کلید 🔑
80 subscribers
6.29K photos
1.82K videos
7 files
2.16K links
🔐
«ــ این طلسمِ کهنه کلیدش به مُشتِ توست؛
«با کس مپیچ بیهُده، آیینه‌یی بجوی!»

شاملو
Download Telegram
در زندگی از چیزهای زیادی میترسیدم و نگران بودم,
تا اینکه آنها را تجربه کردم وحالا ترسی از آنهاندارم.

_از" درد "میترسیدم
یاد گرفتم"درد کشیدن برای رشد روح لازم است"

از" سرنوشت "میترسیدم
یاد گرفتم"من توان تغییر آن را دارم"

_از" نفرت "میترسیدم
یاد گرفتم"به هر حال هر کسی نظری دارد"

_از" تنهایی"میترسیدم
یاد گرفتم"خود را دوست بدارم"

_از" شکست "میترسیدم
یاد گرفتم"تلاش نکردن یعنی شکست"

و درآخراز" تغییر "میترسیدم
تا اینکه یاد گرفتم
حتی زیباترین پروانه ها هم
قبل از پرواز کرم بودند و" تغییر آنها را زیباکرد"


https://t.me/kellidd
دست گیرید درین واقعه کافتاد مرا
که نماندست کنون طاقت بیداد مرا

راز من جمله فرو خواند بر دشمن و دوست
اشک ازین واسطه از چشم بیفتاد مرا

هرگز از روز جوانی نشدم یکدم شاد
مادر دهر ندانم به چه میزاد مرا

دامنم دجلهٔ بغداد شد از حسرت آن
که نسیمی رسد از جانب بغداد مرا

آنکه یک لحظه فراموش نگشت از یادم
ظاهر آنست که هرگز نکند یاد مرا

من نه آنم که ز کویش به جفا برگردم
گر براند زدر آن حور پریزاد مرا

این خیالست که وصل تو به ما پردازد
هم خیالت کند از چنگ غم آزاد مرا

گر بگوشت نرسد صبحدمی فریادم
که رسد در شب هجران تو فریاد مرا

بر سر کوی تو چون خواجو اگر خاک شوم
به نسیم تو مگر زنده کند باد مرا

خواجوی کرمانی


https://t.me/kellidd
صد هزاران آفرین جان آفرین پاک را
کافرید از آب و گل سروی چو تو چالاک را

تلخ می گویی و من می بینمت از دور و بس
زهر کی آید فرو، گر ننگرم تریاک را

غنچه دل ته به ته بی گلرخان خونست از آنک
بوستان زندان نماید، مردم غمناک را

چون ترا بینم، هم از چشم خودم در رشک، از آنک
بوستان زندان نماید، مردم غمناک را

چون ترا بینم، هم از چشم خودم در رشک، از آنک
کرد تردامن رخت این چشمهای پاک را

گر به کویت خاک گردم نیست غم، لیکن غم است
کز سر کویت بخواهد باد برد این خاک را

شهسوارا، عیب فتراک است صید چون منی
گاه بستن عذرخواهی کن ز من فتراک را

چون دلم زو چاک شد، ای پندگو، راضی نیم
از رگ جان خود اردوزی در این دل چاک را

چشمه عمرست و خلقی در پیش، حیفی قویست
آشنایی با چنان دریا، چنین خاشاک را

ناله جانسوز خسرو کو به دلها شعله زد
رحمتی ناموخت آن سنگین دل ناباک را


امیر خسرو دهلوی

https://t.me/kellidd
شب آرامي بود
ميروم در ايوان، تا بپرسم از خود

زندگي يعني چه؟

مادرم سيني چايي در دست

گل لبخندي چيد، هديه‌اش داد به من

خواهرم تكه‌ي ناني آورد، آمد آنجا

لب پاشويه نشست

پدرم دفتر شعري آورد، تكيه بر پشتي داد

شعر زيبايي خواند، و مرا برد به آرامش زيباي يقين

با خودم مي‌گفتم:

زندگي، راز بزرگيست كه در ما جاريست

زندگي فاصله‌ي آمدن و رفتن ماست

رود دنيا جاريست

زندگي، آبتني كردن در اين رود است

وقت رفتن به همان عرياني، كه به هنگام ورود آمده‌ايم

دست ما در كف اين رود به دنبال چه مي‌گردد؟

هيچ!!!

