تو به آن خنده شبیهی که پرید از لب من
مثل ماهی، که گریزان شدهای از شب من
رفته ای تا به تب فاصله عادت بکنم
به خیالات تو ابراز ارادت بکنم
تا تورا ساده ترین راه تجسم کردم
کوچه به کوچه تورا در دل خود گُم کردم
مانده ام زیر همین سقف پراز عطرتنت
آشتی تر شده ام با نفسِ پیرهنت
همه جا پرشده از شرح پریشانی من
ردِ داغ تو نشسته است به پیشانی من
هرچه گفتند نکن ،بازحماقت کردم
پشت سر با تو و یاد تو رفاقت کردم
زیر عکس تو نوشتم ، که تو هم نامردی
حضرت عشق چرا اینهمه کم آوردی ؟
شک نکن !از همه ی سِر ِّدلت باخبرم
ترس تو مثل بلاییست که آمد به سرم
ترست از حادثه ی سبز بهاری شدن است
پشت دلشوره ی پاییز فراری شدن است
حیف ،بر عکس تو از زردشدن میترسم
عاشق عشقم و ازسرد شدن می ترسم
بعد تو مردم این شهر تبانی کردند
به دل پنجره ام سنگ پرانی کردند
تا که جا داشت به من وصله ی ناجور زدند
روی تصویر منِ غمزده هاشور زدند
وسط مهلکه انگشت نشانم کردند
نیش صد عقرب جرّاره به جانم کردند
پشت ما قصه زیادست ؟فدای سرمان
حرف بی ربط نباید که ببندد پَرِمان
برنگرد از وسط راه ، برو دور بمان
روی تصمیم خودت محکم و مغرور بمان
بارِ رسوایی این عشقِ پُرازغم بامن
پچ پچِ خاله زنکهای محل هم بامن
در دلت جشن بپا کن که رهایی زیباست
از دل کینه ای ات عقده گشایی زیباست
به تنم ضربه بزن ،محکم و بی اخم بزن
جای خالی که زیادست ،تو هی زخم بزن
خاطراتت به تو وابسته و وادارم کرد
تا ابد درته این چاه گرفتارم کرد
بعد تو شاعرکی گیج و توهم زده ام
تهمتی تازه به قدقامت گندم زده ام
بی خیال من و این شهر و همه خوب وبدش
کاشکی دق بکند شاعرک نابلدش
#مریم_ناظمی
https://t.me/kellidd
مثل ماهی، که گریزان شدهای از شب من
رفته ای تا به تب فاصله عادت بکنم
به خیالات تو ابراز ارادت بکنم
تا تورا ساده ترین راه تجسم کردم
کوچه به کوچه تورا در دل خود گُم کردم
مانده ام زیر همین سقف پراز عطرتنت
آشتی تر شده ام با نفسِ پیرهنت
همه جا پرشده از شرح پریشانی من
ردِ داغ تو نشسته است به پیشانی من
هرچه گفتند نکن ،بازحماقت کردم
پشت سر با تو و یاد تو رفاقت کردم
زیر عکس تو نوشتم ، که تو هم نامردی
حضرت عشق چرا اینهمه کم آوردی ؟
شک نکن !از همه ی سِر ِّدلت باخبرم
ترس تو مثل بلاییست که آمد به سرم
ترست از حادثه ی سبز بهاری شدن است
پشت دلشوره ی پاییز فراری شدن است
حیف ،بر عکس تو از زردشدن میترسم
عاشق عشقم و ازسرد شدن می ترسم
بعد تو مردم این شهر تبانی کردند
به دل پنجره ام سنگ پرانی کردند
تا که جا داشت به من وصله ی ناجور زدند
روی تصویر منِ غمزده هاشور زدند
وسط مهلکه انگشت نشانم کردند
نیش صد عقرب جرّاره به جانم کردند
پشت ما قصه زیادست ؟فدای سرمان
حرف بی ربط نباید که ببندد پَرِمان
برنگرد از وسط راه ، برو دور بمان
روی تصمیم خودت محکم و مغرور بمان
بارِ رسوایی این عشقِ پُرازغم بامن
پچ پچِ خاله زنکهای محل هم بامن
در دلت جشن بپا کن که رهایی زیباست
از دل کینه ای ات عقده گشایی زیباست
به تنم ضربه بزن ،محکم و بی اخم بزن
جای خالی که زیادست ،تو هی زخم بزن
خاطراتت به تو وابسته و وادارم کرد
تا ابد درته این چاه گرفتارم کرد
بعد تو شاعرکی گیج و توهم زده ام
تهمتی تازه به قدقامت گندم زده ام
بی خیال من و این شهر و همه خوب وبدش
کاشکی دق بکند شاعرک نابلدش
#مریم_ناظمی
https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
"به خدا که بی خدایی
بِه از این خدا نمایی..."
