🌞
گوش دل میشنود،
آنچه که در دل باشد
عشق را زمزمه کافیست،
به آواز مگو
#علیرضا_بدیع
درود ، صبحتان بخیر
دلتون آرام
تنتون سلامت
روزی تون فراوان
روزگارتون بر وفق مراد باد 🙏☺️☘
https://t.me/kellidd
گوش دل میشنود،
آنچه که در دل باشد
عشق را زمزمه کافیست،
به آواز مگو
#علیرضا_بدیع
درود ، صبحتان بخیر
دلتون آرام
تنتون سلامت
روزی تون فراوان
روزگارتون بر وفق مراد باد 🙏☺️☘
https://t.me/kellidd
به گردون میرسد فریاد یارب یاربم شبها
چه شد یارب در این شبها غم تاثیر یاربها
به دل صدگونه مطلب سوی او رفتم ولی ماندم
ز بیم خوی او خاموش و در دل ماند مطلبها
هزاران شکوه بر لب بود یاران را ز خوی تو
به شکرخنده آمد چون لبت، زد مهر بر لبها
ندانی گر ز حال تشنگان شربت وصلت
ببین افتاده چون ماهی طپان بر خاک طالبها
جدا از ماه رویت عاشقان از چشم تر هر شب
فرو ریزند کوکب تا فرو ریزند کوکبها
چسان هاتف بجا ماند کسی را دین و دل جایی
که درس شوخی آموزند طفلان را به مکتبها
هاتف اصفهانی
https://t.me/kellidd
چه شد یارب در این شبها غم تاثیر یاربها
به دل صدگونه مطلب سوی او رفتم ولی ماندم
ز بیم خوی او خاموش و در دل ماند مطلبها
هزاران شکوه بر لب بود یاران را ز خوی تو
به شکرخنده آمد چون لبت، زد مهر بر لبها
ندانی گر ز حال تشنگان شربت وصلت
ببین افتاده چون ماهی طپان بر خاک طالبها
جدا از ماه رویت عاشقان از چشم تر هر شب
فرو ریزند کوکب تا فرو ریزند کوکبها
چسان هاتف بجا ماند کسی را دین و دل جایی
که درس شوخی آموزند طفلان را به مکتبها
هاتف اصفهانی
https://t.me/kellidd
هرچند حیا میکند از بوسهء ما دوست
دلتنگی ما بیشتر از دلهرهء اوست
الفت چه طلسمیست که باطلشدنی نیست
اعجاز تو ای عشق نه سحر است نه جادوست
ای کاش شب مرگ در آغوش تو باشم
زهری که بنوشم ز لب سرخ تو داروست
یکبار دگر بار سفر بستی و رفتی
تا یاد بگیرم که سفر خوی پرستوست
از کوشش بیهودهء خود دست کشیدم
در بستر مرداب چه حاجت به تکاپوست
#فاضل_نظری
https://t.me/kellidd
دلتنگی ما بیشتر از دلهرهء اوست
الفت چه طلسمیست که باطلشدنی نیست
اعجاز تو ای عشق نه سحر است نه جادوست
ای کاش شب مرگ در آغوش تو باشم
زهری که بنوشم ز لب سرخ تو داروست
یکبار دگر بار سفر بستی و رفتی
تا یاد بگیرم که سفر خوی پرستوست
از کوشش بیهودهء خود دست کشیدم
در بستر مرداب چه حاجت به تکاپوست
#فاضل_نظری
https://t.me/kellidd
آفتاب از کوه سر بر میزند
ماهروی انگشت بر در میزند
آن کمانابرو که تیر غمزهاش
هر زمانی صید دیگر میزند
دست و ساعد میکُشد درویش را
تا نپنداری که خنجر میزند
یاسمینبویی که سرو قامتش
طعنه بر بالای عرعر میزند
روی و چشمی دارم اندر مهر او
کاین گهر میریزد آن زر میزند
عشق را پیشانیی باید چو میخ
تا حبیبش سنگ بر سر میزند
انگبین رویان نترسند از مگس
نوش میگیرند و نشتر میزند
در به روی دوست بستن شرط نیست
ور ببندی سر به در بر میزند
سعدیا دیگر قلم پولاد دار
کاین سخن آتش به نی در میزند
https://t.me/kellidd
ماهروی انگشت بر در میزند
آن کمانابرو که تیر غمزهاش
هر زمانی صید دیگر میزند
دست و ساعد میکُشد درویش را
تا نپنداری که خنجر میزند
یاسمینبویی که سرو قامتش
طعنه بر بالای عرعر میزند
روی و چشمی دارم اندر مهر او
کاین گهر میریزد آن زر میزند
عشق را پیشانیی باید چو میخ
تا حبیبش سنگ بر سر میزند
انگبین رویان نترسند از مگس
نوش میگیرند و نشتر میزند
در به روی دوست بستن شرط نیست
ور ببندی سر به در بر میزند
سعدیا دیگر قلم پولاد دار
کاین سخن آتش به نی در میزند
https://t.me/kellidd
تماشایی است چشمانت به وقت نازکردن ها
چه آشوبی به پا کرده است این اعجازکردن ها
