کلید 🔑
77 subscribers
6.21K photos
1.79K videos
7 files
2.05K links
🔐
«ــ این طلسمِ کهنه کلیدش به مُشتِ توست؛
«با کس مپیچ بیهُده، آیینه‌یی بجوی!»

شاملو
Download Telegram
تو را با هرآنچه که با توست دوست دارم
با رنگ هایت و نیرنگ هایت
با راه هایی که زیر قدم هایت باز می شوند
و مرا با خود می برند
با تقسیم سکوتت بر رنجم
و چهارگوشهُ دنیا که پهلو می گیرند در یک لحظهُ دیدنت
و جهانی در من موج می زند .

تو را با هرآنچه که در توست دوست دارم
جز ضربان نازک نیستی
که در  سلول هایت خانه دارند
و در هاشان را بر من بسته اند .

شمس لنگرودی



https://t.me/kellidd
👌1
نصف شب بود...
شیشه ماشینو طبق معمول،
تا جایی که جا داشت، داده بودمش پایین
پیچ های جاده چالوس، توی تاریکی
با صدای معین که داشت آروم آروم میخوند،
حالمو دگرگون کرده بود:
"سفر کردم که از یادم بری، دیدم نمیشه..."

نمیدونم چرا یه بغض غریبی،
راه گلومو بسته بود...؟!
انگار می خواستم عمدا از یه چیزی فرار کنم
ولی ترانه ای که داشتم می‌شنیدم
پای رفتنمو سفت چسبیده بود و منو کشونده بود توی یه جهان دیگه...

به اون زمونای دور
که آدما وقتی از هم جدا میشدن
نمیدونستن دوباره همدیگرو میبینن یا نه...؟!

اون وقتا انقدر راه دور بود
که برای خبر گرفتن از هم،
باید روزها و ساعت‌ها انتظار میکشیدی
بلکه یه نفر از راه برسه
یه پاکت نامه بذاره توی دستت...

واسه یه خبر ساده ،
دلت باید هر لحظه، هزار مرتبه ،
می‌رفت تا سر خیابون و برمیگشت...

احتمالا همون وقتا بود که حضرت سعدی نوشت:
من خود به چشم خویشتن
دیدم که جانم میرود...

شبیه الان نبود که...
دوست داشتن ، حرمت داشت
عاشقی ، آیین بود
مردونگی ، حیثیت...

بازم یه پیچ دیگرو توی جاده پیچیدم و،
هرکاری کردم فکر و خیالو از خودم دور کنم، نشد...

با خودم گفتم:
واقعا یه نفر چطوری میتونه سفر کنه واسه اینکه طرفو یادش بره؟!
مگه وقتی دل می‌بندی
اون آدم ، یه تیکه از وجودت نمیشه؟
مگه میتونی خودتو یه جایی جا بذاری؟
مگه میتونی بدون اون چیزی که داره توی قفسه سینه ت محکم میکوبه،
نفس بکشی؟

راستی تو چی یار جان...؟
حالا که چمدونتو بستی و تموم عاشقانه هاتو،
توی ایوون دلخوشیای من جا گذاشتی،
تونستی به روزای قبل از بوسیدن و بغل گرفتنای من برگردی...؟!

اصلا از خودت پرسیدی بعد رفتنت،
من باید با پوزخند و شکلک این خیابونای لعنتی ،
که رد کفشای تو روشون نفس می‌کشه چیکار کنم؟
تو که میدونستی دستای من وقتی دور بازوهات چفت میشن،
دیگه با عالم و آدم کاری ندارم،
منو توی این شهر شلوغ، دست کی سپردی...؟!

نمیدونم سر کدوم پیچ،نور مستقیم یه ماشین
که داشت از روبرو می اومد،
صاف خورد وسط چشام...
صورتم زیر ضربه های محکم باد،
خیس اشک و نم بارون شده بود
و هنوز معین داشت میخوند:
نرفت از یاد من عشق
سفر ، عاشقترم کرد...


