نگاه سرد بی بی را فقط یک شاه میفهمد
غم چشمان یک زن را دلی آگاه میفهمد
تو در آغوش تنهایی و من افتاده از چشمت
همیشه سرنگونی را طناب چاه میفهمد
شبیه بغض زرتشتم میان دفتر نیچه
شرار سرخ آتش را گداز آه میفهمد
پُرم از زخم تنهایی اسیر چنگ مهتابم
که گرگ و زوزه هایش را هلال ماه میفهمد
به جمهوری قلبت تا همیشه رای خواهم داد
دموکراسی جنگل را فقط روباه میفهمد...!!!
#ارس_آرامی
https://t.me/kellidd
غم چشمان یک زن را دلی آگاه میفهمد
تو در آغوش تنهایی و من افتاده از چشمت
همیشه سرنگونی را طناب چاه میفهمد
شبیه بغض زرتشتم میان دفتر نیچه
شرار سرخ آتش را گداز آه میفهمد
پُرم از زخم تنهایی اسیر چنگ مهتابم
که گرگ و زوزه هایش را هلال ماه میفهمد
به جمهوری قلبت تا همیشه رای خواهم داد
دموکراسی جنگل را فقط روباه میفهمد...!!!
#ارس_آرامی
https://t.me/kellidd
سَرِ جانان ندارد هر که او را خوفِ جان باشد
به جان گر صحبت جانان برآید رایگان باشد
مغیلان چیست تا حاجی عنان از کعبه برپیچد
خسک در راه مشتاقان بساطِ پرنیان باشد
ندارد با تو بازاری مگر شوریده اسراری
که مِهرش در میانِ جان و مُهرش بر دهان باشد
پریرویا چرا پنهان شوی از مَردُمِ چشمم؟
پری را خاصیت آن است کز مردم نهان باشد
نخواهم رفتن از دنیا مگر در پای دیوارت
که تا در وقتِ جان دادن سرم بر آستان باشد
گر از رای تو برگردم، بخیل و ناجوانمردم
روان از من تمنّا کن که فرمانت روان باشد
به دریای غمت غرقم، گریزان از همه خلقم
گریزد دشمن از دشمن که تیرش در کمان باشد
خلایق در تو حیرانند و جای حیرت است الحق
که مَه را بر زمین بینند و مَه بر آسمان باشد
میانت را و مویت را اگر صد ره بپیمایی
میانت کمتر از موییّ و مویت تا میان باشد
به شمشیر از تو نتوانم که روی دل بگردانم
و گر میلم کشی در چشم، میلم همچنان باشد
چو فرهاد از جهان بیرون به تلخی میرود #سعدی
ولیکن شور شیرینش بماند تا جهان باشد
https://t.me/kellidd
به جان گر صحبت جانان برآید رایگان باشد
مغیلان چیست تا حاجی عنان از کعبه برپیچد
خسک در راه مشتاقان بساطِ پرنیان باشد
ندارد با تو بازاری مگر شوریده اسراری
که مِهرش در میانِ جان و مُهرش بر دهان باشد
پریرویا چرا پنهان شوی از مَردُمِ چشمم؟
پری را خاصیت آن است کز مردم نهان باشد
نخواهم رفتن از دنیا مگر در پای دیوارت
که تا در وقتِ جان دادن سرم بر آستان باشد
گر از رای تو برگردم، بخیل و ناجوانمردم
روان از من تمنّا کن که فرمانت روان باشد
به دریای غمت غرقم، گریزان از همه خلقم
گریزد دشمن از دشمن که تیرش در کمان باشد
خلایق در تو حیرانند و جای حیرت است الحق
که مَه را بر زمین بینند و مَه بر آسمان باشد
میانت را و مویت را اگر صد ره بپیمایی
میانت کمتر از موییّ و مویت تا میان باشد
به شمشیر از تو نتوانم که روی دل بگردانم
و گر میلم کشی در چشم، میلم همچنان باشد
چو فرهاد از جهان بیرون به تلخی میرود #سعدی
ولیکن شور شیرینش بماند تا جهان باشد
https://t.me/kellidd
👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عقل و دل روزی ز هم دلخور شدند
هر دو از احساسِ نفرت پُر شدند
دل به چشمان کسی وابسته بود
عقل از این بچهبازی خسته بود
حرفِ حق با عقل بود امّا چه سود
پیش دل حقانیّت مطرح نبود
دل به فکر چشم مشکیفام بود
عقل آگاه از خیالِ خام بود
عقل با او منطقی رفتار کرد
هرچه دل اصرار، عقل انکار کرد
کِشمَکش مابینشان شد بیشتر
اختلافی بیشتر از پیشتر
عاقبت عقل از سرِ عاشق پرید
بعد از آن چشمان مشکی را ندید
تا به خود آمد، بیابانگرد بود
خنده بر لب از غمِ این درد بود
#وحیدرضاعاملی
https://t.me/kellidd
هر دو از احساسِ نفرت پُر شدند
دل به چشمان کسی وابسته بود
عقل از این بچهبازی خسته بود
حرفِ حق با عقل بود امّا چه سود
پیش دل حقانیّت مطرح نبود
دل به فکر چشم مشکیفام بود
عقل آگاه از خیالِ خام بود
عقل با او منطقی رفتار کرد
هرچه دل اصرار، عقل انکار کرد
کِشمَکش مابینشان شد بیشتر
اختلافی بیشتر از پیشتر
عاقبت عقل از سرِ عاشق پرید
بعد از آن چشمان مشکی را ندید
تا به خود آمد، بیابانگرد بود
خنده بر لب از غمِ این درد بود
#وحیدرضاعاملی
https://t.me/kellidd
👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌞
جهان را
بہ میهمانیِ آفتاب ، دعوت ڪن
تا رسالت صبح
از پشت پردهے نڪَاهت بیرون بریزد...
