به من مىگفت:
"چشمهاى تو مرا به اين روز انداخت.
اين نگاهِ تو كارِ مرا به اينجا كشانده.
تاب و تحمل نگاههاى تو را نداشتم.
نمىديدى كه چشم بر زمين مىدوختم؟"
به او گفتم:
"در چشمهاى من دقيقتر نگاه كن!
جز تو هيچ چيزى در آن نيست..."
#بزرگ_علوی
#چشمهایش
https://t.me/kellidd
"چشمهاى تو مرا به اين روز انداخت.
اين نگاهِ تو كارِ مرا به اينجا كشانده.
تاب و تحمل نگاههاى تو را نداشتم.
نمىديدى كه چشم بر زمين مىدوختم؟"
به او گفتم:
"در چشمهاى من دقيقتر نگاه كن!
جز تو هيچ چيزى در آن نيست..."
#بزرگ_علوی
#چشمهایش
https://t.me/kellidd
⚡1
دلم گرفته از این روزها چکار کنم؟
سکوت داد غزل یا دعا چکار کنم؟
غروب، شهر ، خیال تو، درد، تنهایی
جهان به دور سرم... ای خدا چکار کنم؟
نفس که می کشم انگار درد می بلعم
چقدر کم شده اینجا هوا چکار کنم؟
چرا زبان مرا هیچ کس نمی فهمد
میان این همه ناآشنا چکار کنم؟
نمی شود که بخندم دوباره از ته دل
دلم گرفته خدایا خدا چکار کنم؟
خودت بگو که در این روزهای ابری و تلخ
هنوز زنده بمانم و یا. .. چکار کنم؟
شایسته ابراهیمی
https://t.me/kellidd
سکوت داد غزل یا دعا چکار کنم؟
غروب، شهر ، خیال تو، درد، تنهایی
جهان به دور سرم... ای خدا چکار کنم؟
نفس که می کشم انگار درد می بلعم
چقدر کم شده اینجا هوا چکار کنم؟
چرا زبان مرا هیچ کس نمی فهمد
میان این همه ناآشنا چکار کنم؟
نمی شود که بخندم دوباره از ته دل
دلم گرفته خدایا خدا چکار کنم؟
خودت بگو که در این روزهای ابری و تلخ
هنوز زنده بمانم و یا. .. چکار کنم؟
شایسته ابراهیمی
https://t.me/kellidd
شده پشتِ نفست هق هقِ پنهان باشی؟!
یا پر از قهقه ی سردِ خیابان باشی؟!
پشت دیوارِ پُر از خاطره ات گم بشوی
روز و شب مشتریِ طعنه ی مردم بشوی
خانه را گم کنی از زِمزمه ی روی لبی
بی تو مهتاب بخوانی وسط کوچه، شبی
به بخارِ لبِ فنجان دلت زُل بزنی
روی پیشانی لب داغِ تحمل بزنی
پیله را وا کنی و بال نباشد به تنت
اوجِ پروازِ تو باشد یقه ی پیرهنت
با سکوت شب مردابی خود کات کنی
مُهره ی دلهره ی فاصله را مات کنی
هرکجا دست به دستی گره شد آه شوی
سوزنِ گمشده در خاطره ی کاه شوی
رویِ بن بستِ نگاهت بنویسی باز است
تهِ این کوچه دلی منتظرِ پرواز است
باید از همهمه ی کوچه ی غم دور شود
چه کند بال اگر بامِ تو مغرور شود؟
میشود مانعِ پروازِ خیالم نشوی؟
قسمتِ خیسِ لبِ گوشه ی شالم نشوی
من از این بازی گرگم به هوا میترسم
ازمبدل شدنِ "تو" به شما میترسم
کاش میشد که تورا در دلِ خود خاک کنم
اثرِ بوسه ی انگشتِ تورا پاک کنم
نشدی سهمِ دلِ شب زده ام حرفی نیست
روی موهایِ سرم دست نکش برفی نیست!...
#صفیه_اسدی (صدف)
https://t.me/kellidd
یا پر از قهقه ی سردِ خیابان باشی؟!
