🌞
"دلخوش باش"
به گلدانی
که هر صبح
برگی دیگر به جهان اضافه میکند
دلخوش باش
به چراغ کوچکی
که در دل شب روشن است،
#پنــــاهپـــور
درود ، صبحتان بخیر 🙋♀🙋🏻♂
چشمانتون بینا
لحظه هاتون آرام
زندگی تون پر امید
روزگارتون بر وفق مراد باد🙏☺️☘
https://t.me/kellidd
"دلخوش باش"
به گلدانی
که هر صبح
برگی دیگر به جهان اضافه میکند
دلخوش باش
به چراغ کوچکی
که در دل شب روشن است،
#پنــــاهپـــور
درود ، صبحتان بخیر 🙋♀🙋🏻♂
چشمانتون بینا
لحظه هاتون آرام
زندگی تون پر امید
روزگارتون بر وفق مراد باد🙏☺️☘
https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#خسروشکیبایی (زاده ۷ فروردین ۱۳۲۳ تهران_ درگذشته ۲۸ تیر ۱۳۸۷) هنرپیشه سینمای ایران بود. او تحصیلاتش را در رشتهٔ بازیگری در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران به پایان برد. تا پیش از انقلاب فقط در عرصه تئاتر و دوبله فعالیت داشت و فعالیت حرفهای در سینما را با بازی در فیلم خط قرمز (مسعود کیمیایی، ۱۳۶۱) آغاز کرد. شکیبایی در نزدیک به ۴۰ فیلم سینمایی بازی کرد. بازی در نقش حمید هامون در فیلم هامون ساختهٔ داریوش مهرجویی یکی از ماندگارترین نقشهایی است که ایفا کردهاست.
#یادبود
https://t.me/kellidd
#یادبود
https://t.me/kellidd
تابه فکر خود فتادم، روزگار از دست رفت
تا شدم از کار واقف، وقت کار از دست رفت
تا کمر بستم، غبار از کاروان بر جا نبود
از کمین تا سر برآوردم، شکار از دست رفت
داغهای ناامیدی یادگار از خود گذاشت
خردهی عمرم که چون نقد شرار از دست رفت
تا نفس را راست کردم، ریخت اوراق حواس
دست تا بر دست سودم، نوبهار از دست رفت
پی به عیب خود نبردم تا بصیرت داشتم
خویش را نشناختم، آیینهدار از دست رفت
عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار
تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت
عمر باقی مانده را صائب به غفلت مگذران
تا به کی گویی که روز و روزگار از دست رفت؟
صائب تبریزی
https://t.me/kellidd
تا شدم از کار واقف، وقت کار از دست رفت
تا کمر بستم، غبار از کاروان بر جا نبود
از کمین تا سر برآوردم، شکار از دست رفت
داغهای ناامیدی یادگار از خود گذاشت
خردهی عمرم که چون نقد شرار از دست رفت
تا نفس را راست کردم، ریخت اوراق حواس
دست تا بر دست سودم، نوبهار از دست رفت
پی به عیب خود نبردم تا بصیرت داشتم
خویش را نشناختم، آیینهدار از دست رفت
عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار
تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت
عمر باقی مانده را صائب به غفلت مگذران
تا به کی گویی که روز و روزگار از دست رفت؟
صائب تبریزی
https://t.me/kellidd
به فال نیک میگیرم طلوع هر پگاهت را
که روشن میکنی در من دو چشم دل سیاهت را
به صبح آرزومندی که چون خورشید میخندی
به گلها می نمایی آن لبان بوسه خواهت را
به سنگ مردمک هایت همیشه میخکوبم کن
مگیر از چشمهای من نگاه جان پناهت را
کبودی میزند دردی به عمق استخوان هایم
فلک بسته به پای من چو خلخالی گناهت را
مرا می کاهی و هردم می افزایی به اندوهم
به دوشم میبری تا کی گناه و اشتباهت را