#عرفان_یزدانی
سلااام و عشق ☀️🌻
صبحتون بخیر🍃🌼
روزگارتون پر امید 🌹❤️
https://t.me/kellidd
جهان را
بہ میهمانیِ آفتاب ، دعوت ڪن
تا رسالت صبح
از پشت پردهے نڪَاهت بیرون بریزد...
#عرفان_یزدانی
سلااام و عشق ☀️🌻
صبحتون بخیر🍃🌼
روزگارتون پر امید 🌹❤️
https://t.me/kellidd
می آمد از گذشته ی من يك پري سرخ
با كفش هاي مخملي و روسري سرخ
می آمد از غروب شبيه ستاره ها
با آن دو گيس بافته، آن گوشواره ها
با آن دهان با نمكِ ترشِ ليته ای
با دامن سپيد و سياه شليته ای !
با چشم های وحشی حالی به حالی اش
با بوی تند پیرهن پرتغالی اش
در باد می گذشت -شبیه غزال ها-
دور از نگاه هرزه ی ایل شغال ها
با كوزه ای به دوش، به راه قبيله اش
با چشم هاي شرقی بي شيله پيله اش
من در ميان خاطره ها آه ... گم شدم
در لحظه هاي كوچك دلخواه گم شدم :
در كشتزار، غلت زدن بين پنبه ها
گردش ميان باغ، غروب دو شنبه ها
دلشوره هاي لحظه ی موعود بعد ِ شام
ديدارهاي نيمه شبي روي پشت بام !
دل را به دست عشق سپردن كنار هم
روزي هزار مرتبه مُردن كنار هم !
در گوش هم تمام شب از عشق دم زدن
با چتر بسته موقع باران قدم زدن
پر بود تخت خوابِ من از بوي پرتغال
با خاطرات دختركي با لبان كال !
**
نقّاش بخت ، طرح غمي تازه می كشيد
در ما، غمي گداخته خميازه می كشيد
يك روز برف آمد و سر زد به ساقه مان
رعد آمد و تگرگ تبر زد به ساقه مان
خورشيد گم شد و شب موعود مست ها
شب آمد و جماعت قدّاره دست ها
اندوه مبهمي همه جا را گرفته بود
دودي جهنّمي همه جا را گرفته بود
ما در ميان خون و هياهو رها شديم
در تيغه هاي خوني چاقو رها شديم
در زخم های سرخ تن مردهای ده
در پرسه ی شبانه ی ولگردهای ده
در بچه هاي كوچك يك مشت استخوان
در دست هاي خوني مزدورهای خان !
در ميو ه هاي باغچه كه چيده می شدند
در دختران كوچه كه دزديده می شدند!
در حاصل زمين شما كه به باد رفت
در عيد و هفت سين شما كه به باد رفت
در ساعتي كه خانه فرو ريخت، در شكست
آوار بود و شانه ی پیر پدر شكست
در ساعتي كه گلّه ی ما را شغال برد
مام مرا به وقت اذان تو آل برد !
طاعون و باز خنده چركين موش ها
اشك تو و تبسّم آدم فروش ها
جلادهاي دهكده ما را كتك زدند
بر گونه هاي كوچك خيس تو چك زدند
با خنده چشم هاي تو را داغ می زدند
بر شانه هاي خيس تو شلاق می زدند
در خون شكسته شد گره مشت هاي تو
من بودم و شكسته شد انگشت هاي تو
من بودم و تو را همه ی شب كتك زدند
من بودم و به صورت خيس تو چك زدند
يك ديو دست هاي سپيد تو را شكست
پشت برادران شهيد تو را شكست
تو چنگ روي صورت جلادها زدي
تو باز گريه كردي و من را صدا زدي
من، زار مرده بودم و گوشم نمی شنيد
انگار مرده بودم و گوشم نمی شنيد
اي كاش... كاش... كاش پشيمان نمی شدم
اي كاش مرده بودم و پنهان نمی شدم
تو گم شدي ميان تمام گذشته ها
در ردّ پاي يخ زده ی بر نگشته ها
تو رفتي و صداي تو در گوش هاي شهر
خون تو در گلوي سياووش هاي شهر
ماييم و روزهاي مه آلود رد شده
در جستجوي خاطره هاي لگد شده
ما مانده ایم و وسعت خونين گورها
با خنده هاي منجمد مرده شورها
هم پاي زخم هاي تو طاقت نداشتم
بوي تو بود و باز لياقت نداشتم
دیگر میان نکبتشان جا شدم رفیق
حالا درست شکل همین ها شدم رفیق
حالا منم ... و سجده ی چرک گرازها
در تار و پود خونی این جانمازها
حالا منم و اين دل بد بوي لك زده
در ازدحام ثانيه هاي كپك زده
حالا من و توهّم فتح سراب ها
خوابیده زیر چکمه ی عالیجناب ها
من مانده ام و وسعت دردي قبيله ای
با خاطرات دخترک چشم تیله ای...
حامد ابراهیم پور
https://t.me/kellidd
با كفش هاي مخملي و روسري سرخ
می آمد از غروب شبيه ستاره ها
با آن دو گيس بافته، آن گوشواره ها
با آن دهان با نمكِ ترشِ ليته ای
با دامن سپيد و سياه شليته ای !
