بعضی روزها…
بزرگترین دشمن آدم،
آدمهای اطرافش نیستند.
خودِ صداییست که از صبح تا شب، بیوقفه درون سرش حرف میزند.
صدایی که گاهی آنقدر مطمئن حرف میزند…
که فراموش میکنی فقط یک «فکر» است،
نه یک «حقیقت».
و شاید آرامش،
از جایی شروع شود که دیگر هر صدایی را باور نکنی...😊
«نیلوفررحمانزایی»
https://t.me/kellidd
بزرگترین دشمن آدم،
آدمهای اطرافش نیستند.
خودِ صداییست که از صبح تا شب، بیوقفه درون سرش حرف میزند.
صدایی که گاهی آنقدر مطمئن حرف میزند…
که فراموش میکنی فقط یک «فکر» است،
نه یک «حقیقت».
و شاید آرامش،
از جایی شروع شود که دیگر هر صدایی را باور نکنی...😊
«نیلوفررحمانزایی»
https://t.me/kellidd
💯1
باغبانی، قطرهای بر برگ گل
دید و گفت این چهره جای اشک نیست
گفت، من خندیدهام تا زادهام
دوش، بر خندیدنم بلبل گریست
من، همی خندم برسم روزگار
کاین چه ناهمواری و ناراستیست
خندهٔ ما را، حکایت روشن است
گریهٔ بلبل، ندانستم ز چیست
لحظهای خوش بودهایم و رفتهایم
آنکه عمر جاودانی داشت، کیست
من اگر یک روزه، تو صد سالهای
رفتنی هستیم، گر یک یا دویست
درس عبرت خواند از اوراق من
هر که سوی من، بفکرت بنگریست
خرمم، با آنکه خارم همسر است
آشنا شد با حوادث، هر که زیست
نیست گل را، فرصت بیم و امید
زانکه هست امروز و دیگر روز نیست
بپروین اعتصامی
https://t.me/kellidd
دید و گفت این چهره جای اشک نیست
گفت، من خندیدهام تا زادهام
دوش، بر خندیدنم بلبل گریست
من، همی خندم برسم روزگار
کاین چه ناهمواری و ناراستیست
خندهٔ ما را، حکایت روشن است
گریهٔ بلبل، ندانستم ز چیست
لحظهای خوش بودهایم و رفتهایم
آنکه عمر جاودانی داشت، کیست
من اگر یک روزه، تو صد سالهای
رفتنی هستیم، گر یک یا دویست
درس عبرت خواند از اوراق من
هر که سوی من، بفکرت بنگریست
خرمم، با آنکه خارم همسر است
آشنا شد با حوادث، هر که زیست
نیست گل را، فرصت بیم و امید
زانکه هست امروز و دیگر روز نیست
بپروین اعتصامی
https://t.me/kellidd
❤1
مرا در دل غم جانانهای هست
درون کعبهام بتخانهای هست
ز لب مهر خموشی بر ندارم
که در زنجیر من دیوانهای هست
خراباتم ز مسجد خوشتر آید
که آنجا نالهٔ مستانهای هست
نمیدانم اگر نار است اگر نور
همی دانم که آتش خانهای هست
درخشان اختری شو گیتی افروز
و گر نه شمع در هر خانهای هست
رضی گویی کجٰا آرام داری
کهن ویرانه، ماتم خانهای هست
رضیالدین آرتیمانی
https://t.me/kellidd
درون کعبهام بتخانهای هست
ز لب مهر خموشی بر ندارم
که در زنجیر من دیوانهای هست
خراباتم ز مسجد خوشتر آید
که آنجا نالهٔ مستانهای هست
نمیدانم اگر نار است اگر نور
همی دانم که آتش خانهای هست
درخشان اختری شو گیتی افروز
و گر نه شمع در هر خانهای هست
رضی گویی کجٰا آرام داری
کهن ویرانه، ماتم خانهای هست
رضیالدین آرتیمانی
https://t.me/kellidd
❤1
مثل دو تا گنجیشک ترسیده
مثل دو تا فنجون وارونه
مثل دو تا دفترچه ی کاهی
که هیشکی توشونو نمیخونه
مثل دو تا پروانه ی زخمی
که بالشونو آدما کندن
مثل دو تا ماهی که رو قلاب
چشماشونو آهسته می بندن
دو تّا گوزن قطبی تنها
که خون گرفته رد پاشونو
یا نه !دو تا مرغابی وحشی
که گربه خورده کله هاشونو
مثل دو تا نعش لگد خورده
مثل دو تا نقاشی پاره
مثل دو تا قبر تک افتاده
که هیشکی گل روشون نمیذاره
مثل دوتا سنجاقک غمگین
که نصفه شونو مورچه ها بردن
مثل دوتا خرگوش لاغر که
چشماشونو جغدا درآوُردن
مثل یه بچه هرچی از ما موند
لای یه مُش خاکِ سیا جا شد
ما زندگی کردیم و تن هامون
آخر نصیب مرده شورا شد
ماخونه های خلوتی بودیم
که موشا دیواراشو گز کردن
بن بست دورافتاده ای بودیم
که اسمشو صد بار عوض کردن
گرچه طلسم مُردگی مونو
با زندگی باطل نمیکردیم
ما رو تو کوچه میزدن، اما
دستای هم رو ول نمیکردیم...
