کلید 🔑
80 subscribers
6.28K photos
1.81K videos
7 files
2.14K links
🔐
«ــ این طلسمِ کهنه کلیدش به مُشتِ توست؛
«با کس مپیچ بیهُده، آیینه‌یی بجوی!»

شاملو
Download Telegram
هرچند بي تو هيچِ محض و با تو بسیارم
شك مي كنم گاهي به اين كه دوستت دارم

پيچيده امشب در مشامم عطرِ يوسف باز
شايد كه من ديوانه اي از وَهم سرشارم

باران گرفته، وه! چه رقصِ گريه آميزي!
باران هم امشب بي تو مي كوشد به آزارم

همسفره ام با دشمنانِ خونی ام، با عشق
با زندگی که می بَرد تا مرگِ ناچارم

دستم می اندازند بی تو این خیابان ها
نه قصدی و نه مقصدی...، دلگیر و بیزارم

****
اين روزها حتي خودم را هم نمي بينم
اين روزها، اين روزها خيلي گرفتارم ...

عبدالحمید ضیایی

https://t.me/kellidd
Ghoroub
Siavash Ghomayshi
چشمای منتظر به پیچ جاده
دلهره های دل پاک و ساده
پنجره ی باز و غروب پاییز
نم نم بارون تو خیابون خیس

یاد تو هر تنگ غروب
تو قلب من می کوبه
سهم من از با تو بودن
غم تلخ غروبه

غروب همیشه واسه من
نشونی از تو بوده
برام یه یادگاریه
جز اون چیزی نمونده

چشمای منتظر به پیچ جاده
دلهره های دل پاک وساده
پنجره ی باز و غروب پاییز
نم نم بارون تو خیابون خیس

یاد تو هر تنگ غروب
تو قلب من می کوبه
سهم من از با تو بودن
غم تلخ غروبه

غروب همیشه واسه من
نشونی از تو بوده
برام یه یادگاریه
جز اون چیزی نمونده

تو ذهن کوچه های آشنایی
پر شده از پاییز تن طلائی
تو نیستی و وجودم و گرفته
شاخه ی خشک پیچک تنها

یاد تو هر تنگ غروب
تو قلب من می کوبه
سهم من از با تو بودن
غم تلخ غروبه

غروب همیشه واسه من
نشونی از تو بوده
برام یه یادگاریه
جز اون چیزی نمونده

یاد تو هر تنگ غروب
تو قلب من می کوبه
سهم من از با تو بودن
غم تلخ غروبه

غروب همیشه واسه من
نشونی از تو بوده
برام یه یادگاریه
جزءاون چیزی نمونده

پاکسیما زکی پور
سیاوش قمیشی


https://t.me/kellidd
به ملک عشق دلِ شادمان نمی‌ماند
گل شکفته در این بوستان نمی‌ماند

نمی‌خورد غم روزی کسی که قانع شد
همای هرگز بی‌استخوان نمی‌ماند

چرا چو موج همیشه است بی‌قراری ما؟
به یک قرار چو وضع جهان نمی‌ماند

سیاه‌روزی ما همچنین نخواهد ماند
شب ار دراز بود جاودان نمی‌ماند

دلا مکش همه شب آه جان‌گداز چو شمع
که وقت صبح به کامت زبان نمی‌ماند

از این رمی که تو را از من است، پیکان هم
ز تیر جور تو در استخوان نمی‌ماند

شمار زخم ستم‌های دوست نتوان کرد
که از خدنگ جفاها نشان نمی‌ماند

کلیم ناوک آهت، گشاد خواهد یافت
همیشه تیر کسی در کمان نمی‌ماند


#کلیم_همدانی

https://t.me/kellidd
آدمیزاد است و کلی های و هو
آدمیزاد است و کلی ماجرا
گاه اشک و گاه بغض و گاه درد
گاه لبخند است و گاهی ادعا

سر به سقف آسمان ها میزند
تن به دریا میزند ، دل بر جنون
دست میشوید از احساسات خود
پشت پاها می زند بر میم و نون

از نبودن تا خدا پر می زند
از تمنا میرود تا اشتیاق
سوی هر جا میرود تا ناکجا
قصه ی سردرگم وصل و فراق


