جانا حدیث حسنت در داستان نگنجد
رمزی ز راز عشقت در صد زبان نگنجد
جولانگه جلالت در کوی دل نباشد
جلوه گه جمالت در چشم و جان نگنجد
سودای زلف و خالت در هر خیال ناید
اندیشهٔ وصالت جز در گمان نگنجد
در دل چو عشقت آمد سودای جان نماند
در جان چو مهرت افتد عشق روان نگنجد
پیغام خستگانت در کوی تو که آرد
کانجا ز عاشقانت باد وزان نگنجد
دل کز تو بوی یابد در گلستان نپوید
جان کز تو رنگ گیرد خود در جهان نگنجد
آن دم که عاشقان را نزد تو بار باشد
مسکین کسی که آنجا در آستان نگنجد
بخشای بر غریبی کز عشق مینمیرد
وانگه در آشیانت خود یک زمان نگنجد
جان داد دل که روزی در کوت جای یابد
نشناخت او که آخر جای چنان نگنجد
آن دم که با خیالت دل راز عشق گوید
#عطار اگر شود جان اندر میان نگنجد
https://t.me/kellidd
رمزی ز راز عشقت در صد زبان نگنجد
جولانگه جلالت در کوی دل نباشد
جلوه گه جمالت در چشم و جان نگنجد
سودای زلف و خالت در هر خیال ناید
اندیشهٔ وصالت جز در گمان نگنجد
در دل چو عشقت آمد سودای جان نماند
در جان چو مهرت افتد عشق روان نگنجد
پیغام خستگانت در کوی تو که آرد
کانجا ز عاشقانت باد وزان نگنجد
دل کز تو بوی یابد در گلستان نپوید
جان کز تو رنگ گیرد خود در جهان نگنجد
آن دم که عاشقان را نزد تو بار باشد
مسکین کسی که آنجا در آستان نگنجد
بخشای بر غریبی کز عشق مینمیرد
وانگه در آشیانت خود یک زمان نگنجد
جان داد دل که روزی در کوت جای یابد
نشناخت او که آخر جای چنان نگنجد
آن دم که با خیالت دل راز عشق گوید
#عطار اگر شود جان اندر میان نگنجد
https://t.me/kellidd
اینک این من:
سر به سودای پریشانی نهاده
داغ نامت را
نشان کرده، به پیشانی نهاده
گریهام را میخورم
زیرا که میترسم ز باران
مثل برجی خسته،
برجی رو به ویرانی نهاده
از هراس گم شدن در گیسویت،
با دل چه گویم
با دل - این گستاخِ پا
در راه ظلمانی نهاده -
تا که بیدارش کند کی بخت من
- اکنون که خواب است -
سر به بالین شبی
تاریک و طولانی نهاده
ذرّهذرّه میروم تحلیل،
سنگ ساحلم من
خویش را در معرض
امواج توفانی نهاده
شاعرم من یا تو؟
ای چشمان تو امضای خود را
پای هر یک زین
غزلهای سلیمانی نهاده!
#حسین_منزوى
https://t.me/kellidd
سر به سودای پریشانی نهاده
داغ نامت را
نشان کرده، به پیشانی نهاده
گریهام را میخورم
زیرا که میترسم ز باران
مثل برجی خسته،
برجی رو به ویرانی نهاده
از هراس گم شدن در گیسویت،
با دل چه گویم
با دل - این گستاخِ پا
در راه ظلمانی نهاده -
تا که بیدارش کند کی بخت من
- اکنون که خواب است -
سر به بالین شبی
تاریک و طولانی نهاده
ذرّهذرّه میروم تحلیل،
سنگ ساحلم من
خویش را در معرض
امواج توفانی نهاده
شاعرم من یا تو؟
ای چشمان تو امضای خود را
پای هر یک زین
غزلهای سلیمانی نهاده!
