با خلق آشتی کن و با خود به جنگ باش
فیروز جنگِ معرکهٔ نام و ننگ باش
انجام بتپرست بود به ز خودپرست
در قید خود مباش و به قید فرنگ باش
خلق وسیع و رزق به یک کس نمیدهند
خلق وسیع داری، گو رزق تنگ باش
چون ماهیات مباد ز نرمی فرو برند
در کام خلق، ارهٔ پشت نهنگ باش
بر صلح و جنگ اهلِ جهان اعتماد نیست
چون صلح میکنند مهیّای جنگ باش
از چشمهسار تیغ بشو دست و روی خویش
در آفتاب زرد خزان لالهرنگ باش
گر پشت پا به عالم صورت نمیزنی
تا حشر در شکنجهٔ این کفش تنگ باش
#صائب هزار بار ترا بیش گفتهام
با خلق صلح کل کن و با خود به جنگ باش
https://t.me/kellidd
فیروز جنگِ معرکهٔ نام و ننگ باش
انجام بتپرست بود به ز خودپرست
در قید خود مباش و به قید فرنگ باش
خلق وسیع و رزق به یک کس نمیدهند
خلق وسیع داری، گو رزق تنگ باش
چون ماهیات مباد ز نرمی فرو برند
در کام خلق، ارهٔ پشت نهنگ باش
بر صلح و جنگ اهلِ جهان اعتماد نیست
چون صلح میکنند مهیّای جنگ باش
از چشمهسار تیغ بشو دست و روی خویش
در آفتاب زرد خزان لالهرنگ باش
گر پشت پا به عالم صورت نمیزنی
تا حشر در شکنجهٔ این کفش تنگ باش
#صائب هزار بار ترا بیش گفتهام
با خلق صلح کل کن و با خود به جنگ باش
https://t.me/kellidd
شاپرک
ای مسافر دیرینه این دیار
مدت ها بود که باد
عطر خیالت را با خود به همراه نداشت...
حرفی بزن
در روحم نجوایی بخوان
و از خبر های خوب سخن بگو...
بگو که شاهد پرواز پرستو ها به سوی سر زمین ما بودی...
از حال مردم شهر بگو،
بگو که هنوز امید در دلهاشان سبز است...
و خبر طلوع خورشید را بر لبانت جاری ساز...
آری بگو
که سخت محتاج خبر های خوب هستیم...
#عاطفه_روستا
https://t.me/kellidd
ای مسافر دیرینه این دیار
مدت ها بود که باد
عطر خیالت را با خود به همراه نداشت...
حرفی بزن
در روحم نجوایی بخوان
و از خبر های خوب سخن بگو...
بگو که شاهد پرواز پرستو ها به سوی سر زمین ما بودی...
از حال مردم شهر بگو،
بگو که هنوز امید در دلهاشان سبز است...
و خبر طلوع خورشید را بر لبانت جاری ساز...
آری بگو
که سخت محتاج خبر های خوب هستیم...
#عاطفه_روستا
https://t.me/kellidd
گفتا که کیست بر در گفتم کمین غلامت
گفتا چه کار داری گفتم مها سلامت
گفتا که چند رانی گفتم که تا بخوانی
گفتا که چند جوشی گفتم که تا قیامت
دعوی عشق کردم سوگندها بخوردم
کز عشق یاوه کردم من ملکت و شهامت
گفتا برای دعوی قاضی گواه خواهد
گفتم گواه اشکم زردی رخ علامت
گفتا گواه جرحست تردامنست چشمت
گفتم به فر عدلت عدلند و بیغرامت
گفتا که بود همره گفتم خیالت ای شه
گفتا که خواندت این جا گفتم که بوی جامت
گفتا چه عزم داری گفتم وفا و یاری
گفتا ز من چه خواهی گفتم که لطف عامت
گفتا کجاست خوشتر گفتم که قصر قیصر
گفتا چه دیدی آنجا گفتم که صد کرامت
گفتا چراست خالی گفتم ز بیم رهزن
گفتا که کیست رهزن گفتم که این ملامت
گفتا کجاست ایمن گفتم که زهد و تقوا
گفتا که زهد چهبود گفتم ره سلامت
گفتا کجاست آفت گفتم به کوی عشقت
گفتا که چونی آن جا گفتم در استقامت
خامُش که گر بگویم من نکتههای او را
از خویشتن برآیی نی در بود نه بامت
#مولانا
https://t.me/kellidd
گفتا چه کار داری گفتم مها سلامت
گفتا که چند رانی گفتم که تا بخوانی
گفتا که چند جوشی گفتم که تا قیامت
دعوی عشق کردم سوگندها بخوردم
کز عشق یاوه کردم من ملکت و شهامت
گفتا برای دعوی قاضی گواه خواهد
گفتم گواه اشکم زردی رخ علامت
گفتا گواه جرحست تردامنست چشمت
گفتم به فر عدلت عدلند و بیغرامت
گفتا که بود همره گفتم خیالت ای شه
گفتا که خواندت این جا گفتم که بوی جامت
گفتا چه عزم داری گفتم وفا و یاری
گفتا ز من چه خواهی گفتم که لطف عامت
گفتا کجاست خوشتر گفتم که قصر قیصر
گفتا چه دیدی آنجا گفتم که صد کرامت
گفتا چراست خالی گفتم ز بیم رهزن
گفتا که کیست رهزن گفتم که این ملامت
گفتا کجاست ایمن گفتم که زهد و تقوا
گفتا که زهد چهبود گفتم ره سلامت
گفتا کجاست آفت گفتم به کوی عشقت
گفتا که چونی آن جا گفتم در استقامت
خامُش که گر بگویم من نکتههای او را
از خویشتن برآیی نی در بود نه بامت
#مولانا
https://t.me/kellidd
ﺳﮓ ﮔﻠﻪ ﺍﻯ ﺑﻤﺮﺩ، ﭼﻮﻥ ﺻﺎﺣﺒﺶ ﺧﻴﻠﻰ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﻣﻘﺎﺑﺮ
ﻣﺴﻠﻤﻴﻦ ﺩﻓﻦ ﻛﺮﺩ.