که هر آنچه ما کشیدیم،
ز هرآنکه با خدا بود!!!
به خدا که کفر و عصیان،
به از این ثنا و ایمان
که به لب خدا خدا و،
به عمل، عذابِ ما بود
که اگر خدایتان این و
اگر وفایتان این؛
به خدا که فخر ما این،
که مسیر ما جدا بود...
#نرگسصرافیانطوفان
https://t.me/kellidd
بِه از این خدا نمایی..."
که هر آنچه ما کشیدیم،
ز هرآنکه با خدا بود!!!
به خدا که کفر و عصیان،
به از این ثنا و ایمان
که به لب خدا خدا و،
به عمل، عذابِ ما بود
که اگر خدایتان این و
اگر وفایتان این؛
به خدا که فخر ما این،
که مسیر ما جدا بود...
#نرگسصرافیانطوفان
https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فقیهی پدر را گفت:
هیچ از این سخنانِ رنگینِ دلاویزِ متکلّمان در من اثر نمیکند،
به حکمِ آن که نمیبینم مر ایشان را فعلی موافقِ گفتار.
ترکِ دنیا به مردم آموزند
خویشتن سیم و غَلّه اندوزند
عالِمی را که گفت باشد و بس
هر چه گوید نگیرد اندر کس
عالم آن کس بود که بد نکند
نه بگوید به خلق و خَود نکند
#گلستان
#سعدی
https://t.me/kellidd
👇
هیچ از این سخنانِ رنگینِ دلاویزِ متکلّمان در من اثر نمیکند،
به حکمِ آن که نمیبینم مر ایشان را فعلی موافقِ گفتار.
ترکِ دنیا به مردم آموزند
خویشتن سیم و غَلّه اندوزند
عالِمی را که گفت باشد و بس
هر چه گوید نگیرد اندر کس
عالم آن کس بود که بد نکند
نه بگوید به خلق و خَود نکند
#گلستان
#سعدی
https://t.me/kellidd
👇
👆
پدر گفت:
ای پسر! به مجرّدِ خیالِ باطل نشاید روی از تربیتِ ناصحان بگردانیدن و علما را به ضَلالت منسوب کردن و در طلبِ عالمِ معصوم از فوایدِ علم محروم ماندن،
همچو نابینایی که شبی در وَحَل افتاده بود و میگفت: آخِر، یکی از مسلمانان چراغی فرا راهِ من دارید.
زنی مازحه بشنید و گفت: تو که چراغ نبینی به چراغ چه بینی؟!
همچنین مجلسِ وعظ چو کلبهٔ بزّاز است؛ آنجا تا نقدی ندهی، بِضاعتی نستانی و اینجا تا ارادتی نیاری، سعادتی نبری.
گفتِ عالِم به گوشِ جان بشنو
ور نماند به گفتنش کردار
باطل است آنچه مدّعی گوید:
«خفته را خفته کی کند بیدار»
مرد باید که گیرد اندر گوش
ور نوشته است پند بر دیوار
صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه
بشکست عهدِ صحبتِ اهلِ طریق را
گفتم میانِ عالم و عابد چه فرق بود
تا اختیار کردی از آن این فریق را؟
گفت: آن گلیمِ خویش به در میبرد ز موج
وین جهد میکند که بگیرد غَریق را
#گلستان
#سعدی
https://t.me/kellidd
پدر گفت:
ای پسر! به مجرّدِ خیالِ باطل نشاید روی از تربیتِ ناصحان بگردانیدن و علما را به ضَلالت منسوب کردن و در طلبِ عالمِ معصوم از فوایدِ علم محروم ماندن،
همچو نابینایی که شبی در وَحَل افتاده بود و میگفت: آخِر، یکی از مسلمانان چراغی فرا راهِ من دارید.
زنی مازحه بشنید و گفت: تو که چراغ نبینی به چراغ چه بینی؟!
همچنین مجلسِ وعظ چو کلبهٔ بزّاز است؛ آنجا تا نقدی ندهی، بِضاعتی نستانی و اینجا تا ارادتی نیاری، سعادتی نبری.