#حسین_منزوى
https://t.me/kellidd
👌1
رفتی، ای ماه، که از مهر وفا میکردی
کاش میبودی و صدگونه جفا میکردی،
از تو روزی که به صد درد جدا میگشتم
کاشکی بند من از بند جدا میکردی
کارم از چاره گذشتست، طبیبا، برخیز
پیش ازین درد مرا کاش دوا میکردی
یارب، آن روز کجا شد که تو از گوشه چشم
گاهگاهی نظری جانب ما میکردی؟
شاه خوبانی و فکر من درویشت نیست
وه! چه میبود که پروای گدا میکردی؟
چون ترا طاقت آزار نبودست، ای دل
میل خوبان دلآزار چرا میکردی؟
ای خوش آن روز، هلالی، که به خلوتگه ناز
یار دشنام تو میگفت و دعا میکردی
#هلالیجغتایی
https://t.me/kellidd
👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❤️
از مهر خود و کین تو در تابم من
در چشم تو گوئی به میان آبم من
یا من گنهی کردم و در خشمی تو
یا تو دگری داری و در خوابم من
#مهستیگنجوی
#رباعی
https://t.me/kellidd
از مهر خود و کین تو در تابم من
در چشم تو گوئی به میان آبم من
یا من گنهی کردم و در خشمی تو
یا تو دگری داری و در خوابم من
#مهستیگنجوی
#رباعی
https://t.me/kellidd
👌1
وقتی که خواب نیست ز رؤیا سخن مگو
آنجا که آب نیست ز دریا سخن مگو
پاییزها به دور و تسلسل رسیدهاند
از باغهای سبز شکوفا، سخن مگو
دیری است دیده، غیر حقارت ندیده است
بیهوده از شکوه تماشا، سخن مگو
یاد از شراب ناب مکن، آتشم مزن!
خشکیده بیخ تاک، حریفا! سخن مگو
چون نیک بنگری همه زو بیوفاتریم
با من ز بیوفایی دنیا، سخن مگو
آنجا که دست موسی و هارون به خون هم
آغشته گشته، از ید بیضا، سخن مگو
وقتی خدا صلیب به دوش آمد و گذشت
از وعدهی ظهور مسیحا، سخن مگو
آری...! هنوز پاسخ آن پرسش بزرگ
با شام آخر است و یهودا، سخن مگو
این باغ مزدکی است، بهل باغ عیسوی!
حرف از بشر بزن، ز چلیپا، سخن مگو
ظلمت صریح با تو سخن گفت، پس تو هم
از شب به استعاره و ایما، سخن مگو
با آنکه بسته است به نابودیات کمر
از مهر و آشتی و مدارا، سخن مگو
خورشید ما به چوبهی اعدام بسته است
از صبح و آفتاب در اینجا، سخن مگو
#حسینمنزوی
https://t.me/kellidd
آنجا که آب نیست ز دریا سخن مگو
پاییزها به دور و تسلسل رسیدهاند
از باغهای سبز شکوفا، سخن مگو
دیری است دیده، غیر حقارت ندیده است
بیهوده از شکوه تماشا، سخن مگو
یاد از شراب ناب مکن، آتشم مزن!
خشکیده بیخ تاک، حریفا! سخن مگو
چون نیک بنگری همه زو بیوفاتریم
با من ز بیوفایی دنیا، سخن مگو
آنجا که دست موسی و هارون به خون هم
آغشته گشته، از ید بیضا، سخن مگو
وقتی خدا صلیب به دوش آمد و گذشت
از وعدهی ظهور مسیحا، سخن مگو
آری...! هنوز پاسخ آن پرسش بزرگ
با شام آخر است و یهودا، سخن مگو
این باغ مزدکی است، بهل باغ عیسوی!
حرف از بشر بزن، ز چلیپا، سخن مگو
ظلمت صریح با تو سخن گفت، پس تو هم
از شب به استعاره و ایما، سخن مگو
با آنکه بسته است به نابودیات کمر
از مهر و آشتی و مدارا، سخن مگو
خورشید ما به چوبهی اعدام بسته است
از صبح و آفتاب در اینجا، سخن مگو
#حسینمنزوی
https://t.me/kellidd
مادرم شاعر نیست
در عوض نصف غزلهای جهان را گفته
شعر را میفهمد
مادرم قافیۀ لبخند است
وزنِ احساس
ردیفِ بودن
مادرم مثنوی معنوی است
حافظ و سعدی و خیام و نظامی...
اصلاً
مادرم شعرترین منزوی است
من رباعی هستم
خواهرانم غزلاند
پدرم شعر سپید
خانۀ ما شب شعر
صبح، بیدل داریم
با کمی نان و پنیر
ظهر، سهراب و شمیم ریحان
شب، رهی یا قیصر
مادرم شاعر نیست
در عوض نصف غزلهای جهان را گفته
دفتر شعرش: آب
ناشرش: آیینه
و محل توزیع: خانهٔ کوچک ما...