ﺧﺒﺮ ﺑﻪ ﻗﺎﺿﻰ ﺷﻬﺮ ﺭﺳﻴﺪ. ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺣﻀﺎﺭ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﻨﺪ. ﻭﻗﺘﻰ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮ
ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻧﺰﺩ ﻗﺎﺿﻰ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ، ﮔﻔﺖ:
ﺍﻯ ﻗﺎﺿﻰ، ﺍﻳﻦ ﺳﮓ ﻭﺻﻴﺘﻰ ﻛﺮﺩﻩ ﻛﻪ ﻣﻰﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻋﺮﺽ ﻛﻨﻢ ﺗﺎ ﺑﺮ ﺫمّۀ ﻣﻦ
ﭼﻴﺰﻯ ﺑﺎﻗﻰ ﻧﻤﺎﻧﺪ.
ﻗﺎﺿﻰ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﻭﺻﻴﺖ ﭼﻴﺴﺖ؟
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﻛﻪ ﺳﮓ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﻮﺕ ﺑﻮﺩ، ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﻫﻤۀ ﺍﻳﻦ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺗﻮ ﺍﺳﺖ، ﭘﺲ ﻭﺻﻴﺖ ﻛﻦ ﻛﻪ ﺁنها ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﻪ ﻛﺴﻰ ﺑﺪﻫﻢ؟ ﺳﮓ ﺑﻪ ﺧﺎنۀ ﺷﻤﺎ
ﻛﻪ ﻗﺎﺿﻰ ﺷﻬﺮ ﻫﺴﺘﻴﺪ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩ. ﺍینک گلّۀ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﺣﺎﺿﺮ ﻭ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻭ ﺩﺭ ﺍﺧﺘﻴﺎﺭ
ﺷﻤﺎ ﺍﺳﺖ.
ﻗﺎﺿﻰ ﺑﺎ ﺗﺎﺛّﺮ ﻭ ﺗﺎﺳُّﻒ ﮔﻔﺖ:
ﻋﻠّﺖ ﻓﻮﺕ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺳﮓ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ؟ ﺁﻳﺎ ﺑﻪ ﭼﻴﺰ ﺩﻳﮕﺮﻯ ﻭﺻﻴﺖ ﻧﻜﺮﺩ؟ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﻧﻌﻤﺎﺕ
ﺍُﺧﺮﻭﻯ ﺑﺮ ﺍﻭ ﻣﻨّﺖ ﻧﻬﺪ ﻭ ﺗﻮ ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺖ ﺑﺮو، ﭼﻨﺎﻧﭽﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻭﺻﺎﻳﺎﻯ ﺩﻳﮕﺮﻯ
ﺩﺍﺷﺖ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺁﮔﺎﻩ ﮔﺮﺩﺍﻥ ﺗﺎ بدان ﻋﻤﻞ ﻛﻨﻴﻢ....
#عبیدزاکانی
https://t.me/kellidd
ﻣﺴﻠﻤﻴﻦ ﺩﻓﻦ ﻛﺮﺩ.
ﺧﺒﺮ ﺑﻪ ﻗﺎﺿﻰ ﺷﻬﺮ ﺭﺳﻴﺪ. ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺣﻀﺎﺭ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﻨﺪ. ﻭﻗﺘﻰ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮ
ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻧﺰﺩ ﻗﺎﺿﻰ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ، ﮔﻔﺖ:
ﺍﻯ ﻗﺎﺿﻰ، ﺍﻳﻦ ﺳﮓ ﻭﺻﻴﺘﻰ ﻛﺮﺩﻩ ﻛﻪ ﻣﻰﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻋﺮﺽ ﻛﻨﻢ ﺗﺎ ﺑﺮ ﺫمّۀ ﻣﻦ
ﭼﻴﺰﻯ ﺑﺎﻗﻰ ﻧﻤﺎﻧﺪ.
