کلید 🔑
78 subscribers
6.18K photos
1.78K videos
7 files
2K links
🔐
«ــ این طلسمِ کهنه کلیدش به مُشتِ توست؛
«با کس مپیچ بیهُده، آیینه‌یی بجوی!»

شاملو
Download Telegram
ابر وقتـــی از غم چشم تو غافل میشود
جای باران میوه اش زهر هلاهل میشود

سر بچرخان از تنت بیرون بیا لختی برقص
در هــــوای چیدنت دستان من دل میشود

سر بچرخان از هوا سرشار شو قدری بخند
دین من با خنده گـــــرم تــــــو کامل میشود

هر طرف رو میکنم محرابی از ابروی توست
رو بگردانــــی نمـــــــاز خلـــق باطل میشود

میتوانی تب کنی بغض زمین را بشکنی
بی نگاهت آب اقیانوسهـــــا گل میشود

چشمهــــایم را بگیــــر و چشمهـــایت را مگیر
ای که بی چشم تو کار عشق مشکل میشود

#ناصر_حامدی


https://t.me/kellidd
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
《ما بـه درد بیکسیهای خـود عادت کرده ایم》
  نیمه شبها تا سحر با غصه خلوت کرده ایم 
 
بـی وفــایـی در مــرام مــا نمی گنجـد ولی 
بی وفایی کرده با هر کس رفاقت کرده ایم

بارهـا هـر نیمه شب مـا در میــان گریه ها  
بیشمار از ظلم ایـن دنیـا شکایت کرده ایم

آنکه ناحق این دل دیوانه را سوزانده است 
واگـذارش بــر خــدا روز قیــامت کرده ایم

بی خبــر از آنچـه بـود و اتفاق افتــاده است 
حق و ناحق خوب و بد آنرا قضاوت کرده ایم

آنچنـان شرمنـده ایم از  محضـر پــروردگار
بسکه از روی ریـا حـق را عبــادت کرده ایم

دستگیـری کـرده باشیم هــر زمان افتاده را 
کعبه را گـویـی نـرفته مــا زیارت کرده ایم

از غــم و از بیکسی دیگر مگو سنگ صبــور
ما بــه درد بیکسیهای خـود عادت کرده ایم

#جوادالماسی (سنگ صبور)

https://t.me/kellidd
.
مراقب فروپاشی ها باشین !

