کلید 🔑
79 subscribers
6.25K photos
1.8K videos
7 files
2.1K links
🔐
«ــ این طلسمِ کهنه کلیدش به مُشتِ توست؛
«با کس مپیچ بیهُده، آیینه‌یی بجوی!»

شاملو
Download Telegram
من از آغاز عمرم در قفس بودم
مرا ازحبس و از زندان نترسانید

تمام پیڪرم از درد میے لرزد
مرا از درد یڪ دندان نترسانید

من آدم دیده ام از گرگ وحشیے تر
مرا از آدم و حیوان نترسانید

من از دریایے طوفانیے گذر ڪردم
مرا از نم نم باران نترسانید

من از همخون خود آتش بہ جان دارم
مرا ازخنجر مهمان نترسانید

دگر نوریے نمانده تا ببینم من
مرا از ڪوریے چشمان نترسانید

دگر جانیے نمانده تا بگیریدش
مرا از این تن بیے جان نترسانید

درون من خدا پر نور میے تابد
مرا از ظلمت شیطان نترسانید

تمام زندگیے من عاشقیے ڪردم
مرا از لغزش ایمان نترسانید

برایے حرف آخر یادتان باشد
گرانم من مرا ارزان نترسانید ...

#امین_‌حبیبیے

https://t.me/kellidd
🌞


نه توانگران ببخشند فقیر ناتوان را
نظری کن ای توانگر که به دیدنت فقیرم

#سعدی


درود ، صبحتان بخیر

امروزتون پُر از مهر و محبت
لحظہ هاتون بہ زیبایے گل
خونه تون پر از عشق
زندگی تون بهترین
روزگارتون عالی ترین باد 🙏☺️


https://t.me/kellidd
هر شب منم فتاده به گرد سرای تو
تا روز آه و ناله کنم از برای تو

روزی که ذره ذره شود استخوان من
باشد هنوز در دل تنگم هوای تو

هرگز شب وصال تو روزی نشد مرا
ای وای بر کسی که بود مبتلای تو

جان را روان برای تو خواهم نثار کرد
دستم نمی دهد که نهم سر به پای تو

جانا، بیا ببین تو شکسته دلی من
عمری گذشته است منم آشنای تو

بر حال زار من نظری کن ز روی لطف
تو پادشاه حسنی و خسرو گدای تو

#امیرخسرودهلوی

https://t.me/kellidd
نشسته‌ام به تماشای شعله‌ور شدنت
فدای سوختنت خاک من، فدای تنت

فدای این همه بغضی که در گلو داری
فدای این همه داغ نشسته بر بدنت

هزار باغ گل از صدهزار جای جهان
فدای خنده‌ی یک غنچه گوشه‌ی چمنت

چه طور چشم به چشمت بدوزم ای همه اشک!
که بسته‌ای لب و در خون نشسته پیرهنت

غمت به جانم و دردت به سینه‌ام مادر!
سفید شد سرم از فکر باغ یاسمنت

حصار دامنه‌های تو استخوان‌هایم
که باد دست نیازد به دشت یا دمنت
::
طمع مدار که بالا بگیرمت ای سر!
اگر به خاک نیفتی به خاطر وطنت

#پانته‌آصفایی

https://t.me/kellidd
گاهی آدم‌ها فکر می‌کنند…
اگر مادرشون بیشتر دوستشون داشت…
اگر بیشتر تأییدشون می‌کرد…
اگر کمتر مقایسه‌شون می‌کرد…
امروز آدم متفاوتی بودند.

شاید...