مث دو تا سیاره ی خالی
افتادیم از هفت آسمون هربار
سیلی زدن تو گوشمون هر روز
چاقو زدن تو سینه مون هربار
پر پر زدیم و تازه دونستیم
هیشکی سقوطت رو نمی بینه
مازندگی کردیم و فهمیدیم
که زندگی یه خواب سنگینه...
حامد ابراهیم پور
https://t.me/kellidd
مثل دو تا فنجون وارونه
مثل دو تا دفترچه ی کاهی
که هیشکی توشونو نمیخونه
مثل دو تا پروانه ی زخمی
که بالشونو آدما کندن
مثل دو تا ماهی که رو قلاب
چشماشونو آهسته می بندن
دو تّا گوزن قطبی تنها
که خون گرفته رد پاشونو
یا نه !دو تا مرغابی وحشی
که گربه خورده کله هاشونو
مثل دو تا نعش لگد خورده
مثل دو تا نقاشی پاره
مثل دو تا قبر تک افتاده
که هیشکی گل روشون نمیذاره
مثل دوتا سنجاقک غمگین
که نصفه شونو مورچه ها بردن
مثل دوتا خرگوش لاغر که
چشماشونو جغدا درآوُردن
مثل یه بچه هرچی از ما موند
لای یه مُش خاکِ سیا جا شد
ما زندگی کردیم و تن هامون
آخر نصیب مرده شورا شد
ماخونه های خلوتی بودیم
که موشا دیواراشو گز کردن
بن بست دورافتاده ای بودیم
که اسمشو صد بار عوض کردن
گرچه طلسم مُردگی مونو
با زندگی باطل نمیکردیم
ما رو تو کوچه میزدن، اما
دستای هم رو ول نمیکردیم...
مث دو تا سیاره ی خالی
افتادیم از هفت آسمون هربار
سیلی زدن تو گوشمون هر روز
چاقو زدن تو سینه مون هربار
پر پر زدیم و تازه دونستیم
هیشکی سقوطت رو نمی بینه
مازندگی کردیم و فهمیدیم
که زندگی یه خواب سنگینه...
حامد ابراهیم پور
https://t.me/kellidd
هنوز آن چشم شهلا یادم آید
هنوز آن روی زیبا ، یادم آید
هنوز آن لعل خندان نگه سوز
هنوز آن چشم گویا ، یادم آید
هنوز آن ژالهها کآنشب فشاندی
ز چشم مست شهلا ، یادم آید
که من نوشیدمت اشک و تو گفتی:
بنوش آری گوارا ، یادم آید
هنوز آن شب که سر بر دامن من
نهاده بودی آنجا یادم آید
هنوز آن شب که افشاندی بهرویم
دو زلف غالیهسا ، یادم آید
هنوز آن شب که میبوییدمت موی
چنان شببوی بویا ، یادم آید
هنوز آن شب که میگفتی: مبادا
فراموشم کنی ها! یادم آید
هنوز آن شب که میگفتم: جوانی
تو میگفتی دریغا ، یادم آید
سخن میگفتمت تا از جدایی
تو میگفتی : مبادا! یادم آید
همی افشردمت در پیکر خویش
بر و دوش فریبا ، یادم آید
همی افکندمت در چشم پُر ناز
نگاه پُر تمنا ، یادم آید
منات گیسوی بر رخ میفشاندم
تو میگفتی : خدایا ، یادم آید
هنوز آن روزها کامّید دیدار
میافکندی به فردا ، یادم آید
که میگفتی چو میرفتم ز سویت :
مرو یا زود بازآ ، یادم آید
که میگفتم چو میرفتی ز سویم :
مرو ، بازآ ، خدا را! یادم آید
که میپرسید در پایان هر هجر
لبت حال لب ما ، یادم آید
هنوز آن دست در دست تو گشتن
به باغ و دشت و صحرا ، یادم آید
قرار و وعده و سوگند و پیمان
فراموشت شد ، اما یادم آید
حساب سال و ماهم نیست اما
گرفتار توأم تا یادم آید.
"دکتر مظاهر مصفا"
https://t.me/kellidd
هنوز آن روی زیبا ، یادم آید
هنوز آن لعل خندان نگه سوز
هنوز آن چشم گویا ، یادم آید
هنوز آن ژالهها کآنشب فشاندی
ز چشم مست شهلا ، یادم آید
که من نوشیدمت اشک و تو گفتی:
بنوش آری گوارا ، یادم آید
هنوز آن شب که سر بر دامن من
نهاده بودی آنجا یادم آید
هنوز آن شب که افشاندی بهرویم
دو زلف غالیهسا ، یادم آید
هنوز آن شب که میبوییدمت موی
چنان شببوی بویا ، یادم آید
هنوز آن شب که میگفتی: مبادا
فراموشم کنی ها! یادم آید
هنوز آن شب که میگفتم: جوانی
تو میگفتی دریغا ، یادم آید
سخن میگفتمت تا از جدایی
تو میگفتی : مبادا! یادم آید
همی افشردمت در پیکر خویش
بر و دوش فریبا ، یادم آید
همی افکندمت در چشم پُر ناز
نگاه پُر تمنا ، یادم آید
منات گیسوی بر رخ میفشاندم
تو میگفتی : خدایا ، یادم آید
هنوز آن روزها کامّید دیدار
میافکندی به فردا ، یادم آید
که میگفتی چو میرفتم ز سویت :
مرو یا زود بازآ ، یادم آید
که میگفتم چو میرفتی ز سویم :
مرو ، بازآ ، خدا را! یادم آید
که میپرسید در پایان هر هجر
لبت حال لب ما ، یادم آید
هنوز آن دست در دست تو گشتن
به باغ و دشت و صحرا ، یادم آید
قرار و وعده و سوگند و پیمان
فراموشت شد ، اما یادم آید
حساب سال و ماهم نیست اما
گرفتار توأم تا یادم آید.
