کلید 🔑
78 subscribers
6.19K photos
1.78K videos
7 files
2.01K links
🔐
«ــ این طلسمِ کهنه کلیدش به مُشتِ توست؛
«با کس مپیچ بیهُده، آیینه‌یی بجوی!»

شاملو
Download Telegram
از دهانت چشيدني ست غزل،
بيش از آنكه شنيدني باشد
قدري آهسته تر بخوان بگذار
اين حلاوت مکيدني باشد

بيخيال عروض و قافيه باش
فارغ از قيد و بند شاعرها
روسري را بدست باد بده
شعر بايد که ديدني باشد

واژه ها ميوه هاي باغ تواند
از لبان تو مزه مي گيرند
تو نبودي كسي نمي دانست
حرف بايد چشيدني باشد

اي نشسته به قله هاي سپيد!
شعرنو! پيش پاي من بگذار
تا تو راهي كه رفتني باشد
جاده اي كه رسيدني باشد

گردن آويز ناز زيبنده ست
منتها اين بخاطرت باشد
ناز خوب است تا زماني كه
نازهايت خريدني باشد

سعدي دخترانه سخني
مطلع شعر ناب انجمني
آرزو مي کنم گلستانت
غنچه هايش نچيدني باشد

#مجیدآژ

https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ز شبهای دگر دارم تب غم بیشتر امشب
وصیت می‌کنم باشید از من با خبر امشب

مباشید ای رفیقان امشب ِ دیگر ز من غافل
که از بزم شما خواهیم بردن درد سر امشب

مگر در من نشان مرگ ظاهر شد که می‌بینم
رفیقان را نهانی آستین بر چشم تر امشب

مکن دوری خدا را از سر بالینم ای همدم
که من خود را نمی‌بینم چو شبهای دگر امشب

شرر در جان وحشی زد غم آن یار سیمین تن
ز وی غافل مباشید ای رفیقان تا سحر امشب

#وحشی‌بافقی

https://t.me/kellidd
بعد از جگر گفتم پرم را هم بسوزانی
آماده ام تا پیکرم را هم بسوزانی

آهی بکش، ای در دهانت هرم تابستان
نزدیک شو دور و برم را هم بسوزانی

عمری به پایت سوختم ای عشق، اما کاش
یک عمر بعد از محشرم را هم بسوزانی

آتش اگر با اشک جانکاهم فروکش کرد
برخیز تا چشم‌ترم را هم بسوزانی

ما رنجبرها خصلت پروانه را داریم
تن می دهم.. خاکسترم را هم بسوزانی

ای عشق میخواهم که مفقود الاثر باشم
آماده شو تا دفترم را هم....

#غلامرضا_رنجبری

https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اونیکه زنده از تاریکی بیرون میاد دیگه نور رو گدایی نمیکنه !


https://t.me/kellidd
غیر شیدایی مرا داغی به پیشانی نبود
من‌که پیشانی نوشتم جز پریشانی نبود

همدمی مابین آدم‌ها اگر می‌یافتم
آه من در سینه‌ام یک عمر زندانی نبود

دوستان رو به رو و دشمنان پشت سر
هرچه بود آیین این مردم مسلمانی نبود

خار چشم این و آن گردیدن از گردن‌کشی‌ست
دسترنج کاج‌ها غیر از پشیمانی نبود

چشم کافرکیش را با وحدت ابرو چه کار؟
کاش این محراب را آیات شیطانی نبود

من‌که در بندم کجا؟ میدان آزادی کجا؟
کاش راه خانه‌ات این‌قدر طولانی نبود

#علیرضا_بدیع

https://t.me/kellidd
این تبسم هایِ بی معنا چه دارد با خودش؟
گفتگو با سایه ای تنها چه دارد با خودش؟

شاید از من دل برید اما فراموشم نکرد
زندگی جز شاید و اما چه دارد با خودش؟

عشق تا امروز حرفِ تازه ای با خود نداشت
این جهان مختصر فردا چه دارد با خودش؟

ماهیِ آزادِ من در تنگِ خود آسوده باش
جز پریشانی مگر دریا چه دارد با خودش؟

حرف آخر را زمستان می زند کوتاه و سرد:
شب نشینی بی تو در یلدا چه دارد با خودش؟

#محمدحسن_جمشیدی

https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این گرگ ها که بره به دندان گرفته اند
ابلیس های قالب انسان گرفته اند