#آزاده_رمضانی

https://t.me/kellidd
زان یارِ دل‌نوازم، شُکری است با شکایت
گر نکته‌دانِ عشقی، بشنو تو این حکایت

بی‌مزد بود و مِنَّت، هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را، مخدومِ بی‌عنایت

رندانِ تشنه‌لب را، آبی نمی‌دهد کس
گویی ولی‌شناسان، رفتند از این ولایت

در زلفِ چون کمندش، ای دل مپیچ کآن جا
سرها بریده بینی، بی‌جرم و بی‌جنایت

چشمت به غمزه ما را، خون خورد و می‌پسندی
جانا روا نباشد، خون‌ریز را حمایت

در این شبِ سیاهم، گم گشت راهِ مقصود
از گوشه‌ای برون آی، ای کوکبِ هدایت

از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نَیَفزود
زِنهار از این بیابان، وین راهِ بی‌نهایت

ای آفتابِ خوبان، می‌جوشد اندرونم
یک ساعتم بِگُنجان، در سایهٔ عنایت

این راه را نهایت، صورت کجا توان بست؟
کِش صد هزار منزل، بیش است در بِدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوش‌تر، کز مُدَّعی رعایت

عشقت رِسَد به فریاد، ار خود به سانِ #حافظ
قرآن ز بَر بخوانی، در چاردَه روایت

https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بر سردر کاروان سرایی
تصویر زنی به گچ کشیدند

ارباب عمایم این خبر را
از مُخبِر صادقی شنیدند

گفتند که وا شریعتا، خلق
روی زن بی‌نقاب دیدند

آسیمه سر از درون مسجد
تا سردر آن سرا دویدند

ایمان و امان به سرعت برق
می‌رفت که مؤمنین رسیدند

این آب آورد، آن یکی خاک
یک پیچه ز گِل بر او بریدند

ناموس به باد رفته‌ای را
با یک دو سه مشت گل خریدند

چون شرع نبی از این خطر جَست
رفتند و به خانه آرمیدند

غفلت شده بود و خلق وحشی
چون شیر درنده می‌جهیدند

بی‌پیچه زن گشاده رو را
پاچین عفاف می‌دریدند

لبهای قشنگ خوشگلش را
مانند نبات می‌مکیدند

بالجمله تمام مردم شهر
در بحر گناه می‌تپیدند

درهای بهشت بسته میشد
مردم همه می‌جهنمیدند

می‌گشت قیامت آشکارا
یکباره به صور می‌دمیدند

طَیر از وَکرات و وحش از جحر
انجم ز سپهر می‌رمیدند

این است که پیش خالق و خلق
طلاب علوم رو سفیدند

با این علما هنوز مردم
از رونق ملک ناامیدند

#ایرج‌میرزا


https://t.me/kellidd
🌞

امروز روزیست
که انگشتانم را
به سر پنجه ی آفتاب
گره می زنم
صبح را
با دمنوش زندگی سر میکشم
و تا عمق دوست داشتن آدمها
سرمست می شوم ....

#مريم_پورقلی


درود ... صبحتان بخیر

دلتون گرم از
آفتاب امید
نگاهتون زیبا
ترقی در کارهاتون
موفقیت و سلامتی
در زندگی تون جاری باد🙏☺️


https://t.me/kellidd
یاران عبث نصیحت بی‌حاصلم کنید
دیوانه‌ام من عقل ندارم ولم کنید

ممنونِ این نَصایِحم اما من آنچنان
دیوانه‌ای نیم که شما عاقلم کنید

مجنونم آنچنان که مجانین ز من رمند
وای ار به مجلسِ عُقَلا داخلم کنید

من مُطَّلِع نِیَم که چه با من نموده عشق؟
خوب است این قضیه، سوال از دلم کنید

یک ذره غیر عشق و جنون، ننگرید هیچ
در من اگر که تجزیه آب و گلم کنید

کم طعنه‌ام زنید که غرقی به بحرِ بُهت؟
مَردید اگر؟ هدایت بر ساحلم کنید!

#میرزاده‌عشقی


https://t.me/kellidd
کدام کس به تو ماند که گویمت که چون اویی
ز هر که در نظر آید گذشته‌ای به نکویی