قلندر وار میگردم به دور معبد مویت
از این درویش آشفته مپوشان روی ماهت را
#اڪرم_نورانی
https://t.me/kellidd
که روشن میکنی در من دو چشم دل سیاهت را
به صبح آرزومندی که چون خورشید میخندی
به گلها می نمایی آن لبان بوسه خواهت را
به سنگ مردمک هایت همیشه میخکوبم کن
مگیر از چشمهای من نگاه جان پناهت را
کبودی میزند دردی به عمق استخوان هایم
فلک بسته به پای من چو خلخالی گناهت را
مرا می کاهی و هردم می افزایی به اندوهم
به دوشم میبری تا کی گناه و اشتباهت را
قلندر وار میگردم به دور معبد مویت
از این درویش آشفته مپوشان روی ماهت را
#اڪرم_نورانی
https://t.me/kellidd
جان به لب آمد و بوسید لب جانان را
طلب بوسهٔ جانان به لب آرد جان را
سر سودا زده بسپار به خاک در دوست
که از این خاک توان یافت سر و سامان را
صد هزاران دل گم گشته توان پیدا کرد
گر شبی شانه کند موی عبیر افشان را
زده ره عقل مرا، حور بهشتی رویی
که به یک عشوه زند راه دو صد شیطان را
سست عهدی که بدو عهد مودت بستم
ترسم آخر که به سختی شکند پیمان را
ابر دریای غمش سیل بلا میبارد
یا رب از کشتی ما دور کن این توفان را
حیف و صد حیف که دریای دم شمشیرش
این قدر نیست که سیراب کند عطشان را
با دم ناوک دل دوز تو آسوده دلم
خوشتر آن است که از دل نکشم پیکان را
عین مقصود ز چشم تو کسی خواهد یافت
که زنی تیرش و بر هم نزند مژگان را
گر سیه چشم تو یک شهر کشد در مستی
لعل جانبخش تو از بوسه دهد تاوان را
دوش آن ترک سپاهی به #فروغی میگفت
که مسخر نتوان ساخت دل سلطان را
https://t.me/kellidd
طلب بوسهٔ جانان به لب آرد جان را
سر سودا زده بسپار به خاک در دوست
که از این خاک توان یافت سر و سامان را
صد هزاران دل گم گشته توان پیدا کرد
گر شبی شانه کند موی عبیر افشان را
زده ره عقل مرا، حور بهشتی رویی
که به یک عشوه زند راه دو صد شیطان را
سست عهدی که بدو عهد مودت بستم
ترسم آخر که به سختی شکند پیمان را
ابر دریای غمش سیل بلا میبارد
یا رب از کشتی ما دور کن این توفان را
حیف و صد حیف که دریای دم شمشیرش
این قدر نیست که سیراب کند عطشان را
با دم ناوک دل دوز تو آسوده دلم
خوشتر آن است که از دل نکشم پیکان را
عین مقصود ز چشم تو کسی خواهد یافت
که زنی تیرش و بر هم نزند مژگان را
گر سیه چشم تو یک شهر کشد در مستی
لعل جانبخش تو از بوسه دهد تاوان را
دوش آن ترک سپاهی به #فروغی میگفت
که مسخر نتوان ساخت دل سلطان را
https://t.me/kellidd
تو نشاطِ نفسِ صبح پس از بارانی
جنگلِ ابری و در خاطرهها پنهانی
اگر از بام تو پرواز کنم یا نکنم
باز هم در قفسِ یاد توام زندانی
شرحِ دلبستن و دلکندنِ ما آسان نیست
تا کجا خانه نو ساختن از ویرانی!
بیگناهی اگر از ترسِ عذاب است نه عشق
برحذر باش از این وسوسه شیطانی
چشم بستیم، ولی جای نظربازی داشت
شرمِ دیدارِ تو در جامه تابستانی
دست در زلفِ تو بردم که شب آغاز شود
حیف! یلدای من این بار نشد طولانی
#علی_مقیمی
https://t.me/kellidd
جنگلِ ابری و در خاطرهها پنهانی
اگر از بام تو پرواز کنم یا نکنم
باز هم در قفسِ یاد توام زندانی
شرحِ دلبستن و دلکندنِ ما آسان نیست
تا کجا خانه نو ساختن از ویرانی!
