موش و گربه
اگر داري تو عقل و دانش و هوش
بيا بشنو حديث گربه و موش
بخوانم از برايت داستاني
كه در معناي آن حيران بماني
* * *
اي خردمند عاقل و دانا
قصة موش و گربه برخوانا
قصة موش و گربة مظلوم
گوش كن همچو درغلطانا
از قضاي فلك يكي گربه
بود چون اژدها به كرمانا
شكمش طبل و سينه اش چو سپر
شير دم و پلنگ چنگانا
از غريوش به وقت غريدن
شيرِ درنده شد هراسانا
سر هر سفره چون نهادي پاي
شير از وي شدي گريزانا
روزي اندر شرابخانه شدي
از براي شكار موشانا
در پس خُم مي نمود كمين
همچو دزدي كه در بيابانا
ناگهان موشكي ز ديواري
جست بر خم مي خروشانا
سر به خُم نهاد و مِي نوشيد
مست شد همچو شير غرانا
گفت كو گربه تا سرش بكنم
پوستش پر كنم ز كاهانا
گربه در پيش من چو سگ باشد
كه شود روبرو به ميدانا
گربه اين را شنيد و دم نزدی
چنگ و دندان زدي به سوهانا
ناگهان جست و موش را بگرفت
چون پلنگي شكار كوهانا
موش گفتا كه من غلام توام
عفو كن از من اين گناهانا
گربه گفتا دروغ كمتر گو
نخورم من فريب و مكرانا
ميشنيدم هر آنچه ميگفتي
آروادين قحبة مسلمانا
گربه آن موش را بكشت و بخورد
سوي مسجد شدي خرامانا
دست و رو را بشست و مسح كشيد
ورد ميخواند همچو ملانا
بارالها كه توبه كردم من
ندرم موش را به دندانا
بهر اين خون ناحق اي خلاق
من تصدق دهم دو من نانا
آنقدر لابه كرد و زاري كرد
تا به حدي كه گشت گريانا
موشكي بود در پس منبر
زود برد اين خبر به موشانا
مژدگاني كه گربه تائب شد
زاهد و عابد و مسلمانا
بود در مسجد آن ستوده خصال
در نماز و نياز و افغانا
اين خبر چون رسيد بر موشان
همه گشتند شاد و خندانا
هفت موش گزيده برجستند
هر يكي كدخدا و دهقانا
برگرفتند بهر گربه ز مهر
هر يكي تحفه هاي الوانا
آن يكي شيشة شراب به كف
وان دگر برّه هاي بريانا
آن يكي طشتكي پر از كشمش
وان دگر يك طبق ز خرمانا
آن يكي ظرفي از پنير به دست
وان دگر ماست با كره نانا
آن يكي خوانچة پلو بر سر
افشره آب ليمو عمّانا
نزد گربه شدند آن موشان
با سلام و درود و احسانا
عرض كردند با هزار ادب
كاي فداي رهت همه جانا
لايق خدمت تو پيشكشي
كرده ايم ما قبول فرمانا
گربه چون موشكان بديد بخواند
رِزقِكُم في السماء حقّانا
من گرسنه بسي به سر بردم
رزقم امروز شد فراوانا
روزه بودم به روزهاي دگر
از براي رضاي رحمانا
هركه كار خدا كند به يقين
روزيش ميشود فراوانا
بعد از آن گفت پيش فرمائيد
قدمي چند اي رفيقانا
موشكان جمله پيش ميرفتند
تنشان همچو بيد لرزانا
ناگهان گربه جست بر موشان
چون مبارز به روز ميدانا
پنج موش گزيده را بگرفت
هر يكي كدخدا و ايلخانا
دو بدين چنگ و دو بدان چنگال
يك به دندان چو شير غرّانا
آن دو موش دگر كه جان بردند
زود بردند خبر به موشانا
كه چه بنشسته ايد اي موشان
خاكتان بر سر اي جوانانا
پنج موش رئيس را بدريد
گربه با چنگها و دندانا
موشكان را از اين مصيبت و غم
شد لباس همه سياهانا
خاك بر سر كنان همي گفتند
اي دريغا رئيس موشانا
https://t.me/kellidd
👇👇👇👇👇👇ادامه
اگر داري تو عقل و دانش و هوش
بيا بشنو حديث گربه و موش
بخوانم از برايت داستاني
كه در معناي آن حيران بماني
* * *
اي خردمند عاقل و دانا
قصة موش و گربه برخوانا
قصة موش و گربة مظلوم
گوش كن همچو درغلطانا
از قضاي فلك يكي گربه
بود چون اژدها به كرمانا
شكمش طبل و سينه اش چو سپر
شير دم و پلنگ چنگانا
از غريوش به وقت غريدن
شيرِ درنده شد هراسانا
سر هر سفره چون نهادي پاي
شير از وي شدي گريزانا
روزي اندر شرابخانه شدي
از براي شكار موشانا
در پس خُم مي نمود كمين
همچو دزدي كه در بيابانا
ناگهان موشكي ز ديواري
جست بر خم مي خروشانا
سر به خُم نهاد و مِي نوشيد
مست شد همچو شير غرانا
گفت كو گربه تا سرش بكنم
پوستش پر كنم ز كاهانا
گربه در پيش من چو سگ باشد
كه شود روبرو به ميدانا
گربه اين را شنيد و دم نزدی
چنگ و دندان زدي به سوهانا
ناگهان جست و موش را بگرفت
چون پلنگي شكار كوهانا
موش گفتا كه من غلام توام
عفو كن از من اين گناهانا
گربه گفتا دروغ كمتر گو
نخورم من فريب و مكرانا
ميشنيدم هر آنچه ميگفتي
آروادين قحبة مسلمانا
گربه آن موش را بكشت و بخورد
سوي مسجد شدي خرامانا
دست و رو را بشست و مسح كشيد
ورد ميخواند همچو ملانا
بارالها كه توبه كردم من
ندرم موش را به دندانا
بهر اين خون ناحق اي خلاق