پشت دیوارِ پُر از خاطره ات گم بشوی
روز و شب مشتریِ طعنه ی مردم بشوی
خانه را گم کنی از زِمزمه ی روی لبی
بی تو مهتاب بخوانی وسط کوچه، شبی
به بخارِ لبِ فنجان دلت زُل بزنی
روی پیشانی لب داغِ تحمل بزنی
پیله را وا کنی و بال نباشد به تنت
اوجِ پروازِ تو باشد یقه ی پیرهنت
با سکوت شب مردابی خود کات کنی
مُهره ی دلهره ی فاصله را مات کنی
هرکجا دست به دستی گره شد آه شوی
سوزنِ گمشده در خاطره ی کاه شوی
رویِ بن بستِ نگاهت بنویسی باز است
تهِ این کوچه دلی منتظرِ پرواز است
باید از همهمه ی کوچه ی غم دور شود
چه کند بال اگر بامِ تو مغرور شود؟
میشود مانعِ پروازِ خیالم نشوی؟
قسمتِ خیسِ لبِ گوشه ی شالم نشوی
من از این بازی گرگم به هوا میترسم
ازمبدل شدنِ "تو" به شما میترسم
کاش میشد که تورا در دلِ خود خاک کنم
اثرِ بوسه ی انگشتِ تورا پاک کنم
نشدی سهمِ دلِ شب زده ام حرفی نیست
روی موهایِ سرم دست نکش برفی نیست!...
#صفیه_اسدی (صدف)
https://t.me/kellidd
جان میزنی در جانِ من جانمتوییجانم تویی
هم خانه ای در زندگی هم سایهی آنم تویی
در قهر من تو آشتی همدردی و هم مرحمی
مهر منی در این دلم همجان وجانانم تویی
باور شدی در باورم آخر شدی در اولم
مقصود هر معبر تویی آرام و اسکانم تویی
هرنیمهشب آیی دلا هرصبحدمدرچشم من
آرامش جانی به من هم دین و ایمانم تویی
در آتشم از دوریت دردا گلی در باغِ من
آتش بزن در جهل من چون نورپنهانم تویی
کم رفته ام در راه تو کم دادهام دل آنِ تو
کم بیش من اندازه کن اندازهدرخوانم تویی
سر بر ندارم میلِ تو ذوقِ شکوفای منی
تو باقی و بازنده ام در برجِ زندانم تویی
ای باور دیرینه ام دردی درون سینه ام
بشکن قفس پروانه ام فرقان دورانم تویی
من عابدی کو نیستم من عاشقی کو نیستم
درده مرا در اینقفس همخانهسامانم تویی
بشنوتو ازمن اینسخنصبریندارم بیشازاین
ای باورم ای آخرم شوری به احزانم تویی
دردا که ادغا را ز دل هرباره دارد گفتگو
جان و جهان من توییجانمتویی جانم تویی
#امیــردرافشــان
https://t.me/kellidd
هم خانه ای در زندگی هم سایهی آنم تویی
در قهر من تو آشتی همدردی و هم مرحمی
مهر منی در این دلم همجان وجانانم تویی
باور شدی در باورم آخر شدی در اولم
مقصود هر معبر تویی آرام و اسکانم تویی
هرنیمهشب آیی دلا هرصبحدمدرچشم من
آرامش جانی به من هم دین و ایمانم تویی
در آتشم از دوریت دردا گلی در باغِ من
آتش بزن در جهل من چون نورپنهانم تویی
کم رفته ام در راه تو کم دادهام دل آنِ تو
کم بیش من اندازه کن اندازهدرخوانم تویی
سر بر ندارم میلِ تو ذوقِ شکوفای منی
تو باقی و بازنده ام در برجِ زندانم تویی
ای باور دیرینه ام دردی درون سینه ام
بشکن قفس پروانه ام فرقان دورانم تویی
من عابدی کو نیستم من عاشقی کو نیستم
درده مرا در اینقفس همخانهسامانم تویی
بشنوتو ازمن اینسخنصبریندارم بیشازاین
ای باورم ای آخرم شوری به احزانم تویی
دردا که ادغا را ز دل هرباره دارد گفتگو
جان و جهان من توییجانمتویی جانم تویی
#امیــردرافشــان
https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از در درآمدی و من از خود به در شدم
گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم
گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست
صاحب خبر بیامد و من بیخبر شدم
چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب
مهرم به جان رسید و به عیوق بر شدم
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پیش یار
چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم
از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظر به دیدن او دیدهور شدم
بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان
مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
او را خود التفات نبودش به صید من
من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
گویند روی سرخ تو #سعدی چه زرد کرد