#رضا_احسان_پور
https://t.me/kellidd
در عوض نصف غزلهای جهان را گفته
شعر را میفهمد
مادرم قافیۀ لبخند است
وزنِ احساس
ردیفِ بودن
مادرم مثنوی معنوی است
حافظ و سعدی و خیام و نظامی...
اصلاً
مادرم شعرترین منزوی است
من رباعی هستم
خواهرانم غزلاند
پدرم شعر سپید
خانۀ ما شب شعر
صبح، بیدل داریم
با کمی نان و پنیر
ظهر، سهراب و شمیم ریحان
شب، رهی یا قیصر
مادرم شاعر نیست
در عوض نصف غزلهای جهان را گفته
دفتر شعرش: آب
ناشرش: آیینه
و محل توزیع: خانهٔ کوچک ما...
#رضا_احسان_پور
https://t.me/kellidd
رفته بودم سرِ کوچه دو عدد نان بخرم
و کمی جنس بفرمودهی مامان بخرم
از قضا چشم من افتاد به یک دوشیزه
قصد کردم قدحی "ناز" از ایشان بخرم
ناز از دلبر طنّاز، خریدن دارد . . .
بس که ابروی "تتو" با مژهاش سِت شده بود
مانده بودم چه از آن سرو خرامان بخرم
که به خود آمده، دیدم به سرش شالی نیست!
به کجا میروم اینگونه شتابان! بخرم!
نکند دوره چهل سال عقب برگشته؟
یا که من آمدم از عهد رضاخان بخرم!
باتعجّب و کمی دلهره گفتم؛ بانو!
بهرتان روسری اندازهی "روبان"! بخرم؟
گفت با لحن زنانه "برو گم شو عوضی"!
پسر "مش صفرم"! آمدهام نان بخرم ! 😂😂
#طنز
https://t.me/kellidd
و کمی جنس بفرمودهی مامان بخرم
از قضا چشم من افتاد به یک دوشیزه
قصد کردم قدحی "ناز" از ایشان بخرم
ناز از دلبر طنّاز، خریدن دارد . . .
بس که ابروی "تتو" با مژهاش سِت شده بود
مانده بودم چه از آن سرو خرامان بخرم
که به خود آمده، دیدم به سرش شالی نیست!
به کجا میروم اینگونه شتابان! بخرم!
نکند دوره چهل سال عقب برگشته؟
یا که من آمدم از عهد رضاخان بخرم!
باتعجّب و کمی دلهره گفتم؛ بانو!
بهرتان روسری اندازهی "روبان"! بخرم؟
گفت با لحن زنانه "برو گم شو عوضی"!
پسر "مش صفرم"! آمدهام نان بخرم ! 😂😂
#طنز
https://t.me/kellidd
با دل روشن در این ظلمتسرا افتادهام
نور مهتابم که در ویرانهها افتادهام
سایه پرورد بهشتم از چه گشتم صید خاک؟
تیرهبختی بین کجا بودم کجا افتادهام
جای در بستانسرای عشق میباید مرا
عندلیبم از چه در ماتمسرا افتادهام
پایمال مردمم از نارساییهای بخت
سبزهٔ بیطالعم در زیر پا افتادهام
خار ناچیزم مرا در بوستان مقدار نیست
اشک بیقدرم ز چشم آشنا افتادهام
تا کجا راحت پذیرم یا کجا یابم قرار ؟
برگ خشکم در کف باد صبا افتادهام
بر من ای صاحبدلان رحمی که از غمهای عشق
تا جدا افتادهام از دل جدا افتادهام
لب فرو بستم #رهی بیروی گلچین و امیر
در فراق همنوایان از نوا افتادهام
https://t.me/kellidd
نور مهتابم که در ویرانهها افتادهام
سایه پرورد بهشتم از چه گشتم صید خاک؟
تیرهبختی بین کجا بودم کجا افتادهام
جای در بستانسرای عشق میباید مرا
عندلیبم از چه در ماتمسرا افتادهام
پایمال مردمم از نارساییهای بخت
سبزهٔ بیطالعم در زیر پا افتادهام
خار ناچیزم مرا در بوستان مقدار نیست
اشک بیقدرم ز چشم آشنا افتادهام
تا کجا راحت پذیرم یا کجا یابم قرار ؟
برگ خشکم در کف باد صبا افتادهام
بر من ای صاحبدلان رحمی که از غمهای عشق
تا جدا افتادهام از دل جدا افتادهام
لب فرو بستم #رهی بیروی گلچین و امیر
در فراق همنوایان از نوا افتادهام
https://t.me/kellidd
اگر بسته جادوی وحشت دهانم
پریخانهٔ بغضهای نهانم
دهانبسته زخمی عمیقم، به خنجر
اگر واکنم سینه، آتشفشانام
گلویم پر از خون و پیراهنم خون
دلم خون و سلولهای تنم خون
در آشفتهمکّارهٔ نفت و آتش
دلِ از بلا خستهٔ میهنم خون
بنا بود از عشق شعری بخوانم
ببخشید فریاد اگر میزنم: خون!
