کاش از رفتن تو شهر خبردار شود
یک نفر محض خدا مانع این کار شود
کاش می امد و از خشت دلم بر می داشت
بر سر راه تو می چید ، که دیوار شود
کاش می گفت که این دلهره ی رفتن تو
همگی خواب و خیال است ، که انکار شود
کاش کنعانی من بار دگر بر می گشت
همه را پس زده و رونق بازار شود
اه ای مرغ مهاجر همه در خواب خوشند
هیچ کس نیست در این شهر که بیدار شود
#وحید_قهرمانی
https://t.me/kellidd
یک نفر محض خدا مانع این کار شود
کاش می امد و از خشت دلم بر می داشت
بر سر راه تو می چید ، که دیوار شود
کاش می گفت که این دلهره ی رفتن تو
همگی خواب و خیال است ، که انکار شود
کاش کنعانی من بار دگر بر می گشت
همه را پس زده و رونق بازار شود
اه ای مرغ مهاجر همه در خواب خوشند
هیچ کس نیست در این شهر که بیدار شود
#وحید_قهرمانی
https://t.me/kellidd
از دست خودم خسته و در پای تو گیرم
بی چشم تو از عالم و آدم همه سیرم
هرگز نتوانم شوم از دست تو آزاد
عمریست به گیسوی تو ای خوب اسیرم
اصلاً تو شدی مالک جان و دل و دینم
فرمان بده باشم به جهان یا که بمیرم
تقصیر خودم نیست که این خصلت عشق است
تا عشق تو دارم نتوان گفت که پیرم
حالا که چنین مست توام ؛ در بَرِ من باش
مگذار که دور از رُخت ای یار بمیرم
#موسی_رئیسی_وانانی
https://t.me/kellidd
بی چشم تو از عالم و آدم همه سیرم
هرگز نتوانم شوم از دست تو آزاد
عمریست به گیسوی تو ای خوب اسیرم
اصلاً تو شدی مالک جان و دل و دینم
فرمان بده باشم به جهان یا که بمیرم
تقصیر خودم نیست که این خصلت عشق است
تا عشق تو دارم نتوان گفت که پیرم
حالا که چنین مست توام ؛ در بَرِ من باش
مگذار که دور از رُخت ای یار بمیرم
#موسی_رئیسی_وانانی
https://t.me/kellidd
اگر زهر است اگر شکر چه شیرین است بیخویشی
کله جویی نیابی سر چه شیرین است بیخویشی
چو افتادی تو در دامش چو خوردی باده جامش
برون آیی نیابی در چه شیرین است بیخویشی
مترس آخر نه مردی تو بجنب آخر نمردی تو
بده آن زر به سیمین بر چه شیرین است بیخویشی
چرا تو سرد و برف آیی فنا شو تا شگرف آیی
غم هستی تو کمتر خور چه شیرین است بیخویشی
در این منگر که در دامم که پر گشت است این جامم
به پیری عمر نو بنگر چه شیرین است بیخویشی
چه هشیاری برادر هی ببین دریای پر از می
مسلمان شو تو ای کافر چه شیرین است بیخویشی
نمود آن زلف مشکینش که عنبر گشت مسکینش
زهی مشک و زهی عنبر چه شیرین است بیخویشی
بیا ای یار در بستان میان حلقه مستان
به دست هر یکی ساغر چه شیرین است بیخویشی
یکی شه بین تو بس حاضر به جمله روحها ناظر
ز بیخویشی از آن سوتر چه شیرین است بیخویشی
#مولانا
https://t.me/kellidd
کله جویی نیابی سر چه شیرین است بیخویشی
چو افتادی تو در دامش چو خوردی باده جامش
برون آیی نیابی در چه شیرین است بیخویشی
مترس آخر نه مردی تو بجنب آخر نمردی تو
بده آن زر به سیمین بر چه شیرین است بیخویشی
چرا تو سرد و برف آیی فنا شو تا شگرف آیی
غم هستی تو کمتر خور چه شیرین است بیخویشی
در این منگر که در دامم که پر گشت است این جامم
به پیری عمر نو بنگر چه شیرین است بیخویشی
چه هشیاری برادر هی ببین دریای پر از می
مسلمان شو تو ای کافر چه شیرین است بیخویشی
نمود آن زلف مشکینش که عنبر گشت مسکینش
زهی مشک و زهی عنبر چه شیرین است بیخویشی
بیا ای یار در بستان میان حلقه مستان
به دست هر یکی ساغر چه شیرین است بیخویشی
یکی شه بین تو بس حاضر به جمله روحها ناظر
ز بیخویشی از آن سوتر چه شیرین است بیخویشی
#مولانا
https://t.me/kellidd
👏1
تو کدامی و چه نامی که چنین خوب خرامی