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم
https://t.me/kellidd
گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم
گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست
صاحب خبر بیامد و من بیخبر شدم
چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب
مهرم به جان رسید و به عیوق بر شدم
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پیش یار
چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم
از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظر به دیدن او دیدهور شدم
بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان
مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
او را خود التفات نبودش به صید من
من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
گویند روی سرخ تو #سعدی چه زرد کرد
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم
https://t.me/kellidd
❤1
همینکه سازِ دلت گرمِ تکنوازی شد
ترانه ساختنت هم بهانهسازی شد
دو همقطار، دو دنیای همسفر بودیم
دلت که رفت، جهانهایمان موازی شد
سرِ نباختنِ دل، دلِ مرا بُردی
که عشقبازیمان هم قماربازی شد
طنابِ دارِ مرا بافت تارِ روسریات
کلاهِ آخرتاندیشیات که قاضی شد
به حکمِ مَحکمهات عاشقانههایم سوخت
در انقلابِ دلت شعرم اعتراضی شد
تو را نِشاند از آغوشِ من به سجاده
همانکه با تو ملقّب به بینیازی شد
بیا به کعبه بُتی را که ساختی بشکن
خدای زندهبهگورت به مرگ راضی شد
#رضا_قاسمی
https://t.me/kellidd
ترانه ساختنت هم بهانهسازی شد
دو همقطار، دو دنیای همسفر بودیم
دلت که رفت، جهانهایمان موازی شد
سرِ نباختنِ دل، دلِ مرا بُردی
که عشقبازیمان هم قماربازی شد
طنابِ دارِ مرا بافت تارِ روسریات
کلاهِ آخرتاندیشیات که قاضی شد
به حکمِ مَحکمهات عاشقانههایم سوخت
در انقلابِ دلت شعرم اعتراضی شد
تو را نِشاند از آغوشِ من به سجاده
همانکه با تو ملقّب به بینیازی شد
بیا به کعبه بُتی را که ساختی بشکن
خدای زندهبهگورت به مرگ راضی شد
#رضا_قاسمی
https://t.me/kellidd
در شب تیرهی خود چشم به ماهی دارم
جز تماشای تو از دور چه راهی دارم
اشتباه تو دل از «اهل نظر» بردن بود
دلربایی تو اگر من چه گناهی دارم
بی سبب نیست که اینقدر شبیهیم به هم
مثل گیسوی تو من بخت سیاهی دارم
من حبابم شب دیدار تو ای ماه در آب
سخنی با تو به اندازهی آهی دارم
باز صد شکر که میخانهی آغوش تو هست
دست کم پیش تو ای عشق پناهی دارم
#فاضل_نظری
https://t.me/kellidd
جز تماشای تو از دور چه راهی دارم
اشتباه تو دل از «اهل نظر» بردن بود
دلربایی تو اگر من چه گناهی دارم
بی سبب نیست که اینقدر شبیهیم به هم
مثل گیسوی تو من بخت سیاهی دارم
من حبابم شب دیدار تو ای ماه در آب
سخنی با تو به اندازهی آهی دارم
باز صد شکر که میخانهی آغوش تو هست
دست کم پیش تو ای عشق پناهی دارم
#فاضل_نظری
https://t.me/kellidd
👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من از دور دست ها آمده ام،
از مزارع گندم،
از کرت های جاری،
و از سرزمینی که آسمانش تنها دو پیراهن دارد،
روزها آبی می پوشد
و شبها پیراهنی بلند که تاب می خورد در رقص هزار و یک ستاره ی روشن.
من از دوردست ها آمده ام،
از کوچه های کودکی،
از شهر رنگین قصه های پدر در شبهای کشدار زمستان
و از چشمان هستی بخش مادرم
که تمام مهربانیش را در نگاهش به من می بخشید!
باورم کن که شعر در من طغیان یگانگی است
و حماسه ی دوست داشتن!!
من دیگر گونه دوست می دارم!!!!
و دیگر گونه یگانه ام!!!
مرا تنها می توان با من سنجید و تو را تنها با تو!
که سالهاست در جستجوی تو بودم.
با تو آبی می بینم تمام بیناییم را!
چشمانت شکوه شکیبایی،
گیسوانت ادامه ی باران ها....
و دلت ترانه ی دریاهاست!
زمزمه ی سرانگشتان باد در خواب خوش گیسوانت
زیبایی شاعرانه ایست که دلم را به بازی می گیرد!