اما حقیقت اینه که، کودکی ما گذشته…
اما رابطه‌ای که امروز با خودمان داریم،
هنوز قابل ساختنه.🥹

«نیلوفر رحمانزایی»



https://t.me/kellidd
درویشی مجرّد به گوشه‌ای نشسته بود. پادشاهی بر او بگذشت. درویش از آنجا که فَراغِ مُلکِ قناعت است، سر بر نیاورد و التفات نکرد. سلطان از آنجا که سَطْوَتِ سلطنت است، برنجید و گفت: این طایفهٔ خرقه‌پوشان امثالِ حیوان‌اند و اهلیّت و آدمیّت ندارند. وزیر نزدیکش آمد و گفت: ای جوانمرد! سلطانِ رویِ زمین بر تو گذر کرد چرا خدمتی نکردی و شرطِ ادب به جای نیاوردی؟ گفت: سلطان را بگوی توقّعِ خدمت از کسی دار که توقّعِ نعمت از تو دارد و دیگر؛ بدان که ملوک از بهرِ پاسِ رعیّت‌اند نه رعیّت از بهرِ طاعتِ ملوک.

پادشه پاسبانِ درویش است
گرچه رامِش به فَرِّ دولت اوست

گوسپند از برایِ چوپان نیست

بلکه چوپان برایِ خدمتِ اوست

یکی امروز کامران بینی
دیگری را دل از مجاهده ریش


روزَکی چند باش تا بخورد
خاک، مغزِ سرِ خیال‌اندیش

فرقِ شاهی و بندگی برخاست
چون قضایِ نبشته آمد پیش


گر کسی خاکِ مرده باز کند
ننماید توانگر و درویش


ملِک را گفتِ درویش استوار آمد. گفت: از من تمنّا بکن. گفت: آن همی‌خواهم که دگرباره زحمت من ندهی. گفت: مرا پندی بده. گفت:

دریاب، کنون که نعمتت هست به‌دست
کاین دولت و مُلک می‌رود دست به دست


#سعدی
#گلستان


https://t.me/kellidd
 
حالم پریشان و دلم دریای آشوب است
لعنت به چشمانت ، همیشه ساده و خوب است

لعنت به چشمانت، که دردم را نمی فهمد
هر چه (توانم بود کردم ) را نمی فهمد

من سوختم این زخم ها چیز عجیبی نیست
این که تو را می خواهم اصلا نانجیبی نیست

من که به گرمای تنت بدجور معتادم
خود را به هر در میزنم تا بلکه از یادم...

یادم بیاور... در دل شب های بارانی
در دوستت دارم خودت هم خوووب میدانی

یادم بیاور ...توی مستی های بی الکل
یادم بیاور...ساعت هفت و...قرارو...پل....

یادم بیاور... این که از تهدید ترسیدی
از این که من را با تو هر کس دید ترسیدی

هر روز در چشمت خودم را خوار می کردم
شاید نباید این همه اصرار می کردم

حتا نفهمیدی که از سردرد ها مُردم
یا این که از اهل محله، حرف ها خوردم

خاصیت عشقی که گفتی آخرش این است؟!
باور بکن بار غمش بدجور سنگین است

دیگر از این موی بلند و لخت بیزارم
از این منه مثله همه بدبخت بیزارم

بیزارم اما یاد آن ایام می افتم
حتا بدون دانه هم در دام می افتم

این روزها چشمم شبیه رشت مرطوب است
لعنت به چشمانت ، همیشه ساده و خوب است ...


#آیدا_صمصام

https://t.me/kellidd
اصلا چرا مجنونِ شیدا را نفهمیده
اندوه این غرق تمنا را نفهمیده

یک زن تمام هستی اش را پای او داده
معنی این پرپر زدن ها را نفهمیده

پرگار عشقش بر مدار دیگری بوده
چون سامری که حال موسی را نفهمیده

با مشکلات عشق یکسر روبه رو بوده
خار مغیلان ،سوز صحرا را نفهمیده

می‌شد به راه عاشقی پرواز را آموخت
هی عذر راه آورده عنقا را نفهمیده

من شاعرم از تاب گیسو شعر می‌بافم
افسوس می‌خواند ولی من را نفهمیده

#صدیقه‌_پناهنده


https://t.me/kellidd
نگاه سرد بی بی را فقط یک شاه می‌فهمد
غم چشمان یک زن را دلی آگاه می‌فهمد

تو در آغوش تنهایی و من افتاده از چشمت
همیشه سرنگونی را طناب چاه می‌فهمد

شبیه بغض زرتشتم میان دفتر نیچه
شرار سرخ آتش را گداز آه می‌فهمد

پُرم از زخم تنهایی اسیر چنگ مهتابم
که گرگ و زوزه هایش را هلال ماه می‌فهمد

به جمهوری قلبت تا همیشه رای خواهم داد
دموکراسی جنگل را فقط روباه می‌فهمد...!!!



