کلید 🔑
78 subscribers
6.22K photos
1.79K videos
7 files
2.06K links
🔐
«ــ این طلسمِ کهنه کلیدش به مُشتِ توست؛
«با کس مپیچ بیهُده، آیینه‌یی بجوی!»

شاملو
Download Telegram
Baraan
Omid
#زادروز
#امید_سلطانی با نام هنری  #امید
(متولد ۶ مرداد ۱۳۴۵)
خوانندهٔ پاپ ایرانی ...💕


https://t.me/kellidd
خردمند مردی در اقصای شام
گرفت از جهان کنج غاری مقام

به صبرش در آن کنج تاریک جای
به گنج قناعت فرو رفته پای

شنیدم که نامش خدادوست بود
ملک سیرتی، آدمی پوست بود

بزرگان نهادند سر بر درش
که در می‌نیامد به درها سرش

تمنا کند عارف پاکباز
به دریوزه از خویشتن ترک آز

چو هر ساعتش نفس گوید بده
به خواری بگرداندش ده به ده

در آن مرز کاین پیر هشیار بود
یکی مرزبان ستمکار بود

که هر ناتوان را که دریافتی
به سرپنجگی پنجه برتافتی

جهان سوز و بی‌رحمت و خیره‌کش
ز تلخیش روی جهانی ترش

گروهی برفتند از آن ظلم و عار
ببردند نام بدش در دیار

گروهی بماندند مسکین و ریش
پس چرخه نفرین گرفتند پیش

ید ظلم جایی که گردد دراز
نبینی لب مردم از خنده باز

به دیدار شیخ آمدی گاه گاه
خدادوست در وی نکردی نگاه

ملک نوبتی گفتش: ای نیکبخت
به نفرت ز من در مکش روی سخت

مرا با تو دانی سر دوستی است
تو را دشمنی با من از بهر چیست؟

گرفتم که سالار کشور نیم
به عزت ز درویش کمتر نیم

نگویم فضیلت نهم بر کسی
چنان باش با من که با هر کسی

شنید این سخن عابد هوشیار
بر آشفت و گفت: ای ملک، هوش دار

وجودت پریشانی خلق از اوست
ندارم پریشانی خلق دوست

تو با آن که من دوستم، دشمنی
نپندارمت دوستدار منی

چرا دوست دارم به باطل منت
چو دانم که دارد خدا دشمنت؟

مده بوسه بر دست من دوستوار
برو دوستداران من دوست دار

خدادوست را گر بدرند پوست
نخواهد شدن دشمن دوست، دوست

عجب دارم از خواب آن سنگدل
که خلقی بخسبند از او تنگدل

#سعدی
#بوستان


https://t.me/kellidd
به قفس سوخته گیریم که پر هم بدهند
ببرند از وسط باغ گذر هم بدهند

حاصل این همه سال انس گرفتن به قفس
تلخ کامی ست اگر شهد و شکر هم بدهند

قصه ی غصه ی یعقوب همین بود که کاش
بادها عطر که دادند... خبر هم بدهند

ما که هی زخم زبان از کس و ناکس خوردیم
چه تفاوت که به ما زخم تبر هم بدهند

قوت ما لقمه ی نانی ست که خشک است و زمخت
بنویسید به ما خون جگر هم بدهند

دوست که دلخوشی ام بود فقط خنجر زد
دشمنان را بسپارید که مرهم بدهند

خسته ام مثل یتیمی که از او فرفره ای
بستانند و به او فحش پدر هم بدهند

#حامدعسکری

https://t.me/kellidd
تب کرده ام پیراهنم ویروس دارد
گلبته هایش داغ نامحسوس دارد
من دیده ام در تب می افتد ماه در حوض
ساعت هم آنجا گردش معکوس دارد

باور کنید آقا اجازه! دست من نیست
این عشق تنها با جنون تکمیل می شد
از برف شبهای زمستانی بپرسید
وقتی می آمد مدرسه تعطیل می شد

سر زد شبیه آفتاب از پشت دیوار
مهتاب را در آسمانت خط خطی کرد
تا من به چشمت ماه پیشانی بیایم
قلب تو را مانند بمب ساعتی کرد

