منگر چنين به چشمم، ای چشم آهوانه
ترســــم قـــرار و صبـــرم برخيزد از ميانه
ترسم به نام بوسه غارت كنم لبت را
با عذر بی قراری - ايــــن بهترين بهانه-
ترسم بسوزد آخـــــر، همراه من تو را نيز
اين آتشی كه از شوق در من كشد زبانه
چون شب شود از اين دست، انديشهای مدام است
در بـــــركشيدنت مست، ای خــــواهش شبـــانـــه
اي رجعت جوانی، در نيمه راه عمرم
برشاخه ی خزانم نا گـــــه زده جوانه
ای بخت ناخوش من، شبرنگ سركش من
رام نوازش تــــو، بــــی تيـــــــــغ و تازيانه
ای مرده در وجودم ، با تـو هراس توفان
ای معنی رهايی! ای ساحل! ای كرانه
جانم پراز سرودی است، كز چنگ تو تراود
ای شـــــور ای ترنــــم،ای شـعر ای ترانه
حسین منزوی
https://t.me/kellidd
ترســــم قـــرار و صبـــرم برخيزد از ميانه
ترسم به نام بوسه غارت كنم لبت را
با عذر بی قراری - ايــــن بهترين بهانه-
ترسم بسوزد آخـــــر، همراه من تو را نيز
اين آتشی كه از شوق در من كشد زبانه
چون شب شود از اين دست، انديشهای مدام است
در بـــــركشيدنت مست، ای خــــواهش شبـــانـــه
اي رجعت جوانی، در نيمه راه عمرم
برشاخه ی خزانم نا گـــــه زده جوانه
ای بخت ناخوش من، شبرنگ سركش من
رام نوازش تــــو، بــــی تيـــــــــغ و تازيانه
ای مرده در وجودم ، با تـو هراس توفان
ای معنی رهايی! ای ساحل! ای كرانه
جانم پراز سرودی است، كز چنگ تو تراود
ای شـــــور ای ترنــــم،ای شـعر ای ترانه
حسین منزوی
https://t.me/kellidd
مشکل غمیست عشق، که گفتن نمیتوان
وین مشکل دگر که: نهفتن نمیتوان
غمهای عاشقان، همه گفتند پیش یار
ما را عجب غمیست که گفتن نمیتوان
دندان به قصد لعل لبش تیز چون کنم؟
کان لعل گوهریست، که سفتن نمیتوان
خون بسته غنچهوار دل تنگم از فراق
دلتنگم آن چنان که شکفتن نمیتوان
در خون نشست چشم هلالی، که از رهت
گردی به دامن مژه رفتن نمیتوان
هلالی جغتایی
https://t.me/kellidd
وین مشکل دگر که: نهفتن نمیتوان
غمهای عاشقان، همه گفتند پیش یار
ما را عجب غمیست که گفتن نمیتوان
دندان به قصد لعل لبش تیز چون کنم؟
کان لعل گوهریست، که سفتن نمیتوان
خون بسته غنچهوار دل تنگم از فراق
دلتنگم آن چنان که شکفتن نمیتوان
در خون نشست چشم هلالی، که از رهت
گردی به دامن مژه رفتن نمیتوان
هلالی جغتایی
https://t.me/kellidd
اگر نوبهاری ببینیم باز
که بر سبزه زاری نشینیم باز
به شادی بسی میبنوشیم خوش
به مستی بسی گل بچینیم باز
سر از پوست چون گل برون آوریم
که چون غنچه در پوستینیم باز
زمستان هجران به پایان بریم
بهار وصالی ببینیم باز
چو دیوانگان رخ به عشق آوریم
پری چهرهای بر گزینیم باز
بگو محتسب را که: بر نام ما
قلم کش، که بیعقل و دینیم باز
نبودست ما را ز عشقی گزیر
برین بودهایم و برینیم باز
که آن بیقرین را خبر میبرد؟
که با درد عشقت قرینیم باز
بسی آفرین بر من و اوحدی
که نیکو حدیث آفرینیم باز
اوحدی مراغه ای
https://t.me/kellidd
که بر سبزه زاری نشینیم باز
به شادی بسی میبنوشیم خوش
به مستی بسی گل بچینیم باز
سر از پوست چون گل برون آوریم
که چون غنچه در پوستینیم باز
زمستان هجران به پایان بریم
بهار وصالی ببینیم باز
چو دیوانگان رخ به عشق آوریم
پری چهرهای بر گزینیم باز
بگو محتسب را که: بر نام ما
قلم کش، که بیعقل و دینیم باز
نبودست ما را ز عشقی گزیر
برین بودهایم و برینیم باز
که آن بیقرین را خبر میبرد؟
که با درد عشقت قرینیم باز
بسی آفرین بر من و اوحدی
که نیکو حدیث آفرینیم باز
اوحدی مراغه ای
https://t.me/kellidd
فریاد شدم، گوش نکردی که نکردی
استاد شدم، گوش نکردی که نکردی
از گوشه ی این بخت همایونی و عشّاق
بیداد شدم، گوش نکردی که نکردی
یک جمله ی افتاده به عصرم نشنیدی
همزاد شدم، گوش نکردی که نکردی
زنجیر نگاهت لب ِ جمهوری ِ عشقست
آزاد شدم، گوش نکردی که نکردی
پرواز و اسیری به دلم طعم ِ عسل داشت
تا باد شدم، گوش نکردی که نکردی
در سایه ی چشمت که تحصّن شده کارم
مرداد شدم، گوش نکردی که نکردی
احساس تو را دیدم و همراه ِ عروجم
فریاد شدم، گوش نکردی که نکردی
تا شهر ِغزل اشک سخن سنج کشاندی
غمباد شدم، گوش نکردی که نکردی
امیر علی مطلوبی
https://t.me/kellidd
استاد شدم، گوش نکردی که نکردی
از گوشه ی این بخت همایونی و عشّاق
بیداد شدم، گوش نکردی که نکردی
یک جمله ی افتاده به عصرم نشنیدی
همزاد شدم، گوش نکردی که نکردی
زنجیر نگاهت لب ِ جمهوری ِ عشقست
آزاد شدم، گوش نکردی که نکردی
پرواز و اسیری به دلم طعم ِ عسل داشت
تا باد شدم، گوش نکردی که نکردی
در سایه ی چشمت که تحصّن شده کارم
مرداد شدم، گوش نکردی که نکردی
احساس تو را دیدم و همراه ِ عروجم
فریاد شدم، گوش نکردی که نکردی
تا شهر ِغزل اشک سخن سنج کشاندی
غمباد شدم، گوش نکردی که نکردی
امیر علی مطلوبی
https://t.me/kellidd
خانم ! اجازه هست که در قصّه ای جدید
تصمیمتان عوض شود و عاشقم شوید ؟ !