دل در امید شدن در ناشدن
خسته از آمال و امیال خودش
قصه گوی قصه های ناتمام
ناتمامی خسته از حال خودش


آدمیزاد است و از آدم شدن
حرف هایی در دلش جا مانده است
هر چه حوا هر چه آدم دیده ام
قصه ی ننوشته و ناخوانده است


آدمیزاد است و دل بستن به هیچ
بوی جوی مولیان شد آرزو
یاد یار مهربان یادش بخیر
آدمیزاد است و کلی های و هو

#سعید_خاکسار

https://t.me/kellidd
من به پای چشم تو یک جفت دریا داده ام
رشته رشته جان به گیسوی چلیپا داده ام

ذره ذره خاکم و در پای تو افتاده ام
بر نسیم موی تو عمری به یغما داده ام

از خودم دلتنگ تر هرگز ندیدم در جهان
من جهانی از تو در یک جرعه جان جا داده ام

از سکوتم شعر می جوشد تغزل بیشتر
گر چه در ظاهر قلم را دست حاشا داده ام

وصله وصله دوختم جغرافیِ دل را به شوق
جای سوزن نیست در من ،تن به غوغا داده ام

گاه اگر خواب از سر ناچاری از من پلک بست
شک نکن بر دیدن تو دل به رویا داده ام

دردی از درد تو شیرین تر کجا پیدا کنم
بی سبب بر زخم دل قول مداوا داده ام

دشمنم را دوست دارم ،چون دل از تو میبرد
دوست یا دشمن ،چنین سر بر مدارا داده ام

صورت زیبا چه قابل تو کمال مطلقی
سیرت زیبا به درک این معما داده ام


#اڪرم_نورانی

https://t.me/kellidd
Audio
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو 
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو 
ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت 
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم 
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت 
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد 
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد 
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است 
گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد 
گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال 
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست 
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو



مولوی/ دیوان شمس


https://t.me/kellidd
👏1
🌞

گوش دل می‌شنود،
آنچه که در دل باشد

عشق را زمزمه کافی‌ست،
به آواز مگو

#علیرضا_بدیع

درود ، صبحتان بخیر

دلتون آرام
تنتون سلامت
روزی تون فراوان
روزگارتون بر وفق مراد باد 🙏☺️

https://t.me/kellidd
به گردون می‌رسد فریاد یارب یاربم شب‌ها
چه شد یارب در این شب‌ها غم تاثیر یارب‌ها

به دل صدگونه مطلب سوی او رفتم ولی ماندم
ز بیم خوی او خاموش و در دل ماند مطلب‌ها

هزاران شکوه بر لب بود یاران را ز خوی تو
به شکرخنده آمد چون لبت، زد مهر بر لب‌ها

ندانی گر ز حال تشنگان شربت وصلت
ببین افتاده چون ماهی طپان بر خاک طالب‌ها

جدا از ماه رویت عاشقان از چشم تر هر شب
فرو ریزند کوکب تا فرو ریزند کوکب‌ها

چسان هاتف بجا ماند کسی را دین و دل جایی
که درس شوخی آموزند طفلان را به مکتب‌ها


هاتف اصفهانی

https://t.me/kellidd
هرچند حیا می‌کند از بوسهء ما دوست
دلتنگی ما بیشتر از دلهرهء اوست