از روستاهای خیالی می گذشتیم
آنجا زنی با خاطراتش شال می بافت
با بافه ای از جنس رویاهای رنگین
هر شب برای یک مسافر فال می بافت

تب کرده ام، هذیان برایت می نویسم
مغزم پر است از فکرهای اشتباهی!
بگذار حالت را بپرسم گرچه دیر است
عالیجناب شعرهایم! روبراهی؟


((مژگان عباسلو))



https://t.me/kellidd
می‌کشم هر دم نفس من در هوایت بیش‌تر
دوستت دارم کمی از بی‌نهایت بیش‌تر

عاشقت شد آن که پایت را به دنیا باز کرد
دوستت دارد خدا، من از خدایت بیش‌تر

گاه باید دست‌ در دست رهایی داد و رفت
با سفر شادم‌ ولیکن پابه‌پایت بیش‌تر

شعر یعنی موشکافی کردن گیسوی تو
مو‌به‌مو دل می‌بری با واژه‌هایت بیش‌تر

پیله کردم روز و شب آخر به دست آوردمت
یاد کن پروانه را در شعله‌هایت بیش‌تر

#احمد_سلمانی


https://t.me/kellidd
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

برای من مگری و مگو «دریغ دریغ»
به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد

جنازه‌ام چو ببینی مگو «فراق فراق»
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

مرا به گور سپاری مگو «وداع وداع»
که گور پردهٔ جمعیت جنان باشد

فُروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد؟!

تو را غروب نماید ولی شروق بود
لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد

کدام دانه فرورفت در زمین که نَرُست؟!
چرا به دانهٔ انسانت این گمان باشد؟!

کدام دلو فرورفت و پر برون نامد
ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد؟!

دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا
که های‌هوی تو در جوّ لامکان باشد

#مولانا

https://t.me/kellidd
منم همینطور آقای یوشیج منم همینطور.



https://t.me/kellidd
🌞

مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست
  که راحت دل رنجور بی‌قرار منست

به لاله زار و گلستان نمی‌رود دل من
که یاد دوست گلستان و لاله زار منست..

#سعدی


سلام و عشق☀️🌻
صبحتون‌ بخیر 🍃🌼
روزگارتون روشن و پر امید 🌹❤️



https://t.me/kellidd
آخر این نالهٔ سوزنده اثرها دارد
شب تاریک، فروزنده سحرها دارد

غافل از حال جگر سوخته عشق مباش
که در آتشکدهٔ سینه شررها دارد

مهر او تازه نهالی است به بستان وجود
که به جز خون دل و دیده ثمرها دارد

قابل ناوک آن ترک کمان ابرو کیست
آن که از سینهٔ صد پاره سپرها دارد

گاهی از لعل تو می‌گوید و گاه از لب جام
ساقی بی خبران طرفه خبرها دارد

ناله سر می‌زند از هر بن مویم چون نی
به امیدی که دهان تو شکرها دارد

تو پسند دل صاحب نظرانی ورنه
مادر دهر به هر گوشه پسرها دارد

تو در آیینه نظر داری و زین بی‌خبری
که به دیدار تو آیینه نظرها دارد

تیره شد روز #فروغی به ره مهر مهی
که نهان در شکن طره قمرها دارد


https://t.me/kellidd
به رنگی یأس جوشیده‌ست با دل
که درد آید اگر گویم بیا دل

جمالت مقصد چشم است‌، کو چشم؟
غمت باب دل است اما کجا دل؟

سراپا ناله می‌جوشیم چون موج
تپش خون‌ کرد در هر عضو ما دل

درای کاروان دشت یأسیم
چه سازد گر ننالد بینوا دل

سراغ ما غبار بال عنقاست
به رنگ رفته دارد نقش پا دل

ز اشک و آه مشتاقان مپرسید
هجوم بسمل است از دیده تا دل

ز پرواز نفس غافل مباشید
چو شبنم ریشه دارد در هوا دل

ز خاک ما قدم فهمیده بردار
مبادا بشکنی در زیر پا دل

درین محفل ‌کسی محتاج‌ کس نیست
همین کار دل افتاده‌ست با دل

گرفتارم گرفتارم گرفتار
نمی‌دانم نفس دام است یا دل

به صورت بیدلم اما به معنی
بود چون اشک سر تا پای ما دل

#بیدل‌دهلوی

https://t.me/kellidd
برجه ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده
جویان و پای کوبان از آسمان رسیده