آخر تو هیچ وقت قدیمی نمی شوی
مانند آرزوی خرید لباس عید
آخر تو . . . بگذریم ، چه تغییر می کند ؟
اوضاع ما دو تا پس ازین مدّت مدید
آنروز ـ یادم است ـ زنِ دستهای تو
بد جور مردِ دست مرا کرد نا امید
هی نبض دستهای من آنروز می نشست
هی پلک چشمهای من آنروز می پرید
یادم نرفته است که در قاب عکسِ حوض
پوشیده بود عکس تو پیراهن سپید
یادم نرفته است که لبهای قرمزت
خون
چکّه
چکّه
چکّه
شد از چاقویم چکید !
من فکر می کنم که تو را دفن کرده ام
در گوشه ی حیاط کنار درخت بید
من فکر می کنم که شبی سبز می شود
از خون چشم های سیاهت زنی جدید !
آب و گلاب ، دسته گل صورتی و سرخ
امروز هم سلام ! زن لاغر سپید !
آیا اجازه هست در این قصّه ی جدید
تصمیمتان عوض شود و عاشقم شوید ؟
حامد ابراهیم پور
https://t.me/kellidd
تصمیمتان عوض شود و عاشقم شوید ؟ !
آخر تو هیچ وقت قدیمی نمی شوی
مانند آرزوی خرید لباس عید
آخر تو . . . بگذریم ، چه تغییر می کند ؟
اوضاع ما دو تا پس ازین مدّت مدید
آنروز ـ یادم است ـ زنِ دستهای تو
بد جور مردِ دست مرا کرد نا امید
هی نبض دستهای من آنروز می نشست
هی پلک چشمهای من آنروز می پرید
یادم نرفته است که در قاب عکسِ حوض
پوشیده بود عکس تو پیراهن سپید
یادم نرفته است که لبهای قرمزت
خون
چکّه
چکّه
چکّه
شد از چاقویم چکید !
من فکر می کنم که تو را دفن کرده ام
در گوشه ی حیاط کنار درخت بید
من فکر می کنم که شبی سبز می شود
از خون چشم های سیاهت زنی جدید !
آب و گلاب ، دسته گل صورتی و سرخ
امروز هم سلام ! زن لاغر سپید !
آیا اجازه هست در این قصّه ی جدید
تصمیمتان عوض شود و عاشقم شوید ؟
حامد ابراهیم پور
https://t.me/kellidd
معما- معین
strawberrykiss
تنه رود همهمه آب
من پر از وسوسه خواب
واسه رویای رسیدن
منه بی حوصله بی تاب
میونه باور و تردید
میونه عشق و معما
با تو هر نفس غنیمت
با تو هر لحظه یه دنیا
با تو پر شور و نشاطم
تو هیاهوی نگاتم
تو یه آوازه قشنگی
من تو آهنگه صداتم
مثله خنده رو لباتم
مثله اشک رو گونه هاتم
تو رو میبوسم و انگار شاعره شعره چشاتم
دشت پونه های وحشی
رنگ التماس و خواهش
موج خاکستری باد
شعله ی گرم نوازش
بیا گلواژه ی عشقو با تو همصدا بخونم
تو رو دوست دارم و ای کاش تا ابد
با تو بمونم
https://t.me/kellidd
من پر از وسوسه خواب
واسه رویای رسیدن
منه بی حوصله بی تاب
میونه باور و تردید
میونه عشق و معما
با تو هر نفس غنیمت
با تو هر لحظه یه دنیا
با تو پر شور و نشاطم
تو هیاهوی نگاتم
تو یه آوازه قشنگی
من تو آهنگه صداتم
مثله خنده رو لباتم
مثله اشک رو گونه هاتم
تو رو میبوسم و انگار شاعره شعره چشاتم
دشت پونه های وحشی
رنگ التماس و خواهش
موج خاکستری باد
شعله ی گرم نوازش
بیا گلواژه ی عشقو با تو همصدا بخونم
تو رو دوست دارم و ای کاش تا ابد
با تو بمونم
فریدون علیخانی
معین
https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
راه دارد کشتنم تنها صدایم کن همین
اول عاشق کن مرا بعدش رهایم کن همین
من درختم لااقل کاغذ بساز از من نه دار
بادبادک کن مرا بی نخ هوایم کن همین
مُرده را آیینه می گیرند اغلب بر دهان
لااقل یک بار در آیینه، هایم کن همین
با خدا بودن برایم امتحانی سخت نیست
در میان موج مویت ناخدایم کن همین
تا که موسی رَد شود از فرق مویت با یهود
شانه ام، در دست موسایت عصایم کن همین
من طلای سرخ مشهد را نمی خواهم، فقط
زعفرانی از لبت را توی چایم کن همین
هرچه در انبار کاهی مثل سوزن گم شوی
وقت پیدا کردنت آهن ربایم کن همین
#مسعودبانصیری
https://t.me/kellidd
اول عاشق کن مرا بعدش رهایم کن همین
من درختم لااقل کاغذ بساز از من نه دار
بادبادک کن مرا بی نخ هوایم کن همین
مُرده را آیینه می گیرند اغلب بر دهان
لااقل یک بار در آیینه، هایم کن همین
با خدا بودن برایم امتحانی سخت نیست
در میان موج مویت ناخدایم کن همین
تا که موسی رَد شود از فرق مویت با یهود
شانه ام، در دست موسایت عصایم کن همین
من طلای سرخ مشهد را نمی خواهم، فقط
زعفرانی از لبت را توی چایم کن همین
هرچه در انبار کاهی مثل سوزن گم شوی
وقت پیدا کردنت آهن ربایم کن همین