تو از گل بهتری صد بار، پیش گل نمی گویم
دلم می سوزد از این شیوه ی ممتاز کردن ها
به دستم شاکلیدی داده چشمانت که آسان شد
برایم قفل رویای غزل را، باز کردن ها
ببر با خود مرا خاتون! ببر هرجا که می خواهی
که زیبا می شود در سایه ات پرواز کردن ها
میان چشم هایت قهوه داری، نوش چشمانم
که می نوشاندم وقت غزل آغاز کردن ها
به پلکی، آن چنان از هر نگاهت، عشق می بارد
که من می میرم ازاین گونه، عشق ابراز کردن ها
"بیا" خاتون ! بیا بنشین، خیال درد دل دارم
غزل می خواهم از چشمت دراین همراز کردن ها
#سید_جلیل_سیدهاشمی
https://t.me/kellidd
چه آشوبی به پا کرده است این اعجازکردن ها
تو از گل بهتری صد بار، پیش گل نمی گویم
دلم می سوزد از این شیوه ی ممتاز کردن ها
به دستم شاکلیدی داده چشمانت که آسان شد
برایم قفل رویای غزل را، باز کردن ها
ببر با خود مرا خاتون! ببر هرجا که می خواهی
که زیبا می شود در سایه ات پرواز کردن ها
میان چشم هایت قهوه داری، نوش چشمانم
که می نوشاندم وقت غزل آغاز کردن ها
به پلکی، آن چنان از هر نگاهت، عشق می بارد
که من می میرم ازاین گونه، عشق ابراز کردن ها
"بیا" خاتون ! بیا بنشین، خیال درد دل دارم
غزل می خواهم از چشمت دراین همراز کردن ها
#سید_جلیل_سیدهاشمی
https://t.me/kellidd
زنی با چشم های قهوه ای جامانده در جانم
خیالش با من است اما حواسش را نمی دانم
زنی که چشم او از شعر سعدی سردرآورده
و من هر شب برای دیدن او شعر می خوانم
چه بی رحمانه مویش را به روی شانه می ریزد
و من در حسرتش مانند موهایش پریشانم
به بی خوابی این دیوانه قانع نیست چشمانش
سرم را داده در دستم به دنبال بیابانم
مداوم می شمارم، چندمین دیوانه اش هستم
که امشب باخیالش می سپارم لب به قلیانم
نمی دانم برایش چندمین مردم که می میرم
از این زیبایی افراطی اش گاهی هراسانم
نمی خواهم کنار دیگری پیدا کنم او را
توافق کرده ام با این زن جامانده در جانم
#علی_صفری
https://t.me/kellidd
خیالش با من است اما حواسش را نمی دانم
زنی که چشم او از شعر سعدی سردرآورده
و من هر شب برای دیدن او شعر می خوانم
چه بی رحمانه مویش را به روی شانه می ریزد
و من در حسرتش مانند موهایش پریشانم
به بی خوابی این دیوانه قانع نیست چشمانش
سرم را داده در دستم به دنبال بیابانم
مداوم می شمارم، چندمین دیوانه اش هستم
که امشب باخیالش می سپارم لب به قلیانم
نمی دانم برایش چندمین مردم که می میرم
از این زیبایی افراطی اش گاهی هراسانم
نمی خواهم کنار دیگری پیدا کنم او را
توافق کرده ام با این زن جامانده در جانم
#علی_صفری
https://t.me/kellidd
آدمها ناگهان خداحافظی نمیکنند، ناگهان دلسرد نمیشوند و ناگهان رابطه را تمام نمیکنند. جایی در مسیر رابطه اتفاقهایی میافتد، دردهایی را تجربه میکنند که هر درد، آنها را به تصمیمشان نزدیکتر میکند و روزی «ناگهان» تصمیمشان را با ما در میان میگذارند.
آدمها آرام آرام خسته میشوند. آرام آرام دلسرد میشوند از تمام تلاشهایی که کردهاند و دیده نشده است. آرام آرام دوستداشتنشان کم و سپس تُهی میشوند. تُهی میشوند از هر آنچه سعی میکردند بگویند و نشان دهند.
برای بعضی آدمها این تمام شدن با سر و صدای بلند، هیاهو و داد و بیداد است و برای برخی دیگر فقط «رفتن» است. میروند بیآنکه توضیحی باشد و توضیحی بخواهند.
#تکههایی_از_یک_کل_منسجم
#پونه_مقیمی
https://t.me/kellidd
آدمها آرام آرام خسته میشوند. آرام آرام دلسرد میشوند از تمام تلاشهایی که کردهاند و دیده نشده است. آرام آرام دوستداشتنشان کم و سپس تُهی میشوند. تُهی میشوند از هر آنچه سعی میکردند بگویند و نشان دهند.
