کلید 🔑
79 subscribers
6.26K photos
1.81K videos
7 files
2.11K links
🔐
«ــ این طلسمِ کهنه کلیدش به مُشتِ توست؛
«با کس مپیچ بیهُده، آیینه‌یی بجوی!»

شاملو
Download Telegram
باغبانی، قطره‌ای بر برگ گل
دید و گفت این چهره جای اشک نیست

گفت، من خندیده‌ام تا زاده‌ام
دوش، بر خندیدنم بلبل گریست

من، همی خندم برسم روزگار
کاین چه ناهمواری و ناراستیست

خندهٔ ما را، حکایت روشن است
گریهٔ بلبل، ندانستم ز چیست

لحظه‌ای خوش بوده‌ایم و رفته‌ایم
آنکه عمر جاودانی داشت، کیست

من اگر یک روزه، تو صد ساله‌ای
رفتنی هستیم، گر یک یا دویست

درس عبرت خواند از اوراق من
هر که سوی من، بفکرت بنگریست

خرمم، با آنکه خارم همسر است
آشنا شد با حوادث، هر که زیست

نیست گل را، فرصت بیم و امید
زانکه هست امروز و دیگر روز نیست

پروین اعتصامی


https://t.me/kellidd
تملک در عشق کشنده است
به محض آنکه معشوق را مالک شوی آنرا کشته ای.
خیلی ها عشق را با دستان خود کشته اند.
دستان بسیاری از انسانها به خون عشقشان آغشته است .
آنها اکنون به سوگ عشق خویش نشسته اند .
آنان نمیخواستند که اینطور بشود اما با نادانی خویش قصد تملک عشقشان را کردند و آنرا ازبین بردند.
آنها نمیدانستند که عشق اسارت را بر نمیتابد.
نمیتوان مالک همسر شد ،نمیتوان مالک فرزند شد ،نمیتوان مالک شاگرد شد، نمیتوان مالک مردم شد....
هیچ چیز به اندازه حس تملک دشمن عشق نیست.


#مسیحابرزگر

https://t.me/kellidd
👏1
زندگانی مرا عمری هراسان كرد و رفت
مشكل ما را بمردن خوب آسان كرد و رفت

جغد غم هم در دل ناشاد ما ساكن نشد
آمد و اين بوم را يكباره ويران كرد و رفت

جانشين جم نشد اهريمن از جادوگری
چند روزی تكيه بر تخت سليمان كرد و رفت

پيش مردم آشكارا چون مرا ديوانه ساخت
روی خود را آن پری از ديده پنهان كرد و رفت

وانكرد از كار دل چون ع‍‍‍قده باد مشكبوی
گردشی در چين آن زلف پريشان كرد و رفت

پيش از اينها در مسلمانی خدائی داشتم
بت پرستم آن نگار نامسلمان كرد و رفت

با رميدنهای وحشی آمد آن رعنا غزال
فرخی را با غزل سازی غزلخوان كرد و رفت


فرخی یزدی

https://t.me/kellidd
سوخت تنهایی مرا ای بی وفا وقت است وقت
گر شبی خواهی شدن مهمان ما وقت است وقت