ای جان چرا نشستی وقت می است و مستی
آخر در این کشاکش کس نیست پاکشیده

بهر رضای مستی برجه بکوب دستی
دستی قدح پرستی پرراوق گزیده

ما را مبین چو مستان هر چه خورم می است آن
افیون شود مرا نان مخموری دو دیده

نگذاشت آن قیامت تا من کنم ریاضت
آن دیده‌اش ندیده گوشیش ناشنیده

او آب زندگانی می‌داد رایگانی
از قطره قطره او فردوس بردمیده

از دوست هر چه گفتم بیرون پوست گفتم
زان سر چه دارد آن جان گفتار دم بریده

با این همه دهانم گر رشک او نبستی
صد جای آسمان را تو دیدیی دریده

یخدان چه داند ای جان خورشید و تابشش را
کی داند آفرین را این جان آفریده

با این که می‌نداند چون جرعه‌ای ستاند
مستی خراب گردد از خویش وارهیده

تبریز تو چه دانی اسرار شمس دین را
بیرون نجسته‌ای تو زین چرخه خمیده

#مولانا

https://t.me/kellidd
😍1
در زندگی واقعی انسان خوبی باشید
نه در شبکه های اجتماعی !
👌1
بی‌تاب شدن؛ دم نزدن؛... عادتم این است
با خونِ جگر ساخته‌ام؛ قسمتم این است

جان‌ می‌دهم از گریه اگر نام تو آید
عمری‌ست که رسم دلِ کم‌طاقتم این است!

بعد از تو به تصویر تو خو کرده نگاهم
بیچاره‌ام آن‌قدر که هم‌صحبتم این است!

چون درِّ یتیمی که رها در دلِ دریاست
تنها شده‌ام؛ گوشه‌ای از غربتم این است

می‌میرم از این غم که در آغوش تو ای دوست
یک‌بار نشد گریه کنم؛ حسرتم این است

#حسین_دهلوی

https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بی تو این شهر برایم قفسی دلگیر است
شعر هم بی تو به بغضی ابدی زنجیر است

آنچنان می فشرد فاصله راه نفسم
که اگر زود ، اگر زود بیایی دیر است

رفتنت نقطه ی پایان خوشی هایم بود
دلم از هرچه و هر کس که بگویی سیر است

سایه ای مانده زمن بی تو که در آینه هم
طرح خاکستریش گنگ ترین تصویر است

خواب دیدم که برایم غزلی می خواندی
دوستم داری و این خوب ترین تعبیر است

کاش می بودی و با چشم خودت می دیدی
که چگونه نفسم با غم تو درگیر است

تارهای نفسم را به زمان می بافم
که تو شاید برسی حیف که بی تاثیر است



#سوگل‌مشایخی

https://t.me/kellidd
ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی
دودم به سر برآمد زین آتش نهانی

شیراز در نبسته‌ست از کاروان ولیکن
ما را نمی‌گشایند از قید مهربانی

اشتر که اختیارش در دست خود نباشد
می‌بایدش کشیدن باری به ناتوانی

خون هزار وامق خوردی به دلفریبی
دست از هزار عذرا بردی به دلستانی

صورت نگار چینی بی خویشتن بماند
گر صورتت ببیند سر تا به سر معانی

ای بر در سرایت غوغای عشقبازان
همچون بر آب شیرین آشوب کاروانی

تو فارغی و عشقت بازیچه می‌نماید
تا خرمنت نسوزد تشویش ما ندانی

می‌گفتمت که جانی دیگر دریغم آید
گر جوهری به از جان ممکن بود تو آنی

سروی چو در سماعی بدری چو در حدیثی
صبحی چو در کناری شمعی چو در میانی

اول چنین نبودی باری حقیقتی شد
دی حظ نفس بودی امروز قوت جانی

شهر آن توست و شاهی فرمای هر چه خواهی
گر بی عمل ببخشی ور بی‌گنه برانی

روی امید #سعدی بر خاک آستان است
بعد از تو کس ندارد یا غایة الامانی


https://t.me/kellidd
مرا خرسندی از سامان دنیا محتشم دارد
دل خرسند هر کس دارد از دنیا چه غم دارد؟