برای بعضی آدمها این تمام شدن با سر و صدای بلند، هیاهو و داد و بیداد است و برای برخی دیگر فقط «رفتن» است. میروند بیآنکه توضیحی باشد و توضیحی بخواهند.
#تکههایی_از_یک_کل_منسجم
#پونه_مقیمی
https://t.me/kellidd
Forwarded from Endless Romance
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
زیر مجموعه ی خودم هستم
مثل مجموعه ای که سخت تهی ست
در سرم فکر کاشتن دارم
گرچه باغ من از درخت تهی ست
عشق آهوی تیزپا شد و من
ببر بی حرکت پتوهایم
خشمگین نیستم که تا امروز
نرسیدم به آرزوهایم
نرسیدن رسیدن محض است
آبزی آب را نمی بیند
هرکه در ماه زندگی بکند
رنگ مهتاب را نمی بیند
دوری و دوستی حکایت ماست
غیر از این هرچه هست در هوس است
پای احساس در میان باشد
انتخاب پرنده ها قفس است
وسعت کوچک رهایی را
از نگاه اسیر باید دید
کوه در رشته کوه بسیار است
کوه را در کویر باید دید
گرچه باغ من از درخت تهی ست
در سرم فکر کاشتن دارم
شعر را، عشق را، مکاشفه را
همه را از نداشتن دارم...
# یاسر قنبرلو 👌
مثل مجموعه ای که سخت تهی ست
در سرم فکر کاشتن دارم
گرچه باغ من از درخت تهی ست
عشق آهوی تیزپا شد و من
ببر بی حرکت پتوهایم
خشمگین نیستم که تا امروز
نرسیدم به آرزوهایم
نرسیدن رسیدن محض است
آبزی آب را نمی بیند
هرکه در ماه زندگی بکند
رنگ مهتاب را نمی بیند
دوری و دوستی حکایت ماست
غیر از این هرچه هست در هوس است
پای احساس در میان باشد
انتخاب پرنده ها قفس است
وسعت کوچک رهایی را
از نگاه اسیر باید دید
کوه در رشته کوه بسیار است
کوه را در کویر باید دید
گرچه باغ من از درخت تهی ست
در سرم فکر کاشتن دارم
شعر را، عشق را، مکاشفه را
همه را از نداشتن دارم...
# یاسر قنبرلو 👌
❤1
بیقرارم
میخواهم بروم
میخواهم بمانم
دارم در ترانهئی مبهم زاده میشوم
به نسیما بگو کتابهای کودکان را
کنار گلدان و سوالات هفتسالگی چیدهام
گونههایم گُر گرفته است
تشنه نیستم
میخواهم تنها بمانم
در اتاق را آهسته ببند
شب پیش خواب باران و پائیزی نیامده را دیدم
انگار که تعبیر تمام رفتنها
بازگشتِ به زادرودِ شقایق است
حالا بوی مینار مادرم میآید
بوی حنا، هفتسالگی، سوال، سفر، ستاره ...
میخواهم به بوی ریواس و رازیانه بیندیشم
به بوی نان، به لحن الکن فتیله و فانوس
به رنگِ پونه و پسین کوه
میخواهم به باران، به بوی خاک
به اَشکال کنار جاده بیندیشم
به سنگچینِ دوداندودِ اجاقِ تُرنج
ترانه، لَچَک، کودری، چلواری سپید،
بخار نفسهای استکان
طعم غلیظ قند، رنگ عقیق چای
نی، نافله، نای،
و دقالبابِ باد بر چارچوب روسواترینِ رویاها!
نگفتمت وقتی که خاموشم
تو در مزن؟
میخواهم به رواج رویا و عدالتِ آدمی بیندیشم
میخواهم ساده باشم،
میخواهم در کوچههای کهنسالِ آواز و بُغض بلوغ
به گیسوی بید و بوی بابونه بیندیشم
به صلواة ظهر و سایههای خسیس
به خوابِ یخ، پردهی توری، طعم آب و حرمتِ علف.
چرا زبانِ خاموشِ مرا
کسی در لهجههای این هم جنوب در نمییابد؟
نه، دیگر از آن پرندهی خیس
از آن پرندهی خسته ... خبری نیست
روی دیوارِ آن سوی پنجره
کسی با شتاب چیزی مینویسد و میرود.
امروز هم کسی اگر صدایم کرد
بگو خانه نیست
بگو رفته است شمال
میخواهم به جنوب بیندیشم
میخواهم به آن پرندهی خیس، به آن پرندهی خسته ...
به خودم بیندیشم ...!
گاهی اوقات مجبورم حقیقتی را پس گریههای بیوقفهام پنهان کنم
همین خوب است ...
همین خوب است!