گفتِ عالِم به گوشِ جان بشنو
ور نماند به گفتنش کردار
باطل است آنچه مدّعی گوید:
«خفته را خفته کی کند بیدار»
مرد باید که گیرد اندر گوش
ور نوشته است پند بر دیوار
صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه
بشکست عهدِ صحبتِ اهلِ طریق را
گفتم میانِ عالم و عابد چه فرق بود
تا اختیار کردی از آن این فریق را؟
گفت: آن گلیمِ خویش به در میبرد ز موج
وین جهد میکند که بگیرد غَریق را
#گلستان
#سعدی
https://t.me/kellidd
حال مرا سیگار بهمن خوب می فهمد
زخم تبر را در تنش یک چوب می فهمد
لب بسته اَم در دخمه ی تاریک تنهایی
درد صبوری را فقط ایّوب می فهمد
شطرنج مغزم غرق مات و گیجی محض است
این حال ویران را فقط مشروب می فهمد
دلشوره هایی در دلم هرشب به پا خیزد
دلشوره را یک شعر پر آشوب می فهمد
دیوارِ سردی دور دنیایم کشیدم که؛
سرمای تبعید مرا یعقوب می فهمد
می پیچد اندر سینهام غم مثل دودی و؛
بغضی که پنهان مانده را سرکوب می فهمد
آخر مرا این زخم کهنه می کشد روزی
زخم مسیحا را فقط مصلوب می فهمد
#آرمان_طاهری
https://t.me/kellidd
زخم تبر را در تنش یک چوب می فهمد
لب بسته اَم در دخمه ی تاریک تنهایی
درد صبوری را فقط ایّوب می فهمد
شطرنج مغزم غرق مات و گیجی محض است
این حال ویران را فقط مشروب می فهمد
دلشوره هایی در دلم هرشب به پا خیزد
دلشوره را یک شعر پر آشوب می فهمد
دیوارِ سردی دور دنیایم کشیدم که؛
سرمای تبعید مرا یعقوب می فهمد
می پیچد اندر سینهام غم مثل دودی و؛
بغضی که پنهان مانده را سرکوب می فهمد
آخر مرا این زخم کهنه می کشد روزی
زخم مسیحا را فقط مصلوب می فهمد
#آرمان_طاهری
https://t.me/kellidd
ما عاشقیم و خوش تر از این كار، كار نیست
یعنی به كارهای دگر اعتبار نیست
دانی بهشت چیست كه داریم انتظار
جز ماهتاب و باده و آغوش یار نیست
فصل بهار فصل جنون است و این سه ماه
هر كس كه مست نیست، یقین هوشیار نیست
خندید صبح بر من و بر انتظار من
زین بیشتر ز خوی توام انتظار نیست
دیشب لبش چو غنچه تبسم به من نمود
اما چه سود زآنكه به یك گل بهار نیست
فرهاد یاد باد كه چون داستانِ او
شیرین حكایتی ز كسی یادگار نیست
ناصح مكن حدیث، كه صبر اختیار كن
ما را به عشق یار ز خویش اختیار نیست
بر ما گذشت نیك و بد اما تو، روزگار
فكری به حالِ خویش كن این روزگار نیست
بگذر ز صید و این دو سه مه با عماد باش
صیّادِ من بهار كه فصل شكار نیست
#عماد_خراسانی
https://t.me/kellidd
یعنی به كارهای دگر اعتبار نیست
دانی بهشت چیست كه داریم انتظار
جز ماهتاب و باده و آغوش یار نیست
فصل بهار فصل جنون است و این سه ماه
هر كس كه مست نیست، یقین هوشیار نیست
خندید صبح بر من و بر انتظار من
زین بیشتر ز خوی توام انتظار نیست
دیشب لبش چو غنچه تبسم به من نمود
اما چه سود زآنكه به یك گل بهار نیست
فرهاد یاد باد كه چون داستانِ او
شیرین حكایتی ز كسی یادگار نیست
ناصح مكن حدیث، كه صبر اختیار كن
ما را به عشق یار ز خویش اختیار نیست
بر ما گذشت نیك و بد اما تو، روزگار