من تصدق دهم دو من نانا
آنقدر لابه كرد و زاري كرد
تا به حدي كه گشت گريانا
موشكي بود در پس منبر
زود برد اين خبر به موشانا
مژدگاني كه گربه تائب شد
زاهد و عابد و مسلمانا
بود در مسجد آن ستوده خصال
در نماز و نياز و افغانا
اين خبر چون رسيد بر موشان
همه گشتند شاد و خندانا
هفت موش گزيده برجستند
هر يكي كدخدا و دهقانا
برگرفتند بهر گربه ز مهر
هر يكي تحفه هاي الوانا
آن يكي شيشة شراب به كف
وان دگر برّه هاي بريانا
آن يكي طشتكي پر از كشمش
وان دگر يك طبق ز خرمانا
آن يكي ظرفي از پنير به دست
وان دگر ماست با كره نانا
آن يكي خوانچة پلو بر سر
افشره آب ليمو عمّانا
نزد گربه شدند آن موشان
با سلام و درود و احسانا
عرض كردند با هزار ادب
كاي فداي رهت همه جانا
لايق خدمت تو پيشكشي
كرده ايم ما قبول فرمانا
گربه چون موشكان بديد بخواند
رِزقِكُم في السماء حقّانا
من گرسنه بسي به سر بردم
رزقم امروز شد فراوانا
روزه بودم به روزهاي دگر
از براي رضاي رحمانا
هركه كار خدا كند به يقين
روزيش ميشود فراوانا
بعد از آن گفت پيش فرمائيد
قدمي چند اي رفيقانا
موشكان جمله پيش ميرفتند
تنشان همچو بيد لرزانا
ناگهان گربه جست بر موشان
چون مبارز به روز ميدانا
پنج موش گزيده را بگرفت
هر يكي كدخدا و ايلخانا
دو بدين چنگ و دو بدان چنگال
يك به دندان چو شير غرّانا
آن دو موش دگر كه جان بردند
زود بردند خبر به موشانا
كه چه بنشسته ايد اي موشان
خاكتان بر سر اي جوانانا
پنج موش رئيس را بدريد
گربه با چنگها و دندانا
موشكان را از اين مصيبت و غم
شد لباس همه سياهانا
خاك بر سر كنان همي گفتند
اي دريغا رئيس موشانا
https://t.me/kellidd
👇👇👇👇👇👇ادامه
🤩1
👆👆👆👆👆👆
بعد از آن متفق شدند كه ما
ميرويم پاي تخت سلطانا
به شه عرض حال خويش كنيم
از ستمهاي خيل گربانا
شاه موشان نشسته بود به تخت
ديد از دور خيل موشانا
همه يكباره كردنش تعظيم
كاي تو شاهنشهي به دورانا
گربه كرده است ظلمها به ما
اي شهنشه اولم به قربانا
سالي يكدانه ميگرفت از ما
حال حرصش شده فراوانا
اين زمان پنج پنج ميگيرد
چون شده تائب و مسلمانا
درد دل را به شاه خود گفتند
شاه فرمود كاي عزيزانا
من تلافي به گربه خواهم كرد
كه شود داستان به دورانا
بعد يك هفته لشگري آراست
سيصد و سي هزار موشانا
همه با نيزه ها و تير و كمان
همه با سيف هاي برانا
فوجهاي پياده از يك سو
تيغها در ميانه جولانا
چونكه جمع آوريِ لشگر شد
از خراسان و رشت و گيلانا
يكه موشي وزير لشگر بود
هوشمند و دلير و فطّانا
گفت بايد يكي ز ما برود
نزد گربه به شهر كرمانا
يا بيا پاي تخت در خدمت
يا كه آماده باش جنگانا
موشكي بود ايلچي ز قديم
شد روانه به شهر كرمانا
نرم نرمك به گربه حالي كرد
كه منم ايلچي ز شاهانا
خبر آورده ام براي شما
عزم جنگ كرده شاه موشانا
يا برو پاي تخت در خدمت
يا كه آماده باش جنگانا
گربه گفتا كه موش گه خورده
من نيايم برون ز كرمانا
ليكن اندر خفا تدارك كرد
لشگر معظمي ز گربانا
گربه هاي براق شير شكار
از صفاهان و يزد و كرمانا
لشگر گربه چون مهيا شد
داد فرمان به سوي ميدانا
لشگر موشها ز راه كوير
لشگر گربه از كُهستانا
در بيابان فارس هر دو سپاه
رزم دادند چون دليرانا
جنگ مغلوبه شد در آن وادي
هر طرف رستمانه جنگانا
آنقدر موش و گربه كشته شدند
كه نيايد حساب آسانا
حمله هاي سخت كرد گربه چو شير
بعد از آن زد به قلب موشانا
موشكي اسب گربه را پي كرد
گربه شد سرنگون ز زينانا
الله الله فتاد در موشان
كه بگيريد پهلوانانا
موشكان طبل شادمانه زدند
بهر فتح و ظفر فراوانا
شاه موشان بشد به فيل سوار
لشگر از پيش و پس خروشانا
گربه را هر دو دست بسته به هم
با كلاف و طناب و ريسمانا
شاه گفتا به دار آويزند
اين سگ روسياه نادانا
گربه چون ديد شاه موشان را
غيرتش شد چو ديگ جوشانا
همچو شيري نشست بر زانو
كند آن ريسمان به دندانا
موشكان را گرفت و زد به زمين
كه شدندي به خاك يكسانا
لشگر از يك طرف فراري شد
شاه از يك جهت گريزانا
از ميان رفت فيل و فيل سوار
مخزن تاج و تخت و ايوانا
هست اين قصة عجيب و غريب
يادگار عبيد زاكانا
جان من پند گير از اين قصه
كه شوي در زمانه شادانا
غرض از موش و گربه برخواندن
مدعا فهم كن پسر جانا
عبید زاکانی
https://t.me/kellidd
بعد از آن متفق شدند كه ما
ميرويم پاي تخت سلطانا