خون عشاق حلال است زهی شوخ حرامی
بیم آن است دمادم که چو پروانه بسوزم
از تغابن که تو چون شمع چرا شاهد عامی
فتنه انگیزی و خون ریزی و خلقی نگرانت
که چه شیرینحرکاتی و چه مطبوعکلامی
مگر از هیئت شیرین تو میرفت حدیثی
نیشکر گفت کمر بستهام اینک به غلامی
کافر ار قامت همچون بت سنگین تو بیند
بار دیگر نکند سجده بتهای رخامی
بنشین یک نفس ای فتنه که برخاست قیامت
فتنه نادر بنشیند چو تو در حال قیامی
بلعجب باشد از این خلق که رویت چو مه نو
مینمایند به انگشت و تو خود بدر تمامی
کس نیارد که کند جور در اقبال اتابک
تو چنین سرکش و بیچارهکش از خیل کدامی
آفت مجلس و میدان و هلاک زن و مردی
فتنه خانه و بازار و بلای در و بامی
در سر کار تو کردم دل و دین با همه دانش
مرغ زیرک به حقیقت منم امروز و تو دامی
طاقتم نیست ز هر بیخبری سنگ ملامت
که تو در سینه #سعدی چو چراغ از پس جامی
https://t.me/kellidd
خون عشاق حلال است زهی شوخ حرامی
بیم آن است دمادم که چو پروانه بسوزم
از تغابن که تو چون شمع چرا شاهد عامی
فتنه انگیزی و خون ریزی و خلقی نگرانت
که چه شیرینحرکاتی و چه مطبوعکلامی
مگر از هیئت شیرین تو میرفت حدیثی
نیشکر گفت کمر بستهام اینک به غلامی
کافر ار قامت همچون بت سنگین تو بیند
بار دیگر نکند سجده بتهای رخامی
بنشین یک نفس ای فتنه که برخاست قیامت
فتنه نادر بنشیند چو تو در حال قیامی
بلعجب باشد از این خلق که رویت چو مه نو
مینمایند به انگشت و تو خود بدر تمامی
کس نیارد که کند جور در اقبال اتابک
تو چنین سرکش و بیچارهکش از خیل کدامی
آفت مجلس و میدان و هلاک زن و مردی
فتنه خانه و بازار و بلای در و بامی
در سر کار تو کردم دل و دین با همه دانش
مرغ زیرک به حقیقت منم امروز و تو دامی
طاقتم نیست ز هر بیخبری سنگ ملامت
که تو در سینه #سعدی چو چراغ از پس جامی
https://t.me/kellidd
گویند کز عقیق شود رفع تشنگی
حاشا به من که معتقد این خبر شوم
زیرا که من عقیق لب لعل یار را
هر چند بیشتر بمکم تشنه تر شوم
شاطر عباس صبوحی قمی
https://t.me/kellidd
در زندگی از چیزهای زیادی میترسیدم و نگران بودم,
تا اینکه آنها را تجربه کردم وحالا ترسی از آنهاندارم.
_از" درد "میترسیدم
یاد گرفتم"درد کشیدن برای رشد روح لازم است"
از" سرنوشت "میترسیدم
یاد گرفتم"من توان تغییر آن را دارم"
_از" نفرت "میترسیدم
یاد گرفتم"به هر حال هر کسی نظری دارد"
_از" تنهایی"میترسیدم
یاد گرفتم"خود را دوست بدارم"
_از" شکست "میترسیدم
یاد گرفتم"تلاش نکردن یعنی شکست"
و درآخراز" تغییر "میترسیدم
تا اینکه یاد گرفتم
حتی زیباترین پروانه ها هم
قبل از پرواز کرم بودند و" تغییر آنها را زیباکرد"
https://t.me/kellidd
تا اینکه آنها را تجربه کردم وحالا ترسی از آنهاندارم.
_از" درد "میترسیدم
یاد گرفتم"درد کشیدن برای رشد روح لازم است"
از" سرنوشت "میترسیدم
یاد گرفتم"من توان تغییر آن را دارم"
_از" نفرت "میترسیدم
یاد گرفتم"به هر حال هر کسی نظری دارد"
_از" تنهایی"میترسیدم
یاد گرفتم"خود را دوست بدارم"
_از" شکست "میترسیدم
یاد گرفتم"تلاش نکردن یعنی شکست"
و درآخراز" تغییر "میترسیدم
تا اینکه یاد گرفتم
حتی زیباترین پروانه ها هم
قبل از پرواز کرم بودند و" تغییر آنها را زیباکرد"
https://t.me/kellidd
دست گیرید درین واقعه کافتاد مرا
که نماندست کنون طاقت بیداد مرا
راز من جمله فرو خواند بر دشمن و دوست
اشک ازین واسطه از چشم بیفتاد مرا
هرگز از روز جوانی نشدم یکدم شاد
مادر دهر ندانم به چه میزاد مرا
دامنم دجلهٔ بغداد شد از حسرت آن
که نسیمی رسد از جانب بغداد مرا