می رود خط تنگ سازد جا بر آن کنج دهن
بوسه ای گر می کنی در کار ما وقت است وقت

زان هلال خط که زنگ از دل چو صیقل می برد
می دهی آیینه ام را گر جلا وقت است وقت

تا نپوشیده است چشم از زندگی یعقوب ما
گر به کنعان خواهی آمد ای صبا وقت است وقت

در چنین وقتی که ما از خویش بیرون رفته ایم
گر درآیی از در صلح و صفا وقت است وقت

جان ز لب در فکر دامن بر میان پیچیدن است
گر حلالی خواهی از بیمار ما وقت است وقت

گر حقوق آشنایی را رعایت می کنی
عمر چندان نیست ای ناآشنا وقت است وقت

از تو چشم همتی دارند از خودرفتگان
گر به گِل پایت نرفته است از حنا وقت است وقت

بر سر بالین بیماران درد انتظار
گر رسانی خویش را ای نارسا وقت است وقت

بیش ازین مپسند عالم را سیه در چشم ما
خوش برآی از زیر ابر ای مه لقا وقت است وقت

دستم از سرشته امیدها کوته شده است
گر به دستم می دهی زلف دو تا وقت است وقت

گشت چشم استخوان ما سفید از انتظار
می گشایی گر پر و بال ای هما وقت است وقت

سوزن بی دست و پا سر رشته را گم کرده است
جذبه ای گر داری ای آهن ربا وقت است وقت

دست دامنگیر و پای رفتنش زین درنماند
رحم کن بر #صائب بی دست و پا وقت است وقت


https://t.me/kellidd
خارکش پیری با دلق درشت
پشته‌ای خار همی برد به پشت

لنگ‌لنگان قدمی برمی‌داشت
هر قدم دانهٔ شکری می‌کاشت

کای فرازندهٔ این چرخ بلند!
وی نوازندهٔ دل‌های نژند!

کنم از جیب نظر تا دامن
چه عزیزی که نکردی با من

در دولت به رخم بگشادی
تاج عزت به سرم بنهادی

حد من نیست ثنایت گفتن
گوهر شکر عطایت سفتن

نوجوانی به جوانی مغرور
رخش پندار همی‌راند ز دور

آمد آن شکرگزاری‌ش به گوش
گفت کای پیر خرف گشته، خموش!

خار بر پشت، زنی زین سان گام
دولتت چیست، عزیزی‌ت کدام؟

عمر در خارکشی باخته‌ای
عزت از خواری نشناخته‌ای

پیر گفتا که: «چه عزت زین به
که نی‌ام بر در تو بالین نه؟

کای فلان! چاشت بده یا شام‌ام
نان و آبی خورم و آشامم

شکر گویم که مرا خوار نساخت
به خسی چون تو گرفتار نساخت

به ره حرص شتابنده نکرد
بر در شاه و گدا بنده نکرد

داد با اینهمه افتادگی‌ام
عز آزادی و آزادگی‌ام


#جامی

https://t.me/kellidd
ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند
بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند

زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم
غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند

نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد
با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند

سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند

بستاند ای سرو سهی! سودای هستی از رهی
یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند


رهی معیری

https://t.me/kellidd
چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
”زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست “
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوکواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما ایا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد


حمید مصدق

https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.

مهربانی ضعف نیست…
فقط بعضیا لیاقتشو ندارن!


https://t.me/kellidd
1
🌞

"دلخوش باش"
به گلدانی
که هر صبح
برگی دیگر به جهان اضافه می‌کند

دلخوش باش
به چراغ کوچکی
که در دل شب روشن است،

#پنــــاهپـــور

درود ، صبحتان بخیر 🙋‍♀🙋🏻‍♂

چشمانتون بینا
لحظه هاتون آرام
زندگی تون پر امید
روزگارتون بر وفق مراد باد🙏☺️


https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#خسروشکیبایی (زاده ۷ فروردین ۱۳۲۳ تهران_ درگذشته ۲۸ تیر ۱۳۸۷) هنرپیشه سینمای ایران بود. او تحصیلاتش را در رشتهٔ بازیگری در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران به پایان برد. تا پیش از انقلاب فقط در عرصه تئاتر و دوبله فعالیت داشت و فعالیت حرفه‌ای در سینما را با بازی در فیلم خط قرمز (مسعود کیمیایی، ۱۳۶۱) آغاز کرد. شکیبایی در نزدیک به ۴۰ فیلم سینمایی بازی کرد. بازی در نقش حمید هامون در فیلم هامون ساختهٔ داریوش مهرجویی یکی از ماندگارترین نقش‌هایی است که ایفا کرده‌است.

#یادبود

https://t.me/kellidd
تابه فکر خود فتادم، روزگار از دست رفت
تا شدم از کار واقف، وقت کار از دست رفت

تا کمر بستم، غبار از کاروان بر جا نبود
از کمین تا سر برآوردم، شکار از دست رفت

داغ‌های ناامیدی یادگار از خود گذاشت
خرده‌ی عمرم که چون نقد شرار از دست رفت

تا نفس را راست کردم، ریخت اوراق حواس
دست تا بر دست سودم، نوبهار از دست رفت

پی به عیب خود نبردم تا بصیرت داشتم
خویش را نشناختم، آیینه‌دار از دست رفت

عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار
تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت

عمر باقی مانده را صائب به غفلت مگذران
تا به کی گویی که روز و روزگار از دست رفت؟

صائب تبریزی

https://t.me/kellidd
به فال نیک میگیرم طلوع هر پگاهت را
که روشن میکنی در من دو چشم دل سیاهت را