به نظرم بیمارستان روانی مخصوص آدم «دیوانه» نیست بلکه پر از آدم‌هایی است که مدتهاست سکوت کرده‌اند.
تصور بر این است که بیمارستان روانی مخصوص آدم‌های «دیوانه» است  آدم‌هایی که کنترلشان را از دست داده‌اند، از هم پاشیده‌اند، آدم‌هایی که شبیه تو نیستند.
اما پرستاری یک‌بار برایم داستان‌هایی تعریف کرد که هنوز مرا به فکر فرو میبرد
پرستار جمله‌ای گفت که هیچ‌وقت یادم نمی‌رود:
«هیچ‌کس مرز جنون را نمی‌بیند.»😭
امروز فقط خسته‌ای،
فردا جواب پیام‌ها را نمی‌دهی،
هفته‌ی بعد در را باز نمی‌کنی، و بعد... آمبولانس می‌رسد.
او آرام گفت:
«اینجا هیچ آدم دیوانه‌ای نیست. فقط آدم‌هایی هستند که دیرتر از وقتش کمک گرفتند.»
یکی‌شان، مدیر سابق شرکتی بود...
یک روز سر کار نرفت،
گوشی‌اش را خاموش کرد،
ده روز کامل فقط نشست و به یه نقطه خیره شد،
یک کلمه را مدام تکرار می‌کرد. نه مست بود، نه فروپاشی عصبی داشت....
سیستم عصبی‌اش منفجر نشد — آرام سوخت...
در اتاق بغلی،
مادری با سه تا بچه؛
سال‌ها فشار، شب‌های بی‌خوابی، هیچ فرصتی برای خسته شدن یا گریه نداشت. برای همه لبخند می‌زد، جز خودش.
بعد شروع کرد با آینه حرف زدن....
شب‌ها بیست بار آینه را پاک می‌کرد،
از خودش معذرت می‌خواست،
با هیچ‌کس دعوا نمی‌کرد و آخرش بچه‌ها را از او گرفتند....
و کسی که باعث فروپاشی او شده بود، آزادانه زندگی‌اش را ادامه می‌داد.😭
پشت دیوار بعدی، برنامه‌نویس ۲۸ ساله‌ای بود.
دو سال بدون استراحت آخر هفته، بدون صبحی که حس شروعی تازه بدهد. می‌گفت: «بعد از این پروژه استراحت می‌کنم.»
و این جمله را بارها تکرار کرد.
تا یک روز پابرهنه رفت بیرون، اسم خودش را یادش رفت. وقتی ازش پرسیدند چه شده، فقط گفت: «خسته‌ام.»
بیشتر فروپاشی‌ها از بیرون دراماتیک نیستند،
شبیه مسئولیت‌اند؛
شبیه ادامه دادن،
شبیه لبخند زدن در حالی که از درون خالی شده‌ای...
شبیه گفتنِ هزار باره‌ی «من خوبم» الکی!
ما فکر می‌کنیم فقط «آدم‌های بیمار» باید بهبود پیدا کنند،
اما بیمارستان‌ها پر از کسانی‌ست که خیلی طولانی سکوت کردند.
جامعه از تحمل زیاد تعریف و تمجید می‌کند،
تا وقتی که همان تحمل باعث فروپاشی شود.
بیمارستان‌های روانی پر از «دیوانه» نیستند
پر از آدم‌هایی هستند که ساکتِ ساکت، سعی کردند دوام بیاورند.
کمک خواستن ضعف نیست.
بی‌توجهی به درد، چرا....
لطفاً منتظر نمان تا سکوت تبدیل به تنها زبانت شود.
فرسودگی ناگهانی نمی‌رسد،
ماه‌ها در گوشت زمزمه می‌کند،
و بعد تو را میشکند!
خواب دیگر خستگی را از بین نمی‌برد،
غذا مزه ندارد،
همه صداها اذیتت می‌کند،
و سکوت دیگر آرامش نیست،
شکنجه است.
این حقیقت نشان می‌دهد که چطور فشارهای روانی می‌توانند
زیر نقاب "قوی بودن" پنهان شوند....


حواست باشه !

https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.

شبیه بوسه اي هستم مردد بین دین و دل
حلال مذهب عشقم! حرام شرع اسلامم...!


#سید_علی_رکن_الدین



https://t.me/kellidd
دلدار چنان مشوش آمد که مپرس
هجرانش چنان پر آتش آمد که مپرس

گفتم که مکن گفت مکن تا نکنم
این یک سخنم چنان خوش آمد که مپرس

#مولانا


https://t.me/kellidd
🌞


چه زیباست که
چون صبح پیام ظفر آریم
گل سرخ،گل نور ز باغ سحر آریم

چه زیباست چو خورشید
در افشان و درخشان
ز آفاق پر از نور جهان را خبر آریم

#فريدون_مشيرى

درود ، صبحتان بخیر 🙋‍♀🙋🏻‍♂

دلتون امیدوار
چشمتون روشن
روزتون سرشار از مهر
روزگارتون بر وفق مراد باد 🙏☺️


https://t.me/kellidd
می شکفد خنده ها ... در نَفَس ناز صبح
با تو تماشا کنیم ... مژده ی آغاز صبح

شب به نهایت رسید ... بی خبر از آشنا
تازه به تازه شود ، داغِ غزل ساز صبح

ای همه ی آسمان ، بر دل ما هم بتاب ...
باز تویی روشنی دیده ی پر راز صبح

صولت این روزگار ، از صدف نام توست
شور و شرِ آفتاب ، خاطره پرداز صبح

صبح به صبحِ غزل ، می شکفد با رخت
ای همه ی زندگی ... شرح پر آواز صبح

« هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست»
فجر طلوع تو شد ...شاهد اعجاز صبح


#رحیم‌کارگر

https://t.me/kellidd
هر چند می‌تکانمش از دل نمی‌رود
از چشم می‌نهانمش از دل نمی‌رود

در باغ خاطرات حیاتم نشسته است
از شاخه می‌پرانمش از دل نمی‌رود

با کوپه‌های تلخ قطار سرشک خویش
از دیده می‌چکانمش از دل نمی‌رود

او باز هم بهارترین می‌شود و باز
من باز می‌خزانمش از دل نمی‌رود

زهری که مرگ را به تنم قند می‌کند
هر لحظه می‌چشانمش از دل نمی‌رود...