ببخشید آغشته کردهست اگر باز
به خون، کاغذین جامه را، داستانم!
پیِ زال میگردم عمریست، شاید
پرِ کارسازی در آتش نشانم
پیِ سحرِ سیمرغِ جادو برایِ
گذر دادنِ شهرم، از هفتخوانام
پیِ دستهایی که از چاه وحشت
به دلوی برآرند پیغمبرانم
به آتش کشیدهست شب، خانهام را
پیِ عزمِ مردانی آتشنشانام!
به سرسبزیِ باغِ فردوس بودم
چه آمد سرِ سروهای جوانم؟!
چه آورد سُمکوبِ چنگیز و تیمور
سرِ پهلوانان و نامآورانم؟...
و بیرخش و شبدیز و شبرنگِ بهزاد
چه خواهد شد آیندهٔ دودمانم؟!
پلنگی نماندهست در کوهسارم
همایی نماندهست در آسمانم
مگر با فراخواندنِ مرغ آمین
امیدِ ز کف رفته را واستانم!...
#پانتهآ_صفایی
https://t.me/kellidd
پریخانهٔ بغضهای نهانم
دهانبسته زخمی عمیقم، به خنجر
اگر واکنم سینه، آتشفشانام
گلویم پر از خون و پیراهنم خون
دلم خون و سلولهای تنم خون
در آشفتهمکّارهٔ نفت و آتش
دلِ از بلا خستهٔ میهنم خون
بنا بود از عشق شعری بخوانم
ببخشید فریاد اگر میزنم: خون!
ببخشید آغشته کردهست اگر باز
به خون، کاغذین جامه را، داستانم!
پیِ زال میگردم عمریست، شاید
پرِ کارسازی در آتش نشانم
پیِ سحرِ سیمرغِ جادو برایِ
گذر دادنِ شهرم، از هفتخوانام
پیِ دستهایی که از چاه وحشت
به دلوی برآرند پیغمبرانم
به آتش کشیدهست شب، خانهام را
پیِ عزمِ مردانی آتشنشانام!
به سرسبزیِ باغِ فردوس بودم
چه آمد سرِ سروهای جوانم؟!
چه آورد سُمکوبِ چنگیز و تیمور
سرِ پهلوانان و نامآورانم؟...
و بیرخش و شبدیز و شبرنگِ بهزاد
چه خواهد شد آیندهٔ دودمانم؟!
پلنگی نماندهست در کوهسارم
همایی نماندهست در آسمانم
مگر با فراخواندنِ مرغ آمین
امیدِ ز کف رفته را واستانم!...