"دکتر مظاهر مصفا"
https://t.me/kellidd
🌞
صبح است و گل در آینه بیدار میشود
خورشید در نگاهِ تو تکرار میشود
#حسین_منزوی
درود ... صبحتان بخیر 🙋♀️🙋🏻♂️
روزی سرشار از
سلامتی و شادابی
حس خوب و موفقیت
براتون آرزو می کنم 🙏☺️☘
https://t.me/kellidd
صبح است و گل در آینه بیدار میشود
خورشید در نگاهِ تو تکرار میشود
#حسین_منزوی
درود ... صبحتان بخیر 🙋♀️🙋🏻♂️
روزی سرشار از
سلامتی و شادابی
حس خوب و موفقیت
براتون آرزو می کنم 🙏☺️☘
https://t.me/kellidd
🤩1
کاش از رفتن تو شهر خبردار شود
یک نفر محض خدا مانع این کار شود
کاش می امد و از خشت دلم بر می داشت
بر سر راه تو می چید ، که دیوار شود
کاش می گفت که این دلهره ی رفتن تو
همگی خواب و خیال است ، که انکار شود
کاش کنعانی من بار دگر بر می گشت
همه را پس زده و رونق بازار شود
اه ای مرغ مهاجر همه در خواب خوشند
هیچ کس نیست در این شهر که بیدار شود
#وحید_قهرمانی
https://t.me/kellidd
یک نفر محض خدا مانع این کار شود
کاش می امد و از خشت دلم بر می داشت
بر سر راه تو می چید ، که دیوار شود
کاش می گفت که این دلهره ی رفتن تو
همگی خواب و خیال است ، که انکار شود
کاش کنعانی من بار دگر بر می گشت
همه را پس زده و رونق بازار شود
اه ای مرغ مهاجر همه در خواب خوشند
هیچ کس نیست در این شهر که بیدار شود
#وحید_قهرمانی
https://t.me/kellidd
از دست خودم خسته و در پای تو گیرم
بی چشم تو از عالم و آدم همه سیرم
هرگز نتوانم شوم از دست تو آزاد
عمریست به گیسوی تو ای خوب اسیرم
اصلاً تو شدی مالک جان و دل و دینم
فرمان بده باشم به جهان یا که بمیرم
تقصیر خودم نیست که این خصلت عشق است
تا عشق تو دارم نتوان گفت که پیرم
حالا که چنین مست توام ؛ در بَرِ من باش
مگذار که دور از رُخت ای یار بمیرم
#موسی_رئیسی_وانانی
https://t.me/kellidd
بی چشم تو از عالم و آدم همه سیرم
هرگز نتوانم شوم از دست تو آزاد
عمریست به گیسوی تو ای خوب اسیرم
اصلاً تو شدی مالک جان و دل و دینم
فرمان بده باشم به جهان یا که بمیرم
تقصیر خودم نیست که این خصلت عشق است
تا عشق تو دارم نتوان گفت که پیرم
حالا که چنین مست توام ؛ در بَرِ من باش
مگذار که دور از رُخت ای یار بمیرم
#موسی_رئیسی_وانانی
https://t.me/kellidd
اگر زهر است اگر شکر چه شیرین است بیخویشی
کله جویی نیابی سر چه شیرین است بیخویشی
چو افتادی تو در دامش چو خوردی باده جامش
برون آیی نیابی در چه شیرین است بیخویشی
مترس آخر نه مردی تو بجنب آخر نمردی تو
بده آن زر به سیمین بر چه شیرین است بیخویشی
چرا تو سرد و برف آیی فنا شو تا شگرف آیی
غم هستی تو کمتر خور چه شیرین است بیخویشی
در این منگر که در دامم که پر گشت است این جامم
به پیری عمر نو بنگر چه شیرین است بیخویشی
چه هشیاری برادر هی ببین دریای پر از می
مسلمان شو تو ای کافر چه شیرین است بیخویشی
نمود آن زلف مشکینش که عنبر گشت مسکینش
زهی مشک و زهی عنبر چه شیرین است بیخویشی
بیا ای یار در بستان میان حلقه مستان
به دست هر یکی ساغر چه شیرین است بیخویشی
یکی شه بین تو بس حاضر به جمله روحها ناظر
ز بیخویشی از آن سوتر چه شیرین است بیخویشی
#مولانا
https://t.me/kellidd
کله جویی نیابی سر چه شیرین است بیخویشی
چو افتادی تو در دامش چو خوردی باده جامش
برون آیی نیابی در چه شیرین است بیخویشی
مترس آخر نه مردی تو بجنب آخر نمردی تو
بده آن زر به سیمین بر چه شیرین است بیخویشی