فكری به حالِ خویش كن این روزگار نیست
بگذر ز صید و این دو سه مه با عماد باش
صیّادِ من بهار كه فصل شكار نیست
#عماد_خراسانی
https://t.me/kellidd
اصلا چرا مجنونِ شیدا را نفهمیده
اندوه این غرق تمنا را نفهمیده
یک زن تمام هستی اش را پای او داده
معنی این پرپر زدن ها را نفهمیده
پرگار عشقش بر مدار دیگری بوده
چون سامری که حال موسی را نفهمیده
با مشکلات عشق یکسر روبه رو بوده
خار مغیلان ،سوز صحرا را نفهمیده
میشد به راه عاشقی پرواز را آموخت
هی عذر راه آورده عنقا را نفهمیده
من شاعرم از تاب گیسو شعر میبافم
افسوس میخواند ولی من را نفهمیده
#صدیقه_پناهنده
https://t.me/kellidd
اندوه این غرق تمنا را نفهمیده
یک زن تمام هستی اش را پای او داده
معنی این پرپر زدن ها را نفهمیده
پرگار عشقش بر مدار دیگری بوده
چون سامری که حال موسی را نفهمیده
با مشکلات عشق یکسر روبه رو بوده
خار مغیلان ،سوز صحرا را نفهمیده
میشد به راه عاشقی پرواز را آموخت
هی عذر راه آورده عنقا را نفهمیده
من شاعرم از تاب گیسو شعر میبافم
افسوس میخواند ولی من را نفهمیده
#صدیقه_پناهنده
https://t.me/kellidd
چه احمقانه جلویت دم از قرار زدم
دروغ گفتم اگر حرف از انتظار زدم
منی که از سر راه خودم خودم را هم
برای زود رسیدن به تو کنار زدم
هزار مرتبه در خواب دیدهام خود را
به اتهام جدا ماندن از تو دار زدم
چه مضحک است سکوتم منی که همواره
هرآنچه خواستهام با نگاه جار زدم
به یک اشاره دلم رفت ،تازه فهمیدم
چه ناشیانه دم از بردن قمار زدن
اگرچه باختم اما شبیه یک فاتح
جلوی چشم همه دور افتخار زدم
برایم از عسل ناب خوشگوارتر است
در استکانت اگر لب به زهر مار زدم
#جواد_منفرد
https://t.me/kellidd
دروغ گفتم اگر حرف از انتظار زدم
منی که از سر راه خودم خودم را هم
برای زود رسیدن به تو کنار زدم
هزار مرتبه در خواب دیدهام خود را
به اتهام جدا ماندن از تو دار زدم
چه مضحک است سکوتم منی که همواره
هرآنچه خواستهام با نگاه جار زدم
به یک اشاره دلم رفت ،تازه فهمیدم
چه ناشیانه دم از بردن قمار زدن
اگرچه باختم اما شبیه یک فاتح
جلوی چشم همه دور افتخار زدم
برایم از عسل ناب خوشگوارتر است
در استکانت اگر لب به زهر مار زدم
#جواد_منفرد
https://t.me/kellidd
هستم از عشقت اگر مست، همین ست که هست
داده ام دل به تو دربست، همین ست که هست
از نگاهت شده عقل و دل و دینم بر باد...
نام این واقعه عشق ست، همین ست که هست
نفسم بند و تپش هم به شمار از عشقت
رنگ رخ زرد به پیوست، همین ست که هست
زخمه با اخم نزن، تا من و تو جنس همیم...
دلم از شیشه، نه سنگ ست، همین ست که هست
هستم از عشق تو سرمست و همینم کافیست
یا اگر داده دل از دست، همین ست که هست
#جواد_کریمی
https://t.me/kellidd
داده ام دل به تو دربست، همین ست که هست
از نگاهت شده عقل و دل و دینم بر باد...
نام این واقعه عشق ست، همین ست که هست
نفسم بند و تپش هم به شمار از عشقت
رنگ رخ زرد به پیوست، همین ست که هست
زخمه با اخم نزن، تا من و تو جنس همیم...