#پانتهآ_صفایی
https://t.me/kellidd
Baraan
Omid
#زادروز
#امید_سلطانی با نام هنری #امید
(متولد ۶ مرداد ۱۳۴۵)
خوانندهٔ پاپ ایرانی ...💕
https://t.me/kellidd
#امید_سلطانی با نام هنری #امید
(متولد ۶ مرداد ۱۳۴۵)
خوانندهٔ پاپ ایرانی ...💕
https://t.me/kellidd
خردمند مردی در اقصای شام
گرفت از جهان کنج غاری مقام
به صبرش در آن کنج تاریک جای
به گنج قناعت فرو رفته پای
شنیدم که نامش خدادوست بود
ملک سیرتی، آدمی پوست بود
بزرگان نهادند سر بر درش
که در مینیامد به درها سرش
تمنا کند عارف پاکباز
به دریوزه از خویشتن ترک آز
چو هر ساعتش نفس گوید بده
به خواری بگرداندش ده به ده
در آن مرز کاین پیر هشیار بود
یکی مرزبان ستمکار بود
که هر ناتوان را که دریافتی
به سرپنجگی پنجه برتافتی
جهان سوز و بیرحمت و خیرهکش
ز تلخیش روی جهانی ترش
گروهی برفتند از آن ظلم و عار
ببردند نام بدش در دیار
گروهی بماندند مسکین و ریش
پس چرخه نفرین گرفتند پیش
ید ظلم جایی که گردد دراز
نبینی لب مردم از خنده باز
به دیدار شیخ آمدی گاه گاه
خدادوست در وی نکردی نگاه
ملک نوبتی گفتش: ای نیکبخت
به نفرت ز من در مکش روی سخت
مرا با تو دانی سر دوستی است
تو را دشمنی با من از بهر چیست؟
گرفتم که سالار کشور نیم
به عزت ز درویش کمتر نیم
نگویم فضیلت نهم بر کسی
چنان باش با من که با هر کسی
شنید این سخن عابد هوشیار
بر آشفت و گفت: ای ملک، هوش دار
وجودت پریشانی خلق از اوست
ندارم پریشانی خلق دوست
تو با آن که من دوستم، دشمنی
نپندارمت دوستدار منی
چرا دوست دارم به باطل منت
چو دانم که دارد خدا دشمنت؟
مده بوسه بر دست من دوستوار
برو دوستداران من دوست دار
خدادوست را گر بدرند پوست
نخواهد شدن دشمن دوست، دوست
عجب دارم از خواب آن سنگدل
که خلقی بخسبند از او تنگدل
#سعدی
#بوستان
https://t.me/kellidd
گرفت از جهان کنج غاری مقام
به صبرش در آن کنج تاریک جای
به گنج قناعت فرو رفته پای
شنیدم که نامش خدادوست بود
ملک سیرتی، آدمی پوست بود
بزرگان نهادند سر بر درش
که در مینیامد به درها سرش
تمنا کند عارف پاکباز
به دریوزه از خویشتن ترک آز
چو هر ساعتش نفس گوید بده
به خواری بگرداندش ده به ده
در آن مرز کاین پیر هشیار بود
یکی مرزبان ستمکار بود
که هر ناتوان را که دریافتی
به سرپنجگی پنجه برتافتی
جهان سوز و بیرحمت و خیرهکش
ز تلخیش روی جهانی ترش
گروهی برفتند از آن ظلم و عار
ببردند نام بدش در دیار
گروهی بماندند مسکین و ریش
پس چرخه نفرین گرفتند پیش
ید ظلم جایی که گردد دراز
نبینی لب مردم از خنده باز
به دیدار شیخ آمدی گاه گاه
خدادوست در وی نکردی نگاه
ملک نوبتی گفتش: ای نیکبخت
به نفرت ز من در مکش روی سخت
مرا با تو دانی سر دوستی است
تو را دشمنی با من از بهر چیست؟
گرفتم که سالار کشور نیم
به عزت ز درویش کمتر نیم
نگویم فضیلت نهم بر کسی
چنان باش با من که با هر کسی
شنید این سخن عابد هوشیار
بر آشفت و گفت: ای ملک، هوش دار
وجودت پریشانی خلق از اوست
ندارم پریشانی خلق دوست
تو با آن که من دوستم، دشمنی
نپندارمت دوستدار منی
چرا دوست دارم به باطل منت
چو دانم که دارد خدا دشمنت؟
مده بوسه بر دست من دوستوار
برو دوستداران من دوست دار
خدادوست را گر بدرند پوست
نخواهد شدن دشمن دوست، دوست
عجب دارم از خواب آن سنگدل
که خلقی بخسبند از او تنگدل
#سعدی
#بوستان
https://t.me/kellidd
به قفس سوخته گیریم که پر هم بدهند
ببرند از وسط باغ گذر هم بدهند
حاصل این همه سال انس گرفتن به قفس
تلخ کامی ست اگر شهد و شکر هم بدهند
قصه ی غصه ی یعقوب همین بود که کاش
بادها عطر که دادند... خبر هم بدهند
ما که هی زخم زبان از کس و ناکس خوردیم
چه تفاوت که به ما زخم تبر هم بدهند