چرا تو سرد و برف آیی فنا شو تا شگرف آیی
غم هستی تو کمتر خور چه شیرین است بیخویشی
در این منگر که در دامم که پر گشت است این جامم
به پیری عمر نو بنگر چه شیرین است بیخویشی
چه هشیاری برادر هی ببین دریای پر از می
مسلمان شو تو ای کافر چه شیرین است بیخویشی
نمود آن زلف مشکینش که عنبر گشت مسکینش
زهی مشک و زهی عنبر چه شیرین است بیخویشی
بیا ای یار در بستان میان حلقه مستان
به دست هر یکی ساغر چه شیرین است بیخویشی
یکی شه بین تو بس حاضر به جمله روحها ناظر
ز بیخویشی از آن سوتر چه شیرین است بیخویشی
#مولانا
https://t.me/kellidd
👏1
تو کدامی و چه نامی که چنین خوب خرامی
خون عشاق حلال است زهی شوخ حرامی
بیم آن است دمادم که چو پروانه بسوزم
از تغابن که تو چون شمع چرا شاهد عامی
فتنه انگیزی و خون ریزی و خلقی نگرانت
که چه شیرینحرکاتی و چه مطبوعکلامی
مگر از هیئت شیرین تو میرفت حدیثی
نیشکر گفت کمر بستهام اینک به غلامی
کافر ار قامت همچون بت سنگین تو بیند
بار دیگر نکند سجده بتهای رخامی
بنشین یک نفس ای فتنه که برخاست قیامت
فتنه نادر بنشیند چو تو در حال قیامی
بلعجب باشد از این خلق که رویت چو مه نو
مینمایند به انگشت و تو خود بدر تمامی
کس نیارد که کند جور در اقبال اتابک
تو چنین سرکش و بیچارهکش از خیل کدامی
آفت مجلس و میدان و هلاک زن و مردی
فتنه خانه و بازار و بلای در و بامی
در سر کار تو کردم دل و دین با همه دانش
مرغ زیرک به حقیقت منم امروز و تو دامی
طاقتم نیست ز هر بیخبری سنگ ملامت
که تو در سینه #سعدی چو چراغ از پس جامی
https://t.me/kellidd
خون عشاق حلال است زهی شوخ حرامی
بیم آن است دمادم که چو پروانه بسوزم
از تغابن که تو چون شمع چرا شاهد عامی
فتنه انگیزی و خون ریزی و خلقی نگرانت
که چه شیرینحرکاتی و چه مطبوعکلامی
مگر از هیئت شیرین تو میرفت حدیثی
نیشکر گفت کمر بستهام اینک به غلامی
کافر ار قامت همچون بت سنگین تو بیند
بار دیگر نکند سجده بتهای رخامی
بنشین یک نفس ای فتنه که برخاست قیامت
فتنه نادر بنشیند چو تو در حال قیامی
بلعجب باشد از این خلق که رویت چو مه نو
مینمایند به انگشت و تو خود بدر تمامی
کس نیارد که کند جور در اقبال اتابک
تو چنین سرکش و بیچارهکش از خیل کدامی
آفت مجلس و میدان و هلاک زن و مردی
فتنه خانه و بازار و بلای در و بامی
در سر کار تو کردم دل و دین با همه دانش
مرغ زیرک به حقیقت منم امروز و تو دامی
طاقتم نیست ز هر بیخبری سنگ ملامت
که تو در سینه #سعدی چو چراغ از پس جامی
https://t.me/kellidd
گویند کز عقیق شود رفع تشنگی
حاشا به من که معتقد این خبر شوم
زیرا که من عقیق لب لعل یار را
هر چند بیشتر بمکم تشنه تر شوم
شاطر عباس صبوحی قمی
https://t.me/kellidd
در زندگی از چیزهای زیادی میترسیدم و نگران بودم,
تا اینکه آنها را تجربه کردم وحالا ترسی از آنهاندارم.
_از" درد "میترسیدم
یاد گرفتم"درد کشیدن برای رشد روح لازم است"
از" سرنوشت "میترسیدم
یاد گرفتم"من توان تغییر آن را دارم"
_از" نفرت "میترسیدم
یاد گرفتم"به هر حال هر کسی نظری دارد"
_از" تنهایی"میترسیدم
یاد گرفتم"خود را دوست بدارم"
_از" شکست "میترسیدم
یاد گرفتم"تلاش نکردن یعنی شکست"
و درآخراز" تغییر "میترسیدم
تا اینکه یاد گرفتم
حتی زیباترین پروانه ها هم
قبل از پرواز کرم بودند و" تغییر آنها را زیباکرد"
https://t.me/kellidd
تا اینکه آنها را تجربه کردم وحالا ترسی از آنهاندارم.