الفت چه طلسمی‌ست که باطل‌شدنی نیست
اعجاز تو ای عشق نه سحر است نه جادوست

ای کاش شب مرگ در آغوش تو باشم
زهری که بنوشم ز لب سرخ تو داروست

یک‌بار دگر بار سفر بستی و رفتی
تا یاد بگیرم که سفر خوی پرستوست

از کوشش بیهودهء خود دست کشیدم
در بستر مرداب چه حاجت به تکاپوست


#فاضل_نظری

https://t.me/kellidd
آفتاب از کوه سر بر می‌زند
ماهروی انگشت بر در می‌زند

آن کمان‌ابرو که تیر غمزه‌اش
هر زمانی صید دیگر می‌زند

دست و ساعد می‌کُشد درویش را
تا نپنداری که خنجر می‌زند

یاسمین‌بویی که سرو قامتش
طعنه بر بالای عرعر می‌زند

روی و چشمی دارم اندر مهر او
کاین گهر می‌ریزد آن زر می‌زند

عشق را پیشانیی باید چو میخ
تا حبیبش سنگ بر سر می‌زند

انگبین رویان نترسند از مگس
نوش می‌گیرند و نشتر می‌زند

در به روی دوست بستن شرط نیست
ور ببندی سر به در بر می‌زند

سعدیا دیگر قلم پولاد دار
کاین سخن آتش به نی در می‌زند

https://t.me/kellidd
تماشایی است چشمانت به وقت نازکردن ها
چه آشوبی به پا کرده است این اعجازکردن ها

تو از گل بهتری صد بار، پیش گل نمی گویم
دلم می سوزد از این شیوه ی ممتاز کردن ها

به دستم شاکلیدی داده چشمانت که آسان شد
برایم قفل رویای غزل را، باز کردن ها

ببر با خود مرا خاتون! ببر هرجا که می خواهی
که زیبا می شود در سایه ات پرواز کردن ها

میان چشم هایت قهوه داری، نوش چشمانم
که می نوشاندم وقت غزل آغاز کردن ها

به پلکی، آن چنان از هر نگاهت، عشق می بارد
که من می میرم ازاین گونه، عشق ابراز کردن ها

"بیا" خاتون ! بیا بنشین، خیال درد دل دارم
غزل می خواهم از چشمت دراین همراز کردن ها

#سید_جلیل_سیدهاشمی


https://t.me/kellidd
زنی با چشم های قهوه ای جامانده در جانم
خیالش با من است اما حواسش را نمی دانم

زنی که چشم او از شعر سعدی سردرآورده
و من هر شب برای دیدن او شعر می خوانم

چه بی رحمانه مویش را به روی شانه می ریزد
و من در حسرتش مانند موهایش پریشانم

به بی خوابی این دیوانه قانع نیست چشمانش
سرم را داده در دستم به دنبال بیابانم

مداوم می شمارم، چندمین دیوانه اش هستم
که امشب باخیالش می سپارم لب به قلیانم

نمی دانم برایش چندمین مردم که می میرم
از این زیبایی افراطی اش گاهی هراسانم

نمی خواهم کنار دیگری پیدا کنم او را
توافق کرده ام با این زن جامانده در جانم

#علی_صفری

https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کدوم میز؟

داریم تاوان چیو پس میدیم؟

https://t.me/kellidd
🕊1
آدم‌ها ناگهان خداحافظی نمی‌کنند، ناگهان دلسرد نمی‌شوند و ناگهان رابطه را تمام نمی‌کنند. جایی در مسیر رابطه اتفاق‌هایی می‌افتد، دردهایی را تجربه می‌کنند که هر درد، آنها را به تصمیم‌شان نزدیک‌تر می‌کند و روزی «ناگهان» تصمیم‌شان را با ما در میان می‌گذارند.

آدم‌ها آرام آرام خسته می‌شوند. آرام آرام دلسرد می‌شوند از تمام تلاش‌هایی که کرده‌اند و دیده نشده است. آرام آرام دوست‌داشتن‌شان کم و سپس تُهی می‌شوند. تُهی می‌شوند از هر آنچه سعی می‌کردند بگویند و نشان دهند.

برای بعضی آدم‌ها این تمام شدن با سر و صدای بلند، هیاهو و داد و بیداد است و برای برخی دیگر فقط «رفتن» است. می‌روند بی‌آنکه توضیحی باشد و توضیحی بخواهند.