از روح ماست آنچه که در کام می کِشند
از خون ماست آری اگر جان گرفته اند

در بازی زمانه زمانی به فرض هم
چرخیده است تاسی و دوران گرفته اند

با خاتمِ ربوده به دولت نمی رسند
این دیوها که تخت سلیمان گرفته اند

هیزم برای آتش نمرود می برند
غافل که گُل برای گلستان گرفته اند

از ظالمان چه باک! که راهِ سقوط را
پیموده اند آخر و پایان گرفته اند

باشد که با رسیدنِ خورشید، کم کنند
این سایه را که بر سر ایران گرفته اند..
.

#مه‌زادرازی

https://t.me/kellidd
سیاهپوشِ که‌ای؟! آن‌که سربلند گذشت؟!
چراغِ نیزه شد از این جهانِ گَند گذشت؟!

سیاهپوشِ که‌ای؟! آن‌که چون غزالِ جسور،
به‌تاخت از وسطِ حلقه‌ی کمند گذشت؟!

پیاده مانده‌ای و ناله می‌زنی او را،
که تند و تیز، ازین فتنه با سمند گذشت؟!

خمود و لِه شده زیرِ گرانیِ بازار،
گریستی به کسی که "نگفته چند" گذشت؟!

تو چون مگس به سرِ خویشتن بکوب که او،
"عسل‌پسند" زِ سودای "حبه‌قند" گذشت!

اسیرِ خِفّتِ خود باش زیرِ یوغِ ستم،
که آن رهاییِ مطلق زِ هرچه بند گذشت....

#حسین_جنتی

https://t.me/kellidd
سرخطِ خبرهای جهان،  خط لبانت
دنیا شده مبهوتِ دو ابروی کمانت

آنقدر که شیرین‌سخنی، با تو که باشم
شیرین بشود قهوه‌ام از قند دهانت

وصل است به تو نرخ دلار و تبِ بازار
تغییر کُند ثانیه‌ای با نوسانت

حتی تو به چینی بزنی حرف، قشنگ است
از بس که پدرسوخته زیباست بیانت

رحمی بکن از خانه به ندرت برو بیرون
هرکس که تو را دید، شده شاد روانت

آنقدر عزیزی و نظر کرده که حتی
یک عطسه زدی کل جهان شد نگرانت

چشمم که می‌افتد به تو لکنت بِ بِگیرم
قلبم که نگو طبل زند از هیجانت

من این همه گفتم که به عنوان ارادت
من را بپذیری به صف دلشدگانت

#یحیی_اسلامی

https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اون دوستت که ادعای شعر و شاعری میکنه😂



#باباطاهر 😉

https://t.me/kellidd
می توان  خندید  آری  می توان
می توان از خنده ها هم جان گرفت

می توان  این  زندگانی  را هنوز
اوجِ سختیهای ِ خود آسان گرفت

ره  مده  غم  را درونِ خانه ات
جانِ مردان را همین نادان گرفت

می توان  از  رنجهایِ  زندگی
با همین آسوده گی تاوان گرفت

می توان  آری  مگوییدم  که  نه!
می توان یک بارِ دیگر جان گرفت

انس و جن را می توان در هم شکست
جایگاهِ  ارفعِ  انسان  گرفت

می توان از دین و از مکتب گذشت
می توان از خنده هم  ایمان  گرفت

آرمانهایی  که با  انسان نشد!!
بعد ازین شاید که از "حَیْوان" گرفت!

چشمِ گریان بر دلی فاتح نشد
قلبها را می توان خندان ، گرفت

در میانِ گریه ات خندیده ای؟
جوششی که از درون طغیان گرفت

هدیه ی هستی بُوَد خنده، بخند!
هرکه خندد درد ِ او درمان گرفت

#سینامشفقی

https://t.me/kellidd
فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فتاد
دودش به سر درآمد و از پای درفتاد