#سیدعلیصالحی
https://t.me/kellidd
میخواهم بروم
میخواهم بمانم
دارم در ترانهئی مبهم زاده میشوم
به نسیما بگو کتابهای کودکان را
کنار گلدان و سوالات هفتسالگی چیدهام
گونههایم گُر گرفته است
تشنه نیستم
میخواهم تنها بمانم
در اتاق را آهسته ببند
شب پیش خواب باران و پائیزی نیامده را دیدم
انگار که تعبیر تمام رفتنها
بازگشتِ به زادرودِ شقایق است
حالا بوی مینار مادرم میآید
بوی حنا، هفتسالگی، سوال، سفر، ستاره ...
میخواهم به بوی ریواس و رازیانه بیندیشم
به بوی نان، به لحن الکن فتیله و فانوس
به رنگِ پونه و پسین کوه
میخواهم به باران، به بوی خاک
به اَشکال کنار جاده بیندیشم
به سنگچینِ دوداندودِ اجاقِ تُرنج
ترانه، لَچَک، کودری، چلواری سپید،
بخار نفسهای استکان
طعم غلیظ قند، رنگ عقیق چای
نی، نافله، نای،
و دقالبابِ باد بر چارچوب روسواترینِ رویاها!
نگفتمت وقتی که خاموشم
تو در مزن؟
میخواهم به رواج رویا و عدالتِ آدمی بیندیشم
میخواهم ساده باشم،
میخواهم در کوچههای کهنسالِ آواز و بُغض بلوغ
به گیسوی بید و بوی بابونه بیندیشم
به صلواة ظهر و سایههای خسیس
به خوابِ یخ، پردهی توری، طعم آب و حرمتِ علف.
چرا زبانِ خاموشِ مرا
کسی در لهجههای این هم جنوب در نمییابد؟
نه، دیگر از آن پرندهی خیس
از آن پرندهی خسته ... خبری نیست
روی دیوارِ آن سوی پنجره
کسی با شتاب چیزی مینویسد و میرود.
امروز هم کسی اگر صدایم کرد
بگو خانه نیست
بگو رفته است شمال
میخواهم به جنوب بیندیشم
میخواهم به آن پرندهی خیس، به آن پرندهی خسته ...
به خودم بیندیشم ...!
گاهی اوقات مجبورم حقیقتی را پس گریههای بیوقفهام پنهان کنم
همین خوب است ...
همین خوب است!
#سیدعلیصالحی
https://t.me/kellidd
زهی در کوی عشقت مسکن دل
چه میخواهی ازین خون خوردن دل
چکیده خون دل بر دامن جان
گرفته جان پرخون دامن دل
از آن روزی که دل دیوانهٔ توست
به صد جان من شدم در شیون دل
منادی میکنند در شهر امروز
که خون عاشقان در گردن دل
چو رسوا کرد ما را درد عشقت
همی کوشم به رسوا کردن دل
چو عشقت آتشی در جان من زد
برآمد دود عشق از روزن دل
زهی خال و زهی روی چو ماهت
که دل هم دام جان هم ارزن دل
مکن جانا دل ما را نگهدار
که آسان است بر تو بردن دل
چو گل اندر هوای روی خوبت
به خون درمیکشم پیراهن دل
بیا جانا دل #عطار کن شاد
که نزدیک است وقت رفتن دل
https://t.me/kellidd
چه میخواهی ازین خون خوردن دل
چکیده خون دل بر دامن جان
گرفته جان پرخون دامن دل
از آن روزی که دل دیوانهٔ توست
به صد جان من شدم در شیون دل
منادی میکنند در شهر امروز
که خون عاشقان در گردن دل
چو رسوا کرد ما را درد عشقت
همی کوشم به رسوا کردن دل
چو عشقت آتشی در جان من زد
برآمد دود عشق از روزن دل
زهی خال و زهی روی چو ماهت
که دل هم دام جان هم ارزن دل
مکن جانا دل ما را نگهدار
که آسان است بر تو بردن دل
چو گل اندر هوای روی خوبت
به خون درمیکشم پیراهن دل
بیا جانا دل #عطار کن شاد
که نزدیک است وقت رفتن دل
https://t.me/kellidd
به فرو رفتن دود از دهنت، خسّ و خس ات
به جدا کردن موهای سفید از بُرِس ات
به صدا کردن یک عشق فراموش شده
به تماس تو و یک گوشی خاموش شده
به شب پخش شده توی اتاق خفه ات
به همین نعش فرو ریخته در ملحفه ات
به دلت: برکه ی بی جوش و خروش افتاده
به خودت: این شبح در تله موش افتاده
به خودت: مرده ی در گور خودش جا نشده
به دلت: مین تکان خورده ی خنثی نشده
به فرو رفتن فواره ی خون از نفس ات
یه سکوت وطنت ، خانه ی تنگت ،قفس ات
خانه ی درهم و یک مشت کتاب ولو ات
به خبرهای سر و ته زده از رادیو ات:
اعترافات سراسیمه ی یک اعدامی
عق زدن بعد از یک آبجوی اسلامی
به عرق کردن در رخوت شب بیداری
به علامت های جدی یک بیماری
وسط چاه به تعبیر خودت فکر نکن
به عوض کردن تقدیر خودت فکر نکن
تو همینی و همان تقویمت، خودکارت
با همان سیگار و اخم و کت وشلوارت
تو همینی و همان دلهر ه ی طولانی
با همان اخم فروریخته در پیشانی
تو همانی و همین خانه ی خاموش شده
تو همینی...یک آهنگ فراموش شده
تو همینی و همان سردردت، تشویشت
تویی و موی به هم ریخته ات، ته ریشت
تو همانی و همین تنهایی، بی پولی
تو همانی با یک اندام معمولی !
