کلید 🔑
79 subscribers
6.26K photos
1.81K videos
7 files
2.12K links
🔐
«ــ این طلسمِ کهنه کلیدش به مُشتِ توست؛
«با کس مپیچ بیهُده، آیینه‌یی بجوی!»

شاملو
Download Telegram
یک شب تأمل ایام گذشته می‌کردم و بر عمرِ تلف‌ کرده تأسف می‌خوردم و سنگِ سراچهٔ دل به الماسِ آب‌ِ دیده می‌سُفتم و این بیت‌ها مناسبِ حالِ خود می‌گفتم:

هر دم از عمر می‌رود نفسی
چون نگه می‌کنم نمانده بسی

ای که پنجاه رفت و در خوابی
مگر این پنج روز دریابی

خجل آن کس که رفت و کار نساخت
کوسِ رحلت زدند و بار نساخت

خوابِ نوشینِ بامدادِ رحیل
باز دارد پیاده را ز سبیل

هر که آمد عمارتی نو ساخت
رفت و منزل به دیگری پرداخت

وآن دگر پخت همچنین هوسی
وین عمارت به سر نبرد کسی

یارِ ناپایدار، دوست مدار
دوستی را نشاید این غدّار

نیک و بد چون همی بباید مُرد
خُنُک آن کس که گویِ نیکی بُرد

برگِ عیشی به گور خویش فرست
کس نیارد ز پس، ز پیش فرست

عمر برف است و آفتابِ تموز
اندکی ماند و خواجه غَرِّه هنوز

ای تهی‌دستْ رفته در بازار
ترسمت پُر نیاوری دستار

هر که مزروع خود بخورد به خوید
وقت خرمنش خوشه باید چید

سعدی
گلستان

https://t.me/kellidd
بترس این شبحِ‌ خانه‌ی شما هم هست
دلیل وحشت کاشانه‌ی شما هم هست

ملخ رسیده سر خرمنم بیا و ببین
که روی خوشه‌ی ما دانه‌ی شما هم هست

و خون مانده به لب‌های خشک تاکستان
شراب کهنه‌ی میخانه‌ی شما هم هست

فقط که قمری ما را نمی‌خورد این مار
به فکر فاخته‌ی لانه‌ی شما هم هست

نریز سنگ به این آبها که سنگینی‌ش
به روی کتف و سر و شانه‌ی شما هم هست

ببار بر جگر خانه‌ام که این آتش
به فکر سوختن خانه‌ی شما هم هست

به هوش باش که دیو سپید بعد از ما
پی شماست و دیوانه‌ی شما هم هست

#نفیسه_نعمتی

https://t.me/kellidd
🖊 فردوسی شاعر قدرت یا خرد؟

✍️ یاسر عرب

▪️این روزها دوباره اسم فردوسی و شاهنامه زیاد شنیده می‌شود. رستم تهمتن به میان اشعار حماسی آمده و آرش کمانگیر اهمیت همراهی با پرتاب موشک پیدا کرده است.
در روزهای جنگ و تهدید، طبیعی است که ملت‌ها سراغ قهرمانان تاریخی خود بروند. و رستم‌شان به مثابه نماد ایستادگی، قدرت و دفاع از ایران به میدان بیاید.

🔍 اما طرح یک سؤالی متفاوت نیز بجاست! و آن اینکه ما فردوسی را برای رستمش می‌خواهیم یا برای خردش؟

▫️ما معمولاً شاهنامه را با شمشیر و گرز و نبرد به یاد می‌آوریم. اما جالب است که خود فردوسی، شاهنامه را با قدرت شروع نمی‌کند بلکه با خرد شروع می‌کند:
«به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد»

▫️یعنی قبل از هر چیزی، فردوسی می‌گوید انسان، با خرد، انسان است. شاید برای همین بود که خیلی از ما در کودکی، فردوسی را نه با رستم بلکه با این جمله که سرمشق دفتر مشق بود شناختیم؛
"توانا بود هر که دانا بود"

▫️این جمله، حتی اگر درباره انتساب دقیقش بحث‌هایی وجود داشته باشد، یک برداشت عمیق از فردوسی را در فرهنگ ما ساخته. اینکه توانایی واقعی، از دانایی می‌آید.

▫️اما چرا امروز بیشتر رستم را می‌بینیم و کمتر خرد فردوسی را؟ چون در لحظه‌های بحران، ما بیشتر دنبال قدرت می‌گردیم. دنبال کسی که بایستد، بجنگد و شکست نخورد.
اما شاهنامه اتفاقا یک هشدار بزرگ دارد.‌
بزرگ‌ترین شکست‌ها همیشه از کمبود قدرت نمی‌آیند بلکه از کمبود خرد می‌آیند!