ﻗﺎﺿﻰ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﻭﺻﻴﺖ ﭼﻴﺴﺖ؟
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﻛﻪ ﺳﮓ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﻮﺕ ﺑﻮﺩ، ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﻫﻤۀ ﺍﻳﻦ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺗﻮ ﺍﺳﺖ، ﭘﺲ ﻭﺻﻴﺖ ﻛﻦ ﻛﻪ ﺁنها ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﻪ ﻛﺴﻰ ﺑﺪﻫﻢ؟ ﺳﮓ ﺑﻪ ﺧﺎنۀ ﺷﻤﺎ
ﻛﻪ ﻗﺎﺿﻰ ﺷﻬﺮ ﻫﺴﺘﻴﺪ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩ. ﺍینک گلّۀ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﺣﺎﺿﺮ ﻭ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻭ ﺩﺭ ﺍﺧﺘﻴﺎﺭ
ﺷﻤﺎ ﺍﺳﺖ.
ﻗﺎﺿﻰ ﺑﺎ ﺗﺎﺛّﺮ ﻭ ﺗﺎﺳُّﻒ ﮔﻔﺖ:
ﻋﻠّﺖ ﻓﻮﺕ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺳﮓ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ؟ ﺁﻳﺎ ﺑﻪ ﭼﻴﺰ ﺩﻳﮕﺮﻯ ﻭﺻﻴﺖ ﻧﻜﺮﺩ؟ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﻧﻌﻤﺎﺕ
ﺍُﺧﺮﻭﻯ ﺑﺮ ﺍﻭ ﻣﻨّﺖ ﻧﻬﺪ ﻭ ﺗﻮ ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺖ ﺑﺮو، ﭼﻨﺎﻧﭽﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻭﺻﺎﻳﺎﻯ ﺩﻳﮕﺮﻯ
ﺩﺍﺷﺖ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺁﮔﺎﻩ ﮔﺮﺩﺍﻥ ﺗﺎ بدان ﻋﻤﻞ ﻛﻨﻴﻢ....
#عبیدزاکانی
https://t.me/kellidd
.
جمعه ها را باید قاب گرفت!
درست مثل همان عکس های قدیمی
و خاک گرفته ی روی دیوار...!
انگار جمعه ها؛
ماندگار ترین روزهای آفرینش اند...
تلخی ها و شیرینی هایش،
قاب می شود و می چسبد به دیوارِ
خانه ی دلت....
مثلِ لبخند های مادر بزرگ در آن
عکسِ قدیمی!
یا مثلِ گریه های من در آغوشِ مادر ؛
که با دیدنش در عکس های قدیمی،
همیشه لبخند می زنم..!
جمعه ها را باید عاشقانه گذراند؛
تا غروبش دلگیرت نکند...
#علیرضا_اسفندیاری
https://t.me/kellidd
جمعه ها را باید قاب گرفت!
درست مثل همان عکس های قدیمی
و خاک گرفته ی روی دیوار...!
انگار جمعه ها؛
ماندگار ترین روزهای آفرینش اند...
تلخی ها و شیرینی هایش،
قاب می شود و می چسبد به دیوارِ
خانه ی دلت....
مثلِ لبخند های مادر بزرگ در آن
عکسِ قدیمی!
یا مثلِ گریه های من در آغوشِ مادر ؛
که با دیدنش در عکس های قدیمی،
همیشه لبخند می زنم..!
جمعه ها را باید عاشقانه گذراند؛
تا غروبش دلگیرت نکند...
#علیرضا_اسفندیاری
https://t.me/kellidd
👏1
راهی بزن که آهی بر سازِ آن توان زد
شعری بخوان که با او رَطلِ گران توان زد
بر آستانِ جانان گر سر توان نهادن
گلبانگِ سربلندی بر آسمان توان زد
قَدِّ خمیدهٔ ما سهلت نماید اما
بر چشمِ دشمنان تیر، از این کمان توان زد
در خانقه نگنجد اسرارِ عشقبازی
جامِ میِ مُغانه هم با مُغان توان زد
درویش را نباشد برگِ سرایِ سلطان
ماییم و کهنه دلقی کآتش در آن توان زد
اهلِ نظر دو عالم در یک نظر ببازند
عشق است و داوِ اول بر نقدِ جان توان زد
گر دولتِ وصالت خواهد دری گشودن
سرها بدین تَخَیُّل بر آستان توان زد
عشق و شباب و رندی مجموعهٔ مراد است
چون جمع شد معانی گویِ بیان توان زد
شد رهزنِ سلامت زلفِ تو وین عجب نیست
گر راهزن تو باشی صد کاروان توان زد
#حافظ به حَقِّ قرآن کز شِید و زرق بازآی
باشد که گویِ عیشی در این جهان توان زد
https://t.me/kellidd
شعری بخوان که با او رَطلِ گران توان زد
بر آستانِ جانان گر سر توان نهادن
گلبانگِ سربلندی بر آسمان توان زد
قَدِّ خمیدهٔ ما سهلت نماید اما
بر چشمِ دشمنان تیر، از این کمان توان زد
در خانقه نگنجد اسرارِ عشقبازی
جامِ میِ مُغانه هم با مُغان توان زد
درویش را نباشد برگِ سرایِ سلطان