#مسعودبانصیری
https://t.me/kellidd
بے تو چشمان من از دورے تو باریدند
سایہ ها بر من و احوال دلم خندیدند
بے تو این شهر، تماشاڪدهِ رفتن توست
اطلسے ها تنشان رختِ سیہ پوشیدند
ابر و بادے ڪہ تو را سادہ گرفتند از من
لرزش قلب مرا دیدہ بہ خود پیچیدند
آسمان خیرہ بہ چشمان من و بُغضم شد
با تلے صاعقہ بـر ، دشمن دل غریدند
قاصدڪ هاے پریشان بہ هواخواهے من
رد پاهـاے تـو را ، از همگان پرسیدند
شمع و پروانہ و گل تا بہ سحر از چشمم
قطرہ در قطرہ ے اشڪ از رخِ من نوشیدند
روے پرچین حیاط از ، غم و این بے تابی
قُمـریان ، سر بہ گـریبان شدہ و نالیدند
با بهار آمدے و ، یڪ شبہ جانم بردی؛
پیچڪ و باغِ گل از مردنِ من ترسیدند
بے خبر سوز زمستان بہ تن شهر نشست
بید مجنون و صنوبر از غمت لرزیدند
گر چہ ڪمبود تو جان از تن من بیرون برد
"پونه" ها بعد تو از ڪوچہ ے من ڪوچیدند
#افسانه_احمدی_پونه
https://t.me/kellidd
سایہ ها بر من و احوال دلم خندیدند
بے تو این شهر، تماشاڪدهِ رفتن توست
اطلسے ها تنشان رختِ سیہ پوشیدند
ابر و بادے ڪہ تو را سادہ گرفتند از من
لرزش قلب مرا دیدہ بہ خود پیچیدند
آسمان خیرہ بہ چشمان من و بُغضم شد
با تلے صاعقہ بـر ، دشمن دل غریدند
قاصدڪ هاے پریشان بہ هواخواهے من
رد پاهـاے تـو را ، از همگان پرسیدند
شمع و پروانہ و گل تا بہ سحر از چشمم
قطرہ در قطرہ ے اشڪ از رخِ من نوشیدند
روے پرچین حیاط از ، غم و این بے تابی
قُمـریان ، سر بہ گـریبان شدہ و نالیدند
با بهار آمدے و ، یڪ شبہ جانم بردی؛
پیچڪ و باغِ گل از مردنِ من ترسیدند
بے خبر سوز زمستان بہ تن شهر نشست
بید مجنون و صنوبر از غمت لرزیدند
گر چہ ڪمبود تو جان از تن من بیرون برد
"پونه" ها بعد تو از ڪوچہ ے من ڪوچیدند
#افسانه_احمدی_پونه
https://t.me/kellidd
🤩1
مرا میخواستی، تا شاعری را،
ببینی روز و شب دیوانهی خویش
مرا میخواستی، تا در همه شهر،
ز هر کس بشنوی افسانهی خویش
مرا میخواستی، تا از دل من،
برانگیزی نوایِ بینوایی
به صد افسون دهی هر دم فریبم،
به دلسختی کنی بر من، خدایی!
مرا میخواستی، تا در غزلها،
تو را «زیباتر از مهتاب» گویم.
تنت را «در میان چشمهی نور»
شبانگاهانِ مهتابی بشویم.
مرا میخواستی، تا نزدِ مردم،
تو را الهامبخش ِ خویش خوانم
به بال نغمههای آسمانی،
به بامِ آسمانهایت نشانم؛
مرا میخواستی تا از سر ِ ناز
ببینی پیش پایت زاریم را
بخوانی هر زمان در دفترِ من
غم ِ شب تا سحر بیداریم را
مرا میخواستی امّا چه حاصل؟
برایت هر چه کردم باز کم بود!
مرا روزی رها کردی در این شهر،
که این یک قطره دل، دریایِ غم بود!
تو را میخواستم تا در جوانی،
نمیرم از غم بیهمزبانی،
غمِ بیهمزبانی سوخت جانم
چه میخواهم دگر زین زندگانی؟
#فریدون_مشیری
https://t.me/kellidd
ببینی روز و شب دیوانهی خویش
مرا میخواستی، تا در همه شهر،
ز هر کس بشنوی افسانهی خویش
مرا میخواستی، تا از دل من،
برانگیزی نوایِ بینوایی
به صد افسون دهی هر دم فریبم،
به دلسختی کنی بر من، خدایی!
مرا میخواستی، تا در غزلها،
تو را «زیباتر از مهتاب» گویم.
تنت را «در میان چشمهی نور»
شبانگاهانِ مهتابی بشویم.
مرا میخواستی، تا نزدِ مردم،
تو را الهامبخش ِ خویش خوانم
به بال نغمههای آسمانی،
به بامِ آسمانهایت نشانم؛
مرا میخواستی تا از سر ِ ناز
ببینی پیش پایت زاریم را
بخوانی هر زمان در دفترِ من
غم ِ شب تا سحر بیداریم را
مرا میخواستی امّا چه حاصل؟
برایت هر چه کردم باز کم بود!
مرا روزی رها کردی در این شهر،
که این یک قطره دل، دریایِ غم بود!
تو را میخواستم تا در جوانی،
نمیرم از غم بیهمزبانی،
غمِ بیهمزبانی سوخت جانم
چه میخواهم دگر زین زندگانی؟
#فریدون_مشیری
https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مردکی را چشم درد خاست، پیش بیطار رفت که دوا کن. بیطار از آنچه در چشم چارپای میکند در دیده او کشید و کور شد. حکومت به داور بردند گفت بر او هیچ تاوان نیست. اگر این خر نبودی، پیش بیطار نرفتی. مقصود از این سخن آن است تا بدانی که هر آن که ناآزموده را کار بزرگ فرماید با آن که ندامت برد به نزدیک خردمندان به خفت رای منسوب گردد.