قوت ما لقمه ی نانی ست که خشک است و زمخت
بنویسید به ما خون جگر هم بدهند
دوست که دلخوشی ام بود فقط خنجر زد
دشمنان را بسپارید که مرهم بدهند
خسته ام مثل یتیمی که از او فرفره ای
بستانند و به او فحش پدر هم بدهند
#حامدعسکری
https://t.me/kellidd
ببرند از وسط باغ گذر هم بدهند
حاصل این همه سال انس گرفتن به قفس
تلخ کامی ست اگر شهد و شکر هم بدهند
قصه ی غصه ی یعقوب همین بود که کاش
بادها عطر که دادند... خبر هم بدهند
ما که هی زخم زبان از کس و ناکس خوردیم
چه تفاوت که به ما زخم تبر هم بدهند
قوت ما لقمه ی نانی ست که خشک است و زمخت
بنویسید به ما خون جگر هم بدهند
دوست که دلخوشی ام بود فقط خنجر زد
دشمنان را بسپارید که مرهم بدهند
خسته ام مثل یتیمی که از او فرفره ای
بستانند و به او فحش پدر هم بدهند
#حامدعسکری
https://t.me/kellidd
تب کرده ام پیراهنم ویروس دارد
گلبته هایش داغ نامحسوس دارد
من دیده ام در تب می افتد ماه در حوض
ساعت هم آنجا گردش معکوس دارد
باور کنید آقا اجازه! دست من نیست
این عشق تنها با جنون تکمیل می شد
از برف شبهای زمستانی بپرسید
وقتی می آمد مدرسه تعطیل می شد
سر زد شبیه آفتاب از پشت دیوار
مهتاب را در آسمانت خط خطی کرد
تا من به چشمت ماه پیشانی بیایم
قلب تو را مانند بمب ساعتی کرد
از روستاهای خیالی می گذشتیم
آنجا زنی با خاطراتش شال می بافت
با بافه ای از جنس رویاهای رنگین
هر شب برای یک مسافر فال می بافت
تب کرده ام، هذیان برایت می نویسم
مغزم پر است از فکرهای اشتباهی!
بگذار حالت را بپرسم گرچه دیر است
عالیجناب شعرهایم! روبراهی؟
https://t.me/kellidd
گلبته هایش داغ نامحسوس دارد
من دیده ام در تب می افتد ماه در حوض
ساعت هم آنجا گردش معکوس دارد
باور کنید آقا اجازه! دست من نیست
این عشق تنها با جنون تکمیل می شد
از برف شبهای زمستانی بپرسید
وقتی می آمد مدرسه تعطیل می شد
سر زد شبیه آفتاب از پشت دیوار
مهتاب را در آسمانت خط خطی کرد
تا من به چشمت ماه پیشانی بیایم
قلب تو را مانند بمب ساعتی کرد
از روستاهای خیالی می گذشتیم
آنجا زنی با خاطراتش شال می بافت
با بافه ای از جنس رویاهای رنگین
هر شب برای یک مسافر فال می بافت
تب کرده ام، هذیان برایت می نویسم
مغزم پر است از فکرهای اشتباهی!
بگذار حالت را بپرسم گرچه دیر است
عالیجناب شعرهایم! روبراهی؟
((مژگان عباسلو))
https://t.me/kellidd
میکشم هر دم نفس من در هوایت بیشتر
دوستت دارم کمی از بینهایت بیشتر
عاشقت شد آن که پایت را به دنیا باز کرد
دوستت دارد خدا، من از خدایت بیشتر
گاه باید دست در دست رهایی داد و رفت
با سفر شادم ولیکن پابهپایت بیشتر
شعر یعنی موشکافی کردن گیسوی تو
موبهمو دل میبری با واژههایت بیشتر
پیله کردم روز و شب آخر به دست آوردمت
یاد کن پروانه را در شعلههایت بیشتر
#احمد_سلمانی
https://t.me/kellidd
دوستت دارم کمی از بینهایت بیشتر
عاشقت شد آن که پایت را به دنیا باز کرد
دوستت دارد خدا، من از خدایت بیشتر
گاه باید دست در دست رهایی داد و رفت
با سفر شادم ولیکن پابهپایت بیشتر
شعر یعنی موشکافی کردن گیسوی تو
موبهمو دل میبری با واژههایت بیشتر
پیله کردم روز و شب آخر به دست آوردمت
یاد کن پروانه را در شعلههایت بیشتر
#احمد_سلمانی
https://t.me/kellidd
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
برای من مگری و مگو «دریغ دریغ»
به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد
جنازهام چو ببینی مگو «فراق فراق»
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
مرا به گور سپاری مگو «وداع وداع»
که گور پردهٔ جمعیت جنان باشد
فُروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد؟!
