می پوشی و زیبایی فراوان می شود
بین اول های دنیا اولین تر می شوی
گرچه من با نازِ چشمانِ تو ویران می شوم
ناز کن، عیبی ندارد ، نازنین تر می شوی
#جواد_مزنگی
https://t.me/kellidd
با غم این روزهای من عجین تر می شوی
آتشی هستی که وقتی گر بگیری در دلی
از دل آتشفشان هم آتشین تر می شوی
لحظه ی لبخند، مانندِ... شبیهِ.... مثل یک...
وای من ... اصلا ولش کن... نقطه چین تر می شوی
خنده وقتی روی لب های تو جا خوش می کند
باز هم از آنچه هستی دلنشین تر می شوی
شیک می پوشی و زیبایی فراوان می شود
بین اول های دنیا اولین تر می شوی
گرچه من با نازِ چشمانِ تو ویران می شوم
ناز کن، عیبی ندارد ، نازنین تر می شوی
#جواد_مزنگی
https://t.me/kellidd
❤1