ندهد هوشمند روشنرای
به فرومایه کارهای خطیر
بوریاباف اگر چه بافندهست
نبرندش به کارگاه حریر
#گلستان
#سعدی
https://t.me/kellidd
ندهد هوشمند روشنرای
به فرومایه کارهای خطیر
بوریاباف اگر چه بافندهست
نبرندش به کارگاه حریر
#گلستان
#سعدی
https://t.me/kellidd
🌞
روبهروى آفتابِ روى تو...
ذرّهام،
گردم،
غبارم
هيچ
هيچ...
#قيصر_امين_پور
درود ، صبحتان بخیر
امروزتون
پر از خیر و برکت
پر از موفقیت و
پر از محبت و ...
بهترین ها را برایتان آرزو دارم
روزگارتون زیبا 🙏☺️☘
https://t.me/kellidd
روبهروى آفتابِ روى تو...
ذرّهام،
گردم،
غبارم
هيچ
هيچ...
#قيصر_امين_پور
درود ، صبحتان بخیر
امروزتون
پر از خیر و برکت
پر از موفقیت و
پر از محبت و ...
بهترین ها را برایتان آرزو دارم
روزگارتون زیبا 🙏☺️☘
https://t.me/kellidd
یکی شاهدی در سمرقند داشت
که گفتی بجای سمر قند داشت
جمالی گرو برده از آفتاب
ز شوخیش بنیاد تقوی خراب
تعالی الله از حسن تا غایتی
که پنداری از رحمتست آیتی
همی رفتی و دیدهها در پی اش
دل دوستان کرده جان بر خیش
نظر کردی این دوست در وی نهفت
نگه کرد باری به تندی و گفت
که ای خیره سر چند پویی پی ام
ندانی که من مرغ دامت نی ام؟
گرت بار دیگر ببینم به تیغ
چو دشمن ببرم سرت بی دریغ
کسی گفتش اکنون سر خویش گیر
از این سهل تر مطلبی پیش گیر
نپندارم این کام حاصل کنی
مبادا که جان در سر دل کنی
چو مفتون صادق ملامت شنید
به درد از درون نالهای برکشید
که بگذار تا زخم تیغ هلاک
بغلطاندم لاشه در خون و خاک
مگر پیش دشمن بگویند و دوست
که این کشته دست و شمشیر اوست
نمیبینم از خاک کویش گریز
به بیداد گو آبرویم بریز
مرا توبه فرمایی ای خودپرست
تو را توبه زین گفت اولی ترست
ببخشای بر من که هرچه او کند
وگر قصد خون است نیکو کند
بسوزاندم هر شبی آتشش
سحر زنده گردم به بوی خوشش
اگر میرم امروز در کوی دوست
قیامت زنم خیمه پهلوی دوست
مده تا توانی در این جنگ پشت
که زندهست #سعدی که عشقش بکشت
https://t.me/kellidd
که گفتی بجای سمر قند داشت
جمالی گرو برده از آفتاب
ز شوخیش بنیاد تقوی خراب
تعالی الله از حسن تا غایتی
که پنداری از رحمتست آیتی
همی رفتی و دیدهها در پی اش
دل دوستان کرده جان بر خیش
نظر کردی این دوست در وی نهفت
نگه کرد باری به تندی و گفت
که ای خیره سر چند پویی پی ام
ندانی که من مرغ دامت نی ام؟
گرت بار دیگر ببینم به تیغ
چو دشمن ببرم سرت بی دریغ
کسی گفتش اکنون سر خویش گیر
از این سهل تر مطلبی پیش گیر
نپندارم این کام حاصل کنی
مبادا که جان در سر دل کنی
چو مفتون صادق ملامت شنید
به درد از درون نالهای برکشید
که بگذار تا زخم تیغ هلاک
بغلطاندم لاشه در خون و خاک
مگر پیش دشمن بگویند و دوست
که این کشته دست و شمشیر اوست
نمیبینم از خاک کویش گریز
به بیداد گو آبرویم بریز
مرا توبه فرمایی ای خودپرست
تو را توبه زین گفت اولی ترست
ببخشای بر من که هرچه او کند
وگر قصد خون است نیکو کند
بسوزاندم هر شبی آتشش
سحر زنده گردم به بوی خوشش
اگر میرم امروز در کوی دوست
قیامت زنم خیمه پهلوی دوست
مده تا توانی در این جنگ پشت
که زندهست #سعدی که عشقش بکشت
https://t.me/kellidd
داند آنکس که ز دیدار تو برخوردار است
که خرابات و حرم غیر در و دیوار است
ای که در طور ز بیحوصلگی مدهوشی
دیده بگشای که عالم همهگی دیدار است
همه پامال تو شد خواه سرو خواهی جان
و آنچه در دست من از توست همین پندار است
از تو ناقوس بدست من مست است که هست
و ز تو طرفی که ببستیم همین زنار است
برخور از باغچهٔ حسن که نشکفته، هنوز
گل رسوائی ما از چمن دیدار است
باور از مات نیاید به لب بام در آی
تا ببینی که چه شور از تو درین بازار است
دو جهان بر سر دل باخت رضی منفعل است
که فزایند بر آن بار گر این بازار است
رضی الدین آرتیمانی
https://t.me/kellidd
که خرابات و حرم غیر در و دیوار است
ای که در طور ز بیحوصلگی مدهوشی
دیده بگشای که عالم همهگی دیدار است
همه پامال تو شد خواه سرو خواهی جان
و آنچه در دست من از توست همین پندار است
از تو ناقوس بدست من مست است که هست
و ز تو طرفی که ببستیم همین زنار است
برخور از باغچهٔ حسن که نشکفته، هنوز
گل رسوائی ما از چمن دیدار است
باور از مات نیاید به لب بام در آی
تا ببینی که چه شور از تو درین بازار است
دو جهان بر سر دل باخت رضی منفعل است
که فزایند بر آن بار گر این بازار است
رضی الدین آرتیمانی
https://t.me/kellidd
شوریده ی آزرده دل ِ بی سر و پا من
در شهر شما عاشق انگشت نما من
دیوانه تر از مردم دیوانه اگر هست
جانا، به خدا من... به خدا من... به خدا من
شاه ِهمه خوبان سخنگوی غزل ساز
اما به در خانه ی عشق تو گدا من
یک دم، نه به یاد من و رنجوری ی ِ من تو
یک عمر، گرفتار به زنجیر وفا من
ای شیر شکاران سیه موی سیه چشم!