ماییم و کهنه دلقی کآتش در آن توان زد
اهلِ نظر دو عالم در یک نظر ببازند
عشق است و داوِ اول بر نقدِ جان توان زد
گر دولتِ وصالت خواهد دری گشودن
سرها بدین تَخَیُّل بر آستان توان زد
عشق و شباب و رندی مجموعهٔ مراد است
چون جمع شد معانی گویِ بیان توان زد
شد رهزنِ سلامت زلفِ تو وین عجب نیست
گر راهزن تو باشی صد کاروان توان زد
#حافظ به حَقِّ قرآن کز شِید و زرق بازآی
باشد که گویِ عیشی در این جهان توان زد
https://t.me/kellidd
👏1
دیر فهمیدیم ، پسِ دیوار بالا رفته بود
با همان خشتِ نخستین، تا ثریا رفته بود
دیر فهمیدیم و معمارانِ مرموز از قدیم
چیده بودند آنچه بر پیشانیِ ما رفته بود
گاه می گویم به خود: اصلا کلاهِ جدِ من
جای مسجد کاشکی سمت کلیسا رفته بود
رسمِ پرهیز از جهان، ای کاش بر می داشتند
کاش یوسف روز اول با زلیخا رفته بود
من نمی دانم چه چیزی پایبندم کرده است
کوه اگر پا داشت تا حالا از این جا رفته بود
دور تا دورش همه خشکیست، این تنها خزر
راه اگر می داشت، ازاینجا به دریا رفته بود
حسین جنتی
https://t.me/kellidd
با همان خشتِ نخستین، تا ثریا رفته بود
دیر فهمیدیم و معمارانِ مرموز از قدیم
چیده بودند آنچه بر پیشانیِ ما رفته بود
گاه می گویم به خود: اصلا کلاهِ جدِ من
جای مسجد کاشکی سمت کلیسا رفته بود
رسمِ پرهیز از جهان، ای کاش بر می داشتند
کاش یوسف روز اول با زلیخا رفته بود
من نمی دانم چه چیزی پایبندم کرده است
کوه اگر پا داشت تا حالا از این جا رفته بود
دور تا دورش همه خشکیست، این تنها خزر
راه اگر می داشت، ازاینجا به دریا رفته بود
حسین جنتی
https://t.me/kellidd
👏1
معنی بخشیدن یک دل به یک لبخند چیست؟
من پشیمانم بگو تاوان آن سوگند چیست؟
گاه اگر از دوست پیغامی نیاید بهتر است
داستان هایی که مردم از تو می گویند چیست؟
خود قضاوت کن اگر درمان دردم عشق توست
این سر آشفته و این قلب ناخرسند چیست؟
چند روز از عمر گل های بهاری مانده است
ارزش جان کندن گل ها در این یک چند چیست؟
از تو هم دل کندم و دیگر نپرسیدم ز خویش
چاره ی معشوق اگر عاشق از او دل کند چیست؟
عشق، نفرت، شوق، بیزاری، تمنا یا گریز
حاصل آغوش گرم آتش و اسپند چیست؟
فاضل نظری
https://t.me/kellidd
من پشیمانم بگو تاوان آن سوگند چیست؟
گاه اگر از دوست پیغامی نیاید بهتر است
داستان هایی که مردم از تو می گویند چیست؟
خود قضاوت کن اگر درمان دردم عشق توست
این سر آشفته و این قلب ناخرسند چیست؟
چند روز از عمر گل های بهاری مانده است
ارزش جان کندن گل ها در این یک چند چیست؟
از تو هم دل کندم و دیگر نپرسیدم ز خویش
چاره ی معشوق اگر عاشق از او دل کند چیست؟
عشق، نفرت، شوق، بیزاری، تمنا یا گریز
حاصل آغوش گرم آتش و اسپند چیست؟
فاضل نظری
https://t.me/kellidd
👏1
زنها...
گاهی عاشقانه هایشان را دم می کنند
و می شود همان چای خوشرنگ
با عطر هل و دارچین
که کنار حبه قندی
از عشق چقدر می چسبد
گاهی دلدادگی هایشان را
هر شب همراه با عطر مریم
در خانه می پاشند
و هر صبح با تک بوسه ای
دلت را نشانه می روند
زنها گاهی دوستت دارمهایشان را
زیر باران با تو بی چتر قدم می زنند
و گاهی ناگهان سکوت می کنند!
و تو باید آنقدر مرد باشی
که سکوت را در
عمقِ چشمانشان معنا کنی
#سارا_قبادی
https://t.me/kellidd
گاهی عاشقانه هایشان را دم می کنند
و می شود همان چای خوشرنگ
با عطر هل و دارچین
که کنار حبه قندی
از عشق چقدر می چسبد
گاهی دلدادگی هایشان را
هر شب همراه با عطر مریم
در خانه می پاشند
و هر صبح با تک بوسه ای
دلت را نشانه می روند
زنها گاهی دوستت دارمهایشان را
زیر باران با تو بی چتر قدم می زنند
و گاهی ناگهان سکوت می کنند!