زندگي، وزن نگاهي است كه در خاطره‌ها مي‌ماند

شايد اين حسرت بيهوده كه بر دل داري

شعله‌ي گرمي اميد تورا خواهد كشت

زندگي درك همين اكنون است

زندگي شوق رسيدن به همان

فردايي است، كه نخواهد آمد

تو نه در ديروزي، و نه در فردايي

ظرف امروز، پر از بودن توست

شايد اين خنده كه امروز، دريغش كردي

آخرين فرصت همراهي با، اميد است

زندگي ياد غريبي است، كه در سينه‌ي خاك

به جا مي‌ماند

زندگي، سبزترين آيه، در انديشه‌ي برگ

زندگي، خاطر يك قطره، در آرامش رود

زندگي، حس شكوفايي يك مزرعه، در باور بذر

زندگي، باور درياست در انديشه‌ي ماهي، در تنگ

زندگي ترجمه‌ي روشن خاك است، در آيينه‌‌‌ي عشق

زندگي، فهم نفهميدن‌هاست

زندگي، پنجره‌اي باز به دنياي وجود

تا كه اين پنجره باز است، جهاني با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازي اين پنچره را دريابيم

در نبنديم به نور، در نبنديم به آرامش پرمهر نسيم

پرده از ساحت دل برگيريم

روبه اين پنجره، با شوق، سلامي بكنيم

زندگي، رسم پذيرايي از تقدير است

وزن خوشبختي من، وزن رضايتمنديست

زندگي، شايد شعر پدرم بود كه خواند

چاي مادر، كه مرا گرم نمود

نان خواهر كه به ماهي‌ها داد

زندگي شايد آن لبخنديست، كه دريغش كرديم

زندگي زمزمه‌ي پاك حياتست، ميان دو سكوت

زندگي، خاطره‌ي آمدن و رفتن ماست

لحظه‌ي آمدن و رفتن ما تنهاييست

من دلم مي‌خواهد

قدر اين خاطره را دريابيم

سهراب سپهري

https://t.me/kellidd
این روزا عادت همه رفتن ودل شکستنه
درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه

این روزا مشق بچه ها یه صفحه آشفتگیه
گردای رو آینه ها فقط غم زندگیه

این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه
مشکل بی ستاره ها یه کم ستاره چیدنه

این روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدنه
آرزوی شقایقا یه شب کبوتر شدنه

این روزا آسمونمون پر از شکسته بالیه
جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالیه

مریم حیدر زاده

https://t.me/kellidd
عاقلی بودم که عشق آمد امانم را گرفت
بندبند جسم و جان و استخوانم را گرفت

لال گشتم تا که عشق آمد به ایوان دلم
در ازای این محبت او زبانم را گرفت

با اشاره من بدو گفتم که خوشحالم ولی!!
او بحالم گریه کرد، شوق نهانم را گرفت

کور و کر بودم نفهمیدم که عقلم را ربود
با جنون آمد سراغم، وای ایمانم گرفت

من شدم کافر، پرستش کردم او را تا خدا
او خدایم گشت و از من آسمانم را گرفت

بر زبان راندم بگویم حرف دل را با کسی
او ز من غارت نمود شرح بیانم را گرفت

خواستم با او بگویم راز این قلب حزین
هجر آمد مهلت و وقت و زمانم را گرفت

ارس آرامی

https://t.me/kellidd
نگاه کن که نریزد دهی چو باده به دستم
فدای چشمِ تو ساقی به‌هوش باش که مستم

کنم مصالحه یکسر به صالحان می کوثر
به شرطِ آنکه نگیرند این پیاله ز دستم

ز سنگِ حادثه تا ساغرم درست بماند
به وجهِ خیر و تصدق هزار توبه شکستم

چنین که سجده برم بی حفاظ پیشِ جمالت
به عالمی شده روشن که آفتاب‌پرستم

کمندِ زلفِ بتی گردنم ببست و به مویی
چنان کشید که زنجیرِ صد علاقه گسستم

ز گریه آخرم این شد نتیجه در پیِ زلفش
که در میانِ دو دریای خون فتاده به شستم

ز قامتش چو گرفتم قیاسِ روزِ قیامت
نشست و گفت قیامت به قامتی ست که هستم

نداشت خاطرم اندیشه‌ای ز روزِ قیامت
زمانه داد به دستِ شبِ فراقِ تو دستم

بخیز از برِ من کز خدا و خلقِ رقیبت
بس است کیفرِ این یک نفس که با تو نشستم

حرام گشت به یغما بهشتِ رویِ تو روزی
که دل به گندمِ آدم‌فریبِ خالِ تو بستم

یغمای جندقی


https://t.me/kellidd
منگر چنين به چشمم، ای چشم آهوانه
ترســــم قـــرار و صبـــرم برخيزد از ميانه