مجنون ز جام طلعت لیلی چو مست شد
فارغ ز مادر و پدر و سیم و زر فتاد

رامین چو اختیار غم عشق ویس کرد
یک‌بارگی جدا ز کلاه و کمر فتاد

وامق چو کارش از غم عَـذرا به جان رسید
کارش مدام با غم و آه سحر فتاد

زین گونه صدهزار کس از پیر و از جوان
مست از شراب عشق چو من، بی‌خبر فتاد

بسیار کس شدند اسیرِ کمندِ عشق
تنها نه از برای من این شور و شر فتاد

روزی به دلبری نظری کرد چشم من
زان یک نظر مرا دو جهان از نظر فتاد

عشق آمد آن چنان به دلم در زد آتشی
کز وی هزار سوز ، مرا در جگر فتاد

بر من مگیر اگر شدم آشفته‌دل ز عشق
مانند این بسی ز قضا و قدر فتاد

#سعدی ز خلق چند نهان راز دل کنی
چون ماجرای عشق تو یک‌یک به در فتاد


https://t.me/kellidd
جهان ، آلوده خواب است‌. 
فرو بسته است وحشت در به روي هر تپش ، هر بانگ 


چنان كه من به روي خويش 
در اين خلوت كه نقش دلپذيرش نيست 
و ديوارش فرو مي خواندم در گوش‌: 
ميان اين همه انگار 
چه پنهان رنگ ها دارد فريب زيست‌! ...

شب از وحشت گرانبار است‌. 
جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بيدار: 
چه ديگر طرح مي ريزد فريب زيست 
در اين خلوت كه حيرت نقش ديوار است؟ 
 
#سهراب‌سپهری

https://t.me/kellidd
Ajab Cheshayi Dari
Sattar
عجب چشایی داری
وقتی پایین میاری
رو سر خاک کوچه
چه منتی میذاری
رو سر خاک کوچه
چه منتی میذاری
کنج لبات نباته
چالت مثل قناته
وقتی میخندی انگار
ماه هوا فداته
وقتی میخندی انگار
ماه هوا فداته

لپ گلیت اناره
دهنمو آب میاره
میخوام که گاز بگیرم
نوبریه بهاره
پوست تنت چه داغه
هزارتا چل چراغه
سرخو سفید و چاقه
میپره وقتی خوابه
عجب چشایی داری
وقتی پایین میاری
رو سر خاک کوچه
چه منتی میذاری
رو سر خاک کوچه
چه منتی میذاری
کنج لبات نباته
چالت مثل قناته
وقتی میخندی انگار
ماه هوا فداته
وقتی میخندی انگار
ماه هوا فداته

تار موهات بلنده
واسه شکار کمنده
خورشید آب طلایی
بهت میاد قشنگه

تو سینت عکس ماهه
مریم بی گناهه
با آب طلا نوشته
این آخرین پناهه
از ابروهات نگفتم
دو تا غنای جفتن
از پشتبوم چشمات
فوت کنیشون میفتن
عجب چشایی داری
وقتی پایین میاری
رو سر خاک کوچه
چه منتی میذاری
رو سر خاک کوچه
چه منتی میذاری

#ستار

https://t.me/kellidd
🌞

كمى طلوعِ آفتاب
كمى چاى دآغ
كمى نَسيمِ صُبحگاهى
وَ بسيارى تو...
مَگر من جُز اين چه ميخواهم؟

#ميسا_دورقى


درود ، صبحتان بخیر🙋🏻‍♂🙋‍♀

امیدوارم
عشق درقلبتان
لبخند بر لبانتان
مهربانی درنگاهتان
محبت در چهـره تان
بخشش در رفتـارتان
و بهترین ها برای زندگی تان باشد🙏☺️


https://t.me/kellidd
سروْ ایستاده بِهْ، چو تو رفتار می‌کنی
طوطی خموش به، چو تو گفتار می‌کنی