آهوی گرفتار به زندان شما من
آن روح پریشان سفرجوی جهانگرد
همراه به هر قافله چون بانگ درا، من
تا بیشتر از غم، دل دیوانه بسوزد
برداشته شب تا به سحر دست دعا من
سیمین! طلب یاریم از دوست خطا بود:
ای بی دل آشفته! کجا دوست؟ کجا من؟
سیمین بهبهانی
https://t.me/kellidd
در شهر شما عاشق انگشت نما من
دیوانه تر از مردم دیوانه اگر هست
جانا، به خدا من... به خدا من... به خدا من
شاه ِهمه خوبان سخنگوی غزل ساز
اما به در خانه ی عشق تو گدا من
یک دم، نه به یاد من و رنجوری ی ِ من تو
یک عمر، گرفتار به زنجیر وفا من
ای شیر شکاران سیه موی سیه چشم!
آهوی گرفتار به زندان شما من
آن روح پریشان سفرجوی جهانگرد
همراه به هر قافله چون بانگ درا، من
تا بیشتر از غم، دل دیوانه بسوزد
برداشته شب تا به سحر دست دعا من
سیمین! طلب یاریم از دوست خطا بود:
ای بی دل آشفته! کجا دوست؟ کجا من؟
سیمین بهبهانی
https://t.me/kellidd
زمــــان دارد ســـــرِ نـاساز گـــاری با زمیـــن حتی
ازاین بازی خودش هم خسته شد نقش آفرین حتی
منـم از شاخه ای افتاده برگی خشک وسر گردان
مرا با خود ببـر،ای چشمه ی جـاری همـــین، حتـی
ندادی سهــــم چشما نم به جـــز شبهـــای بارانی
که بنویسم تورا من خیس،هرشب بیش ازاین حتی
به شعر من نمی گنجی که توشیـرین ترین شـوری
برایت تا بگویم صد غـــــــزل دریـــــــا تـــرین حتی
در این بی تکیه گاهـی ها چه تنهــا مانده ام حالا
ســراغم را نمی گیــــری، تو هم ای نازنیـن حتی
سید محمد رضا هاشمی زاده
https://t.me/kellidd
ازاین بازی خودش هم خسته شد نقش آفرین حتی
منـم از شاخه ای افتاده برگی خشک وسر گردان
مرا با خود ببـر،ای چشمه ی جـاری همـــین، حتـی
ندادی سهــــم چشما نم به جـــز شبهـــای بارانی
که بنویسم تورا من خیس،هرشب بیش ازاین حتی
به شعر من نمی گنجی که توشیـرین ترین شـوری
برایت تا بگویم صد غـــــــزل دریـــــــا تـــرین حتی
در این بی تکیه گاهـی ها چه تنهــا مانده ام حالا
ســراغم را نمی گیــــری، تو هم ای نازنیـن حتی
سید محمد رضا هاشمی زاده
https://t.me/kellidd
موش و گربه
اگر داري تو عقل و دانش و هوش
بيا بشنو حديث گربه و موش
بخوانم از برايت داستاني
كه در معناي آن حيران بماني
* * *
اي خردمند عاقل و دانا
قصة موش و گربه برخوانا
قصة موش و گربة مظلوم
گوش كن همچو درغلطانا
از قضاي فلك يكي گربه
بود چون اژدها به كرمانا
شكمش طبل و سينه اش چو سپر
شير دم و پلنگ چنگانا
از غريوش به وقت غريدن
شيرِ درنده شد هراسانا
سر هر سفره چون نهادي پاي
شير از وي شدي گريزانا
روزي اندر شرابخانه شدي
از براي شكار موشانا
در پس خُم مي نمود كمين
همچو دزدي كه در بيابانا
ناگهان موشكي ز ديواري
جست بر خم مي خروشانا
سر به خُم نهاد و مِي نوشيد
مست شد همچو شير غرانا
گفت كو گربه تا سرش بكنم
پوستش پر كنم ز كاهانا
گربه در پيش من چو سگ باشد
كه شود روبرو به ميدانا
گربه اين را شنيد و دم نزدی
چنگ و دندان زدي به سوهانا
ناگهان جست و موش را بگرفت
چون پلنگي شكار كوهانا
موش گفتا كه من غلام توام
عفو كن از من اين گناهانا
گربه گفتا دروغ كمتر گو
نخورم من فريب و مكرانا
ميشنيدم هر آنچه ميگفتي
آروادين قحبة مسلمانا
گربه آن موش را بكشت و بخورد
سوي مسجد شدي خرامانا
دست و رو را بشست و مسح كشيد
ورد ميخواند همچو ملانا
بارالها كه توبه كردم من
ندرم موش را به دندانا
بهر اين خون ناحق اي خلاق
من تصدق دهم دو من نانا
آنقدر لابه كرد و زاري كرد
تا به حدي كه گشت گريانا
موشكي بود در پس منبر
زود برد اين خبر به موشانا
مژدگاني كه گربه تائب شد
زاهد و عابد و مسلمانا
بود در مسجد آن ستوده خصال
در نماز و نياز و افغانا
اين خبر چون رسيد بر موشان
همه گشتند شاد و خندانا
هفت موش گزيده برجستند
هر يكي كدخدا و دهقانا
برگرفتند بهر گربه ز مهر
هر يكي تحفه هاي الوانا
آن يكي شيشة شراب به كف
وان دگر برّه هاي بريانا
آن يكي طشتكي پر از كشمش
وان دگر يك طبق ز خرمانا
آن يكي ظرفي از پنير به دست
وان دگر ماست با كره نانا
آن يكي خوانچة پلو بر سر
افشره آب ليمو عمّانا
نزد گربه شدند آن موشان
با سلام و درود و احسانا
عرض كردند با هزار ادب