با چشم های وحشی حالی به حالی اش
با بوی تند پیرهن پرتغالی اش
در باد می گذشت -شبیه غزال ها-
دور از نگاه هرزه ی ایل شغال ها
با كوزه ای به دوش، به راه قبيله اش
با چشم هاي شرقی بي شيله پيله اش
من در ميان خاطره ها آه ... گم شدم
در لحظه هاي كوچك دلخواه گم شدم :
در كشتزار، غلت زدن بين پنبه ها
گردش ميان باغ، غروب دو شنبه ها
دلشوره هاي لحظه ی موعود بعد ِ شام
ديدارهاي نيمه شبي روي پشت بام !
دل را به دست عشق سپردن كنار هم
روزي هزار مرتبه مُردن كنار هم !
در گوش هم تمام شب از عشق دم زدن
با چتر بسته موقع باران قدم زدن
پر بود تخت خوابِ من از بوي پرتغال
با خاطرات دختركي با لبان كال !
**
نقّاش بخت ، طرح غمي تازه می كشيد
در ما، غمي گداخته خميازه می كشيد
يك روز برف آمد و سر زد به ساقه مان
رعد آمد و تگرگ تبر زد به ساقه مان
خورشيد گم شد و شب موعود مست ها
شب آمد و جماعت قدّاره دست ها
اندوه مبهمي همه جا را گرفته بود
دودي جهنّمي همه جا را گرفته بود
ما در ميان خون و هياهو رها شديم
در تيغه هاي خوني چاقو رها شديم
در زخم های سرخ تن مردهای ده
در پرسه ی شبانه ی ولگردهای ده
در بچه هاي كوچك يك مشت استخوان
در دست هاي خوني مزدورهای خان !
در ميو ه هاي باغچه كه چيده می شدند
در دختران كوچه كه دزديده می شدند!
در حاصل زمين شما كه به باد رفت
در عيد و هفت سين شما كه به باد رفت
در ساعتي كه خانه فرو ريخت، در شكست
آوار بود و شانه ی پیر پدر شكست
در ساعتي كه گلّه ی ما را شغال برد
مام مرا به وقت اذان تو آل برد !
طاعون و باز خنده چركين موش ها
اشك تو و تبسّم آدم فروش ها
جلادهاي دهكده ما را كتك زدند
بر گونه هاي كوچك خيس تو چك زدند
با خنده چشم هاي تو را داغ می زدند
بر شانه هاي خيس تو شلاق می زدند
در خون شكسته شد گره مشت هاي تو
من بودم و شكسته شد انگشت هاي تو
من بودم و تو را همه ی شب كتك زدند
من بودم و به صورت خيس تو چك زدند
يك ديو دست هاي سپيد تو را شكست
پشت برادران شهيد تو را شكست
تو چنگ روي صورت جلادها زدي
تو باز گريه كردي و من را صدا زدي
من، زار مرده بودم و گوشم نمی شنيد
انگار مرده بودم و گوشم نمی شنيد
اي كاش... كاش... كاش پشيمان نمی شدم
اي كاش مرده بودم و پنهان نمی شدم
تو گم شدي ميان تمام گذشته ها
در ردّ پاي يخ زده ی بر نگشته ها
تو رفتي و صداي تو در گوش هاي شهر
خون تو در گلوي سياووش هاي شهر
ماييم و روزهاي مه آلود رد شده
در جستجوي خاطره هاي لگد شده
ما مانده ایم و وسعت خونين گورها
با خنده هاي منجمد مرده شورها
هم پاي زخم هاي تو طاقت نداشتم
بوي تو بود و باز لياقت نداشتم
دیگر میان نکبتشان جا شدم رفیق
حالا درست شکل همین ها شدم رفیق
حالا منم ... و سجده ی چرک گرازها
در تار و پود خونی این جانمازها
حالا منم و اين دل بد بوي لك زده
در ازدحام ثانيه هاي كپك زده
حالا من و توهّم فتح سراب ها
خوابیده زیر چکمه ی عالیجناب ها
من مانده ام و وسعت دردي قبيله ای
با خاطرات دخترک چشم تیله ای...