و نجابت کلامت آنچنان که هر کلام دیگری را بیرنگ می کند.
درچشم انداز هرکجای طبیعت تورا میبینم
درچشمه
دررود
دردریا
درگل
دردرخت
درجنگل
دردره
دردشت
درکوه
بااینهمه هنوزدرتوحیرانم!
که تمامی عشقی دریک وجودوتمامی آرزویی دریک لباس!
#عبدالملکیان
https://t.me/kellidd
از مزارع گندم،
از کرت های جاری،
و از سرزمینی که آسمانش تنها دو پیراهن دارد،
روزها آبی می پوشد
و شبها پیراهنی بلند که تاب می خورد در رقص هزار و یک ستاره ی روشن.
من از دوردست ها آمده ام،
از کوچه های کودکی،
از شهر رنگین قصه های پدر در شبهای کشدار زمستان
و از چشمان هستی بخش مادرم
که تمام مهربانیش را در نگاهش به من می بخشید!
باورم کن که شعر در من طغیان یگانگی است
و حماسه ی دوست داشتن!!
من دیگر گونه دوست می دارم!!!!
و دیگر گونه یگانه ام!!!
مرا تنها می توان با من سنجید و تو را تنها با تو!
که سالهاست در جستجوی تو بودم.
با تو آبی می بینم تمام بیناییم را!
چشمانت شکوه شکیبایی،
گیسوانت ادامه ی باران ها....
و دلت ترانه ی دریاهاست!
زمزمه ی سرانگشتان باد در خواب خوش گیسوانت
زیبایی شاعرانه ایست که دلم را به بازی می گیرد!
و نجابت کلامت آنچنان که هر کلام دیگری را بیرنگ می کند.
درچشم انداز هرکجای طبیعت تورا میبینم
درچشمه
دررود
دردریا
درگل
دردرخت
درجنگل
دردره
دردشت
درکوه
بااینهمه هنوزدرتوحیرانم!
که تمامی عشقی دریک وجودوتمامی آرزویی دریک لباس!
#عبدالملکیان
https://t.me/kellidd
چه کنم با دل خویش؟؟!!
آه آه از دل من
که ازو نیست به جز خون جگر حاصل من
زانکه هر دم فکند جان مرا در تشویش
چه کنم با دل خویش؟
چه دل مسکینی
که غمین می شود اندر غم هر غمگینی
هم غم گرگ دهد رنجش و هم غصه میش
چه کنم با دل خویش؟
در دلم هست هوس
که رسد در همه احوال به درد همه کس
چه امیری متمول چه فقیری درویش
چه کنم با دل خویش؟
طفل عریانی دید
چشم گریانی و احوال پریشانی دید
شد چنان سخت پریشان که مرا ساخت پریش
چه کنم با دل خویش؟
دیده گر دید فقیر
بهر نان گسنه آن گونه که از جان شد سیر
دل من سوخت بر او یا جگر من شد ریش
چه کنم با دل خویش؟
زارم از دست عدو
چه کنم دل نگذارد که برم حمله بدو
بس که محتاط به بار آمده و دوراندیش
چه کنم با دل خویش؟
گر درافتم با مار
نیست راضی دل من تا کشد از مار دمار
لیک راضی است که از او بخورم صدها نیش
چه کنم با دل خویش؟
دارد این دل اصرار
که من امروز شوم بهر جهانی غمخوار
همه جا در همه وقت و همه را در همه کیش
چه کنم با دل خویش؟
از برای همه کس
دل "بیرحم" در این دوره به کار آید و بس
نرود با دل پر عاطفه کاری از پیش
چه کنم با دل خویش؟
#ابوالقاسم_حالت
https://t.me/kellidd
آه آه از دل من
که ازو نیست به جز خون جگر حاصل من
زانکه هر دم فکند جان مرا در تشویش
چه کنم با دل خویش؟
چه دل مسکینی
که غمین می شود اندر غم هر غمگینی
هم غم گرگ دهد رنجش و هم غصه میش
چه کنم با دل خویش؟
در دلم هست هوس
که رسد در همه احوال به درد همه کس
چه امیری متمول چه فقیری درویش
چه کنم با دل خویش؟
طفل عریانی دید
چشم گریانی و احوال پریشانی دید
شد چنان سخت پریشان که مرا ساخت پریش
چه کنم با دل خویش؟
دیده گر دید فقیر
بهر نان گسنه آن گونه که از جان شد سیر
دل من سوخت بر او یا جگر من شد ریش
چه کنم با دل خویش؟
زارم از دست عدو
چه کنم دل نگذارد که برم حمله بدو