_از" درد "میترسیدم
یاد گرفتم"درد کشیدن برای رشد روح لازم است"
از" سرنوشت "میترسیدم
یاد گرفتم"من توان تغییر آن را دارم"
_از" نفرت "میترسیدم
یاد گرفتم"به هر حال هر کسی نظری دارد"
_از" تنهایی"میترسیدم
یاد گرفتم"خود را دوست بدارم"
_از" شکست "میترسیدم
یاد گرفتم"تلاش نکردن یعنی شکست"
و درآخراز" تغییر "میترسیدم
تا اینکه یاد گرفتم
حتی زیباترین پروانه ها هم
قبل از پرواز کرم بودند و" تغییر آنها را زیباکرد"
https://t.me/kellidd
دست گیرید درین واقعه کافتاد مرا
که نماندست کنون طاقت بیداد مرا
راز من جمله فرو خواند بر دشمن و دوست
اشک ازین واسطه از چشم بیفتاد مرا
هرگز از روز جوانی نشدم یکدم شاد
مادر دهر ندانم به چه میزاد مرا
دامنم دجلهٔ بغداد شد از حسرت آن
که نسیمی رسد از جانب بغداد مرا
آنکه یک لحظه فراموش نگشت از یادم
ظاهر آنست که هرگز نکند یاد مرا
من نه آنم که ز کویش به جفا برگردم
گر براند زدر آن حور پریزاد مرا
این خیالست که وصل تو به ما پردازد
هم خیالت کند از چنگ غم آزاد مرا
گر بگوشت نرسد صبحدمی فریادم
که رسد در شب هجران تو فریاد مرا
بر سر کوی تو چون خواجو اگر خاک شوم
به نسیم تو مگر زنده کند باد مرا
خواجوی کرمانی
https://t.me/kellidd
که نماندست کنون طاقت بیداد مرا
راز من جمله فرو خواند بر دشمن و دوست
اشک ازین واسطه از چشم بیفتاد مرا
هرگز از روز جوانی نشدم یکدم شاد
مادر دهر ندانم به چه میزاد مرا
دامنم دجلهٔ بغداد شد از حسرت آن
که نسیمی رسد از جانب بغداد مرا
آنکه یک لحظه فراموش نگشت از یادم
ظاهر آنست که هرگز نکند یاد مرا
من نه آنم که ز کویش به جفا برگردم
گر براند زدر آن حور پریزاد مرا
این خیالست که وصل تو به ما پردازد
هم خیالت کند از چنگ غم آزاد مرا
گر بگوشت نرسد صبحدمی فریادم
که رسد در شب هجران تو فریاد مرا
بر سر کوی تو چون خواجو اگر خاک شوم
به نسیم تو مگر زنده کند باد مرا
خواجوی کرمانی
https://t.me/kellidd
صد هزاران آفرین جان آفرین پاک را
کافرید از آب و گل سروی چو تو چالاک را
تلخ می گویی و من می بینمت از دور و بس
زهر کی آید فرو، گر ننگرم تریاک را
غنچه دل ته به ته بی گلرخان خونست از آنک
بوستان زندان نماید، مردم غمناک را
چون ترا بینم، هم از چشم خودم در رشک، از آنک
بوستان زندان نماید، مردم غمناک را
چون ترا بینم، هم از چشم خودم در رشک، از آنک
کرد تردامن رخت این چشمهای پاک را
گر به کویت خاک گردم نیست غم، لیکن غم است
کز سر کویت بخواهد باد برد این خاک را
شهسوارا، عیب فتراک است صید چون منی
گاه بستن عذرخواهی کن ز من فتراک را
چون دلم زو چاک شد، ای پندگو، راضی نیم
از رگ جان خود اردوزی در این دل چاک را
چشمه عمرست و خلقی در پیش، حیفی قویست
آشنایی با چنان دریا، چنین خاشاک را
ناله جانسوز خسرو کو به دلها شعله زد
رحمتی ناموخت آن سنگین دل ناباک را
امیر خسرو دهلوی
https://t.me/kellidd
کافرید از آب و گل سروی چو تو چالاک را
تلخ می گویی و من می بینمت از دور و بس
زهر کی آید فرو، گر ننگرم تریاک را
غنچه دل ته به ته بی گلرخان خونست از آنک
بوستان زندان نماید، مردم غمناک را
چون ترا بینم، هم از چشم خودم در رشک، از آنک
بوستان زندان نماید، مردم غمناک را
چون ترا بینم، هم از چشم خودم در رشک، از آنک
کرد تردامن رخت این چشمهای پاک را
گر به کویت خاک گردم نیست غم، لیکن غم است
کز سر کویت بخواهد باد برد این خاک را
شهسوارا، عیب فتراک است صید چون منی
گاه بستن عذرخواهی کن ز من فتراک را
چون دلم زو چاک شد، ای پندگو، راضی نیم
از رگ جان خود اردوزی در این دل چاک را
چشمه عمرست و خلقی در پیش، حیفی قویست
آشنایی با چنان دریا، چنین خاشاک را
ناله جانسوز خسرو کو به دلها شعله زد
رحمتی ناموخت آن سنگین دل ناباک را
امیر خسرو دهلوی
https://t.me/kellidd
شب آرامي بود
ميروم در ايوان، تا بپرسم از خود
زندگي يعني چه؟
مادرم سيني چايي در دست
گل لبخندي چيد، هديهاش داد به من
خواهرم تكهي ناني آورد، آمد آنجا
لب پاشويه نشست
پدرم دفتر شعري آورد، تكيه بر پشتي داد
شعر زيبايي خواند، و مرا برد به آرامش زيباي يقين
با خودم ميگفتم:
زندگي، راز بزرگيست كه در ما جاريست
زندگي فاصلهي آمدن و رفتن ماست
رود دنيا جاريست
زندگي، آبتني كردن در اين رود است
وقت رفتن به همان عرياني، كه به هنگام ورود آمدهايم
دست ما در كف اين رود به دنبال چه ميگردد؟
هيچ!!!