تویی و بغض ترک خورده ی سنگین شده ات
تو همانی و همین خانه ی نفرین شده ات
تویی و اخم گره خورده به ابروی چپت
تویی و سوزش هر روز ه ی بازوی چپت
تو همانی و همین زندگی دود شده
تو همانی و همین پیله ی مسدود شده
تو همینی و همان وحشت بی فردایی
تو همانی و همین تنهایی... تنهایی...
حامد ابراهیم پور
https://t.me/kellidd
به جدا کردن موهای سفید از بُرِس ات
به صدا کردن یک عشق فراموش شده
به تماس تو و یک گوشی خاموش شده
به شب پخش شده توی اتاق خفه ات
به همین نعش فرو ریخته در ملحفه ات
به دلت: برکه ی بی جوش و خروش افتاده
به خودت: این شبح در تله موش افتاده
به خودت: مرده ی در گور خودش جا نشده
به دلت: مین تکان خورده ی خنثی نشده
به فرو رفتن فواره ی خون از نفس ات
یه سکوت وطنت ، خانه ی تنگت ،قفس ات
خانه ی درهم و یک مشت کتاب ولو ات
به خبرهای سر و ته زده از رادیو ات:
اعترافات سراسیمه ی یک اعدامی
عق زدن بعد از یک آبجوی اسلامی
به عرق کردن در رخوت شب بیداری
به علامت های جدی یک بیماری
وسط چاه به تعبیر خودت فکر نکن
به عوض کردن تقدیر خودت فکر نکن
تو همینی و همان تقویمت، خودکارت
با همان سیگار و اخم و کت وشلوارت
تو همینی و همان دلهر ه ی طولانی
با همان اخم فروریخته در پیشانی
تو همانی و همین خانه ی خاموش شده
تو همینی...یک آهنگ فراموش شده
تو همینی و همان سردردت، تشویشت
تویی و موی به هم ریخته ات، ته ریشت
تو همانی و همین تنهایی، بی پولی
تو همانی با یک اندام معمولی !
تویی و بغض ترک خورده ی سنگین شده ات
تو همانی و همین خانه ی نفرین شده ات
تویی و اخم گره خورده به ابروی چپت
تویی و سوزش هر روز ه ی بازوی چپت
تو همانی و همین زندگی دود شده
تو همانی و همین پیله ی مسدود شده
تو همینی و همان وحشت بی فردایی
تو همانی و همین تنهایی... تنهایی...
حامد ابراهیم پور
https://t.me/kellidd
دلتنگي من تمام نميشود . . .
همين که فکر کنم
من و تو ؛
دو نفريم . . .
دلتنگ تر ميشوم براي تـو !
کاش ميتوانستم
دستهايت را بگيرم و تو را بنويسم
کاش نقاشي بلد بودم !
دوست داشتنِ تو ،
زيباترين گلي است
که خدا آفريده
گفته بودم ؟
#عباس_معروفی
https://t.me/kellidd
همين که فکر کنم
من و تو ؛
دو نفريم . . .
دلتنگ تر ميشوم براي تـو !
کاش ميتوانستم
دستهايت را بگيرم و تو را بنويسم
کاش نقاشي بلد بودم !