بس که محتاط به بار آمده و دوراندیش
چه کنم با دل خویش؟
گر درافتم با مار
نیست راضی دل من تا کشد از مار دمار
لیک راضی است که از او بخورم صدها نیش
چه کنم با دل خویش؟
دارد این دل اصرار
که من امروز شوم بهر جهانی غمخوار
همه جا در همه وقت و همه را در همه کیش
چه کنم با دل خویش؟
از برای همه کس
دل "بیرحم" در این دوره به کار آید و بس
نرود با دل پر عاطفه کاری از پیش
چه کنم با دل خویش؟
#ابوالقاسم_حالت
https://t.me/kellidd
از دهانت چشيدني ست غزل،
بيش از آنكه شنيدني باشد
قدري آهسته تر بخوان بگذار
اين حلاوت مکيدني باشد
بيخيال عروض و قافيه باش
فارغ از قيد و بند شاعرها
روسري را بدست باد بده
شعر بايد که ديدني باشد
واژه ها ميوه هاي باغ تواند
از لبان تو مزه مي گيرند
تو نبودي كسي نمي دانست
حرف بايد چشيدني باشد
اي نشسته به قله هاي سپيد!
شعرنو! پيش پاي من بگذار
تا تو راهي كه رفتني باشد
جاده اي كه رسيدني باشد
گردن آويز ناز زيبنده ست
منتها اين بخاطرت باشد
ناز خوب است تا زماني كه
نازهايت خريدني باشد
سعدي دخترانه سخني
مطلع شعر ناب انجمني
آرزو مي کنم گلستانت
غنچه هايش نچيدني باشد
#مجیدآژ
https://t.me/kellidd
بيش از آنكه شنيدني باشد
قدري آهسته تر بخوان بگذار
اين حلاوت مکيدني باشد
بيخيال عروض و قافيه باش
فارغ از قيد و بند شاعرها
روسري را بدست باد بده
شعر بايد که ديدني باشد
واژه ها ميوه هاي باغ تواند
از لبان تو مزه مي گيرند
تو نبودي كسي نمي دانست
حرف بايد چشيدني باشد
اي نشسته به قله هاي سپيد!
شعرنو! پيش پاي من بگذار
تا تو راهي كه رفتني باشد
جاده اي كه رسيدني باشد
گردن آويز ناز زيبنده ست
منتها اين بخاطرت باشد
ناز خوب است تا زماني كه
نازهايت خريدني باشد
سعدي دخترانه سخني
مطلع شعر ناب انجمني
آرزو مي کنم گلستانت
غنچه هايش نچيدني باشد
#مجیدآژ
https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ز شبهای دگر دارم تب غم بیشتر امشب
وصیت میکنم باشید از من با خبر امشب
مباشید ای رفیقان امشب ِ دیگر ز من غافل
که از بزم شما خواهیم بردن درد سر امشب
مگر در من نشان مرگ ظاهر شد که میبینم
رفیقان را نهانی آستین بر چشم تر امشب
مکن دوری خدا را از سر بالینم ای همدم
که من خود را نمیبینم چو شبهای دگر امشب
شرر در جان وحشی زد غم آن یار سیمین تن
ز وی غافل مباشید ای رفیقان تا سحر امشب
#وحشیبافقی
https://t.me/kellidd
وصیت میکنم باشید از من با خبر امشب
مباشید ای رفیقان امشب ِ دیگر ز من غافل
که از بزم شما خواهیم بردن درد سر امشب
مگر در من نشان مرگ ظاهر شد که میبینم
رفیقان را نهانی آستین بر چشم تر امشب
مکن دوری خدا را از سر بالینم ای همدم
که من خود را نمیبینم چو شبهای دگر امشب
شرر در جان وحشی زد غم آن یار سیمین تن
ز وی غافل مباشید ای رفیقان تا سحر امشب
#وحشیبافقی
https://t.me/kellidd
بعد از جگر گفتم پرم را هم بسوزانی
آماده ام تا پیکرم را هم بسوزانی
آهی بکش، ای در دهانت هرم تابستان
نزدیک شو دور و برم را هم بسوزانی
عمری به پایت سوختم ای عشق، اما کاش
یک عمر بعد از محشرم را هم بسوزانی
آتش اگر با اشک جانکاهم فروکش کرد
برخیز تا چشمترم را هم بسوزانی
ما رنجبرها خصلت پروانه را داریم
تن می دهم.. خاکسترم را هم بسوزانی
ای عشق میخواهم که مفقود الاثر باشم
آماده شو تا دفترم را هم....