▫️رستم را ببینید. بزرگ‌ترین پهلوان ایران است. هیچ‌کس در میدان جنگ حریف او نیست. اما بزرگ‌ترین تراژدی زندگی‌اش زمانی رخ می‌دهد که حقیقت را نمی‌بیند و سهراب، فرزند خودش، را می‌کشد!

▪️فردوسی اینجا یک حرف بزرگ می‌زند:
ممکن است آن‌قدر قدرتمند باشی که دشمنانت را شکست بدهی، اما اگر درست نبینی و درست تشخیص ندهی، ممکن است نزدیک‌ترین آدم زندگی‌ات را با همان قدرت نابود کنی!
کیکاووس هم همین است. قدرت دارد، پادشاه است، سپاه دارد. اما مشکلش تصمیم‌های غلط است.
اسفندیار هم پهلوان بزرگی است، اما وقتی غرور و فرمان جای گفت‌وگو و خرد را می‌گیرد، پایانش تراژیک می‌شود.

▫️انگار فردوسی هزار سال پیش یک درس مهم به ما داده و آن اینکه قدرت بدون خرد، دیر یا زود خودش تبدیل به خطر می‌شود!

▪️جهان در قرن بیستم آرام‌آرام از دوره‌ای که ایدئولوژی‌ها حرف اول را می‌زدند، وارد دوره دانش، فناوری، اطلاعات و تکنولوژی شد. حتی نظام‌هایی که بر پایه ایدئولوژی شکل گرفته بودند، برای بقا مجبور شدند به علم، تخصص، فناوری و شایسته‌سالاری تکیه کنند.

▫️چون قدرت در جهان امروز فقط تعداد موشک و وسعت خاک نیست. قدرت یعنی اطلاعات دقیق، فهم درست واقعیت، داشتن آدم‌های متخصص در جای درست، و توان تصمیم گرفتن زیرکانه در لحظه‌های حساس!

▫️فردوسی اگر بود امروز از ما می‌پرسید؛
قدرت را فقط در ابزارهای سخت دیده‌ایم یا به همان اندازه برای خرد سازمان‌یافته، دانش، فناوری و توان تحلیل، سرمایه‌گذاری کرده‌ایم؟

▫️فردوسی رستم را خلق کرد. از دفاع از ایران گفت و از پهلوانی سرود. اما به ما یاد داد که رستم بدون خرد، کافی نیست!

▫️رستم قهرمان شاهنامه و خرد قهرمان فردوسی است. شاید امروز که دوباره به فردوسی برگشته‌ایم، بهتر باشد فقط گرز رستم را نبینیم، بلکه صدای خرد فردوسی را هم بشنویم. چون ملت‌ها فقط با بازوی قوی که زنده نمی‌مانند، بلکه با اراده‌ها و ذهن‌های قوی زنده می‌مانند.


https://t.me/kellidd
بر عاشقان فریضه بوَد جستجوی دوست
بر روی و سر چو سیل دوان تا به جوی دوست

خود اوست جمله طالب و ما همچو سایه‌ها
ای گفتگوی ما همگی گفتگوی دوست

گاهی به جوی دوست چو آب روان خوشیم
گاهی چو آب حبس شدم در سبوی دوست

گه چون حویج دیگ بجوشیم و او به فکر
کفگیر می‌زند که چنینست خوی دوست

بر گوش ما نهاده دهان او به دمدمه
تا جان ما بگیرد یکباره بوی دوست

چون جانِ جانْ وی آمد از وی گزیر نیست
من در جهان ندیدم یک جان عدوی دوست

بگدازدت ز ناز و چو مویت کند ضعیف
ندهی به هر دو عالم یک تای موی دوست

با دوست ما نشسته که ای دوست، دوست کو؟
کو کو همی‌زنیم ز مستی به کوی دوست

تصویرهای ناخوش و اندیشهٔ رکیک
از طبع سست باشد و این نیست سوی دوست

خاموش باش تا صفت خویش خود کند
کو های های سرد تو؟ کو های هوی دوست؟

#مولانا


https://t.me/kellidd
سلام دختر آواره ، ای گل تب‌دار
سلام طفلکِ بی‌آرزوم ! کودک کار

سلام ای زنِ بی‌خنده، سوگوارِ زمان
سلام مردِ بجا مانده با دلِ خونبار

سلام سینه‌زنِ شروه‌خوانِ در زنجیر
سلام حسرتِ وامانده در دل آوار

سلام مادرِ آتش‌ گرفته‌ی دلخون
سلام ای پدرِ مشت‌کوبِ بر دیوار

سلام مردمِ خونگرم و خوب خوزستان
سلام نسلِ به آتش‌کشیده‌ی بیکار

سلام خاکِ عزادارِ کشورم ایران
بمان که در دل آوار خفته بوی بهار

محمد محسن سور


https://t.me/kellidd
🔥1
بیا نگارا بیا ، بیا در آغوش ِ من
بزن ز می آتشم ، ببر دل و هوش ِ من
ز زلف وا کن گره که مست و آشفته به
بریز این مشک را بریز بر دوش ِ من !