و تو باید آنقدر مرد باشی
که سکوت را در
عمقِ چشمانشان معنا کنی
#سارا_قبادی
https://t.me/kellidd
🤩1
باد دستش را میانِ مویِ یارم میکشد
شعلهیِ غیرت به جانِ بیقرارم میکشد
شانه بر موجِ حریرِ گیسوانش میزند
زهرِ تلخی بر دلِ امیدوارم میکشد
او رها میگردد اندر زلفِ شبرنگش، ولی
حسرتش آتش به قلبِ داغدارم میکشد
عطرِ او را میبرد تا قلهیِ آفاق و بعد
خنجری بر استخوانِ نوبهارم میکشد
خوش به حالِ باد، میبوسد رخِ زیبایِ «تو»
حسرتی کز دوریات آخر به دارم میکشد
#جلیل_میاحی
https://t.me/kellidd
شعلهیِ غیرت به جانِ بیقرارم میکشد
شانه بر موجِ حریرِ گیسوانش میزند
زهرِ تلخی بر دلِ امیدوارم میکشد
او رها میگردد اندر زلفِ شبرنگش، ولی
حسرتش آتش به قلبِ داغدارم میکشد
عطرِ او را میبرد تا قلهیِ آفاق و بعد
خنجری بر استخوانِ نوبهارم میکشد
خوش به حالِ باد، میبوسد رخِ زیبایِ «تو»
حسرتی کز دوریات آخر به دارم میکشد
#جلیل_میاحی
https://t.me/kellidd
پشت هم شعر نوشتم که بخوانی، خواندی؟
بغض کردم که ببینی و بمانی، ماندی؟
.
آرزو داشتم این بار... به تو تکیه کنم
پیشِ من باشی و بر شانه ی تو گریه کنم
.
پیش من باشی و جز تو، به جهنم برود
اصلا از حافظه ام عالم و آدم برود
.
آمدم از نفَست کام بگیرم اما...
لحظه ای با لبت آرام بگیرم اما...
.
جای اسمت به سه تا نقطه رسیدم ای وای
در جهانم اثری از تو ندیدم ، ای وای
#پویاجمشیدی
https://t.me/kellidd
بغض کردم که ببینی و بمانی، ماندی؟
.
آرزو داشتم این بار... به تو تکیه کنم
پیشِ من باشی و بر شانه ی تو گریه کنم
.
پیش من باشی و جز تو، به جهنم برود
اصلا از حافظه ام عالم و آدم برود
.
آمدم از نفَست کام بگیرم اما...
لحظه ای با لبت آرام بگیرم اما...
.
جای اسمت به سه تا نقطه رسیدم ای وای
در جهانم اثری از تو ندیدم ، ای وای
#پویاجمشیدی
https://t.me/kellidd
👏1
آشنا خواهی گر ای دل با خود آن بیگانه را
اول از بیگانه باید کرد خالی خانه را
آشناییهای آن بیگانه پرور بین، که من
میخورم در آشنایی حسرت بیگانه را
چشم از آن چشم فسونگر بستن از نامردمیست
واعظ کوته نظر کوته کن این افسانه را
گر گریزد عاشق از زاهد عجب نبود، که نیست
الفتی با یکدگر دیوانه و فرزانه را
کاش میآمد شبی آن شمع در کاشانهام
تا بسوزانم ز غیرت شمع هر کاشانه را
نیم جو شادی در آب و دانهٔ صیاد نیست
شادمان مرغی که گوید ترک آب و دانه را
تا درون آمد غمش، از سینه بیرون شد نفس
نازم این مهمان که بیرون کرد صاحبخانه را
در اشکم را عجب نبود اگر لعلش خرید
جوهری داند بهای گوهر یکدانه را
بس که دارد نسبتی با گردش چشمان دوست
زان #فروغی دوست دارد گردش پیمانه را
https://t.me/kellidd
اول از بیگانه باید کرد خالی خانه را
آشناییهای آن بیگانه پرور بین، که من
میخورم در آشنایی حسرت بیگانه را
چشم از آن چشم فسونگر بستن از نامردمیست
واعظ کوته نظر کوته کن این افسانه را
گر گریزد عاشق از زاهد عجب نبود، که نیست
الفتی با یکدگر دیوانه و فرزانه را
کاش میآمد شبی آن شمع در کاشانهام
تا بسوزانم ز غیرت شمع هر کاشانه را
نیم جو شادی در آب و دانهٔ صیاد نیست
شادمان مرغی که گوید ترک آب و دانه را
تا درون آمد غمش، از سینه بیرون شد نفس
نازم این مهمان که بیرون کرد صاحبخانه را
در اشکم را عجب نبود اگر لعلش خرید
جوهری داند بهای گوهر یکدانه را
بس که دارد نسبتی با گردش چشمان دوست
زان #فروغی دوست دارد گردش پیمانه را
https://t.me/kellidd
👌1
خداحافظ پرستویی که دیگر برنمی گردی
پریشان کرده گیسویی که دیگر برنمی گردی
تمامِ شهر، پاییزِ غم و درد است بعد از تو
گُلِ زیبا و خوشبویی که دیگر برنمی گردی
چه باید گفت از دردت، به جایِ خالی و سردت
شبِ تاریک، سوسویی که دیگر برنمی گردی
دلم آشوب چون امواجِ توفان خورده یِ دریا
شده غرقِ هیاهویی که دیگر برنمی گردی
به تو با بغض می گویم بمانم چشم بر راهت؟
به من با اشک می گویی که دیگر برنمی گردی
از اینجا رفته ای و ردِ پایت مانده در باران
دو چشمم خیره بر سویی که دیگر برنمی گردی...