دلم از شیشه، نه سنگ ست، همین ست که هست
هستم از عشق تو سرمست و همینم کافیست
یا اگر داده دل از دست، همین ست که هست
#جواد_کریمی
https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از دست خودم خسته و در پای تو گیرم
بی چشم تو از عالم و آدم همه سیرم
هرگز نتوانم شوم از دست تو آزاد
عمریست به گیسوی تو ای خوب اسیرم
اصلاً تو شدی مالک جان و دل و دینم
فرمان بده باشم به جهان یا که بمیرم
تقصیر خودم نیست که این خصلت عشق است
تا عشق تو دارم نتوان گفت که پیرم
حالا که چنین مست توام ؛ در بَرِ من باش
مگذار که دور از رُخت ای یار بمیرم
#موسی_رئیسی_وانانی
https://t.me/kellidd
بی چشم تو از عالم و آدم همه سیرم
هرگز نتوانم شوم از دست تو آزاد
عمریست به گیسوی تو ای خوب اسیرم
اصلاً تو شدی مالک جان و دل و دینم
فرمان بده باشم به جهان یا که بمیرم
تقصیر خودم نیست که این خصلت عشق است
تا عشق تو دارم نتوان گفت که پیرم
حالا که چنین مست توام ؛ در بَرِ من باش
مگذار که دور از رُخت ای یار بمیرم
#موسی_رئیسی_وانانی
https://t.me/kellidd
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
نمی بخشم کسانی را که در حقم جفا کردند
همان هایی که حقم را به ناحق جابه جا کردند
دلم خون است از دست عزیزانم نه از دشمن
نمیـدانی عـزیـــزانـم کـه با قلبم چها کردند
زدم برسینه ام سنگ کسانی را هزار افسوس
میــان لشگری از غــم مــرا تنـها رهـا کردند
همانهایی که روحم را به هر زخم زبان کشتند
ودیـدم در عـزای من به تن رخت عزا کردند
به غارت رفته دین و اعتقاد و باورم ای دوست
مرا شرمنده ام پیش خدا ، خلق خدا کردند
چه میخواهی بگویم از قضاوتهای این مردم ؟
مـرا انگشت نمـا پیش غـریب و آشنـا کردند
پرم از حرف ناگفته کسی سنگ صبورم نیست
و لعنت بر کسانی که مرا از من جدا کردند
#جوادالماسی
https://t.me/kellidd
همان هایی که حقم را به ناحق جابه جا کردند
دلم خون است از دست عزیزانم نه از دشمن
نمیـدانی عـزیـــزانـم کـه با قلبم چها کردند
زدم برسینه ام سنگ کسانی را هزار افسوس
میــان لشگری از غــم مــرا تنـها رهـا کردند
همانهایی که روحم را به هر زخم زبان کشتند
ودیـدم در عـزای من به تن رخت عزا کردند
به غارت رفته دین و اعتقاد و باورم ای دوست
مرا شرمنده ام پیش خدا ، خلق خدا کردند
چه میخواهی بگویم از قضاوتهای این مردم ؟
مـرا انگشت نمـا پیش غـریب و آشنـا کردند
پرم از حرف ناگفته کسی سنگ صبورم نیست
و لعنت بر کسانی که مرا از من جدا کردند
#جوادالماسی
https://t.me/kellidd
دوره کرده تن تو، دفتر تابستان را
لبت آموخته، خرمای بم کرمان را
خنده ات بس که قشنگست به هم ریخته است
نرخ مرغوبترین پسته ی رفسنجان را
ماه، تابیده به ایوان زلیخا امشب
یوسف این بار بریده سر انگشتان را
کاش بر کاه گل خانه ی ما ابرت بود
پنجره، بو بکشد از نفست باران را
موی تو وسوسه انگیز نسیم است ولی
ترسم این است که آواره کند طوفان را
غزلت کار مرا باز کشانده به خزان
یادم آورد، خیابان و غم و آبان را
سینه، سنگین شده از حجم گرانبار غزل
یک نفر نیست بخواند غم این دیوان را...
#احمد_مهدوی
https://t.me/kellidd
لبت آموخته، خرمای بم کرمان را
خنده ات بس که قشنگست به هم ریخته است
نرخ مرغوبترین پسته ی رفسنجان را
ماه، تابیده به ایوان زلیخا امشب
یوسف این بار بریده سر انگشتان را
کاش بر کاه گل خانه ی ما ابرت بود
پنجره، بو بکشد از نفست باران را
موی تو وسوسه انگیز نسیم است ولی
ترسم این است که آواره کند طوفان را
غزلت کار مرا باز کشانده به خزان
یادم آورد، خیابان و غم و آبان را
سینه، سنگین شده از حجم گرانبار غزل
یک نفر نیست بخواند غم این دیوان را...