ازین کمند ِ بلند به گردن ِ من ببند
بکش به هر سو مرا چو شیر ِ سر در کمند
به ناز بر من بتاز ، به غمزه کارم بساز
به ناله ی من برقص به گریه ی من بخند !

بخند و گیسو ز ناز بریز بر شانه ها
سبک به هر سو بپر ، بپر چو پروانه ها
به عشوه دامان ِ خویش برون کش از دست ِ من
مرا به دنبال ِ خویش دوان چو دیوانه ها !

ز عشوه ها تازه کن به سر جنون ِ مرا
به ناله افکن دل ِ چو ارغنون ِ مرا
چو لب نهم بر لبت لبم به دندان بگیر
لبم به دندان بگیر بنوش خون ِ مرا !

گهی به قهرم بسوز چو شمع ِ آتش پرست
گهی در آغوش ِ من بپیچ چون مار ِ مست
به بوسه ای زهرناک از آن لبم کن هلاک
سرم سیاهی گرفت بمان که رفتم ز دست !

بیا و بنشین بیا گل ِ خرامان ِ من
سر ِ گران از شراب بنه به دامان ِ من
دمی در آغوش ِ من بخواب شیرین ، بخواب
پرید خوش از سرم مپرس سامان ِ من !

بریز پُر ، پُر بریز ز باده جام ِ مرا
برآر امشب برآر به ننگ نام ِ مرا
سپیده بر می دمد به ناله های خروس
شب ِ سبک سایه رفت نداده کام ِ مرا ...

ببوس آری ببوس لب ِ مرا نوش کن
مرا بدین چشم و لب خراب و مدهوش کن
تو هم چو بردی ز دست مرا بدین چشم ِ مست
برو ز نزدیک ِ من ، مرا فراموش کن !

#هوشنگ_ابتهاج

https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گوارایمان باد
ما کسانی هستیم
که خود را با خود درمان می کنیم
از غم سوزن
و از اندوه نخی می سازیم
تا زخمهایمان را
بخیه کنیم


https://t.me/kellidd
🕊1
گفتم ای دل، نروی؟
خار شوی، زار شوی
بر سرِ آن دار شوی
بی بَر و بی بار شوی

نکند دام نهد؟
خام شوی، رام شوی؟
نپَری جلد شوی،
بی پر و بی بال شوی؟

نکند جام دهد؟
کام دهد، ازلب خود وام دهد؟
در برت ساز زند، رقص کند،
کافر و بی عار شوی؟

نکند مست شوی؟
فارغ از این هست شوی؟
بعد آن کور شوی،
کر شوی، شاعر و بیمار شوی؟

نکُنَد دل نکَنی،
دل بکَنَد،
بهرِ تو دِل دِل نَکُنَد؟
برود در بر یار دگری،
صبح که بیدار شوی!

https://t.me/kellidd
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
 با تو حکایتی دگر
این دل ما بسر کند
شب سیاه قصه را
هوای تو سحر کند
*

باور ما نمی شود
درسر ما نمی رود
از گذر سینه ئ ما
یار دگر گذر کند
**

شکوه بسی شنیده ام
از دل درد کشیده ام
کور شوم جز تو اگر
زمزمه یی دگر کند
***

مقصد و مقصودم تویی
عشقم و معبودم تویی
از تو حذر نمی کنم
سایه مگر سفر کند
****

چاره ئ کار ما تویی
یاور و یار ما تویی
توبه نمی کند اثر
مرگ مگر اثر کند
*

مجرم آزاده منم
تن به جزا داده منم
قاضی درگاه تویی
حکم سحرگاه تویی

https://www.instagram.com/miladshivaa?igsh=MXVrcGdmcDRhMzFiYg==

https://www.instagram.com/shahrokh_flute2?igsh=MWdkY2xndmx6cG5ibw==

https://t.me/kellidd
👏1
گفتم که چاره غم هجران شود نشد
در وصل یار مشکلم آسان شود نشد