دوست داشتنِ تو ،
زيباترين گلي است
که خدا آفريده
گفته بودم ؟
#عباس_معروفی
https://t.me/kellidd
حس مي كنم قلبم، وجودم ،خرد و ويران است
اين خانه با آيينه ها ، همرنگ زندان است
مي ترسم از احساس رفتن يا رسيدن ها
يعقوبم و اينجا شبيه بغض كنعان است
هر روز مي گريم كنارعکس های تو
حس مي كنم قلبم در آغوش تو پنهان است
همدست شد ابر نگاهم بی نبود تو
مانند چتری که همیشه فکر باران است
شب های شعر چشم هایم از غزل خالی است
هر چند صدها فال تازه توی فنجان است
اي كاش مي آمد كسي از كوچه ی احساس
تا سد كند غم را كه در روحم به جريان است
يك بغض كهنه در گلويم مانده از ديروز
اين من، منِ خسته خدايا شايد انسان است
جايي براي ماندنم ديگر نمي بينم
وقتي حضورم در كنارت مثل مهمان است
مي خواهم از دريا بسازم خانه اي اما
دريا براي من تداعی بخش طوفان است
#محمدحسن_اسفنديارپور
https://t.me/kellidd
اين خانه با آيينه ها ، همرنگ زندان است
مي ترسم از احساس رفتن يا رسيدن ها
يعقوبم و اينجا شبيه بغض كنعان است
هر روز مي گريم كنارعکس های تو
حس مي كنم قلبم در آغوش تو پنهان است
همدست شد ابر نگاهم بی نبود تو
مانند چتری که همیشه فکر باران است
شب های شعر چشم هایم از غزل خالی است
هر چند صدها فال تازه توی فنجان است
اي كاش مي آمد كسي از كوچه ی احساس
تا سد كند غم را كه در روحم به جريان است
يك بغض كهنه در گلويم مانده از ديروز
اين من، منِ خسته خدايا شايد انسان است
جايي براي ماندنم ديگر نمي بينم
وقتي حضورم در كنارت مثل مهمان است
مي خواهم از دريا بسازم خانه اي اما
دريا براي من تداعی بخش طوفان است
#محمدحسن_اسفنديارپور
https://t.me/kellidd
🌞
تو مگو همه به جنگند
و ز صلح من چه آید ؟
تو یکی نهای هزاری
تو چراغ خود برافروز
#مولانا
درود ، صبحتان بخیر 🙋🏻♂️🙋♀️
دلتون آرام
لحظه هاتون زیبا
زندگی تون شیرین
روزگارتون بر وفق مراد باد 🙏☺️☘
https://t.me/kellidd
تو مگو همه به جنگند
و ز صلح من چه آید ؟
تو یکی نهای هزاری
تو چراغ خود برافروز
#مولانا
درود ، صبحتان بخیر 🙋🏻♂️🙋♀️
دلتون آرام
لحظه هاتون زیبا
زندگی تون شیرین
روزگارتون بر وفق مراد باد 🙏☺️☘
https://t.me/kellidd
آن ماه دو هفته در نقاب است؟
یا حوریِ دست در خضاب است؟
وان وسمه بر ابروان دلبند
یا قوس قزح بر آفتاب است؟
سیلاب ز سر گذشت یارا
ز اندازه به در مبر جفا را
بازآی که از غم تو ما را
چشمی و هزار چشمه آب است
تندی و جفا و زشتخویی
هرچند که میکنی نکویی
فرمان برمت به هر چه گویی
جان بر لب و چشم بر خطاب است
ای روی تو از بهشت بابی
دل بر نمک لبت کبابی
گفتم بزنم بر آتش آبی
وین آتش دل نه جای آب است
صبر از تو کسی نیاورَد تاب
چشمم ز غمت نمیبرد خواب
شک نیست که بر مَمَرِّ سیلاب
چندان که بنا کنی خراب است
ای شهرهٔ شهر و فتنهٔ خیل
فی منظرک النّهارُ و اللّیل
هر کاو نکند به صورتت میل
در صورت آدمی دَواب است
ای داروی دلپذیر دردم
اقرار به بندگیت کردم
دانی که من از تو برنگردم
چندان که خطا کنی صواب است
گرچه تو امیر و ما اسیریم
گرچه تو بزرگ و ما حقیریم
گرچه تو غنی و ما فقیریم
دلداری دوستان ثواب است
ای سرو روان و گلبن نو
مه پیکرِ آفتابپرتو
بستان و بده؛ بگوی و بشنو
شبهای چنین نه وقت خواب است
امشب شب خلوت است تا روز
ای طالعِ سعد و بخت فیروز
شمعی به میان ما برافروز
یا شمع مکن که ماهتاب است
ساقی قدحی قلندریوار
در ده به معاشرانِ هشیار
دیوانه به حال خویش بگذار
کاین مستی ما نه از شراب است
باد است غرور زندگانی
برق است لَوامِعِ جوانی
دریاب دمی که میتوانی
بشتاب که عمر در شتاب است
این گُرسِنهگرگِ بیترحم
خود سیر نمیشود ز مردم
ابنای زمان مثال گندم
وین دور فلک چو آسیاب است
#سعدی تو نه مرد وصل اویی
تا لاف زنی و قرب جویی
ای تشنه به خیره چند پویی
کاین ره که تو میروی سراب است
https://t.me/kellidd
یا حوریِ دست در خضاب است؟
وان وسمه بر ابروان دلبند
یا قوس قزح بر آفتاب است؟
سیلاب ز سر گذشت یارا
ز اندازه به در مبر جفا را
بازآی که از غم تو ما را
چشمی و هزار چشمه آب است
تندی و جفا و زشتخویی
هرچند که میکنی نکویی
فرمان برمت به هر چه گویی
جان بر لب و چشم بر خطاب است
ای روی تو از بهشت بابی
دل بر نمک لبت کبابی