زندگي، وزن نگاهي است كه در خاطرهها ميماند
شايد اين حسرت بيهوده كه بر دل داري
شعلهي گرمي اميد تورا خواهد كشت
زندگي درك همين اكنون است
زندگي شوق رسيدن به همان
فردايي است، كه نخواهد آمد
تو نه در ديروزي، و نه در فردايي
ظرف امروز، پر از بودن توست
شايد اين خنده كه امروز، دريغش كردي
آخرين فرصت همراهي با، اميد است
زندگي ياد غريبي است، كه در سينهي خاك
به جا ميماند
زندگي، سبزترين آيه، در انديشهي برگ
زندگي، خاطر يك قطره، در آرامش رود
زندگي، حس شكوفايي يك مزرعه، در باور بذر
زندگي، باور درياست در انديشهي ماهي، در تنگ
زندگي ترجمهي روشن خاك است، در آيينهي عشق
زندگي، فهم نفهميدنهاست
زندگي، پنجرهاي باز به دنياي وجود
تا كه اين پنجره باز است، جهاني با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازي اين پنچره را دريابيم
در نبنديم به نور، در نبنديم به آرامش پرمهر نسيم
پرده از ساحت دل برگيريم
روبه اين پنجره، با شوق، سلامي بكنيم
زندگي، رسم پذيرايي از تقدير است
وزن خوشبختي من، وزن رضايتمنديست
زندگي، شايد شعر پدرم بود كه خواند
چاي مادر، كه مرا گرم نمود
نان خواهر كه به ماهيها داد
زندگي شايد آن لبخنديست، كه دريغش كرديم
زندگي زمزمهي پاك حياتست، ميان دو سكوت
زندگي، خاطرهي آمدن و رفتن ماست
لحظهي آمدن و رفتن ما تنهاييست
من دلم ميخواهد
قدر اين خاطره را دريابيم
سهراب سپهري
https://t.me/kellidd
ميروم در ايوان، تا بپرسم از خود
زندگي يعني چه؟
مادرم سيني چايي در دست
گل لبخندي چيد، هديهاش داد به من
خواهرم تكهي ناني آورد، آمد آنجا
لب پاشويه نشست
پدرم دفتر شعري آورد، تكيه بر پشتي داد
شعر زيبايي خواند، و مرا برد به آرامش زيباي يقين
با خودم ميگفتم:
زندگي، راز بزرگيست كه در ما جاريست
زندگي فاصلهي آمدن و رفتن ماست
رود دنيا جاريست
زندگي، آبتني كردن در اين رود است
وقت رفتن به همان عرياني، كه به هنگام ورود آمدهايم
دست ما در كف اين رود به دنبال چه ميگردد؟
هيچ!!!
زندگي، وزن نگاهي است كه در خاطرهها ميماند
شايد اين حسرت بيهوده كه بر دل داري
شعلهي گرمي اميد تورا خواهد كشت
زندگي درك همين اكنون است
زندگي شوق رسيدن به همان
فردايي است، كه نخواهد آمد
تو نه در ديروزي، و نه در فردايي
ظرف امروز، پر از بودن توست
شايد اين خنده كه امروز، دريغش كردي
آخرين فرصت همراهي با، اميد است
زندگي ياد غريبي است، كه در سينهي خاك
به جا ميماند
زندگي، سبزترين آيه، در انديشهي برگ
زندگي، خاطر يك قطره، در آرامش رود
زندگي، حس شكوفايي يك مزرعه، در باور بذر
زندگي، باور درياست در انديشهي ماهي، در تنگ
زندگي ترجمهي روشن خاك است، در آيينهي عشق
زندگي، فهم نفهميدنهاست
زندگي، پنجرهاي باز به دنياي وجود
تا كه اين پنجره باز است، جهاني با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازي اين پنچره را دريابيم
در نبنديم به نور، در نبنديم به آرامش پرمهر نسيم
پرده از ساحت دل برگيريم
روبه اين پنجره، با شوق، سلامي بكنيم
زندگي، رسم پذيرايي از تقدير است
وزن خوشبختي من، وزن رضايتمنديست
زندگي، شايد شعر پدرم بود كه خواند
چاي مادر، كه مرا گرم نمود
نان خواهر كه به ماهيها داد
زندگي شايد آن لبخنديست، كه دريغش كرديم
زندگي زمزمهي پاك حياتست، ميان دو سكوت
زندگي، خاطرهي آمدن و رفتن ماست
لحظهي آمدن و رفتن ما تنهاييست
من دلم ميخواهد
قدر اين خاطره را دريابيم
سهراب سپهري
https://t.me/kellidd
این روزا عادت همه رفتن ودل شکستنه
درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه
این روزا مشق بچه ها یه صفحه آشفتگیه
گردای رو آینه ها فقط غم زندگیه
این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه
مشکل بی ستاره ها یه کم ستاره چیدنه
این روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدنه
آرزوی شقایقا یه شب کبوتر شدنه
این روزا آسمونمون پر از شکسته بالیه
جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالیه
مریم حیدر زاده
https://t.me/kellidd
درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه
این روزا مشق بچه ها یه صفحه آشفتگیه
گردای رو آینه ها فقط غم زندگیه
این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه
مشکل بی ستاره ها یه کم ستاره چیدنه
این روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدنه
آرزوی شقایقا یه شب کبوتر شدنه
این روزا آسمونمون پر از شکسته بالیه
جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالیه
مریم حیدر زاده
https://t.me/kellidd
عاقلی بودم که عشق آمد امانم را گرفت
بندبند جسم و جان و استخوانم را گرفت
لال گشتم تا که عشق آمد به ایوان دلم
در ازای این محبت او زبانم را گرفت
با اشاره من بدو گفتم که خوشحالم ولی!!