آنکه یک لحظه فراموش نگشت از یادم
ظاهر آنست که هرگز نکند یاد مرا
من نه آنم که ز کویش به جفا برگردم
گر براند زدر آن حور پریزاد مرا
این خیالست که وصل تو به ما پردازد
هم خیالت کند از چنگ غم آزاد مرا
گر بگوشت نرسد صبحدمی فریادم
که رسد در شب هجران تو فریاد مرا
بر سر کوی تو چون خواجو اگر خاک شوم
به نسیم تو مگر زنده کند باد مرا
خواجوی کرمانی
https://t.me/kellidd
که نماندست کنون طاقت بیداد مرا
راز من جمله فرو خواند بر دشمن و دوست
اشک ازین واسطه از چشم بیفتاد مرا
هرگز از روز جوانی نشدم یکدم شاد
مادر دهر ندانم به چه میزاد مرا
دامنم دجلهٔ بغداد شد از حسرت آن
که نسیمی رسد از جانب بغداد مرا
آنکه یک لحظه فراموش نگشت از یادم
ظاهر آنست که هرگز نکند یاد مرا
من نه آنم که ز کویش به جفا برگردم
گر براند زدر آن حور پریزاد مرا
این خیالست که وصل تو به ما پردازد
هم خیالت کند از چنگ غم آزاد مرا
گر بگوشت نرسد صبحدمی فریادم
که رسد در شب هجران تو فریاد مرا
بر سر کوی تو چون خواجو اگر خاک شوم
به نسیم تو مگر زنده کند باد مرا
خواجوی کرمانی
https://t.me/kellidd
صد هزاران آفرین جان آفرین پاک را
کافرید از آب و گل سروی چو تو چالاک را
تلخ می گویی و من می بینمت از دور و بس
زهر کی آید فرو، گر ننگرم تریاک را
غنچه دل ته به ته بی گلرخان خونست از آنک
بوستان زندان نماید، مردم غمناک را
چون ترا بینم، هم از چشم خودم در رشک، از آنک
بوستان زندان نماید، مردم غمناک را
چون ترا بینم، هم از چشم خودم در رشک، از آنک
کرد تردامن رخت این چشمهای پاک را
گر به کویت خاک گردم نیست غم، لیکن غم است
کز سر کویت بخواهد باد برد این خاک را
شهسوارا، عیب فتراک است صید چون منی
گاه بستن عذرخواهی کن ز من فتراک را
چون دلم زو چاک شد، ای پندگو، راضی نیم
از رگ جان خود اردوزی در این دل چاک را
چشمه عمرست و خلقی در پیش، حیفی قویست
آشنایی با چنان دریا، چنین خاشاک را
ناله جانسوز خسرو کو به دلها شعله زد
رحمتی ناموخت آن سنگین دل ناباک را
امیر خسرو دهلوی
https://t.me/kellidd
کافرید از آب و گل سروی چو تو چالاک را
تلخ می گویی و من می بینمت از دور و بس
زهر کی آید فرو، گر ننگرم تریاک را
غنچه دل ته به ته بی گلرخان خونست از آنک
بوستان زندان نماید، مردم غمناک را
چون ترا بینم، هم از چشم خودم در رشک، از آنک
بوستان زندان نماید، مردم غمناک را
چون ترا بینم، هم از چشم خودم در رشک، از آنک
کرد تردامن رخت این چشمهای پاک را
گر به کویت خاک گردم نیست غم، لیکن غم است
کز سر کویت بخواهد باد برد این خاک را
شهسوارا، عیب فتراک است صید چون منی
گاه بستن عذرخواهی کن ز من فتراک را
چون دلم زو چاک شد، ای پندگو، راضی نیم
از رگ جان خود اردوزی در این دل چاک را
چشمه عمرست و خلقی در پیش، حیفی قویست
آشنایی با چنان دریا، چنین خاشاک را
ناله جانسوز خسرو کو به دلها شعله زد
رحمتی ناموخت آن سنگین دل ناباک را
امیر خسرو دهلوی
https://t.me/kellidd
شب آرامي بود
ميروم در ايوان، تا بپرسم از خود
زندگي يعني چه؟
مادرم سيني چايي در دست
گل لبخندي چيد، هديهاش داد به من
خواهرم تكهي ناني آورد، آمد آنجا
لب پاشويه نشست
پدرم دفتر شعري آورد، تكيه بر پشتي داد
شعر زيبايي خواند، و مرا برد به آرامش زيباي يقين
با خودم ميگفتم:
زندگي، راز بزرگيست كه در ما جاريست
زندگي فاصلهي آمدن و رفتن ماست
رود دنيا جاريست
زندگي، آبتني كردن در اين رود است
وقت رفتن به همان عرياني، كه به هنگام ورود آمدهايم
دست ما در كف اين رود به دنبال چه ميگردد؟
هيچ!!!