تصویر می‌شود به ورق‌پاره‌های عمر
هر روز می‌درانمش از دل نمی‌رود

او رفته‌است و مانده به زندان خاطرات
بیهوده می‌رهانمش از دل نمی‌رود...!!!


#ارس_آرامی

https://t.me/kellidd
غرق در حالتی بلاتکلیف
رو به آیینه مات می‌مانم
این منم زنده مانده‌ام بی تو؟!
نکند مرده‌ام نمی‌دانم...

مثل اهواز و مثل آبادان
وارث اشک‌های کارونم
بیم هر لحظه لرزش و آوار
مثل پس‌کوچه‌های تهرانم

غربتی بی‌کران حصارِ من است
از کران تا کران هراسم و ترس
وسطِ جنگلی که تنهایی‌ست
تک درختی اسیر طوفانم...

مثلِ تنهاییِ موازیِ ما
مرگ با زندگی موازی بود
زندگی نیست غیرِ بودنِ تو
عمر، مرگ است بی‌تو...می‌دانم...

امتحانی به نام دوریِ تو
که در آن من همیشه مردودم
برگۀ امتحان این دوری‌ست
قامتی تا شده...بسوزانم؟!

نیستی در شناسنامۀ من
که بدانی چقدر دیر گذشت
بیست‌و‌یک سال...بیست‌و‌یک قرن است
وقتی از غصه‌ها فراوانم

صورتِ مسأله منم وقتی
که ندانم بدون تو چه کنم
تو مرا در میانِ آغوشت
می‌شود حل کنی...من آسانم

گرچه دوری برای من سخت است
چاره‌ای نیست...کارِ تقدیر است
با خدا که نمی‌شود جنگید
فقط «أمن یجیب» می‌خوانم...

#محمد_شریف


https://t.me/kellidd
میدانم زندگی میگذرد
میدانم دردهایمان کمرنگ میشود
ولی…
جوانیمان را از که پس بگیریم؟


#تکه_هایی_از_یک_کل_منسجم
#پونه_مقیمی

https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عزیزم دوستت دارم ولی با ترس و پنهانی 
که پنهان کردنٍ یک عشق یعنی اوج ویرانی !

دلم رنج عجیبی می برد از دوریت ، اما 
نجابت می کند مانند بانو های ایرانی ...

تحمل کردن این راز از من زن نمی سازد !
که روزی خسته خواهد شد دل از اندوه طولانی

غمت را می خورد هر شب دل نازک تر از شیشه
تو سنگی را نمی خواهی کنار شیشه بنشانی !!

مرا باور کنی ، شاید ، به راه عشق برگردم ...
نه از این دست باورهای مردم در مسلمانی!

" عزیزم دوستت دارم " ، غم این جمله را دیدی؟
تفاوت دارد این سیلاب با شب های بارانی .. 


 سها حیدری


https://t.me/kellidd
کاروانی در زمین یونان بزدند و نعمتِ بی‌قیاس ببردند.
بازرگانان گریه و زاری کردند و خدا و پیمبر شَفیع آوردند و فایده نبود.

چو پیروز شد دزدِ تیره‌روان
چه غم دارد از گریهٔ کاروان؟!


لقمان حکیم اندر آن کاروان بود.
یکی گفتش از کاروانیان: مگر اینان را نصیحتی کنی و موعظه‌ای گویی تا طرفی از مالِ ما دست بدارند که دریغ باشد چندین نعمت که ضایع شود.
گفت: دریغ کلمهٔ حکمت با ایشان گفتن.

آهنی را که موریانه بخورد
نتوان برد از او به صِیقَل زنگ

با سیه‌دل چه سود گفتن وعظ؟
نرود میخِ آهنی، در سنگ


همانا که جرم از طرف ماست.