به شه عرض حال خويش كنيم
از ستمهاي خيل گربانا
شاه موشان نشسته بود به تخت
ديد از دور خيل موشانا
همه يكباره كردنش تعظيم
كاي تو شاهنشهي به دورانا
گربه كرده است ظلمها به ما
اي شهنشه اولم به قربانا
سالي يكدانه ميگرفت از ما
حال حرصش شده فراوانا
اين زمان پنج پنج ميگيرد
چون شده تائب و مسلمانا
درد دل را به شاه خود گفتند
شاه فرمود كاي عزيزانا
من تلافي به گربه خواهم كرد
كه شود داستان به دورانا
بعد يك هفته لشگري آراست
سيصد و سي هزار موشانا
همه با نيزه ها و تير و كمان
همه با سيف هاي برانا
فوجهاي پياده از يك سو
تيغها در ميانه جولانا
چونكه جمع آوريِ لشگر شد
از خراسان و رشت و گيلانا
يكه موشي وزير لشگر بود
هوشمند و دلير و فطّانا
گفت بايد يكي ز ما برود
نزد گربه به شهر كرمانا
يا بيا پاي تخت در خدمت
يا كه آماده باش جنگانا
موشكي بود ايلچي ز قديم
شد روانه به شهر كرمانا
نرم نرمك به گربه حالي كرد
كه منم ايلچي ز شاهانا
خبر آورده ام براي شما
عزم جنگ كرده شاه موشانا
يا برو پاي تخت در خدمت
يا كه آماده باش جنگانا
گربه گفتا كه موش گه خورده
من نيايم برون ز كرمانا
ليكن اندر خفا تدارك كرد
لشگر معظمي ز گربانا
گربه هاي براق شير شكار
از صفاهان و يزد و كرمانا
لشگر گربه چون مهيا شد
داد فرمان به سوي ميدانا
لشگر موشها ز راه كوير
لشگر گربه از كُهستانا
در بيابان فارس هر دو سپاه
رزم دادند چون دليرانا
جنگ مغلوبه شد در آن وادي
هر طرف رستمانه جنگانا
آنقدر موش و گربه كشته شدند
كه نيايد حساب آسانا
حمله هاي سخت كرد گربه چو شير
بعد از آن زد به قلب موشانا
موشكي اسب گربه را پي كرد
گربه شد سرنگون ز زينانا
الله الله فتاد در موشان
كه بگيريد پهلوانانا
موشكان طبل شادمانه زدند
بهر فتح و ظفر فراوانا
شاه موشان بشد به فيل سوار
لشگر از پيش و پس خروشانا
گربه را هر دو دست بسته به هم
با كلاف و طناب و ريسمانا
شاه گفتا به دار آويزند
اين سگ روسياه نادانا
گربه چون ديد شاه موشان را
غيرتش شد چو ديگ جوشانا
همچو شيري نشست بر زانو
كند آن ريسمان به دندانا
موشكان را گرفت و زد به زمين
كه شدندي به خاك يكسانا
لشگر از يك طرف فراري شد
شاه از يك جهت گريزانا
از ميان رفت فيل و فيل سوار
مخزن تاج و تخت و ايوانا
هست اين قصة عجيب و غريب
يادگار عبيد زاكانا
جان من پند گير از اين قصه
كه شوي در زمانه شادانا
غرض از موش و گربه برخواندن
مدعا فهم كن پسر جانا
عبید زاکانی
https://t.me/kellidd
یا صیّاد رحمی کن، مرنجان نیمجانم را
بکَن بال و پرم، امّا مسوزان استخوانم را
اگر قصد شکارم داشتی اینک اسیرم من
دگر از باغ بیرون شو، مسوزان آشیانم را
به گردن بستهای چون رشتۀ بر پای زنجیرم
مروّت کن اجازت ده که بگشایم زبانم را
به پیرامون گُل از بس خلیده خار در پایم
شده خونین بهر جای چمن بینی نشانم را
در این کنج قفس دور از گلستان، سوختم، مُردم
خبر کن ای صبا از حال زارم، باغبانم را
ز تنهائی دلم خون شد، خدا را محرم رازی
که بنویسم بسوی دوستانم، داستانم را
من بیچاره آن روزی به قتل خود یقین کردم
که دیدم تازه با گرگ اُلفتی باشد، شبانم را
اسیرم ساخت در دست قضا و پنجۀ دشمن
دوچار خواب غفلت کرد از اوّل پاسبانم را
شاطر عباس صبوحی
https://t.me/kellidd
بکَن بال و پرم، امّا مسوزان استخوانم را
اگر قصد شکارم داشتی اینک اسیرم من
دگر از باغ بیرون شو، مسوزان آشیانم را
به گردن بستهای چون رشتۀ بر پای زنجیرم
مروّت کن اجازت ده که بگشایم زبانم را
به پیرامون گُل از بس خلیده خار در پایم
شده خونین بهر جای چمن بینی نشانم را
در این کنج قفس دور از گلستان، سوختم، مُردم
خبر کن ای صبا از حال زارم، باغبانم را
ز تنهائی دلم خون شد، خدا را محرم رازی
که بنویسم بسوی دوستانم، داستانم را
من بیچاره آن روزی به قتل خود یقین کردم
که دیدم تازه با گرگ اُلفتی باشد، شبانم را
اسیرم ساخت در دست قضا و پنجۀ دشمن
دوچار خواب غفلت کرد از اوّل پاسبانم را
شاطر عباس صبوحی
https://t.me/kellidd
حس خوبی ست که بر ثانیه ها زل بزنم
کمی آشفته و دلواپس و تنها بشوم
لحظه ها بی تو پر از حس غریبانه شود
یک قدم مانده به تو ، عازم دریا بشوم
پای دیوار ترک خورده ی دلتنگی خود
بنشینم و پر از باور فردا بشوم
در خیابان مه آلود دلم پرسه زنان
مسخ آن مشتری کافه ی کافکا بشوم !