حامد ابراهیم پور
https://t.me/kellidd
هیس...ساکت بنشینید و فقط گوش کنید
بعد هم هرچه شنیدید فراموش کنید
ماجرا تلخ ترین حادثه ی ده شده است
مردِ در قصه ی من جمجمه اش له شده است
خواهشن آخر این قصه مرا ترک کنید
عذر من را بپذیرید و مرا درک کنید
قاصدک قصد ندارد به ده ما برسد
هیچ کس فکر نمی کرد به اینجا برسد
دل سپردیم به هم حیف نفهمید کسی
وسط قصه ی ما آمد و خندید کسی
دل سپردیم ولی ساده گذشتند از ما
نیمه شب در وسط جاده گذشتند از ما
آنقدر خاطره داریم که غمگین باشم
آنقدر هست که من خسته تر از این باشم
غیرتم را وسط رزم به کشتن دادند
دلبرم را وسط جنگ به دشمن دادند
حق این باغ نبود این همه بی برگ شود
در بهاری برود همنفس مرگ شود
وسط دلهره و تب به عروسی رفتم
کاملن سر زده دیشب به عروسی رفتم
در پی کل کل مردم دل من می پوسید
کدخدا رفت و لب دلبر من را بوسید
کدخدا پست ترین دزد زمین نام گرفت
به تن دلبر من تن زد و آرام گرفت
نیمه ی شب شده و هم همه ی ده خواب است
کدخدا در بغل دلبر من بی تاب است
قاصدک آمده از دور به من زل زده است
با خبر آمده بد جور به من زل زده است
قاصدک با کمر خم چقدر غمگین است
خبر زن شدن دلبر من سنگین است
https://t.me/kellidd
بعد هم هرچه شنیدید فراموش کنید
ماجرا تلخ ترین حادثه ی ده شده است
مردِ در قصه ی من جمجمه اش له شده است
خواهشن آخر این قصه مرا ترک کنید
عذر من را بپذیرید و مرا درک کنید
قاصدک قصد ندارد به ده ما برسد
هیچ کس فکر نمی کرد به اینجا برسد
دل سپردیم به هم حیف نفهمید کسی
وسط قصه ی ما آمد و خندید کسی
دل سپردیم ولی ساده گذشتند از ما
نیمه شب در وسط جاده گذشتند از ما
آنقدر خاطره داریم که غمگین باشم
آنقدر هست که من خسته تر از این باشم
غیرتم را وسط رزم به کشتن دادند
دلبرم را وسط جنگ به دشمن دادند
حق این باغ نبود این همه بی برگ شود
در بهاری برود همنفس مرگ شود
وسط دلهره و تب به عروسی رفتم
کاملن سر زده دیشب به عروسی رفتم
در پی کل کل مردم دل من می پوسید
کدخدا رفت و لب دلبر من را بوسید
کدخدا پست ترین دزد زمین نام گرفت
به تن دلبر من تن زد و آرام گرفت
نیمه ی شب شده و هم همه ی ده خواب است
کدخدا در بغل دلبر من بی تاب است
قاصدک آمده از دور به من زل زده است
با خبر آمده بد جور به من زل زده است
قاصدک با کمر خم چقدر غمگین است
خبر زن شدن دلبر من سنگین است
https://t.me/kellidd
.
تولستوی در سن 67 سالگی دوچرخه سواری را یاد گرفت، این در ادبیات به یک مفهوم تبدیل شده است که به آن "دوچرخه تولستوی" گفته میشود و معنی آن میشود:
"برای هیچ چیز دیر نیست"
https://t.me/kellidd
تولستوی در سن 67 سالگی دوچرخه سواری را یاد گرفت، این در ادبیات به یک مفهوم تبدیل شده است که به آن "دوچرخه تولستوی" گفته میشود و معنی آن میشود:
"برای هیچ چیز دیر نیست"
https://t.me/kellidd
گيسوي دلاويز تو يا تاج سر است اين
شيرين لب دلجوي تو يا قند تر است اين
پيوند سيه زلف تو با نور بناگوش
راز شب تاريك و فروغ سحر است اين
اين خال سياه است كه بر چهره تو داري
يا دانه اسپند و براي نظر است اين
ابروي تو بيتي است كه مانند ندارد
از هر غزل حافظ شيراز سر است اين
زيبا حركاتي است به مژگان سياهت
بر آيت چشمان تو زير و زبر است اين
از نيم رخت ماه تمام از نظر افتاد
يا معجز جد تو و شق القمر است اين
لبهاي تو هم با نمك و هم تر و شيرين
معلوم نگرديد نمك يا شكر است اين
سيماي تو نقشي است كه با ناز كشيدند
نقاش تو نازم كه عجب خوش اثر است اين
پروانه ز شمعي و حسان زآتش هجران
سوزند ولي آتش و سوزي دگر است اين
حبيب اله چايچيان
https://t.me/kellidd
شيرين لب دلجوي تو يا قند تر است اين
پيوند سيه زلف تو با نور بناگوش
راز شب تاريك و فروغ سحر است اين
اين خال سياه است كه بر چهره تو داري
يا دانه اسپند و براي نظر است اين
ابروي تو بيتي است كه مانند ندارد
از هر غزل حافظ شيراز سر است اين
زيبا حركاتي است به مژگان سياهت
بر آيت چشمان تو زير و زبر است اين
از نيم رخت ماه تمام از نظر افتاد
يا معجز جد تو و شق القمر است اين
لبهاي تو هم با نمك و هم تر و شيرين
معلوم نگرديد نمك يا شكر است اين
سيماي تو نقشي است كه با ناز كشيدند
نقاش تو نازم كه عجب خوش اثر است اين
پروانه ز شمعي و حسان زآتش هجران
سوزند ولي آتش و سوزي دگر است اين
حبيب اله چايچيان
https://t.me/kellidd
يا گرمى یک بوسه به پيشانى من باش
يا علت یک عمر پريشانى من باش
با فاصلهاى امن كه آسيب نبینی
بنشين و فقط شاهد ويرانى من باش