کس دل به اختیار به مهرت نمی‌دهد
دامی نهاده‌ای که گرفتار می‌کنی

تو خود چه فتنه‌ای؟ که به چشمان ترک مست
تاراج عقل مردم هشیار می‌کنی

از دوستی که دارم و غیرت که می‌برم
خشم آیدم که چشم به اغیار می‌کنی

گفتی نظر خطاست، تو دل می‌بری رواست؟
خود کرده جرم و خلق گنهکار می‌کنی

هرگز فرامشت نشود دفتر خلاف
با دوستان چنین که تو تکرار می‌کنی

دستانْ به خونِ تازهٔ بیچارگانْ خضاب
هرگز کس این کند که تو عیار می‌کنی؟

با دشمنان موافق و با دوستان به خشم
یاری نباشد این که تو با یار می‌کنی

تا من سماع می‌شنوم پند نشنوم
ای مدعی نصیحت بی‌کار می‌کنی

گر تیغ می‌زنی سپر اینک وجود من
صلح است از این طرف که تو پیکار می‌کنی

از روی دوست تا نکنی رو به آفتاب
کز آفتاب روی به دیوار می‌کنی

زنهار #سعدی از دل سنگین کافرش
کافر چه غم خورد؟ چو تو زنهار می‌کنی


https://t.me/kellidd
پیرمردی، مفلس و برگشته بخت
روزگاری داشت ناهموار و سخت

هم پسر، هم دخترش بیمار بود
هم بلای فقر و هم تیمار بود

این، دوا می‌خواستی، آن یک پزشک
این، غذایش آه بودی، آن سرشک

این، عسل می‌خواست، آن یک شوربا
این، لحافش پاره بود، آن یک قبا

روزها می‌رفت بر بازار و کوی
نان طلب می‌کرد و می‌برد آبروی

دست بر هر خودپرستی می‌گشود
تا پشیزی بر پشیزی می‌فزود

هر امیری را، روان می‌شد ز پی
تا مگر پیراهنی، بخشد به وی

شب، به سوی خانه می‌آمد زبون
قالب از نیرو تهی، دل پر ز خون

روز، سائل بود و شب بیمار دار
روز از مردم، شب از خود شرمسار

صبحگاهی رفت و از اهل کرم
کس ندادش نه پشیز و نه درم

از دری می‌رفت حیران بر دری
رهنورد، اما نه پائی، نه سری

ناشمرده، برزن و کوئی نماند
دیگرش پای تکاپوئی نماند

درهمی در دست و در دامن نداشت
ساز و برگ خانه برگشتن نداشت

رفت سوی آسیا هنگام شام
گندمش بخشید دهقان یک دو جام

زد گره در دامن آن گندم، فقیر
شد روان و گفت کای حی قدیر

گر تو پیش آری به فضل خویش دست
برگشائی هر گره کایام بست

چون کنم، یارب، در این فصل شتا
من علیل و کودکانم ناشتا

می‌خرید این گندم ار یک جای کس
هم عسل زان می‌خریدم، هم عدس

آن عدس، در شوربا می‌ریختم
وان عسل، با آب می‌آمیختم

درد اگر باشد یکی، دارو یکی است
جان فدای آنکه درد او یکی است

بس گره بگشوده‌ای، از هر قبیل
این گره را نیز بگشا، ای جلیل

این دعا می‌کرد و می‌پیمود راه
ناگه افتادش به پیش پا، نگاه

دید گفتارش فساد انگیخته
وان گره بگشوده، گندم ریخته

بانگ بر زد، کای خدای دادگر
چون تو دانائی، نمی‌داند مگر

سال‌ها نرد خدائی باختی
این گره را زان گره نشناختی

این چه کار است، ای خدای شهر و ده
فرق‌ها بود این گره را زان گره

چون نمی‌بیند، چو تو بیننده‌ای
کاین گره را برگشاید، بنده‌ای

تا که بر دست تو دادم کار را
ناشتا بگذاشتی بیمار را

هر چه در غربال دیدی، بیختی
هم عسل، هم شوربا را ریختی

من ترا کی گفتم، ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز

ابلهی کردم که گفتم، ای خدای
گر توانی این گره را برگشای

آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت، دیگر چه بود

من خداوندی ندیدم زین نمط
یک گره بگشودی و آن‌هم غلط


الغرض، برگشت مسکین دردناک
تا مگر برچیند آن گندم ز خاک

چون برای جستجو خم کرد سر
دید افتاده یکی همیان زر

سجده کرد و گفت کای رب ودود
من چه دانستم تو را حکمت چه بود

هر بلائی کز تو آید، رحمتی است