گوشه دنج اطاق ، منتظر قافیه ها
ناخودآگاه پر از حس غزل ها بشوم
نقطه چین های شبم ، پرشود از دلهره و
نیمه شب غصه ی تکراری یلدا بشوم
تارو پود غزلم ، حاصل ضرب دو نگاه
عاقبت باور وارونه ی حوا بشوم
باز تقویم ورق خورده من خیس شود
ترجمان لب خاموش تمنا بشوم
گاه و بیگاه پر از رایحه ی "یاس خیال"
نیمه ی گمشده ای باشم و پیدا بشوم
دو قدم مانده به خندیدن فواره ی عشق
حس خوبی ست که آبستن رویا بشوم
محمد جوکار
https://t.me/kellidd
کمی آشفته و دلواپس و تنها بشوم
لحظه ها بی تو پر از حس غریبانه شود
یک قدم مانده به تو ، عازم دریا بشوم
پای دیوار ترک خورده ی دلتنگی خود
بنشینم و پر از باور فردا بشوم
در خیابان مه آلود دلم پرسه زنان
مسخ آن مشتری کافه ی کافکا بشوم !
گوشه دنج اطاق ، منتظر قافیه ها
ناخودآگاه پر از حس غزل ها بشوم
نقطه چین های شبم ، پرشود از دلهره و
نیمه شب غصه ی تکراری یلدا بشوم
تارو پود غزلم ، حاصل ضرب دو نگاه
عاقبت باور وارونه ی حوا بشوم
باز تقویم ورق خورده من خیس شود
ترجمان لب خاموش تمنا بشوم
گاه و بیگاه پر از رایحه ی "یاس خیال"
نیمه ی گمشده ای باشم و پیدا بشوم
دو قدم مانده به خندیدن فواره ی عشق
حس خوبی ست که آبستن رویا بشوم
محمد جوکار
https://t.me/kellidd
👏1
دافنه دوموریه تو رمان ربه کا میگه:
«روزی با خود فكر می كردم
اگر او را با غريبه ای ببينم
دنيا را به آتش می كشم!
اما، امروز حاضر نيستم
كبريتی روشن كنم تا ببينم
او كجاست و چه می كند...!»
https://t.me/kellidd
«روزی با خود فكر می كردم
اگر او را با غريبه ای ببينم
دنيا را به آتش می كشم!
اما، امروز حاضر نيستم
كبريتی روشن كنم تا ببينم
او كجاست و چه می كند...!»
https://t.me/kellidd
زین سان که تند میگذرد خوشخرام من
کی ملتفت شود به جواب سلام من
گفتم بگو از آن لبِ شیرین حکایتی
سد تلخ گفت دلبر شیرینکلام من
آن شمع گر ز سوز دل من خبر نداشت
بهر چه برفروخت چو بشنید نام من
کامی نیافتم ز لب او به بوسهای
هرگز نبود آن لب شیرین به کام من
وحشی غزال من که به من آرمیده بود
وحشی چنان نشد که شود باز رام من
وحشی بافقی
https://t.me/kellidd
کی ملتفت شود به جواب سلام من
گفتم بگو از آن لبِ شیرین حکایتی
سد تلخ گفت دلبر شیرینکلام من
آن شمع گر ز سوز دل من خبر نداشت
بهر چه برفروخت چو بشنید نام من
کامی نیافتم ز لب او به بوسهای
هرگز نبود آن لب شیرین به کام من
وحشی غزال من که به من آرمیده بود
وحشی چنان نشد که شود باز رام من
وحشی بافقی
https://t.me/kellidd
تو را در خانه های خلوت منحوس گم کردم
تو را درکوچه های شهر بی فانوس گم کردم
تو را در سال قحطی، سال بلوا، سال بیماری
تو را در روزهای حصبه و تیفوس گم کردم
تو در خوارزم پشت خنجر تاتار جاماندی
تو را درگنجه زیر چکمه های روس گم کردم
تو را درهشت سال سرخ بی تقویم، بی تحویل
تو را درهشتمین بازوی اختاپوس گم کردم...
تو را در بزم رومی، سکه های قلب بغدادی
تو را در خواب های عصر دقیانوس گم کردم
*
مرا گم کردی و در غارهای دور خوابت برد
مرا گم کردی و دراین شب دیجور خوابت برد
شغالان ساقهایت، خوشه هایت را هرس کردند
میان باغ های خشک بی انگور خوابت برد
دعا کردی و رنگ ریشه هایت برمکی میشد
دعا کردی و زیر سایه ی ساطور خوابت برد
گل پیراهنت در چادر چنگیز یخ می زد
دعا خواندی و در آغوش نیشابور خوابت برد
دعا می خواندی و رنگ خلیجت پرتغالی شد
شبیه نوعروسی لابه لای تور خوابت برد
کفن گم کردی و دستان مَحرم سنگسارت کرد
دعا می خواندی و در رخوت کافور خوابت برد...
*
کسی را آخر این مصرع مایوس گم کردم
کسی را اولِ این شعر نامانوس گم کردم
شماری گاو لاغر چند گاو چاق را خوردند!
چه تعبیری... تو را درچاه این کابوس گم کردم
تو را درشهر چاقو، شهر الکل، شهر بی خوابی
تو را درشهر خون و سوزن و ویروس گم کردم
برای زنده بودن برکه ای آرام می خواهم
پریِ کوچکی را توی اقیانوس گم کردم...