زندگي، وزن نگاهي است كه در خاطرهها ميماند
شايد اين حسرت بيهوده كه بر دل داري
شعلهي گرمي اميد تورا خواهد كشت
زندگي درك همين اكنون است
زندگي شوق رسيدن به همان
فردايي است، كه نخواهد آمد
تو نه در ديروزي، و نه در فردايي
ظرف امروز، پر از بودن توست
شايد اين خنده كه امروز، دريغش كردي
آخرين فرصت همراهي با، اميد است
زندگي ياد غريبي است، كه در سينهي خاك
به جا ميماند
زندگي، سبزترين آيه، در انديشهي برگ
زندگي، خاطر يك قطره، در آرامش رود
زندگي، حس شكوفايي يك مزرعه، در باور بذر
زندگي، باور درياست در انديشهي ماهي، در تنگ
زندگي ترجمهي روشن خاك است، در آيينهي عشق
زندگي، فهم نفهميدنهاست
زندگي، پنجرهاي باز به دنياي وجود
تا كه اين پنجره باز است، جهاني با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازي اين پنچره را دريابيم
در نبنديم به نور، در نبنديم به آرامش پرمهر نسيم
پرده از ساحت دل برگيريم
روبه اين پنجره، با شوق، سلامي بكنيم
زندگي، رسم پذيرايي از تقدير است
وزن خوشبختي من، وزن رضايتمنديست
زندگي، شايد شعر پدرم بود كه خواند
چاي مادر، كه مرا گرم نمود
نان خواهر كه به ماهيها داد
زندگي شايد آن لبخنديست، كه دريغش كرديم
زندگي زمزمهي پاك حياتست، ميان دو سكوت
زندگي، خاطرهي آمدن و رفتن ماست
لحظهي آمدن و رفتن ما تنهاييست
من دلم ميخواهد
قدر اين خاطره را دريابيم
سهراب سپهري
https://t.me/kellidd
ميروم در ايوان، تا بپرسم از خود
زندگي يعني چه؟
مادرم سيني چايي در دست
گل لبخندي چيد، هديهاش داد به من
خواهرم تكهي ناني آورد، آمد آنجا
لب پاشويه نشست
پدرم دفتر شعري آورد، تكيه بر پشتي داد
شعر زيبايي خواند، و مرا برد به آرامش زيباي يقين
با خودم ميگفتم:
زندگي، راز بزرگيست كه در ما جاريست
زندگي فاصلهي آمدن و رفتن ماست
رود دنيا جاريست
زندگي، آبتني كردن در اين رود است
وقت رفتن به همان عرياني، كه به هنگام ورود آمدهايم
دست ما در كف اين رود به دنبال چه ميگردد؟
هيچ!!!
زندگي، وزن نگاهي است كه در خاطرهها ميماند
شايد اين حسرت بيهوده كه بر دل داري
شعلهي گرمي اميد تورا خواهد كشت
زندگي درك همين اكنون است
زندگي شوق رسيدن به همان
فردايي است، كه نخواهد آمد
تو نه در ديروزي، و نه در فردايي
ظرف امروز، پر از بودن توست
شايد اين خنده كه امروز، دريغش كردي
آخرين فرصت همراهي با، اميد است
زندگي ياد غريبي است، كه در سينهي خاك
به جا ميماند
زندگي، سبزترين آيه، در انديشهي برگ
زندگي، خاطر يك قطره، در آرامش رود
زندگي، حس شكوفايي يك مزرعه، در باور بذر
زندگي، باور درياست در انديشهي ماهي، در تنگ
زندگي ترجمهي روشن خاك است، در آيينهي عشق
زندگي، فهم نفهميدنهاست
زندگي، پنجرهاي باز به دنياي وجود
تا كه اين پنجره باز است، جهاني با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازي اين پنچره را دريابيم
در نبنديم به نور، در نبنديم به آرامش پرمهر نسيم
پرده از ساحت دل برگيريم
روبه اين پنجره، با شوق، سلامي بكنيم
زندگي، رسم پذيرايي از تقدير است
وزن خوشبختي من، وزن رضايتمنديست
زندگي، شايد شعر پدرم بود كه خواند
چاي مادر، كه مرا گرم نمود
نان خواهر كه به ماهيها داد
زندگي شايد آن لبخنديست، كه دريغش كرديم
زندگي زمزمهي پاك حياتست، ميان دو سكوت
زندگي، خاطرهي آمدن و رفتن ماست
لحظهي آمدن و رفتن ما تنهاييست
من دلم ميخواهد
قدر اين خاطره را دريابيم
سهراب سپهري
https://t.me/kellidd
این روزا عادت همه رفتن ودل شکستنه
درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه
این روزا مشق بچه ها یه صفحه آشفتگیه
گردای رو آینه ها فقط غم زندگیه
این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه
مشکل بی ستاره ها یه کم ستاره چیدنه
این روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدنه
آرزوی شقایقا یه شب کبوتر شدنه
این روزا آسمونمون پر از شکسته بالیه
جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالیه
مریم حیدر زاده
https://t.me/kellidd
درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه
این روزا مشق بچه ها یه صفحه آشفتگیه
گردای رو آینه ها فقط غم زندگیه
این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه
مشکل بی ستاره ها یه کم ستاره چیدنه
این روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدنه
آرزوی شقایقا یه شب کبوتر شدنه
این روزا آسمونمون پر از شکسته بالیه
جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالیه
مریم حیدر زاده
https://t.me/kellidd
عاقلی بودم که عشق آمد امانم را گرفت
بندبند جسم و جان و استخوانم را گرفت
لال گشتم تا که عشق آمد به ایوان دلم
در ازای این محبت او زبانم را گرفت
با اشاره من بدو گفتم که خوشحالم ولی!!
او بحالم گریه کرد، شوق نهانم را گرفت
کور و کر بودم نفهمیدم که عقلم را ربود
با جنون آمد سراغم، وای ایمانم گرفت
من شدم کافر، پرستش کردم او را تا خدا
او خدایم گشت و از من آسمانم را گرفت
بر زبان راندم بگویم حرف دل را با کسی
او ز من غارت نمود شرح بیانم را گرفت
خواستم با او بگویم راز این قلب حزین
هجر آمد مهلت و وقت و زمانم را گرفت
ارس آرامی
https://t.me/kellidd
بندبند جسم و جان و استخوانم را گرفت
لال گشتم تا که عشق آمد به ایوان دلم
در ازای این محبت او زبانم را گرفت
با اشاره من بدو گفتم که خوشحالم ولی!!