هر بار كه عاقل شدهام خير نديدم
یک بار بيا و تو به نادانى من باش
من جاى تو با لحن و لبت شعر بخوانم
تو جاى من و محو غزلخوانى من باش
ناچار به مرگم ته اين قصه بيا و
يك معجزه در قسمت پايانى من باش
#سید_تقی_سیدی
https://t.me/kellidd
يا علت یک عمر پريشانى من باش
با فاصلهاى امن كه آسيب نبینی
بنشين و فقط شاهد ويرانى من باش
هر بار كه عاقل شدهام خير نديدم
یک بار بيا و تو به نادانى من باش
من جاى تو با لحن و لبت شعر بخوانم
تو جاى من و محو غزلخوانى من باش
ناچار به مرگم ته اين قصه بيا و
يك معجزه در قسمت پايانى من باش
#سید_تقی_سیدی
https://t.me/kellidd
تو به آن خنده شبیهی که پرید از لب من
مثل ماهی، که گریزان شدهای از شب من
رفته ای تا به تب فاصله عادت بکنم
به خیالات تو ابراز ارادت بکنم
تا تورا ساده ترین راه تجسم کردم
کوچه به کوچه تورا در دل خود گُم کردم
مانده ام زیر همین سقف پراز عطرتنت
آشتی تر شده ام با نفسِ پیرهنت
همه جا پرشده از شرح پریشانی من
ردِ داغ تو نشسته است به پیشانی من
هرچه گفتند نکن ،بازحماقت کردم
پشت سر با تو و یاد تو رفاقت کردم
زیر عکس تو نوشتم ، که تو هم نامردی
حضرت عشق چرا اینهمه کم آوردی ؟
شک نکن !از همه ی سِر ِّدلت باخبرم
ترس تو مثل بلاییست که آمد به سرم
ترست از حادثه ی سبز بهاری شدن است
پشت دلشوره ی پاییز فراری شدن است
حیف ،بر عکس تو از زردشدن میترسم
عاشق عشقم و ازسرد شدن می ترسم
بعد تو مردم این شهر تبانی کردند
به دل پنجره ام سنگ پرانی کردند
تا که جا داشت به من وصله ی ناجور زدند
روی تصویر منِ غمزده هاشور زدند
وسط مهلکه انگشت نشانم کردند
نیش صد عقرب جرّاره به جانم کردند
پشت ما قصه زیادست ؟فدای سرمان
حرف بی ربط نباید که ببندد پَرِمان
برنگرد از وسط راه ، برو دور بمان
روی تصمیم خودت محکم و مغرور بمان
بارِ رسوایی این عشقِ پُرازغم بامن
پچ پچِ خاله زنکهای محل هم بامن
در دلت جشن بپا کن که رهایی زیباست
از دل کینه ای ات عقده گشایی زیباست
به تنم ضربه بزن ،محکم و بی اخم بزن
جای خالی که زیادست ،تو هی زخم بزن
خاطراتت به تو وابسته و وادارم کرد
تا ابد درته این چاه گرفتارم کرد
بعد تو شاعرکی گیج و توهم زده ام
تهمتی تازه به قدقامت گندم زده ام
بی خیال من و این شهر و همه خوب وبدش
کاشکی دق بکند شاعرک نابلدش
#مریم_ناظمی
https://t.me/kellidd
مثل ماهی، که گریزان شدهای از شب من
رفته ای تا به تب فاصله عادت بکنم
به خیالات تو ابراز ارادت بکنم
تا تورا ساده ترین راه تجسم کردم
کوچه به کوچه تورا در دل خود گُم کردم
مانده ام زیر همین سقف پراز عطرتنت
آشتی تر شده ام با نفسِ پیرهنت
همه جا پرشده از شرح پریشانی من
ردِ داغ تو نشسته است به پیشانی من
هرچه گفتند نکن ،بازحماقت کردم
پشت سر با تو و یاد تو رفاقت کردم
زیر عکس تو نوشتم ، که تو هم نامردی
حضرت عشق چرا اینهمه کم آوردی ؟
شک نکن !از همه ی سِر ِّدلت باخبرم
ترس تو مثل بلاییست که آمد به سرم
ترست از حادثه ی سبز بهاری شدن است
پشت دلشوره ی پاییز فراری شدن است
حیف ،بر عکس تو از زردشدن میترسم
عاشق عشقم و ازسرد شدن می ترسم
بعد تو مردم این شهر تبانی کردند
به دل پنجره ام سنگ پرانی کردند
تا که جا داشت به من وصله ی ناجور زدند
روی تصویر منِ غمزده هاشور زدند
وسط مهلکه انگشت نشانم کردند
نیش صد عقرب جرّاره به جانم کردند
پشت ما قصه زیادست ؟فدای سرمان
حرف بی ربط نباید که ببندد پَرِمان
برنگرد از وسط راه ، برو دور بمان
روی تصمیم خودت محکم و مغرور بمان
بارِ رسوایی این عشقِ پُرازغم بامن
پچ پچِ خاله زنکهای محل هم بامن
در دلت جشن بپا کن که رهایی زیباست
از دل کینه ای ات عقده گشایی زیباست
به تنم ضربه بزن ،محکم و بی اخم بزن
جای خالی که زیادست ،تو هی زخم بزن
خاطراتت به تو وابسته و وادارم کرد
تا ابد درته این چاه گرفتارم کرد
بعد تو شاعرکی گیج و توهم زده ام
تهمتی تازه به قدقامت گندم زده ام
بی خیال من و این شهر و همه خوب وبدش
کاشکی دق بکند شاعرک نابلدش
#مریم_ناظمی
https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
"به خدا که بی خدایی
بِه از این خدا نمایی..."
که هر آنچه ما کشیدیم،
ز هرآنکه با خدا بود!!!
به خدا که کفر و عصیان،
به از این ثنا و ایمان
که به لب خدا خدا و،
به عمل، عذابِ ما بود
که اگر خدایتان این و
اگر وفایتان این؛
به خدا که فخر ما این،
که مسیر ما جدا بود...
#نرگسصرافیانطوفان
https://t.me/kellidd
بِه از این خدا نمایی..."
که هر آنچه ما کشیدیم،
ز هرآنکه با خدا بود!!!