لطیف جوهر و جانی غریب قامت و شکلی
نظیف جامه و جسمی بدیع صورت و خویی

هزار دیده چو پروانه بر جمال تو عاشق
غلام مجلس آنم که شمع مجلس اویی

ندیدم آبی و خاکی بدین لطافت و پاکی
تو آب چشمه حیوان و خاک غالیه بویی

تو را که درد نباشد ز درد ما چه تفاوت
تو حال تشنه ندانی که بر کناره جویی

صبای روضه رضوان ندانمت که چه بادی
نسیم وعده جانان ندانمت که چه بویی

اگر من از دل یک تو برآورم دم عشقی
عجب مدار که آتش درافتدم به دوتویی

به کس مگوی که پایم به سنگ عشق برآمد
که عیب گیرد و گوید چرا به فرق نپویی

دلی دو دوست نگیرد دو مهر دل نپذیرد
اگر موافق اویی به ترک خویش بگویی

کنونم آب حیاتی به حلق تشنه فروکن
نه آنگهی که بمیرم به آب دیده بشویی

به اختیار تو #سعدی چه التماس برآید
گر او مراد نبخشد تو کیستی که بجویی

https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تنم تابوت غمگینی که جانم را نمی‌فهمد
دلِ تنگم، حصار استخوانم را نمی‌فهمد

شبیه بغض نوزادی که ساعت‌هاست می‌گرید
پُر از حرفم، کسی اما زبانم را نمی‌فهمد

انارم دانه دانه، دانه دانه، دانه غم دارم
کسی تا نشکنم راز نهانم را نمی‌فهمد

دلِ رنگین‌کمان در اوج هم، گهگاه می‌گیرد
دلِ بی دردها، قوسِ کمانم را نمی‌فهمد

دلم تنگ است و می‌گریم، دلم تنگ است و می‌خندم
کسی که نیست دیوانه، جهانم را نمی‌فهمد

که من اشکم، که من آهم، که من یک درد جانکاهم
که ساقی، بغضِ تلخِ استکانم را نمی‌فهمد

چنان در آتشِ غم، سوخته جانم که می‌دانم
پس از مرگم، کسی نام و نشانم را نمی‌فهمد.


"ترانه جامه بزرگی"



https://t.me/kellidd
آن مست هميشه با حيا چشم تو بود
آن آينه ي رو به خدا چشم تو بود

دنيا همه شعر است به چشمم اما
شعري كه تكان داد مرا چشم تو بود


#میلادعرفانپور


https://t.me/kellidd
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
وقتی ویرجینیا ولف می‌گوید «آرامش با فرار از زندگی به دست نمی‌آید»، در واقع دارد یک واقعیت روانی را یادآوری می‌کند:

آرامش نتیجه‌ی انکار مشکلات یا فاصله گرفتن از واقعیت نیست، بلکه محصول مواجهه‌ی آگاهانه با آن‌هاست.
بسیاری از ما گمان می‌کنیم که اگر از شرایط دشوار فاصله بگیریم یا خودمان را در سرگرمی‌های بی‌پایان غرق کنیم، به آرامش می‌رسیم.
اما این نوع آرامش، شبیه سکوت قبل از طوفان است یک سکوت مصنوعی که با کوچک‌ترین تکان فرو می‌ریزد.

زندگی پر از تغییر، ابهام و چالش است و فرار از آن‌ها تنها باعث می‌شود ترس و نگرانی در لایه‌های پنهان ذهن‌مان رشد کند. آرامش واقعی زمانی شکل می‌گیرد که مهارت روبه‌رو شدن با ناامنی‌ها، پذیرش عدم قطعیت و مدیریت احساسات را یاد بگیریم. این یعنی به جای فرار، با خودمان صادق باشیم، آسیب‌ها را بپذیریم و از دل تجربه‌ها، قدرت و انعطاف‌پذیری بسازیم چیزی که هیچ انزوا یا فراری قادر به ایجاد آن نیست.

https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هر که از روز ازل یک همنشین و یار داشت
برکه حتی نزد خود غمخوار و بوتیمار داشت
 
دیگران سرگرم آغوشند و لب ها روی لب
کاش راه وصل ما هم جاده ای هموار داشت
 
در جواب زندگی هر بار بردم نام او
نام خوبش بیش از این ها ارزش تکرار داشت
 
در قفس پرواز کردن گرچه دلخواهم نبود
سبزی چشمش مرا یک عمر بر این کار داشت
 
اتهامم عشق اگر باشد به روی دیده ام
بند بند پیکرم در پیش او اقرار داشت
 
گاه می آید که قلبت پر شده از یاد او
آن زمان ای کاش می شد وعده ی دیدار داشت
 
#محمد_فرخ_طلب_فومنی

https://t.me/kellidd
هوای وصل تو دیشب چنان به سر می‌زد
که گویی از دل آتش سپند پر می زد