حامد ابراهیم پور
https://t.me/kellidd
تو را درکوچه های شهر بی فانوس گم کردم
تو را در سال قحطی، سال بلوا، سال بیماری
تو را در روزهای حصبه و تیفوس گم کردم
تو در خوارزم پشت خنجر تاتار جاماندی
تو را درگنجه زیر چکمه های روس گم کردم
تو را درهشت سال سرخ بی تقویم، بی تحویل
تو را درهشتمین بازوی اختاپوس گم کردم...
تو را در بزم رومی، سکه های قلب بغدادی
تو را در خواب های عصر دقیانوس گم کردم
*
مرا گم کردی و در غارهای دور خوابت برد
مرا گم کردی و دراین شب دیجور خوابت برد
شغالان ساقهایت، خوشه هایت را هرس کردند
میان باغ های خشک بی انگور خوابت برد
دعا کردی و رنگ ریشه هایت برمکی میشد
دعا کردی و زیر سایه ی ساطور خوابت برد
گل پیراهنت در چادر چنگیز یخ می زد
دعا خواندی و در آغوش نیشابور خوابت برد
دعا می خواندی و رنگ خلیجت پرتغالی شد
شبیه نوعروسی لابه لای تور خوابت برد
کفن گم کردی و دستان مَحرم سنگسارت کرد
دعا می خواندی و در رخوت کافور خوابت برد...
*
کسی را آخر این مصرع مایوس گم کردم
کسی را اولِ این شعر نامانوس گم کردم
شماری گاو لاغر چند گاو چاق را خوردند!
چه تعبیری... تو را درچاه این کابوس گم کردم
تو را درشهر چاقو، شهر الکل، شهر بی خوابی
تو را درشهر خون و سوزن و ویروس گم کردم
برای زنده بودن برکه ای آرام می خواهم
پریِ کوچکی را توی اقیانوس گم کردم...
حامد ابراهیم پور
https://t.me/kellidd
هرچند بي تو هيچِ محض و با تو بسیارم
شك مي كنم گاهي به اين كه دوستت دارم
پيچيده امشب در مشامم عطرِ يوسف باز
شايد كه من ديوانه اي از وَهم سرشارم
باران گرفته، وه! چه رقصِ گريه آميزي!
باران هم امشب بي تو مي كوشد به آزارم
همسفره ام با دشمنانِ خونی ام، با عشق
با زندگی که می بَرد تا مرگِ ناچارم
دستم می اندازند بی تو این خیابان ها
نه قصدی و نه مقصدی...، دلگیر و بیزارم
****
اين روزها حتي خودم را هم نمي بينم
اين روزها، اين روزها خيلي گرفتارم ...
عبدالحمید ضیایی
https://t.me/kellidd
شك مي كنم گاهي به اين كه دوستت دارم
پيچيده امشب در مشامم عطرِ يوسف باز
شايد كه من ديوانه اي از وَهم سرشارم
باران گرفته، وه! چه رقصِ گريه آميزي!
باران هم امشب بي تو مي كوشد به آزارم
همسفره ام با دشمنانِ خونی ام، با عشق
با زندگی که می بَرد تا مرگِ ناچارم
دستم می اندازند بی تو این خیابان ها
نه قصدی و نه مقصدی...، دلگیر و بیزارم
****
اين روزها حتي خودم را هم نمي بينم
اين روزها، اين روزها خيلي گرفتارم ...
عبدالحمید ضیایی
https://t.me/kellidd
Ghoroub
Siavash Ghomayshi
چشمای منتظر به پیچ جاده
دلهره های دل پاک و ساده
پنجره ی باز و غروب پاییز
نم نم بارون تو خیابون خیس
یاد تو هر تنگ غروب
تو قلب من می کوبه
سهم من از با تو بودن
غم تلخ غروبه
غروب همیشه واسه من
نشونی از تو بوده
برام یه یادگاریه
جز اون چیزی نمونده
چشمای منتظر به پیچ جاده
دلهره های دل پاک وساده
پنجره ی باز و غروب پاییز
نم نم بارون تو خیابون خیس
یاد تو هر تنگ غروب
تو قلب من می کوبه
سهم من از با تو بودن
غم تلخ غروبه
غروب همیشه واسه من
نشونی از تو بوده
برام یه یادگاریه
جز اون چیزی نمونده
تو ذهن کوچه های آشنایی
پر شده از پاییز تن طلائی
تو نیستی و وجودم و گرفته
شاخه ی خشک پیچک تنها
یاد تو هر تنگ غروب
تو قلب من می کوبه
سهم من از با تو بودن
غم تلخ غروبه
غروب همیشه واسه من
نشونی از تو بوده
برام یه یادگاریه
جز اون چیزی نمونده
یاد تو هر تنگ غروب
تو قلب من می کوبه
سهم من از با تو بودن
غم تلخ غروبه
غروب همیشه واسه من
نشونی از تو بوده
برام یه یادگاریه
جزءاون چیزی نمونده
https://t.me/kellidd
دلهره های دل پاک و ساده
پنجره ی باز و غروب پاییز
نم نم بارون تو خیابون خیس
یاد تو هر تنگ غروب
تو قلب من می کوبه
سهم من از با تو بودن
غم تلخ غروبه
غروب همیشه واسه من
نشونی از تو بوده
برام یه یادگاریه
جز اون چیزی نمونده
چشمای منتظر به پیچ جاده
دلهره های دل پاک وساده
پنجره ی باز و غروب پاییز
نم نم بارون تو خیابون خیس
یاد تو هر تنگ غروب
تو قلب من می کوبه
سهم من از با تو بودن
غم تلخ غروبه
غروب همیشه واسه من
نشونی از تو بوده
برام یه یادگاریه
جز اون چیزی نمونده
تو ذهن کوچه های آشنایی
پر شده از پاییز تن طلائی
تو نیستی و وجودم و گرفته
شاخه ی خشک پیچک تنها
یاد تو هر تنگ غروب
تو قلب من می کوبه
سهم من از با تو بودن
غم تلخ غروبه
غروب همیشه واسه من