به صبح آرزومندی که چون خورشید میخندی
به گلها می نمایی آن لبان بوسه خواهت را

به سنگ مردمک هایت همیشه میخکوبم کن
مگیر از چشمهای من نگاه جان پناهت را


کبودی میزند دردی به عمق استخوان هایم
فلک بسته به پای من چو خلخالی گناهت را

مرا می کاهی و هردم می افزایی به اندوهم
به دوشم می‌بری تا کی گناه و اشتباهت را

قلندر وار میگردم به دور معبد مویت
از این درویش آشفته مپوشان روی ماهت را


#اڪرم_نورانی

https://t.me/kellidd
جان به لب آمد و بوسید لب جانان را
طلب بوسهٔ جانان به لب آرد جان را

سر سودا زده بسپار به خاک در دوست
که از این خاک توان یافت سر و سامان را

صد هزاران دل گم گشته توان پیدا کرد
گر شبی شانه کند موی عبیر افشان را

زده ره عقل مرا، حور بهشتی رویی
که به یک عشوه زند راه دو صد شیطان را

سست عهدی که بدو عهد مودت بستم
ترسم آخر که به سختی شکند پیمان را

ابر دریای غمش سیل بلا می‌بارد
یا رب از کشتی ما دور کن این توفان را

حیف و صد حیف که دریای دم شمشیرش
این قدر نیست که سیراب کند عطشان را

با دم ناوک دل دوز تو آسوده دلم
خوش‌تر آن است که از دل نکشم پیکان را

عین مقصود ز چشم تو کسی خواهد یافت
که زنی تیرش و بر هم نزند مژگان را

گر سیه چشم تو یک شهر کشد در مستی
لعل جان‌بخش تو از بوسه دهد تاوان را

دوش آن ترک سپاهی به #فروغی می‌گفت
که مسخر نتوان ساخت دل سلطان را

https://t.me/kellidd
تو نشاطِ نفسِ صبح پس از بارانی
جنگلِ ابری و در خاطره‌ها پنهانی

اگر از بام تو پرواز کنم یا نکنم
باز هم در قفسِ یاد توام زندانی

شرحِ دل‌بستن و دل‌کندنِ ما آسان نیست
تا کجا خانه نو ساختن از ویرانی!

بی‌گناهی اگر از ترسِ عذاب است نه عشق
برحذر باش از این وسوسه شیطانی

چشم بستیم، ولی جای نظربازی داشت
شرمِ دیدارِ تو در جامه تابستانی

دست در زلفِ تو بردم که شب آغاز شود
حیف! یلدای من این بار نشد طولانی


#علی_مقیمی

https://t.me/kellidd
گفتند: شام تیرهٔ محنت سحر شود،
خورشید بخت ما ز افق جلوه گر شود.»

گفتند: « پنجه های لطیف نسیم صبح
در حجله گاهِ خلوت گل پرده در شود.»

گفتند :« برگ های سپید شکوفه ها
با کاروانیان صبا همسفر شود.»

گفتند:« این شرنگ که دارم به جام خویش
روزی به کام تشنه، چو شهد و شکر شود.»

گفتند:« نغمه های روان پرور امید
زین وادی خموش به افلاک بر شود.»

گفتند:ساقی ازمی باقی چو دردهد
گوش فلک زنغمهٔ مستانه کرشود

گفتند:هست خضری واورهنمای ماست
مارابه کوی عشق ووفاراهبرشود

گفتند:بیگمان بُت چوبین زوروزر
ازشعله های آه کسان شعله ورشود

گفتند:جغدنوحه گَر،ازبیم جان دهد؛
قُمری میان بزم چمن نغمه گرشود

گفتندو،گفته هاهمه رنگ فریب داشت
شاخ فریب وحیله کجابارورشود؟

آنان که دم زپاکی دامان خودزدند،
ننگین زننگشان همهٔ بحروبر شود.

نام آوران،خالق فریبند ونامشان
دشنام کودکان سررهگذر شود.

اندوهشان نبودزخود کامی وعناد
کاین بی پدر بماندو آن بی پسرشود.

ای آفتاب عشق وامید! ازحجاب ابر
ترسم به درنیایی وجانم به درشود.