بیگناهی اگر از ترسِ عذاب است نه عشق
برحذر باش از این وسوسه شیطانی
چشم بستیم، ولی جای نظربازی داشت
شرمِ دیدارِ تو در جامه تابستانی
دست در زلفِ تو بردم که شب آغاز شود
حیف! یلدای من این بار نشد طولانی
#علی_مقیمی
https://t.me/kellidd
گفتند: شام تیرهٔ محنت سحر شود،
خورشید بخت ما ز افق جلوه گر شود.»
گفتند: « پنجه های لطیف نسیم صبح
در حجله گاهِ خلوت گل پرده در شود.»
گفتند :« برگ های سپید شکوفه ها
با کاروانیان صبا همسفر شود.»
گفتند:« این شرنگ که دارم به جام خویش
روزی به کام تشنه، چو شهد و شکر شود.»
گفتند:« نغمه های روان پرور امید
زین وادی خموش به افلاک بر شود.»
گفتند:ساقی ازمی باقی چو دردهد
گوش فلک زنغمهٔ مستانه کرشود
گفتند:هست خضری واورهنمای ماست
مارابه کوی عشق ووفاراهبرشود
گفتند:بیگمان بُت چوبین زوروزر
ازشعله های آه کسان شعله ورشود
گفتند:جغدنوحه گَر،ازبیم جان دهد؛
قُمری میان بزم چمن نغمه گرشود
گفتندو،گفته هاهمه رنگ فریب داشت
شاخ فریب وحیله کجابارورشود؟
آنان که دم زپاکی دامان خودزدند،
ننگین زننگشان همهٔ بحروبر شود.
نام آوران،خالق فریبند ونامشان
دشنام کودکان سررهگذر شود.
اندوهشان نبودزخود کامی وعناد
کاین بی پدر بماندو آن بی پسرشود.
ای آفتاب عشق وامید! ازحجاب ابر
ترسم به درنیایی وجانم به درشود.
#زادروز "سیمین خلیلی" معروف به " #سیمین_بـهبهانی "، نویسنده وغزلسرای معاصر وازبنیادگذاران کانون نویسندگان ایران.
https://t.me/kellidd
خورشید بخت ما ز افق جلوه گر شود.»
گفتند: « پنجه های لطیف نسیم صبح
در حجله گاهِ خلوت گل پرده در شود.»
گفتند :« برگ های سپید شکوفه ها
با کاروانیان صبا همسفر شود.»
گفتند:« این شرنگ که دارم به جام خویش
روزی به کام تشنه، چو شهد و شکر شود.»
گفتند:« نغمه های روان پرور امید
زین وادی خموش به افلاک بر شود.»
گفتند:ساقی ازمی باقی چو دردهد
گوش فلک زنغمهٔ مستانه کرشود
گفتند:هست خضری واورهنمای ماست
مارابه کوی عشق ووفاراهبرشود
گفتند:بیگمان بُت چوبین زوروزر
ازشعله های آه کسان شعله ورشود
گفتند:جغدنوحه گَر،ازبیم جان دهد؛
قُمری میان بزم چمن نغمه گرشود
گفتندو،گفته هاهمه رنگ فریب داشت
شاخ فریب وحیله کجابارورشود؟
آنان که دم زپاکی دامان خودزدند،
ننگین زننگشان همهٔ بحروبر شود.
نام آوران،خالق فریبند ونامشان
دشنام کودکان سررهگذر شود.
اندوهشان نبودزخود کامی وعناد
کاین بی پدر بماندو آن بی پسرشود.
ای آفتاب عشق وامید! ازحجاب ابر
ترسم به درنیایی وجانم به درشود.