هزار لاله ی زخمی ز باغ دیده شکفت
ز بسکه تیغ غمت زخم بر جگر می زد

ز داغ بانگ شقایق که در قفس پژمرد
چکاوک دلم آتش به بال و پر می زد

گلوی غنچه ی احساس را چو خنجر باد
برید و بلبل جان بر جگر شرر می زد

سرود سرو دلم را گرفت پنجه ی غم
خزان به شعر سمن  اتش تبر می زد

ز سوگ جام خیالت شکست پشت دلم
غمت شراره ی لاله به چشم تر می زد

رسید بوی امید از چراغ خیل فلق
به دیده نغمه ی ناز سپیده سر می زد

گلوی پنجره ام پر شد از ترانه ی شوق
ز پشت آه دلم خنده ی سحر می زد

به فصل پنجم باران و جشن چلچله ها
کمان سرکش شب تیر بی ثمر می زد

#سیاوش_اهورا


https://t.me/kellidd
سرزمین مادری، رؤیای اجدادی کجاست؟
مردم این شهر می پرسند آبادی کجاست؟

ما به گرد خویش می گردیم آه ای ساربان!
آرمان شهری که قولش را به ما دادی کجاست؟

ای رسولِ عقل! ما را بگذران از نیلِ شک
گر تو موسی نیستی موسای این وادی کجاست؟

خنده‌های عیش ما جز "خودفراموشی" نبود
این هم از "مستی" که فرمودی! بگو شادی کجاست؟

باد در فکر رهایی روی آرامش ندید
راه بیرون رفتن از زندان آزادی کجاست؟

#فاضل_نظری


https://t.me/kellidd
🌞


بر تو سلام !
آهاى ! با توام ، دريچه ى بيدار !
از كوچه ى هميشه ترين هرگز و هنوز،
آهاى!... با توام .... مى شنوى ؟!
باز هم سلام...!

#مهدی_اخوان_ثالث


درود ، صبحتان بخیر
خوبی های دنیا
شادی های پی در پی
تقدیم شما دوستان عزیز

خوشبختی
ستونِ زندگی تون
مهرتون ماندگار
لحظه هاتون خوش رنگ باد 🙏☺️


https://t.me/kellidd
داد چشمان تو در کشتن من دست به هم
فتنه برخاست چو بنشست دو بد مست به هم

هر یک ابروی تو کافی است پی کشتن من
چه کنم با دو کماندار که پیوست به هم؟

شیخ پیمانه شکن، توبه به ما تلقین کرد
آه از این توبه و پیمانه که بشکست به هم

عقلم از کار جهان رو به پریشانی داشت
زلف او باز شد و کار مرا بست به هم

مرغ دل زیرک و آزادی از این دام محال
که خم گیسوی او بافته چون شست به هم

دست بردم که کشم تیر غمش را از دل
تیر دیگر زد و بردوخت دل و دست به هم

هر دو ضد را به فسون جمع توان کرد وصال
غیر آسودگی و عشق که ننشست به هم

#وصال‌شیرازی


https://t.me/kellidd
نقشِ دنیا پیشِ چشمم، خود نقابی بیش نیست
هر شکوهی در جهان، پوچ و سرابی بیش نیست

​دل مبند ای جان به زر، زیرا که در طوفانِ دهر
این هیاهو در جهان، تعبیرِ خوابی بیش نیست

​تکیه بر تخت و نگین، یکسر جنونِ محض بود
عمرِ این خودکامگی، عمرِ حبابی بیش نیست

​کاخ‌هایِ سر به گردون سوده در پایانِ کار
پیشِ چشمِ تیزِ دوران، خود خرابی بیش نیست

​در سکوتِ مرگ، تنها نامِ پاکِ عشق ماند
غیرِ نامِ «تو» دگر، نقشِ برآبی بیش نیست

#جلیل_میاحی


https://t.me/kellidd
نگاهت
قهوه‌ی تلخ و

غزل افتاده در فنجان


تفعل بر لب ما زن

به فال بوسه‌ای پنهان

#الماسی_سابع


https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هر کجای سرزمینم که دست می‌گذارم
درد می‌کند

آه
اگر می‌توانستم به سرزمینی بگریزم سرزمینم را با خود به دیاری غریب
می‌بردم که آنجا از حمله اعراب در امان بماند،
صدای طبلِ جنگ به گوش نرسد،
سخن از کشتار به میان نیاید

آه
هر کجا از این خاک را لمس میکنم
نبضش را زیر غباری از اندوه میبینم
که هر روز گوشه ای از احساسش درد می‌کند

ریشه هایش در خاک
اما ساقه هایش در گِل مدفون مانده
و شاید برادری، دوستی، دخترکی....