گفتم بزنم بر آتش آبی
وین آتش دل نه جای آب است
صبر از تو کسی نیاورَد تاب
چشمم ز غمت نمیبرد خواب
شک نیست که بر مَمَرِّ سیلاب
چندان که بنا کنی خراب است
ای شهرهٔ شهر و فتنهٔ خیل
فی منظرک النّهارُ و اللّیل
هر کاو نکند به صورتت میل
در صورت آدمی دَواب است
ای داروی دلپذیر دردم
اقرار به بندگیت کردم
دانی که من از تو برنگردم
چندان که خطا کنی صواب است
گرچه تو امیر و ما اسیریم
گرچه تو بزرگ و ما حقیریم
گرچه تو غنی و ما فقیریم
دلداری دوستان ثواب است
ای سرو روان و گلبن نو
مه پیکرِ آفتابپرتو
بستان و بده؛ بگوی و بشنو
شبهای چنین نه وقت خواب است
امشب شب خلوت است تا روز
ای طالعِ سعد و بخت فیروز
شمعی به میان ما برافروز
یا شمع مکن که ماهتاب است
ساقی قدحی قلندریوار
در ده به معاشرانِ هشیار
دیوانه به حال خویش بگذار
کاین مستی ما نه از شراب است
باد است غرور زندگانی
برق است لَوامِعِ جوانی
دریاب دمی که میتوانی
بشتاب که عمر در شتاب است
این گُرسِنهگرگِ بیترحم
خود سیر نمیشود ز مردم
ابنای زمان مثال گندم
وین دور فلک چو آسیاب است
#سعدی تو نه مرد وصل اویی
تا لاف زنی و قرب جویی
ای تشنه به خیره چند پویی
کاین ره که تو میروی سراب است
https://t.me/kellidd
تا چند طلب باشد و مطلوب نباشد
خون گریم و نظاره ی محبوب نباشد
هر ناله میان من و او قاصد دردیست
دلسوز مرا حاجت مکتوب نباشد
هر جا که شکافند دل مهر پرستان
یکذره نیابند که مجذوب نباشد
گر دیده و دل پاک نگهداشته باشی
هیچ از نظر پاک تو محجوب نباشد
عشقست که قربان سگ کوی کند مرد
این درد چو درد دل ایوب نباشد
شک نیست که در قصه ی پیراهن یوسف
خونبارتر از دیده ی یعقوب نباشد
دل بد مکن از یار جفا پیشه #فغانی
خوبی که جفایی نکند خوب نباشد
#بابافغانی
https://t.me/kellidd
خون گریم و نظاره ی محبوب نباشد
هر ناله میان من و او قاصد دردیست
دلسوز مرا حاجت مکتوب نباشد
هر جا که شکافند دل مهر پرستان
یکذره نیابند که مجذوب نباشد
گر دیده و دل پاک نگهداشته باشی
هیچ از نظر پاک تو محجوب نباشد
عشقست که قربان سگ کوی کند مرد
این درد چو درد دل ایوب نباشد
شک نیست که در قصه ی پیراهن یوسف
خونبارتر از دیده ی یعقوب نباشد
دل بد مکن از یار جفا پیشه #فغانی
خوبی که جفایی نکند خوب نباشد
#بابافغانی
https://t.me/kellidd
این همه جلوه و در پرده نهانی گل من
وین همه پرده و از جلوه عیانی گل من
آن تجلی که به عشق است و جلالست و جمال
و آن ندانیم که خود چیست تو آنی گل من
از صلای ازلی تا به سکوت ابدی
یک دهن وصف تو هر دل به زبانی گل من
اشک من نامه نویس است وبجز قاصد راه
نیست در کوی توام نامه رسانی گل من
گاه به مهر عروسان بهاری مه من
گاه با قهر عبوسان خزانی گل من
همره همهمهی گله و همپای سکوت
همدم زمزمهی نای شبانی گل من
دم خورشید و نم ابری و با قوس قزح
شهسواری و به رنگینه کمانی گل من
گه همه آشتی و گه همه جنگی شه من
گه به خونم خط و گه خط امانی گل من
سر سوداگریت با سر سودایی ماست
وه که سرمایه هر سود و زیانی گل من
طرح و تصویر مکانی و به رنگآمیزی
طرفه پیچیده به طومار زمانی گل من
#شهریار این همه کوشد به بیان تو ولی
چه به از عمق سکوت تو بیانی گل من
https://t.me/kellidd
وین همه پرده و از جلوه عیانی گل من
آن تجلی که به عشق است و جلالست و جمال
و آن ندانیم که خود چیست تو آنی گل من
از صلای ازلی تا به سکوت ابدی
یک دهن وصف تو هر دل به زبانی گل من
اشک من نامه نویس است وبجز قاصد راه
نیست در کوی توام نامه رسانی گل من
گاه به مهر عروسان بهاری مه من
گاه با قهر عبوسان خزانی گل من
همره همهمهی گله و همپای سکوت
همدم زمزمهی نای شبانی گل من
دم خورشید و نم ابری و با قوس قزح
شهسواری و به رنگینه کمانی گل من
گه همه آشتی و گه همه جنگی شه من
گه به خونم خط و گه خط امانی گل من
سر سوداگریت با سر سودایی ماست
وه که سرمایه هر سود و زیانی گل من
طرح و تصویر مکانی و به رنگآمیزی
طرفه پیچیده به طومار زمانی گل من
#شهریار این همه کوشد به بیان تو ولی
چه به از عمق سکوت تو بیانی گل من
https://t.me/kellidd
❤1
بعضی آدمها هیچوقت نقاب نمیخرند،
نه چون بلد نیستند نقش بازی کنند،
چون حاضر نیستند برای پذیرفتهشدن، خودشان را گم کنند.