به خدا که کفر و عصیان،
به از این ثنا و ایمان
که به لب خدا خدا و،
به عمل، عذابِ ما بود
که اگر خدایتان این و
اگر وفایتان این؛
به خدا که فخر ما این،
که مسیر ما جدا بود...
#نرگسصرافیانطوفان
https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فقیهی پدر را گفت:
هیچ از این سخنانِ رنگینِ دلاویزِ متکلّمان در من اثر نمیکند،
به حکمِ آن که نمیبینم مر ایشان را فعلی موافقِ گفتار.
ترکِ دنیا به مردم آموزند
خویشتن سیم و غَلّه اندوزند
عالِمی را که گفت باشد و بس
هر چه گوید نگیرد اندر کس
عالم آن کس بود که بد نکند
نه بگوید به خلق و خَود نکند
#گلستان
#سعدی
https://t.me/kellidd
👇
هیچ از این سخنانِ رنگینِ دلاویزِ متکلّمان در من اثر نمیکند،
به حکمِ آن که نمیبینم مر ایشان را فعلی موافقِ گفتار.
ترکِ دنیا به مردم آموزند
خویشتن سیم و غَلّه اندوزند
عالِمی را که گفت باشد و بس
هر چه گوید نگیرد اندر کس
عالم آن کس بود که بد نکند
نه بگوید به خلق و خَود نکند
#گلستان
#سعدی
https://t.me/kellidd
👇
👆
پدر گفت:
ای پسر! به مجرّدِ خیالِ باطل نشاید روی از تربیتِ ناصحان بگردانیدن و علما را به ضَلالت منسوب کردن و در طلبِ عالمِ معصوم از فوایدِ علم محروم ماندن،
همچو نابینایی که شبی در وَحَل افتاده بود و میگفت: آخِر، یکی از مسلمانان چراغی فرا راهِ من دارید.
زنی مازحه بشنید و گفت: تو که چراغ نبینی به چراغ چه بینی؟!
همچنین مجلسِ وعظ چو کلبهٔ بزّاز است؛ آنجا تا نقدی ندهی، بِضاعتی نستانی و اینجا تا ارادتی نیاری، سعادتی نبری.
گفتِ عالِم به گوشِ جان بشنو
ور نماند به گفتنش کردار
باطل است آنچه مدّعی گوید:
«خفته را خفته کی کند بیدار»
مرد باید که گیرد اندر گوش
ور نوشته است پند بر دیوار
صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه
بشکست عهدِ صحبتِ اهلِ طریق را
گفتم میانِ عالم و عابد چه فرق بود
تا اختیار کردی از آن این فریق را؟
گفت: آن گلیمِ خویش به در میبرد ز موج
وین جهد میکند که بگیرد غَریق را
#گلستان
#سعدی
https://t.me/kellidd
پدر گفت:
ای پسر! به مجرّدِ خیالِ باطل نشاید روی از تربیتِ ناصحان بگردانیدن و علما را به ضَلالت منسوب کردن و در طلبِ عالمِ معصوم از فوایدِ علم محروم ماندن،
همچو نابینایی که شبی در وَحَل افتاده بود و میگفت: آخِر، یکی از مسلمانان چراغی فرا راهِ من دارید.
زنی مازحه بشنید و گفت: تو که چراغ نبینی به چراغ چه بینی؟!
همچنین مجلسِ وعظ چو کلبهٔ بزّاز است؛ آنجا تا نقدی ندهی، بِضاعتی نستانی و اینجا تا ارادتی نیاری، سعادتی نبری.
گفتِ عالِم به گوشِ جان بشنو
ور نماند به گفتنش کردار
باطل است آنچه مدّعی گوید:
«خفته را خفته کی کند بیدار»
مرد باید که گیرد اندر گوش
ور نوشته است پند بر دیوار
صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه
بشکست عهدِ صحبتِ اهلِ طریق را
گفتم میانِ عالم و عابد چه فرق بود
تا اختیار کردی از آن این فریق را؟
گفت: آن گلیمِ خویش به در میبرد ز موج
وین جهد میکند که بگیرد غَریق را
#گلستان
#سعدی
https://t.me/kellidd
حال مرا سیگار بهمن خوب می فهمد
زخم تبر را در تنش یک چوب می فهمد
لب بسته اَم در دخمه ی تاریک تنهایی
درد صبوری را فقط ایّوب می فهمد
شطرنج مغزم غرق مات و گیجی محض است
این حال ویران را فقط مشروب می فهمد
دلشوره هایی در دلم هرشب به پا خیزد
دلشوره را یک شعر پر آشوب می فهمد
دیوارِ سردی دور دنیایم کشیدم که؛
سرمای تبعید مرا یعقوب می فهمد
می پیچد اندر سینهام غم مثل دودی و؛
بغضی که پنهان مانده را سرکوب می فهمد
آخر مرا این زخم کهنه می کشد روزی
زخم مسیحا را فقط مصلوب می فهمد
#آرمان_طاهری
https://t.me/kellidd
زخم تبر را در تنش یک چوب می فهمد
لب بسته اَم در دخمه ی تاریک تنهایی
درد صبوری را فقط ایّوب می فهمد
شطرنج مغزم غرق مات و گیجی محض است
این حال ویران را فقط مشروب می فهمد
دلشوره هایی در دلم هرشب به پا خیزد
دلشوره را یک شعر پر آشوب می فهمد
دیوارِ سردی دور دنیایم کشیدم که؛
سرمای تبعید مرا یعقوب می فهمد
می پیچد اندر سینهام غم مثل دودی و؛