ترسم به نام بوسه غارت كنم لبت را
با عذر بی قراری - ايــــن بهترين بهانه-

ترسم بسوزد آخـــــر، همراه من تو را نيز
اين آتشی كه از شوق در من كشد زبانه

چون شب شود از اين دست، انديشه‌ای مدام است
در بـــــركشيدنت مست، ای خــــواهش شبـــانـــه

اي رجعت جوانی، در نيمه راه عمرم
برشاخه ی خزانم نا گـــــه زده جوانه

ای بخت ناخوش من، شبرنگ سركش من
رام نوازش تــــو، بــــی تيـــــــــغ و تازيانه

ای مرده در وجودم ، با تـو هراس توفان
ای معنی رهايی! ای ساحل! ای كرانه

جانم پراز سرودی است، كز چنگ تو تراود
ای شـــــور ای ترنــــم،ای شـعر ای ترانه


حسین منزوی

https://t.me/kellidd
مشکل غمی‌ست عشق، که گفتن نمی‌توان
وین مشکل دگر که: نهفتن نمی‌توان

غم‌های عاشقان، همه گفتند پیش یار
ما را عجب غمی‌ست که گفتن نمی‌توان

دندان به قصد لعل لبش تیز چون کنم؟
کان لعل گوهری‌ست، که سفتن نمی‌توان

خون بسته غنچه‌وار دل تنگم از فراق
دلتنگم آن چنان که شکفتن نمی‌توان

در خون نشست چشم هلالی، که از رهت
گردی به دامن مژه رفتن نمی‌توان

هلالی جغتایی

https://t.me/kellidd
اگر نوبهاری ببینیم باز
که بر سبزه زاری نشینیم باز

به شادی بسی می‌بنوشیم خوش
به مستی بسی گل بچینیم باز

سر از پوست چون گل برون آوریم
که چون غنچه در پوستینیم باز

زمستان هجران به پایان بریم
بهار وصالی ببینیم باز

چو دیوانگان رخ به عشق آوریم
پری چهره‌ای بر گزینیم باز

بگو محتسب را که: بر نام ما
قلم کش، که بی‌عقل و دینیم باز

نبودست ما را ز عشقی گزیر
برین بوده‌ایم و برینیم باز

که آن بی‌قرین را خبر می‌برد؟
که با درد عشقت قرینیم باز

بسی آفرین بر من و اوحدی
که نیکو حدیث آفرینیم باز


اوحدی مراغه ای

https://t.me/kellidd
فریاد شدم، گوش نکردی که نکردی
استاد شدم، گوش نکردی که نکردی

از گوشه ی این بخت همایونی و عشّاق
بیداد شدم، گوش نکردی که نکردی

یک جمله ی افتاده به عصرم نشنیدی
همزاد شدم، گوش نکردی که نکردی

زنجیر نگاهت لب ِ جمهوری ِ عشقست
آزاد شدم، گوش نکردی که نکردی

پرواز و اسیری به دلم طعم ِ عسل داشت
تا باد شدم، گوش نکردی که نکردی

در سایه ی چشمت که تحصّن شده کارم
مرداد شدم، گوش نکردی که نکردی

احساس تو را دیدم و همراه ِ عروجم
فریاد شدم، گوش نکردی که نکردی

تا شهر ِغزل اشک سخن سنج کشاندی
غمباد شدم، گوش نکردی که نکردی

امیر علی مطلوبی

https://t.me/kellidd
خانم ! اجازه هست که در قصّه ای جدید
تصمیمتان عوض شود و عاشقم شوید ؟ !

آخر تو هیچ وقت قدیمی نمی شوی
مانند آرزوی خرید لباس عید

آخر تو . . . بگذریم ، چه تغییر می کند ؟
اوضاع ما دو تا پس ازین مدّت مدید

آنروز ـ یادم است ـ زنِ دستهای تو
بد جور مردِ دست مرا کرد نا امید

هی نبض دستهای من آنروز می نشست
هی پلک چشمهای من آنروز می پرید

یادم نرفته است که در قاب عکسِ حوض
پوشیده بود عکس تو پیراهن سپید

یادم نرفته است که لبهای قرمزت
خون
چکّه
چکّه
چکّه
شد از چاقویم چکید !