نمی گردد به خاطر هیچ کس را فکر برگشتن
چه خاک دلنشین است این که صحرای عدم دارد

سبکسیری که چون تیرش زبان و دل یکی باشد
به هر جانب که رو آرد گشایش در قدم دارد

شکست از صبح صادق فوج شب با آن گرانسنگی
حذر کن از صفی کز راستی با خود علم دارد

نمی سازد به خون خویش رنگین دست و تیغی را
چه لذت از حیات خویشتن صید حرم دارد؟

میان خواب و بیداری زمانی هست عارف را
که هم فیض دل شب، هم صفای صبحدم دارد

کجی نبود صراط المستقیم عشق را #صائب
به قدر پیچ و تاب رهرو این ره پیچ و خم دارد


https://t.me/kellidd
تو را با هرآنچه که با توست دوست دارم
با رنگ هایت و نیرنگ هایت
با راه هایی که زیر قدم هایت باز می شوند
و مرا با خود می برند
با تقسیم سکوتت بر رنجم
و چهارگوشهُ دنیا که پهلو می گیرند در یک لحظهُ دیدنت
و جهانی در من موج می زند .

تو را با هرآنچه که در توست دوست دارم
جز ضربان نازک نیستی
که در  سلول هایت خانه دارند
و در هاشان را بر من بسته اند .

شمس لنگرودی



https://t.me/kellidd
👌1
نصف شب بود...
شیشه ماشینو طبق معمول،
تا جایی که جا داشت، داده بودمش پایین
پیچ های جاده چالوس، توی تاریکی
با صدای معین که داشت آروم آروم میخوند،
حالمو دگرگون کرده بود:
"سفر کردم که از یادم بری، دیدم نمیشه..."

نمیدونم چرا یه بغض غریبی،
راه گلومو بسته بود...؟!
انگار می خواستم عمدا از یه چیزی فرار کنم
ولی ترانه ای که داشتم می‌شنیدم
پای رفتنمو سفت چسبیده بود و منو کشونده بود توی یه جهان دیگه...

به اون زمونای دور
که آدما وقتی از هم جدا میشدن
نمیدونستن دوباره همدیگرو میبینن یا نه...؟!

اون وقتا انقدر راه دور بود
که برای خبر گرفتن از هم،
باید روزها و ساعت‌ها انتظار میکشیدی
بلکه یه نفر از راه برسه
یه پاکت نامه بذاره توی دستت...

واسه یه خبر ساده ،
دلت باید هر لحظه، هزار مرتبه ،
می‌رفت تا سر خیابون و برمیگشت...

احتمالا همون وقتا بود که حضرت سعدی نوشت:
من خود به چشم خویشتن
دیدم که جانم میرود...

شبیه الان نبود که...
دوست داشتن ، حرمت داشت
عاشقی ، آیین بود
مردونگی ، حیثیت...

بازم یه پیچ دیگرو توی جاده پیچیدم و،
هرکاری کردم فکر و خیالو از خودم دور کنم، نشد...

با خودم گفتم:
واقعا یه نفر چطوری میتونه سفر کنه واسه اینکه طرفو یادش بره؟!
مگه وقتی دل می‌بندی
اون آدم ، یه تیکه از وجودت نمیشه؟
مگه میتونی خودتو یه جایی جا بذاری؟
مگه میتونی بدون اون چیزی که داره توی قفسه سینه ت محکم میکوبه،
نفس بکشی؟

راستی تو چی یار جان...؟
حالا که چمدونتو بستی و تموم عاشقانه هاتو،
توی ایوون دلخوشیای من جا گذاشتی،
تونستی به روزای قبل از بوسیدن و بغل گرفتنای من برگردی...؟!