#احمد_مهدوی
https://t.me/kellidd
نیمی از جانِ مرا بردی، محبت داشتی
نیمِ باقیمانده هم هروقت فرصت داشتی
بر زمین افتادم و دیدم سراغم آمدی
دستِ یاری چیست؟ سودایِ غنیمت داشتی
خانهای از جنسِ دلتنگی بنا کردم، ولی
چون پرستوها به ترکِ خانه عادت داشتی
زخم خوردم، گاهی از ایشان و گاه از چشمِ تو
با رقیبان بر سرِ جانم رقابت داشتی
ای که ابرویت به خونریزی کمر بستهست، کاش
اندکی در مهربانی نیز همت داشتی
#سجاد_سامانی
https://t.me/kellidd
نیمی از جانِ مرا بردی، محبت داشتی
نیمِ باقیمانده هم هروقت فرصت داشتی
بر زمین افتادم و دیدم سراغم آمدی
دستِ یاری چیست؟ سودایِ غنیمت داشتی
خانهای از جنسِ دلتنگی بنا کردم، ولی
چون پرستوها به ترکِ خانه عادت داشتی
زخم خوردم، گاهی از ایشان و گاه از چشمِ تو
با رقیبان بر سرِ جانم رقابت داشتی
ای که ابرویت به خونریزی کمر بستهست، کاش
اندکی در مهربانی نیز همت داشتی
#سجاد_سامانی
https://t.me/kellidd
تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
تدبیر به تقدیر خداوند نماند
بنده چو بیندیشد پیداست چه بیند
حیله بکند لیک خدایی نتواند
گامی دو چنان آید کو راست نهادست
وان گاه که داند که کجاهاش کشاند
استیزه مکن مملکت عشق طلب کن
کاین مملکتت از ملک الموت رهاند
باری تو بهل کام خود و نور خرد گیر
کاین کام تو را زود به ناکام رساند
اشکاری شه باش و مجو هیچ شکاری
کاشکارِ تو را باز اجل بازستاند
چون باز شهی رو به سوی طبله بازش
کان طبله تو را نوش دهد طبل نخواند
از شاه وفادارتر امروز کسی نیست
خر جانب او ران که تو را هیچ نراند
زندانی مرگند همه خلق یقین دان
محبوس تو را از تک زندان نرهاند
دانی که در این کوی رضا بانگ سگان چیست
تا هر که مخنث بود آناش برماند
حاشا ز سواری که بود عاشق این راه
که بانگ سگ کوی ، دلش را بطپاند
#مولانا
https://t.me/kellidd
تدبیر به تقدیر خداوند نماند
بنده چو بیندیشد پیداست چه بیند
حیله بکند لیک خدایی نتواند
گامی دو چنان آید کو راست نهادست
وان گاه که داند که کجاهاش کشاند
استیزه مکن مملکت عشق طلب کن
کاین مملکتت از ملک الموت رهاند
باری تو بهل کام خود و نور خرد گیر
کاین کام تو را زود به ناکام رساند
اشکاری شه باش و مجو هیچ شکاری
کاشکارِ تو را باز اجل بازستاند
چون باز شهی رو به سوی طبله بازش
کان طبله تو را نوش دهد طبل نخواند
از شاه وفادارتر امروز کسی نیست
خر جانب او ران که تو را هیچ نراند
زندانی مرگند همه خلق یقین دان
محبوس تو را از تک زندان نرهاند
دانی که در این کوی رضا بانگ سگان چیست
تا هر که مخنث بود آناش برماند
حاشا ز سواری که بود عاشق این راه
که بانگ سگ کوی ، دلش را بطپاند
#مولانا
https://t.me/kellidd
نیمی از مردم افرادی هستند که چیزهای زیادی برای گفتن دارند ولی قادر به بیان آن نیستند!
نيم دیگر افرادی هستند که چیزی برای گفتن ندارند اما همیشه درحال حرف زدن هستند!
https://t.me/kellidd
نيم دیگر افرادی هستند که چیزی برای گفتن ندارند اما همیشه درحال حرف زدن هستند!
👤 رابرت فراست
https://t.me/kellidd
👌1
🌞
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
#سعدی
سلاااام و عشق☀️🌻
صبحتوون بخیر🍃🌼
روزگارتون سرشار از سرزندگی و شادابی🌹
https://t.me/kellidd
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
#سعدی
سلاااام و عشق☀️🌻
صبحتوون بخیر🍃🌼
روزگارتون سرشار از سرزندگی و شادابی🌹
https://t.me/kellidd
👌1
هر شام و سحر روی تو دیدن مزه دارد
گل ها ز گلستان تو چیدن مزه دارد
در دام تو افتادن و تیری ز تو خوردن
در پای تو بر خاک تپیدن مزه دارد