او بحالم گریه کرد، شوق نهانم را گرفت
کور و کر بودم نفهمیدم که عقلم را ربود
با جنون آمد سراغم، وای ایمانم گرفت
من شدم کافر، پرستش کردم او را تا خدا
او خدایم گشت و از من آسمانم را گرفت
بر زبان راندم بگویم حرف دل را با کسی
او ز من غارت نمود شرح بیانم را گرفت
خواستم با او بگویم راز این قلب حزین
هجر آمد مهلت و وقت و زمانم را گرفت
ارس آرامی
https://t.me/kellidd
بندبند جسم و جان و استخوانم را گرفت
لال گشتم تا که عشق آمد به ایوان دلم
در ازای این محبت او زبانم را گرفت
با اشاره من بدو گفتم که خوشحالم ولی!!
او بحالم گریه کرد، شوق نهانم را گرفت
کور و کر بودم نفهمیدم که عقلم را ربود
با جنون آمد سراغم، وای ایمانم گرفت
من شدم کافر، پرستش کردم او را تا خدا
او خدایم گشت و از من آسمانم را گرفت
بر زبان راندم بگویم حرف دل را با کسی
او ز من غارت نمود شرح بیانم را گرفت
خواستم با او بگویم راز این قلب حزین
هجر آمد مهلت و وقت و زمانم را گرفت
ارس آرامی
https://t.me/kellidd
نگاه کن که نریزد دهی چو باده به دستم
فدای چشمِ تو ساقی بههوش باش که مستم
کنم مصالحه یکسر به صالحان می کوثر
به شرطِ آنکه نگیرند این پیاله ز دستم
ز سنگِ حادثه تا ساغرم درست بماند
به وجهِ خیر و تصدق هزار توبه شکستم
چنین که سجده برم بی حفاظ پیشِ جمالت
به عالمی شده روشن که آفتابپرستم
کمندِ زلفِ بتی گردنم ببست و به مویی
چنان کشید که زنجیرِ صد علاقه گسستم
ز گریه آخرم این شد نتیجه در پیِ زلفش
که در میانِ دو دریای خون فتاده به شستم
ز قامتش چو گرفتم قیاسِ روزِ قیامت
نشست و گفت قیامت به قامتی ست که هستم
نداشت خاطرم اندیشهای ز روزِ قیامت
زمانه داد به دستِ شبِ فراقِ تو دستم
بخیز از برِ من کز خدا و خلقِ رقیبت
بس است کیفرِ این یک نفس که با تو نشستم
حرام گشت به یغما بهشتِ رویِ تو روزی
که دل به گندمِ آدمفریبِ خالِ تو بستم
یغمای جندقی
https://t.me/kellidd
فدای چشمِ تو ساقی بههوش باش که مستم
کنم مصالحه یکسر به صالحان می کوثر
به شرطِ آنکه نگیرند این پیاله ز دستم
ز سنگِ حادثه تا ساغرم درست بماند
به وجهِ خیر و تصدق هزار توبه شکستم
چنین که سجده برم بی حفاظ پیشِ جمالت
به عالمی شده روشن که آفتابپرستم
کمندِ زلفِ بتی گردنم ببست و به مویی
چنان کشید که زنجیرِ صد علاقه گسستم
ز گریه آخرم این شد نتیجه در پیِ زلفش
که در میانِ دو دریای خون فتاده به شستم
ز قامتش چو گرفتم قیاسِ روزِ قیامت
نشست و گفت قیامت به قامتی ست که هستم
نداشت خاطرم اندیشهای ز روزِ قیامت
زمانه داد به دستِ شبِ فراقِ تو دستم
بخیز از برِ من کز خدا و خلقِ رقیبت
بس است کیفرِ این یک نفس که با تو نشستم
حرام گشت به یغما بهشتِ رویِ تو روزی
که دل به گندمِ آدمفریبِ خالِ تو بستم
یغمای جندقی
https://t.me/kellidd
منگر چنين به چشمم، ای چشم آهوانه
ترســــم قـــرار و صبـــرم برخيزد از ميانه
ترسم به نام بوسه غارت كنم لبت را
با عذر بی قراری - ايــــن بهترين بهانه-
ترسم بسوزد آخـــــر، همراه من تو را نيز
اين آتشی كه از شوق در من كشد زبانه
چون شب شود از اين دست، انديشهای مدام است
در بـــــركشيدنت مست، ای خــــواهش شبـــانـــه