#زادروز "سیمین خلیلی" معروف به " #سیمین_بـهبهانی "، نویسنده وغزل‌سرای معاصر وازبنیادگذاران کانون نویسندگان ایران.


https://t.me/kellidd
وقتی کسی به دادِ دِلِمان نمی رسد
عشق است برزخی که به پایان نمی رسد

دَم از وجودِ عشق زدن نیست جُز عَبَث
اینجا عَدَم به ساحتِ امکان نمی رسد

کشتی شکسته ایم و از این جوششِ تنور
ما را نصیب، جز تبِ طوفان نمی رسد

یَا اَیُّهَا الَّذِینَ گرفتارِ دردِ عشق
دل را طبیب از پِیِ درمان نمی رسد

گیرم که فصل، فصلِ حراج است عشق را
اما به دست، قلبِ تو ارزان نمی رسد

می سوزد از توالیِ تب ساحلِ دلم
حتی به گَردِ پاش بیابان نمی رسد

وقتی خراب می شود از ریشه کاخِ دل
با یک‌نگاه، هیچ به سامان نمی رسد

هر کس که رنجِ مردم خود دید و غم نَخورد
هیچَش ندا زِ جانبِ وجدان نمیرسد

از جنگ و انتقام به جز مرگ و رنج و درد
سهمی دگر به مردم ایران نمی رسد


#حسین_داستان

https://t.me/kellidd
اگر تو میلِ محبّت کنی و گر نکنی
من از تو روی نپیچم که مُستحبّ‌ِ منی

چو سروِ در چمنی، راست در تصوّرِ من
چه جای سرو؟ که مانندِ روح در بدنی

به صیدِ عالمیانَت، کمند، حاجت نیست
همین بس است که بُرقَع ز روی برفکنی

بَیاضِ ساعدِ سیمین مپوش در صفِ جنگ
که بی‌تَکَلُّفِ شمشیر، لشکری بزنی

مبارزانِ جهان قلبِ دشمنان شکنند
تو را چه شد که همه قلبِ دوستان شکنی؟

عجب در آن نَه که آفاق در تو حیرانند
تو هم در آینه حیرانِ حُسنِ خویشتنی

تو را که در نظر آمد جمالِ طلعتِ خویش
حقیقت است که دیگر نظر به ما نکنی

کسی در آینه شخصی بدین صفت بیند
کُنَد هرآینه جور و جفا و کِبر و مَنی

در آن دهن که تو داری سخن نمی‌گنجد
من آدمی نشنیدم بدین شکردهنی

شنیده‌ای که مقالاتِ #سعدی از شیراز
همی‌ بَرند به عالم، چو نافهٔ خُتَنی؟

مگر که نامِ خوشت بر دهان من بگذشت
برفت نامِ من اندر جهان به خوش‌سخنی

https://t.me/kellidd
دلم یک استکان چایِ بدون درد می‌خواهد
دلم آن را که با من این‌چنین تا کرد می‌خواهد

از آن روزی که دور افتادم از آغوش پر مهرش
دلم گرمایی از آغوش خاک سرد می‌خواهد!

مرا پروردی‌ و آخر رها کردی در این پاییز
کدامین باغبان بستان خود را زرد می‌خواهد؟

مرا با درد ویرانی چه‌کار آخر؟ تو می‌دانی...
جنون، مجنونِ رسوای بیابان‌گرد می‌خواهد

فراق، آوارگی، حسرت، ستم، سیگار، تنهایی
کشیدم تا که فهمیدم صبوری مرد می‌خواهد

غزل کوتاه اما درد من دنباله دارد... آه
دلم یک استکان چای بدون درد می‌خواهد

#سعید_فارس

https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گاهی سخت‌ترین کار زندگی، ادامه دادن نیست؛ برگشتن و پذیرفتن اشتباه است.

#رضارشیدپور در گفت‌وگویی با اشاره به جمله‌ای منسوب به #برتراندراسل می‌گوید:

«چگونه به تاول‌های پایم بگویم تمام راهی که آمده‌ام اشتباه بود؟»

خیلی از ما فقط به خاطر زحمتی که کشیده‌ایم، سال‌ها در یک مسیر اشتباه می‌مانیم؛ در یک رابطه، یک شغل یا حتی یک باور. انگار قبول کردن اشتباه، دردناک‌تر از ادامه دادن آن است.

https://t.me/kellidd


‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