#ارس_آرامی

https://t.me/kellidd
سَرِ جانان ندارد هر که او را خوفِ جان باشد
به جان گر صحبت جانان برآید رایگان باشد

مغیلان چیست تا حاجی عنان از کعبه برپیچد
خسک در راه مشتاقان بساطِ پرنیان باشد

ندارد با تو بازاری مگر شوریده اسراری
که مِهرش در میانِ جان و مُهرش بر دهان باشد

پری‌رویا چرا پنهان شوی از مَردُمِ چشمم؟
پری را خاصیت آن است کز مردم نهان باشد

نخواهم رفتن از دنیا مگر در پای دیوارت
که تا در وقتِ جان دادن سرم بر آستان باشد

گر از رای تو برگردم، بخیل و ناجوانمردم
روان از من تمنّا کن که فرمانت روان باشد

به دریای غمت غرقم، گریزان از همه خلقم
گریزد دشمن از دشمن که تیرش در کمان باشد

خلایق در تو حیرانند و جای حیرت است الحق
که مَه را بر زمین بینند و مَه بر آسمان باشد

میانت را و مویت را اگر صد ره بپیمایی
میانت کمتر از موییّ و مویت تا میان باشد

به شمشیر از تو نتوانم که روی دل بگردانم
و گر میلم کشی در چشم، میلم همچنان باشد

چو فرهاد از جهان بیرون به تلخی می‌رود #سعدی
ولیکن شور شیرینش بماند تا جهان باشد

https://t.me/kellidd
👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عقل و دل روزی ز هم دل‌خور شدند
هر دو از احساسِ نفرت پُر شدند

دل به چشمان کسی وابسته بود
عقل از این بچه‌بازی خسته بود

حرفِ حق با عقل بود امّا چه سود
پیش دل حقانیّت مطرح نبود

دل به فکر چشم مشکی‌فام بود
عقل آگاه از خیالِ خام بود

عقل با او منطقی رفتار کرد
هرچه دل اصرار، عقل انکار کرد

کِش‌مَکش مابین‌شان شد بیشتر
اختلافی بیشتر از پیش‌تر

عاقبت عقل از سرِ عاشق پرید
بعد از آن چشمان مشکی را ندید

تا به خود آمد، بیابان‌گرد بود
خنده بر لب از غمِ این درد بود


#وحیدرضاعاملی

https://t.me/kellidd
👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌞

جهان را
بہ میهمانیِ آفتاب ، دعوت ڪن
تا رسالت صبح
از پشت پرده‌ے نڪَاهت بیرون بریزد...

#عرفان‌_یزدانی



سلااام‌ و عشق ☀️🌻
صبح‌تون بخیر🍃🌼
روزگارتون پر امید 🌹❤️



https://t.me/kellidd
می آمد از گذشته ی من يك پري سرخ
با كفش هاي مخملي و روسري سرخ

می آمد از غروب شبيه ستاره ها
با آن دو گيس بافته، آن گوشواره ها

با آن دهان با نمكِ ترشِ ليته ای
با دامن سپيد و سياه شليته ای !

با چشم های وحشی حالی به حالی اش
با بوی تند پیرهن پرتغالی اش

در باد می گذشت -شبیه غزال ها-
دور از نگاه هرزه ی ایل شغال ها

با كوزه ای به دوش، به راه قبيله اش
با چشم هاي شرقی بي شيله پيله اش

من در ميان خاطره ها آه ... گم شدم
در لحظه هاي كوچك دلخواه گم شدم :

در كشتزار، غلت زدن بين پنبه ها
گردش ميان باغ، غروب دو شنبه ها

دلشوره هاي لحظه ی موعود بعد ِ شام
ديدارهاي نيمه شبي روي پشت بام !