#زادروز "سیمین خلیلی" معروف به " #سیمین_بـهبهانی "، نویسنده وغزلسرای معاصر وازبنیادگذاران کانون نویسندگان ایران.
https://t.me/kellidd
وقتی کسی به دادِ دِلِمان نمی رسد
عشق است برزخی که به پایان نمی رسد
دَم از وجودِ عشق زدن نیست جُز عَبَث
اینجا عَدَم به ساحتِ امکان نمی رسد
کشتی شکسته ایم و از این جوششِ تنور
ما را نصیب، جز تبِ طوفان نمی رسد
یَا اَیُّهَا الَّذِینَ گرفتارِ دردِ عشق
دل را طبیب از پِیِ درمان نمی رسد
گیرم که فصل، فصلِ حراج است عشق را
اما به دست، قلبِ تو ارزان نمی رسد
می سوزد از توالیِ تب ساحلِ دلم
حتی به گَردِ پاش بیابان نمی رسد
وقتی خراب می شود از ریشه کاخِ دل
با یکنگاه، هیچ به سامان نمی رسد
هر کس که رنجِ مردم خود دید و غم نَخورد
هیچَش ندا زِ جانبِ وجدان نمیرسد
از جنگ و انتقام به جز مرگ و رنج و درد
سهمی دگر به مردم ایران نمی رسد
#حسین_داستان
https://t.me/kellidd
عشق است برزخی که به پایان نمی رسد
دَم از وجودِ عشق زدن نیست جُز عَبَث
اینجا عَدَم به ساحتِ امکان نمی رسد
کشتی شکسته ایم و از این جوششِ تنور
ما را نصیب، جز تبِ طوفان نمی رسد
یَا اَیُّهَا الَّذِینَ گرفتارِ دردِ عشق
دل را طبیب از پِیِ درمان نمی رسد
گیرم که فصل، فصلِ حراج است عشق را
اما به دست، قلبِ تو ارزان نمی رسد
می سوزد از توالیِ تب ساحلِ دلم
حتی به گَردِ پاش بیابان نمی رسد
وقتی خراب می شود از ریشه کاخِ دل
با یکنگاه، هیچ به سامان نمی رسد
هر کس که رنجِ مردم خود دید و غم نَخورد
هیچَش ندا زِ جانبِ وجدان نمیرسد
از جنگ و انتقام به جز مرگ و رنج و درد
سهمی دگر به مردم ایران نمی رسد
#حسین_داستان
https://t.me/kellidd
اگر تو میلِ محبّت کنی و گر نکنی
من از تو روی نپیچم که مُستحبِّ منی
چو سروِ در چمنی، راست در تصوّرِ من
چه جای سرو؟ که مانندِ روح در بدنی
به صیدِ عالمیانَت، کمند، حاجت نیست
همین بس است که بُرقَع ز روی برفکنی
بَیاضِ ساعدِ سیمین مپوش در صفِ جنگ
که بیتَکَلُّفِ شمشیر، لشکری بزنی
مبارزانِ جهان قلبِ دشمنان شکنند
تو را چه شد که همه قلبِ دوستان شکنی؟
عجب در آن نَه که آفاق در تو حیرانند
تو هم در آینه حیرانِ حُسنِ خویشتنی
تو را که در نظر آمد جمالِ طلعتِ خویش
حقیقت است که دیگر نظر به ما نکنی
کسی در آینه شخصی بدین صفت بیند
کُنَد هرآینه جور و جفا و کِبر و مَنی
در آن دهن که تو داری سخن نمیگنجد
من آدمی نشنیدم بدین شکردهنی
شنیدهای که مقالاتِ #سعدی از شیراز
همی بَرند به عالم، چو نافهٔ خُتَنی؟
مگر که نامِ خوشت بر دهان من بگذشت
برفت نامِ من اندر جهان به خوشسخنی
https://t.me/kellidd
من از تو روی نپیچم که مُستحبِّ منی
چو سروِ در چمنی، راست در تصوّرِ من
چه جای سرو؟ که مانندِ روح در بدنی
به صیدِ عالمیانَت، کمند، حاجت نیست