#غلامرضا_رنجبری
https://t.me/kellidd
آماده ام تا پیکرم را هم بسوزانی
آهی بکش، ای در دهانت هرم تابستان
نزدیک شو دور و برم را هم بسوزانی
عمری به پایت سوختم ای عشق، اما کاش
یک عمر بعد از محشرم را هم بسوزانی
آتش اگر با اشک جانکاهم فروکش کرد
برخیز تا چشمترم را هم بسوزانی
ما رنجبرها خصلت پروانه را داریم
تن می دهم.. خاکسترم را هم بسوزانی
ای عشق میخواهم که مفقود الاثر باشم
آماده شو تا دفترم را هم....
#غلامرضا_رنجبری
https://t.me/kellidd
غیر شیدایی مرا داغی به پیشانی نبود
منکه پیشانی نوشتم جز پریشانی نبود
همدمی مابین آدمها اگر مییافتم
آه من در سینهام یک عمر زندانی نبود
دوستان رو به رو و دشمنان پشت سر
هرچه بود آیین این مردم مسلمانی نبود
خار چشم این و آن گردیدن از گردنکشیست
دسترنج کاجها غیر از پشیمانی نبود
چشم کافرکیش را با وحدت ابرو چه کار؟
کاش این محراب را آیات شیطانی نبود
منکه در بندم کجا؟ میدان آزادی کجا؟
کاش راه خانهات اینقدر طولانی نبود
#علیرضا_بدیع
https://t.me/kellidd
منکه پیشانی نوشتم جز پریشانی نبود
همدمی مابین آدمها اگر مییافتم
آه من در سینهام یک عمر زندانی نبود
دوستان رو به رو و دشمنان پشت سر
هرچه بود آیین این مردم مسلمانی نبود
خار چشم این و آن گردیدن از گردنکشیست
دسترنج کاجها غیر از پشیمانی نبود
چشم کافرکیش را با وحدت ابرو چه کار؟
کاش این محراب را آیات شیطانی نبود
منکه در بندم کجا؟ میدان آزادی کجا؟
کاش راه خانهات اینقدر طولانی نبود
#علیرضا_بدیع
https://t.me/kellidd
این تبسم هایِ بی معنا چه دارد با خودش؟
گفتگو با سایه ای تنها چه دارد با خودش؟
شاید از من دل برید اما فراموشم نکرد
زندگی جز شاید و اما چه دارد با خودش؟
عشق تا امروز حرفِ تازه ای با خود نداشت
این جهان مختصر فردا چه دارد با خودش؟
ماهیِ آزادِ من در تنگِ خود آسوده باش
جز پریشانی مگر دریا چه دارد با خودش؟
حرف آخر را زمستان می زند کوتاه و سرد:
شب نشینی بی تو در یلدا چه دارد با خودش؟
#محمدحسن_جمشیدی
https://t.me/kellidd
گفتگو با سایه ای تنها چه دارد با خودش؟
شاید از من دل برید اما فراموشم نکرد
زندگی جز شاید و اما چه دارد با خودش؟
عشق تا امروز حرفِ تازه ای با خود نداشت
این جهان مختصر فردا چه دارد با خودش؟
ماهیِ آزادِ من در تنگِ خود آسوده باش
جز پریشانی مگر دریا چه دارد با خودش؟
حرف آخر را زمستان می زند کوتاه و سرد:
شب نشینی بی تو در یلدا چه دارد با خودش؟
#محمدحسن_جمشیدی
https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این گرگ ها که بره به دندان گرفته اند
ابلیس های قالب انسان گرفته اند
از روح ماست آنچه که در کام می کِشند
از خون ماست آری اگر جان گرفته اند
در بازی زمانه زمانی به فرض هم
چرخیده است تاسی و دوران گرفته اند
با خاتمِ ربوده به دولت نمی رسند
این دیوها که تخت سلیمان گرفته اند
هیزم برای آتش نمرود می برند
غافل که گُل برای گلستان گرفته اند
از ظالمان چه باک! که راهِ سقوط را
پیموده اند آخر و پایان گرفته اند
باشد که با رسیدنِ خورشید، کم کنند
این سایه را که بر سر ایران گرفته اند...