دل را به دست عشق سپردن كنار هم
روزي هزار مرتبه مُردن كنار هم !

در گوش هم تمام شب از عشق دم زدن
با چتر بسته موقع باران قدم زدن

پر بود تخت خوابِ من از بوي پرتغال
با خاطرات دختركي با لبان كال !
**
نقّاش بخت ، طرح غمي تازه می كشيد
در ما، غمي گداخته خميازه می كشيد

يك روز برف آمد و سر زد به ساقه مان
رعد آمد و تگرگ تبر زد به ساقه مان

خورشيد گم شد و شب موعود مست ها
شب آمد و جماعت قدّاره دست ها

اندوه مبهمي همه جا را گرفته بود
دودي جهنّمي همه جا را گرفته بود

ما در ميان خون و هياهو رها شديم
در تيغه هاي خوني چاقو رها شديم

در زخم های سرخ تن مردهای ده
در پرسه ی شبانه ی ولگردهای ده

در بچه هاي كوچك يك مشت استخوان
در دست هاي خوني مزدورهای خان !

در ميو ه هاي باغچه كه چيده می شدند
در دختران كوچه كه دزديده می شدند!

در حاصل زمين شما كه به باد رفت
در عيد و هفت سين شما كه به باد رفت

در ساعتي كه خانه فرو ريخت، در شكست
آوار بود و شانه ی پیر پدر شكست

در ساعتي كه گلّه ی ما را شغال برد
مام مرا به وقت اذان تو آل برد !

طاعون و باز خنده چركين موش ها
اشك تو و تبسّم آدم فروش ها

جلادهاي دهكده ما را كتك زدند
بر گونه هاي كوچك خيس تو چك زدند

با خنده چشم هاي تو را داغ می زدند
بر شانه هاي خيس تو شلاق می زدند

در خون شكسته شد گره مشت هاي تو
من بودم و شكسته شد انگشت هاي تو

من بودم و تو را همه ی شب كتك زدند
من بودم و به صورت خيس تو چك زدند

يك ديو دست هاي سپيد تو را شكست
پشت برادران شهيد تو را شكست

تو چنگ روي صورت جلادها زدي
تو باز گريه كردي و من را صدا زدي

من، زار مرده بودم و گوشم نمی شنيد
انگار مرده بودم و گوشم نمی شنيد

اي كاش... كاش... كاش پشيمان نمی شدم
اي كاش مرده بودم و پنهان نمی شدم

تو گم شدي ميان تمام گذشته ها
در ردّ پاي يخ زده ی بر نگشته ها

تو رفتي و صداي تو در گوش هاي شهر
خون تو در گلوي سياووش هاي شهر

ماييم و روزهاي مه آلود رد شده
در جستجوي خاطره هاي لگد شده

ما مانده ایم و وسعت خونين گورها
با خنده هاي منجمد مرده شورها

هم پاي زخم هاي تو طاقت نداشتم
بوي تو بود و باز لياقت نداشتم

دیگر میان نکبتشان جا شدم رفیق
حالا درست شکل همین ها شدم رفیق

حالا منم ... و سجده ی چرک گرازها
در تار و پود خونی این جانمازها

حالا منم و اين دل بد بوي لك زده
در ازدحام ثانيه هاي كپك زده

حالا من و توهّم فتح سراب ها
خوابیده زیر چکمه ی عالیجناب ها

من مانده ام و وسعت دردي قبيله ای
با خاطرات دخترک چشم تیله ای...