گل گل عرق از روی نگارین چه لطیف است
بر برگ سمن ژاله چکیدن مزه دارد
دست تو گرفتن، سر زلف تو کشیدن
وه وه! لب لعل تو گزیدن مزه دارد
قربان تو و رفت تو باشم که زآهو
رم کردن و استادن و دیدن مزه دارد
یک شیشه ی می در کفن ما بگذارید
در حشر هم، این باده کشیدن مزه دارد
عاشق شدن و در رخ ترسا نگریدن
می خوردن و زنار بریدن مزه دارد
در میکده رفتن، دو سه پیمانه کشیدن
وحشی شدن از خویش و رمیدن مزه دارد
قربان گلم در سر بازار محبت
کاغشته به خون، جامه دریدن مزه دارد
پر سوخته بی خود شدن از نشئه ی صهبا
تا کنگره ی عرش پریدن مزه دارد
خوش زمزمه ای بود که می خواند «وفایی»
بر کندن و پیوستن و دیدن مزه دارد
#وفاییمهابادی
https://t.me/kellidd
گل ها ز گلستان تو چیدن مزه دارد
در دام تو افتادن و تیری ز تو خوردن
در پای تو بر خاک تپیدن مزه دارد
گل گل عرق از روی نگارین چه لطیف است
بر برگ سمن ژاله چکیدن مزه دارد
دست تو گرفتن، سر زلف تو کشیدن
وه وه! لب لعل تو گزیدن مزه دارد
قربان تو و رفت تو باشم که زآهو
رم کردن و استادن و دیدن مزه دارد
یک شیشه ی می در کفن ما بگذارید
در حشر هم، این باده کشیدن مزه دارد
عاشق شدن و در رخ ترسا نگریدن
می خوردن و زنار بریدن مزه دارد
در میکده رفتن، دو سه پیمانه کشیدن
وحشی شدن از خویش و رمیدن مزه دارد
قربان گلم در سر بازار محبت
کاغشته به خون، جامه دریدن مزه دارد
پر سوخته بی خود شدن از نشئه ی صهبا
تا کنگره ی عرش پریدن مزه دارد
خوش زمزمه ای بود که می خواند «وفایی»
بر کندن و پیوستن و دیدن مزه دارد
#وفاییمهابادی
https://t.me/kellidd
بچه ها صبحتان به خير، سلام!
درس امروز، فعل مجهول است
فعل مجهول چيست؟ مي دانيد؟
نسبت فعل ما به مفعول است...
در دهانم زبان چو آويزي
در تهيگاه زنگ، مي لغزيد
صوت ناسازم آنچنان كه مگر
شيشه بر روي سنگ مي لغزيد
ساعتي دادِ آن سخن دادم
حق گفتار را ادا كردم
تا ز "اعجاز" خود شوم آگاه
ژاله را زان ميان صدا كردم:
ژاله! از درس من چه فهميدي؟
پاسخ من سكوت بود و سكوت ...
دِه جوابم را بده! كجا بودي؟
رفته بودي به عالم حپروت؟...
خنده دختران و غرش من
ريخت بر فرق ژاله، چون باران
ليك او بود غرق حيرت خويش
غافل از اوستاد و ياران
خشمگين، انتقامجو، گفتم:
بچه ها گوش ژاله سنگين است!
دختري طعنه زد كه: نه خانم
درس در گوش ژاله "ياسين" است!
باز هم خنده ها و همهمه ها
تند و پي گير، مي رسيد به گوش
زير آتشفشان ديده من
ژاله آرام بود و سرد و خموش
رفته تا عمق چشم حيراتم
آن دو ميخ نگاه خيره او
موج زن، در دو چشم بي گنهش
رازي از روزگار تيره او
آنچه در آن نگاه مي خواندم
قصه غصه بود و حرمان بود
ناله اي كرد و در سخن آمد
با صدايي كه سخت لرزان بود
فعل مجهول فعل آن پدري است
كه دلم را ز درد، پر خون كرد
خواهرم را مشت و سيلي كوفت
مادرم را ز خانه بيرون كرد
شب دوش از گرسنگي تا صبح
خواهر شير خوار من ناليد
سوخت در تاب تب برادر من
تا سحر در كنار من ناليد
در غم آن دو تن، دو ديده من
اين يكي اشك بود و آن خون بود
مادرم را دگر نمي دانم
كه كجا رفت و حال او چون بود...
گفت و ناليد و آنچه باقي ماند
هق هق گريه بود و ناله او
شسته مي شد به قطره هاي سرشك
چهره همچو برگ لاله او
ناله من به ناله اش آميخت
كه غلط بود آنچه من گفتم
درس امروز، قصه غم توست
تو بگو! من چرا سخن گفتم؟
فعل مجهول فعل آن پدري است
كه تو را بيگناه مي سوزد
آن حريق هوس بود كه در او
مادري بي پناه مي سوزد...
سيمين بهبهاني
https://t.me/kellidd
درس امروز، فعل مجهول است
فعل مجهول چيست؟ مي دانيد؟
نسبت فعل ما به مفعول است...