نشونی از تو بوده
برام یه یادگاریه
جز اون چیزی نمونده
یاد تو هر تنگ غروب
تو قلب من می کوبه
سهم من از با تو بودن
غم تلخ غروبه
غروب همیشه واسه من
نشونی از تو بوده
برام یه یادگاریه
جزءاون چیزی نمونده
پاکسیما زکی پور
سیاوش قمیشی
https://t.me/kellidd
به ملک عشق دلِ شادمان نمیماند
گل شکفته در این بوستان نمیماند
نمیخورد غم روزی کسی که قانع شد
همای هرگز بیاستخوان نمیماند
چرا چو موج همیشه است بیقراری ما؟
به یک قرار چو وضع جهان نمیماند
سیاهروزی ما همچنین نخواهد ماند
شب ار دراز بود جاودان نمیماند
دلا مکش همه شب آه جانگداز چو شمع
که وقت صبح به کامت زبان نمیماند
از این رمی که تو را از من است، پیکان هم
ز تیر جور تو در استخوان نمیماند
شمار زخم ستمهای دوست نتوان کرد
که از خدنگ جفاها نشان نمیماند
کلیم ناوک آهت، گشاد خواهد یافت
همیشه تیر کسی در کمان نمیماند
#کلیم_همدانی
https://t.me/kellidd
گل شکفته در این بوستان نمیماند
نمیخورد غم روزی کسی که قانع شد
همای هرگز بیاستخوان نمیماند
چرا چو موج همیشه است بیقراری ما؟
به یک قرار چو وضع جهان نمیماند
سیاهروزی ما همچنین نخواهد ماند
شب ار دراز بود جاودان نمیماند
دلا مکش همه شب آه جانگداز چو شمع
که وقت صبح به کامت زبان نمیماند
از این رمی که تو را از من است، پیکان هم
ز تیر جور تو در استخوان نمیماند
شمار زخم ستمهای دوست نتوان کرد
که از خدنگ جفاها نشان نمیماند
کلیم ناوک آهت، گشاد خواهد یافت
همیشه تیر کسی در کمان نمیماند
#کلیم_همدانی
https://t.me/kellidd
آدمیزاد است و کلی های و هو
آدمیزاد است و کلی ماجرا
گاه اشک و گاه بغض و گاه درد
گاه لبخند است و گاهی ادعا
سر به سقف آسمان ها میزند
تن به دریا میزند ، دل بر جنون
دست میشوید از احساسات خود
پشت پاها می زند بر میم و نون
از نبودن تا خدا پر می زند
از تمنا میرود تا اشتیاق
سوی هر جا میرود تا ناکجا
قصه ی سردرگم وصل و فراق
دل در امید شدن در ناشدن
خسته از آمال و امیال خودش
قصه گوی قصه های ناتمام
ناتمامی خسته از حال خودش
آدمیزاد است و از آدم شدن
حرف هایی در دلش جا مانده است
هر چه حوا هر چه آدم دیده ام
قصه ی ننوشته و ناخوانده است
آدمیزاد است و دل بستن به هیچ
بوی جوی مولیان شد آرزو
یاد یار مهربان یادش بخیر
آدمیزاد است و کلی های و هو
#سعید_خاکسار
https://t.me/kellidd
آدمیزاد است و کلی ماجرا
گاه اشک و گاه بغض و گاه درد
گاه لبخند است و گاهی ادعا
سر به سقف آسمان ها میزند
تن به دریا میزند ، دل بر جنون
دست میشوید از احساسات خود
پشت پاها می زند بر میم و نون
از نبودن تا خدا پر می زند
از تمنا میرود تا اشتیاق
سوی هر جا میرود تا ناکجا
قصه ی سردرگم وصل و فراق
دل در امید شدن در ناشدن
خسته از آمال و امیال خودش
قصه گوی قصه های ناتمام
ناتمامی خسته از حال خودش
آدمیزاد است و از آدم شدن
حرف هایی در دلش جا مانده است
هر چه حوا هر چه آدم دیده ام
قصه ی ننوشته و ناخوانده است
آدمیزاد است و دل بستن به هیچ
بوی جوی مولیان شد آرزو
یاد یار مهربان یادش بخیر
آدمیزاد است و کلی های و هو
#سعید_خاکسار
https://t.me/kellidd
من به پای چشم تو یک جفت دریا داده ام
رشته رشته جان به گیسوی چلیپا داده ام
ذره ذره خاکم و در پای تو افتاده ام
بر نسیم موی تو عمری به یغما داده ام
از خودم دلتنگ تر هرگز ندیدم در جهان
من جهانی از تو در یک جرعه جان جا داده ام
از سکوتم شعر می جوشد تغزل بیشتر
گر چه در ظاهر قلم را دست حاشا داده ام
وصله وصله دوختم جغرافیِ دل را به شوق
جای سوزن نیست در من ،تن به غوغا داده ام
گاه اگر خواب از سر ناچاری از من پلک بست
شک نکن بر دیدن تو دل به رویا داده ام
دردی از درد تو شیرین تر کجا پیدا کنم
بی سبب بر زخم دل قول مداوا داده ام
دشمنم را دوست دارم ،چون دل از تو میبرد
دوست یا دشمن ،چنین سر بر مدارا داده ام
صورت زیبا چه قابل تو کمال مطلقی
سیرت زیبا به درک این معما داده ام
#اڪرم_نورانی
https://t.me/kellidd
رشته رشته جان به گیسوی چلیپا داده ام
ذره ذره خاکم و در پای تو افتاده ام
بر نسیم موی تو عمری به یغما داده ام
از خودم دلتنگ تر هرگز ندیدم در جهان
من جهانی از تو در یک جرعه جان جا داده ام
از سکوتم شعر می جوشد تغزل بیشتر
گر چه در ظاهر قلم را دست حاشا داده ام
وصله وصله دوختم جغرافیِ دل را به شوق
جای سوزن نیست در من ،تن به غوغا داده ام
گاه اگر خواب از سر ناچاری از من پلک بست