كاي فداي رهت همه جانا
لايق خدمت تو پيشكشي
كرده ايم ما قبول فرمانا
گربه چون موشكان بديد بخواند
رِزقِكُم في السماء حقّانا
من گرسنه بسي به سر بردم
رزقم امروز شد فراوانا
روزه بودم به روزهاي دگر
از براي رضاي رحمانا
هركه كار خدا كند به يقين
روزيش ميشود فراوانا
بعد از آن گفت پيش فرمائيد
قدمي چند اي رفيقانا
موشكان جمله پيش ميرفتند
تنشان همچو بيد لرزانا
ناگهان گربه جست بر موشان
چون مبارز به روز ميدانا
پنج موش گزيده را بگرفت
هر يكي كدخدا و ايلخانا
دو بدين چنگ و دو بدان چنگال
يك به دندان چو شير غرّانا
آن دو موش دگر كه جان بردند
زود بردند خبر به موشانا
كه چه بنشسته ايد اي موشان
خاكتان بر سر اي جوانانا
پنج موش رئيس را بدريد
گربه با چنگها و دندانا
موشكان را از اين مصيبت و غم
شد لباس همه سياهانا
خاك بر سر كنان همي گفتند
اي دريغا رئيس موشانا
https://t.me/kellidd
👇👇👇👇👇👇ادامه
اگر داري تو عقل و دانش و هوش
بيا بشنو حديث گربه و موش
بخوانم از برايت داستاني
كه در معناي آن حيران بماني
* * *
اي خردمند عاقل و دانا
قصة موش و گربه برخوانا
قصة موش و گربة مظلوم
گوش كن همچو درغلطانا
از قضاي فلك يكي گربه
بود چون اژدها به كرمانا
شكمش طبل و سينه اش چو سپر
شير دم و پلنگ چنگانا
از غريوش به وقت غريدن
شيرِ درنده شد هراسانا
سر هر سفره چون نهادي پاي
شير از وي شدي گريزانا
روزي اندر شرابخانه شدي
از براي شكار موشانا
در پس خُم مي نمود كمين
همچو دزدي كه در بيابانا
ناگهان موشكي ز ديواري
جست بر خم مي خروشانا
سر به خُم نهاد و مِي نوشيد
مست شد همچو شير غرانا
گفت كو گربه تا سرش بكنم
پوستش پر كنم ز كاهانا
گربه در پيش من چو سگ باشد
كه شود روبرو به ميدانا
گربه اين را شنيد و دم نزدی
چنگ و دندان زدي به سوهانا
ناگهان جست و موش را بگرفت
چون پلنگي شكار كوهانا
موش گفتا كه من غلام توام
عفو كن از من اين گناهانا
گربه گفتا دروغ كمتر گو
نخورم من فريب و مكرانا
ميشنيدم هر آنچه ميگفتي
آروادين قحبة مسلمانا
گربه آن موش را بكشت و بخورد
سوي مسجد شدي خرامانا
دست و رو را بشست و مسح كشيد
ورد ميخواند همچو ملانا
بارالها كه توبه كردم من
ندرم موش را به دندانا
بهر اين خون ناحق اي خلاق
من تصدق دهم دو من نانا
آنقدر لابه كرد و زاري كرد
تا به حدي كه گشت گريانا
موشكي بود در پس منبر
زود برد اين خبر به موشانا
مژدگاني كه گربه تائب شد
زاهد و عابد و مسلمانا
بود در مسجد آن ستوده خصال
در نماز و نياز و افغانا
اين خبر چون رسيد بر موشان
همه گشتند شاد و خندانا
هفت موش گزيده برجستند
هر يكي كدخدا و دهقانا
برگرفتند بهر گربه ز مهر
هر يكي تحفه هاي الوانا
آن يكي شيشة شراب به كف
وان دگر برّه هاي بريانا
آن يكي طشتكي پر از كشمش
وان دگر يك طبق ز خرمانا
آن يكي ظرفي از پنير به دست
وان دگر ماست با كره نانا
آن يكي خوانچة پلو بر سر
افشره آب ليمو عمّانا
نزد گربه شدند آن موشان
با سلام و درود و احسانا
عرض كردند با هزار ادب
كاي فداي رهت همه جانا
لايق خدمت تو پيشكشي
كرده ايم ما قبول فرمانا
گربه چون موشكان بديد بخواند
رِزقِكُم في السماء حقّانا
من گرسنه بسي به سر بردم
رزقم امروز شد فراوانا
روزه بودم به روزهاي دگر
از براي رضاي رحمانا
هركه كار خدا كند به يقين
روزيش ميشود فراوانا
بعد از آن گفت پيش فرمائيد
قدمي چند اي رفيقانا
موشكان جمله پيش ميرفتند
تنشان همچو بيد لرزانا
ناگهان گربه جست بر موشان
چون مبارز به روز ميدانا
پنج موش گزيده را بگرفت
هر يكي كدخدا و ايلخانا
دو بدين چنگ و دو بدان چنگال
يك به دندان چو شير غرّانا
آن دو موش دگر كه جان بردند
زود بردند خبر به موشانا
كه چه بنشسته ايد اي موشان
خاكتان بر سر اي جوانانا
پنج موش رئيس را بدريد
گربه با چنگها و دندانا
موشكان را از اين مصيبت و غم
شد لباس همه سياهانا
خاك بر سر كنان همي گفتند
اي دريغا رئيس موشانا
https://t.me/kellidd
👇👇👇👇👇👇ادامه
🤩1
👆👆👆👆👆👆
بعد از آن متفق شدند كه ما
ميرويم پاي تخت سلطانا
به شه عرض حال خويش كنيم
از ستمهاي خيل گربانا
شاه موشان نشسته بود به تخت
ديد از دور خيل موشانا
همه يكباره كردنش تعظيم
كاي تو شاهنشهي به دورانا
گربه كرده است ظلمها به ما