او بحالم گریه کرد، شوق نهانم را گرفت
کور و کر بودم نفهمیدم که عقلم را ربود
با جنون آمد سراغم، وای ایمانم گرفت
من شدم کافر، پرستش کردم او را تا خدا
او خدایم گشت و از من آسمانم را گرفت
بر زبان راندم بگویم حرف دل را با کسی
او ز من غارت نمود شرح بیانم را گرفت
خواستم با او بگویم راز این قلب حزین
هجر آمد مهلت و وقت و زمانم را گرفت
ارس آرامی
https://t.me/kellidd
نگاه کن که نریزد دهی چو باده به دستم
فدای چشمِ تو ساقی بههوش باش که مستم
کنم مصالحه یکسر به صالحان می کوثر
به شرطِ آنکه نگیرند این پیاله ز دستم
ز سنگِ حادثه تا ساغرم درست بماند
به وجهِ خیر و تصدق هزار توبه شکستم
چنین که سجده برم بی حفاظ پیشِ جمالت
به عالمی شده روشن که آفتابپرستم
کمندِ زلفِ بتی گردنم ببست و به مویی
چنان کشید که زنجیرِ صد علاقه گسستم
ز گریه آخرم این شد نتیجه در پیِ زلفش
که در میانِ دو دریای خون فتاده به شستم
ز قامتش چو گرفتم قیاسِ روزِ قیامت
نشست و گفت قیامت به قامتی ست که هستم
نداشت خاطرم اندیشهای ز روزِ قیامت
زمانه داد به دستِ شبِ فراقِ تو دستم
بخیز از برِ من کز خدا و خلقِ رقیبت
بس است کیفرِ این یک نفس که با تو نشستم
حرام گشت به یغما بهشتِ رویِ تو روزی
که دل به گندمِ آدمفریبِ خالِ تو بستم
یغمای جندقی
https://t.me/kellidd
فدای چشمِ تو ساقی بههوش باش که مستم
کنم مصالحه یکسر به صالحان می کوثر
به شرطِ آنکه نگیرند این پیاله ز دستم
ز سنگِ حادثه تا ساغرم درست بماند
به وجهِ خیر و تصدق هزار توبه شکستم
چنین که سجده برم بی حفاظ پیشِ جمالت
به عالمی شده روشن که آفتابپرستم
کمندِ زلفِ بتی گردنم ببست و به مویی
چنان کشید که زنجیرِ صد علاقه گسستم
ز گریه آخرم این شد نتیجه در پیِ زلفش
که در میانِ دو دریای خون فتاده به شستم
ز قامتش چو گرفتم قیاسِ روزِ قیامت
نشست و گفت قیامت به قامتی ست که هستم
نداشت خاطرم اندیشهای ز روزِ قیامت
زمانه داد به دستِ شبِ فراقِ تو دستم
بخیز از برِ من کز خدا و خلقِ رقیبت
بس است کیفرِ این یک نفس که با تو نشستم
حرام گشت به یغما بهشتِ رویِ تو روزی
که دل به گندمِ آدمفریبِ خالِ تو بستم
یغمای جندقی
https://t.me/kellidd
منگر چنين به چشمم، ای چشم آهوانه
ترســــم قـــرار و صبـــرم برخيزد از ميانه
ترسم به نام بوسه غارت كنم لبت را
با عذر بی قراری - ايــــن بهترين بهانه-
ترسم بسوزد آخـــــر، همراه من تو را نيز
اين آتشی كه از شوق در من كشد زبانه
چون شب شود از اين دست، انديشهای مدام است
در بـــــركشيدنت مست، ای خــــواهش شبـــانـــه
اي رجعت جوانی، در نيمه راه عمرم
برشاخه ی خزانم نا گـــــه زده جوانه
ای بخت ناخوش من، شبرنگ سركش من
رام نوازش تــــو، بــــی تيـــــــــغ و تازيانه
ای مرده در وجودم ، با تـو هراس توفان
ای معنی رهايی! ای ساحل! ای كرانه
جانم پراز سرودی است، كز چنگ تو تراود
ای شـــــور ای ترنــــم،ای شـعر ای ترانه
حسین منزوی
https://t.me/kellidd
ترســــم قـــرار و صبـــرم برخيزد از ميانه
ترسم به نام بوسه غارت كنم لبت را
با عذر بی قراری - ايــــن بهترين بهانه-
ترسم بسوزد آخـــــر، همراه من تو را نيز
اين آتشی كه از شوق در من كشد زبانه
چون شب شود از اين دست، انديشهای مدام است
در بـــــركشيدنت مست، ای خــــواهش شبـــانـــه
اي رجعت جوانی، در نيمه راه عمرم
برشاخه ی خزانم نا گـــــه زده جوانه
ای بخت ناخوش من، شبرنگ سركش من
رام نوازش تــــو، بــــی تيـــــــــغ و تازيانه
ای مرده در وجودم ، با تـو هراس توفان
ای معنی رهايی! ای ساحل! ای كرانه
جانم پراز سرودی است، كز چنگ تو تراود
ای شـــــور ای ترنــــم،ای شـعر ای ترانه
حسین منزوی
https://t.me/kellidd
مشکل غمیست عشق، که گفتن نمیتوان
وین مشکل دگر که: نهفتن نمیتوان