حامد ابراهیم پور

https://t.me/kellidd
هیس...ساکت بنشینید و فقط گوش کنید
بعد هم هرچه شنیدید فراموش کنید

ماجرا تلخ ترین حادثه ی ده شده است
مردِ در قصه ی من جمجمه اش له شده است

خواهشن آخر این قصه مرا ترک کنید
عذر من را بپذیرید و مرا درک کنید

قاصدک قصد ندارد به ده ما برسد
هیچ کس فکر نمی کرد به اینجا برسد

دل سپردیم به هم حیف نفهمید کسی
وسط قصه ی ما آمد و خندید کسی

دل سپردیم ولی ساده گذشتند از ما
نیمه شب در وسط جاده گذشتند از ما

آنقدر خاطره داریم که غمگین باشم
آنقدر هست که من خسته تر از این باشم

غیرتم را وسط رزم به کشتن دادند
دلبرم را وسط جنگ به دشمن دادند

حق این باغ نبود این همه بی برگ شود
در بهاری برود همنفس مرگ شود

وسط دلهره و تب به عروسی رفتم
کاملن سر زده دیشب به عروسی رفتم

در پی کل کل مردم دل من می پوسید
کدخدا رفت و لب دلبر من را بوسید

کدخدا پست ترین دزد زمین نام گرفت
به تن دلبر من تن زد و آرام گرفت

نیمه ی شب شده و هم همه ی ده خواب است
کدخدا در بغل دلبر من بی تاب است

قاصدک آمده از دور به من زل زده است
با خبر آمده بد جور به من زل زده است

قاصدک با کمر خم چقدر غمگین است
خبر زن شدن دلبر من سنگین است

https://t.me/kellidd
.

تولستوی در سن 67 سالگی دوچرخه سواری را یاد گرفت، این در ادبیات به یک مفهوم تبدیل شده است که به آن "دوچرخه تولستوی" گفته می‌شود و معنی آن می‌شود:

"برای هیچ چیز دیر نیست"

https://t.me/kellidd
گيسوي دلاويز تو يا تاج سر است اين
شيرين لب دلجوي تو يا قند تر است اين

پيوند سيه زلف تو با نور بناگوش
راز شب تاريك و فروغ سحر است اين

اين خال سياه است كه بر چهره تو داري
يا دانه اسپند و براي نظر است اين

ابروي تو بيتي است كه مانند ندارد
از هر غزل حافظ شيراز سر است اين

زيبا حركاتي است به مژگان سياهت
بر آيت چشمان تو زير و زبر است اين

از نيم رخت ماه تمام از نظر افتاد
يا معجز جد تو و شق القمر است اين

لبهاي تو هم با نمك و هم تر و شيرين
معلوم نگرديد نمك يا شكر است اين

سيماي تو نقشي است كه با ناز كشيدند
نقاش تو نازم كه عجب خوش اثر است اين

پروانه ز شمعي و حسان زآتش هجران
سوزند ولي آتش و سوزي دگر است اين

حبيب اله چايچيان

https://t.me/kellidd
يا گرمى یک بوسه به پيشانى من باش
يا علت یک عمر پريشانى من باش

با فاصله‌اى امن كه آسيب نبینی
بنشين و فقط شاهد ويرانى من باش

هر بار كه عاقل شده‌ام خير نديدم
یک بار بيا و تو به نادانى من باش

من جاى تو با لحن و لبت شعر بخوانم
تو جاى من و محو غزلخوانى من باش

ناچار به مرگم ته اين قصه بيا و
يك معجزه در قسمت پايانى من باش

#سید_تقی_سیدی

https://t.me/kellidd
تو به آن خنده شبیهی که پرید از لب من
مثل ماهی، که گریزان شده‌ای از شب من