#شهراد_میدری
https://t.me/kellidd
پریشان کرده گیسویی که دیگر برنمی گردی
تمامِ شهر، پاییزِ غم و درد است بعد از تو
گُلِ زیبا و خوشبویی که دیگر برنمی گردی
چه باید گفت از دردت، به جایِ خالی و سردت
شبِ تاریک، سوسویی که دیگر برنمی گردی
دلم آشوب چون امواجِ توفان خورده یِ دریا
شده غرقِ هیاهویی که دیگر برنمی گردی
به تو با بغض می گویم بمانم چشم بر راهت؟
به من با اشک می گویی که دیگر برنمی گردی
از اینجا رفته ای و ردِ پایت مانده در باران
دو چشمم خیره بر سویی که دیگر برنمی گردی...
#شهراد_میدری
https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🫏
خرنه تنها به نشان جل و افسار خر است
تن خر در کت و شلوار رود باز خر است
دو سه مثقال خریت زخران چیزی نیست
آدمی هست که الحق دو سه خروارخر است
#ابوالقاسمحالت
https://t.me/kellidd
خرنه تنها به نشان جل و افسار خر است
تن خر در کت و شلوار رود باز خر است
دو سه مثقال خریت زخران چیزی نیست
آدمی هست که الحق دو سه خروارخر است
#ابوالقاسمحالت
https://t.me/kellidd
👏1
مرا به دنج شبی شاعرانه برگردان
به شعله ی عطشی جاودانه برگردان
به رونمایی انگورهای لبخندت
به التهاب شبی عاشقانه برگردان
در اتفاق مجال نوازش دستت
مرا به کنج لبی دلبرانه برگردان
مرا ببر به فراموشی شلوغ خیال
مرا به حال خوشم بی بهانه برگردان
به ژرفنای حضورت در آینه سوگند
مرا به حال خراب شبانه برگردان
مرا که خانه بدوش صبور معرکه ام
بیا بلطف نگاهت ، به خانه برگردان
شبیه کفتر جلد توام ، بغل وا کن
مرا بلطف رفاقت به لانه برگردان
مرا به قهوه ی داغ و دو جرعه آرامش
مرا به حال خوش قهوه خانه برگردان
#محمد_جوکار
https://t.me/kellidd
به شعله ی عطشی جاودانه برگردان
به رونمایی انگورهای لبخندت
به التهاب شبی عاشقانه برگردان
در اتفاق مجال نوازش دستت
مرا به کنج لبی دلبرانه برگردان
مرا ببر به فراموشی شلوغ خیال
مرا به حال خوشم بی بهانه برگردان
به ژرفنای حضورت در آینه سوگند
مرا به حال خراب شبانه برگردان
مرا که خانه بدوش صبور معرکه ام
بیا بلطف نگاهت ، به خانه برگردان
شبیه کفتر جلد توام ، بغل وا کن
مرا بلطف رفاقت به لانه برگردان
مرا به قهوه ی داغ و دو جرعه آرامش
مرا به حال خوش قهوه خانه برگردان
#محمد_جوکار
https://t.me/kellidd
👏1
هله پاسبان منزل تو چگونه پاسبانی
که ببرد رخت ما را همه دزد شب نهانی
بزن آب سرد بر رو بجه و بکن علالا
که ز خوابناکی تو همه سود شد زیانی
کهچراغ دزد باشد شب و خواب پاسبانان
بهدمی چراغشان را ز چه رو نمینشانی
بگذار کاهلی را چو ستاره شبروی کن
ز زمینیان چه ترسی که سوار آسمانی
دو سه عوعو سگانه نزند ره سواران
چهبرد ز شیر شرزه سگ و گاو کاهدانی
سگ خشم و گاو شهوت چهزنند پیش شیری
که به بیشهٔ حقایق بدرد صف عیانی
نه دو قطره آب بودی که سفینهای و نوحی
به میان موج طوفان چپ و راست میدوانی
چو خدا بود پناهت چه خطر بود ز راهت
به فلک رسد کلاهت که سر همه سرانی
چه نکو طریق باشد که خدا رفیق باشد
سفر درشت گردد چو بهشت جاودانی
تو مگو که ارمغانی چه برم پی نشانی
که بساست مهر و مه را رخ خویش ارمغانی
تو اگر روی و گر نی بدود سعادت تو
همه کار برگزارد به سکون و مهربانی
چو غلام توست دولت کندت هزار خدمت
که ندارد از تو چاره وگرش ز در برانی
تو بخسپ خوش که بختت ز برای تو نخسپد