#طاهره_باقری_اردکانی


https://t.me/kellidd
کلید 🔑
هر کجای سرزمینم که دست می‌گذارم درد می‌کند آه اگر می‌توانستم به سرزمینی بگریزم سرزمینم را با خود به دیاری غریب می‌بردم که آنجا از حمله اعراب در امان بماند، صدای طبلِ جنگ به گوش نرسد، سخن از کشتار به میان نیاید آه هر کجا از این خاک را لمس میکنم نبضش را زیر…
ایل من گرچه گرفتار سکوتی تو هنوز
وارث زاگرس و اسب و بلوطی تو هنوز

ایل من گر چه جوان بودی و پیرت کردند
سهم تو شاه شدن بود و وزیرت کردند

ایل من گر چه غرور تو سیاووشی بود
سالها نام تو در کنج فراموشی بود

ایل من گرچه به یک عربده لالت کردند
و ستم ها به تو و رستم زالت کردند

ایل من گرچه به ترفند فریبت دادند
نام تحقیر به رفتار نجیبت دادند

ایل من گرچه درختان تو را دار زدند
و کلاغان به عقابان تو منقار زدند

ایل من گرچه رهاندند پلنگت را هم
وحشت آلوده گرفتند تفنگت را هم

ایل من گر چه تو را خانه نشین می خواهند
و برای تو شبی بدتر از این می خواهند

ایل من گرچه خزان. ذوق بهارت را خورد
بادآمد همه ی دار و ندارت را برد

ایل من گر چه به طاغوت قیاست کردند
بارها خنده به اندوه لباست کردند

ایل من گرچه لقبهای بزرگت دادند
یوسفت کرده و هر بار به گرگت دادند

ایل من گر چه به تاریخ تو نیرنگ زدند
تیشه بر ریشه ی اندیشه و فرهنگ زدند

ایل من در پی موسایی و آبت برده است
خوانده بر چینه خروسان و تو خوابت برده است

ایل من دشت و گل و زرده و تارازت کو
ترکه ات کو.درکت کو. دهل و سازتکو

گرچه چندیست در این ایل سیاووش مرده است
پشت خاکستر هر طایفه آتش مرده است

ایل من گاله بزن موسم دلتنگی نیست
ذره ایی عاطفه در قلب علا زنگی نیست

ایل من فتنه گران هفت و چهارت کردند
آب در چاله ی این ایل و تبارت کردند

ابتدا در سر ما نور خرد را کشتند
با همین شعبده سردار اسد را کشتند

ایل من جار بزن. شیون و دندال بس است
داغ سهراب برای جگر سال بس است

ایل من حق تو غم خوردن نیست خدا می داند
پاسخ عشق ستم نیست خدا می داند

ایل من کوچ کن امشب همه را برگردان
چادر و اسب و تفنگ و رمه را برگردان

زندگی بی حرکت شور ندارد پوچ است
آخرین راه نجات همه ما کوچ است

زندگی بی سرپر و نوزین و شرف بی معنیست
کوچ ما مذهبمان است.علف بی معنی ست

قهوه تلخ قجر ریخته در کاسه ی ماست
ایل خانی سرشب منتظر گاله ماست

کوروش کیانی قلعه سردی



https://t.me/kellidd
این ذره‌ذرهِ گرمی خاموش‌وارِ ما
یک روز بی‌گمان
سر می‌زند ز جایی و خورشید می‌شود
تا دوست داری‌ام
تا دوست دارمت
تا اشکِ ما به گونه‌ی هم می‌چکد زِ مهر
تا هست در زمانه یکی، جانِ دوست‌دار
کی مرگ می‌تواند
نامِ مرا بروبد از یادِ روزگار؟
بسیار گل که از کفِ من برده است باد
اما من غمین
گل‌های یادِ کس را پرپر نمی‌کنم
من مرگِ هیچ عزیزی را
باور نمی‌کنم...

سیاوش کسرایی


https://t.me/kellidd