من فکر می کنم که تو را دفن کرده ام
در گوشه ی حیاط کنار درخت بید

من فکر می کنم که شبی سبز می شود
از خون چشم های سیاهت زنی جدید !

آ‌ب و گلاب ، دسته گل صورتی و سرخ
امروز هم سلام ! زن لاغر سپید !

آیا اجازه هست در این قصّه ی جدید
تصمیمتان عوض شود و عاشقم شوید ؟

حامد ابراهیم پور

https://t.me/kellidd
معما- معین
strawberrykiss
تنه رود همهمه آب
من پر از وسوسه خواب
واسه رویای رسیدن
منه بی حوصله بی تاب

میونه باور و تردید
میونه عشق و معما
با تو هر نفس غنیمت
با تو هر لحظه یه دنیا

با تو پر شور و نشاطم
تو هیاهوی نگاتم
تو یه آوازه قشنگی
من تو آهنگه صداتم

مثله خنده رو لباتم
مثله اشک رو گونه هاتم
تو رو میبوسم و انگار شاعره شعره چشاتم

دشت پونه های وحشی
رنگ التماس و خواهش
موج خاکستری باد
شعله ی گرم نوازش

بیا گلواژه ی عشقو با تو همصدا بخونم
تو رو دوست دارم و ای کاش تا ابد
با تو بمونم


فریدون علیخانی
معین


https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
راه دارد کشتنم تنها صدایم کن همین
اول عاشق کن مرا بعدش رهایم کن همین
 
من درختم لااقل کاغذ بساز از من نه  دار
بادبادک کن مرا بی نخ هوایم کن همین
 
مُرده را آیینه می گیرند اغلب بر دهان
لااقل یک بار در آیینه، هایم کن همین
 
با خدا بودن برایم امتحانی سخت نیست
در میان موج مویت ناخدایم کن همین
 
تا که  موسی رَد شود از فرق مویت با یهود
شانه ام، در دست موسایت عصایم کن همین
 
من طلای سرخ مشهد را نمی خواهم، فقط
زعفرانی از  لبت را توی چایم کن همین
 
هرچه در انبار کاهی مثل سوزن گم شوی
وقت پیدا کردنت آهن ربایم کن همین

#مسعودبانصیری

https://t.me/kellidd
بے تو چشمان من از دورے تو باریدند
سایہ ها  بر من و احوال دلم خندیدند

بے تو این شهر، تماشاڪدهِ رفتن توست
اطلسے ها  تنشان رختِ سیہ پوشیدند

ابر و بادے  ڪہ تو را سادہ گرفتند از من
لرزش قلب مرا دیدہ  بہ خود پیچیدند

آسمان خیرہ بہ چشمان من و بُغضم شد
با تلے صاعقہ بـر  ، دشمن دل  غریدند

قاصدڪ هاے پریشان بہ هواخواهے من
رد پاهـاے تـو را  ، از   همگان پرسیدند

شمع و پروانہ و گل تا بہ سحر از چشمم
قطرہ در قطرہ ے اشڪ از رخِ من نوشیدند

روے پرچین حیاط از ، غم و این بے تابی
قُمـریان  ، سر بہ گـریبان شدہ و نالیدند

با بهار آمدے و  ، یڪ شبہ جانم بردی؛
پیچڪ و باغِ گل از مردنِ من ترسیدند

بے خبر سوز زمستان بہ تن شهر نشست
بید مجنون و صنوبر از غمت لرزیدند

گر چہ ڪمبود تو جان از تن من بیرون برد
"پونه" ها بعد تو از ڪوچہ ے من ڪوچیدند

#افسانه_احمدی_پونه

https://t.me/kellidd
🤩1
مرا می‌خواستی، تا شاعری را،
ببینی روز و شب دیوانه‌ی خویش
مرا می‌خواستی، تا در همه شهر،
ز هر کس بشنوی افسانه‌ی خویش

‌مرا می‌خواستی، تا از دل من،
برانگیزی نوایِ بینوایی
به صد افسون دهی هر دم فریبم،
به دل‌سختی کنی بر من، خدایی!

مرا می‌‌خواستی، تا در غزل‌ها،
تو را «زیبا‌تر از مهتاب» گویم.
تنت را «در میان چشمه‌ی نور»
شبانگاهانِ مهتابی بشویم.