غمهای عاشقان، همه گفتند پیش یار
ما را عجب غمیست که گفتن نمیتوان
دندان به قصد لعل لبش تیز چون کنم؟
کان لعل گوهریست، که سفتن نمیتوان
خون بسته غنچهوار دل تنگم از فراق
دلتنگم آن چنان که شکفتن نمیتوان
در خون نشست چشم هلالی، که از رهت
گردی به دامن مژه رفتن نمیتوان
هلالی جغتایی
https://t.me/kellidd
وین مشکل دگر که: نهفتن نمیتوان
غمهای عاشقان، همه گفتند پیش یار
ما را عجب غمیست که گفتن نمیتوان
دندان به قصد لعل لبش تیز چون کنم؟
کان لعل گوهریست، که سفتن نمیتوان
خون بسته غنچهوار دل تنگم از فراق
دلتنگم آن چنان که شکفتن نمیتوان
در خون نشست چشم هلالی، که از رهت
گردی به دامن مژه رفتن نمیتوان
هلالی جغتایی
https://t.me/kellidd
اگر نوبهاری ببینیم باز
که بر سبزه زاری نشینیم باز
به شادی بسی میبنوشیم خوش
به مستی بسی گل بچینیم باز
سر از پوست چون گل برون آوریم
که چون غنچه در پوستینیم باز
زمستان هجران به پایان بریم
بهار وصالی ببینیم باز
چو دیوانگان رخ به عشق آوریم
پری چهرهای بر گزینیم باز
بگو محتسب را که: بر نام ما
قلم کش، که بیعقل و دینیم باز
نبودست ما را ز عشقی گزیر
برین بودهایم و برینیم باز
که آن بیقرین را خبر میبرد؟
که با درد عشقت قرینیم باز
بسی آفرین بر من و اوحدی
که نیکو حدیث آفرینیم باز
اوحدی مراغه ای
https://t.me/kellidd
که بر سبزه زاری نشینیم باز
به شادی بسی میبنوشیم خوش
به مستی بسی گل بچینیم باز
سر از پوست چون گل برون آوریم
که چون غنچه در پوستینیم باز
زمستان هجران به پایان بریم
بهار وصالی ببینیم باز
چو دیوانگان رخ به عشق آوریم
پری چهرهای بر گزینیم باز
بگو محتسب را که: بر نام ما
قلم کش، که بیعقل و دینیم باز
نبودست ما را ز عشقی گزیر
برین بودهایم و برینیم باز
که آن بیقرین را خبر میبرد؟
که با درد عشقت قرینیم باز
بسی آفرین بر من و اوحدی
که نیکو حدیث آفرینیم باز
اوحدی مراغه ای
https://t.me/kellidd
فریاد شدم، گوش نکردی که نکردی
استاد شدم، گوش نکردی که نکردی
از گوشه ی این بخت همایونی و عشّاق
بیداد شدم، گوش نکردی که نکردی
یک جمله ی افتاده به عصرم نشنیدی
همزاد شدم، گوش نکردی که نکردی
زنجیر نگاهت لب ِ جمهوری ِ عشقست
آزاد شدم، گوش نکردی که نکردی
پرواز و اسیری به دلم طعم ِ عسل داشت
تا باد شدم، گوش نکردی که نکردی
در سایه ی چشمت که تحصّن شده کارم
مرداد شدم، گوش نکردی که نکردی
احساس تو را دیدم و همراه ِ عروجم
فریاد شدم، گوش نکردی که نکردی
تا شهر ِغزل اشک سخن سنج کشاندی
غمباد شدم، گوش نکردی که نکردی
امیر علی مطلوبی
https://t.me/kellidd
استاد شدم، گوش نکردی که نکردی
از گوشه ی این بخت همایونی و عشّاق
بیداد شدم، گوش نکردی که نکردی
یک جمله ی افتاده به عصرم نشنیدی
همزاد شدم، گوش نکردی که نکردی
زنجیر نگاهت لب ِ جمهوری ِ عشقست
آزاد شدم، گوش نکردی که نکردی
پرواز و اسیری به دلم طعم ِ عسل داشت
تا باد شدم، گوش نکردی که نکردی
در سایه ی چشمت که تحصّن شده کارم
مرداد شدم، گوش نکردی که نکردی
احساس تو را دیدم و همراه ِ عروجم
فریاد شدم، گوش نکردی که نکردی
تا شهر ِغزل اشک سخن سنج کشاندی
غمباد شدم، گوش نکردی که نکردی
امیر علی مطلوبی
https://t.me/kellidd
خانم ! اجازه هست که در قصّه ای جدید
تصمیمتان عوض شود و عاشقم شوید ؟ !
آخر تو هیچ وقت قدیمی نمی شوی
مانند آرزوی خرید لباس عید
آخر تو . . . بگذریم ، چه تغییر می کند ؟
اوضاع ما دو تا پس ازین مدّت مدید
آنروز ـ یادم است ـ زنِ دستهای تو
بد جور مردِ دست مرا کرد نا امید
هی نبض دستهای من آنروز می نشست
هی پلک چشمهای من آنروز می پرید
یادم نرفته است که در قاب عکسِ حوض
پوشیده بود عکس تو پیراهن سپید
یادم نرفته است که لبهای قرمزت
خون
چکّه
چکّه
چکّه
شد از چاقویم چکید !