به روزگارِ سلامت، شکستگان دریاب
که جبرِ خاطرِ مسکین بلا بگرداند

چو سائل از تو به زاری طلب کند چیزی
بده وگرنه ستمگر به زور بستاند

#گلستان
#سعدی

https://t.me/kellidd
سعی کردم که بمانی و بریدی ، به درک
کارمان را به غـم و رنج کشیدی ، به درک

به جهنم که از این خانه فراری شده ای
عاشقت بودم و هرگــز نشنیدی ، به درک

میوه ی کال غـــــزل بودم و از بخت بدم
تومرا هرگز ازاین شاخه نچیدی ، به درک

فرق خرمهره و گوهر تو نفهمیدی چیست
جنس پاخورده ی بازار خریدی ، به درک

دانه پاشیدم و هربار نشستم به کمین
سادگی کردی و از دام پریدی ، به درک

عاقبت سنگ بزرگی به سرت خواهد خورد
میکشی از تـــــه دل آه شدیدی ، به درک

نوشدارو شدی اما بــه گمانم قدری
دیر بالای سرِ کُشته رسیدی ، به درک

#سوفی_صابری

https://t.me/kellidd
شب هجرِ تو جانا بس‌که آه و ناله سر کردم
ز آه و نالۀ خود مرغ و ماهی را خبر کردم

بدین امّید تا جویم نشانی از گلِ رویت
چو باد صبحگاهی خویشتن را دربدر کردم

اگر دربارۀ من التفاتِ خویش کم کردی
مَنَت اخلاصِ خود را بیشتر از پیشتر کردم

به‌سودایت اگر از دست دادم خرمنِ هستی
نپنداری در این سودا كه يک ارزن ضرر کردم

اگر از دست رفتم در سرِ کویت نیندیشم
که من روزی‌که اینجا پا نهادم ترکِ سر کردم

ز بس گفتیم اگر آیی رهایی بخشی از هجرم
همه عمرِ عزیزِ خویش را صرفِ اگر کردم

ز درسِ عقلی و نقلی ندارم هیچ در خاطر
ولیکن خوب درسِ عشقبازی را ز بر کردم

درِ دولت‌سرای او گدایی پیشه کن منشی!
که من از این گدایی خویشتن را معتبر کردم.

#منشی_کاشانی

https://t.me/kellidd
چشم‌ من گیر کرده انگاری،
روی آن چشمهای رنگی تو
مانده‌ام روزهای بسیاری،
خیره در آن همه قشنگی تو

از همان ابتدا مشخص بود،
آخر جنگ این سیاه و سپید
کیش و مات است شاه مغرورم،
عاشق یال اسب جنگی تو

با همه دوست مثل آیینه،
با من انگار دشمنی داری
نکند چون که عاشقت هستم؟
ای به قربان قلب سنگی تو!

غیرتم کشت بس که خندیدی
با رقیبان، مقابل چشمم
گفتی آنها برادرت هستند!
وای از این همه زرنگی تو

پیش من روزه‌دار و محجوبی ،
جانماز آب می‌کشی، اما
شهر ما کوچک‌ست و می‌آید،
خبر مستی و مَلَنگی تو

#بیژن_کلهر

https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من مِی خورم و هر که چو من اهل بود
می خوردن من به نزد او سهل بود

می خوردن من حق ز ازل می‌دانست
گر می نخورم علم خدا جهل بود

#سراج‌قمری

https://t.me/kellidd
1
ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود

از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من
آری به یمن لطف شما خاک زر شود

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یا رب مباد آن که گدا معتبر شود

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست
سرها بر آستانه او خاک در شود

#حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست
دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

https://t.me/kellidd
می توانی بروی قصه و رویا بشوی
راهی دورترین نقطه ی دنیا بشوی

ساده نگذشتم از این عشق ، خودت می دانی
من زمینگیر شدم تا تو ، مبادا بشوی

آی ! مثل خوره این فکر عذابم می داد ؛
چوب ما را بخوری ، ورد زبان ها بشوی

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم
من که مرداب شدم ، کاش تو دریا بشوی

دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط
باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد
تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