شک نکن بر دیدن تو دل به رویا داده ام
دردی از درد تو شیرین تر کجا پیدا کنم
بی سبب بر زخم دل قول مداوا داده ام
دشمنم را دوست دارم ،چون دل از تو میبرد
دوست یا دشمن ،چنین سر بر مدارا داده ام
صورت زیبا چه قابل تو کمال مطلقی
سیرت زیبا به درک این معما داده ام
#اڪرم_نورانی
https://t.me/kellidd
Audio
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بیخبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مهست این دل اشارت میکرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشتهست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشتهست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت میباش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
https://t.me/kellidd
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بیخبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مهست این دل اشارت میکرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشتهست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشتهست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت میباش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
مولوی/ دیوان شمس
https://t.me/kellidd
👏1
🌞
گوش دل میشنود،
آنچه که در دل باشد
عشق را زمزمه کافیست،
به آواز مگو
#علیرضا_بدیع
درود ، صبحتان بخیر
دلتون آرام
تنتون سلامت
روزی تون فراوان
روزگارتون بر وفق مراد باد 🙏☺️☘
https://t.me/kellidd
گوش دل میشنود،
آنچه که در دل باشد
عشق را زمزمه کافیست،
به آواز مگو
#علیرضا_بدیع
درود ، صبحتان بخیر
دلتون آرام
تنتون سلامت
روزی تون فراوان
روزگارتون بر وفق مراد باد 🙏☺️☘
https://t.me/kellidd
به گردون میرسد فریاد یارب یاربم شبها
چه شد یارب در این شبها غم تاثیر یاربها
به دل صدگونه مطلب سوی او رفتم ولی ماندم
ز بیم خوی او خاموش و در دل ماند مطلبها
هزاران شکوه بر لب بود یاران را ز خوی تو
به شکرخنده آمد چون لبت، زد مهر بر لبها
ندانی گر ز حال تشنگان شربت وصلت
ببین افتاده چون ماهی طپان بر خاک طالبها
جدا از ماه رویت عاشقان از چشم تر هر شب
فرو ریزند کوکب تا فرو ریزند کوکبها
چسان هاتف بجا ماند کسی را دین و دل جایی
که درس شوخی آموزند طفلان را به مکتبها
هاتف اصفهانی
https://t.me/kellidd
چه شد یارب در این شبها غم تاثیر یاربها
به دل صدگونه مطلب سوی او رفتم ولی ماندم
ز بیم خوی او خاموش و در دل ماند مطلبها
هزاران شکوه بر لب بود یاران را ز خوی تو
به شکرخنده آمد چون لبت، زد مهر بر لبها
ندانی گر ز حال تشنگان شربت وصلت
ببین افتاده چون ماهی طپان بر خاک طالبها
جدا از ماه رویت عاشقان از چشم تر هر شب
فرو ریزند کوکب تا فرو ریزند کوکبها
چسان هاتف بجا ماند کسی را دین و دل جایی
که درس شوخی آموزند طفلان را به مکتبها
هاتف اصفهانی
https://t.me/kellidd
هرچند حیا میکند از بوسهء ما دوست
دلتنگی ما بیشتر از دلهرهء اوست
الفت چه طلسمیست که باطلشدنی نیست
اعجاز تو ای عشق نه سحر است نه جادوست
ای کاش شب مرگ در آغوش تو باشم
زهری که بنوشم ز لب سرخ تو داروست
یکبار دگر بار سفر بستی و رفتی
تا یاد بگیرم که سفر خوی پرستوست
از کوشش بیهودهء خود دست کشیدم
در بستر مرداب چه حاجت به تکاپوست
#فاضل_نظری
https://t.me/kellidd
دلتنگی ما بیشتر از دلهرهء اوست
الفت چه طلسمیست که باطلشدنی نیست
اعجاز تو ای عشق نه سحر است نه جادوست
ای کاش شب مرگ در آغوش تو باشم
زهری که بنوشم ز لب سرخ تو داروست
یکبار دگر بار سفر بستی و رفتی
تا یاد بگیرم که سفر خوی پرستوست
از کوشش بیهودهء خود دست کشیدم
در بستر مرداب چه حاجت به تکاپوست
#فاضل_نظری
https://t.me/kellidd
آفتاب از کوه سر بر میزند
ماهروی انگشت بر در میزند
آن کمانابرو که تیر غمزهاش
هر زمانی صید دیگر میزند
دست و ساعد میکُشد درویش را
تا نپنداری که خنجر میزند
یاسمینبویی که سرو قامتش
طعنه بر بالای عرعر میزند
روی و چشمی دارم اندر مهر او
کاین گهر میریزد آن زر میزند
عشق را پیشانیی باید چو میخ
تا حبیبش سنگ بر سر میزند
انگبین رویان نترسند از مگس
نوش میگیرند و نشتر میزند
در به روی دوست بستن شرط نیست
ور ببندی سر به در بر میزند
سعدیا دیگر قلم پولاد دار
کاین سخن آتش به نی در میزند
https://t.me/kellidd
ماهروی انگشت بر در میزند
آن کمانابرو که تیر غمزهاش
هر زمانی صید دیگر میزند
دست و ساعد میکُشد درویش را