همین بس است که بُرقَع ز روی برفکنی
بَیاضِ ساعدِ سیمین مپوش در صفِ جنگ
که بیتَکَلُّفِ شمشیر، لشکری بزنی
مبارزانِ جهان قلبِ دشمنان شکنند
تو را چه شد که همه قلبِ دوستان شکنی؟
عجب در آن نَه که آفاق در تو حیرانند
تو هم در آینه حیرانِ حُسنِ خویشتنی
تو را که در نظر آمد جمالِ طلعتِ خویش
حقیقت است که دیگر نظر به ما نکنی
کسی در آینه شخصی بدین صفت بیند
کُنَد هرآینه جور و جفا و کِبر و مَنی
در آن دهن که تو داری سخن نمیگنجد
من آدمی نشنیدم بدین شکردهنی
شنیدهای که مقالاتِ #سعدی از شیراز
همی بَرند به عالم، چو نافهٔ خُتَنی؟
مگر که نامِ خوشت بر دهان من بگذشت
برفت نامِ من اندر جهان به خوشسخنی
https://t.me/kellidd
دلم یک استکان چایِ بدون درد میخواهد
دلم آن را که با من اینچنین تا کرد میخواهد
از آن روزی که دور افتادم از آغوش پر مهرش
دلم گرمایی از آغوش خاک سرد میخواهد!
مرا پروردی و آخر رها کردی در این پاییز
کدامین باغبان بستان خود را زرد میخواهد؟
مرا با درد ویرانی چهکار آخر؟ تو میدانی...
جنون، مجنونِ رسوای بیابانگرد میخواهد
فراق، آوارگی، حسرت، ستم، سیگار، تنهایی
کشیدم تا که فهمیدم صبوری مرد میخواهد
غزل کوتاه اما درد من دنباله دارد... آه
دلم یک استکان چای بدون درد میخواهد
#سعید_فارس
https://t.me/kellidd
دلم آن را که با من اینچنین تا کرد میخواهد
از آن روزی که دور افتادم از آغوش پر مهرش
دلم گرمایی از آغوش خاک سرد میخواهد!
مرا پروردی و آخر رها کردی در این پاییز
کدامین باغبان بستان خود را زرد میخواهد؟
مرا با درد ویرانی چهکار آخر؟ تو میدانی...
جنون، مجنونِ رسوای بیابانگرد میخواهد
فراق، آوارگی، حسرت، ستم، سیگار، تنهایی
کشیدم تا که فهمیدم صبوری مرد میخواهد
غزل کوتاه اما درد من دنباله دارد... آه
دلم یک استکان چای بدون درد میخواهد
#سعید_فارس
https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گاهی سختترین کار زندگی، ادامه دادن نیست؛ برگشتن و پذیرفتن اشتباه است.
#رضارشیدپور در گفتوگویی با اشاره به جملهای منسوب به #برتراندراسل میگوید:
«چگونه به تاولهای پایم بگویم تمام راهی که آمدهام اشتباه بود؟»
خیلی از ما فقط به خاطر زحمتی که کشیدهایم، سالها در یک مسیر اشتباه میمانیم؛ در یک رابطه، یک شغل یا حتی یک باور. انگار قبول کردن اشتباه، دردناکتر از ادامه دادن آن است.
https://t.me/kellidd
#رضارشیدپور در گفتوگویی با اشاره به جملهای منسوب به #برتراندراسل میگوید:
«چگونه به تاولهای پایم بگویم تمام راهی که آمدهام اشتباه بود؟»
خیلی از ما فقط به خاطر زحمتی که کشیدهایم، سالها در یک مسیر اشتباه میمانیم؛ در یک رابطه، یک شغل یا حتی یک باور. انگار قبول کردن اشتباه، دردناکتر از ادامه دادن آن است.