تو را غروب نماید ولی شروق بود
لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد
کدام دانه فرورفت در زمین که نَرُست؟!
چرا به دانهٔ انسانت این گمان باشد؟!
کدام دلو فرورفت و پر برون نامد
ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد؟!
دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا
که هایهوی تو در جوّ لامکان باشد
#مولانا
https://t.me/kellidd
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
برای من مگری و مگو «دریغ دریغ»
به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد
جنازهام چو ببینی مگو «فراق فراق»
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
مرا به گور سپاری مگو «وداع وداع»
که گور پردهٔ جمعیت جنان باشد
فُروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد؟!
تو را غروب نماید ولی شروق بود
لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد
کدام دانه فرورفت در زمین که نَرُست؟!
چرا به دانهٔ انسانت این گمان باشد؟!
کدام دلو فرورفت و پر برون نامد
ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد؟!
دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا
که هایهوی تو در جوّ لامکان باشد
#مولانا
https://t.me/kellidd
🌞
مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست
که راحت دل رنجور بیقرار منست
به لاله زار و گلستان نمیرود دل من
که یاد دوست گلستان و لاله زار منست..
#سعدی
سلام و عشق☀️🌻
صبحتون بخیر 🍃🌼
روزگارتون روشن و پر امید 🌹❤️
https://t.me/kellidd
مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست
که راحت دل رنجور بیقرار منست
به لاله زار و گلستان نمیرود دل من
که یاد دوست گلستان و لاله زار منست..
#سعدی
سلام و عشق☀️🌻
صبحتون بخیر 🍃🌼
روزگارتون روشن و پر امید 🌹❤️
https://t.me/kellidd
آخر این نالهٔ سوزنده اثرها دارد
شب تاریک، فروزنده سحرها دارد
غافل از حال جگر سوخته عشق مباش
که در آتشکدهٔ سینه شررها دارد
مهر او تازه نهالی است به بستان وجود
که به جز خون دل و دیده ثمرها دارد
قابل ناوک آن ترک کمان ابرو کیست
آن که از سینهٔ صد پاره سپرها دارد
گاهی از لعل تو میگوید و گاه از لب جام
ساقی بی خبران طرفه خبرها دارد
ناله سر میزند از هر بن مویم چون نی
به امیدی که دهان تو شکرها دارد
تو پسند دل صاحب نظرانی ورنه
مادر دهر به هر گوشه پسرها دارد
تو در آیینه نظر داری و زین بیخبری
که به دیدار تو آیینه نظرها دارد
تیره شد روز #فروغی به ره مهر مهی
که نهان در شکن طره قمرها دارد
https://t.me/kellidd
شب تاریک، فروزنده سحرها دارد
غافل از حال جگر سوخته عشق مباش
که در آتشکدهٔ سینه شررها دارد
مهر او تازه نهالی است به بستان وجود
که به جز خون دل و دیده ثمرها دارد
قابل ناوک آن ترک کمان ابرو کیست
آن که از سینهٔ صد پاره سپرها دارد
گاهی از لعل تو میگوید و گاه از لب جام
ساقی بی خبران طرفه خبرها دارد
ناله سر میزند از هر بن مویم چون نی
به امیدی که دهان تو شکرها دارد
تو پسند دل صاحب نظرانی ورنه
مادر دهر به هر گوشه پسرها دارد
تو در آیینه نظر داری و زین بیخبری
که به دیدار تو آیینه نظرها دارد
تیره شد روز #فروغی به ره مهر مهی
که نهان در شکن طره قمرها دارد