هر که را فقری دهی، آن دولتی است

تو بسی زاندیشه برتر بوده‌ای
هر چه فرمان است، خود فرموده‌ای

زان به تاریکی گذاری بنده را
تا ببیند آن رخ تابنده را

تیشه، زان بر هر رگ و بندم زنند
تا که با لطف تو، پیوندم زنند

گر کسی را از تو دردی شد نصیب
هم، سرانجامش تو گردیدی طبیب

هر که مسکین و پریشان تو بود
خود نمی‌دانست و مهمان تو بود

رزق زان معنی ندادندم خسان
تا تو را دانم پناه بی‌کسان

ناتوانی زان دهی بر تندرست
تا بداند کآنچه دارد زانِ تست

زان به درها بردی این درویش را
تا که بشناسد خدای خویش را

اندرین پستی، قضایم زان فکند
تا تو را جویم، تو را خوانم بلند

من به مردم داشتم روی نیاز
گرچه روز و شب در حق بود باز

من بسی دیدم خداوندان مال
تو کریمی، ای خدای ذوالجلال

بر در دونان، چو افتادم ز پای
هم تو دستم را گرفتی، ای خدای

گندمم را ریختی، تا زر دهی
رشته‌ام بردی، که تا گوهر دهی

در تو، پروین، نیست فکر و عقل و هوش
ورنه دیگ حق نمی‌افتد ز جوش

#پروین‌اعتصامی

https://t.me/kellidd
یک روز آمد ، از سمت ابهام
آن مرد تنها،آن مرد بی نام

با هم نشستیم ، گفتیم و گفتیم
از غنچه و گل، از باغ ناکام

او آرزو کرد باران ببارد
بارید باران ،آرام، آرام

با هم نمازی بر آب خواندیم
من تشنه بودم در دست او جام!

گفتم :بیاییم با هم بسوزیم
او پخته تر شد ، من مانده ام خام!

گفتم :ز عاشق ، عاشق ترین ها
ناگاه لرزید، چون صید در دام

دار بلندی از دور دیدم
من بی قرار و او بود آرام

گفت او اناالحق، خاموش ماندیم
هنگامه ای بود از بام تا شام!

بر دار خندید ، بر سمت ابهام
آن مرد تنها ، آن مرد بی نام

سید علی میرباذل



https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#چارلز_بوکوفسکی
از «هیچ» می‌گوید!


به‌قول #خیام

دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ
دانی که پس از مرگ چه ماند باقی
عشق است و محبت است و باقی همه هیچ…

https://t.me/kellidd
شانه ات را با سرم هرگز سرِ یاری نبود
بغض بود و گریه بود و هیچ دیواری نبود

اشک خود را پاک می کردم به لطفِ آستین
دستِ پر مهری برای اَشکبرداری نبود

هر که رد می شد مرا با ریشخندی می نواخت
حق من در عاشقی اینقدرها خواری نبود

یک نفر پرسید حالم را ، ولی معلوم شد
نیّتش از پرسشِ احوال، دلداری نبود

هرچه کردم آبروداری کنم اما نشد
در نبودِ عشق جایِ آبروداری نبود

رفتی و بعد از تو کار من کجاها که کشید!!
روزگارم غیرِ تلخیّ و گرفتاری نبود

حاصل تنهایی ام هر صبح و شب، شب تا سحر
غیرِ پرسه در خیابان های بی عاری نبود

مرده متحرکی بودم، تلاش بیخودم
جز فریب و خُدعۀ خود زنده پنداری نبود

فکر می کردم که گاهی دلخور از هم می شویم
در خیالاتم ولیکن فکرِ بیزاری نبود

#حسین_داستان

https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مپرس شادی من حاصل از كدام غم است
كه پشت پرده‌ی عالم هزار زیر و بم است

زیان اگر همه‌ی سود آدم از دنیا ست
جدال خلق چرا بر سر زیاد و كم است؟

اگر به ملك رسیدی جفا مكن به كسی
كه آنچه كاخ تو را خاك می كند ستم است


خبر نداشتن از حال من بهانه‌ی تو ست
بهانه‌ی همه‌ی ظالمان شبیه هم است

كسی بدون تو باور نكرده است مرا
كه با تو نسبت من چون دروغ با قسم است

تو را هوای به آغوش من رسیدن نیست
وگرنه فاصله‌ی ما هنوز یك قدم است

#فاضل_نظری

https://t.me/kellidd