در جهانی که پر از وامق و مجنون شده است
می توانی عذرا باشی ، لیلا بشوی

می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند
در دل سنگ ترین آدم ها جا بشوی

بعد از این، مرگ نفس های مرا می شمرد
فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی

#مهدی_فرجی

https://t.me/kellidd
بیدل و خسته در این شهرم و دلداری نیست
غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست

رو مداوای خود ای دل،بکن از جای دگر
کاندر این شهر، طبیب دل بیماری نیست

یارب این شهر چه شهری است که صد یوسف دل
به کلافی بفروشیم و خریداری نیست

شب به بالین من خسته به‌غیر از غم دوست
ز آشنایان کهن، یار و پرستاری نیست

به‌جز از بخت تو و دیده ی من، در غم تو
شب در این شهر به بالین سر بیداری نیست

گر«هما» را ندهد ره به در صومعه شیخ
در خرابات مگر سایه ی دیواری نیست؟

#همای_شیرازی


https://t.me/kellidd
ﭼﺮﺍ نمی‌کُشد ﻣﺮﺍ ﺧﺪﺍﯼ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺗﻮ
ﻣﯿﺎﻥ ﺁﺏ ﻭ ﺁﺗﺸﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺗﻮ

ﻗﺴﻢ ﺑﻪ ﺳﺎﺣﺖ ﻏﺰﻝ، ﺩﻗﯿﻘﻪ‌ﺍﯼ ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭ
ﺩﻟﻢ ﻋﺠﯿﺐ می‌کند ﻫﻮﺍﯼ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺗﻮ

ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺎ ﺳﺘﺎﺭﻩ‌ﻫﺎ ﺑﻪ ﻟﺤﻦ ﺁﺏ ﻭ ﺁﯾﻨﻪ
ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺣﺮﻑ می‌زﻧﻢ، به جاﯼ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺗﻮ

اگرچه چشم بسته‌ای دوباره از سر غرور
مدام می‌زند به در، گدای چشمهای تو

ﺍﺯ ﺁﻥ شبی که ﺩﯾﺪﻣﺖ، ﻫﻤﺎﻥ ﯾﮑﯽ ﺩﻭ ﻗﺮﻥ ﭘﯿﺶ
ﻧﺸﺴﺘﻪ‌ﺍﻡ ﮐﻨﺎﺭ ﺩﻝ، ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺗﻮ

ﺳﮑﻮﺕ ﮔﺎﻩ ﮔﺎﻩ ﺗﻮ، ﻣﺮﺍ ﺷﮑﻨﺠﻪ می‌دﻫﺪ
ﺧﺪﺍ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﺸﻨﻮﻡ، ﺻﺪﺍﯼ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺗﻮ

ﺍﮔﺮ ﭼﻪ ﺷﺮﻡ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ﺑﮕﻮﯾﻤﺖ ﮐﻪ ﺷﺎﻋﺮﻡ
ﻭﻟﯽ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻝ، ﻓﺪﺍﯼ ﭼﺸﻤﻬﺎی تو

#فرهاد_سالاری

https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حبذا زور جنون، مغلوب زنجیرم نکرد
مرحبا سیل فنا، ممنون تعمیرم نکرد

همچو دندانی که افتد در جوانیها مرا
برنیامد از دهان حرفی که دلگیرم نکرد

خلق را از بس مزور دیده ام در حیرتم
کز چه بود آیا که مادر آب در شیرم نکرد

بسکه جز من کس نمی بیند ز زشتی روی من
هیچ نقاشی بجز آیینه تصویرم نکرد

من کیم؟دیوانه یی سرمست کز زور جنون
هیچ کس جز حلقه‌ی اطفال زنجیرم نکرد

آرزوی خلوتی هرگز در آن صورت نبست
هیچ جا چون خانه‌ی آیینه دلگیرم نکرد

شهر پاکان را، ندیدم زیرپا مانند سیل
پیری از کوه جوانی تا سرازیرم نکرد

خوان دنیا در خورند اشتهای حرص نیست
جز قناعت نعمتی واعظ از آن سیرم نکرد

#واعظ‌قزوینی

https://t.me/kellidd