https://t.me/kellidd
هرچه شکفتم تو ندیدی مرا
رفتی و افسوس نچیدی مرا
ماندم و پژمرده شدم، ریختم
تا که به دامان تو آویختم
دامن خود را نتکان ای عزیز
این منم آن غنچه ، به خاکم نریز
وای...مرا ساده سپردی به باد
حیف، که نشناخته بردی ز یاد
همسفر بادم از آن پس مدام
می گذرم، بی خبر از بام و شام
می رسم اما به تو روزی دگر
پنجره را باز گذاری اگر...
https://t.me/kellidd
رفتی و افسوس نچیدی مرا
ماندم و پژمرده شدم، ریختم
تا که به دامان تو آویختم
دامن خود را نتکان ای عزیز
این منم آن غنچه ، به خاکم نریز
وای...مرا ساده سپردی به باد
حیف، که نشناخته بردی ز یاد
همسفر بادم از آن پس مدام
می گذرم، بی خبر از بام و شام
می رسم اما به تو روزی دگر
پنجره را باز گذاری اگر...
ساغرشفیعی
https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شیفته شو دلا یکی عارض دلفروز را
رشگ حیات خضر کن زندگی دو روز را
لعل کرشمه ساز را چاشنی عتاب ده
چین غضب زیاده کن ابروی کینه توز را
شعله مزاج مطربا سخت فسرده خاطرم
آتش نغمه تیز کن ساز تمام سوز را
توسن جلوه را عنان جانب بیدلان فکن
مشعل راه وعده کن برق بهانه سوز را
سینه به شام بیدلان صاف نمی کند سحر
با شب ما عداوتی هست همیشه روز را
در دل خویش میخلم هر نفسی که با جگر
هست کرشمه گونهی ناوک سینه دوز را
من به کَرَم سزا نیم لیک تو شخص همتی
رتبه آفتاب ده کرمک شب فروز را
عشق کجا؟ هوس کجا؟ «طالب» از این هوس گذر
تفرقه کن یکی ز هم شان پلنگ و یوز را
#طالبآملی
https://t.me/kellidd
رشگ حیات خضر کن زندگی دو روز را
لعل کرشمه ساز را چاشنی عتاب ده
چین غضب زیاده کن ابروی کینه توز را
شعله مزاج مطربا سخت فسرده خاطرم
آتش نغمه تیز کن ساز تمام سوز را
توسن جلوه را عنان جانب بیدلان فکن
مشعل راه وعده کن برق بهانه سوز را
سینه به شام بیدلان صاف نمی کند سحر
با شب ما عداوتی هست همیشه روز را
در دل خویش میخلم هر نفسی که با جگر
هست کرشمه گونهی ناوک سینه دوز را
من به کَرَم سزا نیم لیک تو شخص همتی
رتبه آفتاب ده کرمک شب فروز را
عشق کجا؟ هوس کجا؟ «طالب» از این هوس گذر
تفرقه کن یکی ز هم شان پلنگ و یوز را
#طالبآملی
https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نازِ چشــمانِ سیاهِ تو خریــدن دارد
مرغِ دل در هوست میلِ رسیدن دارد
بازکن آغوش پر از مهروصفا را که هنوز
جانِ من در بغلت قصدِ پریــدن دارد
بس که ازعشقِ تو پُرشد همه ی جان ودلم
دلِ من با تو فــقط شــوقِ تپـیدن دارد
انچنان غرقِ تو و نامِ تو گشتم همه جا
نامِ زیبای تو هر لحظه شـــنیدن دارد
همچو آهوی ختن گشته گریزان نگهت
از پی چشمِ غزالِ تو دویــدن دارد
بی تو یک لحظه ندارد دلِ من صبرو قرار
دم به دم این نفسم با تو دمیدن دارد
نرود یادِ تو از خاطرِ افسرده ی من
عکس رخسارِ چو ماهِ تو کشیدن دارد
زندگی بی تو حرام ای مه تابانِ (پری)
این جهان با تو فقط ارزشِ دیدن دارد
#پریحبیبی
https://t.me/kellidd
مرغِ دل در هوست میلِ رسیدن دارد
بازکن آغوش پر از مهروصفا را که هنوز
جانِ من در بغلت قصدِ پریــدن دارد
بس که ازعشقِ تو پُرشد همه ی جان ودلم
دلِ من با تو فــقط شــوقِ تپـیدن دارد
انچنان غرقِ تو و نامِ تو گشتم همه جا
نامِ زیبای تو هر لحظه شـــنیدن دارد
همچو آهوی ختن گشته گریزان نگهت
از پی چشمِ غزالِ تو دویــدن دارد
بی تو یک لحظه ندارد دلِ من صبرو قرار
دم به دم این نفسم با تو دمیدن دارد
نرود یادِ تو از خاطرِ افسرده ی من
عکس رخسارِ چو ماهِ تو کشیدن دارد
زندگی بی تو حرام ای مه تابانِ (پری)