مرا می‌خواستی، تا نزدِ مردم،
تو را الهام‌بخش ِ خویش خوانم
به بال نغمه‌های آسمانی،
به بامِ آسمان‌هایت نشانم؛

مرا می‌خواستی تا از سر ِ ناز
ببینی پیش پایت زاریم را
بخوانی هر زمان در دفترِ من
غم ِ شب تا سحر بیداریم را

مرا می‌‌خواستی امّا چه حاصل؟
برایت هر چه کردم باز کم بود!
مرا روزی رها کردی در این شهر،
که این یک قطره دل، دریایِ غم بود!

تو را می‌‌خواستم تا در جوانی،
نمیرم از غم بی‌همزبانی،
غمِ بی‌همزبانی سوخت جانم
چه می‌خواهم دگر زین زندگانی؟

#فریدون_مشیری

https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مردکی را چشم درد خاست، پیش بیطار رفت که دوا کن. بیطار از آنچه در چشم چارپای می‌کند در دیده او کشید و کور شد. حکومت به داور بردند گفت بر او هیچ تاوان نیست. اگر این خر نبودی، پیش بیطار نرفتی. مقصود از این سخن آن است تا بدانی که هر آن که ناآزموده را کار بزرگ فرماید با آن که ندامت برد به نزدیک خردمندان به خفت رای منسوب گردد.

ندهد هوشمند روشن‌رای
به فرومایه کارهای خطیر

بوریاباف اگر چه بافنده‌ست
نبرندش به کارگاه حریر

#گلستان
#سعدی

https://t.me/kellidd
🌞

روبه‌روى آفتابِ روى تو...
ذرّه‌ام،
گردم،
غبارم
هيچ
هيچ...

#قيصر_امين_پور

درود ، صبحتان بخیر
امروزتون
پر از خیر و برکت
پر از موفقیت و
پر از محبت و ...
بهترین ها را برایتان آرزو دارم

روزگارتون زیبا 🙏☺️


https://t.me/kellidd
یکی شاهدی در سمرقند داشت
که گفتی بجای سمر قند داشت

جمالی گرو برده از آفتاب
ز شوخیش بنیاد تقوی خراب

تعالی الله از حسن تا غایتی
که پنداری از رحمتست آیتی

همی رفتی و دیده‌ها در پی اش
دل دوستان کرده جان بر خیش

نظر کردی این دوست در وی نهفت
نگه کرد باری به تندی و گفت

که ای خیره سر چند پویی پی ام
ندانی که من مرغ دامت نی ام؟

گرت بار دیگر ببینم به تیغ
چو دشمن ببرم سرت بی دریغ

کسی گفتش اکنون سر خویش گیر
از این سهل تر مطلبی پیش گیر

نپندارم این کام حاصل کنی
مبادا که جان در سر دل کنی

چو مفتون صادق ملامت شنید
به درد از درون ناله‌ای برکشید

که بگذار تا زخم تیغ هلاک
بغلطاندم لاشه در خون و خاک

مگر پیش دشمن بگویند و دوست
که این کشته دست و شمشیر اوست

نمی‌بینم از خاک کویش گریز
به بیداد گو آبرویم بریز

مرا توبه فرمایی ای خودپرست
تو را توبه زین گفت اولی ترست

ببخشای بر من که هرچه او کند
وگر قصد خون است نیکو کند

بسوزاندم هر شبی آتشش
سحر زنده گردم به بوی خوشش

اگر میرم امروز در کوی دوست
قیامت زنم خیمه پهلوی دوست

مده تا توانی در این جنگ پشت
که زنده‌ست #سعدی که عشقش بکشت

https://t.me/kellidd
داند آنکس که ز دیدار تو برخوردار است
که خرابات و حرم غیر در و دیوار است

ای که در طور ز بیحوصلگی مدهوشی
دیده بگشای که عالم همه‌گی دیدار است

همه پامال تو شد خواه سرو خواهی جان
و آنچه در دست من از توست همین پندار است

از تو ناقوس بدست من مست است که هست
و ز تو طرفی که ببستیم همین زنار است

برخور از باغچهٔ حسن که نشکفته، هنوز
گل رسوائی ما از چمن دیدار است

باور از مات نیاید به لب بام در آی
تا ببینی که چه شور از تو درین بازار است

دو جهان بر سر دل باخت رضی منفعل است
که فزایند بر آن بار گر این بازار است

رضی الدین آرتیمانی

https://t.me/kellidd