#مهزادرازی
https://t.me/kellidd
ابلیس های قالب انسان گرفته اند
از روح ماست آنچه که در کام می کِشند
از خون ماست آری اگر جان گرفته اند
در بازی زمانه زمانی به فرض هم
چرخیده است تاسی و دوران گرفته اند
با خاتمِ ربوده به دولت نمی رسند
این دیوها که تخت سلیمان گرفته اند
هیزم برای آتش نمرود می برند
غافل که گُل برای گلستان گرفته اند
از ظالمان چه باک! که راهِ سقوط را
پیموده اند آخر و پایان گرفته اند
باشد که با رسیدنِ خورشید، کم کنند
این سایه را که بر سر ایران گرفته اند...
#مهزادرازی
https://t.me/kellidd
سیاهپوشِ کهای؟! آنکه سربلند گذشت؟!
چراغِ نیزه شد از این جهانِ گَند گذشت؟!
سیاهپوشِ کهای؟! آنکه چون غزالِ جسور،
بهتاخت از وسطِ حلقهی کمند گذشت؟!
پیاده ماندهای و ناله میزنی او را،
که تند و تیز، ازین فتنه با سمند گذشت؟!
خمود و لِه شده زیرِ گرانیِ بازار،
گریستی به کسی که "نگفته چند" گذشت؟!
تو چون مگس به سرِ خویشتن بکوب که او،
"عسلپسند" زِ سودای "حبهقند" گذشت!
اسیرِ خِفّتِ خود باش زیرِ یوغِ ستم،
که آن رهاییِ مطلق زِ هرچه بند گذشت....
#حسین_جنتی
https://t.me/kellidd
چراغِ نیزه شد از این جهانِ گَند گذشت؟!
سیاهپوشِ کهای؟! آنکه چون غزالِ جسور،
بهتاخت از وسطِ حلقهی کمند گذشت؟!
پیاده ماندهای و ناله میزنی او را،
که تند و تیز، ازین فتنه با سمند گذشت؟!
خمود و لِه شده زیرِ گرانیِ بازار،
گریستی به کسی که "نگفته چند" گذشت؟!
تو چون مگس به سرِ خویشتن بکوب که او،
"عسلپسند" زِ سودای "حبهقند" گذشت!
اسیرِ خِفّتِ خود باش زیرِ یوغِ ستم،
که آن رهاییِ مطلق زِ هرچه بند گذشت....
#حسین_جنتی
https://t.me/kellidd
سرخطِ خبرهای جهان، خط لبانت
دنیا شده مبهوتِ دو ابروی کمانت
آنقدر که شیرینسخنی، با تو که باشم
شیرین بشود قهوهام از قند دهانت
وصل است به تو نرخ دلار و تبِ بازار
تغییر کُند ثانیهای با نوسانت
حتی تو به چینی بزنی حرف، قشنگ است
از بس که پدرسوخته زیباست بیانت
رحمی بکن از خانه به ندرت برو بیرون
هرکس که تو را دید، شده شاد روانت
آنقدر عزیزی و نظر کرده که حتی
یک عطسه زدی کل جهان شد نگرانت
چشمم که میافتد به تو لکنت بِ بِگیرم
قلبم که نگو طبل زند از هیجانت
من این همه گفتم که به عنوان ارادت
من را بپذیری به صف دلشدگانت
#یحیی_اسلامی
https://t.me/kellidd
دنیا شده مبهوتِ دو ابروی کمانت
آنقدر که شیرینسخنی، با تو که باشم
شیرین بشود قهوهام از قند دهانت
وصل است به تو نرخ دلار و تبِ بازار
تغییر کُند ثانیهای با نوسانت
حتی تو به چینی بزنی حرف، قشنگ است
از بس که پدرسوخته زیباست بیانت
رحمی بکن از خانه به ندرت برو بیرون
هرکس که تو را دید، شده شاد روانت
آنقدر عزیزی و نظر کرده که حتی
یک عطسه زدی کل جهان شد نگرانت
چشمم که میافتد به تو لکنت بِ بِگیرم
قلبم که نگو طبل زند از هیجانت
من این همه گفتم که به عنوان ارادت
من را بپذیری به صف دلشدگانت
#یحیی_اسلامی
https://t.me/kellidd
می توان خندید آری می توان
می توان از خنده ها هم جان گرفت
می توان این زندگانی را هنوز
اوجِ سختیهای ِ خود آسان گرفت
ره مده غم را درونِ خانه ات
جانِ مردان را همین نادان گرفت
می توان از رنجهایِ زندگی
با همین آسوده گی تاوان گرفت
می توان آری مگوییدم که نه!