یا از تب غمم شب هجران کشد نکشت
یا دردم از وصال تو درمان شود نشد

یا آن صنم مراد دل من دهد نداد
یا این صنم‌پرست مسلمان شود نشد

یا دل به کوی صبر و سکون ره برد نبرد
یا لحظه‌ای خموش ز افغان شود نشد

یا مدعی ز کوی تو بیرون رود نرفت
چون من اسیر محنت هجران شود نشد

یا از کمند غیر غزالم جهد نجست
یا ز الفت رقیب پشیمان شود نشد

یا از وفا نگاه به هاتف کند نکرد
یا سوی او ز مهر خرامان شود نشد

هاتف اصفهانی

https://t.me/kellidd
1
🌞

یا رب! ز باد فتنه نگهدار خاک پارس
چندان که خاک را بُوَد و باد را بقا

#سعدی


درود ، صبحتان بخیر 🙋‍♀️🙋🏻‍♂️

روزتون لبریز از
محبت و برکت
پر از لبخند مهربانی
سرشار از لحظه های ناب
و روزگار به کامتون شیرین باد 🙏☺️

https://t.me/kellidd
1🙏1
کجایی در شب هجران که زاری‌های من بینی
چو شمع از چشم گریان اشکباری‌های من بینی

کجایی ای که خندانم ز وصلت دوش می‌دیدی
که امشب گریه‌های زار و زاری‌های من بینی

کجایی ای قدح‌ها از کف اغیار نوشیده
که از جام غمت خونابه خواری‌های من بینی

شبی چند از خدا خواهم به خلوت تا سحرگاهان
نشینی با من و شب زنده‌داری‌های من بینی

شدم یار تو و از تو ندیدم یاری و خواهم
که یار من شوی ای یار و یاری‌های من بینی

برای امتحان تا می‌توانی بار درد و غم
بنه بر دوش من تا بردباری‌های من بینی

برای یادگار خویش شعری چند از هاتف
نوشتم تا پس از من یادگاری‌های من بینی

هاتف اصفهانی

https://t.me/kellidd
بيان نامرادي هاست اينهايي كه من گويم
همان بهتر به هر جمعي رسم كمتر سخن گويم

شب و روزم به سوز و ساز عمر بي امان طي شد
گهي از ساختن نالم،گهي از سوختن گويم

خدا را مهلتي اي باغبان تا زين قفس گاهي
برون آرم سر و حالي به مرغان چمن گويم

مرا در بيستون بر خاك بسپاريد تا شب ها
غم بي همزباني را براي كوهكن گويم

بگويم عاشقم،بي همدمم،ديوانه ام، مستم
نميدانم كدامين حال و درد خويشتن گويم

از آن گمگشته من هم نشاني آور اي قاصد
كه چون يعقوب نابينا سخن با پيرهن گويم

تو مي آيي به بالينم ولي آندم كه در خاكم
خوشامد گويمت اما، در آغوش كفن گويم

رحیم معینی کرمانشاهی

https://t.me/kellidd
1
باغبانی، قطره‌ای بر برگ گل
دید و گفت این چهره جای اشک نیست

گفت، من خندیده‌ام تا زاده‌ام
دوش، بر خندیدنم بلبل گریست

من، همی خندم برسم روزگار
کاین چه ناهمواری و ناراستیست

خندهٔ ما را، حکایت روشن است
گریهٔ بلبل، ندانستم ز چیست

لحظه‌ای خوش بوده‌ایم و رفته‌ایم
آنکه عمر جاودانی داشت، کیست

من اگر یک روزه، تو صد ساله‌ای
رفتنی هستیم، گر یک یا دویست

درس عبرت خواند از اوراق من
هر که سوی من، بفکرت بنگریست

خرمم، با آنکه خارم همسر است
آشنا شد با حوادث، هر که زیست

نیست گل را، فرصت بیم و امید
زانکه هست امروز و دیگر روز نیست

پروین اعتصامی


https://t.me/kellidd
تملک در عشق کشنده است
به محض آنکه معشوق را مالک شوی آنرا کشته ای.
خیلی ها عشق را با دستان خود کشته اند.
دستان بسیاری از انسانها به خون عشقشان آغشته است .
آنها اکنون به سوگ عشق خویش نشسته اند .
آنان نمیخواستند که اینطور بشود اما با نادانی خویش قصد تملک عشقشان را کردند و آنرا ازبین بردند.
آنها نمیدانستند که عشق اسارت را بر نمیتابد.
نمیتوان مالک همسر شد ،نمیتوان مالک فرزند شد ،نمیتوان مالک شاگرد شد، نمیتوان مالک مردم شد....
هیچ چیز به اندازه حس تملک دشمن عشق نیست.