رفته ای تا به تب فاصله عادت بکنم
به خیالات تو ابراز ارادت بکنم

تا تورا ساده ترین راه تجسم کردم
کوچه به کوچه تورا در دل خود گُم کردم

مانده ام زیر همین سقف پراز عطرتنت
آشتی تر شده ام با نفسِ پیرهنت

همه جا پرشده از شرح پریشانی من
ردِ داغ تو نشسته است به پیشانی من

هرچه گفتند نکن ،بازحماقت کردم
پشت سر با تو و یاد تو رفاقت کردم

زیر عکس تو نوشتم ، که تو هم نامردی
حضرت عشق چرا اینهمه کم آوردی ؟

شک نکن !از همه ی سِر ِّدلت باخبرم
ترس تو مثل بلاییست که آمد به سرم

ترست از حادثه ی سبز بهاری شدن است
پشت دلشوره ی پاییز فراری شدن است

حیف ،بر عکس تو از زردشدن میترسم
عاشق عشقم و ازسرد شدن می ترسم

بعد تو مردم این شهر تبانی کردند
به دل پنجره ام سنگ پرانی کردند

تا که جا داشت به من وصله ی ناجور زدند
روی تصویر منِ غمزده هاشور زدند

وسط مهلکه انگشت نشانم کردند
نیش صد عقرب جرّاره به جانم کردند

پشت ما قصه زیادست ؟فدای سرمان
حرف بی ربط نباید که ببندد پَرِمان

برنگرد از وسط راه ، برو دور بمان
روی تصمیم خودت محکم و مغرور بمان

بارِ رسوایی این عشقِ پُرازغم بامن
پچ پچِ خاله زنکهای محل هم بامن

در دلت جشن بپا کن که رهایی زیباست
از دل کینه ای ات عقده گشایی زیباست

به تنم ضربه بزن ،محکم و بی اخم بزن
جای خالی که زیادست ،تو هی زخم بزن

خاطراتت به تو وابسته و وادارم کرد
تا ابد درته این چاه گرفتارم کرد

بعد تو شاعرکی گیج و توهم زده ام
تهمتی تازه به قدقامت گندم زده ام

بی خیال من و این شهر و همه خوب وبدش
کاشکی دق بکند شاعرک نابلدش

#مریم_ناظمی

https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
"به خدا که بی خدایی
بِه از این خدا نمایی..."
که هر آن‌چه ما کشیدیم،
ز هرآن‌که با خدا بود!!!

به خدا که کفر و عصیان،
به از این ثنا و ایمان
که به لب خدا خدا و،
به عمل، عذابِ ما بود

که اگر خدایتان این و
اگر وفایتان این؛
به خدا که فخر ما این،
که مسیر ما جدا بود...

#نرگس‌صرافیان‌طوفان

https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فقیهی پدر را گفت:
هیچ از این سخنانِ رنگینِ دلاویزِ متکلّمان در من اثر نمی‌کند،
به حکمِ آن که نمی‌بینم مر ایشان را فعلی موافقِ گفتار.

ترکِ دنیا به مردم آموزند
خویشتن سیم و غَلّه اندوزند

عالِمی را که گفت باشد و بس
هر چه گوید نگیرد اندر کس

عالم آن کس بود که بد نکند
نه بگوید به خلق و خَود نکند

#گلستان
#سعدی

https://t.me/kellidd

👇
👆

پدر گفت:
ای پسر! به مجرّدِ خیالِ باطل نشاید روی از تربیتِ ناصحان بگردانیدن و علما را به ضَلالت منسوب کردن و در طلبِ عالمِ معصوم از فوایدِ علم محروم ماندن،
همچو نابینایی که شبی در وَحَل افتاده بود و می‌گفت: آخِر، یکی از مسلمانان چراغی فرا راهِ من دارید.
زنی مازحه بشنید و گفت: تو که چراغ نبینی به چراغ چه بینی؟!
همچنین مجلسِ وعظ چو کلبهٔ بزّاز است؛ آنجا تا نقدی ندهی، بِضاعتی نستانی و اینجا تا ارادتی نیاری، سعادتی نبری.

گفتِ عالِم به گوشِ جان بشنو
ور نماند به گفتنش کردار

باطل است آنچه مدّعی گوید:
«خفته را خفته کی کند بیدار»

مرد باید که گیرد اندر گوش
ور نوشته است پند بر دیوار


صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه
بشکست عهدِ صحبتِ اهلِ طریق را

گفتم میانِ عالم و عابد چه فرق بود
تا اختیار کردی از آن این فریق را؟

گفت: آن گلیمِ خویش به در می‌برد ز موج
وین جهد می‌کند که بگیرد غَریق را



#گلستان
#سعدی

https://t.me/kellidd