من فکر می کنم که تو را دفن کرده ام
در گوشه ی حیاط کنار درخت بید
من فکر می کنم که شبی سبز می شود
از خون چشم های سیاهت زنی جدید !
آب و گلاب ، دسته گل صورتی و سرخ
امروز هم سلام ! زن لاغر سپید !
آیا اجازه هست در این قصّه ی جدید
تصمیمتان عوض شود و عاشقم شوید ؟
حامد ابراهیم پور
https://t.me/kellidd
تصمیمتان عوض شود و عاشقم شوید ؟ !
آخر تو هیچ وقت قدیمی نمی شوی
مانند آرزوی خرید لباس عید
آخر تو . . . بگذریم ، چه تغییر می کند ؟
اوضاع ما دو تا پس ازین مدّت مدید
آنروز ـ یادم است ـ زنِ دستهای تو
بد جور مردِ دست مرا کرد نا امید
هی نبض دستهای من آنروز می نشست
هی پلک چشمهای من آنروز می پرید
یادم نرفته است که در قاب عکسِ حوض
پوشیده بود عکس تو پیراهن سپید
یادم نرفته است که لبهای قرمزت
خون
چکّه
چکّه
چکّه
شد از چاقویم چکید !
من فکر می کنم که تو را دفن کرده ام
در گوشه ی حیاط کنار درخت بید
من فکر می کنم که شبی سبز می شود
از خون چشم های سیاهت زنی جدید !
آب و گلاب ، دسته گل صورتی و سرخ
امروز هم سلام ! زن لاغر سپید !
آیا اجازه هست در این قصّه ی جدید
تصمیمتان عوض شود و عاشقم شوید ؟
حامد ابراهیم پور
https://t.me/kellidd
معما- معین
strawberrykiss
تنه رود همهمه آب
من پر از وسوسه خواب
واسه رویای رسیدن
منه بی حوصله بی تاب
میونه باور و تردید
میونه عشق و معما
با تو هر نفس غنیمت
با تو هر لحظه یه دنیا
با تو پر شور و نشاطم
تو هیاهوی نگاتم
تو یه آوازه قشنگی
من تو آهنگه صداتم
مثله خنده رو لباتم
مثله اشک رو گونه هاتم
تو رو میبوسم و انگار شاعره شعره چشاتم
دشت پونه های وحشی
رنگ التماس و خواهش
موج خاکستری باد
شعله ی گرم نوازش
بیا گلواژه ی عشقو با تو همصدا بخونم
تو رو دوست دارم و ای کاش تا ابد
با تو بمونم
https://t.me/kellidd
من پر از وسوسه خواب
واسه رویای رسیدن
منه بی حوصله بی تاب
میونه باور و تردید
میونه عشق و معما
با تو هر نفس غنیمت
با تو هر لحظه یه دنیا
با تو پر شور و نشاطم
تو هیاهوی نگاتم
تو یه آوازه قشنگی
من تو آهنگه صداتم
مثله خنده رو لباتم
مثله اشک رو گونه هاتم
تو رو میبوسم و انگار شاعره شعره چشاتم
دشت پونه های وحشی
رنگ التماس و خواهش
موج خاکستری باد
شعله ی گرم نوازش
بیا گلواژه ی عشقو با تو همصدا بخونم
تو رو دوست دارم و ای کاش تا ابد
با تو بمونم
فریدون علیخانی
معین
https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
راه دارد کشتنم تنها صدایم کن همین
اول عاشق کن مرا بعدش رهایم کن همین
من درختم لااقل کاغذ بساز از من نه دار
بادبادک کن مرا بی نخ هوایم کن همین
مُرده را آیینه می گیرند اغلب بر دهان
لااقل یک بار در آیینه، هایم کن همین
با خدا بودن برایم امتحانی سخت نیست
در میان موج مویت ناخدایم کن همین
تا که موسی رَد شود از فرق مویت با یهود
شانه ام، در دست موسایت عصایم کن همین
من طلای سرخ مشهد را نمی خواهم، فقط
زعفرانی از لبت را توی چایم کن همین
هرچه در انبار کاهی مثل سوزن گم شوی
وقت پیدا کردنت آهن ربایم کن همین
#مسعودبانصیری
https://t.me/kellidd
اول عاشق کن مرا بعدش رهایم کن همین
من درختم لااقل کاغذ بساز از من نه دار
بادبادک کن مرا بی نخ هوایم کن همین
مُرده را آیینه می گیرند اغلب بر دهان
لااقل یک بار در آیینه، هایم کن همین
با خدا بودن برایم امتحانی سخت نیست
در میان موج مویت ناخدایم کن همین
تا که موسی رَد شود از فرق مویت با یهود
شانه ام، در دست موسایت عصایم کن همین
من طلای سرخ مشهد را نمی خواهم، فقط
زعفرانی از لبت را توی چایم کن همین
هرچه در انبار کاهی مثل سوزن گم شوی
وقت پیدا کردنت آهن ربایم کن همین
#مسعودبانصیری