بغضی که پنهان مانده را سرکوب می فهمد
آخر مرا این زخم کهنه می کشد روزی
زخم مسیحا را فقط مصلوب می فهمد
#آرمان_طاهری
https://t.me/kellidd
ما عاشقیم و خوش تر از این كار، كار نیست
یعنی به كارهای دگر اعتبار نیست
دانی بهشت چیست كه داریم انتظار
جز ماهتاب و باده و آغوش یار نیست
فصل بهار فصل جنون است و این سه ماه
هر كس كه مست نیست، یقین هوشیار نیست
خندید صبح بر من و بر انتظار من
زین بیشتر ز خوی توام انتظار نیست
دیشب لبش چو غنچه تبسم به من نمود
اما چه سود زآنكه به یك گل بهار نیست
فرهاد یاد باد كه چون داستانِ او
شیرین حكایتی ز كسی یادگار نیست
ناصح مكن حدیث، كه صبر اختیار كن
ما را به عشق یار ز خویش اختیار نیست
بر ما گذشت نیك و بد اما تو، روزگار
فكری به حالِ خویش كن این روزگار نیست
بگذر ز صید و این دو سه مه با عماد باش
صیّادِ من بهار كه فصل شكار نیست
#عماد_خراسانی
https://t.me/kellidd
یعنی به كارهای دگر اعتبار نیست
دانی بهشت چیست كه داریم انتظار
جز ماهتاب و باده و آغوش یار نیست
فصل بهار فصل جنون است و این سه ماه
هر كس كه مست نیست، یقین هوشیار نیست
خندید صبح بر من و بر انتظار من
زین بیشتر ز خوی توام انتظار نیست
دیشب لبش چو غنچه تبسم به من نمود
اما چه سود زآنكه به یك گل بهار نیست
فرهاد یاد باد كه چون داستانِ او
شیرین حكایتی ز كسی یادگار نیست
ناصح مكن حدیث، كه صبر اختیار كن
ما را به عشق یار ز خویش اختیار نیست
بر ما گذشت نیك و بد اما تو، روزگار
فكری به حالِ خویش كن این روزگار نیست
بگذر ز صید و این دو سه مه با عماد باش
صیّادِ من بهار كه فصل شكار نیست
#عماد_خراسانی
https://t.me/kellidd
اصلا چرا مجنونِ شیدا را نفهمیده
اندوه این غرق تمنا را نفهمیده
یک زن تمام هستی اش را پای او داده
معنی این پرپر زدن ها را نفهمیده
پرگار عشقش بر مدار دیگری بوده
چون سامری که حال موسی را نفهمیده
با مشکلات عشق یکسر روبه رو بوده
خار مغیلان ،سوز صحرا را نفهمیده
میشد به راه عاشقی پرواز را آموخت
هی عذر راه آورده عنقا را نفهمیده
من شاعرم از تاب گیسو شعر میبافم
افسوس میخواند ولی من را نفهمیده
#صدیقه_پناهنده
https://t.me/kellidd
اندوه این غرق تمنا را نفهمیده
یک زن تمام هستی اش را پای او داده
معنی این پرپر زدن ها را نفهمیده
پرگار عشقش بر مدار دیگری بوده
چون سامری که حال موسی را نفهمیده
با مشکلات عشق یکسر روبه رو بوده
خار مغیلان ،سوز صحرا را نفهمیده
میشد به راه عاشقی پرواز را آموخت
هی عذر راه آورده عنقا را نفهمیده
من شاعرم از تاب گیسو شعر میبافم
افسوس میخواند ولی من را نفهمیده
#صدیقه_پناهنده
https://t.me/kellidd
چه احمقانه جلویت دم از قرار زدم
دروغ گفتم اگر حرف از انتظار زدم
منی که از سر راه خودم خودم را هم
برای زود رسیدن به تو کنار زدم
هزار مرتبه در خواب دیدهام خود را
به اتهام جدا ماندن از تو دار زدم
چه مضحک است سکوتم منی که همواره
هرآنچه خواستهام با نگاه جار زدم
به یک اشاره دلم رفت ،تازه فهمیدم
چه ناشیانه دم از بردن قمار زدن
اگرچه باختم اما شبیه یک فاتح
جلوی چشم همه دور افتخار زدم
برایم از عسل ناب خوشگوارتر است
در استکانت اگر لب به زهر مار زدم
#جواد_منفرد
https://t.me/kellidd
دروغ گفتم اگر حرف از انتظار زدم
منی که از سر راه خودم خودم را هم
برای زود رسیدن به تو کنار زدم
هزار مرتبه در خواب دیدهام خود را
به اتهام جدا ماندن از تو دار زدم
چه مضحک است سکوتم منی که همواره
هرآنچه خواستهام با نگاه جار زدم
به یک اشاره دلم رفت ،تازه فهمیدم
چه ناشیانه دم از بردن قمار زدن
اگرچه باختم اما شبیه یک فاتح
جلوی چشم همه دور افتخار زدم
برایم از عسل ناب خوشگوارتر است
در استکانت اگر لب به زهر مار زدم
#جواد_منفرد
https://t.me/kellidd
هستم از عشقت اگر مست، همین ست که هست
داده ام دل به تو دربست، همین ست که هست
از نگاهت شده عقل و دل و دینم بر باد...
نام این واقعه عشق ست، همین ست که هست
نفسم بند و تپش هم به شمار از عشقت
رنگ رخ زرد به پیوست، همین ست که هست
زخمه با اخم نزن، تا من و تو جنس همیم...