می توان یک بارِ دیگر جان گرفت
انس و جن را می توان در هم شکست
جایگاهِ ارفعِ انسان گرفت
می توان از دین و از مکتب گذشت
می توان از خنده هم ایمان گرفت
آرمانهایی که با انسان نشد!!
بعد ازین شاید که از "حَیْوان" گرفت!
چشمِ گریان بر دلی فاتح نشد
قلبها را می توان خندان ، گرفت
در میانِ گریه ات خندیده ای؟
جوششی که از درون طغیان گرفت
هدیه ی هستی بُوَد خنده، بخند!
هرکه خندد درد ِ او درمان گرفت
#سینامشفقی
https://t.me/kellidd
می توان از خنده ها هم جان گرفت
می توان این زندگانی را هنوز
اوجِ سختیهای ِ خود آسان گرفت
ره مده غم را درونِ خانه ات
جانِ مردان را همین نادان گرفت
می توان از رنجهایِ زندگی
با همین آسوده گی تاوان گرفت
می توان آری مگوییدم که نه!
می توان یک بارِ دیگر جان گرفت
انس و جن را می توان در هم شکست
جایگاهِ ارفعِ انسان گرفت
می توان از دین و از مکتب گذشت
می توان از خنده هم ایمان گرفت
آرمانهایی که با انسان نشد!!
بعد ازین شاید که از "حَیْوان" گرفت!
چشمِ گریان بر دلی فاتح نشد
قلبها را می توان خندان ، گرفت
در میانِ گریه ات خندیده ای؟
جوششی که از درون طغیان گرفت
هدیه ی هستی بُوَد خنده، بخند!
هرکه خندد درد ِ او درمان گرفت
#سینامشفقی
https://t.me/kellidd
فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فتاد
دودش به سر درآمد و از پای درفتاد
مجنون ز جام طلعت لیلی چو مست شد
فارغ ز مادر و پدر و سیم و زر فتاد
رامین چو اختیار غم عشق ویس کرد
یکبارگی جدا ز کلاه و کمر فتاد
وامق چو کارش از غم عَـذرا به جان رسید
کارش مدام با غم و آه سحر فتاد
زین گونه صدهزار کس از پیر و از جوان
مست از شراب عشق چو من، بیخبر فتاد
بسیار کس شدند اسیرِ کمندِ عشق
تنها نه از برای من این شور و شر فتاد
روزی به دلبری نظری کرد چشم من
زان یک نظر مرا دو جهان از نظر فتاد
عشق آمد آن چنان به دلم در زد آتشی
کز وی هزار سوز ، مرا در جگر فتاد
بر من مگیر اگر شدم آشفتهدل ز عشق
مانند این بسی ز قضا و قدر فتاد
#سعدی ز خلق چند نهان راز دل کنی
چون ماجرای عشق تو یکیک به در فتاد
https://t.me/kellidd
دودش به سر درآمد و از پای درفتاد
مجنون ز جام طلعت لیلی چو مست شد
فارغ ز مادر و پدر و سیم و زر فتاد
رامین چو اختیار غم عشق ویس کرد
یکبارگی جدا ز کلاه و کمر فتاد
وامق چو کارش از غم عَـذرا به جان رسید
کارش مدام با غم و آه سحر فتاد
زین گونه صدهزار کس از پیر و از جوان
مست از شراب عشق چو من، بیخبر فتاد
بسیار کس شدند اسیرِ کمندِ عشق
تنها نه از برای من این شور و شر فتاد
روزی به دلبری نظری کرد چشم من
زان یک نظر مرا دو جهان از نظر فتاد
عشق آمد آن چنان به دلم در زد آتشی
کز وی هزار سوز ، مرا در جگر فتاد
بر من مگیر اگر شدم آشفتهدل ز عشق
مانند این بسی ز قضا و قدر فتاد
#سعدی ز خلق چند نهان راز دل کنی
چون ماجرای عشق تو یکیک به در فتاد
https://t.me/kellidd