تو بگیر سنگ در کف که شود عقیق کانی
به فلک برآ چو عیسی ارنی بگو چو موسی
که خدا تو را نگوید که خموش لن ترانی
خمش ای دل و چه چاره سر خم اگر بگیری
دل خنب برشکافد چو بجوشد این معانی
دو هزار بار هر دم تو بخوانی این غزل را
اگر آن سوی حقایق سَیَران او بدانی
#مولانا
https://t.me/kellidd
که ببرد رخت ما را همه دزد شب نهانی
بزن آب سرد بر رو بجه و بکن علالا
که ز خوابناکی تو همه سود شد زیانی
کهچراغ دزد باشد شب و خواب پاسبانان
بهدمی چراغشان را ز چه رو نمینشانی
بگذار کاهلی را چو ستاره شبروی کن
ز زمینیان چه ترسی که سوار آسمانی
دو سه عوعو سگانه نزند ره سواران
چهبرد ز شیر شرزه سگ و گاو کاهدانی
سگ خشم و گاو شهوت چهزنند پیش شیری
که به بیشهٔ حقایق بدرد صف عیانی
نه دو قطره آب بودی که سفینهای و نوحی
به میان موج طوفان چپ و راست میدوانی
چو خدا بود پناهت چه خطر بود ز راهت
به فلک رسد کلاهت که سر همه سرانی
چه نکو طریق باشد که خدا رفیق باشد
سفر درشت گردد چو بهشت جاودانی
تو مگو که ارمغانی چه برم پی نشانی
که بساست مهر و مه را رخ خویش ارمغانی
تو اگر روی و گر نی بدود سعادت تو
همه کار برگزارد به سکون و مهربانی
چو غلام توست دولت کندت هزار خدمت
که ندارد از تو چاره وگرش ز در برانی
تو بخسپ خوش که بختت ز برای تو نخسپد
تو بگیر سنگ در کف که شود عقیق کانی
به فلک برآ چو عیسی ارنی بگو چو موسی
که خدا تو را نگوید که خموش لن ترانی
خمش ای دل و چه چاره سر خم اگر بگیری
دل خنب برشکافد چو بجوشد این معانی
دو هزار بار هر دم تو بخوانی این غزل را
اگر آن سوی حقایق سَیَران او بدانی
#مولانا
https://t.me/kellidd
👏1
کسی با"موج" موهایت "کنار" آمد به غیر از من؟
کسی با هستی اش پای قمار آمد به غیر از من؟
کدامین سنگدل فکر شکار افتاد غیر از تو؟
کدام آهو به میدان شکار آمد به غیر از من؟
تمام شهر در جشن "تماشا"ی تو حاضر شد
تمام شهر آن شب در شمار آمد به غیر از من
برایت دستمال کاغذی بودم،ولی آیا
کسی در لحظه ی بغضت به کار آمد به غیر از من؟
مرا از"جمع" خاطرخواه ها"منها" کن ای "حوا"
تو را کافیست "آدم" هرچه بار آمد به غیر از من
حسین زحمتکش
https://t.me/kellidd
کسی با هستی اش پای قمار آمد به غیر از من؟
کدامین سنگدل فکر شکار افتاد غیر از تو؟
کدام آهو به میدان شکار آمد به غیر از من؟
تمام شهر در جشن "تماشا"ی تو حاضر شد
تمام شهر آن شب در شمار آمد به غیر از من
برایت دستمال کاغذی بودم،ولی آیا
کسی در لحظه ی بغضت به کار آمد به غیر از من؟
مرا از"جمع" خاطرخواه ها"منها" کن ای "حوا"
تو را کافیست "آدم" هرچه بار آمد به غیر از من
حسین زحمتکش
https://t.me/kellidd
آنچه از عشق کشید این دل من کُه نکشید
و آنچ در آتش کرد این دل من عود نکرد
گفتم این بنده نه در عشق گرو کرد دلی؟
گفت دلبر: که بلی کرد ولی زود نکرد!
آه دیدی که چه کردست مرا آن تقصیر
آنچه پشه به دماغ و سر نمرود نکرد
گر چه آن لعل لبت عیسی رنجورانست
دل رنجور مرا چاره بهبود نکرد
جانم از غمزه تیرافکن تو خسته نشد
زانک جز زلف خوشت را زره و خوود نکرد
نمک و حسن جمال تو که رشک چمن است
در جهان جز جگر بنده نمکسود نکرد
#مولانا
https://t.me/kellidd
و آنچ در آتش کرد این دل من عود نکرد
گفتم این بنده نه در عشق گرو کرد دلی؟
گفت دلبر: که بلی کرد ولی زود نکرد!