در دهانم زبان چو آويزي
در تهيگاه زنگ، مي لغزيد
صوت ناسازم آنچنان كه مگر
شيشه بر روي سنگ مي لغزيد
ساعتي دادِ آن سخن دادم
حق گفتار را ادا كردم
تا ز "اعجاز" خود شوم آگاه
ژاله را زان ميان صدا كردم:
ژاله! از درس من چه فهميدي؟
پاسخ من سكوت بود و سكوت ...
دِه جوابم را بده! كجا بودي؟
رفته بودي به عالم حپروت؟...
خنده دختران و غرش من
ريخت بر فرق ژاله، چون باران
ليك او بود غرق حيرت خويش
غافل از اوستاد و ياران
خشمگين، انتقامجو، گفتم:
بچه ها گوش ژاله سنگين است!
دختري طعنه زد كه: نه خانم
درس در گوش ژاله "ياسين" است!
باز هم خنده ها و همهمه ها
تند و پي گير، مي رسيد به گوش
زير آتشفشان ديده من
ژاله آرام بود و سرد و خموش
رفته تا عمق چشم حيراتم
آن دو ميخ نگاه خيره او
موج زن، در دو چشم بي گنهش
رازي از روزگار تيره او
آنچه در آن نگاه مي خواندم
قصه غصه بود و حرمان بود
ناله اي كرد و در سخن آمد
با صدايي كه سخت لرزان بود
فعل مجهول فعل آن پدري است
كه دلم را ز درد، پر خون كرد
خواهرم را مشت و سيلي كوفت
مادرم را ز خانه بيرون كرد
شب دوش از گرسنگي تا صبح
خواهر شير خوار من ناليد
سوخت در تاب تب برادر من
تا سحر در كنار من ناليد
در غم آن دو تن، دو ديده من
اين يكي اشك بود و آن خون بود
مادرم را دگر نمي دانم
كه كجا رفت و حال او چون بود...
گفت و ناليد و آنچه باقي ماند
هق هق گريه بود و ناله او
شسته مي شد به قطره هاي سرشك
چهره همچو برگ لاله او
ناله من به ناله اش آميخت
كه غلط بود آنچه من گفتم
درس امروز، قصه غم توست
تو بگو! من چرا سخن گفتم؟
فعل مجهول فعل آن پدري است
كه تو را بيگناه مي سوزد
آن حريق هوس بود كه در او
مادري بي پناه مي سوزد...
سيمين بهبهاني
https://t.me/kellidd
ای دوستتر از جانم زین بیش مرنجانم
مگذر ز وفاداری مگذار برین سانم
جان بود و دلی ما را دل در سر کارت شد
جان مانده چه فرمایی در پای تو افشانم
من با تو جفا نکنم تو عادت من دانی
با من تو وفا نکنی من طالع خود دانم
با دلشدهٔ مسکین چندین چه کنی خواری
ای کافر سنگیندل آخر نه مسلمانم؟
بشکست غمت پشتم با این همه عزم آنست
تا جان بودم در تن روی از تو نگردانم
#انوری
https://t.me/kellidd
مگذر ز وفاداری مگذار برین سانم
جان بود و دلی ما را دل در سر کارت شد
جان مانده چه فرمایی در پای تو افشانم
من با تو جفا نکنم تو عادت من دانی
با من تو وفا نکنی من طالع خود دانم
با دلشدهٔ مسکین چندین چه کنی خواری
ای کافر سنگیندل آخر نه مسلمانم؟
بشکست غمت پشتم با این همه عزم آنست
تا جان بودم در تن روی از تو نگردانم
#انوری
https://t.me/kellidd
روزی زني از یک ﺣﻘﻮقدان ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﺗﺎ ﮐﯽ ﻣﯽ ﺧﻮاهید ﺑﻪ ﻣﺮدان اﺟﺎزه ﺑﺪهید زن دوم ﺑﮕﯿﺮند؟
ﺣﻘﻮقدان ﮔﻔﺖ :
ﺗﺎ زﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ زﻧﻬﺎ ﯾﺎد ﺑﮕﯿﺮند زن دوم ﻫﯿﭻ ﻣﺮدی نشوند.
#سیمین_دانشور
https://t.me/kellidd
ﺗﺎ ﮐﯽ ﻣﯽ ﺧﻮاهید ﺑﻪ ﻣﺮدان اﺟﺎزه ﺑﺪهید زن دوم ﺑﮕﯿﺮند؟
ﺣﻘﻮقدان ﮔﻔﺖ :
ﺗﺎ زﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ زﻧﻬﺎ ﯾﺎد ﺑﮕﯿﺮند زن دوم ﻫﯿﭻ ﻣﺮدی نشوند.
#سیمین_دانشور
https://t.me/kellidd
👍1