#مسیحابرزگر

https://t.me/kellidd
👏1
زندگانی مرا عمری هراسان كرد و رفت
مشكل ما را بمردن خوب آسان كرد و رفت

جغد غم هم در دل ناشاد ما ساكن نشد
آمد و اين بوم را يكباره ويران كرد و رفت

جانشين جم نشد اهريمن از جادوگری
چند روزی تكيه بر تخت سليمان كرد و رفت

پيش مردم آشكارا چون مرا ديوانه ساخت
روی خود را آن پری از ديده پنهان كرد و رفت

وانكرد از كار دل چون ع‍‍‍قده باد مشكبوی
گردشی در چين آن زلف پريشان كرد و رفت

پيش از اينها در مسلمانی خدائی داشتم
بت پرستم آن نگار نامسلمان كرد و رفت

با رميدنهای وحشی آمد آن رعنا غزال
فرخی را با غزل سازی غزلخوان كرد و رفت


فرخی یزدی

https://t.me/kellidd
سوخت تنهایی مرا ای بی وفا وقت است وقت
گر شبی خواهی شدن مهمان ما وقت است وقت

می رود خط تنگ سازد جا بر آن کنج دهن
بوسه ای گر می کنی در کار ما وقت است وقت

زان هلال خط که زنگ از دل چو صیقل می برد
می دهی آیینه ام را گر جلا وقت است وقت

تا نپوشیده است چشم از زندگی یعقوب ما
گر به کنعان خواهی آمد ای صبا وقت است وقت

در چنین وقتی که ما از خویش بیرون رفته ایم
گر درآیی از در صلح و صفا وقت است وقت

جان ز لب در فکر دامن بر میان پیچیدن است
گر حلالی خواهی از بیمار ما وقت است وقت

گر حقوق آشنایی را رعایت می کنی
عمر چندان نیست ای ناآشنا وقت است وقت

از تو چشم همتی دارند از خودرفتگان
گر به گِل پایت نرفته است از حنا وقت است وقت

بر سر بالین بیماران درد انتظار
گر رسانی خویش را ای نارسا وقت است وقت

بیش ازین مپسند عالم را سیه در چشم ما
خوش برآی از زیر ابر ای مه لقا وقت است وقت

دستم از سرشته امیدها کوته شده است
گر به دستم می دهی زلف دو تا وقت است وقت

گشت چشم استخوان ما سفید از انتظار
می گشایی گر پر و بال ای هما وقت است وقت

سوزن بی دست و پا سر رشته را گم کرده است
جذبه ای گر داری ای آهن ربا وقت است وقت

دست دامنگیر و پای رفتنش زین درنماند
رحم کن بر #صائب بی دست و پا وقت است وقت


https://t.me/kellidd
خارکش پیری با دلق درشت
پشته‌ای خار همی برد به پشت

لنگ‌لنگان قدمی برمی‌داشت
هر قدم دانهٔ شکری می‌کاشت

کای فرازندهٔ این چرخ بلند!
وی نوازندهٔ دل‌های نژند!

کنم از جیب نظر تا دامن
چه عزیزی که نکردی با من

در دولت به رخم بگشادی
تاج عزت به سرم بنهادی

حد من نیست ثنایت گفتن
گوهر شکر عطایت سفتن

نوجوانی به جوانی مغرور
رخش پندار همی‌راند ز دور

آمد آن شکرگزاری‌ش به گوش
گفت کای پیر خرف گشته، خموش!

خار بر پشت، زنی زین سان گام
دولتت چیست، عزیزی‌ت کدام؟

عمر در خارکشی باخته‌ای
عزت از خواری نشناخته‌ای

پیر گفتا که: «چه عزت زین به
که نی‌ام بر در تو بالین نه؟

کای فلان! چاشت بده یا شام‌ام
نان و آبی خورم و آشامم

شکر گویم که مرا خوار نساخت
به خسی چون تو گرفتار نساخت

به ره حرص شتابنده نکرد
بر در شاه و گدا بنده نکرد

داد با اینهمه افتادگی‌ام
عز آزادی و آزادگی‌ام


#جامی

https://t.me/kellidd
ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند
بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند

زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم
غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند

نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد
با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند

سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند

بستاند ای سرو سهی! سودای هستی از رهی
یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند


رهی معیری

https://t.me/kellidd
چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
”زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست “
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوکواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما ایا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد


حمید مصدق

https://t.me/kellidd