https://t.me/kellidd
بے تو چشمان من از دورے تو باریدند
سایہ ها بر من و احوال دلم خندیدند
بے تو این شهر، تماشاڪدهِ رفتن توست
اطلسے ها تنشان رختِ سیہ پوشیدند
ابر و بادے ڪہ تو را سادہ گرفتند از من
لرزش قلب مرا دیدہ بہ خود پیچیدند
آسمان خیرہ بہ چشمان من و بُغضم شد
با تلے صاعقہ بـر ، دشمن دل غریدند
قاصدڪ هاے پریشان بہ هواخواهے من
رد پاهـاے تـو را ، از همگان پرسیدند
شمع و پروانہ و گل تا بہ سحر از چشمم
قطرہ در قطرہ ے اشڪ از رخِ من نوشیدند
روے پرچین حیاط از ، غم و این بے تابی
قُمـریان ، سر بہ گـریبان شدہ و نالیدند
با بهار آمدے و ، یڪ شبہ جانم بردی؛
پیچڪ و باغِ گل از مردنِ من ترسیدند
بے خبر سوز زمستان بہ تن شهر نشست
بید مجنون و صنوبر از غمت لرزیدند
گر چہ ڪمبود تو جان از تن من بیرون برد
"پونه" ها بعد تو از ڪوچہ ے من ڪوچیدند
#افسانه_احمدی_پونه
https://t.me/kellidd
سایہ ها بر من و احوال دلم خندیدند
بے تو این شهر، تماشاڪدهِ رفتن توست
اطلسے ها تنشان رختِ سیہ پوشیدند
ابر و بادے ڪہ تو را سادہ گرفتند از من
لرزش قلب مرا دیدہ بہ خود پیچیدند
آسمان خیرہ بہ چشمان من و بُغضم شد
با تلے صاعقہ بـر ، دشمن دل غریدند
قاصدڪ هاے پریشان بہ هواخواهے من
رد پاهـاے تـو را ، از همگان پرسیدند
شمع و پروانہ و گل تا بہ سحر از چشمم
قطرہ در قطرہ ے اشڪ از رخِ من نوشیدند
روے پرچین حیاط از ، غم و این بے تابی
قُمـریان ، سر بہ گـریبان شدہ و نالیدند
با بهار آمدے و ، یڪ شبہ جانم بردی؛
پیچڪ و باغِ گل از مردنِ من ترسیدند
بے خبر سوز زمستان بہ تن شهر نشست
بید مجنون و صنوبر از غمت لرزیدند
گر چہ ڪمبود تو جان از تن من بیرون برد
"پونه" ها بعد تو از ڪوچہ ے من ڪوچیدند
#افسانه_احمدی_پونه
https://t.me/kellidd
🤩1
مرا میخواستی، تا شاعری را،
ببینی روز و شب دیوانهی خویش
مرا میخواستی، تا در همه شهر،
ز هر کس بشنوی افسانهی خویش
مرا میخواستی، تا از دل من،
برانگیزی نوایِ بینوایی
به صد افسون دهی هر دم فریبم،
به دلسختی کنی بر من، خدایی!
مرا میخواستی، تا در غزلها،
تو را «زیباتر از مهتاب» گویم.
تنت را «در میان چشمهی نور»
شبانگاهانِ مهتابی بشویم.
مرا میخواستی، تا نزدِ مردم،
تو را الهامبخش ِ خویش خوانم
به بال نغمههای آسمانی،
به بامِ آسمانهایت نشانم؛
مرا میخواستی تا از سر ِ ناز
ببینی پیش پایت زاریم را
بخوانی هر زمان در دفترِ من
غم ِ شب تا سحر بیداریم را
مرا میخواستی امّا چه حاصل؟
برایت هر چه کردم باز کم بود!
مرا روزی رها کردی در این شهر،
که این یک قطره دل، دریایِ غم بود!
تو را میخواستم تا در جوانی،
نمیرم از غم بیهمزبانی،
غمِ بیهمزبانی سوخت جانم
چه میخواهم دگر زین زندگانی؟
#فریدون_مشیری
https://t.me/kellidd
ببینی روز و شب دیوانهی خویش
مرا میخواستی، تا در همه شهر،
ز هر کس بشنوی افسانهی خویش
مرا میخواستی، تا از دل من،
برانگیزی نوایِ بینوایی
به صد افسون دهی هر دم فریبم،
به دلسختی کنی بر من، خدایی!
مرا میخواستی، تا در غزلها،
تو را «زیباتر از مهتاب» گویم.
تنت را «در میان چشمهی نور»
شبانگاهانِ مهتابی بشویم.
مرا میخواستی، تا نزدِ مردم،
تو را الهامبخش ِ خویش خوانم
به بال نغمههای آسمانی،
به بامِ آسمانهایت نشانم؛
مرا میخواستی تا از سر ِ ناز
ببینی پیش پایت زاریم را
بخوانی هر زمان در دفترِ من
غم ِ شب تا سحر بیداریم را
مرا میخواستی امّا چه حاصل؟
برایت هر چه کردم باز کم بود!
مرا روزی رها کردی در این شهر،
که این یک قطره دل، دریایِ غم بود!
تو را میخواستم تا در جوانی،
نمیرم از غم بیهمزبانی،
غمِ بیهمزبانی سوخت جانم
چه میخواهم دگر زین زندگانی؟
#فریدون_مشیری
https://t.me/kellidd