#تکه‌هایی_از_یک_کل_منسجم
#پونه_مقیمی

https://t.me/kellidd
Forwarded from Endless Romance
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
زیر مجموعه ی خودم هستم
مثل مجموعه ای که سخت تهی ست
در سرم فکر کاشتن دارم
گرچه باغ من از درخت تهی ست
عشق آهوی تیزپا شد و من
ببر بی حرکت پتوهایم
خشمگین نیستم که تا امروز
نرسیدم به آرزوهایم
نرسیدن رسیدن محض است
آبزی آب را نمی بیند
هرکه در ماه زندگی بکند
رنگ مهتاب را نمی بیند
دوری و دوستی حکایت ماست
غیر از این هرچه هست در هوس است
پای احساس در میان باشد
انتخاب پرنده ها قفس است
وسعت کوچک رهایی را
از نگاه اسیر باید دید
کوه در رشته کوه بسیار است
کوه را در کویر باید دید
گرچه باغ من از درخت تهی ست
در سرم فکر کاشتن دارم
شعر را، عشق را، مکاشفه را
همه را از نداشتن دارم...

# یاسر قنبرلو 👌
1
بی‌قرارم
می‌خواهم بروم
می‌خواهم بمانم
دارم در ترانه‌ئی مبهم زاده می‌شوم
به نسیما بگو کتابهای کودکان را
کنار گلدان و سوالات هفت‌سالگی چیده‌ام
گونه‌هایم گُر گرفته است
تشنه نیستم
می‌خواهم تنها بمانم
در اتاق را آهسته ببند
شب پیش خواب باران و پائیزی نیامده را دیدم
انگار که تعبیر تمام رفتن‌ها
بازگشتِ به زادرودِ شقایق است
حالا بوی مینار مادرم می‌آید
بوی حنا، هفت‌سالگی، سوال، سفر، ستاره ...
می‌خواهم به بوی ریواس و رازیانه بیندیشم
به بوی نان، به لحن الکن فتیله و فانوس
به رنگِ پونه و پسین کوه
می‌خواهم به باران، به بوی خاک
به اَشکال کنار جاده بیندیشم
به سنگ‌چینِ دوداندودِ اجاقِ تُرنج
ترانه، لَچَک، کودری، چلواری سپید،
بخار نفس‌های استکان
طعم غلیظ قند، رنگ عقیق چای
نی، نافله، نای،
و دق‌البابِ باد بر چارچوب روسواترینِ رویاها!


نگفتمت وقتی که خاموشم
تو در مزن؟
می‌خواهم به رواج رویا و عدالتِ آدمی بیندیشم
می‌خواهم ساده باشم،
می‌خواهم در کوچه‌های کهنسالِ آواز و بُغض بلوغ
به گیسوی بید و بوی بابونه بیندیشم
به صلواة ظهر و سایه‌های خسیس
به خوابِ یخ، پرده‌ی توری، طعم آب و حرمتِ علف.
چرا زبانِ خاموشِ مرا
کسی در لهجه‌های این هم جنوب در نمی‌یابد؟
نه، دیگر از آن پرنده‌ی خیس
از آن پرنده‌ی خسته ... خبری نیست
روی دیوارِ آن سوی پنجره
کسی با شتاب چیزی می‌نویسد و می‌رود.
امروز هم کسی اگر صدایم کرد
بگو خانه نیست
بگو رفته است شمال
می‌خواهم به جنوب بیندیشم
می‌خواهم به آن پرنده‌ی خیس، به آن پرنده‌ی خسته ...
به خودم بیندیشم ...!
گاهی اوقات مجبورم حقیقتی را پس گریه‌های بی‌وقفه‌ام پنهان کنم
همین خوب است ...
همین خوب است!

#سیدعلی‌صالحی

https://t.me/kellidd
زهی در کوی عشقت مسکن دل
چه می‌خواهی ازین خون خوردن دل

چکیده خون دل بر دامن جان
گرفته جان پرخون دامن دل

از آن روزی که دل دیوانهٔ توست
به صد جان من شدم در شیون دل

منادی می‌کنند در شهر امروز
که خون عاشقان در گردن دل

چو رسوا کرد ما را درد عشقت
همی کوشم به رسوا کردن دل

چو عشقت آتشی در جان من زد
برآمد دود عشق از روزن دل

زهی خال و زهی روی چو ماهت
که دل هم دام جان هم ارزن دل

مکن جانا دل ما را نگه‌دار
که آسان است بر تو بردن دل

چو گل اندر هوای روی خوبت
به خون درمی‌کشم پیراهن دل

بیا جانا دل #عطار کن شاد
که نزدیک است وقت رفتن دل


https://t.me/kellidd
به فرو رفتن دود از دهنت، خسّ و خس ات
به جدا کردن موهای سفید از بُرِس ات