این جهان با تو فقط ارزشِ دیدن دارد
#پریحبیبی
https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از در درآمدی و من از خود به در شدم
گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم
گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست
صاحب خبر بیامد و من بیخبر شدم
چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب
مهرم به جان رسید و به عَیّوق بر شدم
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پیش یار
چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم
از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظر به دیدن او دیدهور شدم
بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان
مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
او را خود التفات نبودش به صید من
من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
گویند روی سرخ تو #سعدی چه زرد کرد
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم
https://t.me/kellidd
گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم
گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست
صاحب خبر بیامد و من بیخبر شدم
چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب
مهرم به جان رسید و به عَیّوق بر شدم
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پیش یار
چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم
از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظر به دیدن او دیدهور شدم
بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان
مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
او را خود التفات نبودش به صید من
من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
گویند روی سرخ تو #سعدی چه زرد کرد
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم
https://t.me/kellidd
👌1
🌞
بگو سلام
و صبحی را آغاز کن!
مرا درگیرکن درخودت!
تا دوباره با خورشید به خانهات بیایم؛
با دستهای از عطر خوش بابونه دردستهایم
صبحها بیشتر از همیشه
بوی تو را احساس می کنم
#عرفان_یزدانی
سلاااام و عشق 🌻☀️
صبحتون بخیر 🍃🌼
روزگارتون شاااد و اباد🌹❤️
https://t.me/kellidd
بگو سلام
و صبحی را آغاز کن!
مرا درگیرکن درخودت!
تا دوباره با خورشید به خانهات بیایم؛
با دستهای از عطر خوش بابونه دردستهایم
صبحها بیشتر از همیشه
بوی تو را احساس می کنم
#عرفان_یزدانی
سلاااام و عشق 🌻☀️
صبحتون بخیر 🍃🌼
روزگارتون شاااد و اباد🌹❤️
https://t.me/kellidd
مرا كجا گذاشته اى
كه پيدايم نيست
كه اينهمه دورم از تو
كه نيست دمى كه هى بركشمُ
خود كِشم تا تو
تا تو بودن
چه نزديك بود تا ديروز
من چرا دور بودم
من چرا گنگ
مرا به كجا برده اى
كه لاى هر درز ديوار
من شكسته ام من مرده ام
من خفته ام
مرا به كجا برده اى به كجا
كه بشكنم در چه
كه برويَم در كدامين خاك
كه نه پاى تو آنجاستُ
نه روح من بيدار
مرا به هر كجا كه برده اى
پسم بیاور
...
#سهیل_سخن_پژوه
https://t.me/kellidd
كه پيدايم نيست
كه اينهمه دورم از تو
كه نيست دمى كه هى بركشمُ
خود كِشم تا تو
تا تو بودن
چه نزديك بود تا ديروز
من چرا دور بودم
من چرا گنگ
مرا به كجا برده اى
كه لاى هر درز ديوار
من شكسته ام من مرده ام
من خفته ام
مرا به كجا برده اى به كجا
كه بشكنم در چه
كه برويَم در كدامين خاك
كه نه پاى تو آنجاستُ
نه روح من بيدار
مرا به هر كجا كه برده اى
پسم بیاور
...
#سهیل_سخن_پژوه
https://t.me/kellidd