اي شهنشه اولم به قربانا
سالي يكدانه ميگرفت از ما
حال حرصش شده فراوانا
اين زمان پنج پنج ميگيرد
چون شده تائب و مسلمانا
درد دل را به شاه خود گفتند
شاه فرمود كاي عزيزانا
من تلافي به گربه خواهم كرد
كه شود داستان به دورانا
بعد يك هفته لشگري آراست
سيصد و سي هزار موشانا
همه با نيزه ها و تير و كمان
همه با سيف هاي برانا
فوجهاي پياده از يك سو
تيغها در ميانه جولانا
چونكه جمع آوريِ لشگر شد
از خراسان و رشت و گيلانا
يكه موشي وزير لشگر بود
هوشمند و دلير و فطّانا
گفت بايد يكي ز ما برود
نزد گربه به شهر كرمانا
يا بيا پاي تخت در خدمت
يا كه آماده باش جنگانا
موشكي بود ايلچي ز قديم
شد روانه به شهر كرمانا
نرم نرمك به گربه حالي كرد
كه منم ايلچي ز شاهانا
خبر آورده ام براي شما
عزم جنگ كرده شاه موشانا
يا برو پاي تخت در خدمت
يا كه آماده باش جنگانا
گربه گفتا كه موش گه خورده
من نيايم برون ز كرمانا
ليكن اندر خفا تدارك كرد
لشگر معظمي ز گربانا
گربه هاي براق شير شكار
از صفاهان و يزد و كرمانا
لشگر گربه چون مهيا شد
داد فرمان به سوي ميدانا
لشگر موشها ز راه كوير
لشگر گربه از كُهستانا
در بيابان فارس هر دو سپاه
رزم دادند چون دليرانا
جنگ مغلوبه شد در آن وادي
هر طرف رستمانه جنگانا
آنقدر موش و گربه كشته شدند
كه نيايد حساب آسانا
حمله هاي سخت كرد گربه چو شير
بعد از آن زد به قلب موشانا
موشكي اسب گربه را پي كرد
گربه شد سرنگون ز زينانا
الله الله فتاد در موشان
كه بگيريد پهلوانانا
موشكان طبل شادمانه زدند
بهر فتح و ظفر فراوانا
شاه موشان بشد به فيل سوار
لشگر از پيش و پس خروشانا
گربه را هر دو دست بسته به هم
با كلاف و طناب و ريسمانا
شاه گفتا به دار آويزند
اين سگ روسياه نادانا
گربه چون ديد شاه موشان را
غيرتش شد چو ديگ جوشانا
همچو شيري نشست بر زانو
كند آن ريسمان به دندانا
موشكان را گرفت و زد به زمين
كه شدندي به خاك يكسانا
لشگر از يك طرف فراري شد
شاه از يك جهت گريزانا
از ميان رفت فيل و فيل سوار
مخزن تاج و تخت و ايوانا
هست اين قصة عجيب و غريب
يادگار عبيد زاكانا
جان من پند گير از اين قصه
كه شوي در زمانه شادانا
غرض از موش و گربه برخواندن
مدعا فهم كن پسر جانا
عبید زاکانی
https://t.me/kellidd
بعد از آن متفق شدند كه ما
ميرويم پاي تخت سلطانا
به شه عرض حال خويش كنيم
از ستمهاي خيل گربانا
شاه موشان نشسته بود به تخت
ديد از دور خيل موشانا
همه يكباره كردنش تعظيم
كاي تو شاهنشهي به دورانا
گربه كرده است ظلمها به ما
اي شهنشه اولم به قربانا
سالي يكدانه ميگرفت از ما
حال حرصش شده فراوانا
اين زمان پنج پنج ميگيرد
چون شده تائب و مسلمانا
درد دل را به شاه خود گفتند
شاه فرمود كاي عزيزانا
من تلافي به گربه خواهم كرد
كه شود داستان به دورانا
بعد يك هفته لشگري آراست
سيصد و سي هزار موشانا
همه با نيزه ها و تير و كمان
همه با سيف هاي برانا
فوجهاي پياده از يك سو
تيغها در ميانه جولانا
چونكه جمع آوريِ لشگر شد
از خراسان و رشت و گيلانا
يكه موشي وزير لشگر بود
هوشمند و دلير و فطّانا
گفت بايد يكي ز ما برود
نزد گربه به شهر كرمانا
يا بيا پاي تخت در خدمت
يا كه آماده باش جنگانا
موشكي بود ايلچي ز قديم
شد روانه به شهر كرمانا
نرم نرمك به گربه حالي كرد
كه منم ايلچي ز شاهانا
خبر آورده ام براي شما
عزم جنگ كرده شاه موشانا
يا برو پاي تخت در خدمت
يا كه آماده باش جنگانا
گربه گفتا كه موش گه خورده
من نيايم برون ز كرمانا
ليكن اندر خفا تدارك كرد
لشگر معظمي ز گربانا
گربه هاي براق شير شكار
از صفاهان و يزد و كرمانا
لشگر گربه چون مهيا شد
داد فرمان به سوي ميدانا
لشگر موشها ز راه كوير
لشگر گربه از كُهستانا
در بيابان فارس هر دو سپاه
رزم دادند چون دليرانا
جنگ مغلوبه شد در آن وادي
هر طرف رستمانه جنگانا
آنقدر موش و گربه كشته شدند
كه نيايد حساب آسانا
حمله هاي سخت كرد گربه چو شير
بعد از آن زد به قلب موشانا
موشكي اسب گربه را پي كرد
گربه شد سرنگون ز زينانا
الله الله فتاد در موشان
كه بگيريد پهلوانانا
موشكان طبل شادمانه زدند
بهر فتح و ظفر فراوانا
شاه موشان بشد به فيل سوار
لشگر از پيش و پس خروشانا
گربه را هر دو دست بسته به هم