به صدا کردن یک عشق فراموش شده
به تماس تو و یک گوشی خاموش شده

به شب پخش شده توی اتاق خفه ات
به همین نعش فرو ریخته در ملحفه ات

به دلت: برکه ی بی جوش و خروش افتاده
به خودت: این شبح در تله موش افتاده

به خودت: مرده ی در گور خودش جا نشده
به دلت: مین تکان خورده ی خنثی نشده

به فرو رفتن فواره ی خون از نفس ات
یه سکوت وطنت ، خانه ی تنگت ،قفس ات

خانه ی درهم و یک مشت کتاب ولو ات
به خبرهای سر و ته زده از رادیو ات:

اعترافات سراسیمه ی یک اعدامی
عق زدن بعد از یک آبجوی اسلامی

به عرق کردن در رخوت شب بیداری
به علامت های جدی یک بیماری

وسط چاه به تعبیر خودت فکر نکن
به عوض کردن تقدیر خودت فکر نکن

تو همینی و همان تقویمت، خودکارت
با همان سیگار و اخم و کت وشلوارت

تو همینی و همان دلهر ه ی طولانی
با همان اخم فروریخته در پیشانی

تو همانی و همین خانه ی خاموش شده
تو همینی...یک آهنگ فراموش شده

تو همینی و همان سردردت، تشویشت
تویی و موی به هم ریخته ات، ته ریشت

تو همانی و همین تنهایی، بی پولی
تو همانی با یک اندام معمولی !

تویی و بغض ترک خورده ی سنگین شده ات
تو همانی و همین خانه ی نفرین شده ات

تویی و اخم گره خورده به ابروی چپت
تویی و سوزش هر روز ه ی بازوی چپت

تو همانی و همین زندگی دود شده
تو همانی و همین پیله ی مسدود شده

تو همینی و همان وحشت بی فردایی
تو همانی و همین تنهایی... تنهایی...


حامد ابراهیم پور

https://t.me/kellidd
دلتنگي من تمام نمي‌شود . . .
همين که فکر کنم
من و تو ؛
دو نفريم . . .
دلتنگ‌ تر مي‌شوم براي تـو !

کاش ‌مي‌توانستم
دست‌هايت را بگيرم و تو را بنويسم
کاش نقاشي بلد بودم !
دوست داشتنِ تو ،
زيباترين گلي ا‌ست
که خدا آفريده
گفته بودم ؟

#عباس_معروفی

https://t.me/kellidd
حس مي كنم قلبم، وجودم ،خرد و ويران است
اين خانه با آيينه ها ، همرنگ زندان است

مي ترسم از احساس رفتن يا رسيدن ها
يعقوبم و اينجا شبيه بغض كنعان است

هر روز مي گريم كنارعکس های تو
حس مي كنم قلبم در آغوش تو پنهان است

همدست شد ابر نگاهم بی نبود تو
مانند چتری که همیشه فکر باران است

شب های شعر چشم هایم از غزل خالی است
هر چند صدها فال تازه توی فنجان است

اي كاش مي آمد كسي از كوچه ی احساس
تا سد كند غم را كه در روحم به جريان است

يك بغض كهنه در گلويم مانده از ديروز
اين من، منِ خسته خدايا شايد انسان است

جايي براي ماندنم ديگر نمي بينم
وقتي حضورم در كنارت مثل مهمان است

مي خواهم از دريا بسازم خانه اي اما
دريا براي من تداعی بخش طوفان است

#محمدحسن_اسفنديارپور

https://t.me/kellidd
🌞

تو مگو همه به جنگند
و ز صلح من چه آید ؟
تو یکی نه‌ای هزاری
تو چراغ خود برافروز

#مولانا

درود ، صبحتان بخیر 🙋🏻‍♂️🙋‍♀️

دلتون آرام
لحظه هاتون زیبا
زندگی تون شیرین
روزگارتون بر وفق مراد باد 🙏☺️


https://t.me/kellidd