اصلا از خودت پرسیدی بعد رفتنت،
من باید با پوزخند و شکلک این خیابونای لعنتی ،
که رد کفشای تو روشون نفس می‌کشه چیکار کنم؟
تو که میدونستی دستای من وقتی دور بازوهات چفت میشن،
دیگه با عالم و آدم کاری ندارم،
منو توی این شهر شلوغ، دست کی سپردی...؟!

نمیدونم سر کدوم پیچ،نور مستقیم یه ماشین
که داشت از روبرو می اومد،
صاف خورد وسط چشام...
صورتم زیر ضربه های محکم باد،
خیس اشک و نم بارون شده بود
و هنوز معین داشت میخوند:
نرفت از یاد من عشق
سفر ، عاشقترم کرد...


#آزاده_رمضانی

https://t.me/kellidd
زان یارِ دل‌نوازم، شُکری است با شکایت
گر نکته‌دانِ عشقی، بشنو تو این حکایت

بی‌مزد بود و مِنَّت، هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را، مخدومِ بی‌عنایت

رندانِ تشنه‌لب را، آبی نمی‌دهد کس
گویی ولی‌شناسان، رفتند از این ولایت

در زلفِ چون کمندش، ای دل مپیچ کآن جا
سرها بریده بینی، بی‌جرم و بی‌جنایت

چشمت به غمزه ما را، خون خورد و می‌پسندی
جانا روا نباشد، خون‌ریز را حمایت

در این شبِ سیاهم، گم گشت راهِ مقصود
از گوشه‌ای برون آی، ای کوکبِ هدایت

از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نَیَفزود
زِنهار از این بیابان، وین راهِ بی‌نهایت

ای آفتابِ خوبان، می‌جوشد اندرونم
یک ساعتم بِگُنجان، در سایهٔ عنایت

این راه را نهایت، صورت کجا توان بست؟
کِش صد هزار منزل، بیش است در بِدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوش‌تر، کز مُدَّعی رعایت

عشقت رِسَد به فریاد، ار خود به سانِ #حافظ
قرآن ز بَر بخوانی، در چاردَه روایت

https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بر سردر کاروان سرایی
تصویر زنی به گچ کشیدند

ارباب عمایم این خبر را
از مُخبِر صادقی شنیدند

گفتند که وا شریعتا، خلق
روی زن بی‌نقاب دیدند

آسیمه سر از درون مسجد
تا سردر آن سرا دویدند

ایمان و امان به سرعت برق
می‌رفت که مؤمنین رسیدند

این آب آورد، آن یکی خاک
یک پیچه ز گِل بر او بریدند

ناموس به باد رفته‌ای را
با یک دو سه مشت گل خریدند

چون شرع نبی از این خطر جَست
رفتند و به خانه آرمیدند

غفلت شده بود و خلق وحشی
چون شیر درنده می‌جهیدند

بی‌پیچه زن گشاده رو را
پاچین عفاف می‌دریدند

لبهای قشنگ خوشگلش را
مانند نبات می‌مکیدند

بالجمله تمام مردم شهر
در بحر گناه می‌تپیدند

درهای بهشت بسته میشد
مردم همه می‌جهنمیدند

می‌گشت قیامت آشکارا
یکباره به صور می‌دمیدند

طَیر از وَکرات و وحش از جحر
انجم ز سپهر می‌رمیدند

این است که پیش خالق و خلق
طلاب علوم رو سفیدند

با این علما هنوز مردم
از رونق ملک ناامیدند

#ایرج‌میرزا


https://t.me/kellidd
🌞

امروز روزیست
که انگشتانم را
به سر پنجه ی آفتاب
گره می زنم
صبح را
با دمنوش زندگی سر میکشم
و تا عمق دوست داشتن آدمها
سرمست می شوم ....

#مريم_پورقلی


درود ... صبحتان بخیر

دلتون گرم از
آفتاب امید
نگاهتون زیبا
ترقی در کارهاتون
موفقیت و سلامتی
در زندگی تون جاری باد🙏☺️


https://t.me/kellidd