با كلاف و طناب و ريسمانا
شاه گفتا به دار آويزند
اين سگ روسياه نادانا
گربه چون ديد شاه موشان را
غيرتش شد چو ديگ جوشانا
همچو شيري نشست بر زانو
كند آن ريسمان به دندانا
موشكان را گرفت و زد به زمين
كه شدندي به خاك يكسانا
لشگر از يك طرف فراري شد
شاه از يك جهت گريزانا
از ميان رفت فيل و فيل سوار
مخزن تاج و تخت و ايوانا
هست اين قصة عجيب و غريب
يادگار عبيد زاكانا
جان من پند گير از اين قصه
كه شوي در زمانه شادانا
غرض از موش و گربه برخواندن
مدعا فهم كن پسر جانا
عبید زاکانی
https://t.me/kellidd
یا صیّاد رحمی کن، مرنجان نیمجانم را
بکَن بال و پرم، امّا مسوزان استخوانم را
اگر قصد شکارم داشتی اینک اسیرم من
دگر از باغ بیرون شو، مسوزان آشیانم را
به گردن بستهای چون رشتۀ بر پای زنجیرم
مروّت کن اجازت ده که بگشایم زبانم را
به پیرامون گُل از بس خلیده خار در پایم
شده خونین بهر جای چمن بینی نشانم را
در این کنج قفس دور از گلستان، سوختم، مُردم
خبر کن ای صبا از حال زارم، باغبانم را
ز تنهائی دلم خون شد، خدا را محرم رازی
که بنویسم بسوی دوستانم، داستانم را
من بیچاره آن روزی به قتل خود یقین کردم
که دیدم تازه با گرگ اُلفتی باشد، شبانم را
اسیرم ساخت در دست قضا و پنجۀ دشمن
دوچار خواب غفلت کرد از اوّل پاسبانم را
شاطر عباس صبوحی
https://t.me/kellidd
بکَن بال و پرم، امّا مسوزان استخوانم را
اگر قصد شکارم داشتی اینک اسیرم من
دگر از باغ بیرون شو، مسوزان آشیانم را
به گردن بستهای چون رشتۀ بر پای زنجیرم
مروّت کن اجازت ده که بگشایم زبانم را
به پیرامون گُل از بس خلیده خار در پایم
شده خونین بهر جای چمن بینی نشانم را
در این کنج قفس دور از گلستان، سوختم، مُردم
خبر کن ای صبا از حال زارم، باغبانم را
ز تنهائی دلم خون شد، خدا را محرم رازی
که بنویسم بسوی دوستانم، داستانم را
من بیچاره آن روزی به قتل خود یقین کردم
که دیدم تازه با گرگ اُلفتی باشد، شبانم را
اسیرم ساخت در دست قضا و پنجۀ دشمن
دوچار خواب غفلت کرد از اوّل پاسبانم را
شاطر عباس صبوحی
https://t.me/kellidd
حس خوبی ست که بر ثانیه ها زل بزنم
کمی آشفته و دلواپس و تنها بشوم
لحظه ها بی تو پر از حس غریبانه شود
یک قدم مانده به تو ، عازم دریا بشوم
پای دیوار ترک خورده ی دلتنگی خود
بنشینم و پر از باور فردا بشوم
در خیابان مه آلود دلم پرسه زنان
مسخ آن مشتری کافه ی کافکا بشوم !
گوشه دنج اطاق ، منتظر قافیه ها
ناخودآگاه پر از حس غزل ها بشوم
نقطه چین های شبم ، پرشود از دلهره و
نیمه شب غصه ی تکراری یلدا بشوم
تارو پود غزلم ، حاصل ضرب دو نگاه
عاقبت باور وارونه ی حوا بشوم
باز تقویم ورق خورده من خیس شود
ترجمان لب خاموش تمنا بشوم
گاه و بیگاه پر از رایحه ی "یاس خیال"
نیمه ی گمشده ای باشم و پیدا بشوم
دو قدم مانده به خندیدن فواره ی عشق
حس خوبی ست که آبستن رویا بشوم
محمد جوکار
https://t.me/kellidd
کمی آشفته و دلواپس و تنها بشوم
لحظه ها بی تو پر از حس غریبانه شود
یک قدم مانده به تو ، عازم دریا بشوم
پای دیوار ترک خورده ی دلتنگی خود
بنشینم و پر از باور فردا بشوم
در خیابان مه آلود دلم پرسه زنان
مسخ آن مشتری کافه ی کافکا بشوم !
گوشه دنج اطاق ، منتظر قافیه ها
ناخودآگاه پر از حس غزل ها بشوم
نقطه چین های شبم ، پرشود از دلهره و
نیمه شب غصه ی تکراری یلدا بشوم
تارو پود غزلم ، حاصل ضرب دو نگاه
عاقبت باور وارونه ی حوا بشوم
باز تقویم ورق خورده من خیس شود
ترجمان لب خاموش تمنا بشوم
گاه و بیگاه پر از رایحه ی "یاس خیال"
نیمه ی گمشده ای باشم و پیدا بشوم
دو قدم مانده به خندیدن فواره ی عشق
حس خوبی ست که آبستن رویا بشوم
محمد جوکار
https://t.me/kellidd
👏1
دافنه دوموریه تو رمان ربه کا میگه:
«روزی با خود فكر می كردم
اگر او را با غريبه ای ببينم
دنيا را به آتش می كشم!
اما، امروز حاضر نيستم
كبريتی روشن كنم تا ببينم
او كجاست و چه می كند...!»
https://t.me/kellidd
«روزی با خود فكر می كردم
اگر او را با غريبه ای ببينم
دنيا را به آتش می كشم!
اما، امروز حاضر نيستم
كبريتی روشن كنم تا ببينم
او كجاست و چه می كند...!»
https://t.me/kellidd