شاید صداقت همیشه باعث برندهشدن نشود،
اما حداقل شب که به آینه نگاه میکنی،
هنوز خودت را میشناسی.
https://t.me/kellidd
نه چون بلد نیستند نقش بازی کنند،
چون حاضر نیستند برای پذیرفتهشدن، خودشان را گم کنند.
شاید صداقت همیشه باعث برندهشدن نشود،
اما حداقل شب که به آینه نگاه میکنی،
هنوز خودت را میشناسی.
https://t.me/kellidd
👏1
یک شب تأمل ایام گذشته میکردم و بر عمرِ تلف کرده تأسف میخوردم و سنگِ سراچهٔ دل به الماسِ آبِ دیده میسُفتم و این بیتها مناسبِ حالِ خود میگفتم:
هر دم از عمر میرود نفسی
چون نگه میکنم نمانده بسی
ای که پنجاه رفت و در خوابی
مگر این پنج روز دریابی
خجل آن کس که رفت و کار نساخت
کوسِ رحلت زدند و بار نساخت
خوابِ نوشینِ بامدادِ رحیل
باز دارد پیاده را ز سبیل
هر که آمد عمارتی نو ساخت
رفت و منزل به دیگری پرداخت
وآن دگر پخت همچنین هوسی
وین عمارت به سر نبرد کسی
یارِ ناپایدار، دوست مدار
دوستی را نشاید این غدّار
نیک و بد چون همی بباید مُرد
خُنُک آن کس که گویِ نیکی بُرد
برگِ عیشی به گور خویش فرست
کس نیارد ز پس، ز پیش فرست
عمر برف است و آفتابِ تموز
اندکی ماند و خواجه غَرِّه هنوز
ای تهیدستْ رفته در بازار
ترسمت پُر نیاوری دستار
هر که مزروع خود بخورد به خوید
وقت خرمنش خوشه باید چید
سعدی
گلستان
https://t.me/kellidd
هر دم از عمر میرود نفسی
چون نگه میکنم نمانده بسی
ای که پنجاه رفت و در خوابی
مگر این پنج روز دریابی
خجل آن کس که رفت و کار نساخت
کوسِ رحلت زدند و بار نساخت
خوابِ نوشینِ بامدادِ رحیل
باز دارد پیاده را ز سبیل
هر که آمد عمارتی نو ساخت
رفت و منزل به دیگری پرداخت
وآن دگر پخت همچنین هوسی
وین عمارت به سر نبرد کسی
یارِ ناپایدار، دوست مدار
دوستی را نشاید این غدّار
نیک و بد چون همی بباید مُرد
خُنُک آن کس که گویِ نیکی بُرد
برگِ عیشی به گور خویش فرست
کس نیارد ز پس، ز پیش فرست
عمر برف است و آفتابِ تموز
اندکی ماند و خواجه غَرِّه هنوز
ای تهیدستْ رفته در بازار
ترسمت پُر نیاوری دستار
هر که مزروع خود بخورد به خوید
وقت خرمنش خوشه باید چید
سعدی
گلستان
https://t.me/kellidd
بترس این شبحِ خانهی شما هم هست
دلیل وحشت کاشانهی شما هم هست
ملخ رسیده سر خرمنم بیا و ببین
که روی خوشهی ما دانهی شما هم هست
و خون مانده به لبهای خشک تاکستان
شراب کهنهی میخانهی شما هم هست
فقط که قمری ما را نمیخورد این مار
به فکر فاختهی لانهی شما هم هست
نریز سنگ به این آبها که سنگینیش
به روی کتف و سر و شانهی شما هم هست
ببار بر جگر خانهام که این آتش
به فکر سوختن خانهی شما هم هست
به هوش باش که دیو سپید بعد از ما
پی شماست و دیوانهی شما هم هست
#نفیسه_نعمتی
https://t.me/kellidd
دلیل وحشت کاشانهی شما هم هست
ملخ رسیده سر خرمنم بیا و ببین
که روی خوشهی ما دانهی شما هم هست
و خون مانده به لبهای خشک تاکستان
شراب کهنهی میخانهی شما هم هست
فقط که قمری ما را نمیخورد این مار
به فکر فاختهی لانهی شما هم هست
نریز سنگ به این آبها که سنگینیش
به روی کتف و سر و شانهی شما هم هست
ببار بر جگر خانهام که این آتش
به فکر سوختن خانهی شما هم هست
به هوش باش که دیو سپید بعد از ما
پی شماست و دیوانهی شما هم هست
#نفیسه_نعمتی
https://t.me/kellidd