اي رجعت جوانی، در نيمه راه عمرم
برشاخه ی خزانم نا گـــــه زده جوانه
ای بخت ناخوش من، شبرنگ سركش من
رام نوازش تــــو، بــــی تيـــــــــغ و تازيانه
ای مرده در وجودم ، با تـو هراس توفان
ای معنی رهايی! ای ساحل! ای كرانه
جانم پراز سرودی است، كز چنگ تو تراود
ای شـــــور ای ترنــــم،ای شـعر ای ترانه
حسین منزوی
https://t.me/kellidd
ترســــم قـــرار و صبـــرم برخيزد از ميانه
ترسم به نام بوسه غارت كنم لبت را
با عذر بی قراری - ايــــن بهترين بهانه-
ترسم بسوزد آخـــــر، همراه من تو را نيز
اين آتشی كه از شوق در من كشد زبانه
چون شب شود از اين دست، انديشهای مدام است
در بـــــركشيدنت مست، ای خــــواهش شبـــانـــه
اي رجعت جوانی، در نيمه راه عمرم
برشاخه ی خزانم نا گـــــه زده جوانه
ای بخت ناخوش من، شبرنگ سركش من
رام نوازش تــــو، بــــی تيـــــــــغ و تازيانه
ای مرده در وجودم ، با تـو هراس توفان
ای معنی رهايی! ای ساحل! ای كرانه
جانم پراز سرودی است، كز چنگ تو تراود
ای شـــــور ای ترنــــم،ای شـعر ای ترانه
حسین منزوی
https://t.me/kellidd
مشکل غمیست عشق، که گفتن نمیتوان
وین مشکل دگر که: نهفتن نمیتوان
غمهای عاشقان، همه گفتند پیش یار
ما را عجب غمیست که گفتن نمیتوان
دندان به قصد لعل لبش تیز چون کنم؟
کان لعل گوهریست، که سفتن نمیتوان
خون بسته غنچهوار دل تنگم از فراق
دلتنگم آن چنان که شکفتن نمیتوان
در خون نشست چشم هلالی، که از رهت
گردی به دامن مژه رفتن نمیتوان
هلالی جغتایی
https://t.me/kellidd
وین مشکل دگر که: نهفتن نمیتوان
غمهای عاشقان، همه گفتند پیش یار
ما را عجب غمیست که گفتن نمیتوان
دندان به قصد لعل لبش تیز چون کنم؟
کان لعل گوهریست، که سفتن نمیتوان
خون بسته غنچهوار دل تنگم از فراق
دلتنگم آن چنان که شکفتن نمیتوان
در خون نشست چشم هلالی، که از رهت
گردی به دامن مژه رفتن نمیتوان
هلالی جغتایی
https://t.me/kellidd
اگر نوبهاری ببینیم باز
که بر سبزه زاری نشینیم باز
به شادی بسی میبنوشیم خوش
به مستی بسی گل بچینیم باز
سر از پوست چون گل برون آوریم
که چون غنچه در پوستینیم باز
زمستان هجران به پایان بریم
بهار وصالی ببینیم باز
چو دیوانگان رخ به عشق آوریم
پری چهرهای بر گزینیم باز
بگو محتسب را که: بر نام ما
قلم کش، که بیعقل و دینیم باز
نبودست ما را ز عشقی گزیر
برین بودهایم و برینیم باز
که آن بیقرین را خبر میبرد؟
که با درد عشقت قرینیم باز
بسی آفرین بر من و اوحدی
که نیکو حدیث آفرینیم باز
اوحدی مراغه ای
https://t.me/kellidd
که بر سبزه زاری نشینیم باز
به شادی بسی میبنوشیم خوش
به مستی بسی گل بچینیم باز
سر از پوست چون گل برون آوریم
که چون غنچه در پوستینیم باز
زمستان هجران به پایان بریم
بهار وصالی ببینیم باز
چو دیوانگان رخ به عشق آوریم
پری چهرهای بر گزینیم باز
بگو محتسب را که: بر نام ما
قلم کش، که بیعقل و دینیم باز
نبودست ما را ز عشقی گزیر
برین بودهایم و برینیم باز
که آن بیقرین را خبر میبرد؟
که با درد عشقت قرینیم باز
بسی آفرین بر من و اوحدی
که نیکو حدیث آفرینیم باز
اوحدی مراغه ای
https://t.me/kellidd