تا نپنداری که خنجر میزند
یاسمینبویی که سرو قامتش
طعنه بر بالای عرعر میزند
روی و چشمی دارم اندر مهر او
کاین گهر میریزد آن زر میزند
عشق را پیشانیی باید چو میخ
تا حبیبش سنگ بر سر میزند
انگبین رویان نترسند از مگس
نوش میگیرند و نشتر میزند
در به روی دوست بستن شرط نیست
ور ببندی سر به در بر میزند
سعدیا دیگر قلم پولاد دار
کاین سخن آتش به نی در میزند
https://t.me/kellidd
تماشایی است چشمانت به وقت نازکردن ها
چه آشوبی به پا کرده است این اعجازکردن ها
تو از گل بهتری صد بار، پیش گل نمی گویم
دلم می سوزد از این شیوه ی ممتاز کردن ها
به دستم شاکلیدی داده چشمانت که آسان شد
برایم قفل رویای غزل را، باز کردن ها
ببر با خود مرا خاتون! ببر هرجا که می خواهی
که زیبا می شود در سایه ات پرواز کردن ها
میان چشم هایت قهوه داری، نوش چشمانم
که می نوشاندم وقت غزل آغاز کردن ها
به پلکی، آن چنان از هر نگاهت، عشق می بارد
که من می میرم ازاین گونه، عشق ابراز کردن ها
"بیا" خاتون ! بیا بنشین، خیال درد دل دارم
غزل می خواهم از چشمت دراین همراز کردن ها
#سید_جلیل_سیدهاشمی
https://t.me/kellidd
چه آشوبی به پا کرده است این اعجازکردن ها
تو از گل بهتری صد بار، پیش گل نمی گویم
دلم می سوزد از این شیوه ی ممتاز کردن ها
به دستم شاکلیدی داده چشمانت که آسان شد
برایم قفل رویای غزل را، باز کردن ها
ببر با خود مرا خاتون! ببر هرجا که می خواهی
که زیبا می شود در سایه ات پرواز کردن ها
میان چشم هایت قهوه داری، نوش چشمانم
که می نوشاندم وقت غزل آغاز کردن ها
به پلکی، آن چنان از هر نگاهت، عشق می بارد
که من می میرم ازاین گونه، عشق ابراز کردن ها
"بیا" خاتون ! بیا بنشین، خیال درد دل دارم
غزل می خواهم از چشمت دراین همراز کردن ها
#سید_جلیل_سیدهاشمی
https://t.me/kellidd
زنی با چشم های قهوه ای جامانده در جانم
خیالش با من است اما حواسش را نمی دانم
زنی که چشم او از شعر سعدی سردرآورده
و من هر شب برای دیدن او شعر می خوانم
چه بی رحمانه مویش را به روی شانه می ریزد
و من در حسرتش مانند موهایش پریشانم
به بی خوابی این دیوانه قانع نیست چشمانش
سرم را داده در دستم به دنبال بیابانم
مداوم می شمارم، چندمین دیوانه اش هستم
که امشب باخیالش می سپارم لب به قلیانم
نمی دانم برایش چندمین مردم که می میرم
از این زیبایی افراطی اش گاهی هراسانم
نمی خواهم کنار دیگری پیدا کنم او را
توافق کرده ام با این زن جامانده در جانم
#علی_صفری
https://t.me/kellidd
خیالش با من است اما حواسش را نمی دانم
زنی که چشم او از شعر سعدی سردرآورده
و من هر شب برای دیدن او شعر می خوانم
چه بی رحمانه مویش را به روی شانه می ریزد
و من در حسرتش مانند موهایش پریشانم
به بی خوابی این دیوانه قانع نیست چشمانش
سرم را داده در دستم به دنبال بیابانم
مداوم می شمارم، چندمین دیوانه اش هستم
که امشب باخیالش می سپارم لب به قلیانم
نمی دانم برایش چندمین مردم که می میرم
از این زیبایی افراطی اش گاهی هراسانم
نمی خواهم کنار دیگری پیدا کنم او را
توافق کرده ام با این زن جامانده در جانم
#علی_صفری
https://t.me/kellidd
آدمها ناگهان خداحافظی نمیکنند، ناگهان دلسرد نمیشوند و ناگهان رابطه را تمام نمیکنند. جایی در مسیر رابطه اتفاقهایی میافتد، دردهایی را تجربه میکنند که هر درد، آنها را به تصمیمشان نزدیکتر میکند و روزی «ناگهان» تصمیمشان را با ما در میان میگذارند.
آدمها آرام آرام خسته میشوند. آرام آرام دلسرد میشوند از تمام تلاشهایی که کردهاند و دیده نشده است. آرام آرام دوستداشتنشان کم و سپس تُهی میشوند. تُهی میشوند از هر آنچه سعی میکردند بگویند و نشان دهند.
برای بعضی آدمها این تمام شدن با سر و صدای بلند، هیاهو و داد و بیداد است و برای برخی دیگر فقط «رفتن» است. میروند بیآنکه توضیحی باشد و توضیحی بخواهند.
#تکههایی_از_یک_کل_منسجم
#پونه_مقیمی
https://t.me/kellidd
آدمها آرام آرام خسته میشوند. آرام آرام دلسرد میشوند از تمام تلاشهایی که کردهاند و دیده نشده است. آرام آرام دوستداشتنشان کم و سپس تُهی میشوند. تُهی میشوند از هر آنچه سعی میکردند بگویند و نشان دهند.
برای بعضی آدمها این تمام شدن با سر و صدای بلند، هیاهو و داد و بیداد است و برای برخی دیگر فقط «رفتن» است. میروند بیآنکه توضیحی باشد و توضیحی بخواهند.
#تکههایی_از_یک_کل_منسجم
#پونه_مقیمی
https://t.me/kellidd