https://t.me/kellidd
به رنگی یأس جوشیدهست با دل
که درد آید اگر گویم بیا دل
جمالت مقصد چشم است، کو چشم؟
غمت باب دل است اما کجا دل؟
سراپا ناله میجوشیم چون موج
تپش خون کرد در هر عضو ما دل
درای کاروان دشت یأسیم
چه سازد گر ننالد بینوا دل
سراغ ما غبار بال عنقاست
به رنگ رفته دارد نقش پا دل
ز اشک و آه مشتاقان مپرسید
هجوم بسمل است از دیده تا دل
ز پرواز نفس غافل مباشید
چو شبنم ریشه دارد در هوا دل
ز خاک ما قدم فهمیده بردار
مبادا بشکنی در زیر پا دل
درین محفل کسی محتاج کس نیست
همین کار دل افتادهست با دل
گرفتارم گرفتارم گرفتار
نمیدانم نفس دام است یا دل
به صورت بیدلم اما به معنی
بود چون اشک سر تا پای ما دل
#بیدلدهلوی
https://t.me/kellidd
که درد آید اگر گویم بیا دل
جمالت مقصد چشم است، کو چشم؟
غمت باب دل است اما کجا دل؟
سراپا ناله میجوشیم چون موج
تپش خون کرد در هر عضو ما دل
درای کاروان دشت یأسیم
چه سازد گر ننالد بینوا دل
سراغ ما غبار بال عنقاست
به رنگ رفته دارد نقش پا دل
ز اشک و آه مشتاقان مپرسید
هجوم بسمل است از دیده تا دل
ز پرواز نفس غافل مباشید
چو شبنم ریشه دارد در هوا دل
ز خاک ما قدم فهمیده بردار
مبادا بشکنی در زیر پا دل
درین محفل کسی محتاج کس نیست
همین کار دل افتادهست با دل
گرفتارم گرفتارم گرفتار
نمیدانم نفس دام است یا دل
به صورت بیدلم اما به معنی
بود چون اشک سر تا پای ما دل
#بیدلدهلوی
https://t.me/kellidd
برجه ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده
جویان و پای کوبان از آسمان رسیده
ای جان چرا نشستی وقت می است و مستی
آخر در این کشاکش کس نیست پاکشیده
بهر رضای مستی برجه بکوب دستی
دستی قدح پرستی پرراوق گزیده
ما را مبین چو مستان هر چه خورم می است آن
افیون شود مرا نان مخموری دو دیده
نگذاشت آن قیامت تا من کنم ریاضت
آن دیدهاش ندیده گوشیش ناشنیده
او آب زندگانی میداد رایگانی
از قطره قطره او فردوس بردمیده
از دوست هر چه گفتم بیرون پوست گفتم
زان سر چه دارد آن جان گفتار دم بریده
با این همه دهانم گر رشک او نبستی
صد جای آسمان را تو دیدیی دریده
یخدان چه داند ای جان خورشید و تابشش را
کی داند آفرین را این جان آفریده
با این که مینداند چون جرعهای ستاند
مستی خراب گردد از خویش وارهیده
تبریز تو چه دانی اسرار شمس دین را
بیرون نجستهای تو زین چرخه خمیده
#مولانا
https://t.me/kellidd
جویان و پای کوبان از آسمان رسیده
ای جان چرا نشستی وقت می است و مستی
آخر در این کشاکش کس نیست پاکشیده
بهر رضای مستی برجه بکوب دستی
دستی قدح پرستی پرراوق گزیده
ما را مبین چو مستان هر چه خورم می است آن
افیون شود مرا نان مخموری دو دیده
نگذاشت آن قیامت تا من کنم ریاضت
آن دیدهاش ندیده گوشیش ناشنیده
او آب زندگانی میداد رایگانی
از قطره قطره او فردوس بردمیده
از دوست هر چه گفتم بیرون پوست گفتم
زان سر چه دارد آن جان گفتار دم بریده
با این همه دهانم گر رشک او نبستی
صد جای آسمان را تو دیدیی دریده
یخدان چه داند ای جان خورشید و تابشش را
کی داند آفرین را این جان آفریده
با این که مینداند چون جرعهای ستاند
مستی خراب گردد از خویش وارهیده
تبریز تو چه دانی اسرار شمس دین را
بیرون نجستهای تو زین چرخه خمیده
#مولانا
https://t.me/kellidd
😍1