آه دیدی که چه کردست مرا آن تقصیر
آنچه پشه به دماغ و سر نمرود نکرد
گر چه آن لعل لبت عیسی رنجورانست
دل رنجور مرا چاره بهبود نکرد
جانم از غمزه تیرافکن تو خسته نشد
زانک جز زلف خوشت را زره و خوود نکرد
نمک و حسن جمال تو که رشک چمن است
در جهان جز جگر بنده نمکسود نکرد
#مولانا
https://t.me/kellidd
👌1
Audio
خیلی غریبی واسه من
از چه شبی جداشدی
از چه زمونی خاکتو
لونه سایه ها شدی
کدوم غروب نشونی داد
شب از کدوم جاده بیاد
از عاشقای رهگذر
نشونی منو بخواه
وقتی که حرف من نبود
کدوم صدا در تو نشست
کدوم ستاره پر کشید
تو چشمای تو نطفه بست
غریبه ای اما دلم
برای تو پر میزنه
برای پیدا کردنت
به هر شبی سر می زنه
هی غریبه خوش اومدی
به جشن ساده تنم
بیا که من به گریه هات
یه رنگ تازه میزنم
https://t.me/kellidd
از چه شبی جداشدی
از چه زمونی خاکتو
لونه سایه ها شدی
کدوم غروب نشونی داد
شب از کدوم جاده بیاد
از عاشقای رهگذر
نشونی منو بخواه
وقتی که حرف من نبود
کدوم صدا در تو نشست
کدوم ستاره پر کشید
تو چشمای تو نطفه بست
غریبه ای اما دلم
برای تو پر میزنه
برای پیدا کردنت
به هر شبی سر می زنه
هی غریبه خوش اومدی
به جشن ساده تنم
بیا که من به گریه هات
یه رنگ تازه میزنم
علی اکبر عسکریان
https://t.me/kellidd
👏1
شیوهٔ خوش منظران چهره نشان دادن است
پیشهٔ اهل نظر دیدن و جان دادن است
چون به لبش میرسی جان بده و دم مزن
نرخ چنین گوهری نقد روان دادن است
خواهی اگر وصل یار از غم هجران منال
ز آن که وصول بهار تن به خزان دادن است
چشم وی آراسته ابروی پیوسته را
زان که تقاضای ترک زیب کمان دادن است
سنبلش ار میبرد صبر و قرارم چه باک
تا صفت نرگسش تاب و توان دادن است
شاهد شیرین لبم بوسه نهان میدهد
آری رسم پری بوسه نهان دادن است
یار خراباتیم رطل گران داد و گفت
شغل خراباتیان رطل گران دادن است
دوش هلاک مرا خواجه به فردا فکند
چون روش خواجگی، بنده امان دادن است
گر به تو دل دادهام هیچ ملامت مکن
عادت پیر کهن، دل به جوان دادن است
نطق فروغی خوش است با سخن عشق دوست
ورنه ادای سخن رنج زبان دادن است
فروغی بسطامی
https://t.me/kellidd
پیشهٔ اهل نظر دیدن و جان دادن است
چون به لبش میرسی جان بده و دم مزن
نرخ چنین گوهری نقد روان دادن است
خواهی اگر وصل یار از غم هجران منال
ز آن که وصول بهار تن به خزان دادن است
چشم وی آراسته ابروی پیوسته را
زان که تقاضای ترک زیب کمان دادن است
سنبلش ار میبرد صبر و قرارم چه باک
تا صفت نرگسش تاب و توان دادن است
شاهد شیرین لبم بوسه نهان میدهد
آری رسم پری بوسه نهان دادن است
یار خراباتیم رطل گران داد و گفت
شغل خراباتیان رطل گران دادن است
دوش هلاک مرا خواجه به فردا فکند
چون روش خواجگی، بنده امان دادن است
گر به تو دل دادهام هیچ ملامت مکن
عادت پیر کهن، دل به جوان دادن است
نطق فروغی خوش است با سخن عشق دوست
ورنه ادای سخن رنج زبان دادن است
فروغی بسطامی
https://t.me/kellidd
«تو»
مثل تابستانی.....
لبخند هایت طعم هندوانه میدهند و
چشم هایت همرنڪَــِ آسمانِ آبیِ «تیر »است.
پوستت به سرخیِ ڪَـیلاس،
لب هایت به شیرینیِ هلو و
موهایت به سیاهیِ
شب هاے شهریور است.....
بودنت
مثل یڪـ لیوان
شربت آلبالو در ڪَـرماے ِ
طاقت فرساے مرداد لذت بخش است
و
نڪَاهت،
همچون نسیم خنڪی در روزهاے
آخر شهریور ،
جانی دوباره به آدم میبخشد......
تو درست مثل تابستانی...
ترڪیبی از رنڪَــ و ڪَـرما و زیبایی...
مڪَـر میشود ؏ـاشقت نشد....؟
#شقایق_جلیلی
https://t.me/kellidd
مثل تابستانی.....
لبخند هایت طعم هندوانه میدهند و
چشم هایت همرنڪَــِ آسمانِ آبیِ «تیر »است.
پوستت به سرخیِ ڪَـیلاس،
لب هایت به شیرینیِ هلو و
موهایت به سیاهیِ
شب هاے شهریور است.....
بودنت
مثل یڪـ لیوان
شربت آلبالو در ڪَـرماے ِ
طاقت فرساے مرداد لذت بخش است
و
نڪَاهت،
همچون نسیم خنڪی در روزهاے
آخر شهریور ،
جانی دوباره به آدم میبخشد......
تو درست مثل تابستانی...
ترڪیبی از رنڪَــ و ڪَـرما و زیبایی...
مڪَـر میشود ؏ـاشقت نشد....؟
#شقایق_جلیلی
https://t.me/kellidd
👌1