دلم از شیشه، نه سنگ ست، همین ست که هست
هستم از عشق تو سرمست و همینم کافیست
یا اگر داده دل از دست، همین ست که هست
#جواد_کریمی
https://t.me/kellidd
داده ام دل به تو دربست، همین ست که هست
از نگاهت شده عقل و دل و دینم بر باد...
نام این واقعه عشق ست، همین ست که هست
نفسم بند و تپش هم به شمار از عشقت
رنگ رخ زرد به پیوست، همین ست که هست
زخمه با اخم نزن، تا من و تو جنس همیم...
دلم از شیشه، نه سنگ ست، همین ست که هست
هستم از عشق تو سرمست و همینم کافیست
یا اگر داده دل از دست، همین ست که هست
#جواد_کریمی
https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از دست خودم خسته و در پای تو گیرم
بی چشم تو از عالم و آدم همه سیرم
هرگز نتوانم شوم از دست تو آزاد
عمریست به گیسوی تو ای خوب اسیرم
اصلاً تو شدی مالک جان و دل و دینم
فرمان بده باشم به جهان یا که بمیرم
تقصیر خودم نیست که این خصلت عشق است
تا عشق تو دارم نتوان گفت که پیرم
حالا که چنین مست توام ؛ در بَرِ من باش
مگذار که دور از رُخت ای یار بمیرم
#موسی_رئیسی_وانانی
https://t.me/kellidd
بی چشم تو از عالم و آدم همه سیرم
هرگز نتوانم شوم از دست تو آزاد
عمریست به گیسوی تو ای خوب اسیرم
اصلاً تو شدی مالک جان و دل و دینم
فرمان بده باشم به جهان یا که بمیرم
تقصیر خودم نیست که این خصلت عشق است
تا عشق تو دارم نتوان گفت که پیرم
حالا که چنین مست توام ؛ در بَرِ من باش
مگذار که دور از رُخت ای یار بمیرم
#موسی_رئیسی_وانانی
https://t.me/kellidd
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
نمی بخشم کسانی را که در حقم جفا کردند
همان هایی که حقم را به ناحق جابه جا کردند
دلم خون است از دست عزیزانم نه از دشمن
نمیـدانی عـزیـــزانـم کـه با قلبم چها کردند
زدم برسینه ام سنگ کسانی را هزار افسوس
میــان لشگری از غــم مــرا تنـها رهـا کردند
همانهایی که روحم را به هر زخم زبان کشتند
ودیـدم در عـزای من به تن رخت عزا کردند
به غارت رفته دین و اعتقاد و باورم ای دوست
مرا شرمنده ام پیش خدا ، خلق خدا کردند
چه میخواهی بگویم از قضاوتهای این مردم ؟
مـرا انگشت نمـا پیش غـریب و آشنـا کردند
پرم از حرف ناگفته کسی سنگ صبورم نیست
و لعنت بر کسانی که مرا از من جدا کردند
#جوادالماسی
https://t.me/kellidd
همان هایی که حقم را به ناحق جابه جا کردند
دلم خون است از دست عزیزانم نه از دشمن
نمیـدانی عـزیـــزانـم کـه با قلبم چها کردند
زدم برسینه ام سنگ کسانی را هزار افسوس
میــان لشگری از غــم مــرا تنـها رهـا کردند
همانهایی که روحم را به هر زخم زبان کشتند
ودیـدم در عـزای من به تن رخت عزا کردند
به غارت رفته دین و اعتقاد و باورم ای دوست
مرا شرمنده ام پیش خدا ، خلق خدا کردند
چه میخواهی بگویم از قضاوتهای این مردم ؟
مـرا انگشت نمـا پیش غـریب و آشنـا کردند
پرم از حرف ناگفته کسی سنگ صبورم نیست
و لعنت بر کسانی که مرا از من جدا کردند
#جوادالماسی
https://t.me/kellidd
دوره کرده تن تو، دفتر تابستان را
لبت آموخته، خرمای بم کرمان را
خنده ات بس که قشنگست به هم ریخته است
نرخ مرغوبترین پسته ی رفسنجان را
ماه، تابیده به ایوان زلیخا امشب
یوسف این بار بریده سر انگشتان را
کاش بر کاه گل خانه ی ما ابرت بود
پنجره، بو بکشد از نفست باران را
موی تو وسوسه انگیز نسیم است ولی
ترسم این است که آواره کند طوفان را
غزلت کار مرا باز کشانده به خزان
یادم آورد، خیابان و غم و آبان را
سینه، سنگین شده از حجم گرانبار غزل
یک نفر نیست بخواند غم این دیوان را...
#احمد_مهدوی
https://t.me/kellidd
لبت آموخته، خرمای بم کرمان را
خنده ات بس که قشنگست به هم ریخته است
نرخ مرغوبترین پسته ی رفسنجان را
ماه، تابیده به ایوان زلیخا امشب
یوسف این بار بریده سر انگشتان را
کاش بر کاه گل خانه ی ما ابرت بود
پنجره، بو بکشد از نفست باران را
موی تو وسوسه انگیز نسیم است ولی
ترسم این است که آواره کند طوفان را
غزلت کار مرا باز کشانده به خزان
یادم آورد، خیابان و غم و آبان را
سینه، سنگین شده از حجم گرانبار غزل
یک نفر نیست بخواند غم این دیوان را...
#احمد_مهدوی
https://t.me/kellidd